آئين زرتشت، حاليا، مزدائى يا مزديسنا (به معنى پرستنده مزدا) خوانده مى شود. مزديسنا يعنى پرستش داناى بى همتا. بنيان آئين مزدائى بر دوگانه باورى (ثنويت) استوار است. اين بدان معنا است كه: اهريمن و اَذناب آن؛ از قبيل اعمال مخرب آدمى، را نمى توانيم به خدائى نيكو نسبت دهيم و آنها را مخلوقات اهورامزدائى به حساب آوريم. در آئين مزديسنا، گزينش و عمل آدمى، در يارى رسانيدن يكى از دو نيروى خدائى، رنگى اخلاقى مى گيرد. هر انتخاب و اقدام بشرى، ولو كوچك و بى مقدار، بر تعادل قواى ميان دو قطب تأثيراتى بلافصل بر جاى مى گذارد.
اعتقاد مزديسنائى مستلزم پايبندى هاى اخلاقى است. به ديگر سخن، اعتقاد و اعمال آدمى از يكديگر مجزا و انفكاك پذير نيستند. لذا، دوگانه باورى زرتشتى با دوگانه گرى اخلاقى درهم آميخته است. ايمان به اهورامزدا در گرو آن است كه فرد آدمى درستكار باشد و اخلاقى عمل نمايد. امر ايمان به اهورامزدا، همچنين، در گرو آن است كه فرد مؤمن در پيشبرد امور مادى و در بهسازى زندگى اقتصادى و معيشتى اهتمام بورزد.
در آئين مزدا، عالم مينوى (معنوى) با عالم گيتى (مادى) هم پيوند و در ارتباط تجانسى قرار دارد. بدكاران و زيانكاران از آنجا كه تباهى آورانند و بنيان رفاه و نيكوئى را آسيب مى رسانند، از ذات اهورائى، لذا، بدورند و از سياق اهريمن اند. وقتى گفته مى شود: عالم لاهوت (ربانى) و عالم ناسوت (مادى) از يك سرشت اند، اين بدان معنى است كه عالم معنا و عالم عين در يك پيوند اندام وار (ارگانيك) با يكديگر قرار دارند و ديوار چين و پويائى متفاوت آنها را از يكديگر جدا نمى كند. در قطعه اى از كتاب «گزارش گمان شكن» كه يكى از آثار حكيمانه زرتشتيان است كه در قرن سوم هجرى قمرى نوشته شده است چنين مى خوانيم:
«گيتى ميوه مينو و مينو ريشه گيتى است... اينكه گيتى بر و مينو بن آن است از آنجا آشكار است كه هر چيز ديدنى و ملموس از ناپيدائى به پيدائى راه مى سپرد. آشكار است كه مردم و چيزهاى ديدنى و ملموس از مينوى ناديدنى و ناملموس هستى مى يابند.»
در جهان بينى زرتشتى، جهان پديدار و مادى به هيچوجه فرومايه و يا فرو دست، در مقام مقايسه با جهان مينو و عالم ناپيدا، نيست. نگرش زرتشتى با جهان بينى دو پاره باورى افلاطونى، كه بعداً فرا رسيد، از اساس متفاوت است. در فلسفه ايده آليستى افلاطون، جهان مادى و ملموس در حكم سايه هاى پراكنده و مبهمى است كه از عالم معنا و ناپيدا بر صفحه هستى نقشى بسته است. در مقابل، در حكمت مزديسنائى عالم گيتى در ارتباط مستقيم و در پيوند تنگاتنگ با عالم كيهانى قرار دارد.
آئين مزدائى شمار بسيار ايزدان را، كه در ميترائيسم هر يك نماينده و عامل يكى از قواى طبيعت بودند، از صحنه انديشه دينى خود لايروبى كرد. اكثر خدايان قديمى در آئين زرتشت به صورت «ديو» درآمدند و در اسطوره ها به طور سمبوليك به منظور نتيجه گيرى هاى اخلاقى مورد استفاده قرار گرفتند. تنها يكى چند رب النوع قديمى در آئين جديد پذيرفته شدند. مثلاً مهر (ميترا) فرشته روشنائى و آناهيتا يا ناهيد (كه منشاء بابلى دارد) به مثابه فرشته آب، يارى رساننده اهورامزدا باقى ماندند. اهريمن (انگيزه مئينيو) را ديوان و ديگر رب النوع ها يارى رسان شدند.
بايد خاطرنشان شد كه اهورامزدا از يك طرف توسط امشاسپندان، كه مظاهر تشخص يافته ششگانه عناصر اوليه اند، يارى مى شود. از طرف ديگر، نيروهاى ماوراء طبيعه اى كه نمى توانيم آنها را به معناى توراتى و قرآنى فرشته بناميم، اهورامزدا را مدد مى رسانند. بنابر نظر هانرى كربن، اين موجودات فوق انسانى (مثلاً سروش و يا ميترا) را بهتر است نيروئى بين فرشته و خدا تلقى كنيم.
متون مزدائى سرشار از اسطوره است. در متون اوستائى، انديشه به مدد اسطوره بيان مى شود و در همان حال، خط سير داستان جنبه اى اخلاقى را مى نماياند.
در جهان بينى مزدائى، صفات خداوند مفاهيم مجرد عقلى (همانند صفاتى چون: رحيم، ستار و جبار در اسلام) نيستند كه صرفاً ذكر شوند. در آن دوره، درك مفاهيم مجرد از طريق كاربرد كلمه هنوز معمول و رايج نشده بود. در عوض، مفاهيم از طريق اسطوره و نماد جلوه اى عينى مى يافتند تا در دستگاه ذهنى ادراك شوند. در جهان بينى مزدائى، صفات خداوند مفاهيم مجرد عقلى (آنچنان كه در مورد اسلام صدق مى كند) نيستند كه صرفاً ذكر شوند و استنباط معنى به عهده شنونده و يا خواننده وانهاده شود. صفات خداى متعال در آئين مزديسنا به صورت موجودات لاهوتى و كيهانى و گاه حتى به صورت عوامل مادى و گيتيانه تصويرپردازى مى شود و تجلى عينى مى يابند. اين خصيصه نه به دليل نمادگرائى و يا به دليل اين باور است كه خداوند در تمامى مراتب وجود حضور دارد و مى تواند به هر عينيتى مجسم گردد. اين پديده صرفاً گوياى مرحله اسطوره باورى تاريخى است كه آئين مزديسنا از آن هنوز عبور نكرده بود.
زمان نيز به صورت اسطوره و در سيماى جوانى رعنا و زيبا ظاهر مى شود؛ چرا كه كاربرد آن به صورت مفهومى مجرد در آن دوره تاريخى نمى توانست محلى از اعراب داشته باشد. زمان امرى عينى و در عين حال اخلاقى مى شود تا در دستگاه دينى واجد معنى شود. اساطير در متن سرودهاى نيايشى و در متون متأخر پهلوى بسيار به كار آمده است. شيوه اسطوره پردازى اوستا با اسطوره پردازى ودائى از يك طرف و با اسطوره پردازى هاى يونان باستان از طرف ديگر از اساس متفاوت است.
اخلاقى نگرى يكى از ويژگى ها در اساطير ايران باستان است. مثلاً اژدها (ضحاك) نماياننده هر آنچه پلشتى است كه اهريمن آفريد تا جهان را به تباهى و ويرانى كشاند. فريدون به جنگ اين نيرومندترين ديو مى رود و موفق و كامياب برمى گردد. در داستانى ديگر، بهمن به جنگ با قلعه اژدها مى رود و با شكست آن ديو، آب ها و زنانى كه در قلعه محبوس بودند، آزاد مى شوند. بر اثر رهائى آبها، باران مى بارد و زمين كه به منزله زنان زندانى؛ در خشكسالى به سر مى برد، دوباره بارور مى شود. فصل زايش و شكوفائى آغاز مى شود. همگى به پيشواز بهار مى روند و جشن سال نو را برپا مى دارند.
در اسطوره اى ديگر، گشتاسب شاه دين را كه در بند ذلت گرفتار شده بود، از اسارت آزاد مى كند و به حمايت از زرتشت قد علم مى كند و آئين او را مى پذيرد و در گسترانيدن آن همت مى گمارد. گشتاسب از اينرو، فروهر ناميده مى شود. يعنى اين كه، پادشاهى او فره ايزدى مى يابد و از مشروعيت ايزدى برخوردار مى شود. در اسطوره گشتاسب، دين همچون آدم موجودى دربند نموده مى شود و تشخص (PERSONIFICATION) مى يابد. روال ماجرا از واقعيتى تاريخى حكايت مى كند و اين نتيجه اخلاقى گرفته مى شود كه عملكرد پادشاهان و حكومتگران بايد معطوف به راستى و درستى باشد و نه آن كه، صرفاً، اغراض قدرتمدارى را برتاباند.
آئين زرتشت متعلق به دورانى از تاريخ انديشه بشرى است كه نگرش اسطوره اى و رب النوعى بر ذهنيت بشرى همچنان حاكميت داشت. انتزاعات منطقى و نيز فلسفى انديشى در اين دوره نمى توانست محلى از اعراب داشته باشد. چرا كه بشر از سيطره خدايان كهن، كه قواى طبيعت را در حيطه اقتدار خود داشتند، ذهنيت خود را هنوز آزاد نكرده بود. عصر فلسفى انديشى در تاريخ بشر، از حدود ۵۰۰سال قبل از ميلاد، از يونان آغاز، مى شود. بعدها، در قرون هشتم و نهم ميلادى، انديشه جوان اسلامى از فلسفه يونانى خوشه چينى ها كرد كه به بارورى و شكوفائى تمدن اسلامى در حد فاصل قرون ۷-۴ هجرى قمرى منجر گرديد.
بارى، زرتشت در دوره اى مى زيست كه هنوز از نگرش اسطوره اى به نگرش فلسفى و از باور رب النوعى به منطق مجرد تعقلى گذر صورت نگرفته بود. از اين روست كه مفاهيم مجرد چون زمان، زمين و يا پليدى، گاهاً، به صورت موجودات لاهوتى كه تشخص يافته اند؛ يعنى به صورت «ارباب انواع» عينيت و تجسم يافته اند، خودنمائى و زندگى فيزيكى مى يابند. البته همانطور كه گفته شد، زرتشت سيستم كهن خدايگانى و رب النوعى را از قلمرو آئين خود لايروبى كرد. با اين وجود، نمادگرائى و بيان اساطيرى در آن باقى ماند.
با بنيان نهادن نگرشى كمابيش توحيدى، مى توان آئين مزدائى را متعلق به دوره دوم توسعه انديشه بشرى؛ يعنى مرحله نگرش دينى، محسوب كرد. با اين همه، ويژگى هاى مرحله اسطوره باورى در تاريخ از آئين زرتشت كاملاً رخت بر نبست. از اينرو رابطه امشاسپندان با قلمرو خاكى، رابطه اى تعقلى و علت و معلولى و در يك كلمه گيتى باورانه نيست. مثلاً در گاثاها، رابطه زمين با زارع رابطه اى تعليلى و مادى نيست؛ چرا كه نوعى نيروى لاهوت و منش رب النوعى در آن موجوديت و فعليت دارد. اين قبيل كاركردهاى لاهوتى و تبديل عناصر طبيعى به ارزش هاى اخلاقى و نيز عكس آن؛ يعنى تبديل ارزش هاى اخلاقى به زندگى كيهانى، يكى از ويژگى هاى آئين زرتشت است. آنچه آئين مزديسنا را از اديان توحيدى ابراهيمى متمايز مى كند، همين مقام اسطوره و نقش نيروهاى مافوق طبيعى است كه نه صرفاً به صورت نمادين؛ بلكه به صورت اسطوره باورمندى، در آن باقى مانده است. اين اختلاط، همانطور كه گفته شد، ناشى از دوران گذارى در انديشه بشرى است كه زرتشت در متن آن مى زيسته است.
بايد خاطرنشان شد كه اسطوره باورى هنوز در انديشه اسلامى و در ذهنيت مسلمانان تبارزاتى پراكنده دارد. در كيش زرتشت اين حضور، منتهى، خيلى پر رنگ است. مثلاً مفاهيمى چون وسوسه و يا اقبال به جاى آن كه در شكل مجرد عقلانى خود به كار روند، تجسمى لاهوتى يافته به صورت شيطان و يا ملائك ظاهر مى شوند و از قدرت مداخله نيز برخوردار مى شوند و زندگى بشرى را در چنته اقتدار خود مى گيرند. در كيش زرتشت، حضور اسطوره باورى و اعتقاد به نقش نيروهاى لاهوتى در حيات بسيار سنگين و برجسته تر از اسلام است.
در تفكر علمى، ارزش هاى اخلاقى معقولات ذهنى محسوب مى شوند كه به صورت تجربى و يا تعقلى قابل بررسى و ارزشيابى اند. در آئين زرتشت، ارزش هاى اخلاقى موجوداتى كيهانى هستند كه زندگى و روح مثالى دارند و در زندگى مادى و در قلمرو گيتى مداخله جويانه عمل مى كنند. بينش اسطوره اى و شاعرانه آئين مزدائى، مجرد انديش و تعقلى نيست. از اينروست كه موضوعات انديشه، شخصيت مادى و موجوديت گيتيانه مى يابند.
انديشه علمى و نگرش تعقلى در آئين مزديسنا آنچنان ضعيف و كمرنگ است كه راهبردهاى آن را نمى توان دستمايه اى براى زندگى مدرن و دنياى امروز نمود. يكى از علل شكست كيش زرتشت در برابر سپاه اسلام همين واقعيت است كه دوره تاريخى اسطوره باورى سپرى شده بود و فساد درونى دستگاه دينى و مؤبدان، مانع از تحول درونى و نوسازى دگربار آن شده بود. جايگاه آئين مزديسنا در حيطه باورهاى شخصى و نهايتاً در عرصه تخيل؛ يعنى در حوزه ادبيات و هنرها، جاى مى گيرد و در آنجاست كه مى تواند نقش آفرين باشد.
زير قدرت و استيلاى اسلام، كيش زرتشت بنام مجوس شناخته شد و پيروان آن با پرداخت جزيه مى توانست آراى ديرين اجدادى خود را حفظ كنند. آنها، اما، از هرگونه حق نشر و تبليغ محروم بودند. ذمى ها، آنانى از اهل كتاب بودند كه با پرداخت جزيه مى توانستند زير سلطه خلافت اسلامى، عقايد و مراسم دينى خود را حفظ نمايند. اهل ذمه عبارت بودند از مسيحيان، يهوديان و زرتشتيان. آنان در شمار كفار و مشركان، كه قتال آنها واجب مى بود، قرار نمى گرفتند. در قرآن اسمى از مانويسم نيامده است. لذا، مانويان اهل ذمه محسوب نمى شدند، بلكه مشرك و از كفار تلقى مى شدند. امويان از آنجا كه به سيادت عرب معتقد بودند و از خطر موالى (يعنى غير عرب) مى هراسيدند، هرگونه نوانديشى و بداعتى را كه به موالى منسوب مى گرديد، سخت عقوبت مى دادند.
(ادامه دارد)