محمدرضا جلالى نائينى
رئيس كانون وكلا، سناتور، روزنامه نگار، محقق
الموتى
يكى از سناتورهائى كه كار سياسى را با انتشار روزنامه كشور آغاز كرد و با حسن اخلاق و روش ملايم و منطقى كه داشت توانست به رياست كانون وكلاى دادگسترى ايران كه آزادترين انتخابات در ايران معرفى گرديده برسد، محمدرضا جلالى نائينى بود.
محمدرضا جلالى نائينى در سال ۱۲۹۵ شمسى در نائين تولد يافت. تحصيلات ابتدائى را در نائين و دوره متوسطه را در اصفهان گذرانيد و سپس دوره دانشكده حقوق را طى كرد و در سال ۱۳۱۷ ليسانس در رشته قضائى شد. بلافاصله به استخدام وزارت دادگسترى درآمد و خيلى زود كار قضاوت را رها كرد و پروانه وكالت دادگسترى گرفت و به وكالت پرداخت.
در شهريور ماه سال ۱۳۲۰ كه روزنامه ستاره سكوت را شكست و مطالبى درباره دوران گذشته منتشر مى ساخت، جلالى نائينى در كنار عميدى نورى، ارسلان خلعت برى، حبيب الله پوررضا، دكتر مهدى ملكى و مظفر فيروز شروع به نشر مطالبى كردند و شهرت فراوانى يافت.
جلالى نائينى در سال ۱۲۲۳ امتياز روزنامه كشور را گرفت و به طرفدارى از سيدضياءالدين طباطبائى و حزب اراده ملى پرداخت كه مطالب مندرجه در روزنامه كشور مورد ايراد مخالفين سيدضياء قرار گرفت و ظرف يكسال سه بار توقيف شد كه روزنامه هاى سرگذشت، نسيم، صبا، كاروان به جايش منتشر گرديد. در اوائل سال ۱۳۲۵ كه قوام السلطنه دستور بازداشت سيدضياء را داد روزنامه كشور و همه روزنامه هاى طرفدار سيدضياء توقيف گرديدند.
در انتخابات دوره پانزدهم كه حزب دموكرات ايران بازيگر آن بود دكتر مصدق و گروهى از شخصيت هاى مملكتى در اعتراض به امر انتخابات در دربار متحصن شدند. جلالى نائينى هم جزو آنان بود و از آن زمان به حمايت از دكتر مصدق پرداخت. در انتخابات دوره شانزدهم كه بار ديگر دكتر مصدق و دوستانش در دربار متحصن شدند جلالى نائينى جزو آنان بود و وقتى هم جبهه ملى تشكيل شد از حاميان آن بود، خصوصاً اين كه پسرخاله اش دكتر حسين فاطمى از اعضاء اصلى جبهه ملى به شمار مى رفت و وقتى هم دكتر فاطمى به معاونت نخست وزير و وزارت خارجه منصوب گرديد در حقيقت جلالى نائينى بر روزنامه باختر امروز نظارت داشت.
بعد از ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ جلالى نائينى از سياست دورى گزيد و به شغل اصلى خود كه وكالت دادگسترى بود پرداخت و سرانجام به رياست كانون وكلاى دادگسترى ايران انتخاب شد. جلالى نائينى در هفتمين دوره انتخابات مجلس سنا با قبول عضويت حزب رستاخيز، نامزد نمايندگى مجلس سنا از تهران شد و با موفقيت در انتخابات، اوائل خيلى آرام مى آمد و مى رفت ولى در سال ۱۳۵۷ كه اعتراضاتى در مجلسين آغاز شد، جلالى نائينى نقش اقليت را بازى مى كرد و حملاتى به ساواك و مقامات شهردارى نمود و به خيلى از كارهائى كه صورت گرفته معترض بود و به دولت هاى آخر دوره شاه فقيد رأى مخالف مى داد.
با روى كار آمدن جمهورى اسلامى جلالى نائينى مورد تضييقاتى قرار گرفت ولى پس از رفع مزاحمت به كارهاى تحقيقى و مطالعاتى پرداخت و مسافرت هاى مكرر او به هندوستان موجب شد تا با همكارى دكتر تاراچند فيلسوف هندى، كتابهائى در زمينه هند شناسى منتشر سازد كه اسامى آن چنين است:
فرهنگ سانسكريت به فارسى، لغات سانسكريت در تحقيق ماللهند بيرونى و مجمع البحرين، دين اسلام و مذهب هند و، رزمنامه مهابهاراتا با همكارى پروفسور شوكلا.
دانشگاه هندوى بنارس در سال ۱۳۵۰ با توجه به تحقيقات جلالى نائينى در زمينه هندشناسى به او درجه دكتراى افتخارى داد و او را به عضويت مجمع علمى اين دانشگاه انتخاب كرد.
آخرين كتاب جلالى نائينى، كتابى است با عنوان (هند در يك نگاه) كه چند بار چاپ شده است. يكى ديگر از آثار جلالى نائينى شرح زندگانى حضرت على است. همچنين ديوان حافظ با مقدمه جالبى از جلالى نائينى.
جلالى نائينى كه از وكلاى خوش نام دادگسترى و از روزنامه نگاران معروف و دانشمند كشور ما است اكنون دوران كهولت را در ايران مى گذراند.
خانواده هاى فاطمى نائينى، جلالى نائينى، مصطفى نائينى با هم نسبت نزديك دارند و افراد اين خانواده هر يك نقشى مهمى در سياست ايران داشته اند:
از قبيل دكتر سيف پورفاطمى، دكتر حسين فاطمى، جلالى نائينى، حسن مصطفوى نائينى، دكتر سعيد فاطمى، حسين مصطفى نائينى.
محسن حيدريان
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان(۷)
به هر حال فرداى روز ۱۳ آبان سال ۱۳۵۸ كه دانشجويان مسلمان پيرو خط امام لانه جاسوسى آمريكا را به رهبرى موسى خوئينى ها تسخير كردند، حيدر به همراه آصف رزم ديده، كارگرى كه ۱۵سال در زندان هاى شاه نشسته بود، دسته گل بزرگ حزب توده ايران را در محل سفارت به همرزمان دانشجوى خود تحويل داده بودند. اما در آن سال هاى انقلابى نه حيدر و نه ديگر انقلابيون به اين فكر نمى كردند كه اگر شعار «مرگ بر شاه» به انقلاب ايران در زمان خود تحرك تازه اى بخشيده بود، اين بار شعار «مرگ بر آمريكا» با آن كه نشانه يك روياروئى مستقيم با بزرگترين ابرقدرت جهان بود اما عواقب ديگرى داشت كه سقوط دولت آزاديخواه مهندس بازرگان و نيز انزواى بين المللى ايران از جمله آنها بود. واقعيت اين است كه مهندس بازرگان در دوران نه ماهه دولت موقت كوشش كرد كه با پرچم انديشه ملى و آزاديخواه اسلامى ويرانگرى هاى ناشى از تحول انقلابى را به حداقل رسانده و به برقرارى حكومت قانون يارى رساند. اما در تفكر توده اى پيامد هر دو حادثه فوق نه صدمه اى بزرگ و جبران ناپذير بر منافع ملى كشور و آماج هاى اصلى انقلاب بلكه «دستاوردهاى بزرگتر از انقلاب اول» ارزيابى مى شد. سقوط دولت مهندس بازرگان شكست مشى آزاديخواه اسلامى در برابر تهاجم گسترده انقلابيون چپ و اسلامى بود. فدائيان خلق، دولت موقت را جريانى محافظه كار مى ديدند كه عناصر ارتجاعى در آن نفوذ دارد و به بازگشت ارتجاع در ايران يارى مى رساند. به همين خاطر با تمام قوا در برابرش ايستادند. موضع گيرى فدائيان به خصوص پس از بروز درگيرى در كردستان عليه دولت آزاديخواه بازرگان خصومت آميزتر شد. تركيب ايدئولوژى كمونيستى و قوميت كُرد، مسأله انفجارآميزى را به وجود آورده بود. اما نتايج ناآرامى كردستان كاملاً خلاف مصالح چپ بود. از جمله اين كه موجب تشديد سركوب در كردستان و نيز تشديد جوّ عليه چپ در كشور شد. حزب توده نيز كه استعداد ضد امپرياليستى و انقلابى «خرده بورژوازى» ، به خصوص جامعه روحانيت را بسيار زياد مى دانست به پشتيبانى كامل از سياست انقلابى آيت الله خمينى روى آورد و با تمام قوا به تشديد اختلاف سياست انقلابى روحانيت با سياست اصلاح طلبانه و آزاديخواهانه دولت بازرگان دامن مى زد. هدف استراتژيكى حزب توده، تغيير تعادل قدرت بين المللى به نفع اردوگاه سوسياليسم جهانى و در پيش گرفتن راه رشد غير سرمايه دارى بود. در تحليل نهائى سياست حزب توده منافع كمونيسم جهانى را مدنظر داشت. اين ديدگاه حزب توده را در پيشاپيش مبارزه عليه دولت «ليبرال بورژواى» بازرگان قرار مى داد. اين موضع گيرى با مواضع و حملات انقلابيون چپ اسلامى همخوانى داشت و آن را تشويق و ترغيب و تحريك مى كرد.
در ايدئولوژى و سياست حزب توده و سازمان اكثريت دستيابى به عدالت اجتماعى و سوسياليسم كه قطب نماى مبارزه ناميده مى شد، آزادى، جامعه مدنى، قانونگرائى و مردم سالارى جائى نداشت. زيرا جامعه شهروندى و دموكراسى از ديد آنان به منافع طبقاتى بورژوازى خدمت مى كرد. نبايد از نظر دور داشت كه شريك جرم شدن كشورهاى غربى به خصوص آمريكا و انگليس با استبداد خودكامه پهلوى، نقش مهمى در مشكوك شدن و يا عدم جاذبه آرمان هاى سياسى دموكراتيك در نزد بسيارى از بازيگران سياسى چپ و اسلامى داشت. چيزى كه مورد بهره بردارى بسيار زيركانه رهبران از مهاجرت شوروى برگشته حزب توده در پاشاندن بذر «ضد امپرياليستى» در كشور قرار گرفت. هدف و استراتژى اساسى رهبران حزب توده نزديك كردن رهبران انقلاب ايران به شوروى بود و لذا هر چه بر آتش مبارزه ضد آمريكائى بيشتر دميده مى شد، امكان نزديكى به شوروى نيز بيشتر مى شد. اما نتيجه واقعى كار چنين نبود.
در واقع تنها امتياز تئوريك رهبران حزب توده- نه در مضمون و محتواى ايده اى و يا نوآورى آنها- بلكه در فقر سياسى و فكرى كشور و نيز بهره بردارى از شريك جرم شدن آمريكا و انگليس با رژيم شاه بود. بايد به ياد داشت كه نظريه «ضد امپرياليستى» پايه اى ترين انديشه حزب توده نه تنها در جريان انقلاب بلكه در تمام دوران فعاليت اش بوده است. حزب توده در دوران هاى مختلف فعاليت خود تجلى مبارزه طبقاتى در ايران را حمايت نظام سرمايه دارى جهانى- در دوران هائى انگليس و سپس آمريكا- از طبقات حاكم ايران مى ديد و لذا نظريه «تهديد امپرياليستى» را در تمام دوران فعاليت در مركز سياست خود قرار مى داد. نظريه ضد امپرياليستى كه توسط كمونيسم بين الملل با الهام از اولين اثر ولاديمير ايليچ لنين با عنوان «امپرياليسم به مثابه آخرين مرحله سرمايه دارى» پيش كشيده شده بود، همواره از سوى حزب توده در چارچوب منافع شوروى تفسير مى شد. لنين در كتاب خود امپرياليسم را سرانجام انباشت سرمايه در سطح جهانى معرفى مى كند و ويژگى عمده آن را صدور سرمايه در سطح جهانى مى داند. بنا به اين نظريه طبقات حاكم در كشورهاى عقب مانده در دوره ماقبل سرمايه دارى نقش واسطه را ايفا مى كنند و با طبقات سرمايه دار كشورهاى پيشرفته اتحاد منافع و اتحاد عمل دارند و به همين دليل از بروز انقلاب ملى بورژوازى جلوگيرى مى كنند. توده اى هاى مسلح به نظريه امپرياليسم لنين، ابتدا اين تئورى را در چارچوب اتحاد ضد فاشيستى و سپس در دوران جنگ سرد در رابطه توازن قواى جهانى ميان اتحاد شوروى و ايالات متحده آمريكا كه دو اردوگاه بزرگ جهانى را تشكيل مى دادند، به كار مى بردند. برداشت حزب توده از معادلات سياسى داخلى و بين المللى مطلق و سياه و سفيد بود. زيرا تمام مسائل سياسى به يك معادله بسيار ساده و انتزاعى ختم مى شد. در يكسو امپرياليسم انگليس و آمريكا و عناصر داخلى آنها يعنى سرمايه داران و زمينداران بزرگ و مرتجعان ايستاده بودند و در سوى ديگر اتحاد شوروى همراه با طبقات زحمتكش و روشنفكران ايرانى بودند. از اين نظر بسيار انتزاعى، حزب توده وظيفه نيروهاى پيشاهنگ طبقه كارگر را در سطح جهانى سوق دادن ايران به سوى اردوگاه سوسياليسم و در صحنه داخلى نبرد با طبقات سرمايه دار و تصرف منابع توليد از سوى دولت و تز دولتى كردن مى دانست.
نظريه راه رشد غير سرمايه دارى كه به نام پروفسور روسى «اوليانوفسكى» گره خورده بود. بر اين بود كه در جهان دو قطبى گذار از قطب شر به سوى قطب خير در مقياس جهانى، خصلت و ماهيت تمامى روندهاى سياسى را تحت الشعاع قرار داده است. لذا كشورهائى كه داراى رهبرى غير كمونيستى اند اما در مقابله با سرمايه دارى جهانى و در رأس آن آمريكا قرار دارند خواهى نخواهى در چارچوب اردوى جهانى «خير» يعنى شوروى سوسياليستى قرار مى گيرند.
بايد در نظر داشت كه اصطلاحات راه رشد «غير سرمايه دارى» و «دموكراسى انقلابى» را كه لنين بنيانگذار آن بود، اما به دست فراموشى سپرده شده بود، ايدئولوگ هاى شوروى در دوره حاكميت خروشچف در دهه ۱۹۶۰ دوباره احياء كردند تا گرايش ناسيوناليست هاى عرب را به، به اصطلاح سوسياليسم توضيح دهند. اين تئورى ها چارچوب مناسبى براى توجيه دخالت يا كمك شوروى به اين كشورهاى تندرو عرب مانند ليبى، سوريه و عراق و غيره را فراهم كردند. اما همين تئورى ها دو دهه بعد از پيروزى انقلاب ايران به عنوان كشف تازه تئوريك از سوى رهبران حزب توده در ايران به طور گسترده تبليغ مى شد و حتى در نيروهاى سياسى ديگر نيز تأثيرگذار بود. دولتى كردن همه شئون جامعه و بازرگانى خارجى و نيز مبارزه ضد امپرياليستى از نمونه هاى آن است. اما اين تئورى ها نتوانستند نيازهاى واقعى ايران را در هيچ زمينه اى پاسخ دهند.
هر چه بود در ۱۷بهمن ماه سال ۱۳۶۱ مطابق با ۵ فوريه ۱۹۸۳ ابتدا كيانورى در تهران بازداشت شد و دو ماه بعد بقيه اعضاى رهبرى به همراه ۱۵۰۰ نفر از كادرهاى حزب در سراسر كشور دستگير و روانه زندان ها شدند. با قلع و قمع حزب توده يكى از قديمى ترين احزاب خاورميانه از صحنه حذف شد و همزمان حكومت ايران اين پيام را به غرب رساند كه نه تنها با آمريكا بلكه با شوروى نيز سر ستيز دارد. سركوب توده اى ها آن هم بدون برگزارى دادگاه، هيچ جنبش و هيجان خاصى در ايران جنگ زده كه با دشوارى هاى اقتصادى و انواع مصايب اجتماعى و روحى روبرو بود، برنينگيخت.
شايد اين خشم تاريخ بود كه در قبال خطاهاى بيشمار، قربانيان بيشمار مى طلبد. مجازات در پى كژروى و گناه، قانون نانوشته تاريخ است. بدينگونه بود كه اين جوانان تا چشم باز كردند خود را ناگزير به ترك وطن يافتند. رعد وبرقى كه در چهارمين بهار انقلاب در بهمن ماه ۱۳۶۱ و ارديبهشت ماه سال ۱۳۶۲ با دستگيرى رهبران حزب ناگهان بر سرشان فرود آمده بود، در عرض چند روز زندگى آنها را زير و رو كرده بود. در حالى كه همه انتظار دفاع جانانه از رهبران بازداشت شده حزب را داشتند، در كمال ناباورى چهره درهم شكسته رهبرانى را به روى صفحه تلويزيون ديده بودند كه به جاسوسى و وابستگى به شوروى اعتراف مى كردند. جاسوسى و وابستگى به خيال آنان تنها توطئه عليه حزب و سازمانى بود كه زير شعار «پرولتارياى سراسر جهان متحد شويد» به «انترناسيوناليسم پرولترى» باور داشت. باورى كه با مهاجرت آنان به مهد اردوگاه سوسياليسم مى رفت كه در دنياى زمينى در معرض چالشى سخت قرار گيرد. بدينسان بود كه درست هنگامى كه ۴ سال از انقلاب مى گذشت موج مهاجرت نيرومندترين جريانات چپ ايران كه خود نقشى در سرنگون كردن رژيم شاه داشتند، آغاز شد. حزب توده ايران آخرين نيروى سياسى پس از گروه هاى مختلف بود كه از صحنه سياست پس از انقلاب ايران حذف شد.
اما مهاجرت را بايد از نامطلوب ترين پديده هاى موجود در يك جامعه دانست. اما عامل مهاجرت اين گروه از ايرانيان نه فرار از جنگ بود و نه قحطى و نه جستجوى خوشبختى و رفاه در سرزمين موعود. تصادفى نبود كه تركيب اين گروه از مهاجران ايرانى اغلب شامل تحصيل كردگان، هنرمندان و دانشجويان و به طور خلاصه جامعه روشنفكران ايرانى مى شد.
تا آنجا كه معلوم است در پى فرار كوزيكچين مأمور كا.گ.ب. سفارت شوروى در تهران به انگلستان، مقامات اين كشور از طريق دولت پاكستان اخبار دست اولى را درباره جاسوسى رهبران حزب براى شوروى ها به مقامات جمهورى اسلامى ايران رسانده بودند كه با سرعتى حيرت آور به انحلال حزب منجر شد. شوك اصلى آنجا بود كه اعتراف به جاسوسى و اعلان انحلال از سوى برخى از معتبرترين رهبران حزب مانند عموئى، كه ۲۵سال در زندان هاى رژيم شاه پايدارى كرده بود، از تلويزيون با تأكيد جدى مطرح شد. آن شب را عبدالله، حيدر، توران، احمد، على، شيوا، نقى و شهرام و همه رفقايشان در سراسر كشور تا صبح حتى يك لحظه خوابشان نبرد. تأثير اين شوك به حدى سنگين و كشنده بود كه دو تن از توده اى ها در تهران تاب تحمل آن را نيافته و خودكشى كردند.
عبدالله تصميم خود به مهاجرت را چنين به ياد مى آورد: «پس از اعترافات تلويزيونى از زندان ها خبرهاى بدى دهان به دهان مى گشت. تحليل ما كه حاصل يك ديدار كوتاه خيابانى با دو تن از رفقا بود چنين جمعبندى شد كه حتى اگر كسى خود را معرفى كند ولى حاضر به لو دادن رفقاى خود نباشد، ممكن است به زندان و شلاق دچار شود. تنها ۲۴ساعت پس از اين تحليل تصميم به مهاجرت گرفتم و بلافاصله آن را به اجرا گذاشتم.»
عبدالله و ديگران نمى دانستند كه اين تصميم سرنوشت زندگى شان را رقم خواهد زد. روز ۳۰ارديبهشت سال ۱۳۶۲ كه پاسداران براى دستگيرى حسن رستگار به يكى از كوچه هاى تنگ و پر جمعيت ميدان شوش هجوم آورده بودند اهالى محل زمزمه كنان از هم مى پرسيدند كه: «اين حسن آقا كه از همه انقلابيون شجاع تر و لوطى منش تر بود، هيچ تظاهراتى بدون وجود او عليه رژيم شاه پا نمى گرفت و در مردم دارى و كمك به محتاجان انگشت نما بود، حالا چرا برادران سپاه براى دستگيرى او آمده اند؟»