Nimrooz
Vol. 16, No. 816, December 31, 2004
سال شانزدهم - شماره ۸۱۶ - جمعه ۱۱ دى ۱۳۸۳
سياوش اوستا
آن جوانمرد با هوش و هنگ نيز رفت!!
003597.jpg
عباسى
002997.jpg
پورشريعتى
در تيزهوشى و انديشمندى او كسى شك نداشت.
اما يك نويسنده گزارشگر اهل قلم مى تواند داراى هنگى هم باشد؟ او صاحب هنگ بود.
هنگ او جهانى بود از ياران و دوستان.
آنگاه كه آلبوم عكس هاى جوانيش را گشود تمامى ياران و جوانان ديروز، جوانى پر بار و پر شور و پر مهر و پر خاطره خود را در ميان آن تصويرها يافتند. بسيارى از آن جوانى ها در هجوم جهل و خرافه و ستم و مرگ آفرينى ملاها برباد رفته بود...
اما وقتى جوانمرد با هوش و هنگ ما آن دوران را به قلم كشيد بسيارى بر بال تاريخ نشستند و به آن سال هاى دور و دراز سفر كردند. يادها و خاطره ها زنده شد و دورانى از آن روزگاران نه چندان دور را قلمى كه بو و رنگى تازه داشت بر روى برگ هاى سپيد با سياهى و تاريكى حاكم بر ايران نقاشى كرد... نقاشى او نيز سياه و سپيد بود... كه سپيدى را در سياهى همه چشم به راه بوده و هستيم...
نوروز و بهار گذشته، برادرم پرويز اصفهانى به همراه جوانمرد با هوش و هنگ بر قطار حضرت موسى، نشستند و آب هاى درياى مانش را شكسته و به پاريس رسيدند!!
در نخستين برخورد، گوئى كه سال ها او را مى شناختم. مهربان و صميمى دريائى از خاطره داشت تا به شيرينى عسل روايت كند. اما خيلى زود احساس كردم كه نه تنها خوب سخن مى گويد و مى نويسد، بلكه خوب نيز گوش مى كند. هنر گوش به طرف مقابل را با خود از لابلاى كوچه هاى جوانى ديروز به پاريس آورده بود...
نه تنها خوب گوش مى كرد كه پرسش هاى زيبائى از هر چيز در ذهن داشت. بسان بسيارى ديگر از ياران نبود كه در پى گوشى باشد ملى تا بگويد و بگويد و نه آنچنان بود كه بپندارد كه همه چيز را مى داند و براى هر پرسشى پاسخى داشته باشد...
درازترين شب سال، جشن يلداى امسال را هوشنگ پورشريعتى ما در بيمارستان اما با لبخند، با جهانى از درد اما با چهره اى مهربان جشن گرفت و در شبانه هائى كه بخش وسيعى از مردم جهان زايش ميترا را جشن گرفته بودند و جمعى ديگر به پيشباز جشن زايش مسيح مى رفتند، جوانمرد با هوش و هنگ ما هم با ما بدرود هميشگى گفت...
آنگاه كه برادرم پرويز اصفهانى با صدائى اندوهگين و پر درد از رفت او مى گفت نم نم باران بامدادى شيشه هاى اتاق ميزبان مرا مرطوب كرده بود همان رطوبت در عرض چند دقيقه در چشمان ياران بسيارى از امريكا تا اروپا و ايران بود. همايون فروزان آنگاه كه از اين رويداد اندوهگين باخبر شد، چند ثانيه پشت خط تلفن ساكت مانده بود فرامرز گمان كرده بود كه ارتباط قطع شده است، اما پس از چند بار الوالو گفتن، فرامرز فروزان به من گفت: آخ بميرم بغض همايون خان شكست. رفتن هوشنگ پورشريعتى بسيارى را در اندوه برده و بغض ياران بسيارى را شكست. اين شكستن ها درد غربت و دورى ميهن را نيز همراه دارد. آيا اگر انسان در انبوه ياران و دوستان و فاميل و در خاك وطن بميرد با مردمان در غربت و تنهائى يكى است. آن هم جوانمردان پر مهرى چون پورشريعتى!؟ او با اين كه پس از سال ها ديگر بار به ميدان قلم آمد، اما توانست جنجالى در جهان بيافريند بگونه اى كه صفحات نيمروز و عكس هائى كه هوشنگ منتشر مى كرد را امروزه در قاب هاى نفيس و در خانه ها و اماكن بسيارى مى توانيم ببينيم... اما زين پس تصوير زيبا و پر مهر اوست كه در جمع ياران يادآور سردى ميهن، درازى شب سياه، برف و يخبندان جمجمه هاى انسان هائى است كه صدها سال است براى گريز از انديشه هاى صحرا گردان در جنگ و نبرد هستند.
چه گنجينه ها و دستاوردهاى بزرگى از آن دوران پر شكوه ديروز امروز با اندوه و به هواى ميهن يا سوزانده مى شوند و يا در خاك هاى بيگانه جاى مى گيرند. در پى اين شورش و هجوم خشك تفكرات صحرا گردان بر تمدن و فرهنگ سرزمين كهن و بزرگ ما، بسيارى از عزيزان به خود من وصيت نمودند تا آنها را بسوزانيم، سوزاندن كه بازگشت به تفكر كهن ايرانى است، نوعى اعتراض به نظام حاكم بر ايران است.
پرنسس ثريا به خود من گفته بود و وصيت كرده بود كه او را بسوزانيم اما نشد آنچنان كه او مى خواست.
فرهاد هنرمند پر خاطره اى كه نماز پشت صحنه هاى كنسرت مى خواند نيز وصيت كرده بود تا او را بسوزانند و به من گفت مى خواهم تا تنم فرياد اعتراض مرا به اين رژيم در فضاى تاريخ طنين افكن كند، اما با مداخله نوكران جمهورى اسلامى، فرهاد و حتى سياوش بشيرى هم سوزانده نشدند هر چند خواست خودشان چنان بود، اما اسماعيل پوروالى را توانستيم بسوزانيم، چنانچه هوشنگ پورشريعتى نيز در بهار امسال آنگاه كه از هر سو با هم سخن مى گفتيم، گفت آرى نفس سوزاندن اين تن بى روان مى تواند اعتراضى باشد به اين نظام و تفكر حاكم و رساندن پيام مهر و دوستى مان به اوستا و فرهنگ كهن...
و ما هنوز نياموخته ايم كه از بزرگان تا هستند قدردانى كنيم و در بزرگداشتشان بكوشيم، زيرا كه هر آمدنى را رفتنى است و هر زايشى را مرگ و نيستى چشم به راه است. اما ما تا چه حد چشم به راه گريز روان از تن فرسوده هستيم؟
www.awesta.net

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
داستان
تاريخ
شعر
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •