Nimrooz
Vol. 16, No. 816, December 31, 2004
سال شانزدهم - شماره ۸۱۶ - جمعه ۱۱ دى ۱۳۸۳
سيمين بهبهانى
آبم، سحابم، گِلم...
محمدابراهيم خان صديق خلوت
مفارقت دوستان
شاه طاهر دكنى
داغ پنهان
امان الله كردستان (غلام شاه خان)
خطاب ديگر است
حسام الدين دولت آبادى
بى قرار
ملا احمد الفت كردستانى
بر هر چه بنگريم....
اكبر دخيلى (واجد قمى)
پرده دار شكوفه
فرصت شيرازى
چه خوش آن كه....
ملك الشعراء بهار (محمد تقى)
اى دختر
محمدتقى فصيح الملك شيرازى (شوريده)
آيد، نيايد
فرصت شيرازى
انديشه باريك تر از مو
هاشم جاويد
آزاد زيستن
شيخ فريدالدين عطار نيشابورى
در جان و دل سفر كن
از محمد گازرانى
تا كى؟
عارف قزوينى
جايگاه پوشالى
غلام شاه خان كردستانى (امان الله خان والى)
آتش دل
هادى رنجى
عاقبت به خير
حسين سميعى (عطا)
حق
وحيد دستگردى
آئينه فلك
حبيب يغمائى
چند ازين....
ابراهيم صهبا
رؤياى سراب
اسدالله بيگ اردلان (اسير سنندجى)
آتش مهر
ابوالقاسم حالت
فرياد كن، فرياد كن!
خواجه هارون جوينى
مايه خواجگى
نوعى خبوشانى (قوچانى)
حيف دانا
شيخ علينقى كمره اى
صيد خانه زاد
حميده رئيس زاده (سحر)
دورنماى عشق
محمدتقى حميدى (شكيبا)
درياى اشك

سيمين بهبهانى
آبم، سحابم، گِلم...
پاشيده از هم تنم
آبم، سحابم، گلم
پيش كشانيد موج
چون ماسه بر ساحلم
موى سفيدم نگر
رنگش نكردم دگر
از حالِ دل بى خبر
از كارِ تن غافلم
هر نقش زيبا كه هست
ويران به چشمم نشست
چون شد كه اين چشمِ مست
بيگانه شد با دلم؟
عاشق ترين يارِ من
شد خاطرآزار من
آسان ترين كارِ من
مشكل ترين مشكلم
گفتم كه در كارِ دل
صد گُل برآرم ز گِل
يك پر علف سر نزد
از دشتِ بى حاصلم.
*
شادا درخت بهار
پُر برگ و با اعتبار
من- حيف- تقويم پار
پُر برگم و باطلم
اما نه، باطل چرا؟
از باطل السّحرِ من
هرگز نيارد گزند
جادوگرِ بابِلم
من با همين آب و گِل
با خشم ايمان گُسل
چون آذرخشى مهيب
چون تُندرى هايلم.
*
بس بر عبث اى عزيز
جِرمم به قالب مريز
با ذاتِ از خود گُريز
آبم، سحابم، گِلم...
آذر ۸۳

محمدابراهيم خان صديق خلوت
مفارقت دوستان
هزار مرتبه بهتر به نزد من مردن
كه در مفارقت دوستان بسر بردن
دلى كه انس به ديدار دوستان دارد
كجا گشايدش از باغ و بوستان بردن
چه بى حضور عزيزان گذشت عمر عزيز
نشايدش به حقيقت ز عمر به شمردن
گرم به جام مرصع كنند باده ناب
چه فرق دارد بى دوستان زخون خوردن
پياله بايد از دست آن كه دل خواهد
كه جان به پايش نبود دريغ به سپردن

شاه طاهر دكنى
داغ پنهان
برخيز و بر كش تيغ كين تا دادن جان بنگرى
وز خنجرم بشكاف دل تا داغ پنهان بنگرى
سرو از قدت گردد خجل چون سوى باغ آرى گذر
گل آب گردد از حيا گر در گلستان بنگرى
جائى كه آن رشك قمر گردد به خوبى جلوه گر
اى ديده شرمت باد اگر در ماه تابان بنگرى
در مجلس ما اى خضر از چشمه حيوان مگو
كز شرم بر بندى زبان گر لعل جانان بنگرى
«طاهر» ز خود بيگانه شو تا آشناى او شوى
وز ديدن خود در گذر تا رويش آسان بنگرى

امان الله كردستان (غلام شاه خان)
خطاب ديگر است
باده خمخانه وحدت شراب ديگر است
زنده دارد آنچه خاك مرده آب ديگر است
كى توان از هر درى در خلوت اسرار شد
كان درى را عشق دربانست باب ديگر است
نيست گفت دوست اندر تنگناى صوت و حرف
كانچه از جانان به جان امد خطاب ديگر است
واعظا تا چند از لوح و قلم خوانى، خموش
دفتر عشاق را فرد و حساب ديگر است
تو بكثرت اندرى و در حجاب از وحدتى
هست ما را هم حجاب اما حجاب ديگر است
حسن را با ماهرويان ارتباطى خاص هست
عشق را با دردمندان انتساب ديگر است
چرخ بر پا از دم اوتاد عالى همت است
«والى» اين نه خيمه را ميخ و طناب ديگر است

حسام الدين دولت آبادى
بى قرار
اى لاله روى گر چه نباشى كنار من
بيرون نمى روى ز دل داغدار من
دور از رخت قرار نباشد دل مرا
اى آفت قرار دل بيقرار من
آمد بهار و گل به چمن رست و كس نديد
يك برگ سبز بر همه شاخسار من
مى سوخت جانم آتش عشقت اگر نبود
فريادرس دو چشم تر اشكبار من
گويند در فراق رخش صبر كن «حسام»
غافل كه عشق برده ز كف اختيار من

ملا احمد الفت كردستانى
بر هر چه بنگريم....
بر هر چه بنگريم جمالت مصور است
هر جا كه بگذريم وصالت ميسر است
زاهد به شرع مى كند انكار مى كشان
عذرش بنه كه بى خبر از عرف ديگر است
بر هر كه تافت پرتوى از نور معرفت
خورشيد پيش وى بسى از ذره كمتر است
ما رستخيز در سر كوى تو ديده ايم
آنكو نديده كوى تو در هول محشر است
ما را چه غم ز رخنه يأجوج آسمان
ديوار بست ميكده سد سكندر است

اكبر دخيلى (واجد قمى)
پرده دار شكوفه
كنون كه جلوه گر آمد به شاخسار شكوفه
فزود جلوه به زيبائى بهار شكوفه
بيا كه همره بلبل كشيم رخت به گلشن
كه غنچه پرده نشين است و پرده دار شكوفه
دميده از بر هر گلبنى هزار جوانه
شكفت بر سر هر شاخه هزار شكوفه
بهشت و باده كوثر از آن زاهد و ما را
خوش است جام كه خندد چو لعل يار شكوفه
گشاده روى به نيك و بد زمانه چو گل باشد
كه مى دمد به گلستان كنار خار شكوفه
چو ديد در گذر نيستى دو روزه هستى
به خنده عمر به سر كرد چون شرار شكوفه
گل غزل دمد از نو بهار طبع تو «واجد»
كه نخل بارور آرد به نو بهار شكوفه

فرصت شيرازى
چه خوش آن كه....
چه خوش آن كه ماه من از وفا شب تيره ام زدرى رسد
كه اگر رسد شب تيره را زجمال او سحرى رسد
همه شب دو ديده به هر رهم مگر از نسيم سحر گهم
ز شميم طره آن مهم به مشام جان اثرى رسد
نبود شكيب و تحملم به فغان و ناله چو بلبلم
به اميد آن كه از آن گلم دل خسته را خبرى رسد
فكند چو ناو كى از ستم سوى عاشقان خود آن صنم
من و صد هزار حسرت و غم كه مباد برد گرى رسد
منما رخ ايمه سروقد، همه دم به اين همه ديو و دد
كه خدا نكرده ز چشم بد به جمال تو نظرى رسد
چو غبار كوى تو را صبا بپراكند همه جا به جا
همه رشكم آيد از آن چرا كه به چشم بى بصرى رسد
بنشانده «فرصت» بوالهوس بدلش نهال وفا و بس
به اميد آن كه ازين سپس مگرش از آن ثمرى رسد

ملك الشعراء بهار (محمد تقى)
اى دختر
تكيه منماى به حسن و به جمال اى دختر
سعى كن در طلب علم و كمال اى دختر
ذره اى علم اگرت در وسط مغز بود
به كه در كنج لبت، دانه خال اى دختر
بى هنر نيست مؤثر صفت غنج و دلال
با هنر جلوه كند غنج و دلال اى دختر

محمدتقى فصيح الملك شيرازى (شوريده)
آيد، نيايد
آن پرى روى از درم روزى فراز آيد، نيايد
من همى خواهم كه عمر رفته باز آيد، نيايد
پيش از آن كايام در پيچد بهم طومار عمرم
نامه اى از كوى يار دلنواز آيد، نيايد
هيچ از سوداى آن گيسو نيايد بوى سودى
بوى سودى هيچ از اميد دراز آيد، نيايد
طفل اشكم گفت بر رخ راز عشقم را به مردم
طفل هرگز در شمار اهل راز آيد، نيايد
تا نبيند آه من بر من دلش سوزد نسوزد
سنگ تا آتش نبيند در گداز آيد، نيايد
عقل آن نيرو ندارد كو بگرد عشق پويد
صعوه هرگز در مصاف شاهباز آيد، نيايد
اين همه سازم بنا سازى دور چرخ و آخر
اختر ناساز من با من بساز آيد، نيايد
عاشق شوريده را در دل نگنجد غير جانان
در دل محمود جز ياد اياز آيد، نيايد
از هواى خطه رى وزنهاد مردم وى
بوئى از شيراز عليين طراز آيد، نيايد

فرصت شيرازى
انديشه باريك تر از مو
با ميان تو پرى روى عجب خوست مرا
وه چه انديشه باريكتر از موست مرا
خشم و كين، جور و ستم، لطف و عطا، مهر و وفا
به خدا گر ز تو باشد همه نيكوست مرا
شده ام اين همه سرگشته كه در عرصه عشق
دل به چوگان سر زلف تو چون گوست مرا
كشم از سينه و بر ديده خود جاى دهم
هر خدنگى كه از آن غمزه ابروست مرا
با خيال قد چون سرو تو شب تا به سحر
بر سر كوى تو چون فاخته كوكوست مرا
جاى سرو است لب جوى تو اى سرو روان
پاى بگذار كه در ديده دو صد جوست مرا
همچو من بلبل خوشگوى كه دارى اى گل
حيف باشد ز رقيب تو كه بدگوست مرا
تا ندانند كه من مايل ديدار توام
دل همى پيش تو و ديده بهر سوست مرا
باده چون كوثر و در بزم توئى حورالعين
مجلس امروز نگر غيرت مينوست مرا
از چه برهم زنى اى باد صبا گيسويش
دلى آشفته در آن حلقه گيسوست مرا
از دل آزارى او دى گله كردم با او
گفت «فرصت» گله بگذار كه اين خوست مرا

هاشم جاويد
آزاد زيستن
خوش دولتى است سر خوش و دلشاد زيستن
آزادگى گزيدن و آزاد زيستن
آسوده از كشاكش طوفان ظلم و جور
در خانه اى به مردمى آباد زيستن
مرگ است اگر چه زندگيش نام كرده اند
در زير تازيانه بيداد زيستن
ننگ است چند روزه كوتاه عمر را
با تلخى شكنجه جلاد زيستن
شيرين ملك در كف خسرو گذاشتن
وز زخم تيشه شاد چو فرهاد زيستن
روى سحر نديدن و در تيره شام عمر
لرزان چو شمع در گذر باد زيستن
مردى به مردمى و شرف جان سپردن است
نه با خيال ماندن و با ياد زيستن

شيخ فريدالدين عطار نيشابورى
در جان و دل سفر كن
گر مرد نام و ننگى از كوى ما گذر كن
ما ننگ خاص و عاميم از ننگ ما حذر كن
سرگشتگان عشقيم، نه دل نه دين نه دنيا
گر راه بين راهى در حال ما نظر كن
تا كى نهفته دارى در زير دلق زنار
تا كى ز زرق و دعوى، شو خلق را خبر كن
اى مدعى زاهد غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهى، دعوى ز سر بدر كن
در نفس سرنگون شو گر مى شوى كنون شو
و از آب و گل برون شو در جان و دل سفر كن
جوهر شناس دين شو مرد ره يقين شو
بنياد جان و دل را از عشق معتبر كن

از محمد گازرانى
تا كى؟
بى گل روى تو با ديده گريان تا كى؟
روز و شب سوختن از آتش هجران تا كى؟
دست از چين سر زلف بلندت كوتاه
خاطر از گردش ايام پريشان تا كى؟
دل سرگشته گرفتار بسى موج بلا
كشتى صبر سراسيمه ز طوفان تا كى؟
چو گل آخر شودم چاك گريبان شكيب
پس به دل غنچه صفت عشق تو پنهان تا كى؟
خرمن صبر مرا سوزد و بر باد دهد
سركشى هاى تو، اى شعله سوزان، تا كى؟
شب غم جان به لب آورد خدايا ندمد
سحر بختم از آن چاك گريبان تا كى؟
به نوائى دلم آن بلبل دستان ننواخت
بوم اندوه درين كلبه ويران تا كى؟
عاشق از حسرت ديدار تو چون شمع سحر
جان به لب، سوز به دل، اشك به دامان تا كى؟

عارف قزوينى
جايگاه پوشالى
چه دادخواهى از اين دادخواه پوشالى
ز شاه كشور جم جايگاه پوشالى
به جاى تخت كيان يو تخت جم مانده است
حصير پاره به جا و كلاه پوشالى
به قدر يك سر موئى عدو نينديشد
ازين سپهبد و از اين سپاه پوشالى
ز آه سينه پوشالى آتش افروزيم
به كاخ و قصر و به اين بارگاه پوشالى
ببين چه غافل و آرام خفته اين ملت
چو گوسفند در آرامگاه پوشالى
پناه ملت مجلس بود، چو گردد چاه
پناهگاه، بسوز اين پناه پوشالى
بهار آمد و عارف نمى شود سرسبز
ز باغ و لاله و خرم گياه پوشالى!

غلام شاه خان كردستانى (امان الله خان والى)
آتش دل
تا سلسله زلف تو زيب برو دوش است
بس بنده مر اين سلسله را حلقه به گوش است
بر گردن تو آن كه به دامان تو مار است
بر گردن من آن كه ترا زينت دوش است
توبه نتوانم كنم از باده از آن رو
مشت گلم از خاك در باده فروش است
در حيرتم از آتش دل كز مژه هر دم
صد دجله برو ريختم و باز به جوش است

هادى رنجى
عاقبت به خير
ز خويش دست كشيدم مخوان به غير مرا
ز كعبه دل ببريدم مبر بدير مرا
چنان گسسته ام از خلق رشته اميد
كه نيست چشم تمنى به خويش و غير مرا
ز حب و بغض كسى، شاد و دل غمين نشوم
همين صفات كند عاقبت به خير مرا
چنان دلم شده مجنون صفت بيابانى
كه باشد الفت خاصى به وحش و طير مرا
دلم ز سير و تماشا گرفته تر گردد
هزار بار سكون به بود ز سير مرا
براى من كه به يك عمر بارها مردم
چه لازم است دگر قصه عزيز مرا
اميد عبد به مولاى خود بود «رنجى»
چنانكه چشم اميد است بر شبير مرا

حسين سميعى (عطا)
حق
حق همچو آفتاب هويدا و روشن است
من گر نبينمش گنه از ديده من است
تر دامنان كجا به خرابات ره برند
آنجا مقام طايفهُ پاكدامن است
اسرار جان ز اهل كلاه و قبا بپوش
كس نيست محرم ار همه پيراهن تن است

وحيد دستگردى
آئينه فلك
چو دارى از فراتر چشم اميد
فروتر را مساز از خويش نوميد
فلك كاندر نظر آئينه وار است
به كار نيك و بد آئينه دار است
نكو را نيك و بد را بد نمايد
نه زين كاهد نه بر آن برفزايد
ز گردون بد نمى بيند نكو كار
نباشد جز بدى با بد كنش يار

حبيب يغمائى
چند ازين....
چند ازين گوشه نشينى سفرى بايد كرد
طلب عارف صاحب نظرى بايد كرد
ديده را روشنى از گرد رهى بايد داد
چهره را شست و شوى از خاك درى بايد كرد
اين دل اندر سر آشفته دلى بايد باخت
وين سر اندر پى شوريده سرى بايد كرد
زان كه ره جسته به مقصد خبرى بايد خواست
وان كه را مانده به ره در، خبرى بايد كرد
تن خاكى نشود بر فلك، اما جان را
تا نماند به زمين بال و پرى بايد كرد
رنج در پرورش بد گهران بى ثمر است
كشت ورزى به اميد ثمرى بايد كرد
در خور مهر و محبت نبود نوع بشر
خوى با طبع دگر جانورى بايد كرد
زخم انديشه بود كارگر از نيروى عقل
از جنون دفع بلا را سپرى بايد كرد
هر چه كرديم زيان بود و خطا بود «حبيب»
چاره ديگر و فكر دگرى بايد كرد

ابراهيم صهبا
رؤياى سراب
در سر هوس عشق و شراب است مرا
در دل عطش شعر و كتاب است مرا
افسوس كه بهره زان بت ماه جبين
در پرتو ماهتاب خواب است مرا

اسدالله بيگ اردلان (اسير سنندجى)
آتش مهر
چنان افتاده از مهر جمالت در جهان آتش
كه افتد از دم سرد خزان در گلستان آتش
ز انبوه غمت در سينه ام دل آنچنان سوزد
كه اندر گله افروزد شبان اندر شبان آتش
ز آب ديده و آه شرر بارم عجب نبود
زمين را سيل اگر گيرد رسد بر آسمان آتش
به زلف عنبر افشان و خط چون سبزه اش زيبد
برد آب از رخ سنبل زند در ضميران آتش
چنان در ديگ سودايش مرا جان سوخت پندارى
كه كانونى است تن از سوز عشق و دل در آن آتش
اگر بيند به خواب آن روى آتشناك را يك شب
به عمر خود نيفروزد دگر پير مغان آتش
گر آن قامت قيامت در قيامت قامت افروزد
فتد سرو روان را در جنان اندر جنان آتش

ابوالقاسم حالت
فرياد كن، فرياد كن!
اى دل بناى عدل را بنياد كن، بنياد كن
زين راه هر ويرانه را آباد كن، آباد كن
اندر دبستان خرد شاگرد شو، شاگرد شو
خود را به كار زندگى استاد كن، استاد كن
با هر كه انصاف آورد انصاف ده، انصاف ده
با هر كه شد بيدادگر بيداد كن، بيداد كن
از مهر، اهل درد را همدرد شو، همدرد شو
و ز لطف هر ناشاد را دلشاد كن، آزاد كن
آن را كه يابى دلغمين غمخوار شو، غمخوار شو
و آن را كه بينى بى مدد امداد كن، امداد كن
گر از كسى بينى ستم منشين خمش، منشين خمش
تا كس به فريادت رسد فرياد كن، فرياد كن

خواجه هارون جوينى
مايه خواجگى
قيمت مردم از هنر باشد
نه ز دنيا و از گهر باشد
مرد بايد كه دانش آموزد
تا ز هر كس شريف تر باشد
خاك بر فرق مهترى كاو را
مايه خواجگى پدر باشد
اديب الدين ساسان كسروى
اختلاف ساقى و سقا
دانه توان چيد دام اگر بگذارد
توبه توان كرد جام اگر بگذارد
رفع شود اختلاف ساقى و سقا
بحث حلال و حرام اگر بگذارد
مرهم دل هاست صبر، سوختگان را
خواهش سوداى خام اگر بگذارد
حل شود افسون عقل و مسئله عشق
كشمكش ننگ و نام اگر بگذارد
راه برد هر كسى به كعبه مقصود
وسوسه خاص و عام اگر بگذارد

نوعى خبوشانى (قوچانى)
حيف دانا
وصل و هجران چيست در خواب پريشان زيستن
مرگ، بيدارى اين خوابست و، حرمان، زيستن
روح ما چون عطر گل پيش از خزان بر باد رفت
وقف بلبل باد بى گل در گلستان زيستن
سايه بال هما بر فرق ما خاكسترست
بخت را چون رخت هستى سوخت نتوان زيستن
چون سبوى مى تهى گشتم ز خود وز غير نيز
هم شكستم به كه بر دوش لئيمان زيستن
وقت جان دادن فلاطون اين دو حرفم گفت و رفت
حيف دانا مردن و افسوس نادان زيستن
وجد و منع باده، زاهد اين چه كافر نعمتى است
دشمن مى بودن و همرنگ مستان زيستن
راه مردان گر خطرناكست «نوعى» باز گرد
باز گرد اما بينديش از پيشمان زيستن

شيخ علينقى كمره اى
صيد خانه زاد
به نوعى داده تعليم جفا و جور استادش
كه از مهر و وفا هرگز نخواهد آمدن يادش
دلم را مى نوازد تا دگر دل ها به دام افتد
چو آن مرغى كه دارد از براى صيد صيادش
دلم صيدى است در قيدى گرفتار و عجب جورى
كه مى ميرد ز حسرت گر كند صياد آزادش
فتاده دور از طرز نگاهش دلبرى ورنه
به قصد دلبرى بر كس نگه هر گز نيفتادش
نديدم در جواب نامه اش نام (نقى) گويا
چنان از خاطرش رفتم كه نامم رفته از يادش

حميده رئيس زاده (سحر)
دورنماى عشق
خلوت دل به خيالى ز لقايت خوش بود
قاب انديشه به رنگى ز وفايت خوش بود
خسته دل آمدم و سوخته دل برگشتم
آرى اى عشق، تو هم دورنمايت خوش بود

محمدتقى حميدى (شكيبا)
درياى اشك
هر شب از طغيان سيل آساى اشك
بى تو من مانم، من و درياى اشك
گشته ام رسواى عشقى جانگداز
پيش خلق از خودنمائى هاى اشك
بست راه خواب را بر ديده ام
تا در اين ويرانه وا شد پاى اشك
اشك چون آمد، ز چشمم خواب رفت
كاين سرا يا جاى من يا جاى اشك
ديده ام شايد بياسايد دمى
بشكند گر پاى شب پيماى اشك
بى تو عمرم را دوامى نيست، نيست
چون حبابم بر سر درياى اشك
در بيان هرگز نگنجد ورنه من
داستان ها دارم از غوغاى اشك

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
داستان
تاريخ
شعر
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •