Nimrooz
Vol. 16, No. 816, December 31, 2004
سال شانزدهم - شماره ۸۱۶ - جمعه ۱۱ دى ۱۳۸۳
يادى از «بديع زاده»
*دهم دى ماه امسال، ۲۵ سال از مرگ جواد بديع زاده، خواننده و آهنگساز سنتى ايران مى گذرد. بديع زاده در ميان موسيقيدانان اهل سنت، چهره اى متفاوت دارد. اين تفاوت پيش و بيش از هر چيز از رفتارها و كوشش هاى نوآورانه او مايه مى گيرد. نوآورى در موسيقى سنتى ايران با عارف قزوينى و درويش خان از سال هاى پس از مشروطيت آغاز شده بود و موسيقيدانانى كه در نخستين دهه قرن جارى خورشيدى وارد ميدان مى شدند، بر زمينه اى هموارتر عمل مى كردند. بنياد مدرسه موسيقى وزيرى، برگزارى كنسرت هاى «گراند هتل» ، حجاب برافكنى قمرالملوك وزيرى و به كارگيرى زبان و ريتم نو در ترانه سازى هاى بديع زاده، همه دستاورد آن هموار كردن هاست و نشانه آن بود كه جامعه فرهنگى ايران نيز در جريان دگرگونى هاى بنيادى قرار گرفته است.
نقش بديع زاده به ويژه از اين روى برجسته جلوه مى كند كه او در خانواده اى مذهبى و با فرهنگى در مدار بسته سنت پرورش يافته است. رفتارهاى هنرى او نشان مى دهد كه ميل به نوآورى- نوانديشى و نوسازى- در آن سال ها، در لايه هاى جزم گراى سنتى نيز نفوذ كرده بوده است. پس از بديع زاده، شمارى ديگر از خوانندگان و نوازندگان از خانواده هاى سنت گراى مذهبى سر برآوردند و همين امر برخورد كلى جامعه سنتى را با موسيقى «دوستانه» ساخته است.
نقش «بديع زاده» را حتى از اين ها مى توان فراتر انگاشت. او نه تنها، شيفته موسيقى بود بلكه به زودى رغبت بسيار به كار در حوزه اى پيدا كرد، كه حتى موسيقيدانان لائيك نيز برايش اعتبارى قائل نبودند. بديع زاده ترانه هاى عاميانه شهرى، يعنى ترانه هاى سبك وزن كوچه و بازار را گرد مى آورد، تنظيم مى كرد و مى خواند. از اين راه او هم راهى تازه براى مطالعه در «فرهنگ عامه» مى گشود و هم نشان مى داد كه همه آن چه كه بر زبان مردم كوچه و بازار جارى است، الزاماً مبتذل نيست. بعضى از ناقدان و تاريخ نگاران، بديع زاده را، آغازگر موسيقى پاپ ايرانى به شمار مى آورند. اگر چه موسيقى پاپ امروز ايران تفاوت هاى بسيار با ترانه هاى عاميانه بديع زاده دارد ولى نبايد از ياد برد كه او از زمره نخستين كسانى است كه حريم سفت و سخت سنت را شكسته و با استفاده از زبان محاوره و ريتم ها و ملودى هاى نو به موسيقى مردمى، جلوه اى تازه بخشيده است.
*
*جواد بديع زاده در سال ۱۲۸۰ خورشيدى در خانواده اى اهل منبر در تهران زاده شد. پدرش «بديع المتكلمين» ، از واعظان معروف دوره مشروطيت بود. بديع المتكلمين كه به «سيدانارى» شهرت داشت، فرزند را نيز غالباً به مجالس وعظ و روضه خوانى خود مى برد تا با شيوه آوازخوانى مذهبى آشنا شود. «جواد» ، موسيقى رديف سنتى و گوشه هاى بيشمار آن را از پدر و نيز از دائى خود كه او نيز از واعظان خوش صداى زمان بود، فراگرفت. شايد پدر در اين انديشه بود كه از پسر جانشينى براى خود بسازد. ولى فرزند بعدها راه ديگرى را برگزيد.
جواد پس از به پايان بردن دوره ابتدائى، تحصيل را در دو مدرسه آليانس و دارالفنون ادامه داد و با زبان و فرهنگ فرانسه آشنا شد. -شايد همين آشنائى ها بوده كه در گزينش راه زندگى، از سوى او نقش ايفا كرده و بعدها زير تأثير جاذبه موسيقى اروپائى به نوآورى در موسيقى سنتى پرداخته است.-
بديع زاده در سال ۱۳۰۴ كه كمپانى صفحه پركنى «هيز مسترزويس» شعبه خود را در تهران گشود، به عنوان نخستين خواننده مرد، دو قطعه آواز و سه تصنيف از ساخته هاى خود را به ضبط درآورده است. از آن پس تا سال ۱۳۱۴ بديع زاده ۲۴ تصنيف ساخته كه همه روى صفحه ضبط شده است. او در سال هاى بعد در سفرهائى به حلب و بيروت و برلين و شبه قاره هند، بر شمار ضبط آهنگ هاى خود افزوده است.
از ميان آفريده هاى معروف او مى توان از سرود «ايران، كشور داريوش» و ترانه هاى جلوه گل، داد دل، دل افسرده، هديه خاك، گل پرپر و «خزان عشق» ياد كرد «خزان عشق» كه تا زمان ما جاذبه خود را حفظ كرده در سال ۱۳۱۳ در پيوند با متنى عاشقانه از «رهى معيرى» ساخته شده است.
*
نيما و بديع زاده
*و اما همانگونه كه اشاره كرديم، جدا از موسيقى سنتى، جواد بديع زاده را بايد يكى از پايه گذاران موسيقى تدوين شده عاميانه به شمار آورد. البته در اين كار، دو موسيقيدان برجسته آن سال ها مشوق او بوده اند. يكى ابوالحسن صبا كه خود به موسيقى بومى و عاميانه علاقه بسيار داشت و ديگرى اسماعيل مهرتاش نوازنده، آهنگساز و بنيادگذار «جامعه باربد» كه موسيقى عاميانه را تنظيم مى كرد و يا قطعاتى به تقليد از آنها مى ساخت و بديع زاده بعدها، بسيارى از آنها را خوانده است.
بديع زاده در خاطرات خود مى نويسد: «قبلاً اسماعيل مهرتاش چند آهنگ با اشعار» خودمانى «، كه زبان حال مردم است مثل» زال زالكه «،» يكى يه پول خروس «و مانند اين ها ساخته بود و به من پيشنهاد مى كرد كه بخوانم. من وحشت داشتم از خواندن آنها. زيرا فكر مى كردم با پخش اين آهنگ ها مورد ملامت دوستان و موسيقى شناسان قرار مى گيرم. ولى بالاخره با استدلال و مقدارى جر و بحث و تشويق مرحوم صبا براى خواندن آنها، آماده شدم...»
به اين ترتيب بديع زاده به يارى مهرتاش و صبا و با بازسازى موسيقى عاميانه، راه را براى فراگير شدن موسيقى ديگرى كه در آينده، پاى به ميدان مى نهاد، هموار كرد. او بعدها خود نيز به ساخت و پرداخت اينگونه ترانه ها روى آورد و توفيق بسيار پيدا كرد.
از ميان ترانه هاى عاميانه بديع زاده، غير از دو تائى كه از آنها ياد كرديم مى توان از «ماشين مشدى ممدلى» ، «كلفت آلاگارسون» ، «من بميرم نرى بى خبر!» ، «گل پونه، نعنا پونه» ، «دست ننم درد نكنه» و «يك يارى دارم» ياد كرد. «يك يارى دارم» را بديع زاده بر روى يك ريتم تند معمول در رقص هاى اروپائى آن سال ها، بنا كرده كه بعد با شعرى از «غلامرضا روحانى» پيوند خورده است.
-نكته بديع ديگرى كه در كار بديع زاده مى توان يافت، خواندن آهنگ هائى است كه براى نخستين بار روى شعرهاى «نيما يوشيج» نهاده شده است. آهنگ ها از «ابراهيم آژنگ» است كه در آن سال ها سرپرست موسيقى راديو بوده و با «نيما» نيز دوستى داشته است. بديع زاده البته با بى ميلى و بر اثر اصرار آژنگ و صبا اين ترانه ها را خوانده، چون او به گفته خود هيچ معنائى در شعرهاى نيما پيدا نكرده است!- گمان مى كنيم اگر نيما هم فى المثل «ماشين مشدى ممدلى» بديع زاده را مى شنيد، معنائى در آن پيدا نمى كرد!- جالب است كه شعرهاى نيما با دو آهنگ نو با ريتم تند پيوند خورده كه «فوكستروت مينا» و «فوكستروت مينو» نام گرفته است. اين دو نام را هم به نظر مى رسد، نيما بر روى دو آهنگ نهاده باشد، بى آن كه در متن هاى او از مينا و مينو خبرى باشد!
بديع زاده مى گويد، «به او گفتم آقا امين عزيز! (نام اصلى نيما كه وارونه شده نام شعرى اوست!)
... بعضى از جمله هاى تو براى آهنگ تنگ است، بعضى گشاد است! تو كه مهمل مى سازى لااقل سعى كن با آهنگ تطبيق كند... زير بار نمى رفت!»
-علاوه بر آن، بديع زاده روى «نثر» (نثر كما بيش مسجع) هم آهنگ نهاده است- كارى كه خودش معتقد است تا زمان او سابقه نداشته است. اين نثرها كه بايد از خود بديع زاده باشد، البته سجع دقيقى ندارد و توالى واژه ها، بيشتر «بحر طويل» را به ذهن مى آورد.
-جواد بديع زاده، سرانجام در دى ماه سال ،۱۳۵۸ در سن هفتاد و هشت سالگى، بر اثر دومين سكته مغزى، در تهران چشم از جهان فرو پوشيد.
*
نقدهاى «شيدا»
* «بهروز شيدا» نويسنده و ناقد مقيم سوئد، مجموعه تازه اى از مقالات خود را كه پيش از اين در نشريات فرهنگى برونمرزى چاپ شده، با عنوان «تراژدى هاى ناتمام در قاب قدرت» ، انتشار داده است. پيش از اين از او مجموعه ديگرى از مقالات با عنوان، «در سوگ آبى آب ها» منتشر شده بود كه اينك چاپ دوم آن همزمان با مجموعه دوم روانه بازار كتاب شده است. روشن است كه وارسى بيست و شش مقاله اين دو مجموعه، به فضا و زمانى گسترده تر نياز دارد و بيشتر در خور همان ماهنامه ها و فصلنامه هاست. كارى كه اكنون ما مى توانيم بكنيم، نگاه افكنى گذران است بر گوشه و كنار برخى از نقدها و تفسيرها كه در مجموعه دوم آمده است.
-بهروز شيدا از زمره ناقدان اندكى است كه در كار خود تكيه بر تحليل و تأويل فرآورده هاى فرهنگى دارند. به اصطلاح مته را درون خشخاش مى گذارند و در كالبد شكافى آفريده ها به نتايجى مى رسند كه براى آفريدگاران نيز بيگانه است! البته اين حسن «تأويل» است كه مى تواند در هر- به قول شيدا- «خوانش» و «پژوهش» چيز تازه اى كشف كند. از اين راه آفريده هاى فرهنگى هميشه مى توانند تر و تازه باقى بمانند و مخاطبان تازه اى براى خود پيدا كنند. اگر چه تأويل و كالبد شكافى نياز به مقدمه چينى و مؤخره پردازى هم دارد، ولى گاه در كار ناقدان اهل تأويل اين مقدمه و مؤخره بر «متن» اصلى غلبه مى كند. اين غلبه را در برخى از نقدهاى شيدا نيز مى تواند ديد.
مسئله ديگر، مربوط به زبانى مى شود كه در نقدهاى تأويلى- معمولاً- به كار مى رود و بيشتر به «زبان سازى» شبيه مى شود. درست است كه هر چيز را نمى شود با زبان ساده بيان كرد، ولى زبان پيچيده نيز به دريافت مفاهيم پيچيده يارى نمى رساند. گمان مى كنيم بايد راه ميانه اى را انتخاب كرد. زبانى را به كار گرفت كه نه از فرط سادگى توان بيان مفاهيم پيچيده را نداشته باشد و نه زبانى كه قضيه را به معما تبديل كند. از اين نكته هاى توضيحى- و نه اعتراضى- كه بگذريم، بهروز شيدا از جمله ناقدانى است كه غالباً از روزنه هاى درستى به مسائل نگاه مى كند. همين نگاه انديشه برانگيز اوست كه در آشفته بازار نقد نويسى در برون- و حتى در درون مرز- مغتنم است.
- «تراژدى هاى ناتمام در قاب قدرت» كه عنوان خود را به مجموعه دوم مقالات بهروز شيدا نيز وام داده- دستاورد نگاهى است به دو كتاب از نويسنده شهرت يافته افغانستان، «عتيق رحيمى» (هزارخانه خواب و اختناق‎/ خاكستر و خاك). «هزارخانه....» - كه پيش از اين آن را در جاى ديگرى بررسى كرده ايم- سرگذشت يك جوان افغانى است در «كابل دوره حفيظ الله امين» و هول و هراس او از تعقيب و گريز. خاك و خاكستر شرح دردهاى پيرمردى است در «دوران حكومت حزب دموكراتيك خلق» كه همه اعضاى خانواده اش به خاك و خون درمى غلطند. شيدا با عبور از گذرگاه هاى اسطوره اى تراژدى ها و پى گيرى «تقدير و تسليم» در آنها و نگاهى به روانكاوى «فرويد» ، و... به اين نتيجه مى رسد كه «هزارخانه...» عتيق رحيمى «تراژدى ناتمام است برآمده از ملتقاى تقدير و تسليم» و هر دو داستان «قاب قدرت اند گرد تراژدى هاى ناتمام، قاب همه تاريخ افغانستان گرد تقديرهاى مكرر....» !
*
از «اميد» تا «چوبك»
بهروز شيدا، در نقدى ديگر، «گشتى كوتاه» زده است با «مهدى اخوان ثالث» ، در اميدها و نااميدى هاى او. شاعرى كه خود را «در روزهاى خستگى و درد، مزدشتى مى خواند.» يعنى زرتشت و مزدك را درهم آميخت و پيام هاى بودا و مانى را نيز چاشنى آن مى ساخت! او «نيك پندارى زرتشت، عدالت جوئى مزدك و بى نيازى مانى را يك جا مى خواست» آن هم در چه دوره اى؟! رويائى بودن «اميد» را شيدا اينگونه بيان مى كند «افلاطون گفته بود كه مدينه فاضله آنجاست كه مردان خوب حكم مى دانند و مهدى اخوان ثالث همه خوب ها را گرد آورده بود تا مدينه فاضله اى در دل برپا كند...» !
-شيدا براى رسيدن به اسباب و جوانب اين «روحيه» ، گشتى در شعر فارسى از سال هاى بيست تا سال انقلاب مى زند، از شاعران ديگر مى گويد. نمونه هائى از شعرهايشان را مى آورد. اميدى را كه حركت هاى سياسى پيش از ۲۸ مرداد پديد آورده بود، پيش مى كشد و ضربه اى را كه «كودتا» بر اميد شاعران وارد آورد. ۲۸مرداد ماه، روز پايان يك باور بود. «
به گفته شيدا،» اوج شعر مهدى اخوان ثالث در چنين روزگارى نطفه بست.... «و» چنين بود كه روزگار پس از كودتا را هيچكس چون او نسرود. «حوادث ديگرى كه اميدهاى تازه اى در دل و جان روشنفكران ديگر پديد آورد، در اميد زخم خورده، شعله اى برنيفروخت.» او در مى خانه پر دود و هق هق ماند «و خود را هيچ انگاشت:» هيچم و چيزى كم! «
-شيدا در مقاله اى ديگر به بررسى تطبيقى شعر و نقاشى كلاسيك ايران مى پردازد. تفاوت و تشابه در روند تكاملى شاخه هاى هنرى در ايران بسيار پر دامنه تر از آن است كه به» دلائلى همه شمول «دست پيدا كند. گاه رابطه يكسانى با شرايط سياسى- فرهنگى زمانه خود داشته اند و گاه متفاوت و ناهمسان. شيدا با سيرى در شيوه هاى شعرآفرينى و نقش آفرينى، در تاريخ هنر ايران، به اين نكته مى رسد كه» سهم عمده اى از نقاشى ايران، متعلق به ادبياتى است كه مصور شده است «و نقاشى» جان ادبى «انواع شعر ايران را عريان مى كند. در پايان همين نقد، به تعريفى از سبك هاى ادبى مى رسيم: سبك خراسانى قدر جهان خاك را مى داند. در سبك عراقى، جهان مينوى وزن بيشترى دارد.
سبك هندى پر از عرفانى است كه به تمامى، چشم بر زمين بسته است و سرانجام مكتب بازگشت، در صحنه جدال جهان خاكى و جهان مينوى مردد ايستاده است!»
-بهروز شيدا در مطلب ديگر، با عنوان «يك حادثه از دو سكو» ، برخى از بررسى هاى موجود شاهنامه را در ترازوى نقد خود مى گذارد و به قول خودش به «تعمقى در دو نوع شاهنامه خوانى مى پردازد: شاهنامه خوانى در سطح و در عمق. بررسى هاى مجتبى مينوى، فضل الله رضا و محمد امين رياحى را از جمله» شاهنامه خوانى هاى در سطح «به شمار مى آورد. شاهنامه خوانى هاى عمقى از جمله از آن شاهرخ مسكوب، مصطفى رحيمى و محمد مختارى مى شود. نوع اول بيشتر» گرد پيشينه تاريخى شاهنامه «و» زندگى نامه فردوسى «مى گردد. در حالى كه نوع دوم، بيشتر به» نوع شناسى ادبى، روانشناسى قهرمانان شاهنامه «و» به رويكرد فلسفى و هستى شناسانه «به آن، توجه دارد.» شاهنامه خوانى در سطح «به» برترى قوم ايرانى «و» نبوغ فردوسى «دل بسته است. حال آن كه شاهنامه خوانى در عمق» متن را مهم تر از مؤلف «مى پندارد. اولى» چشم بر سرنوشت تراژيك نوع انسان مى بندد «و» غم شوكت قومى «را مى خورد. دومى، در برابر،» اشك هاى پاياى جهان را مى نگرد. «!
-در آخرين نقد مجموعه» تراژدى هاى ناتمام در قاب قدرت «، به سراغ» صادق چوبك «مى رويم كه قصه هايش» لبالب از زشتى «است و» قهرمانان «آنها» تبلور بى دريغ تباهى اند، با زندگانى داغ دار آرزوهاى برباد «و» زنان و مردانى كه از درد عقده هاى جنسى به خود مى پيچند، با خيال نشئگى افيون دل خوش مى كنند، به دنبال سر پناهى، حقارت مى خرند و در كوچه ها مى ميرند. «شيدا در آغاز بررسى، قهرمانان صادق چوبك را» قربانيان جهان تباه «به شمار مى آورد. بعد خود در اين» قطعيت «شك مى كند. زيرا كه» انسان و جهان اش چنان در تباهى يگانه شده اند كه ديگر كسى نمى داند، انسان، جهان را به عفونت آلوده است يا جهان، انسان را؟ «شيدا» مرگ و عفونت «را» مضمون هاى مشترك «در قصه هاى چوبك مى داند و بعد براى نمونه بردارى از اين مضمون ها، سركى به درون قصه هاى او مى كشد. او حرفى را در پايان بررسى خود مى آورد كه تا به حال از زبان ديگرى شنيده نشده است:
-» در زير پنجره هاى جهان قصه هاى صادق چوبك، كسى ساز نمى زند، شبگردى نالان با رداى سياه ايستاده است... «!
-تفسيرى بر» شرح حال نسل خاكسترى «، از» مهدى استعدادى شاد «‎/ گذرى از جهان دو رمان از اميرحسن چهل تن و محمدرضا جولائى‎/ نگاهى به» پايان يك عمر «از داريوش كارگر‎/ نگاهى ديگر بر پنج رمان پاورقى گونه پس از انقلاب‎/ و شرحى بر ادبيات سوئد در پايان قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم.... مطالب ديگرى است كه بهروز شيدا در آخرين كتاب خود، به آنها پرداخته است.**
*با بهره گيرى از قصه شمع، خاطرات هنرى اسماعيل نواب صفا، نشر البرز، تهران، ۱۳۷۸.
** تراژدى هاى ناتمام در قاب قدرت، بهروز شيدا، نشر باران، استكهلم، ۲۰۰۴.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
داستان
تاريخ
شعر
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •