|
مهدى قاسمى
در خط چاره جوئى
رژيم ملايان بقاى بيست و پنج ساله اش را به «بركت» بى جانشينى مديون است. متوليان اين رژيم هر چند به روشنى مى دانند كه ديگر از آن پايگاه هاى مردمى كه مايه ساز قدرتشان شد، نشانى هم نمانده است ولى روشن تر از آن، از اين واقعيت نيز غافل نيستند كه از مردم حتى بغض آلود، اما پراكنده و بى نصيب از يك كانون هدايت كه بر مشروعيتى مردمى و ملى تكيه دارد- كارى ساخته نيست
|
|
مهدى قاسمى
|
چه مصيبتى است، با انبوه تجربيات سياه و بدفرجامى كه پشت سر داريم بر اين واقعيت چشم ببنديم كه سرانجام «چاره گرى با خود ما است».
اين نكته صدها بار گفته و شنيده و گويا بايد صدها بار ديگر گفت و شنيد كه آرى، اين صحيح است كه در جهان امروز- جهان ارتباطات- جهان داد و ستدهاى روزافزون اقتصادى، فرهنگى و طبعاً سياسى، مفهوم «اتكاء به خود» هرگز و هرگز به معناى در خود تنيدن و بر حادثه ها و نيروهاى درون اين جهان چشم بستن و آنها را از محاسبه بيرون گذاشتن، نيست.
و اينهم صحيح است كه در اين سو دم از «رهائى و برون شد از سيطره ارتجاع و استبداد زدن» و در آن سو نقش حوادث و سير سياست ها را به هيچ گرفتن، اگر حاصل جهل نباشد، مسلماً شكلى از خودنمائى است، آن هم با كمك بى هزينه شعارها.
آرى آنها كه از درك الزامات روزگار عاجزند، در يك بيان تمثيلى مفهوم «اتكاء به خود» را با برداشت هاى عتيق وزن مى كنند و از آن قبيل كه در گوشه اى از سرزمينى، سردارى نيروئى مى آراست و بر سردار ديگرى مى تاخت و چون زورمندتر بود، برجاى او مى نشست و دوام سلطه اش به آن بند بود كه زورمندترى ظاهر نشود و زير پايش را جاروب نكند.
در فشرده ترين تعبير، در دنياى امروز، مبحث «اتكاء به خود» در عين حال كه از ارزيابى لازمه هاى آن، يعنى تلاش براى «نيرومند شدن» و «از خود مايه گذاشتن» آغاز مى شود به محاسبه نيروهاى جهانى كه اجزاء آن روزتا روز درگير يكديگرند و به شكلى اجتناب ناپذير برهم اثر مى گذارند نيز نياز دارد. اين را اگر كسى نخواهد بپذيرد بى گمان از زندگى با واقعيت ها بريده است و اما همين حكم در سمت ديگر نسبت به باور و يا «عادت» كسانى كه در جذبه قدرتِ «خداوندگاران جهان» طلسم شده اند، همچنان صادق است.
اگر آن گروه كه اصطلاح «اتكاء به خود» را در عالَم «اوتوپيك» خويش (شگفتا با وجود دست خالى) به بى نيازى از فضاهاى بيرون از پيله خود تعبير مى كنند- اين گروه حتى آنگاه كه به «مصلحتِ لاپوشانى» بر طبل شعارهاى گوشنوازى چون «دعوت به همنوائى و همگامى» مى كوبند، پيدا است كه در بزنگاه هائى قادر نيستند تا باور بر جان نشسته خود را كه هيچ جز تمناى نجات به دست نيرومند «كامگاران جهان» نيست، پنهان دارند.
جريان انتخابات اخير آمريكا كه مى دانيم به پيروزى همه جانبه جمهوريخواهان و به بيان دقيق تر به چيرگى «ائتلاف مذهبى هاى قشرى و راست هاى افراطى» اين كشور انجاميد؛ زمينه تازه اى فراهم ساخت تا بيش از پيش آن «جذبه ى» كذا آفتابى شود.
در موردهاى گذشته نزديك، عمدتاً آن زمان كه آقاى بوش جمهورى اسلامى را در «محور شرارت» نشاند و به ويژه در پى حمله نظامى به افغانستان و آنگاه عراق- در اين طايفه، گرماى شوقِ «رسيدن نوبت به ايران» و حتى نويد «آغاز فروپاشى رژيم» به درجه اى رسيد كه مجالى براى پنهان كارى نماند ولى ماه ها و سال ها گذشت و از آن «موهبت» نشانى ظاهر نشد و هر چند خواه ناخواه ولوله آن شادى ها و «بخت گشائى ها» نيز سستى گرفت، اما ريشه «عادت» بنا بر طبيعتش دوام آورد و با پيروزى آقاى بوش بار ديگر جوانه زد.
گفتند. شنيديم كه با پيروزى آقاى بوش و جبهه «نومحافظه كاران» مردم ايران به نحوى سراسرى به وجد آمده اند.
گفتند و شنيديم كه او مردى است «شجاع» و «در پاى قول خود» ايستاده است و دست از گريبان رژيم ملاها برنخواهد داشت.
گفتند و شنيديم: متوليان رژيم (لابد مايه خوشبختى است) كه با وسوسه ها و سبكسرى هاى خود خصوصاً در بازى با اتم دير يا زود زير تيغ بوش و هواداران «دلير» او سر به باد خواهند سپرد.
بگذاريد حرف را تمام كنم- اين همه را در حق آن گروه و گروه هائى نيز كه به اميد پيروزى دمكرات ها و در پيوند با مسائل ايران روزشمارى مى كردند تنها با جابجا كردن نام هاى جرج بوش و جان كرى مى توان تكرار كرد. زيرا در جوهره ظاهراً اختلاف نظر ميان آنها، وجه اشتراكى هم نهفته است كه در غايت همانا اعتقاد به دست سرنوشت ساز از ما بهتران است و اين مصداق قصه مولوى از حال و قال كسى است كه به وقت قضاى حاجت، به جاى «دعاى استنشاق» وِرد «استنجا» مى خواند و مرد آگاهى بر او گذشت و گفت:
(اى مهيمن) خوب وِرد آورده اى
ليك سوراخ دعا گم كرده اى
اشتباه نشود، سخن از قلمرو مسائل مسلكى بيرون است. مى توان به هر كس در تشخيص مواضع دو كانديداى رياست جمهورى آمريكا- خاصه اگر آن كس كه تابعيت آمريكا را پذيرفته است- حق داد تا تمايل خود را به يكى از آن دو نامزد انتخاباتى ابراز كند و آن را كه به مشرب خود نزديك تر مى داند مرّجح بداند. بحث من بر سر آن گرايش هاى به راستى تخيلى است كه مشكل ايران را كه مى توان در (برون رفت از فضاى استبداد و پس گرائى) خلاصه كرد، يكسره به اراده آقاى بوش و يا آقاى كِرى وامى گذارند و صريح تر بگويم، چشم به رحمت آنان دوخته و گفتنى تر آن كه چنان به «عطيه دمكراسى» از دست «ايثارگرشان» دلبسته اند كه گوئى اين بزرگان آماده اند از منافع خود (حالا يكى بگويد ملى و ديگرى بگويد قدرت هاى برآمده از سرمايه) تنها براى گل روى ملت ايران و خصوصاً عافيت گزيدگان ايرانى چشم بردارند.
اينان حتى اگر به سفره هاى آماده نظر ندارند و مخلصانه به استقرار يك نظم دموكراتيك در وطنشان روى دارند، خوب است دست كم يكبار از خود سئوال كنند: آن انگيزه اى كه اين مبشران و مناديان نوظهور دمكراسى را واداشته است تا گردونه سياست هاى خود را از امروز تا فردائى به سوى «سياست هاى زاينده آزادى براى ملت هاى خاورميانه» بچرخانند- چيست؟
چه سودى عايد آنها خواهد شد اگر در مَثَل، مهار قدرت از چنگ خاندان سعودى بيرون بشود و به دست مردم عربستان بيفتد؟- حالا روابط خاصه و شبه خاندانى ميان خانواده بوش و طايفه سعودى حكايت ديگرى است.
آيا به مصلحت آنها است در قبال نياز روز تا روز فزاينده اى كه به نفت خاورميانه داشته اند و دارند و بر سَرِ آن غائله ها و كودتاها به پا كرده اند، منابع نفتى اين منطقه را در خط به اصطلاح دمكراتيزاسيون سوقاتى خود به رژيم هاى آزادى واگذار كنند كه بالطبع در خرج و بَرج «منابع ملى اشان» تنها به مصالح امروز و فرداى ملتشان مى انديشند؟ و اينطور نباشد كه براى ارضاء مصرف كنندگان آمريكائى، آنگونه كه به «دوستان سعودى بهنگام بحرانى شدن بهاى نفت فرمان مى دهند تا بر توليد خود بيفزايد» به اين رژيم هاى آزاد شده نيز تحميل نظر كنند؟ -به راستى از اين دگرديسى چه نصيبى خواهند برد؟
مى گويند: چرخش سياست هاى آمريكا در جهت پاگيرى نظام هاى آزاد و مردمى به ويژه در منطقه خاورميانه، حاصل درسى است كه بسط تروريسم به آنها داده است.
مى گويند (قشر نو پيدائى بنام محافظه كاران نو) كه اينك بر تمامى شعب قدرت چنگ دارند در مسير تجربه به اين نتيجه رسيده اند كه حل مشكل را بايد از علت يابى شروع كرد و لاجرم براى ريشه كن ساختن آفت جهانگير تروريسم به دفع رژيم هائى كمر بست كه ملل اين منطقه را در زير پُتك استبداد و فساد و طبعاً اختناق خود عاصى كرده و در انتها راه را به روى يك تروريسم هار و پس گرا گشوده اند.
ظاهراً اين استنتاج صحيحى است ولى نكته هائى در كنار آن به چشم مى خورد كه ترديد برانگيز است.
حالا من قصد آن ندارم، بر اين زمينه ها وارد شوم كه اين رژيم هاى غير مردمى و ضد مردمى، تا نزديكى هاى زمانِ حال و چه بسا تاكنون سر به چه آبشخوارى داشته اند؟- اين فرض را هم براى چند لحظه اى مى پذيرم كه متوليان آن آبشخوار كذا را هم تكان تجربه بيدار كرده است و اما همچنان اين پرسش كليدى پاسخى مى طلبد كه مثلاً اگر قرار شود خاندان سعودى با يك انتخابات آزاد جاى خود را به مردم عربستان واگذارد...
اگر دولت پرويز مشرف در پاكستان به همان طريق فرو افتد...
اگر آقاى مبارك به اشاره «دوستان» ناگزير به كناره گيرى شود جايگزين فورى آنها از چه قماشى خواهد بود؟
آمارهاى آمريكائى مى گويند سقوط اين دولت ها دقيقاً همانگونه كه در الجزاير (انتخابات سال ۱۹۹۰) تجربه شد به روى كارآمدن اسلامى ها خواهد انجاميد. بنابر يكى از اين آمارها گفته شده است كه ۸۰درصد مردم پاكستان از هواداران و دوستداران اسامه بن لادن اند. پرسش اين است كه در پى چنين دگرگونى هائى آيا كار سياستگذاران آمريكائى راست خواهد شد؟
در افغانستانِ گويا «دمكرات» شده واقعيت ها را در وراى گزارش هاى رسمى بايد جست. يك واقعيت اين است كه دولت كرزاى، فقط در كابل است كه عنوانى به خود الصاق كرده است و در همين كابل هم رئيس دولت اگر از پناه محافظين آمريكائى فاصله بگيرد با جان خود بازى كرده است.
گزارش تأييد شُده ديگر از كِشتِ روزافزون خشخاش در افغانستان خبر مى دهد و به اين نتيجه مى رسد كه در اين كشور هم اكنون ميزان توليد ترياك ركورد همه سال هاى گذشته را شكسته و همين خود حاكى از آن است كه حكومت گويا (دموكراتيك منتخبِ) مركزى را جسارت نزديك شدن به قلمرو خان هاى مستقل مسلح نيست.
خبرنگار مجله تايم كه پس از يك اقامت طولانى در عراق به آمريكا بازگشته است در گفتگوئى با (آرن) برنامه پرداز اَرشَد شبكه CNN در پاسخ اين پرسش كه آيا از ديدگاه تو اميدى به پيشرفت كار در عراق مى توان داشت؟ مى گويد:
«بى پرده بگويم، پاسخ من منفى است» و با پشتوانه اى از ديده ها و شنيده هاى روزمرهّ ى خود نقل مى كند كه:
«نه فقط شهرهاى عمده عراق كه حتى بغداد نيز عملاً در اختيار تروريست ها است و مايه تأسف است كه از هم اكنون در عراق پرورش نسل بعديِ (تروريست هاى القاعده و ساير دار و دسته هاى بنيادگراى تروريستى) آغاز شده است.»
به گمان من فهم نظر اين خبرنگار آنقدرها دشوار نيست.
آن دمكراتيزاسيونى كه قرار است از رهگذر با خاك يكسان ساختنِ شهرها تحقق پذيرد- از آنگونه كه در شهر عمدتاً سنّى نشين فالوجه رُخ داد و به قول يك روزنامه نگار مصرى اين شهر را به وادى ارواح مبدّل ساخت- «دموكراتيزاسيون» نيست، به تمام معناى كلمه، بغض آفرينى است.
خبرنگار جوان و كاوشگر مجله تايم، برخوردار از روشن بينى است كه در قعر معركه احساس مى كند چطور در اين طرف خانمان ها بنام «دمكراسى» زير رگبار بمب و خمپاره از هم مى پاشند و آن طرف چطور جوان ها، براى بُغض گشائى، به سوى ديوهائى چون اسامه بن لادن كشيده مى شوند.
واقعيت اين است كه آمريكائى ها و متحد قديم اشان انگليسى ها و اصولاً تمامى غرب، نيازمند ثروت شرق و عمدتاً نفت و گازى هستند كه در زير خاك ها و درياهاى خاورميانه خوابيده است. جوهره مطلوب آنها همان است كه زمانى در سركوب نهضت هاى ملى اين منطقه و عَلَم كردن قلدرهاى سر به راه نهفته بود و اين زمان در زير پوشش چشم نواز «دمكراسى» براى ملت هاى محروم پنهان شده است.
تجربه عراق به تنهائى پشتوانه اين واقعيت است.
كولين پاول (وزيرخارجه آمريكا) در شوراى پر جوش امنيت براى القاء ضرورت حمله به عراق، تا توانست بافندگى كرد. فيلم هائى را كه گويا حاصل قمرهاى مصنوعى جاسوسى بود به معرض نمايش گذاشت و انبوه مناطقى را كه گويا صدام در آنجاها مشغول ساختن بمب ها و كلاهك هاى اتمى و سلاح هاى شيميائى است به حاضران نشان داد كه چندى نگذشت، در پى يورش به عراق هر جا گشتند از آن مخازن موحش سلاح هاى رگبار نشانى نيافتند و وقتى معلوم شد كه دعوى بازرسان سازمان ملل و رئيس تصادفاً آمريكائى آنها مبنى بر نَبودِ چنين سلاح هائى، صحيح و ادعاى «وزيرخارجه ابرقدرت» آنهم به اتكاء گزارش هاى اطلاعاتى بيش از ۲۵واحد جاسوسى و امنيتى آمريكا ناصحيح از آب درآمده است. صفحه را چرخاندند و «حماسه ى» خود را اينگونه نقش زدند كه «اگر سلاحى يافته نشد در عوض ديكتاتورى بيرحم از ميان رفت و ملتى ۲۵ ميليونى به آزادى رسيد.» و اين البته بخشى از حقيقت است كه در اين ماجرا درنده اى خونريز و خونخوار به دام افتاد. ولى پرسش اين است كه چه بر جاى او نشست؟
پاسخ را از زبان همان خبرنگار تايم مى شنويم كه مى گويد آنچه من يافتم و ديدم، توليد گسترده نسلى است كه خواسته و پر اشتياق به دامگاه القاعده و امثال القاعده كشيده مى شود.
انكار نمى شود كرد كه اينك در ايران (و مسلماً نه با آن درصدهاى حيرت انگيز آمارى كه معلوم نيست چگونه و با چه شگردى به دست آمده اند) بلكه در لايه هائى از مردم به ستوه آمده، چشم هائى به سوى يك (نجاتبخش) و آنگونه كه ادعا شده به رحمت آقاى بوش چرخيده است.
به گمان من ايرادى هم بر آن مردم وارد نيست كه «غريق براى نجات به هر خاشاكى متشبث مى شود» ايراد بر آنها وارد است كه اين «چاره جوئى» بَدَلى و چاره سوز را نه فقط ميدان مى دهند كه مى پرورند و اين سهل است براى اثبات نظر از «سرور و شادمانى» مردم ايران كه گويا با پيروزى آقاى بوش، ايرانگير شده است، «گواه» مى آورند.
به هر روى من بناگزير اين تأكيد بسيار گفته و بسيار نوشته ام را تكرار مى كنم كه اين همه را به آن دليل قلمى نكرده ام و نمى كنم تا اين انديشه را جابيندازم كه گويا ما را در اين وانفساى درگيرى با اختناق و فساد و پس گرائى نيازى به «يارى هاى» جهانى نيست. هرگز بر اين باور نبوده ام و نيستم كه مقوله «اتكاء به خود» به مفهوم بريدن از دنيا و بى بها خواندن آن يارى ها است. بحث من اين است كه با نشستن و به عنايت غير دلبستن و بر عطاى امثال آقاى بوش چشم دوختن و براى «مردانگى» و «شجاعت» و «ثبات قول» او حماسه بافتن گرهى از كار فرو بسته ما گشوده نخواهد شد.
و به همين سياق، دم به دم كسانى دادن كه مسلماً نه از سَرِ چاره گرى بلكه از سَرِ رنج و رنجى طاقت سوز، ظهور بمب افكن هاى آمريكائى را در آسمان ايران طلب مى كنند، ثمرى جز كشتن روح مقاومت و ناباورى به خويش به بار نخواهد آورد.
وانگهى به يقين بايد گفت: آنها كه كارد به استخوانشان رسيده و بمب افكن هاى آمريكائى را حامل فرشته نجات مى خوانند، در انتهاى ضمير، چنين مصيبتى را انتظار نمى كشند، اين حاصل احساس به جوش آمده آنها است كه از فرط درد حالت بيمارانى را پيد كرده اند كه «به زبان» مرگ را آرزو مى كنند.
آن قماش «تحليلگرانى» كه فغان چنين مردم خسته و هستى باخته را حجت نظر مى گيرند اگر خود به زندگى اتكائى عادت نكرده باشند بى شك غافلند كه با بزرگ جلوه دادن اين بازتا بها در اين سو، آب به آسياب رژيم مى بندند و در آن سو روحيه پايدارى را مى پوسانند.
آرى مى توان از دنيا مددى خواست- مى توان سياست هاى جهانى را به راسته طلب هاى ملى خود كشاند ولى اين بى شرط نيست و شرطِ آن «مايه گذارى از خويش» است. شرطِ آن كه دنيا بر اين باور استوار شود: با ملتى سر و كار دارد كه به همّت خود پشت داده است و به هيچ جز طلب آزادى قانع نيست. همانگونه كه بر خواست مردم شيلى و سياهان آفريقاى جنوبى و دهها از اين دست گردن نهاد. فراموش كردن اين فرض، غلتيدن در اوهام است كه (سياست آقاى بوش و امثال بوش در ارتباط با جمهورى اسلامى، مى تواند پيرو همان الگوئى باشد كه به معامله با قذافى انجاميد). آنگاه كه ديكتاتور ليبى (به قول كوچه و بازار ما) لنگ انداخت، معلوم شد كه مناديان دمكراسى از او بيش از اين هم نمى خواستند و چنين بود كه به قذافى «تروريست و تروريست پرور» از امروز تا فردائى جامه «تمدن پرورى» پوشانده شد و نه تنها حال و قال مردم ليبى كه واقعه انفجار هواپيماى پان آمريكن در آسمان اسكاتلند نيز از يادها رفت.
به گمان من، على رغم همه سبكسرى ها و فريبكارى ها و چانه زدن ها فرا رسيدن فصل (لنگ انداختن ملايان ايران) نيز امر بعيدى نيست، به ويژه حالا كه شاهديم تمامى آن بوق ها و كرناها كه از پى قصه «محور شرارت» به صدا درآمد رو به خاموشى نهاده و آن همه دعوى ها كه «در ايران گروهى نامنتخب بر مردم ناراضى سلطه يافته اند» به بوته فراموشى رفته و تمامى دعاوى به «مسأله اتم بازى» رژيم خلاصه شده است.
نگويند كه رژيم بحران آفرين است و جز در فضاى بحران قادر نيست به حيات خود ادامه مى دهد.
در اين رژيم حتى عِرقِ اسلامى هم مطرح نيست. بقاى قدرت و الزامات قدرت و منافع قدرت مطرح است.
در اين رژيم آنگاه كه خطر به مراحل جدى مى رسد، سر كشيدن «جام زهر» نيز در رديف حتى واجبات قرار مى گيرد.
آرى اين همه از قلمرو پيش بينى هاى (نه خوشباورانه) كه خِرَدگرا بيرون نيست. مگر آن زمان كه دنيا يقين كند، اين رژيم با «جانشينى» چنان توانگر و چنان پشت به حمايت مردم روبرو است كه به حساب ناوردنش، از تعقل گريختن است. و آرى رژيم ملايان بقاى بيست و پنج ساله اش را به «بركت» بى جانشينى مديون است. متوليان رژيم هر چند به روشنى مى دانند كه ديگر از آن پايگاه هاى مردمى كه مايه ساز قدرتشان شد، نشانى هم نمانده است ولى روشنتر از آن، از اين واقعيت نيز غافل نيستند كه از مردم حتى بغض آلود اما پراكنده و بى نصيب از يك كانون هدايت كه بر مشروعيتى ملى و مردمى تكيه دارد كارى ساخته نيست.
در انديشه ژوال اين كاستى بايد بود، از امام زاده هائى چون آقاى بوش معجزه برنخواهد آمد.
تصحيح:
در مقاله پيشين دو غلط چاپى روى داد:
۱-ميزان حد نصاب برنده شدن در انتخابات آمريكا به لحاظ «رأى الكترال» ۲۷۰ است كه (۲۵۷۰) نقل شده بود.
۲-اصل كليدى در روابط قواى سه گانه آمريكا اصل
(CHECKS AND BALANCES) است كه به صورت (CHEERS AND BALANCES) آمده بود.
بدين لحاظ از خوانندگان پوزش مى خواهيم.
|