*در تاريخ موسيقى معاصر ايران، نام «ابوالحسن صبا» ، درخشش ويژه دارد. او موسيقيدان چند جانبه بود كه در حوزه هاى گونه گون موسيقى، آفرينش، اجرا، پژوهش و آموزش، نقشى برجسته ايفا مى كرد. ولى پيش از هر چيز از شيوه هاى آموزشى او بايد گفت كه از اهميتى آينده ساز برخوردار بود و دستاورد گرانقدر آن در اين چهل و هفت سالى كه از مرگ او مى گذرد، سبب تداوم و استمرار نوآورانه سنت موسيقى ملى شده است. اگر صبائى نمى بود و شاگردان برجسته اى را پرورش نمى داد، موسيقى ملى ما در همان حال و هواى واپسگرانه دوره قاجار، درجا مى زد و چه بسا كه بسيارى از «گوشه» هاى آن به سبب از ميان برخاستن موسيقيدانان سالخورده سنتى، از يادها مى رفت. صبا، به پيروى از مكتب نوآور «وزيرى» ، بخش بزرگى از رديف موسيقى سنتى را به «نت» درآورد و آن را براى سازهاى مختلف تنظيم كرد و با اين كار ماندگارش ساخت، نه تنها ماندگارش ساخت، كه گسترشش نيز داد. شاگردان صبا، رديف استاد را به شاگردان خود انتقال دادند و اينان نيز به شاگردان بعدى.
صبا و شاگردانش، از اين ها گذشته، خشك و منجمد به رديف سنتى نگاه نمى كردند بلكه با الهام از آن- و با تكيه بر آن- دست به آفرينش مى زدند و از اين راه بر «موجودى» موسيقى ملى مى افزودند.- يكبار ديگر در جاى ديگر گفته ايم كه همه كسانى كه در پنجاه شصت سال اخير به فراگيرى موسيقى ملى پرداخته اند، مستقيم يا غير مستقيم، از آموزه هاى صبا برخوردار شده اند- از ميان شاگردان دست اول و مستقيم صبا، چند تنى، در نيم قرن اخير شهرتى همپاى او پيدا كرده اند و به ويژه در دو حوزه اجرا و آفرينش، دستاوردهاى دلپذير از خود به يادگار گذاشته اند. در بازتاب اين هفته به يكى از آنان مى پردازيم كه آذر ماه امسال، چهارده سال از مرگ او مى گذرد.
*
*تاكنون از چند زبان شنيده ايم كه صبا در جائى گفته است: «من شاگردان بسيار داشته ام، ولى» خالدى «چيز ديگرى است!» ما نيز بى آن كه بخواهيم قدر شاگردان ديگر صبا را بشكنيم كه هر كدام ارزش هاى ويژه خود را دارند، مى گوئيم كه «مهدى خالدى» اگر چيز ديگرى باشد، بيشتر به خاطر نوآورى هائى است كه در ويولن نوازى از يك سو و در عرصه ترانه سازى از سوى ديگر، به كار زده است.
-مهدى خالدى در سال ۱۲۹۸ خورشيدى در تهران زاده شده است. شايد نخستين شانس او در آن بوده كه پدرش كه خود دستى در سه تار داشته، از دوستان نزديك ابوالحسن صبا به شمار مى رفته است. پدر، او را در سال ،۱۳۱۴ در شانزده سالگى، نزد صبا برده و از او خواسته است كه پسر را سه تار بياموزد. صبا ولى با ديدن انگشتان لاغر و بلند پسر گفته است كه ويولن نوازى براى او مناسب تر است. مهدى خالدى به اين ترتيب به مدت سه سال نزد صبا رديف هاى سه گانه ويولن را فراگرفته و به توصيه او در سال ،۱۳۱۹ سال گشايش راديو ايران، به آن سازمان پيوسته است. خالدى تا سال هاى پيش از انقلاب، هم از تكنوازان برجسته ويولن در راديو به شمار مى آمد و هم از آهنگسازان خلاق و مبتكر.
نوآورى هائى كه خالدى در آفريده هاى خود به كار گرفته نه تنها او را، بلكه، «دلكش» ، خواننده تازه پاى به ميدان نهاده را نيز با شتاب به شهرت و محبوبيت رسانيده است.
حاصل همكارى اين دو، بى شمار ترانه هاى برانگيزاننده اى است كه تفاوت هاى بسيار با تصنيف هاى قديمى و شباهت هاى چشمگير با ترانه هاى امروزى دارد.
سرآغاز شهرت اين دو، شايد ترانه اى باشد به نام «نشاط» كه نام فرزند خالدى نيز هست و با شعرى از «اسماعيل نواب صفا» پيوند خورده است. «نواب صفا» مى گويد چون شعر در روزهاى پيش از نوروز ساخته شده و با جمله «آمد نوبهار» آغاز مى شد و به همين نام نيز شهرت يافته، سى سال تمام در آغاز هر سال نو از راديو پخش مى شده است. ريتم نشاط آور و بهارانه اى كه خالدى براى اين ترانه برگزيده، تا آن زمان در موسيقى سنتى ايران سابقه نداشته است. «پرويز ياحقى» ، نظر را از اين ها نيز فراتر مى برد و مى گويد كه در آينده نيز «اثرى به اين زيبائى» خلق نخواهد شد!
*
*مهدى خالدى در همان آغاز كار هنرى، در سال هاى ۱۳۲۴ و ،۱۳۲۶ دو بار براى ضبط آهنگ هاى خود بر روى صحنه همراه با هنرمندانى چون جواد بديع زاده، على زاهدى، نصرالله زرين پنجه، يوسف كاموسى و كشف بزرگ راديو، دلكش- به هندوستان سفر كرده است. حاصل اين سفرها چهل صفحه گرامافون از نواخته ها و ترانه هاى اوليه خالدى است كه در واقع نخستين معرف او به عنوان آهنگساز به شمار مى رود.
پس از بازگشت از سفر دوم، خالدى اركستر بزرگى را در راديو بنياد كرد و توانست به يارى آن، سازآرائى هاى نوآورانه خود را عرضه كند. از آن پس شاعران جوان چون رهى معيرى، اسماعيل نواب صفا و بيژن ترقى بر آهنگ هاى خالدى شعر نهادند كه كمابيش همه آنها از پيوندى درست با موسيقى برخوردار است.
از ميان ترانه هاى ديگر خالدى كه اكثر قريب به اتفاق آن ها با صداى رساى دلكش به اجرا درآمده، به ويژه بايد از ترانه «به كنارم بنشين» در مايه همايون ياد كرد كه با شعرى دل انگيز از رهى معيرى پيوند خورده است. خالدى با دقت و ظرافت تمام گوشه هاى اصلى دستگاه همايون را درمى نوردد و سپس با نرمشى گوشنواز به درآمد همايون بازمى گردد. چفت و بست هاى ملوديك بى نقص است و واژه ها به آسودگى روى نغمه ها نشسته اند.
ترانه هاى معروف ديگر او عبارتند از: نااميد، رفتى و رفتم، همراز دل، دل غافل، بردى از يادم و سوگ- ترانه اى كه در مرگ استاد خويش ابوالحسن صبا ساخته و با صداى سازگار «بنان» به يادگار مانده است.
-مهدى خالدى نيز چون صبا، رغبت بسيار به الهام گيرى از مايه هاى موسيقى بومى داشت.
لابلاى ترانه هاى بازمانده از او، شمارى ترانه بومى تنظيم شده نيز به چشم مى خورد، به ويژه ترانه هائى از شمال ايران، كه دلكش، خواننده از شمال برخاسته، با اجراى همان ها، پاى در گردونه شهرت نهاد.
ويژگى ها
*مهدى خالدى در نواختن ويولن سبكى ويژه داشت. در واقع پس از «حسين ياحقى» و «ابوالحسن صبا» ، سومين سبك شاخص ويولن نوازى ايرانى را پديد آورد كه پس از او نيز از سوى ديگران پيروى مى شد و هنوز نيز سبك مورد پسند و عمل برخى از نوازندگان است. در اين سبك، «آرشه» (كمان) بيش از «پنجه» مورد توجه قرار مى گيرد. ظرافت آرشه كشى در كار خالدى كم نظير بود. شنونده به سختى مى توانست لحظات تعويض آرشه ها و قطع و وصل ها را دريابد. او با هرگونه «بندبازى» و «آكروبات» - كه در دوره او مد روز نيز شده بود- مخالف بود و مى كوشيد هماهنگ با كيفيت عرفانى موسيقى ملى، جوهر آرام بخش و انديشه برانگيز آن را با ايجاد تعادل ميان «آرشه» و «پنجه» ، به شنونده منتقل سازد.
-ترانه هاى خالدى نيز چون نواخته هاى او از ابتكار و ويژگى برخوردار است. او براى ترانه (تصنيف)، در اجراى موسيقى ملى اهميت بسيار قائل بود و به همين جهت جاى عرضه آن را گسترش داد. ترتيب قديمى «پيش درآمد- آواز- چهارمضراب- تصنيف- رنگ» را به صورت تصنيف- آواز- چهار مضراب- تصنيف «درآورد. خالدى با اين ابتكار، كوشيد از ملال ناشى از تكرارهاى سنتى بكاهد و توجه نسل جوان تر را نيز به سوى موسيقى ملى بكشاند.
تصنيف هاى او به اين ترتيب از پوسته زنگار خورده قديمى خود به درمى آمد، در پيوند با شعرهاى تازه تر، حال و هواى امروزى پيدا كرد و در پوشش ساز آرائى هاى جذاب، با اركسترهاى بزرگ، اجرا مى شد.
*
*مهدى خالدى در سال ۱۳۶۳ به سكته مغزى گرفتار شد ولى خوشبختانه از پاى درنيامد، هر چند كه پنجه هايش ديگر قدرت نواختن را از دست داده بود. چند سالى بعد شوربختانه سرطان نيز به سراغ او آمد: سرطان حنجره از نوع درمان ناپذير و همان سرانجام او را در نهم آذر ماه سال ،۱۳۶۹ در هفتاد و يك سالگى، خاموش ساخت. خاموشى او را، ولى نواخته ها و ترانه هاى بازمانده از او جبران مى كنند.
*
ويژه رضاشاه
*مجله تلاش كه از چهار سال پيش در آلمان انتشار مى يابد، بيستمين شماره خود را كه اينك پيش روى ماست، ويژه» رضاشاه «ساخته است. اين كار به گفته گردانندگان مجله» در خدمت تلاشى «صورت پذيرفته كه چند سالى است از سوى بخشى از روشنفكران و انديشمندان» در جهت بازنگرى و بازانديشى «در تاريخ يك صد سال اخير ايران آغاز شده است.» نكته برانگيزاننده در اين ميان آن است كه شمار بسيارى از اين روشنفكران علاقمند به «بازنگرى و بازانديشى» ، از وابستگان پيشين چپ سنتى هستند كه هميشه تاريخ را از پشت عينك آرمانى مى ديدند. از پشت اين عينك بود كه رضاشاه، «شخصيت محورى يك دوره تاريخ ساز» ، مورد داورى هاى بى انصافانه و ناعادلانه قرار مى گرفت. اينك به نظر مى رسد كه بسيارى از آنان، با توجه به رويدادهاى عبرت انگيز بين المللى و به ويژه آنچه كه بر ميهن خود ما رفته است، به قول «داريوش همايون» ، «پيوسته بر رضاشاه مهربان تر مى شوند» و «دستاوردهاى او در برابر تاريخ سازان، هر روز برجسته تر مى نمايد.»
-داريوش همايون، «نظريه پرداز» برجسته جبهه راست، در «تلاش، ويژه رضاشاه» طى يك مقاله و يك گفتگو، دستاوردهاى سياسى، اجتماعى و فرهنگى دوره «نوسازندگى» رضاشاه را مورد بررسى قرار مى دهد. او رضاشاه را «بزرگ ترين ايرانى سده بيستم» مى نامد كه «ايران را بر راهى انداخته بود كه مانند قطارهائى كه بر راه آهن انداخت، با انقلاب و حكومت اسلامى نيز از آن بيرون آمدنى نيست» ! و «او را مى بايد پادشاه زير ساخت ها شمرد» مهمترين زير ساخت ها، به نظر همايون «بازسازى ايران به عنوان يك كشور و در صورت نوين دولت- ملت» بود. اين ها درست، ولى آن چه كه كمى «تأمل» مى طلبد حرف ديگر او است كه با وجود اين همه كوشش براى زير ساخت ها و بازسازى ها، ديگر نمى شد توقع استقرار دموكراسى و توسعه مستقيم سياسى را نيز داشت. آيا واقعاً چنين است؟ يعنى «دموكراسى» با «بازسازى» كنار نمى آيد و پاى هر كدام كه به ميان آيد، آن ديگرى آسيب مى بيند؟
-در ويژه نامه تلاش متن گفتگوئى با «دكتر ماشاءالله آجودانى» نيز آمده است. او در «كارنامه رضاشاه، صفحات بسيار درخشانى» يافته است كه با توجه به آنها مى توان بى هراس «انتقاداتى مهم و اصولى» را هم كه بر كارنامه او وارد است مطرح كرد. به گفته «آجودانى» ، ما با توجه به مداركى كه هميشه در اختيار داشته ايم، مى توانستيم «تصوير واقع بينانه اى از تاريخ ايران ارائه دهيم. اما چنين كارى را انجام نداديم و به اصطلاح، زنجيره ايدئولوژى ها، بدفهمى ها و افسانه سازى هاى خود را ادامه داديم.» از گفتگوى تلاش با آجودانى، مى توان به تصويرى دقيق از ايران، در سال هاى ميان جنبش مشروطيت و پايان كار رضاشاه دست يافت.
*
درباره فرهنگستان
-گفتگوى ديگرى در تلاش تازه، انتشار يافته است با «داريوش آشورى» درباره كار فرهنگستان زبان در دوره رضاشاه و اهميت دستاوردهاى آن. آشورى در آغاز اين قضيه را روشن مى كند كه رضاشاه، مثل همه حكومتگران ديگر، خود «چيزى از زبان و مسائل آن نمى دانست... روشنفكران درون حاكميت بودند كه بر بنياد روح ناسيوناليستى چيره بر فضاى آن دوران، انديشه برپا كردن فرهنگستان را پيش آوردند و ضرورت آن را به رضاشاه فهماندند.» عمل رضاشاه در راه تحقق اين انديشه را نيز بايد در راستاى همان ناسيوناليسم چيره، بررسى كرد.
-سبب توفيق فرهنگستان اول را، آشورى در پشتيبانى قدرتمندانه رضاشاه از آن مى بيند. «واژه هاى نوساخته فرهنگستان با» فرمان شاهانه «از سوى ارتش و دولت و آموزش و پرورش به كار برده مى شد و مردم به آنها عادت مى كردند.» اگر اين قدرت نمى بود، گذشته گرائى اديبان و «عادت هاى زبانى عامه» مانع از رواج آنها مى شد.
پس از شهريور ۱۳۲۰ كه رضاشاه از ميانه برخاست. «موج عظيمى بر ضد فرهنگستان و واژه هاى ساخته آن برخاست كه سردمداران آن اديبان دوران بودند.»
-با اين همه، آشورى دستاورد فرهنگستان اول را از نظر كميت چشمگير نمى داند. اهميت كار فرهنگستان را بايد در «دگرگون شدن نگاه به زبان فارسى» و «شكستن عادت هاى چند صد ساله فرمانروا» جستجو كرد. آشورى شكست فرهنگستان دوم در دوره محمدرضاشاه را نيز در همين راستا بررسى مى كند. فرهنگستان «پشتيبان زورمند» نداشت. «محمدرضاشاه در اين مورد هم مثل همه موارد ديگر، با ترس و دو دلى رفتار مى كرد و اديبان پر نفوذ، مانند» على دشتى «، جلو پيشرفت كار فرهنگستان را سد مى كردند» !
آشورى در مورد كار كسروى در پيرايش زبان فارسى از واژه هاى بيگانه، مى گويد «آفريدن زبان ناب، البته خيال خامى است.» مشكل زبان فارسى تنها در واژه هائى نبود كه از زبان عربى وام گرفته بود، بلكه اين بود كه دستگاه دستور زبان عربى را هم با دستگاه دستور زبان فارسى درآميخته بود و زبانى دو رگه به ويژه در نگارش پديد آورده بود كه بسيار زمخت و زشت و بيهوده گو و ناتوان بود. طرد اين دستگاه دستور زبان عربى و سرند كردن واژه هاى زائد و بيهوده تحميل شده، سياست درستى بود. اما «زبان پاك» كسروى، برنامه اى ناممكن بود كه اگر ممكن نيز مى بود، به تنگدستى بيشتر زبان فارسى مى انجاميد.
*
حرف هاى ديگر
*در تلاش بيستم، ويژه رضاشاه، كه در حجمى سه برابر معمول (۲۴۰صفحه) انتشار يافته، گفتگوهاى ديگرى نيز در زمينه هاى گونه گون سياست و اقتصاد و فرهنگ دوره رضاشاه، با صاحبنظران درون و برونمرزى به عمل آمده است.
- «دكتر گوئل كهن» ، عضو هيأت علمى دانشگاه تهران و استاد دانشگاه لندن، رضاشاه را محصول «انقلاب مشروطه» مى داند.
- «دكتر حسن منصور» ، دوران بيست ساله رضاشاهى را، «دوران گذار دشوار از ژرفاى عقب ماندگى و پوسيدگى اجتماعى به زندگى انسان امروزى» مى نامد. به گفته او «طنين آزاديخواهى امروز جامعه ايران از شالوده تمدنى برمى خيزد كه سنگ زيرين آن را اصلاحات رضاشاه استوار كرد.»
-به گفته «دكتر علينقى عاليخانى» رضاشاه چند صفت بزرگ داشت: «كم حرف مى زد، بسيار خوب سئوال مى كرد و» شنوا «بود. يعنى حوصله داشت، ببيند افراد چه مى گويند» . بايد ديد آيا همه شناسندگان رضاشاه وجود اين صفات را در او تأييد مى كنند؟
-ضياءالدين صدرالاشرافى، على اصغر حقدار، منيژه تيمورتاش، مهرداد درويش پور، ژوليت گوركيان و فريدون جم، از رضاشاه شناسان ديگرى هستند كه با تلاش گفتگو كرده اند.
*
*از گفتگوهاى مبسوط و گسترده كه بگذريم، مقالات و بررسى هاى روشنگرانه اى نيز در تلاش بيستم آمده است. از جمله مطلبى با عنوان «بحران» از «على اكبر داور» و مطلب ديگرى از «على اصغر حكمت» درباره بنياد دانشگاه تهران بسيار آگاهى دهنده است.
-از نسل جوان تر «نيلوفر بيضائى» ، به «زنان آزاديخواه ايران از طاهره قرة العين تا پروين اعتصامى» پرداخته و از جمله قولى را به نقل از يك محقق آفريقاى جنوبى درباره طاهره آورده: «در ايران تا مدت ها زنان و مادران به دختران خود مى گفتند اگر مى خواهى مثل طاهره شوى، بايد درس بخوانى، طاهره نمادى از كمال و جمال بود..»
-مهرداد پاينده، رضاشاه را بنيانگذار توسعه اقتصادى ايران ناميده، بابك پرهام نگاهى تطبيقى افكنده است بر دو دوره رضاشاه و آيت الله خمينى. «الاهه بقراط» انديشه راست دموكرات را بررسى كرده، انديشه اى كه مى خواهد به همان آرمان هاى آزاديخواهانه اى برسد كه «چپ، سال ها بر آن پرپر زد و سوخت!» ...
-از بهروز داوديان، بهمن ساوجى زاده، عليمحمد رشيدى، عبدالحميد اشراق، عباس پهلوان، بهمن اميرحسينى، محمود خوشنام، و فرخنده مدرس و على كشگر، مسئولان نشريه تلاش- نيز مطالبى در «ويژه نامه» آمده است... درباره تلاش- كه معلوم است كه تلاش جانفرسائى براى اين ويژه نامه متحمل شده، بيش از اين نمى توان گفت. بايد آن را خواند، با انديشه باز خواند و داورى كرد.
*گفتنى است كه «رضا مقصدى» شاعر مقيم آلمان نيز شمارى از رباعى هاى دل انگيز خود را به ويژه نامه تلاش هديه كرده است. تكه هاى كوچكى كه از آن «عشق بزرگ» مى گويد:
- «تا كى به تمناى تو باشم، اى خاك/ خنياگر غم هاى تو باشم، اى خاك
با شادى شعرهاى خود مى خواهم/ يك مصرع فرداى تو باشم، اى خاك!
اينجايم و ريشه هاى جانم، آن جاست/ شادابى باغ ارغوانم، آنجاست
ديرى است در اين قفس، نفس مى شكنم/ گر خاك شود تنم، روانم آنجاست!»*
*تلاش، سال چهارم، شماره ۲۰ ويژه نامه رضاشاه، آلمان شهريور و مهرماه ۱۳۸۳.