Nimrooz
Vol. 16, No. 814, December 10, 2004
سال شانزدهم - شماره ۸۱۴ - جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۳
سرلشگر محمود انصارى (امير اقتدار) و فرزندانش سرلشگر ولى انصارى و سرتيپ صفرعلى انصارى
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان (۸)

سرلشگر محمود انصارى (امير اقتدار) و فرزندانش سرلشگر ولى انصارى و سرتيپ صفرعلى انصارى
002967.jpg
الموتى
يكى از خانواده هائى كه در كسوت نظام قرار داشتند و هر يك از آنها در مقامى كه يافتند با خوشنامى و درستكارى انجام وظيفه كرده اند سرلشگر محمود انصارى (امير اقتدار) و فرزندانش بودند.
در دولت دكتر اقبال با سرلشگر ولى انصارى كه وزير راه بود آشنا شدم. او را انسانى شريف و متواضع و پر كار شناختم كه درستكارى و لياقت او مورد تأييد همكارانش بود.
محمود انصارى فرزند امير تومان محبعلى خان از افسران قزاقخانه بود كه در سال ۱۲۵۰ شمسى در تهران متولد شد. پس از طى تحصيلات در ايران عازم كشور عثمانى گرديد ودر مدرسه حربيه استانبول به تحصيل پرداخت و پس از پايان تحصيلات نظامى با درجه ستوانى در ارتش عثمانى استخدام گرديد. تدريجاً در آنجا مقاماتى را طى كرد و فرمانده چند واحد نظامى شد و پس از ۱۵سال به درجه سرتيپى در ارتش عثمانى رسيد.
سرتيپ محمود انصارى بعد از جنگ بين الملل اول از ارتش عثمانى استعفاء كرد و به نجف رفت و به تحصيل علوم دينى پرداخت. در بازگشت به ايران در سال۱۲۹۸ شمسى در قزاقخانه با درجه سرتيپى به كار پرداخت. وقتى رضاخان سردار سپه در ارتش ايران درخشيد در كنار او قرار گرفت و حاكم نظامى تهران شد. با تشكيل قشون جديد در سال ۱۳۰۰ سرلشگر شد و به حكومت اصفهان رسيد. بعد از يكسال و نيم خدمت به تهران آمد و معاون وزارت جنگ و سرپرست حكومت نظامى گرديد.
وقتى سردار سپه از طرف احمدشاه به عنوان نخست وزير منصوب گرديد و به خدمت ژنرال وستد سوئدى رئيس نظميه پايان داد، سرلشگر محمود انصارى با حفظ سمت هاى قبلى موقتاً رئيس شهربانى شد.
در سفر احمدشاه به اروپا سرلشگر محمود انصارى او را تا خانقين بدرقه نمود و لقب (امير اقتدار) به او داده شد. بعداً در كابينه سردار سپه، وزير پست تلگراف و وزير داخله شد. در سفر سردار سپه به خوزستان براى منكوب كردن خزعل جزو همراهان او بود و با سردار سپه به عتبات رفت و در مراجعت در وزارت داخله تغييرات مهمى داد.
از نكات جالب اين كه ناگهان سردار اقتدار مورد غضب قرار گرفت و نه تنها از كار بركنار شد بلكه زندانى گرديد. از قرار معلوم احمدشاه از اروپا به او نامه اى نوشته بود كه توسط شهربانى در اختيار سردار سپه قرار گرفت و همين امر موجب بازداشت او گرديد. پس از چندى بيگناهى سردار اقتدار ثابت و از زندان آزاد گرديد ولى از قبول هرگونه سمتى خوددارى كرد تا اين كه در سال ۱۳۴۰ شمسى در ۹۰سالگى فوت كرد. از او پنج پسر و سه دختر باقى مانده اند.
سرتيپ صفرعلى، سرلشگر ولى الله، سرهنگ نصرت الله، مهندس اسماعيل و مهندس جمشيد انصارى پسران او هستند. در نشريات مختلف از او به نيكنامى و رشادت ياد شده كه به امور مذهبى خيلى پايبند بود و چون علوم اسلامى را هم در نجف فراگرفته بود اطلاعات دقيقى از مسائل مذهبى داشت.
سرتيپ صفرعلى انصارى
درباره او مهندس احمد معتمدى به نويسنده چنين نوشته است:
صفرعلى انصارى فرزند سرلشگر محمود انصارى در سال ۱۲۷۷ شمسى در تهران متولد شد. تحصيلات را در تهران، فرانسه و آلمان طى كرد و مهندس شيمى شد و در مراجعت به ايران رياست كارخانجات شيميائى ارتش گرديد و در تمام دوران سلطنت رضاشاه اين سمت را داشت در كارخانجات پارچين، باروت و اسيد سولفوريك و مس الكتروليز و ديگر مواد شيميائى مورد مصرف ارتش تهيه مى گرديد.
پس از اشغال ايران در شهريور ماه سال ۱۳۲۰ به عنوان همكارى با آلمان نازى از طرف متفقين بازداشت گرديد. بعد از آزادى بار ديگر به خدمت در ارتش ادامه داد و معاون اداره كل تسليحات ارتش شد. بعد از بازنشستگى مدتى رياست كارخانجات قند كرمانشاه را برعهده گرفت سپس به امر كشاورزى در دشت گرگان و تركمن صحرا پرداخت.
سرتيپ صفرعلى انصارى به هفت زبان خارجى آشنا بود و به تركى، روسى، فرانسه، انگليسى، آلمانى و سوئدى به خوبى تكلم مى كرد.
به علت قرابت سببى كه با او دارم قسمتى از خاطراتش را كه برايم نقل كرده در اينجا بازگو مى كنيم:
رضاشاه به علت دوستى نزديكى كه با پدر ايشان داشته او را در حساس ترين كارخانجات توليدات نظامى نگهداشته بود و اغلب براى تمدد اعصاب به باغاتى كه مشرف بر كارخانه بود مى رفته است. در تمام مدت سلطنت روزهاى ۱۳ فروردين را در آنجا مى گذرانيد. روزى به طور ناگهانى به كارخانه آمدند و پس از مذاكراتى پرسيدند از آتش سوزى قورخانه خبردارى؟ گفتم خيرگفتند بدون اين كه كسى بداند تحقيق كن كه اين آتش سوزى عمدى بوده يا اتفاقى... با عجله رفتند و من هم به تحقيق پرداخته گزارش دادم كه هيچگونه قصد خرابكارى نبوده فقط اتفاقى بوده است.
روزى دكتر اروين اتل وزير مختار آلمان نازى در ايران به طور ناگهانى به كارخانه آمد و اظهار داشت طبق دستور دولت آلمان مأمورم به اطلاع شما برسانم كه ما حاضريم تعدادى باترى توپ با گلوله هاى آن را در اختيار شما به رايگان بگذاريم و از شما كه زبان آلمانى مى دانيد. خواستيم كه مطلب را به اطلاع رضاشاه برسانيد.
روز بعد مستقيم به ستاد ارتش رفته جريان را به اطلاع سرلشگر عزيزالله ضرغامى رئيس ستاد رساندم تا به عرض اعليحضرت برسانند. بعد از ۲۴ساعت رئيس ستاد تلفنى اطلاع داد كه مطلب به عرض رسيد، فرمودند در اينگونه امور دخالت نكنيد جواب وزير مختار را ستاد خواهد داد. اين امر قاطعيت رضاشاه را نشان مى دهد و همين طرز كار بود كه در ۱۶سال دوران سلطنت رضاشاه به اندازه دويست سال قبل از او در كشور كار و آبادانى صورت گرفت. سرتيپ صفرعلى انصارى در سال ۱۳۷۵ در تهران درگذشت. هرگز ازدواج نكرد.
سرلشگر ولى انصارى
مهندس معتمدى درباره او چنين نوشته است:
ولى انصارى در سال ۱۲۸۷شمسى در قزوين متولد شد. پس از پايان تحصيلات در ايران به فرانسه رفت و دانشكده نظامى (سن سير) را به پايان رسانيد و با فراگرفتن زبان هاى فرانسه، انگليسى و آلمانى به تهران بازگشت. در سال هاى آخر سلطنت رضاشاه به راه آهن دولتى ايران و سرانجام در كابينه هاى علاء و دكتر اقبال و شريف امامى وزير راه شد. بعد از بازنشستگى به كار كشاورزى در گرگان مشغول گرديد. بسيار پر كار بود. در زمان وزارت راه خيلى از راه هاى كشور را آسفالت كرد و راه آهن به تبريز و يزد متصل گرديد. شب و روز به سركشى راه ها و راه آهن ها مى پرداخت و تا پايان دوره وزارت ازدواج نكرد ولى بعد از بازنشستگى همسرى اختيار كرد ولى فرزندى نداشت.
يك خاطره را برايم چنين نقل كرده است:
وقتى رياست راه آهن جنوب بودم، روزى با ورود قطار تهران صداى اعتراض را در يكى از قطارها شنيدم كه معلوم شد چند تن از زندانيان كمونيست (۵۳ نفر از همفكران دكتر ارانى) از نرسيدن غذا و آب كافى شكايت داشتند كه دستور دادم بلافاصله به آنها غذاى كافى و آب داده شود. افسر مسئول آنها به من گفت اگر به تهران گزارش بدهم براى شما مسئوليت خواهد داشت زيرا رئيس شهربانى سرپاس مختارى خيلى سخت گير است. به او گفتم من كار خود را مى كنم و شما هم گزارش خودتان را به تهران بدهيد و در كار راه آهن دخالت نكنيد. به آنها كمك كردم و هيچوقت هم مورد موأخذه قرار نگرفتم. وقتى بازنشسته شدم در دولت دكتر امينى وزير دادگسترى وقت، نورالدين الموتى، اتهاماتى را متوجه وزارت راه نمود. از وزير دادگسترى وقت گرفتم و گفتم يادتان هست كه هنگام اعزام شما از زندان توسط قطار راه آهن دچار مشكل شده بود و من دستور دادم كه از شماها رفع مشكل گردد. من وظيفه انسانى خود را آن روز انجام دادم و لازم است كه امروز شما وظيفه انسانى و وجدانى خود را انجام بدهيد. در تمام پرونده هاى وزارت راه در دوران وزارت من به هيچوجه خطا و فسادى وجود ندارد و خيلى از راه ها و راه آهن هائى كه شناخته شده نتيجه مراقبت شبانه روزى من است. از آن به بعد ديگر نامى از من در جرايد برده نشد.
يك بار در التزام ركاب اعليحضرت محمدرضا براى شركت در مراسم المپيك به لندن رفتيم. يك شب جرج ششم دعوت به شام كرد. به عرض رساندم كه بنده مدتى در زندان متفقين بودم، چطور امشب بيايم و دست آنها را بفشارم. اعليحضرت فرمودند نيامدن به ميهمانى صورت خوبى ندارد، بيائيد و سر ميز شام جاى خود بنشينيد كه جاى شما خالى نباشد. دستور اطاعت كردم ولى به بهانه اى قدرى دير رسيدم كه با انگليس ها مواجه نگردم.

محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان (۸)
احمد درباره تصميم خود به گريز از ايران مى گويد: «ماه ها بود كه هر شب جائى مى خوابيدم. چند هفته اى ميان كارگران دشت مغان زندگى مخفى داشتم. مدتى را در تبريز گذراندم و بعد از مدتى به تهران آمده و شب ها در پارك ها مى خوابيدم. مدتى در انتظار ماندم كه ببينم سازمان چه مى گويد. متوجه شدم كه كادرهاى سازمان هم سردرگمند و به امان خدا ول شده اند. من براى تماس دوباره به تبريز رفته و در تهران هر چه تلاش كردم موفق به تماس نشدم. از همه بچه ها شنيدم كه سازمان منحل اعلام شده است، اما كسى نمى دانست كه سازمان را چه كسى منحل كرده است. اين درست همان موقعى بود كه رهبرى سازمان در صدد خروج از ايران به شوروى بود. در اين حيص و بيص دو برادرم دستگير شدند و ديگر هيچ راهى باقى نمانده بود. بدون هيچ پولى راهى تهران شدم. اما به مسئول سازمانى ام گفتم كه تنها تقاضاى من اين است كه در اولين فرصت ارتباطم با سازمان برقرار شود. هفته اول در تهران نخواستم مزاحم دوستان و فاميل شوم. شب ها در پارك مى خوابيدم. با مردى كه گرچه ظاهراً كمى خل ولى عاقل بود در همان پارك آشنا شدم. نمى دانم چرا از من خوشش آمد. وى سرقفلى چند سال اقامت در پارك را داشت و به علت همزبانى با من احساس راحتى و خودمانى بودن مى كرد. با هم حرف مى زديم و هوا گرم بود. پشه ها حسابى از من پذيرائى مى كردند. يك بار گفت اى داد و بيداد، چند ماه ديگر سرما شروع مى شود و فهميدم كه او از من دورانديش تر است... پس از مدتى مسكنى براى خود پيدا كردم و به تدارك فعاليت با دوستانى كه شهرستان ها را رها كرده و به تهران آمده بودند برآمدم. هنگامى كه يكى از دوستان گفت كه سازمان، خود را منحل كرده است به شدت عصبانى شدم. حدس زدم كه رهبرى سازمان در صدد خروج از كشور است و به اصطلاح رد گم مى كند. بى توجه به سرنوشت كادرها و اعضاء كه گيج و سرگردان به امان خدا رها شده بودند. پس از مدتى چند تلاش ديگر براى ارتباط با سازمان كردم. اما سپس با توجه به مجموعه اوضاع و احوال تصميم به خروج از ايران گرفتم و چون منطقه مرزى را خوب مى شناختم، اين كار برايم دشوار نبود. بى خداحافظى از پدر و مادرم به هنگام مسافرت از تهران به تبريز در ميانه راه، مسير خود را عوض كردم و از اروميه روانه نوار مرزى شدم.»
چنين بود كه روز سرنوشت تنها چهار سال پس از انقلاب بر فراز زندگى اين انقلابيون به پرواز درآمد. انقلابيونى كه چهار سال پيش خود در جريان انقلاب فرصت اجراى تئورى هاى انقلابى را در شكار و جارو كردن ساواكى ها، سلطنت طلب ها و سران رژيم شاه يافته بودند و سپس با تئورى «انقلاب و ضد انقلاب» و «راه رشد غير سرمايه دارى» به جنگ ملى گراها، ليبرال ها و ديگر گروه ها رفته بودند، اينك بدون كوچك ترين تدارك و زمينه قبلى به يكباره بايد وطن خود را ترك مى كردند. نسلى كه واژه «غير ممكن» برايش بى معنا بود و نه براى تفسير بلكه تغيير جهان آمده بود، تا چشم باز كرد خود را ناگزير به ترك وطن ديد.
به اين ترتيب در واقع دور تسلسل تفكر حذف كردن مخالف از صحنه سياست براى چندمين بار در تاريخ معاصر ايران تكرار شده بود و اين بار قربانيان خود را از ميان كسانى برگزيده بود كه خود نيز از هواداران سرسخت تفكر حذف مخالف بودند.
افراد آخرين نسل در آن سال ها باور به اين نداشتند كه مهم ترين علت شكست نهضت هاى معاصر ايران در سه انقلاب بزرگ قرن بيستم بدون ترديد غلبه رفتار حذفى در اكثر قريب به اتفاق بازيگران سياسى بوده است. در اين ترديدى نيست كه اگر ما چپ ها به فرض محال در انقلاب ايران به قدرت مى رسيديم براى استقرار جامعه ايده آل و الگوى فكرى خود و با مجاز دانستن خشونت انقلابى در سركوب و حذف ديگر گرايش هاى سياسى مخالف «سياست حذف» را به شديدترين شكلى به مرحله اجرا مى گذاشتيم.
بنابراين هر تحليلى از علل شكست حركت هاى سياسى تاريخ معاصر ايران داشته باشيم نمى توانيم يك علت محورى را ناديده بگيريم و آن تسلط انديشه و سياست حذفى در اكثر بازيگران سياسى و اجتماعى ايران اعم از چپ، راست، لائيك و مذهبى بوده است. در جامعه اى كه رفتار و گفتار همه بازيگران سياسى چه در قدرت و چه اپوزيسيون به استثناء معدودى متوجه حذف يكديگر از صحنه سياست بوده است، جوانه زدن يك جامعه باز و پيشرفته خواب و خيالى بيش نمى توانست بوده باشد. هر چه كه بود تقسيم بندى شهروندان و بازيگران سياسى به «خلق و ضد خلق» ، «انقلابى و ضد انقلابى» و گفتار تحقيرآميز درباره مخالفان فكرى و كوشش براى حذف و نابودى آنها علت اصلى گريز افراد آخرين نسل از ايران بود.
جمعبندى داده هاى موجود نشان مى دهد كه ورود به خاك شوروى عمدتاً از مرز دشت مغان، آستارا، تركمن صحرا، درگز و سرخس صورت گرفته است. شرح مخاطرات و ماجراهاى عبور از مرز چنان هيجان انگيز بوده است كه هيچكس آن را فراموش نكرده است. تعداد دقيق پناهندگان ايرانى در شوروى طى اين سال ها از جمله به دليل سيستم اطلاعاتى و امنيتى بسيار سختگيرانه شوروى آن هم در آن سال هاى سياه مخوف ديكتاتورى تك حزبى كه كا.گ.ب. امور اين پناهندگان را در دست داشت، معلوم نيست. اما با در نظر گرفتن كودكان مى توان رقم بيش از ۱۶۰۰ نفر را تخمين زد. معدل سنى آنها را در آن زمان به طور تخمينى مى توان زير ۳۰سال قيد كرد. اكثريت آنها از تحصيلات ديپلم و بالاتر برخوردار بودند و كسانى نظير اساتيد دانشگاه، محقق، متخصص، پزشك، مهندس، ليسانس، كارمند، معلم و دانشجو در ميانشان كم نبود. در بين آنها از مجردين تا خانواده ها، سربازان و افسران وظيفه كه به تازگى از جبهه هاى جنگ برگشته بودند، زندانيان سياسى رژيم شاه يا كسانى كه پس از زير ضربه رفتن حزب توده و اكثريت، چند ماه يا سالى زندانى شده بودند، يافت مى شدند. داده هاى موجود نشان مى دهد كه موج پناهندگى به شوروى از اواخر ارديبهشت ماه سال ۱۳۶۲ شروع شد و در ماه هاى اول تقريباً هر روز افراد جديدى به اين موج اضافه مى شدند. اما از سال ۱۳۶۳ به بعد اين موج رو به كاهش گذاشت، گرچه ورود افراد جديد كم و بيش تا سال ۶۶ ادامه داشته است.
پرچمى كه برافراشته نشد
اما گروهى از افراد آخرين نسل با وجود ناامنى شديد و خطراتى كه هر لحظه در خانه و كوچه و خيابان و محل كار تهديدشان مى كرد، حاضر به ترك فورى كشور نبودند. حيدر يكى از آنها بود.
حيدر پس از پايان دوران وظيفه در جبهه هاى جنگ غرب كشور به عنوان افسر وظيفه در لشكر زرهى ۸۱ كرمانشاه بلافاصله به كار خود در حزب بازگشته بود. يك ماه قبل از دستگيرى كيانورى در بهمن ماه ۱۳۶۱ حيدر دوباره در جلسه كميته ايالتى سازمان جوانان تهران حضور يافته بود و براى انجام كارهاى حزبى گسترده تر در تهران و آذربايجان آماده مى شد. صبح همان روزى كه كيانورى دستگير شد حيدر به همراه يكى ديگر از رهبران سازمان جوانان به نام بشر از سفر حزبى آذربايجان به تهران بازگشتند. اوضاع به سرعت در حال عوض شدن بود. اولين كار او تغيير محل زندگى بود. در شرايط تازه قبل از ضربات ارديبهشت ۱۳۶۲ حيدر با مسئوليت كميته ايالتى سازمان جوانان تهران شرايط انتقال وضعيت سازمانى به اوضاع تازه را شبانه روز دنبال مى كرد. با دستگيرى بقاياى رهبران حزب و از جمله كيومرث زرشناس دبير اول سازمان جوانان در ارديبهشت سال ۱۳۶۲ وضعيت به طور باور نكردنى دراماتيزه شده بود.
به يكباره توده اى ها و فدائيان بر سر يك چهارراه انتخاب قرار گرفته بودند.
انتخاب راه بر سر اين چهارراه مى توانست براى هر كس سرنوشت ساز باشد: راه اول معرفى خود به مقامات امنيتى بود. راه دوم گم و گور كردن خود و به انتظار حوادث نشستن بود. راه سوم فرار از كشور به منظور گريز از گزند بود و راه چهارم برافراشتن پرچم جان، يعنى ادامه دفاع از حزب و سازمان بود در شرايطى به كلى آسيب پذير و ماجراجويانه.
برخى از توده اى ها و فدائيان واقع بين گرچه با ناباورى و سر گيجى اما به طور غريزى دريافته بودند كه با اعترافات كيانورى و ديگر رهبران، حزب نه تنها يك شكست سياسى و سازمانى مقطعى بلكه يك شكست معنوى و اخلاقى بزرگى خورده است كه ستون فقرات آن را براى هميشه درهم شكسته است. اين درست همان چيزى بود كه ما كه در پى از زمين برداشتن پرچم افتاده حزب بوديم، از درك آن عاجز بوديم. تصور مى كرديم كه با فداكارى و افراشتن پرچم جان، مى توان و بايد عواقب اين شكست را جبران كرد.
از منظر انسانى به جرأت مى توان گفت كه براى كسى كه همه چيز ويران شده و بى معنا به نظر مى رسيد و به هيچكس و هيچ چيز اعتماد نداشت معرفى خود به ارگان هاى حكومتى و يا گريز از كشور يك رفتار طبيعى و عقلانى انسان بود. از منظر مبارزه مسالمت آميز و قانونى، كار سياسى مخفى نه تنها مجاز و مورد پسند جامعه نبود بلكه اصولاً هيچ چشم اندازى نيز نمى توانست داشته باشد. اما از ديد ما كه غرق در روياهاى انقلابى و يك راديكاليسم كور و مطلق گرا بوديم، انتخاب ادامه مبارزه مخفى نه تنها از نظر بينشى و عملى بلكه از نظر انسانى و ارزشى نيز بهترين راه تلقى مى شد. بدتر از آن اين كه ديگر انتخاب ها نيز تحقير مى شد و معيار دسته بندى افراد به درجه اول و دوم و سوم بود. معيار ايدئولوژيك ما در دسته بندى كردن انسان ها همان بود كه در لحظه هاى فرود و سقوط جنبش هاى سياسى و اجتماعى ايران در گذشته بسيارى از انسان هاى شريف را به مهر خيانت مزين كرده بود. اين شيوه برخورد كميته داخلى كه يك اشتباه فاحش نه تنها سياسى بلكه بينشى و انسانى نيز بود تنش هاى زيادى ايجاد كرد. اما ريشه چنين روشى در تنگ نظرى ايدئولوژيك ما نهفته بود كه ارزش هائى مانند مدارا و انسان گرائى در آن جائى نداشت و در هر حركتى بلافاصله افراد و حتى دوستان هم صف را به «خودى» و «غير خودى» تقسيم مى كرديم. يك نكته اساسى ديگر بى توجهى به روحيه مردم و شرايط كشور بود كه نسبت به هرگونه كار سياسى مخفيانه و زيرزمينى گريزان و بى اعتماد بودند.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
داستان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   اينترنت و وبلاگ   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •