Nimrooz
Vol. 16, No. 814, December 10, 2004
سال شانزدهم - شماره ۸۱۴ - جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۳
تهران داغ داغ داغ- على مستعلى زاده
نگهبان پرسيد كسى مرده؟ دانشجو گفت آره محمدآقا كه خيلى ميديديش رئيس جمهور
شانزده آذر روز مرگ محمد خاتمى در چشم دانشجوها
بسيجى ها شانزده آذر را مربوط به فتواى خمينى در زمان رضاشاه ميدانند
مافيا با بالارفتن درآمد نفت براى رياست صف بسته است
ليلاى معصوم چرا اعدام ميشود
ليلا به اندازه دخترى هشت ساله نميداند و از نظر دادگاه سركرده باند فحشاست
جانباز شيميائى را بازجو با اسپرى كشت
تهران در هفته اى كه گذشت عليرغم سرماى زمستان و در حالى كه البرز با برف سفيد شده بود از داغى سوخت. كسى در دل جوانان مرد كه هفت سال پيش جوان ها او را بر سر دوش و با هزاران آرزو به كاخ رياست جمهورى رسانده بودند. چند شب پيش سيماى دو جمهورى اسلامى فيلمى نشان مى داد از لخ والسا رهبر جنبش كارگرى لهستان كه با چه شوقى آمد. او و پاپ با تجليل جهانى هم لهستان را آزاد كردند. اين كارگر گمنام كشتى سازى گدانسك آرزوى مردم بود كه به كاخ رياست جمهورى رفت و هم جايزه نوبل گرفت و هم سران جهان در برابرش صف كشيدند و تعظيم كردند و او شد مظهر پايان جنگ سرد اما چند سال بعد نشانش داد كه با فحش مردم روبرو بود كه به او مى گفتند ديكتاتور و به او رأى ندادند و از كاخ بيرونش كردند.
ما با خودمان فكر كرديم كه صدا و سيماى ولايت فقيه خواسته با اين فيلم به ما نشان بدهد كه خاتمى هم همين طورى شده است. اگر چنين قصدى داشتند درست هم بود. خاتمى هفته گذشته ملت را رها كرد و رفت كنار صف خامنه اى و هاشمى رفسنجانى نشست و بدون شك با تجليل مقامات از كاخ رياست جمهورى مى رود و كسى كه مى گفتند از رياست جمهورى ايران به دبيركلى سازمان ملل و يا يونسكو مى رسد حالا ميتواند متفخر باشد كه در پايان دوره اش آقا به او هم يك مقام مشاورت اهدا كند. خاتمى روز دوشنبه در دانشكده فنى دانشگاه تهران مرد و اين كه قرارست چند ماه آينده را باز هم با لبخند آزار دهنده اش حرف هاى شيك بزند ديگر آن كسى نيست كه مرد آرزوهاى جوانان بود. اين حالا آدمى است كه به دانشجوى مخالف خود ميگويد مى دهم بيرونت كنند و در حضورش گارد او بچه ها را لت و پار مى كند. فرداى آن روز بچه ها كه در كنار سردر شكسته دانشگاه تهران جمع شدند و عكس يادگارى با بازوبندهاى سياه بستند نگهبان ورودى دانشگاه گفت كدام دانشجو مرده و سعيد يكى از بچه هاى دانشگاه ادبيات گفت مرده ولى دانشجو نبود اما خيلى ديده بوديش مش محمد. هم اسم تو بود.

تاريخچه شانزده آذر بسيجى ها
هفته گذشته همه اين داد و قالها مال اين بودكه باز هم شانزده آذر رسيد.
در دانشگاه ما بسيج دانشجويى مسئول برگزارى مراسم ۱۶ آذر بود.چون تنها تشكل دانشگاه بود. بسيج دانشجويى يك دسته گل ساخت با عدد ۴۴حالا همين طور كه اين نوشته رو مى خونين فكر كنيد چرا ۴۴؟ قبل از شروع مراسم كفش هاى لنگه به لنگه اصفهانى و آهنگ هاى آريان پخش شد اما دريغ از يار دبستانى من. حتما از بالا دستور دادند اين آهنگ مال كمونيست هاست حتى اگه از صدا و سيما پخش بشه.ماجراى ۴۴ هم با توضيح مجرى محترم كه از برادران بسيجى هستند حل شد. فقط آنها كه به تاريخ علاقه مندند ادامه اين مطلب رو نخونن. برادر بسيجى با صلابت خاص كه بدرد خواندن بيانيه و توى دهن آمريكا زدن مى خوره گفت اين دسته گل كه عدد ۴۴ روش درست شده به پاس جنبش دانشجويى كه از سال ۱۳۳۹ با شهادت سه دانشجو در دانشگاه تهران در اعتراض به ورود جان كندى رئيس جمهورى آمريكا شروع شد كه به دعوت رضاشاه به ايران آمده بود. در آن زمان علماى بزرگ به سرگردكى امام خمينى با اين سفر مخالفت كردند چون كه قرار بود در آن قانون كاپيتولاسيون كه نتيجه اش از دست رفتن نفت ايران بود و آمدن بلاى عراق فعلى بر سر ما به تصويب برسد. دانشجويان به فرمان مرجعيت ايستادگى كردند و در دادگاه هاى خود هم به رژيم دست نشانده پهلوى لعنت فرستادند و غسل كردند و به پاى چوبه هاى دار رفتند. اين ميزان اطلاعات بسيجى هائى است كه با حمايت سهيمه بندى وارد دانشگاه شده اصلا به سر كلاس ها نمى روند و هميشه در دفترى كه از بلندگويش قرآن پخش ميشود نشسته اند و درباره دختر هاى دانشكده صحبت مى كنند و ميزان اطلاعشان هم در اين حد است كه هر چه گفته اند اشتباه است كافى بود كه نگاهى به روزنامه هائى مى كردند كه هر روز به رايگان برايشان فرستاده ميشود و يا از بودجه دفتر نمايندگى ولايت فقيه برايشان ميخرند.

دلالان نفت در صف
قيمت نفت بالا رفته و ذخيره ارزى از يك به چهل ميليارد رسيده و در نتيجه نامزدهاى رياست جمهورى زياد شده اند و صف كشيده اند از رضازواره اى كسى كه افتخارش به كيسه كشى آقاست و تا به حال پرونده هاى متعدد در ثبت اسناد داشته و حالا مدعى است كه هيچ كدام از نامزدهاى ديگر حريف او نيستند و حتى يك دهم او در مديريت به حساب نميايند و البته مديريتش همين قدرست كه در سالهاى فقر و گرفتارى مردم پسرش كه دانشجوى پزشكى بود با پاژيرو به دانشگاه ميامد و خودش در پرونده افتخاراتش يك هفت تير دست نقره دارد كه با آن هويدا را تير زده است، او پيدا شده پس احمدتوكلى كسى كه در شمال ايران به بدكارى در زمانى كه رئيس سپاه بود مشهور شده است و حالا بعد از سفرى به انگلستان و ياد نگرفتن يك كلمه انگليسى و قايم شدن در مركز اسلامى آنجا خود را استاد اقتصاد مى خواند و سابقه اش را فراموش كرده در كشتن آقاى نياكى در بهشهر. و بگير و بيا تا دكتر معين همان كسى كه در وزارت علوم به بى عرضگى معروف بود و دست رئيسش خاتمى را از پشت بست تا ولايتى پزشك بى سوادى كه چهارده سال مسوول ديپلوماسى بوركينوفاسو شد و بعد با افتخار گفت اگر نوحه خوانى را سفير كردم چه عيبى دارد مگر نوحه خوان رستم آباد نميتواند سفير خوبى باشد اما به هر حال به آن جا رسيد كه با پول وزارت خارجه هم كتاب هاى تاريخى داد صفائى طرفدار محمد على شاه برايش بنويسد و هم داد دكتر هاى مشهور برايش كتاب سل نوشتند. هم خانم را به شكل و شمايل پريرويان فرنگى درآورد تا زير تيغ جراحى پلاستيك از دنيا رفت و پسرش را هم كه از بدنسازان معروف است و معروف به آرنولد ايران به عضويت هيأت مديره هاى موسسات علمى گماشت. البته كه سر اين صف پدر خوانده مافيا ايستاده كه دلش براى دلار هاى نفتى لك زده و ميخواهد تا آخر عمر بر سر كار باشد. حالا همه اينها كم بود مهدى كروبى سارق شهدا هم رسيده است و قصد دارد به كمك خانم كه بين پرستار ها محبوبيت فراوان دارد رئيس جمهور شود البته سابقه وى در سياست خارجى قابل انكار نيست به خصوص اگر كتاب مترجم سفارت ايران در اسپانيا را خوانده و دانسته باشيد كه در اوايل جمهورى اسلامى او بود كه به اسپانيا رفت و با كيسى رئيس سابق سيا ملاقات كرد و قرار و مدارى گذاشت كه گروگان ها را ندهند تا روزى كه كارتر شكست خورده باشد.
اما از همه بامزه تر مردمند كه نشسته اند و بازى را تماشا ميكنند و قصد آن ندارند كه از جا بجنبند و به توصيه امام ولى فقيه گوش كنند كه از آنها خواسته بيايند به هر كس ميخواهند رأى بدهند. در تاكسى و اتوبوس و صف بانك و در ادارات دولتى در انتظار مدير رشوه گيرى كه با تسبيح برسد و كشو ميز را براى گرفتن رشوه باز كند همه جا صحبت مردم از اينست كه شركت نمى كنيم. ديگر شركت در انتخابات كه به زور نيست. اما باز هم مردى پيدا مى شود جهانديده تا بگويد كه از قضا اشتباه ميكنيد شركتتان به زورست. حالا مى بينيد كه چه بامبولها از جيب عبايشان بيرون مياورند تا شركت كنيد اگر شده به زور.
به هر حال از جمله ديدنى ترين بخش كار تبليغاتى است كه صدا و سيما ميكند. يك بار دفعه قبل ديدند كه از هر كس دفاع كنند و حمايت كنند مردم لج ميكنند همان طور كه به ناطق نورى كردند و به هاشمى رفسنجانى و از هر كس بد بگويند مردم وى را انتخاب خواهند كرد. ديده اند كه محبتشان باعث معطلى مردم و باعث تحريك آنهاست اما باز هم ترك عادت نميكنند. شايد هم قصد و غرضى دارند كه حالا آغوش به روى على لاريجانى باز كرده اند و دارند انتقام ده ساله رياست را از وى ميگيرند كه مردم را با او دشمنى ميكنند گرچه كه همينطورى هم مردم دل خوشى از او نداشتند.
در جمع دانشجويان دانشكده يكى از بچه هاى صدا و سيما آمده بود و او برايمان گفت بعد از رفتن لاريجانى از صدا و سيما همه ميدانستند كه آقا ضرغامى را به جاى او گذاشت كه زمينه را براى رياست جمهورى رئيسش مهيا كند. به همين جهت هم كوچكترين تغيير در راس هرم مديريتى سازمان نشد و همان دزدها ماندند و تازه خرج ستاد انتخاباتى لاريجانى را هم به دستور دفتر آقا بايد تامين كنند از همان سوراخ هائى كه مجلس ششم تنها بيست تا حسابش را باز كرد و معلوم شد كه دويست ميليارد خلاف قانون دارد. آن باعث دگرگونى در ديگر بخش هايش مى شود كه نمود عينى آن را مى توان در برنامه هاى صدا و سيما ديد. حالا اين سردار مدير فعلى سعى مى كند با نوآورى و برنامه هاى كوتاه مدت خودى نشان بدهد و خود را در مقابل رئيس قبلى جلوه گر كند و از اينكه كارمندانش او را با رئيس قبلى مقايسه مى كنند خشنود مى شود.
اين دوست كه از اعضاى صدا و سيماست ميگفت لاريجانى در سال هفتاد و دو از وزارت ارشاد به صدا و سيما آمد تا مديريت اين رسانه بزرگ را در اختيار بگيرد و به قول خودش تحولى در آن به وجود بياورد.اما براى شروع كار و ايجاد محبوبيت بين عامه مردم نوآورى هائى را به كار بست. قبل از وى محمد هاشمى برادر هاشمى رفسنجانى آنچنان كارى دست صدا و سيما داده بود و آنچنان افتضاحى به پا كرده بود كه همه مقدم رئيس جديد را غنيمت شمردند كه يكى از كارهايش دعوت از استاد شجريان براى برنامه تحويل سال بود. آن سال در ديد و بازديد هاى نوروز خيلى روى اين مورد تكيه مى كردند و خوشحال بودند كه استاد به صدا و سيما آمد.بگذريم كه بعد از پا گرفتن لاريجانى او به دنبال سياست هاى ديگرى بود كه حتى باعث شد استاد شجريان نه تنها ديگر پا به صدا و سيما نگذارد بلكه اجازه نداد تا صدايش با تصاوير گل و بلبل از تلويزيون پخش شود.اضافه كنيم به اين ليست برنامه هاى هويت، چراغ، كنفرانس برلين، فيلم هاى تكرارى، موسيقى مبتذل و بى محتوا و موارد بسيارى كه كارنامه ده ساله لاريجانى را نزد ملت درخشان تر نمود.
حال كه يكى از معاونان لاريجانى رئيس سازمان شده تمام تلاشش را مى كند تا از زير سايه سنگين لاريجانى خارج شود.ضرغامى كه زمانى معاون سينمايى وزارت ارشاد بود به معاونت استان ها و صدا و سيما مى آيد تا در ركاب لاريجانى باشد. از اين مهمتر اين كه رقباى وى در كسب رياست سازمان هنوز پست معاونت را دارند، افرادى مانند رحمانى فضلى و كردان.ضرغامى براى اثبات مديريتش دست به تغييراتى نمادين در صدا و سيما زد.نمونه اش را مى توان در اخبار بيست و سى ويا موارد عينى ديگرى دانست.يكى از منافع اين رقابت پخش تيزر تلويزيونى فيلم هائى است كه در حال اكران در سينما هستند. اعلام شد كه در واقع اين تبليغات تلويزيونى مى تواند خونى در رگ هاى در حال احتضار سينماى ايران باشد. هر چند چاره دراز مدت نيست ولى موثر است.نمونه اش تيزر فيلم دوئل كه سعيد راد بازيگر قديمى در واقع محور تيزر هم است بارها در طول روز پخش شد. روزنامه هاى جمهورى اسلامى و كيهان و نشريه يالثارات از اين كار انتقاد كردند و اين محبوبيت ضرغامى را بالا برد. اما خبر دار باشيد كه در طبقه چهاردهم ساختمان توليد كه دفتر سردار در آنجاست حالا همه اتاقها را خالى كرده اند و شده است ستاد على لاريجانى و اين سرش را بخورد تمامى جلسات سران سپاه در آنجا برگزار ميشود. بعضى از روزها بچه تصور ميكنند كه كودتا شده است كه اين همه آدم كج و كوله با لباسهاى نظامى وارد ميشوند و دقايقى بعد جوراب به دست در صف توالت هستند كه مثلا وضو بگيرند و بعد ببينيد چه نهارى از بودجه بيت المال ميخورند. هفته گذشته اينها سعى كردند نماينده هاى مجلس را هم از فيض بودجه بى حساب رهبرى كه در اختيار صدا و سيماست منتفع كنند و به هر كدامشان يك ميليون تومان ناقابل بن كتاب هديه دادند كه مانند مجلس ششم بودجه اين ها را كم نكنند اما نشد و يكى از نماينده ها كه از زمان اسارات در عراق موجى شده است يعنى فيلمبردار سپاهى سعيد ابوطالب كه افتخارش اينست كه در عمرش دندان هايش را زودتر از هفته اى يكبار نشسته قال چاق كرد و بن ها را پس دادند و گرنه اين گدايانى كه ما ديديم بن هاى كتاب را همان پشت مسجد سپهسالار به تومانى سه ريال مى فروختند و خود را از شر كتابخوانى خلاص ميكردند.

اطلاعاتى ها عليه هم
چند روز قبل براى رفتن به دانشگاه سوار ماشين شدم. البته صندلى عقب.كمى جلوتر مسافر ديگرى سوار شد البته صندلى جلو. مردى ميانسال. ريش دار، كت و شلوارى و با يك كيف سامسونت. خيلى آرام با راننده صحبت را آغاز كرد و از آنجا كه ما ايرانى ها مادر زاد دكتراى علوم سياسى داريم هنوز چند كيلومتر نرفته بحث به وادى سياست افتاد.راننده مى گفت دولت دزد است و آن مرد مى گفت (البته بسيار آرام و مدل گفت و گوى تمدنى) عزيز دلم دولت من و شمائيم ما بايد خوب باشيم و اخلاق را رعايت كنيم.به قانون احترام بگذاريم و......خلاصه اين مسير پنجاه و خورده اى كيلومترى به صحبت اين دو نفر گذشت.ولى انصافا اقاى ريش دار خيلى با طمانينه و آرامش صحبت مى كرد و در مواردى حق هم داشت ولى راننده قبول نمى كرد. راننده فكر كرد طرف كاره اى است.آن آقا هم گفت عزيز من، من تا به حال نان دولت را نخورده ام و استخدام هيچ جايى هم نيستم.ولى تمام اين حرف ها آب در هاون كوبيدن بود.راننده كماكان دولت را دزد مى دانست.بالاخره به مقصد رسيديم.من و آن اقا با هم پياده شديم.راننده صد تومان كمتر كرايه گرفت.من فكر كردم اشتباه كرده و به اوگفتم.به من گفت صد تومان كمتر گرفتم چون در طول مسير، شعر زياد شنيدى. اما آن مرد جالبتر از آن بودكه در ماشين نشان ميداد چون كه در همان چند قدم به من گفت اگر كارى داشتيد با وزارت و دادگسترى و از اين قبيل ما را خبر كنيد. من نگاهى به او انداختم يعنى تو كه گفتى نان دولت را نخورده اى گفت جلو آن راننده لعنتى گفتم مگر متوجه نشدى گفتم نه متوجه چى. گفت او مأمور اطلاعات است ديگر. گفتم از كجا ميدانيد گفت مگر نديدى از من پول نگرفت. تازه اينجا بود كه دوزارى من افتاد كه با يكى از مديران اطلاعات سروكار دارم دلم ريخت پائين وخواستم خداحافظى كنم كه دستى به شانه ام زد و موبايلش را در آورد و شماره اش را از روى صفحه نگاه كرد و به من داد و گفت اگر توانستى كاسبى جور كن براى هر دوتامان خوب است. گفتم از چه قبيل گفت كمتر از ميليارد قبول نميكنم. مصادره اى طاغوتى خوب است اگر هنوز باشد كارخانه باشد بهترست. سهام و خانه بزرگ و ويلا به شرط چاقو به نصف قيمت روز. پشت سر هم مانند معاملات ملكى گفت و بعد هم پيچيد در خيابان دبستان به محل وزارت اطلاعات. همان جا كه روزى سعيد امامى دستور قتل پوينده را داد. همان جا كه جنازه پيروز دوانى مدت ها در پاركينكش بود. همان جا كه لعنت صدهزار خانواده را پشت سر دارد.

پايان كار جانباز
«احتراما ضمن ابراز همدردى با خانواده شهيد حاجى محمد رجبى ثانى و ارج نهادن به ايثار و از خودگذشتگى ايثارگران و جانبازان هشت سال دفاع مقدس با عنايت به اخبار مندرج در اين خبرگزارى و برخى از نشريات و سايت هاى خبرى در رابطه با متوفى آقاى محمد رجبى، ثانى خواهشمند است دستور فرماييد جهت تنوير افكار عمومى نسبت به درج اطلاعيه روابط عمومى اداره كل زندانهاى استان تهران اقدامات لازم به عمل آيد.» اين متن نامه الياس محمودى رئيس قاتل حفاظت اطلاعات قوه قضائيه است كه بعد از انتشار خبر كشته شدن يك جانباز به دست بازجوئى به دفتر خبرگزارى رسيده است. اصلا خود جوابيه آقا الياس را بخوانيد خودتان ماجرا دستگيرتان مى شود. در ادامه اين جوابيه ضمن اشاره به ورود محمد رجبى ثانى به زندان اوين در تاريخ هشتم مهر ماه سال ۸۳ از طريق بازپرسى شعبه دوم دادسراى عمومى انقلاب ناحيه ۴ تهران از مجتمع قضائى رسالت نوشته شده كه او با قرار كفالت يكصد ميليون ريال و نيز بيان اتهامات و سوابق به زندان رفت. جانباز شهيد محمد رجبى ثانى بود كه ماجرا به اين شكل اتفاق افتاد.
وى نظر به طبقه بندى زندانيان استان در بدو ورود به زندان و با توجه به نوع جرم صورت گرفته به ندامتگاه قزلحصار واحد جرايم عمومى اعزام مى گردد. كه با توجه به مقرات زندان به مدت ۲۴ ساعت در قرنطينه ندامتگاه قزلحصار كه داراى پزشك، روانپزشك و مددكار است، نگهدارى مى گردد.
سپس در تاريخ ۸۳‎/۷‎/۱۱ در اندرزگاه مربوطه اسكان داده شده است. با عنايت به پرونده پزشكى تكميل شده توسط گروه درمان (پزشك عمومى، روانپزشك، روانشناس و مددكار اجتماعى) وى در تاريخ ۸۳‎/۷‎/۱۴ به دليل مشكل اعصاب و روان توسط پزشك عمومى ندامتگاه ويزيت گرديده است و مورخه ۸۳‎/۷‎/۱۵ توسط روانشناس ندامتگاه مورد مشاوره قرار مى گيرد و سپس در ادامه به روانپزشك متخصص ارجاع داده مى شود كه در تاريخ ۸۳‎/۷‎/۱۶ توسط رواپزشك معاينه و تشخيص اضطراب مزمن (PTSD) تحت درمان و براى ايشان دارو تجويز و به طور روزانه تحويل زندانى گرديده است و در تاريخ ۸۳‎/۷‎/۳۰ به طور اورژانسى به بهدارى اندرزگاه ارجاع و پس از اقدامات اوليه در ساعت ۲۴ به بيمارستان شهيد رجايى شهرستان كرج اعزام مى شود و مدت ۱۹ روز در اين بيمارستان تحت درمان بوده و متاسفانه در تاريخ ۸۳‎/۸‎/۱۹ فوت كند.
بنابر مقررات جهت تعيين علت تامه فوت به پزشكى قانونى كرج منتقل مى گردد كه علت فوت عفونت پيشرفته داخلى و عوارض ناشى از آن تشخيص داده شده و گواهى دفن صادر مى گردد.
شايان ذكر است در زمان بسترى شدن متوفى در بيمارستان، با توجه به اظهارات خانواده محترم مشاراليه و مراجعه خبرنگاران، دو گروه بازرسى مطمئن از اداره كل به ندامتگاه مذكور اعزام تا وضعيت درمان و فوت شهيد محمد رجبى ثانى مورد بررسى قرار گيرد نتايج بررسى هاى انجام شده نشان مى دهد هيچگونه قصور و سهل انگارى در زمينه درمان نامبرده صورت نگرفته است.»
نامه الياس محمودى تمام شد اما ماجرا. كسى كه از وى به عنوان زندانى ياد شده اما با احترام شهيد خوانده شده از جمله كسانى بوده است كه در شلمچه شيميائى شد و در بيست سال گذشته همواره با مرگ دست به گريبان بود. سال گذشته او را به زندان انداختند چرا كه متهم شده بود به آنكه قصد ترور رحيم صفوى فرمانده سپاه را دارد و او هر چه با تن رنجورش فرياد زده بود كه چطور من ميتوانم تيراندازى كنم ولى فايده نكرد. معلوم شد كه چون او در رفت و آمدهاى پى در پى با تذكر دادن احوال خودش كه زنش با يك فرمانده مقيم سردشت فرار كرده و سه فرزند كوچك را روى دست او گذاشته و با ماهى سى هزار تومان امكان اداره آنها را ندارد چند بارى از سپاه بيرونش كرده بودند. بار آخر با صداى بلند فرياد مى زند كه اگر به كارش نرسند خودش را به آتش خواهد كشيد. اين زمانى بود كه فرمانده كل لم داده عقب مرسدس وارد ميشده و صداى او را مى شنود و به خاطر ميسپارد بعد از ترورى كه معلوم نيست كار كدام از جان گذشته اى بوده است حراست سپاه ميرود دنبال رجبى ثانى و شانزده روز او را با بدن رنجورش در انفرادى به قول خودش سرپا ميكنند تا معلومشان ميشود كه او بى گناه است اما وقتى قصد داشته اند رهايش كنند او با فريادها و ناسزاگوئى هاى خود جماعت را عصبانى مى كند پس تحويل اوينش مى دهند و به آن ها هم ميگويند ميهمان سپاه است از وى پذيرائى شود.
دوستان هم از اوين از جانباز شصت در صدى خوب پذيرائى كرده اند. داديار كه همان بازجو و شكنجه گر باشد و آن شب كشيكش بوده با او وارد تفريح و بازى ميشود و از وى مى خواهد به جرم خود اعتراف كند و براى به حرف كشاندن وى اسپرى را از كشو ميزش بيرون مى كشد و به صورت او مى پاشد. اين كارى است كه با متهمان مى كنند. اسپرى بوى خوشى دارد اما امان از زخمهائى كه در بينى و حلق آدم ميزند و تا دو ماه آدم نمى تواند غذا بخورد و شكنجه مدام است و در عين حال معلوم هم نيست. اما حاجى مجيد نخفروش مأمور شكنجه نميدانسته كه اين جانباز شيميائى است و با اولين فشار بر سر اسپرى رنگش ميپرد و به زمين ميفتد و بعد هم از شدت درد مى ميرد. پاداش وفادارى به اسلام و شركت در جنگى كه خمينى آنرا موهبت ميدانست و البته موهبت براى كسانى بود كه حالا با دلارهاى نفت در دنيا به اعتبارى رسيده اند.

سرنوشت ليلا
«ليلا.م»، ۱۸ ساله به جرم اشاعه فحشا، ارتباط نامشروع، زنا با محارم محكوم به اعدام شده، اين در حالى است كه مددكاران زندان بارها از او تست هوش گرفته اند و هر بار با پاسخى يكسان روبرو شده اند. دخترى ۱۸ ساله با ضريب هوشى بين هفت تا هشت ساله، دخترى كه قربانى خواسته هاى طمعكارانه خانواده اش شده، سر كرده باند فحشائى كه در اين مدت ۱۰ سال هيچ چيز عايدش نشده نه لذت، نه ثروت، نه اندوخته بانكى و نه... ليلا بازيچه اى بود در دستان بى رحم جامعه اى كه صداى عدالتخواهى اش گوش فلك را كرده و همه دنيا را درس اخلاق ميدهد. سهم ليلا در اين جامعه يكسويه درد، زجر و... مرگ در پاى چوبه دار است.
ليلا حتى يك بار براى بررسى وضعيت روانى به پزشكى قانونى معرفى نشده و صرفابا بيان مستقيم او به ارتكاب جرم، قاضى پرونده به صدور رأى اعدام حكم داده است. همه مسئولان زندان، دادگاه و... متفق القول خواستار محو ليلا از گردونه هستى هستند. آنها مى گويند ليلا به اين كار اعتياد پيدا كرده و آزادى او برابر است با تولد ده ها ليلاى ديگر. و در اين جاست كه بايد گفت پاكتر از اين فاحشه بى گناه كسى نيست و گناهكارتر از زاهدان مردم فريب!
آنها هرگز از خود نپرسيدند پس از آنكه ليلا در سن ۹ سالگى ۱۰۰ ضربه تازيانه را بر اندامش تحمل كرد مسئولان حقوقى، انتظامى، بهزيستى، بنگاه هاى خيريه و امداد و... براى نجات او از مسلخ رفتن چه كردند و بار ديگر كه در ۱۴ سالگى ضربات شلاق بر پيكرش هاشورى از درد و زخم آفريد باز هم كسى از خود نپرسيد چرا بار ديگر؟
مرگ ليلا در پاى چوبه دار يعنى پاك كردن علامت سئوال به جاى پاسخ دادن به آن، پاك كردن علامت سئوال پاسخ مناسبى براى معماى ليلاها.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
افغانستان
داستان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   اينترنت و وبلاگ   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   خبرهاى جهان   • 
•   خبرهاى ايران   •   افغانستان   •   داستان   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •