Nimrooz
Vol. 16, No. 816, December 31, 2004
سال شانزدهم - شماره ۸۱۶ - جمعه ۱۱ دى ۱۳۸۳
ماندانا مؤدب پور
گندم
نگاهش كردم كه يه چيز ديگه زير لبى گفت و بعد روش رو كرد به بقيه و گفت:
-ببينين! اين درختا شناسنامه ماهاس! اين گل و گياه شجره نامه ماهاس! اين خاك شرف ماهاس! ماها بايد با چنگ و دندون از اينا محافظت كنيم! نبايد اجازه بديم كه حتى يه وجب شم دست بخوره! دارم بهتون مى گم! من يكى كه صددرصد با قطع كردن يه شاخه از اين درختا مخالفم چه برسه به اين كه بخواين تموم درختاى اينجارو شبونه قطع كنين! به خدا اگه دست يكى اره يا تيشه ببينم، من مى دونم و اون! اصلاً از همين امشب شروع مى كنم تو اين باغ نگهبانى دادن! اصلاً اين دخترعمه هامم صدا مى كنم كه با هم تا صبح لاى اين درختا كشيك بديم! كشيك مام از نصفه شب شروع مى شه تا سرِ آفتاب! واى به حال اون كسى كه نصفه شب به بعد تو باغ پيداش بشه! خونش پاى خودشه! از همين الان، من و اين پسره سامان و اين دختر عمه هام، حامى اين باغ و درختاشيم! تا آخرين قطره خون مونم پاش واستاديم! دارم بهتون مى گم آ! هيچ شوخى هم در كار نيس! حواس تونو جمع كنين! ديگه صحبت، صحبت خون و خونريزيه!
اينارو گفت و ساكت شد كه از پشت سرمون يكى شروع كرد «نُچ نُچ» كردن! تا من و كاميار برگشتيم و پشت سرمون رو نگاه كرديم، ديديم آفرين و دلارام و اون دختره پشت سرمون واستادن و اون دختره نچ نچ مى كنه و سرشو تكون مى ده! وقتى ديد ماها داريم بهش نگاه مى كنيم به كاميار گفت:
-شما واقعاً مى خواين به خاطر چند تا درخت آدم بكشين؟!
كاميار: من گُه مى خورم بذارم به خاطر تموم درختاى دنيام يه قطره خون از دماغ كسى بياد!
دختره با تعجب به كاميار نگاه كرد و گفت:
-مگه نگفتين اگه اره دست كسى ببينم...
كاميار: نه نه نه! من درختاى جوون و نهال ها رو گفتم! اين درختا كه ديگه همه پير شدن و امروز فرداس كه ريشه شون كرم بذاره! اصلاً مى دونين چيه؟ بايد از همين امشب هر كدوم از ما يه تبر ورداريم و بيفتيم به جون اين درختا! صبح نشده بايد اين باغ رو صاف و مسطح تحويل بديم! اصلاً وظيفه هر ايرانى اصيله كه درختاى كهن رو از بيخ و بن دربياره! شما اگه كمى دقت بفرمائين تو اين چند ساله، شكر خدا شكر خدا ما ايرانيا وظيفه مونو به خوبى انجام داديم! با حداكثر قدرت و توان مون، افتاديم به جون اين مملكت و با سعى و كوشش رسونديمش به اينجا! ببخشين، اسم شما چيه؟ چطور من تا حالا افتخار زيارت شما رو نداشتم؟!
-من نگين هستم.
كاميار: به به! چه اسم قشنگى! خوش به سعادت اون انگشترى كه شما نگين اش باشين! اجازه بدين من الان مى ام خدمت تون و تِز كُلّى ام رو در مورد طبيعت براتون شرح مى دم!
اينو گفت و اومد بلند بشه بره كه دستش رو گرفتم و نذاشتم بلندشه و بهش چپ چپ نگاه كردم كه گفت:
-اصلاً چرا شما پشت من واستادين؟ زشته به خدا! تشريف بيارين اينجا بشينين تا من تكليف اين باغ رو معلوم كنم. سامان بلندشو برو يه جا ديگه بشين ببينم!
همه ساكت شده بودن و كامياررو نگاه مى كردن! نگين همونطور كه از پشت مبل كاميار مى اومد جلو گفت:
-پس تكليف آقابزرگ چى مى شه؟!
كاميار: اونش با من! شما اينجا بشين تا بهت بگم. خودم هر جورى شده راضى اش مى كنم. به شرطى كه شما مرتب با من ارتباط داشته باشين و به كمك همديگه مشكل رو حل كنيم! پاشو سامان! مگه نمى بينى خانم سرپا واستادن؟!
«مجبورى از جام بلند شدم و نگين يه تشكر ازم كرد و نشست رو مبل و گفت:
-اگه راضى نشدن چى؟
كاميار: خب مى كُشميش! اصلاً با همون ارّه ها و تبرا تيكه تيكه اش مى كنيم! يعنى مى دونين چيه؟ عمر واسه پيرمرد ۷۰سال، واسه پيرزن ۶۰سال كافيه! اين حاج ممصادق، نزديك ده سالم اضافه بر استاندارد جهان عمل كرده! تازگى هام چند تا گردو ته باغ كاشته و اون دفعه به من مى گفت منتظرم گردوى اينارو نوبر كنم! شما غافلين كه گردو چند سال طول مى كشه تا به بار بشينه؟! حداقل هفت سال! ببخشين فوضولى مى كنم آ! اما شمام در اين معامله ذينفع ين؟ يعنى اگه اين درختا قطع بشه واسه شما استفاده اى داره؟
نگين كه مى خنديد و چشم از كاميار ورنمى داشت گفت:
-من دختر آقاى فتحى هستم.
كاميار: اِ...! شما دختر عمرو عاصى ن؟!
نگين: بله؟!
كاميار: مگه همون آقاى فتحى رو نمى گين كه نقش عمروعاص رو داشت؟
نگين: نخير! ما با ايشون نسبتى نداريم. پدر من تو كار برج سازى هستن.
كاميار: آهان! كه اينطور! حتماً قراره ايشون اين برج رو بسازن!
نگين: اگه مشكل اينجا حل بشه.
كاميار: حتماً حل مى شه! چرا حل نشه؟! اصلاً بهتره ما جووناكارى به كار اين چيزا نداشته باشيم! من مى گم اصلاً چطوره تموم درختاى اين باغ رو حواله بديم به باباى شما! يعنى بسپريمش دست ايشون! ايشون خودش مى دونه با اين درختا بايد چيكار كرد! بهتره ما جوونا بلندشيم بريم اون طرف سالن و بقيه بحث طبيعت زنده رو دنبال كنيم! چطوره؟ پاشين! پاشين بريم كه اصلاً نبايد تو كار بزرگترا دخالت كرد! پاشين ديگه!
اينو كه گفت: اول خودش بلند شد و بعد دست نگين رو گرفت و بلند كرد و به منم يه اشاره كرد كه بلندشم و خلاصه همگى رو راه انداخت طرف اون قسمت سالن و لحظه آخر خودش برگشت طرف عمواينا و آقاى فتحى و گفت:
-اين درختا دست شما سپرده. خودتون يه كاريش بكنين!
بعد برگشت طرف ما و گفت:
-تا شما برين پشت اون نرده ها، منم به اين مش صفر بگم برامون چهارتا چائى بياره كه گلومون تازه بشه. باشه؟!
اينو گفت و در حالى كه بلندبلند مش صفر رو صدا مى كرد از درِ مهمونخونه رفت بيرون. آفرين و دلارام و نگين و كامليا، راه افتادن كه برن اون قسمت مهمونخونه. منم رفتم بغل گندم و بهش گفتم:
-مگه تو نمى آى؟
همونجور كه راه افتاد شروع كرد به خنديدن.
-چرا مى خندى؟
گندم: از حرفا و كاراى اين كاميار! مى گه درختارو حواله بديم به آقاى فتحى!
منم شروع كردم به خنديدن كه چند قدم اون طرف تر واستاد و برگشت تو چشماى من نگاه كرد و گفت:
-امروز براى چى اومده بودى پشت پنجره اتاقم؟
سرمو انداختم پائين و گفتم:
-ببخشين، كار بدى كردم. خيلى ناراحت شدى؟
گندم: نه.
-خب بيا بريم پيش بقيه.
گندم: مى خوام جوابمو بدى!
-نمى دونم چى بگم.
دوباره بهم نگاه كرد و راه افتاد و دو تائى رفتيم پيش بقيه. تا رسيديم پشت نرده ها و خواستيم بشينيم كه كاميار پيداش شد و گفت:
-چرا اومدين اينجا؟!
-خودت گفتى بيائيم اينجا!
كاميار: نه بابا! اينجا چيه آدم خفه خون مى گيره! بريم بيرون تو هواى آزاد! حيف نيس يه همچين هوائى رو آدم وِل كنه و بِچِپه خونه؟! بلندشين ياله!
تا اومدم يه چيزى بهش بگم كه يه چشمك بهم زد و منم هيچى نگفتم.
دوباره همگى راه افتاديم طرف درِ مهمونخونه كه كتايون، خواهر كوچيكه كاميارم دنبال مون راه افتاد. تا كاميار كتايون رو ديد گفت:
-تو ديگه كجا مى اى بچه؟
كتايون: داداش من به طبيعت خيلى علاقه دارم! مى خوام حرفاى شما رو در موردش گوش بدم.
كاميار: اِ...؟! توام به طبيعت علاقه مند شدى؟!
كتايون: آره داداش. خيلى!
كاميار: بيا بريم كه خدا آخر و عاقبت ما رو با تو به خير كنه كه ماشاءالله هزار ماشاالله علاقه به فراگيرى ات خيلى زياده!
خلاصه همگى با خنده از مهمونخونه اومديم بيرون و از جلو خونه رد شديم و رفتيم طرف باغ كه آروم به كاميار گفتم:
-جريان چيه؟
كاميار: هيچى نگو كه مش صفررو فرستادم دنبال آقابزرگ!
-راست مى گى؟!
كاميار: آره اما صداشو درنيار!
همگى بدون حرف شروع كرديم لاى درختا قدم زدن. هوا عالى بود. مش صفر يكى دو ساعت قبلش باغ رو آبپاشى كرده بود و بوى خاك نم زده بلند شده بود. هوا تاريك شده بود و چراغاى باغ روشن بود. يواش يواش رفتيم طرف وسط باغ و يه جائى رو دو تا نيمكت روبروى هم نشستيم كه نگين يه نفس عميق كشيد و گفت:
-واقعاً حيفه يه همچين جائى از بين بره!
كاميار رفت كنارش واستاد و گفت:
-از اول تاريخ تا همين الان، آدما به خاطر زمين و آب و خاك شون با همديگه جنگ كردن و كشتن و كشته شدن!
نگين: شمام مى خواين همين كارو بكنين؟
كاميار فقط نگاهش كرد.
كتايون: داداش منم اين باغ رو خيلى دوست دارم!
كاميار بهش خنديد و رفت بغلش كرد و دست كشيد به موهاش و گفت:
-كتى! فكر مى كنى رو چند تا از اين درختا عكس قلب تير خورده اس و رو چند تاشون عكس دو تا قلب كنار هم؟!
كتايون: ده تا داداش.
كاميار دوباره بهش خنديد و گفت:
-نه، بيشتر.
كتايون: بيست تا!
كاميار دوباره سرشو تكون داد.
كتايون: خودت بگو داداش.
كاميار: رو همه شون!
كتايون: رو همه شون؟!
كاميار: آره، رو همه شون!
كتايون: مگه مى شه داداش؟!
كاميار: چرا نمى شه؟
كتايون: آخه خيلى زيادن! كى مى تونه اين همه قلب رو درختا بكشه؟
كاميار: خودم! نصف بيشترش رو خودم كشيدم! بقيه شم كِساى ديگه!
تا اينو گفت آفرين و دلارام و گندم و كامليا، با خنده همديگررو نگاه كردن و كامليا گفت:
-من تا حالا نكشيدم داداش!
كاميار: توام يه روزى مى كشى! يعنى همه مون يه روزى رو يه تنه درخت مى كشيم! گاهى دو تا قلب، پيش هم، گاهى يه دونه تنها و تيرخورده! من كه اينطورى بودم!
كتايون: داداش تعريف كن ببينم چند تا قلب تا حالا كشيدى!
كاميار: دختر تو چقدر كنجكاوى!
كتايون: ترو خدا داداش بگو!
كاميار برگشت و به بقيه نگاه كرد كه همه فقط داشتن تو دهنش رو نگاه مى كردن. يه خرده صبر كرد و بعد گفت:
-همه اش رو كه نمى شه گفت اما اولى اش رو برات مى گم.
بعد بلند شد و راه افتاد و ماهام همگى دنبالش راه افتاديم. يه بيست مترى كه رفتيم لاى درختا، جلو يه درخت بزرگ و قديمى واستاد و از تو جيب اش فندكش رو درآورد و روشن كرد و دستش رو گرفت بالا و يه جائى از تنه درخت رو روشن كرد و به همه نشون داد و گفت:
-اين دو تا قلب رو نگاه كنين!
همه سرهامونو بلند كرديم و رفتيم جلوتر و دو تا قلبى رو كه كاميار نشون مى داد نگاه كرديم. مثل اين بود كه يه جا زخم شده باشه و دوباره گوشت نو آورده باشه فقط رنگش فرق مى كرد. مثل اين كه با ماژيك سياه و كج و معوج دو تا قلب تو هم كشيده باشن!
كاميار: تازه كلاس پنجم رو تموم كرده بودم. همين روبروى درِ باغ، يه خرده بالاتر، يه خونه اى بود كه الان ديگه نيس. چند سال پيش خرابش كردن و جاش اين ساختمون جديده رو ساختن. ولى قبل از اين كه خرابش كنن توش يه خونواده اى زندگى مى كردن كه يه دختر كوچولو داشتن. اون دختر كوچولو اسمش مريم بود. وقتى من كلاس دوم بودم اون كلاس اول بود. وقتى من رفتم كلاس سوم اون رفت كلاس دوم و همينجورى تا من رفتم كلاس پنجم و اون رفت چهارم.
بعد برگشت طرف من و گفت:
-يادت اومد سامان؟
بهش خنديدم و سرمو تكون دادم كه گفت:
-آره خلاصه! من و اين سامان، هميشه تابستونا با اين مريم بازى مى كرديم.
لِى لِى بازى، هفت سنگ، بالا بلندى، وسطى! خلاصه وقتى بچه ها جمع مى شدن، يه گردان مى شديم و با هم بازى مى كرديم. راه مدرسه هامونم يكى بود. وقت مدرسه با هم از تو يه خيابون رد مى شديم و موقع برگشتن ام با هم از يه خيابون! تابستونام كه صبح و ظهر و عصر، بازى به راه بود.
يادمه آخراى همون تابستون بود. يه روز صبح كه از خواب بلند شدم، نمى دونم چرا يه دفعه دلم براى مريم تنگ شد! زود دست و صورتم رو شستم و صبحونه خورده نخورده، از باغ زدم بيرون! نكته جالب قضيه اين بود كه تا رسيدم بيرون، ديدم بچه ها دارن تو خيابون بازى مى كنن اما مريم جلو در خونه شون واستاده و داره به در باغ نگاه مى كنه! تا چشمم بهش افتاد و يه جورى شدم! رفتم جلو و اونم اومد جلو. تا بهش رسيدم گفتم چرا با بچه ها بازى نمى كنى؟ ارونم خيلى راحت گفت تو كه نباشى دوست ندارم با بقيه بازى كنم!
همين دو تا جمله كه از زبون يه دختر و پسر، با سادگى دراومد كافى بود كه مهر و محبت و عشق رو تو دل مون روشن كنه!
بعد از بازى، وقتى برگشتم خونه، اولين كارى كه كردم اين بود كه با چاقو دو تا قلب اينجا كندم! البته اون موقع قد من شايد يه متر و نيم بيشتر نبود. حالا اين درخته انقدر رشد كرده و رفته بالا! اون موقع همون پائين اش قلبا رو كندم!
خلاصه، روزاى آخر تابستون مثل برق و باد مى اومدن و مى رفتن كه يه روز صبح كه رفتم باهاش بازى كنم ديدم چشماش گريه ايه! ازش پرسيدم چى شده؟ فكر مى كردم كسى اذيتش كرده اما فهميدم كه تا چند روز ديگه قراره از اونجا اسباب كشى كنن و برن! براى اولين بار معنى جدائى رو اون موقع فهميدم!
چه نقشه ها كه نكشيدم! يه تخته درست كردم كه توش چند تا ميخ كوبيده بودم كه وقتى كاميون اومد بذارم زير لاستيك اش كه پنچر بشه و نتونه اثاث مريم اينارو ببره! يه قوطى رنگ از تو گاراژ ورداشته بودم كه بپاشم رو شيشه كاميون كه رانندهه نتونه جلوشو ببينه! يه سگ از تو خيابون گيرآورده بودم و با طناب بسته بودمش جلو خونه مريم اينا كه وقتى كاميون اسباب كشى اومد، بندازمش به جون رانندهه! خلاصه هزار و يه نقشه كشيده بودم كه جلوى رفتن مريم رو بگيرم. اونم بهم اعتماد كرده بود و دلش قرص شده بود كه من مى تونم جلو رفتنش رو بگيرم. منم مرتب بهش قول مى دادم و از اين چيزا!
هر بارم كه مى اومدم و به اين دو تا قلب نگاه مى كردم، اراده ام قوى تر مى شد تا اين كه يه روز مونده به اسباب كشى شون، با زور و كتك و پس گردنى، منو ورداشتن و بردن شمال! اصلاً وقت نشد كه براى آخرين بار مريم رو ببينم چه برسه به اين كه جلو رفتن اونو بگيرم!

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
داستان
تاريخ
شعر
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •