فصل سوم
احد نسيم خنك شبانگاهى را با تنفسى به ريه فرستاد و به سوى خانه روانه شد. كوچه را آرام و ساكت يافت و از اين كه صلح و امنيت بر كوچه حاكم شده راضى وارد ساختمان شد و از پله ها بالا رفت. پشت در منزلش لحظه اى به گوش ايستاد، صداى آرام گفتگوئى از آپارتمان آقاى فروزنده به گوش مى رسيد، سپس احد با كليد در آپارتمان را باز كرد و داخل شد. چراغ را روشن كرد و با تغيير لباس لحظاتى مقابل باد خنك كولر ايستاد و به خود گفت الان بهترين فرصت براى امتحان است.
آب خنكى نوشيد و براى اين كه تمركز پيدا كند بر روى زمين نشست، اما صداى گريه بى وقفه كودكى كه به گوشش مى رسيد مجال تمركز به او نمى داد و نگران حال كودك بود. از زمين بلند شد و به سوى پنجره رفت و مقابل آن ايستاد. آناهيتا را ديد كه بچه را به آغوش كشيده ودر اتاق اين طرف و آن طرف مى رود تا مگر او را آرام كند، اما كودك همچنان ناآرامى مى كرد. با روشن شدن چراغ آشپزخانه او ماندانا را ديد كه به جستجوى چيزى است و حركاتش از شتاب و عجله او حكايت مى كرد. شماره تلفن آنها را نداشت تا تماس بگيرد و بگويد كه كودك را بياورند تا معاينه ديگرى انجام دهد پس سعى كرد ذهن آناهيتا را متوجه خود كند و او را به اين فكر بيندازد كه با دكتر تماس بگيرد. به خود گفت اگر اين كار را بكند آزمايش نتيجه مطلوب داده است. پس سعى كرد از راه دور به آناهيتا تلقين كند و او را وادار كند تا با او تماس بگيرد. چند بار اين تلقين را كه بهتر است با دكتر تماس بگيرى را تكرار كرد و هنگامى كه زنگ تلفن شنيده شد دست از تلقين برداشت و با گفتن آفرين دختر خوب، گوشى را برداشت. خود آناهيتا بود كه گفت:
-دكتر مى بخشيد مزاحم شدم، من آناهيتا هستم دختر آقاى معصومى.
دكتر گفت:
-بله، به جا آوردم. حال ميلاد كوچك چطور است؟
آناهيتا با نگرانى گفت:
-حالش خوب نيست و داروها اثر نكرده، مدام گريه مى كند.
-راه نزديك است، بياوريدش منزل تا معاينه اش كنم.
آناهيتا تشكر كرد و گوشى را گذاشت. احد هم با سرعت لباس پوشيد و خود را آماده ورود مهمانان كرد. از پنجره شاهد خارج شدن دو خواهر بود، وقتى صداى زنگ برخاست احد با گفتن بله بفرمائيد شاسى را فشرد و آنگاه در آپارتمان را براى ورود آنها باز كرد. صداى گريه ميلاد سكوت آپارتمان را برهم ريخت و دو خواهر شتابان پله ها را طى كردند تا از صداى گريه بچه همسايگان ناراحت نشوند. وقتى هر دو به آپارتمان احد پا گذاشتند تند و تند نفس مى كشيدند. احد با خونسردى با آنها روبرو شد و دعوتشان كرد تا بنشينند و سپس ميلاد را از آغوش آناهيتا گرفت و روى ميز كارش خواباند، سپس گوشى معاينه را كه قبلاً روى ميز گذاشته بود برداشت و به گوش گذاشت و شروع به معاينه كرد. پس از معاينه از كيف پزشكى اش آمپولى درآورد و به سرنگ كشيد و به كودك تزريق كرد و گفت:
-بغلش نكنيد و بگذاريد همينطور باشد تا دارو تأثير كند.
بعد براى شستن دست روانه شده و چون برگشت به ماندانا گفت:
-به خانه زنگ بزنيد كه نگران نباشند و بگوئيد كه ساعتى مى مانيد تا من ميلاد را زير نظر داشته باشم.
ماندانا تماس گرفت و حرف هاى احد را تكرار كرد، پس از آن كه گوشى را گذاشت گفت:
-دكتر اجازه مى دهيد كمى آب بنوشم؟
احد گفت:
-خواهش مى كنم، در يخچال آب خنك هست، حالا كه خودتان زحمت آوردن آب را مى كشيد لطف كنيد ظرف ميوه را هم بياوريد.
ماندانا حس كرد به آپارتمان آشنائى وارد شده و اين محيط و فضا ديگر برايش ناشناس و ناآشنا نيست. با آرامش به سوى آشپزخانه رفت و ضمن نوشيدن آب از آناهيتا پرسيد:
-تو هم آب مى خواهى؟
آناهيتا با گفتن نه متشكرم پاسخ داد و ماندانا ظرف ميوه را آورد و روبروى دكتر گذاشت و با اين حس كه خود ميزبان است و آنها مهمان به پذيرائى مشغول شد. وقتى كنار آناهيتا نشست دكتر داشت بار ديگر ميلاد را معاينه مى كرد و ضربان نبض او را مى گرفت. ميلاد آرام شده و به خواب رفته بود. احد با ديدن ظرف ميوه به آنها اشاره كرد و گفت:
-از خودتان پذيرائى كنيد.
آناهيتا پرسيد:
-دكتر تا فردا خوب مى شود؟
احد گفت:
-فردا دانه هاى زير پوست هويدا مى شوند، نگران نباشيد. همسرتان اينجاست؟
-او رفته خانه مادرش و من هم آمده ام خانه پدرم.
ماندانا گفت:
-نخود، نخود هر كه رود خانه خود.
احد به پوست گرفتن ميوه مشغول شد و در همان حال با يادآورى اين كه دستهايش را نشسته است ميوه را برداشت و با خود به آشپزخانه برد و در سطل زباله انداخت و از همانجا پرسيد:
-شما چرا به خانه خودتان نمى رويد؟
اين سئوال قلب ماندانا را به طپش درآورد و گونه هايش را گلگون كرد. به جاى او آناهيتا گفت:
-ماندانا از ازدواج مى ترسد.
احد دستهايش را خشك كرد، كنار آنها نشست و پرسيد:
-از ازدواج مى ترسد؟
ماندانا گفت:
-از آدم هائى كه ظاهرشان با باطنشان يكى نيست مى ترسم.
آناهيتا گفت:
-اخلاق همسرم موجب شده تا ماندانا همه را مثل شوهر من ببيند و از ازدواج واهمه كند. او با ازدواج به رسم خواستگارى موافق نيست و دوست دارد پس از آن كه از خصوصيات اخلاقى آن مرد كاملاً مطلع شد به او جواب مثبت بدهد.