Nimrooz
Vol. 16, No. 814, December 10, 2004
سال شانزدهم - شماره ۸۱۴ - جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۳
عسگر آهنين
سفرى در «چهار دفتر شعر»
از: اسماعيل خوئى
002964.jpg
آهنين
تابستان امسال، سفرى داشتم به لندن و ميزبان من «اسماعيل خوئى» دوست شاعرم بود، با جان خسته، ولى معترض شاعرانه اش! شب ها سخن از «ديوژن» بود، از «خيام، تا نيچه» و «شاملو» و ديگران كه جهان بى وجودشان، ستارگان فروزنده بسيارى كم داشت و نيز سخن از «پويان» ، آن چهره زيبا و درخشان كه با دو مقاله و به ويژه نقدى بر «آل احمد» خوش درخشيد و دريغا كه به «نفى بقاء» رسيد وشهابى شد!
هر شب، حدود نيمه شب «اسماعيل» براى رعايت حال ما، پس از شب بخيرى به اتاق خوابش مى رفت و در اين فرصت بود، كه «چهار دفتر شعر» اش را ورق مى زدم، اما مى دانستم كه او به خواب نرفته است و مشغول خواندن يا نوشتن چيزى است!
بارى، چهار دفتر شعرش را گشودم و در آغازه نخستين دفتر، به شعر «آغازه» پرداختم كه بند آخرِ آن، اين است:
«در شعر من حقيقت و زيبائى
نيكى مى شوند،
در يگانگى ى باستانى ى خويش»
با خواندن اين شعر، احساس كردم كه عناصر كليدى آن آشنا مى آيند! «حقيقت» ، «زيبائى» و «نيكى» !
پس ياد شعار شاعران و نويسندگان كلاسيك، به ويژه «گوته» ى آلمانى افتادم، كه گفت: «به آنچه حقيقى و زيبا و نيك است» ! اما خوئى در اين «آغازه» دو كار تازه كرده است:
۱-آن سه عنصر را از هم جدا نكرده، بلكه، نيكى را فشرده حقيقت و زيبائى دانسته است و ۲- «باستانى» را به معناى «كلاسيك» به كار برده است و گوهر آن را هم «آركائيك» دانسته است! كما اين كه «كلاسيك ها» نيز با بازگشتى به ادبيات يونان باستان به «كلاسيسيم» رسيدند!
كشف، موجب شادى است و من شاد شدم كه كليد ورود به اين مجموعه را كشف كرده ام!
پس، در گشت و گذارم، در دفتر اول رسيدم به شعر «كيهان درد» و خواندم:
«مغز
از هزار سو
سوزن سوزن مى شود:
در ناگهان اين همه آهنگ
و انفجار اين همه رنگ؟»
شب رو به بامداد مى رود و پشت پنجره گنجشكان، مشغول «بداهه نوازى» به قصد عشق بازى، كه مى رسم به شعر: «غزلواره نت هاى بامدادى» و مى خوانم:
«همين اتاق،
همين پنجره
همين سپيده تاريك
كه،
در سمفونى شادمانه بى رهبرش،
پرندگان پنهان
نت هاى بامدادى شان را
درهم برهم و
آزاد مى نوازند؛ ....».
شعرى دو لايه و زيبا. لايه روئين آن، همان ديدن طبيعت است در ظاهرش، اما لايه پنهانش: خواندن به ميل خود، بى رهبر اركستر، آن هم به بامدادان، وقتى كه زندگى آغاز مى شود و روشنائى در كار پس زدن تاريكى شب است.
شادى، از كشف اين دولايه چنان است، كه دفتر را مى بندم و با لبخندى بر لب، به خواب سبك بامدادى فرو مى روم.
۲
چون چشم باز مى كنم به دفتر دوم رسيده ام به «سنگ بر يخ» و از آن دفتر به شعر «بازگشت به بوُرجوُ- وِرِتزى» . شايد كه يكى از زيباترين شعرهاى شاعران تبعيدى، در بيان شاعرانه تقابل دو دنيا و مى خوانم:
«و بعد
واقعيت بيدارى مسلم من
در خوابِ بى يقين از خيال،
كه متن سيالش را
سطر سطر
نقطه گذارى مى كند
جيغ در گذر مرغ هاى دريائى.»
يك لحظه چهره دكتر «شفيعى كدكنى» را به ياد مى آورم، در محفلى كه با خواندن آن شعر گفت: زيبا و گويا و منسجم! و دريغا كه بيش از اين چيزى از سخنان ايشان به ياد ندارم. پس شعر را به تمامى مى خوانم و از تقابل دو جهان در آن شعر، مى رسم «به قافيه ويران» و بال مى گشايم به سوى سرزمين گمشده ام، ايران.
حالا، شاعر آن شعر بيدار گشته است و قهوه مى نوشد. من هم بيدارم و منتظر فرصت، تا او را به پاسخگوئى پرسش هايم وادارم و در اين فاصله شعر «سنجش» او را مى خوانم:
«تو فكر مى كنى
كه روزگار
همين گونه ماندنى ست؟
....
» نه!
اى دوست، دوست دانا، نه!
اى دشمن توانا، نه! «
يك لحظه، خود مى شوم و به خود مى گويم: نه دوست دانايم، نه دشمن توانا! يك دوست و مهمانم و بيش از اين هيچ!
مى آيد و عصرانه به صرف صبحانه مى رسيم. مثل علامت سئوال، در برابر من مى نشيند و مى دانم كه از دوستان گله مند است.
او شاعر است و شاعر به دنبال مطلق. حق، نسبتاً با اوست! در شعر و در هنر هر كه به دنبال» نسبيت «باشد، دچار ميانمايگى مى شود و در سياست، هر كس به دنبال مطلق برود، رهبران فرهيخته اى چون هيتلر، استالين و خمينى را به عرصه قدرت مى رساند. پس در هنر» مطلق «و در سياست» نسبى «! اين را علاوه برمن،» آلبرتوموراويا «نويسنده معروف و تحت تعقيب حكومت فاشيستى موسولينى هم گفته است!
صبحانه و ظهرانه و عصرانه، به يك وعده به پايان رسيد و نيمه شب آمد، دوباره شب بخيرى و هر يك از ما در اتاقى و مشغول كار خود.
۳
» از بام آه «، عنوان نخستين شعر از مجموعه سوم است، كه عنوانش» از اين چاله سياه «است.
يك لحظه بر تضاد ميان اين اوج و حضيض، مكث مى كنم: اوج و حضيض بام آه و چاله سياه و درمى يابم:
شعرى كه از اعماق اندوه شاعرانه درآيد، همان» ماه نخشب «است كه از چاه ظلمت درون برآيد.
ناگاه، در چاله اى سياه فرو مى افتم و مى خوانم:
» رسيده ام:
اگر رسيدن
رسيدن است به جائى
كز آن نمى شود آنسوتر رفت. «
... و من به راه مى انديشم. مقصد، هميشه بر همگان معلوم است: آن چاله سياه، كه در انتظار بلعش ما، خميازه مى كشد! پس پرسش شاعر در اينجا با پرسش خواننده مشترك مى شود، اما در اين شعر جمله اى ديگر هم هست كه با علامت سئوال در برابرمان قد مى كشد:
» چگونه مى شود از اين تهيكده،
زين اوج بى پناه،
از اين گودى سياه
به در رفت؟ «
من، پاسخى، بدين پرسش هماره ندارم. اما، سراينده آن شعر مى نويسد:» خوشا دوباره با ذات خويش دمساز شدن! «
يك لحظه آن كتاب را مى بندم و با خود مى گويم: خوئى اگر چه شاعر است، ولى فيلسوف هم هست: پس ياد جمله اى از» آرتور شوپنهاور «مى افتم:» بزرگترين خطاى انسان اين است كه خيال مى كند براى خوشبخت شدن به دنيا آمده است. «اما خوئى به» ماركس «و» نيچه «گرايش دارد. ماركس، جهان را رو به رهائى مى بيند و» نيچه «به نظم درآورنده» دانش شاد «است! خوشا بر او كه، كه پرچم اميد را مى خواهد از چاه و چاله اندوه، چون ماه برافرازد. پس، پى مى برم به كشمكش شاعر با خود كه تضادآفرين است و تنش زا و اين تنش خود زاينده بسى شعرهاى زيبا، در كار شاعران!
كتاب را ورق مى زنم و مى رسم به شعر» در مرگ من «و يخ مى زنم از اين حقيقت لرزاننده:
» -اينجا نگاه كن،
انگار
چيزينه اى نگاهش را
به هر چه اى فراتر از آنسويِ هيچ
سپرده است. «
از آوردن ادامه اين شعر خوددارى مى كنم. شايد كه بگوئيد: اين استفاده از شگردهاى كانال هاى تلويزيونى است، كه در لحظه حساس، پخش فيلم را قطع مى كنند و به پخش آگهى مى پردازند!
بارى، كتاب را تهيه كنيد و بخوانيد، تا دچار ديدن آگهى نشويد! در اين زمانه اى كه هر از گرد راه رسيده اى، كالاى خويش به بازار مى برد.
بارى، همه شاعران ما، در كنار كارهاى جدى خود، كارهاى جدى ترى به نام طنز هم داشته اند و دارند. اينجاست كه مى رسم به شعر» جاسوس وار «:
» خدا
-به جان خودم-
بايد خيلى بيكار باشد
يا آزار داشته باشد
كه هى، همين جور، جاسوس وار،
به كار تك تك ما مردم
كار داشته باشد! «
بارى، به زودى مجموعه اى از طنزهاى تلخ خوئى،» گريه- خند «ها منتشر خواهد شد، منتظر مى مانيم!
از آخرين شعر دفتر سوم،» انديشيدن به اعدام «به سرعت مى گذرم و علت گريز من از اين شعر، تنها به خاطر ترسم از اعدام نيست. آن هم هست، اما به قول» لوركا «شاعر اعدام شده اسپانيائى:» من از شعر منطقى گريزانم! «
شب، از نيمه درگذشته است و ميزبان به خلوت خود رفته است و مهمان با خواندن اين شعر به ياد مجموعه اى است از آن شاعر كه به زودى منتشر خواهد شد:» كشتار ،۶۷ به بانگ بلند! «باشد كه ثبت جنايات نظامى باشد، كه خدايش با خون اسيران و زندانيان بى دفاع رفع عطش مى كند.
۴
آن ميزبان به خلوت خود مى رود، بهانه اش البته خواب است، اما از زير در، نور چراغش، مثل دم خروسى، هويدا است. قصد رعايت ما را دارد.
آن ميهمان وارد» دفتر چهارم «آن» چهار دفتر شعر «خوئى مى شود، كه نامش» جانانه «است و مى رسد به غزلواره خوانى و غزل خوانى و مى گذرد از روى شعرهائى درباره» زيبائى و زيبا «و مكث مى كند بر» غزلواره تن زن «و مى انديشد به انقلابى گرى شاعران: در اين زمانه اى كه زن تنها به خاطر تفاوت جنسى و جسمى، حتى طبق قوانين موجود، نصف انسان اعلام مى شود، ستايش و پرستش تن زن از سوى شاعران، عملى انقلابى است. پس، قصد شاعران، از ستايش تن زن، مى تواند انكار بينش هلاكت بار شريعتمداران درباره زنان هم باشد، نه حتماً، بدانگونه اى كه برخى ها مى پندارند، به معناى هرزه روى هاى شاعران!
آن دوست، آن ميزبان من، به قصد رعايت حالم، خود را در اتاق خوابش، محبوس كرده است.
احساس مى كنم كه زير سقف مشتركى هستيم، هر چند به ناچار و در نهايت، هر يك به تنهائى، طعمه هاى حفره هاى سياهيم!

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
داستان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   اينترنت و وبلاگ   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •