• هفتم دى ماه ۱۳۵۷
دكتر شاپور بختيار، عضو برجسته رهبرى جبهه ملى ايران، روز هفتم دى ماه ۱۳۵۷ در ديدار با محمدرضا شاه پهلوى پيشنهاد نخست وزيرى دريافت كرد. انقلاب سراسر كشور را فرا گرفته بود، هر روز راهپيمايى هائى عليه رژيم سلطنتى و شخص شاه انجام مى گرفت، ادارات، كارخانه ها و صنايع در اثر اعتصاب هاى گسترده به حالت تعطيل درآمده بود و اقدام شاه در تشكيل دولتى نظامى (به رياست ارتشبد ازهارى) براى باز گرداندن نظم شكست خورده بود. از سوى ديگر تلاش هاى شاه براى سپردن امور كشور به شخصيتى خوشنام از ميان مخالفان ميانه رو يا رجال قديمى به جايى نرسيده بود. كريم سنجابى، على امينى، عبدالله انتظام، غلامحسين صديقى و ديگران هيچ يك حاضر به پذيرش سمت نخست وزيرى نشده بودند. هنگامى كه شاه نظر قطعى دكتر صديقى (آخرين كسى كه تا آن هنگام در مورد نخست وزيرى با او گفت وگو كرده بود) را دريافت كرد و فهميد براى تشكيل دولتى به رياست او شانسى وجود ندارد، به سراغ شاپور بختيار رفت. به نوشته بختيار: «شاه مرا خواست و گفت كه صديقى مثل اين كه موفق به تشكيل كابينه نمى شود و دوستان خود شما او را اذيت مى كنند و خودش هم دودلى نشان مى دهد و كار بايد زودتر انجام شود... گفتم من پانزده روز وقت مى خواهم و يك شرايط مقدماتى دارم...» ( «خاطرات شاپور بختيار» طرح تاريخ شفاهى ايران)
• اختلاف و بركنارى
بختيار با وجود مخالفت سرسختانه دوستانش در جبهه ملى پيشنهاد شاه را پذيرفت. دكتر سنجابى كه دبيركل جبهه بود مدتى پيشتر در نوفل لوشاتو با رهبر انقلاب پيمان بسته بود. ساير نزديكان و دوستان بختيار نيز موضعى آشتى ناپذير در قبال شاه پيدا كرده بودند. با وجود اين به گفته شاه: «از آنجا كه [بختيار] اعلام نمود براى محترم شمردن قانون اساسى لازم است قبل از رفتن به مرخصى يك شوراى سلطنتى تعيين كنم و او نيز از مجلسين رأى اعتماد بگيرد، پيشنهادش قابل قبول به نظر مى رسيد.» ( «پاسخ به تاريخ» محمدرضا پهلوى)
در همين روزها رؤساى جمهورى آمريكا و فرانسه به همراه صدراعظم آلمان و نخست وزير بريتانيا در گوادالوپ گرد آمدند تا در مورد اوضاع ايران رايزنى كنند. به نظر مى رسد در اين كنفرانس آمريكايى ها نظر سران اروپا را در مورد تمام بودن كار شاه پذيرفتند. در اين ميان مشخصاً فرانسوى ها هشدار مى دادند حمايت از شاه بى فايده است و بايد با دولت احتمالى كه توسط انقلابيون تشكيل مى شود همكارى كرد چرا كه در غير اين صورت ممكن است در ايران جنگ داخلى در بگيرد و فرصت مناسبى براى گسترش نفوذ كمونيست ها فراهم آيد.
از مهمترين شرايط بختيار كه مورد موافقت شاه قرار گرفت، يكى آزادى كامل نخست وزير در انتخاب وزيران و ديگرى خروج شاه از كشور بلافاصله پس از گرفتن رأى اعتماد توسط او از مجلسين بود. اين توافق در ملاقاتى در روز جمعه نهم دى قطعى شد. شوراى مركزى جبهه ملى كه از اين توافق مطلع شد، بلافاصله تشكيل جلسه داد و همان شب اعلاميه اى عليه بختيار صادر كرد. در اين اعلاميه آمده بود: «جبهه ملى ايران ضمن تقبيح شديد اقدام آقاى دكتر شاپور بختيار به آگاهى همگان مى رساند كه در اين شرايط تشكيل دولت از طرف ايشان به هيچ روى با مصوبات آرمانى و سازمانى جبهه ملى ايران سازگارى ندارد، به همين دليل از عضويت جبهه ملى بركنار مى شود.»
• نخست وزير
در چنين فضايى بود كه مجلسين شوراى ملى و سنا روز دهم دى ماه به نخست وزيرى بختيار ابراز تمايل كردند و موضوع صدارت او جنبه رسمى يافت. رهبر انقلاب در نوفل لوشاتو همان روز واكنش نشان داد و گفت: «اين دولت (بختيار) مشروعيت ندارد و پيش ملت ايران به جايى نمى رسد و ملت ايران بايد تظاهر كند مردمى كه در مقابل دولت نظامى و حكومت نظامى ايستادند در مقابل دولتى نيز كه وعده هايش همان وعده هاى دولت سابق است ايستادگى خواهد كرد.»
روز بعد ارتشبد ازهارى كه در اثر سكته قلبى در بيمارستان بسترى شده بود، رسماً كناره گيرى كرد. وزير خارجه آمريكا (سايروس ونس) نيز اعلام كرد كه دولت آمريكا از نيروهاى مسلح ايران خواسته است با حمايت از دولت غيرنظامى بختيار به پيدا شدن راه حلى مسالمت آميز براى بحران ايران كمك كنند. بختيار روز شانزدهم دى ماه كابينه خود را به شاه معرفى كرد كه در آن احمد ميرفندرسكى وزارت امورخارجه و فريدون جم وزارت جنگ را به عهده داشتند. نخست وزير جديد همان روز برنامه هاى دولت خود را اعلام كرد و در يك مصاحبه مطبوعاتى و راديوتلويزيونى وعده داد كه شاه ديگر در امور حكومت دخالت نكند، به اسرائيل و آفريقاى جنوبى نفت فروخته نشود، عاملان فساد مجازات شوند، ساواك منحل شود و آزادى مطبوعاتى و سياسى برقرار گردد.
روز ۲۳ دى ماه شاه اعضاى شوراى سلطنت را معرفى كرد. در اين شورا بختيار به عنوان نخست وزير، دكتر محمد سجادى به عنوان رئيس مجلس سنا، دكتر جواد سعيد به عنوان رئيس مجلس شوراى ملى، دكتر عليقلى اردلان به عنوان وزير دربار و ارتشبد قره باغى به عنوان رئيس ستاد ارتش حضور داشتند. علاوه بر آنها سيدجلال الدين تهرانى، عبدالله انتظام، محمدعلى وارسته و دكتر عبدالحسين على آبادى نيز به عنوان شخصيت هاى خوشنام سياسى در شوراى سلطنت شركت داشتند. بررسى برنامه هاى دولت از سوى مجلس شوراى ملى از يكى دو روز پيش تر آغاز و بررسى نهايى آن به جلسه روز ۲۶ دى ماه موكول شده بود. ۲۶ دى ماه روزى بود كه شاه به همراه شهبانو به فرودگاه مهرآباد رفت و همانجا مذاكرات مجلس را از راديو دنبال كرد تا بختيار رأى اعتماد بگيرد و او كشور را ترك كند.
به مناسبت ۵ دى سالروز درگذشت
زرتشت، اسطوره ماندگار
نسيم خليلى
پيامبرى برمى خيزد تا انديشه تازه اى را در تار و پود باستانى سرزمينى اسطوره اى بيافريند. و خود كم كم در گذر زمان، تبديل به اسطوره تازه اى مى شود؛ اسطوره تازه اى از تبليغ مهربانى و نيك انديشى كه به همت هم ميهنان قدرشناسش به كتابچه تاريخ افزوده مى شود تا هر از گاه از لابه لاى داستان هاى غبارآلوده برخوانندش و پاسش بدارند.
اما پيروان و دنباله روان اين پيام آور نوخاسته، در گردباد روزگار، چنان فرسوده شدند كه تعدادشان به اقليتى ناچيز رسيد كه در گوشه و كنار، خاطره تلخكامى ها را به پس زمينه ذهن خود سپرده اند و مى كوشند آئين نياكان خويش را در لفافه اى از تنهايى، پاس بدارند. بازمانده ها، ناچيز است اما انگيزه نكوداشت آئين مهربانى پيامبر باستانى، همچنان در رگ و پى ساييده شده اندك معتقدان اين انگاره كهنسال، زنده و پوينده!
گروه هاى زردشتى مسلك كوچنده به سرزمين افسانه اى هندوستان، كه امروز پارسيان ناميده مى شوند، پاسداران واقعى و تاريخى اين آئين باستانى اند، آئينى كه هنوز كه هنوز است با ره توشه هائى از گذشته هاى دوردست، حيات امروزى معتقدان خود را جلايى از تقدسى ديرپا مى بخشد.
نگاهى به تاريخ اين ديانت ايرانى گرچه مجالى بس فزون مى طلبد اما در نوع خود ارزنده خواهد بود. آيا اين پاسداران اندوهگين و خسته خاطر، همان اندك نگاه دارندگان فرهنگ فراموش شده باستانى اند يا تنها بازتاباننده يك جنبه از اين پاسداشت؟! بى گمان نگره دوم پذيرفتنى تر است. چراكه ايرانيان همگى يكپارچه، خواهان حفظ ميراث كهنسالى بودند كه دست به دست از گزند زمانه دور مانده بود و به دستشان رسيده بود و اكنون، آنها وارثان خسته حالى بودند كه بايد به اشكال گونه گون اين گنجينه گران را پناه مى دادند و سپرده در تنگناى آغوش خود، جان و حيات تازه مى بخشيدند. حتى آنها كه پس از حمله اعراب، دست از آئين نياكانى خويش كشيدند و به اسلام گرويدند هم در اعماق درون آشفته خود، به چيز ديگرى جز بازتوليد انگاره هاى مقدس پيامبر فراموش شده نمى انديشيدند. آنها به اين اميد كه بسيارى از نگره هاى مقدس و مهربانانه دين مزدا پرستى در دل آئين نوظهور و در مرام پيامبر اين دين نهفته است، بدان پنجه ساييدند و شايد برخى از اندوخته هاى خود را نيز به اين كالبد تازه نفس افزودند و اين گونه به پاسدارى از ميراث به چنگ آمده خود مبادرت ورزيدند. نگاهى به اسناد تاريخى اين زمانه نشان مى دهد كه تلخكامى هاى زردشتيان همواره در نوسان بوده و حالتى پايدار و تكرارشونده نداشته است و اين موضوع هم ظاهراً به گسيختگى هاى درونى اين آئين باز مى گشته است. اشپولر در همين زمينه مى نويسد:
«دين زردشت وضع كاملاً روشنى نداشته است، پيامبر اسلام در عربستان در مقابل زردشتيان آن سرزمين (كه از زمان سيادت ايران بر آن سامان در قسمت هاى مختلف آن مرز و بوم زندگى مى كردند) مدارا و شكيبايى نشان مى داد. اين طرز رفتار نيز از طرف لشكريان مهاجم پيروز عرب رعايت مى شد و حتى كوشش مى شد براى مدارا با اين دين احاديثى دال بر نظير يك چنين رفتارى از طرف پيامبر (ص) بياورند و واقعاً هم هيچ موردى را نمى شناسيم كه زردشتيان به طور منظم و با طرح قبلى تعقيب شده باشند. با تمام اين احوال رفتار مسلمانان با زردشتيان متفاوت از رفتار با مسيحيان و يهوديان بوده است؛ از جمله اينكه خونبهاى ايشان بنا به عقيده شافعيان فقط يك پانزدهم خونبهاى مسلمانان معين گشته بود.» (تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامى ـ برتولد اشپولر- ترجمه جواد فلاطورى ـ انتشارات علمى و فرهنگى ـ جلد اول ـ صص ۳۳۵و ۳۳۶)
اشپولر خود در صفحات بعدتر تلويحاً به يكى از علت هاى اين بى مهرى اشاره مى كند و مى نويسد كه تا ورود اسلام به اين مرز و بوم، روحانيان زردشتى، كتاب آسمانى آئين خود، يعنى اوستا را در دسترس پيروان اين انگاره مذهبى قرار نمى نهادند و در نتيجه مسلمانان، آنها را از اهل كتاب مبرا مى انگاشتند و حتى اعراب به آنان لقب زمزمه گران داده بودند. چراكه اصول و باور هاى مذهبى شان را شفاهاً زمزمه مى كردند در حالى كه صاحب كتاب آسمانى ارزنده اى بودند كه با وجود چپاول ها و بى مهرى هاى تاريخى زنده باقى مانده بود.
در ابتداى مقاله به هاله پررنگ اسطوره و افسانه بر گرد پيامبر باستانى، زردشت، اشاره شد؛ بى گمان در پرتو همين اسطوره وار بودن است كه زردشت و زندگى و زمانه اش، هنوز كه هنوز است از نكات ابهام آلوده تاريخى است. گروهى از اين جهت كه آئين مزداپرستى به طور رسمى در عصر و زمانه ساسانيان متداول شد، زمان شكفتگى اين آئين را به اين زمانه نسبت مى دهند؛ اين گروه ظاهراً لفظ رسمى را از قلم انداخته اند. اين دين ديرينه در سايه سلاله ساسانى زاده نشد بلكه حيات تازه پيدا كرد و بسيارى از مندرجات كتيبه هاى شاهان هخامنشى نشان مى دهد كه اين فرمانروايان باستانى به اهوره مزداى زردشتى باور داشته اند. نيم نگاهى به تاريخ و گاهشمارى متحول زردشتيان، زمان اين پيامبر را سيصد سال پيش از اسكندر مى داند. اما انگاره پذيرفته شده اى كه از اجماع بيشترى برخوردار است سال هائى ميان ۱۲۰۰ تا ۱۰۰۰ قبل از ميلاد است. درباره زادگاه و خاستگاه زردشت هم چنين ترديد هائى وجود دارد. در اوستا به سرزمينى به نام ايرانويج اشاره شده است. اما پرسش اين جاست كه اين سرزمين، شرق ايران و خوارزم است يا رى باستانى و يا آذربايجان؟
گاهان قديمى ترين اثر اوستايى كه سرايش آن را به زردشت نسبت مى دهند، در جاى جاى خود، گوشه هائى از باور هاى واقعى پيامبر را باز مى تاباند، ظاهراً زردشت پيش از دريافت وحى، خود روحانى نيك انديشى بوده است كه به خود لقب زئوثره يعنى روحانى كاملاً واجد شرايط مى دهد و اين نشان مى دهد كه او تا چه پايه به الهيأت و انگاره هاى دينى عصر خود اشراف داشته است. از سوى ديگر لقب منثرن به معناى كسى كه مى تواند منثره يا كلام الهام آميز موثر بسرايد، نشان مى دهد كه زردشت نگارنده واقعى اين كتاب است. (ر. ك زردشتيان ـ مرى بويس) زردشت سال ها در جست وجوى حقيقت بود و چنان در اين جست وجو راسخ بود كه در عنفوان جوانى و در سن سى سالگى موفق به دريافت وحى الهى شد.
اما آنچه اهميت افزون ترى دارد، اين است كه پيامبر باستانى ايران زمين يعنى زردشت، پسر پورشاسب، پس از پذيرفته شدن در درگاه شاه باستانى، گشتاسب و حمايت او براى دامان گسترانيدن اين آئين، چه ارمغانى براى هم ميهنان خود داشت؟! ظاهراً زردشت كوشيد براى مقبوليت و محبوبيت بيشتر و ژرف تر از بخشى از كهن دينى ماقبل خود الهام گرفته و با چنين تأثير و تاثرى به تدوين منظومه فكرى و دينى خود مبادرت ورزد. بى گمان پيش از زردشت ايرانيان داراى قاموس فكرى و مذهبى خاص خود بوده اند. اما تحول شگرفى كه با ظهور زردشت به اوج خود رسيد، تلاشى معنوى براى نزديك شدن به نوعى وحدت وجود و يكتاپرستى در دل جامعه مذهبى بود. اما در ساير ساختار ها اين نگره هاى كهن بودند كه دوباره زنده شدند: ارته يا اشه به معناى راستى و عدالت، بن مايه جهان بينى نوين را برساخت و خدايان مشترك هند و ايرانيان در قالب هاى تازه اى بازتوليد شدند.
شالوده آئين نو، بر پندار نيك، كردار نيك و گفتار نيك استوار بود. هفت امشاسپند در حلقه اى در هم تنيده بر اين شالوده رهبرى داشتند و در واقع شاخه هاى اصلى آن را مى ساختند. چنين ساختارى به تفكر يكتاپرستى مجال پرواز مى سپرد. با چنين باورى است كه درمى يابيم نگره هاى دوآليستى نهفته در اين آئين، هرگز به معناى دوگانه پرستى نيست. كتايون مزداپور در همين زمينه مى نويسد: «دين زردشتى هرگز دوگانه پرست نيست، بلكه ميان بدى و نيكى قايل به تمايزى است قاطع و اين تمايز معنى و اعتبارى اخلاقى دارد. معيار اين تمايز خرد مردمى و حمايت از حيات و زندگانى نيك و خوشى است براى بيشترين شمار از زندگان... تمايز ميان نيكى و بدى بنابر گاهان هيچ گونه اختلاطى را برنمى تابد و بدى هائى چون خشم و دروغ را بى ترديد و محابا، بد و ناستوده مى شمارد. به علت همين ابرام و قاطعيت در خوب بودن خوب و بد بودن بد است كه نظرگاهى جهانى در معيت آن مطرح مى گردد: نيكان صرف نظر از خاندان و نژاد و گروه و طبقه خويش بنابر كردار نيك و بدشان، بازشناخته مى شوند و آفريدگار جهان داور نهايى است در ارزيابى ميان خوب و بد.» (زرتشتيان- كتايون مزداپور- دفتر پژوهش هاى فرهنگى ـ ص ۲۲)
آموزه هاى معنوى دينى كه به تعبير محقق برجسته، مرى بويس، «كهن ترين دين وحيانى» است اين چنين در آميخته اى از نيك انديشى و نيك خواهى غوطه ور است. از ميان عناصرى كه در اين آئين تقدس آميز و ستودنى اند مى توان به آتش اشاره كرد. تقدسى كه باعث شد مخالفان اين انگاره به پيروان آن لقب آتش پرست بدهند. ريشه اين احترام و تقدس براى آتش به روزگار آشفتگى اقوام هند و ايرانى بازمى گردد، يعنى هنگامه اى كه اين اقوام به شدت به طبيعت و عناصر نهفته در آن وابسته و پيوسته بودند. در اين پيوستگى آتش به عنوان نيرويى گرمابخش در واقع ضامن حيات انسان بود و در نتيجه ارزشى افزون داشت. چنين انگاره اى در ديگر اديان باستانى نيز مشهود است. در ميان مناسك عبادى زردشتيان تقديم قربانى به آتش از اهميت فراوانى برخوردار است. سمبل اين احترام و اهميت در روشن و افروخته نگه داشتن اجاق خانه نهفته است و بعد ها در افروختگى سه آتش مقدس بزرگ يعنى آذر فرنبغ، آذر گشنسب و آذر برزين مهر كه هر كدام سمبلى از يك طبقه اجتماعى بودند.
در كنار اين عنصر تقديس شده، پديده ارزشمند ديگرى به نام آب قرار دارد. ريشه اين تقدس به انديشه هاى پيش از زردشتى گرى بازمى گردد، يعنى روزگارى كه هند و ايرانيان در اختلاط با هم به سر مى بردند و «آب ها را ايزدبانوانى به نام آپس مى انگاشتند، به آنها نماز مى بردند و برايشان نثار مى كردند» تلاش مجدانه پيروان آئين زردشت در نكوداشت و پاكداشت آب در آثار مورخان بيگانه نيز آمده است.
از جمله هرودوت به اين احترام ژرف انديشانه اشاره مى كند و مى گويد كه ايرانيان در پاكيزه نگه داشتن آب فراوان مى كوشند، در آن دست نمى شويند، آب دهان نمى اندازند و نمى گذارند كه ديگران نيز چنين كنند. چنين باور هائى در كنه آئين زردشتى رسوخ يافته و به عنوان عمل عبادى روزانه اى به نام يسنه، ستوده مى شود. سادگى و پرهيز از هرگونه تجمل در مراسم آئينى- عبادى اين مذهب از ويژگى هاى برجسته ديگرى است كه بايد بدان اشاره كرد: «محراب كه در آن آداب دينى مهم انجام مى شدند (و بعداً زردشتيان آن را پاوى يا مكان مطهر ناميدند) به طور بسيار ساده اى ساخته مى شد. (براى مردمان نيمه كوچنده كه نمى توانستند پرستشگاه هاى ثابتى بنا كنند، اين سادگى ضرورى بود) اين مكان صرفاً تكه زمينى بود كه ايرانيان آن را چارگوش مى ساختند و براى جلوگيرى از هر گونه تاثيرات شر، طى عملى آئينى، همراه با خواندن ذكر هايى، محدوده آن را با كشيدن شيار معين مى كردند. اين محدوده را سپس با آب پاك، آب پاشى مى كردند تا پاكيزه شود و آن را با ذكر هاى ديگرى تقديس مى كردند.» (زردشتيان باور ها و آداب دينى آنها ـ مرى بويس ـ ترجمه عسكر بهرامى ـ انتشارات ققنوس ـ ص ۲۸) اهميت اين مكان عبادى و پاكيزگى آن تا بدان حد بود كه روحانيون زردشتى دهان خود را با چيزى به نام «پى تى دان» مى پوشانيدند. از ديگر مشخصات آئينى زردشتى گرى مى توان به ارزش و اعتبار روح پس از مرگ اشاره كرد كه در اين آئين به فروهر معروف است و همچون نگاهبان حيات راسخ و استوار آدميان شناخته مى شود. نيكى و بدى در دوران زندگى انسان در هنگامه مرگ به يارى اش مى شتافت و او را در گذر از پل موسوم به چينود مدد مى رساندند. چينود ظاهراً به معناى «گذرگاه جداكننده روان پرهيزگاران از گنهكاران» بود. ضيافت آخرين شب سال كه به زبان اوستايى، همسپثمئديه ناميده مى شود، گوشه اى از پاسداشت روان در گذشته در انگاره مذهبى زردشتى گرى را نشان مى دهد. زردشتيان بر اين باورند كه روان مردگان در اين شب است كه به آغوش خانواده بازمى گردند و با طلوع خورشيد، آن را ترك مى كنند و به منزلگاه ابدى خود مى روند. البته بايد دانست كه «اعمال فروهر ها منحصر به عالم مادى و جهان خاكى نيست عالم بالا و مينوى نيز از يارى فروهر ها بى نياز نيست چون هر يك از آفريدگان خرد و بزرگ اهورامزدا را خواه معنوى و خواه مادى فروهرى است ناگزير قوه محركه در دست اين روح ايزدى سپرده شده است حتى خود اهورامزدا قاعده كلى را ملحوظ داشته با كمال فروتنى در فقرات اول فروردين يشت به پيغمبرش گويد اى زردشت فروهر هاى پاكان در كار آفرينش مرا يارى نمودن از پرتو فر و شكوه آنهاست كه من آسمان و زمين و آنچه در روى آن است از رود ها و گياهان و جانوران و مردمان را نگاه مى دارم...» (يشت ها ـ گزارش پور داود زبان و فرهنگ ايران ـ ادبيات مزديسنا ـ كتابخانه طهورى ـ ص۵۹۹)
درباره آئين تدفين مردگان بايد گفت اساساً مردگان را به خاك نمى سپارند مبادا خاك را آلوده كنند، بلكه در مكانى به نام دخمه مى نهند تا از سوى پرندگان و حيوانات دريده شود. چراكه زردشتيان بر اين باورند كه اهريمن در بدن مرده رخنه كرده است و بايد حيات را از اين آلودگى دور داشت. اين دخمه كه بعد ها برج خاموشى لقب گرفت بر فراز تپه اى قرار داشت و معمولاً در دامنه تپه و براى اقامت زائران مكانى به نام خيله بنا مى نهادند.
اما آنچه در اين آئين اميد به آينده مى كارد و عشق به شكوهمندى فردا هاى روشن را مى دمد، اعتقاد به سه منجى رهاننده است. باورمندان به چنين انگاره اى در هنگامه رنج ها و نوميدى ها، با تمسك به اين انديشه بقا مى يافتند. اين در واقع يكى از رموز ماندگارى زردشتى گرى است. گويى در اين آئين، نوعى بيزارى و دورى و بيگانگى با جهان آميخته از خوب و بد و ميل به سفرى ابدى به آنجا كه تنها جايگاه نيكى هاست، موج مى زند. زردشت با اعتقاد به ظهور سه منجى، چنين كاستى را جبران كرد. سئوشيانت لقبى كه در اوستا به اين رهاننده نهايى داده مى شود، به معناى «آن كه سود خواهد رساند» است. بر اساس داستان هاى زردشتى نطفه زردشت پس از مرگش در دل درياچه اى مقدس به نام كانسئويه نگهدارى مى شود و در زمان مناسب دوشيزه اى در پهنه اين آب شنا مى كند و از اين نطفه، فرزندى آسمانى زاده خواهد شد كه آدميان را نجاتى ابدى خواهد داد. سئوشيانت يا همان سوشيانس، با فره الهى خود به يارى مردمان مى آيد و حيات زردشتى را روح تازه مى دمد. يشت ها با اشاره به ظهور اين رهاننده مقدس، مومنان را به آينده اى روشن بشارت مى دهد: «آن هنگام كه پيك اهورامزدا... از درياچه كانسئويه برآيد... آنگاه وى دروج را از جهان اشه بيرون خواهد راند.»
امروزه زردشتيان در مراكز حيات خود به ويژه در هند، با مركزيت گجرات و در ايران به مركزيت يزد و كرمان به حيات خود ادامه مى دهند؛ گرچه در گذر زمان ناچار شدند برخى از سنن كهنسال خود را به كنارى نهند و از جمله رسم نهادن جنازه در فضاى باز را، اما باز عظمت خود را در صفحات تاريخ ماندگار كردند. راز اين ماندگارى در تلاش ولو سختگيرانه زردشتيان در نوانديشى نهفته است. «اصلاح طلبان مشتاق بودند كل جامعه را به كسب ايمانى» عقلايى «و ترك بسيارى از آئين ها و آداب ترغيب كنند. آنان جمعيت هائى براى بحث و فحص بنياد نهادند و كتاب ها و نشرياتى منتشر كردند و سخنرانانى به يزد و كرمان فرستادند تا لزوم پيشرفت را به آنان بفهمانند و در دهه ۱۹۷۰. شروع به آوردن كودكان آنجا به اردو هاى تابستانى كردند تا آنان را با شيوه هاى جديد زندگى آشنا سازند.» (زردشتيان- مرى بويس ـ ص ۲۶۰)
زردشتيان به تدوين كتب تازه و جامعى درباره آئين خود مبادرت ورزيدند تا بدين ترتيب خلاء عمرى سكوت را جبران كنند.1 در هر حال زردشتيان با تاثيرات فراگيرى كه از خود در نگره هاى مختلف و مكاتب تنوع بر جاى نهادند، توانستند مقتدرانه به جلو بتازند و نه فقط در محافل بسته خود كه در پس بسيارى از مكاتب تاريخ ساز و حائز اهميت نيز نشانه هائى از خود به يادگار نهند.
پى نوشت:
۱- براى اطلاع بيشتر، رجوع كنيد به كتاب مرى بويس. (زردشتيان؛ باور ها و آداب دينى آنها)