Nimrooz
Vol. 16, No. 813, December 3, 2004
سال شانزدهم - شماره ۸۱۳ - جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۳
سياوش اوستا
يكى ديگر از اشتباهاتم اين بود كه به كسانى اعتماد كردم كه شايسته اش نبودند- پادشاه
003597.jpg
عباسى
در رابطه با چپ بودن شهبانو و گرايش هاى ايشان به كمونيست ها تاكنون مطالب بسيارى توسط دوستان و دشمنان ايشان نوشته شده است. در كتاب خاطرات، ايشان به اين مسئله مهم اشاره مى كند و ارتباطات و تماس هايش را از دوران دانشجوئى در پاريس به طور مختصر و با احتياط شرح مى دهد:
«يكبار هم به دعوت سازمان هاى دانشجوئى (كمونيست) توانستم به بازديد نمايشگاه جهانى بروكسل بروم و از اين فرصت براى ديدن پايتخت كشور بلژيك استفاده كنم. در آن سال يكبار ديگر با مسئله كمونيسم در ايران مواجه شدم. يكى از دوستان ايرانيم اصرار داشت مرا با خود به يك گردهمائى عليه جنگ الجزاير ببرد. سال ۹-۱۳۳۸ بود و به گمان او مى بايست با مبارزان الجزايرى عليه امپرياليسم فرانسه همگام شد. عصيان شخصى او را عليه استعمار مى فهميدم. او مرا در كافه اى در پاريس به خواهر و دوستانش كه همه از مبارزان كمونيست بودند معرفى كرد. در نظر آنها هيچ چيز قابل قبولى در اين دنيا وجود نداشت مگر اتحاد جماهير شوروى... بالاخره به اين جلسه (كمونيست ها) رفتم. يكبار ديگر اين دختران مرا با مردى كه از آلمان شرقى (كمونيستى) مى آمد آشنا كردند. اگر از اين خاطره در اين جا ياد مى كنم به اين علت است كه سال ها بعد سرنوشت مرا در شرايطى نامناسب در برابر اين شخص قرارداد. هنگامى كه پادشاه و من در يك نمايش تئاتر در گيلان حضور داشتيم يكى از مأموران امنيتى ما را آگاه كرد كه در صحنه تيراندازى خواهد شد و از ما خواست تا نگران نشويم. من ناگهان همان مرد راكه از آلمان شرقى (كمونيستى) آمده بود طپانچه به دست به روى صحنه ديدم. داستان را آهسته در گوش همسرم تعريف كردم. آن شب هيچ اتفاقى رخ نداد و آن شخص با رازهاى خود ناپديد شد.» ص۷۲.
شهبانو خاطرات خود را به شيوه گنگ و احياناً در برخى از مراحل تند و شتابزده نوشته است و مسائل حساس و تاريخى كه مى تواند پشتوانه پيشينه سال هاى پادشاهى محمدرضاشاه باشد آن هم براى جمع پژوهشگران و مورخين را بسيار سطحى و ساده پشت سرگذاشته اند كه البته در بسيارى از موارد پيداست كه براى پوشش دادن به برخى از رويدادهائى كه شايد فهم و طرح آن براى مردم از «كاريسماى» بانوى شاه بودن بكاهد، مسئله را خيلى سطحى و عادى مطرح كرده اند.
آن دوستى كه مسئول تشكيلاتى شهبانو در دوران دانشجوئى بوده است بعدها يكى از رهبران سازمان فدائيان خلق مى شود. شهبانو مى نويسد:
«اين دوست من (همان جوان كمونيستى كه در پاريس مسئول تشكيلاتى ايشان بوده است) بعدها در دوران انقلاب به خاطر عضويت در سازمان فدائيان خلق به زندان افتاد. او راضى به وساطت من براى آزاد شدن از زندان نشد و اين كار به احترام او نزد من افزود. سال ها بعد، پس از مرگ دختر كوچكم ليلا، نامه اى از او دريافت كردم كه در آن خود را در غم من شريك دانسته بود. به او تلفن كردم و پس از سال ها خاموشى با هم صحبت كرديم. هر يك از ما دچار سرنوشتى غم انگيز شديم. اما يقين دارم روزى دوباره موفق به ديدار او خواهم شد.» ص۷۱
به خوبى پيداست كه فرح جوان و دانشجوى پارسى در ميان تشكيلات چپ و كمونيستى آن دوران پاريس فردى محبوب و دوست داشتنى بوده است. پس از انتشار مطلب هفته گذشته در نيمروز دو نفر از هم ميهنانم طى تماس با من اطلاعات جالبى را مطرح نمودند.
-يكى از آنها كه از شخصيت هاى بلندپايه ساواك بوده است به من تأكيد كرد كه خانم فرح ديبا در هنگامه دانشجوئى در پاريس در جنبش چپ و كمونيستى دانشجوئى فعال بوده است.
-ديگرى در رابطه با فرستادن عكس فرح ديبا از پاريس به تهران براى معرفى نمودن وى به عنوان نامزد شاه، نيز مسئله را تأييد نمود بگونه اى كه خود شاهد ارسال بيش از ده نامه بوده است.
البته برخى با اين گونه اطلاعات مى خواهند از اين نظريه دفاع كنند كه شايد نيروهاى دانشجوئى چپ سال هاى ۳۸ و ۳۹ مستقر در پاريس تلاش كرده اند تا شاه بانوى سوم دومين پادشاه پهلوى، دختر خانمى باشد كه از پائين جامعه برخاسته است و درد و رنج تهيدستى را چشيده است به گونه اى كه پس از بيش از چهل سال هنوز در آرزوى ديدار دوستى است كه با او خاطراتى از تلاش هاى چپ و كمونيستى در پاريس داشته است و صريحاً تأييد مى كند كه حاضر به وساطت براى آزادى يكى از رهبران سازمانى بوده است كه براى سرنگونى نظام همسرش، مبارزه مسلحانه را رهبرى مى كرده است.
در آخرين نوشته رئيس پيشين دفتر شهبانو فرح كه عليرغم برخوردارى از پست هاى بالائى در نظام پادشاهى، از مشاوران درجه اول پادشاه نيز بوده است و در مجامع جهانى نيز به عنوان يك استاد معتبر شناسائى شده است، جسته و گريخته به تضاد فكرى شهبانو با پادشاه اشاراتى مؤدبانه شده است. دكتر هوشنگ نهاوندى آخرين كتاب خود را «آخرين روزها» نام نهاده است و گوئى مشخصاً دكتر نهاوندى اين كتاب را در پاسخ به كتاب كهن ديارا و خاطرات شهبانو منتشر كرده است، زيرا در بسيارى از موارد، روايت هاى تاريخى نهاوندى با شهبانو در تضاد است.
حال از كوچكترين مسئله، بستن چشمان پادشاه پس از مرگ توسط يك پرستار مصرى (يا شهبانو فرح پهلوى) تا اين كه پادشاه را براى خروج از كشور نزديكانشان مجبور كردند (به گفته دكتر انصارى) و به گفته شهبانو، ايشان يعنى بانوى شاه با خروج از كشور مخالف بوده است.
دوستان مهربان، بهروز صوراسرافيل و مريم سيحون آخرين كتاب نهاوندى را به پارسى ترجمه كرده اند. اما پيش از اين كه نگاهى به آن بيندازيم و ناهمخوانى هاى خاطرات شهبانو با نهاوندى را مرور كنيم خوب است به مسئله خروج شاه بپردازيم.
شهبانو مى نويسد كه ايشان مخالف خروج از كشور بوده است، طرح اين مسئله يعنى اين كه همه اطرافيان پادشاه با خروج او مخالف بوده اند الا خود او، ناخودآگاه شهبانوى نازنين با تأكيد بر اين مسئله، هر چند به وجهه خود نمره مثبت داده اند، اما به پادشاه ستمديده ما نمره منفى داده اند.
نهاوندى در رابطه با خروج شاه مى نويسد:
«خودش نيز بسيار زود از اين كه كشور را ترك گفته بود پشيمان شد. شاه گفت ناگزير مى بايست مى رفتم. آمريكائى ها، انگليسى ها، فرانسوى ها و حتى كسانى از نزديكان من گمان مى كردند اگر من نباشم همه چيز درست مى شود و بالاخره وقتى كار به آخرهايش رسيد مى بايست دستور تيراندازى به روى جمعيت داده مى شد و شما مى دانيد كه من اين را نخواستم و افزود: يكى ديگر از اشتباهاتم اين بود كه به كسانى اعتماد كردم كه شايسته اش نبودند.» ص۳۷۵.
يكى از نزديكان پادشاه برايم واقعه تاريخى و بزرگى را شرح داده است. او گفت روزى كه شاه و شهبانو سرگرم بگوومگو بودند من نيز طى قرارى كه داشتم وارد محل شدم و شاهد ماجرا. پادشاه از من خواست تا تمام آنچه را كه شنيده ام در همانجا دفن كنم. اما پس از پيروزى انقلاب و گوش دادن به استراق سمع ها اين مسئله نيز در پرده باقى نماند.
شهبانو با فرياد از محمدرضاشاه مى خواهد كه هر چه زودتر ايران را ترك كنند. بانوى شاه مى گويد كه ايشان خواب ديده است كه مثل لوئى ۱۴سر آنها را قطع كرده اند، لذا بايد هر چه زودتر كشور را ترك كنند.
حتى چند ساعت پيش از ترك كشور، شهبانو براى بدرود گفتن به دوستان يك گود باى پارتى تدارك مى بيند. نهاوندى در اين باره مى نويسد:
«تاريخ رفتن تعيين شده بود و همه چيز آماده بود. شهبانو بر آن شد تا در شكارگاه خاندان سلطنتى با دوستان نزديكش گردهم آئى بدرود تشكيل دهد. آنجا دور از پايتخت و بنابراين آرام بود. هنگامى كه ابوالفتح آتاباى ميرآخور سلطنتى و رئيس شكارگاه كه قبلاً در خدمت سلسله قاجار و سپس رضاشاه نيز بود، از خواست شهبانو اگاه شد فرياد ناخشنودى برآورد كه اكنون هنگام ميهمانى نيست، چگونه امنيت شهبانو و دوستانش را تأمين كنيم. روستائيان آن پيرامون ممكن است بيايند و تظاهرات كنند. از شاه پرسيدند، گفت بگذاريد ميهمانى داده شود، گارد حفاظت آن را بر عهده مى گيرد. آن گروه تقريباً ۳۶ ساعت در شكارگاه سلطنتى بود.
پيرامون رويدادهاى مملكتى گفتگوئى نشد ولى ميهمانان وانمود كردند كه بختيار اوضاع را نظم خواهد داد و دست كم شهبانو خواهد توانست به زودى بازگردد. ص۳۳۳
-نزديكان و فاميل شهبانو در اكثر ارگان هاى دولتى نيز حضور داشتند به ويژه راديو و تلويزيون. نهاوندى از قول پادشاه در اين مورد نيز مى نويسد كه پادشاه خرسند نبوده است.
شاه به نهاوندى مى گويد:» با اين كه مسئولان سازمان هاى مختلف ما را آگاه كرده بودند كه مأموران كمونيست در پشت چهره مسئولان راديو و تلويزيون پنهان شده اند، هرگز با وجود دستورات من كارهائى كه بايد، براى روياروئى با آن وضع صورت نگرفت. شگفت انگيز نبود كه در تلويزيون فيلم هائى را نمايش مى دادند كه پادشاهى را مسخره مى كرد؟ ص۳۷۶.
نهاوندى در جاى جاى كتاب خود بر اين مسئله تأكيد دارد كه پادشاه بارها به او گفته بود كه هرگز به بختيار اعتماد نداشته است، هر چند شهبانو به وى اعتماد داشته است.
يكى از اعضاى خاندان پهلوى بارها و بارها به من گفته بود كه هرگاه شهبانو دوستانش را براى شام به كاخ دعوت مى كرد، پادشاه يا اصلاً حاضر نمى شد و يا اگر به زور سر ميز غذا مى نشست، پس از صرف شام فوراً جمع را ترك مى كرد. هوشنگ نهاوندى در ص ۳۴۶ مى نويسد:
«چند تن از دوستان شهبانو به آنجا آمدند (در صورتى كه شاه گفته بود هيچكس را نمى پذيرد) و او را ديدند. شاه تقريباً به آنها اعتنائى نمى كرد و در هنگامى كه آنان آنجا بودند، غذايش را تنها مى خورد.»
آنگونه كه نهاوندى مى نويسد، پادشاه در محاصره و سانسور شديد شهبانو قرار گرفته بود بگونه اى كه حتى نامه ها و روزنامه ها و غيره نيز به دست او نمى رسيد، به جز روزنامه چپ فرانسوى ليبراسيون.
«شاه گذشته از ساعاتى كه در دفتر خود مى گذراند هيچ كار رسمى و يا پرونده اى براى رسيدگى نداشت. روزنامه هاى جهانى را نمى خواند زيرا گويا به او نمى دادند و به گفته پروفسور صفويان فقط روزنامه دست چپى ليبراسيون را در اختيارش مى گذاشتند.» ص ۳۳۲.
نهاوندى مى نويسد كه حتى پس از خروج شاه از كشور نيز اين محدوديت براى پادشاه باقى بوده است به گونه اى كه روزى شاه از نهاوندى مى پرسد كه كجا رفتند دوستان ما و مدافعان حقوق بشر و چرا كسى چيزى نمى نويسد؟ نهاوندى مى گويد قربان من چند مقاله در نشريات اروپائى نوشته ام و آنها را برايتان روان كرده ام. پادشاه مى گويد كه به ما چيزى نرسيده است. آنگاه كه از شهبانو پرسش مى كند پيدا مى شود كه چيزهائى روى بخارى خاك مى خورد.
نكته بسيار جالب ديگرى كه با كتاب نهاوندى روشن مى شود تماس هاى پادشاه با ثريا در روزهاى آخر است. ولى افسوس كه هر دو از جهان رفته اند تا از حقيقت آگاه شوند.
شاه بانو ثريا بارها براى من از نامه هاى كوتاه و بلندى كه در هنگامه خروج شاه از ايران برايش نوشته بود سخن مى گفت و هميشه حيران اين مسئله بود كه چرا پادشاه خود كتباً به او پاسخى ننوشت و همواره توسط افراد پيام هائى شفائى دريافت مى كرده است. نهاوندى اين مسئله را روشن مى كند كه گويا نامه هاى اين دو عاشق و معشوق هرگز به هم نمى رسيده است:
«در همين زمان بود (دوران تبعيد) كه شاه رابطه نوشتارى با ثريا ملكه پيشين برقرار كرد، پيرامونيان مى گفتند ثريا تنها زنى بود كه او عاشقانه دوستش داشت و از روزى كه از هم جدا شدند فقط يكبار، ده سال پيش از آن، در پاريس يكديگر را ديده بودند. گويا نامه هم به همديگر ننوشته بودند. از اين پس هر دو نامه هائى را كه مى نوشتند به افراد مورد اعتماد خود مى دادند (به اطلاع من سه نفر) كه به ديگرى برساند. هرگز آنها را پست نمى كردند.» ص۳۴۷.
شاه بانو ثريا مى خواست در مراسم تشييع پادشاه در مصر نيز شركت كند اما نشد.
«هنگامى كه پرنسس ثريا از مرگ كسى كه بعدها به عنوان بزرگترين عشق زندگى اش ياد كرد آگاه شد بر آن شد كه در مراسم خاكسپارى حضور يابد. اردشير زاهدى با همه مهارتش كوشش كرد او را از اين تصميم بازدارد. به او گفت بايد قبول كند كه حضورش دشوارى هاى بزرگى از لحاظ خانوادگى و تبليغاتى پديد مى آورد.» ص۴۳۴.
فرانسوا ميتران رئيس جمهور فرانسه وصيت كرده بود كه معشوقه اش در كنار همسر رسمى اش به همراه دخترش در مراسم تشييع او شركت كند. بدون شك اگر نامه هاى شاه و ثريا به هم مى رسيدند، شاه نيز وصيت مى كرد تا نه اين كه معشوقه اش بلكه همسر رسمى سابق و عشق هميشگى اش نيز پيكر او را تشييع كند.
هر چند وصيت نامه رسمى محمدرضا شاه تاكنون منتشر نشده است و اين سئوالى است كه نهاوندى در كتاب خود مطرح مى كند و به راستى چرا شهبانو اين وصيت تاريخى را منتشر نمى كند. آيا چشم به راه بايد نشست تا يكبار ديگر رژيم ملايان تهران سندى را به عنوان وصيت نامه شاه منتشر كنند تا پس از آن ديگران در پس تكذيب آن تك دو بزنند.
اصلان افشار آخرين سخنان پادشاه را براى نهاوندى اين چنين روايت كرده است.
شاه گفت: «انقلاب ايران برخلاف آن چه كه پاره اى گفته يا نوشتند به دليل فقر نبود. ايرانيان مى توانستند وضع كشورشان و سطح زندگى خود را با پنجاه يا ده سال پيشش بسنجند. اغلب افراد مرفه تظاهرات مى كردند. شركت در آن انقلاب براى آنان حكم خودكشى را داشت. ولى آنها را مورد سوءاستفاده قرار داده بودند. من چشم به راه سرنوشت هستم، مرتب براى ايران و براى ملتم دعا مى كنم و مدام در انديشه رنج هاى آنانم.» اين آخرين گفته هاى شاه بود. www.awesta.net

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
خبرهاى ايران
احزاب
ورزش
داستان
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   • 
•   خواندنى ها   •   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   خبرهاى جهان   •   خبرهاى ايران   •   احزاب   •   ورزش   •   داستان   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •