درايام نوروز گذشته كه هوشناگ پورشريعتى را در خانه اصفهانى ديدم، بيش از يك ربع قرن از آخرين ملاقات ما گذشته بود، اما ما مطبوعاتى ها اگر يكديگر را سال ها هم نبينيم، باز قلبمان با هم است و از حال و روزگار هم باخبريم.
با آن كه گرد ۲۶ سال گذشت زمان بر مو و چهره او نشسته بود، ولى هوشنگ همان هوشنگ سابق بود، با همان مهربانى، صفا و خلوص نيت شمالى خود كه مانند هميشه مانند مغناطيس انسان را جذب خود مى كرد.
اين بار او مرا سال ها به عقب برد، به هيأت تحريريه آيندگان، جائى كه براى اولين بار روزنامه نگارى حرفه اى را شروع كردم و هوشنگ و پرويز نقيبى، دو چهره مطرح آن روز مطبوعات ايران، دستم را گرفتند و پا به پا بردند.
ورود به مطبوعات آن دوران يا بقول محمد پورداد، باشگاه بسته مطبوعات، بسيار دشوار بود، استعدادهائى را مى شناسم كه امكان عضويت در اين باشگاه را نيافتند و استعداد آن ها در جائى ديگر به هدر رفت.
در آن روزگار فسيل هاى مطبوعاتى مانند بختك بر روى دو روزنامه بزرگ ايران، اطلاعات و كيهان افتاده بودند، هرچند دكتر مهدى سمسار، سردبير كيهان داشت راه را براى ورود جوان ها باز مى كرد، اما جوانى در مطبوعات يعنى بى تجربگى و بى تجربگى يعنى خطر.
علت اصلى واضح بود، با آن كه مردم تصور مى كردند كه خبرنگاران مطبوعات از محروم ترين طبقات اجتماع هستند، اما بعضى از آن ها از چنان زندگى مرفه اى برخوردار بودند كه حتى روساى شركت هاى بزرگ تازه تاسيس شده خصوصى، نظير پيكان خواب آن را نمى ديدند.
به عنوان مثال، خبرنگار نفت يكى از دو روزنامه بزرگ ايران، گرچه در ظاهر حقوق بخور نميرى مى گرفت، اما شايع بود كه كميسيون او از رپرتاژ آگهى هاى شركت نفت به ۴۰ هزار تومان در ماه بالغ مى شد، اين رقم در برابر حقوق ۱۲۰۰ تومانى پورشريعتى و حقوق ۶۰۰ تومانى من يك رقم نجومى بحساب مى آمد.
از چنين سيستمى، هم دستگاه، هم مدير روزنامه و هم خبرنگار مربوطه استفاده مى بردند و فاتحه هم براى خبر صحيح و مستند نمى خواندند.
آيندگان يك روزنامه جوان بود، با مدير و كاركنانى جوان. داريوش همايون با همه اتهامات وابستگى به سيا و موساد كه كمونيست هاى مخالفش رواج مى دادند و مردم زودباور ايران كه ده دوازده سال بعد تصوير خمينى را در ماه ديدند، آن را باور مى كردند، با سختى و مشقت روزنامه را اداره مى كرد و بجاى پول به ما سفته براى چندين ماه حقوق عقب مانده مان مى داد.
با اين همه، ما آيندگان را دوست داشتيم و با عشق و علاقه فراوان در آن كار مى كرديم. آيندگان جايگاه فسيل هاى مطبوعاتى نبود، داريوش همايون، دكتر سيروس آموزگار و جهانگير بهروز كه مديريت و سردبيرى را برعهده داشتند جوان بودند.
آيندگان پايگاه روشنفكران روز شده بود، با نويسندگانى چون پرويز نقيبى، دكتر منوچهر هزار خانى، شهرآشوب اميرشاهى، حسين مهرى، هوشنگ وزيرى و دكتر علامحسين ساعدى كه صفحات خبرى و روشنفكرانه را مى گرداندند و صالحيار، حميد اوجى و هوشنگ پورشريعتى صفحات خبرى را. در اين ميان جوان تر ها هم بودند مانند مسعود بهنود و فريدون پزشكزاد كه ستارگان در حال صعود بشمار مى آمدند.
اولين كار خبرى من با هوشنگ پورشريعتى شروع شد. او برخلاف اغلب دبيران بدمنصب مطبوعات، مهربان و با گذشت بود، استعدادها را مى شناخت و كشف مى كرد و به آن ها ميدان مى داد.
وقتى اولين خبر را تهيه كردم و روى ميز او گذاشتم، به من گفت: «تو استعداد دارى و مى توانى روزنامه نگار خوبى شوى، ولى بياد داشته باش كه يك روزنامه نگار واقعى در ايران هميشه در فقر زندگى خواهد كرد، چون اهل بند و بست نيست و در مورد تهيه يك خبر صحيح به پدرش هم رحم نمى كند. اين ها را كه مى بينى وضعشان توپ است، روزنامه نگار نيستند، بلكه يك مشت دلال بيسوادند. من متاسفم كه تو اين استعداد را دارى، چون اگر استعداد ديگرى داشتى، آينده ات خيلى بهتر بود.»
سال ها طول كشيد تا معنى اين حرف را او را فهميدم، اما در آن موقع خيلى دير شده بود. وقتى درخانه اصفهانى، هوشنگ را ديدم، اين گفته او بيادم آمد و همراه با آن، همه آن روزهاى خوب و پرانرژى جوانى، آل احمد و كافه فيروز، عباس پهلوان و بار هتل مرمر و شب هاى پايان ناپذير در بار هتل كومودور كه پاتوق نويسندگان و روزنامه نگاران بود.
هوشنگ، عطر بهار را در خيابان پردرخت پهلوى، گيلاس هاى درشت باغ هاى زعفرانيه، گردوهاى سر پل تجريش، كافه هاى سربند، آشن ماست هتل هيلتون، ماهى سوخارى عرق فروشى رازميك در چهارراه عزيز خان و كله پاچه سحرگاهى سرپل امير بهادر را با خود به ارمغان آورده بود. براى يك لحظه خود را در آن روزهاى بى خيال جوانى احساس كردم.
شانس من اين است كه هرگز ايران بعد از انقلاب را بچشم نديده ام تهران، همان تهران دوست داشتنى وخوب آن سال هاست كه در ذهن من به طرزى جاودانى نقاشى شده است، سال هائى كه پاسدار، كميته، خاتمى، بسيجى، انصار حزب الله، قتل هاى زنجيره اى، خامنه اى و بازپرس مرتضوى هنوز اختراع نشده بودند.
وقتى پرويز خبر را با بغض در حال تركيدنش به من داد، نتوانستم آن را باور كنم، اكنون نيز آن را باور نمى كنم، هوشنگ زنده است، در ذهن من زنده است، همانطور كه تهران آن زمان زنده است، خيابان پهلوى زنده است، جاده كناره شمال زنده است، رامسر زنده است و منظريه كه تابستان هاى دوران كودكى ام در اردوگاه هاى پيشاهنگى اش به جوانى تبديل شد.