جمهورى اسلامى براى مبارزه با بهائيان به ميراث هاى ملى هم رحم نمى كند
خانه ميرزابزرگ نورى ميرعماد ثانى خطاط دوره قاجار منهدم شد
روزنامه اعتماد كه در ايران منتشر مى شود گزارش داده است كه خانه ميرزابزرگ نورى خطاط بزرگ دوره ناصرى تخريب شده است. قبل از اين كه به اجمال به شرح اين موضوع بپردازيم لازم است اصل خبر را از گروه فرهنگى روزنامه اعتماد كه در ايران چاپ و منتشر شده است نقل كنيم. اين روزنامه مى نويسد:
در هياهوى بزرگ تهران در ابتداى خيابان ناصرخسرو جائى كه از قرن ها پيش شور زندگى در آن جارى است و تا اواسط عهد ناصرى خندق جنوب شرقى بازار بزرگ سلطانى و در كنارش بازار كنار خندق قرار داشت كوچه اى بن بست بنام خادم قرار دارد كه خاطره ارزشمندى از نياكان ما را در آن حفظ مى كرد. كوچه خادم تا همين چند روز پيش نام بامسمائى بود زيرا خادم ميراث فرهنگى اين مرز و بوم بود و خانه اى دويست ساله را با همه اى زيبائى ها و ظرافت هاى معمارى اسلامى ايرانى عهد صفوى وقاجار از نگاه آزمندانه بازسازان بازار پنهان مى داشت. اما امروز اين كوچه از نامى كه دارد شرمنده است چرا كه شاهد خاموش فاجعه اى ملى و فرهنگى بود و هيچ كارى از دستش برنيامده است. از بيل و كلنگ هاى آهنين دل حرمت آن خشت و گل را كه مجموعه اى بى نظير از معمارى و هنر و معنويت بود نگاه نداشتند و صلابت و شكوه معصومانه اش را به هيچ گرفتند و به آستانه ويرانى كاملش كشاندند. اين كه تا كى بايد شاهد اين صحنه هاى دلخراش در پايتخت عشق و هنر و عرفان باشيم معلوم نيست چرا كه هر روز برگى از شناسنامه فرهنگى ما كه هويت و موجوديت ملى و دينى ماست پاره پاره مى شود.
گزارشگر روزنامه اعتماد ادامه مى دهد كه:
اين بار شاهد تخريب خانه تاريخى ميرزا بزرگ نورى خطاط مشهور دوره فتحعليشاه هستيم. هنرمندى كه به خاطر مهارت بى نظيرش در خط به شيوه ميرعماد لقب بزرگ ميرزا بزرگ يعنى بزرگترين خطاط را كسب نمود و جهت تعليم شاهزادگان در حدود سال هاى ۱۲۲۲ و ۲۵هجرى قمرى از مازندران به دربار تهران احضار شد و علاوه بر آن به وزارت شاهزاده اماموردى ميرزا در حكومت لرستان منصوب گرديد. وى از دوستان نزديك ميرزاابوالقاسم قائم مقام فراهانى صدراعظم با كفايت محمدشاه قاجار و نويسنده صاحب سبك آن روزگار بود و نامه هاى بسيارى در مجموعه منشأت قائم مقام به خط ميرزابزرگ نورى منتشر شده است كه نشان دهنده دوستى صميمانه آنهاست. از جمله قائم مقام در مكتوبى از ميرزا بزرگ درخواست سرمشق براى خطاطى خود كرده است. دوستى ميرزا بزرگ با قائم مقام فراهانى باعث شد كه دشمن سرسخت قائم مقام يعنى حاجى ميرزا آغاسى صدراعظم بى لياقت بعدى، پس از قتل قائم مقام ميرزا بزرگ را هم از مشاغل دولتى بركنار كرده و آخر ايام آن هنرمند بزرگ به فقر و احتياج گذشت تا آن كه در سال ۱۲۵۵ هجرى قمرى در همين خانه اى كه تخريب مى شود وفات نمود و جسدش را بنا به وصيت خودش به كربلاى معلا برده و خاك سپردند.
در اين نوشته غرض ذكر شرح حيات ميرزابزرگ نورى نيست و بايد جزئيات زندگى اين هنرمند بزرگ را به مورخان ارجاع نمود. نكته مهم آن است كه سانسور درون مرزى اجازه نداده است كه نويسنده بگويد كه ميرزا بزرگ نورى پدر بهاءالله شارع دين بهائى است و بسيارى از اتفاقات و حوادث تاريخى ديانت بهائى از اين خانه آغاز شده است. بدون شك تخريب يك نماد معمارى و تاريخى در هيچ كجاى دنيا قابل توجيه نيست. كاش دست اندركاران رژيم مى دانستند كه تخريب چنين بنائى ضمن ارزش فرهنگى و ملى، براى بيش از نيم ميليون بهائى ايرنى ارزش و احترام تاريخى و روحانى خاص دارد و عملى است كه به هيچ دليل قابل دفاع نمى تواند باشد و خراب كردن آن الام سياسى و اجتماعى رژيم را درمان نمى كند. آنچه مسلم است فرهنگ دوستان، دل آزرده شده و قلب هموطنان بهائى را نيز مى شكند. اين هموطنان بهائى ميليون ها دوست و همكار و همسايه غير بهائى در ايران و خارج از ايران نيز دارند كه آنان نيز از اين عمل دلمرده و غمگين مى شوند و رژيم اسلامى را بيشتر از پيش به باد ملامت مى گيرند. تازه كار به اينجا هم پايان نمى پذيرد. تخريب خانه ميرزا بزرگ نورى به دل شكستن هموطنان بهائى ايرانى ختم نمى شود. ميليون ها بهائى غير ايرانى در پنج قاره عالم از اين كه يكى از اماكن تاريخى و روحانى اشان خراب شده فريادشان بلند مى شود. در روزنامه ها و راديوها و تلويزيون ها با نوشتن و سخنرانى و اعتراض از تريبون هاى بين المللى مظالم جمهورى اسلامى را به هر كوى و برزن مى برند كه البته چاره ديگرى هم نداشته و ندارند.
البته وجود بيمارى ملايان در خراب كردن اماكن مقدسه و تاريخى بهائيان تازگى ندارد و در زمان شاه فقيد، فلسفى واعظ معروف كه بعدها رسواى خاص و عام شد بر اماكن بهائى كلنگ ظلم فرود آورد و رژيم جمهورى اسلامى نيز براى آن كه از عمامه داران قبلى چون فلسفى عقب نماند از بدو انقلاب ضمن ضبط اماكن موقوفه بهائى به بهانه هاى پوچ آن دسته اماكنى را نيز كه براى بهائيان جنبه تاريخى و حتى تقدس داشت مثل خانه باب در شيراز با خاك يكسان نمود و چندى پيش نيز مقبره محمدعلى قدوس يكى از پيروان مشهور اوليه سيدعلى محمد باب نيز كه به دستور ملاهاى وقت بدنش را قطعه قطعه كرده بودند در شهر بابل به خرابه اى مبدل ساخت و روزنامه كيهان جمهورى اسلامى ارگان ملايان با زبان اوباش چاله ميدان قديم كه حاكى از رذالت و نفرت و فلاكت بود با حروف درشت خبر داد كه قدوس گور به گور شد. البته براى اهل بصر تحليل اين جمله به تنهائى عمق پر نفرت و بيمارگونه قلم زنان كيهان جمهورى اسلامى را برملا مى سازد.
و قبل از خواندن اين خبر از فساد نامه جمهورى اسلامى، داستان زندگى و چگونگى به قتل رساندن قدوس را به وسيله آخوندهاى وقت و تخريب خانه وى را به وسيله ملاهاى جمهورى اسلامى براى اولين بار از زبان يك بهائى آفريقائى از يك راديوى محلى شنيدم. بهائى آفريقائى از اين كه خانه قدوس يكى از پيروان اوليه ديانتش را خراب كرده بودند، غمگين و محزون بود و در پاسخ به پرسش هاى گوينده راديو كه نظرش را درباره كشور ايران از او پرسيد، مى گفت ايران را دوست دارد و آرزو مى كند كه روزى به ايران برود و بر خاك ايران كه زادگاه بهاءالله است بوسه زند. با شنيدن اين مصاحبه راديوئى ضمن متأثر شدن از خراب كردن مزار قدوس احساس غرور كردم كه چگونه يك ايرانى چون بهاءالله توانسته است بر ميليون ها پيروان خود از هر قوم و نژاد جهان آنچنان تأثيرى گذارد كه ايران را سرزمين مقدس دانسته و آرزو مى نمايند كه بر خاك ايران بوسه زنند. با خود انديشيدم كه انسان لزومى ندارد كه بهائى باشد و بهاءالله را دوست داشته باشد. چون اگر منصف باشيم و وطنمان را با تمام وجود دوست داشته باشيم و از اعتقادات خرافى و تعصباتى كه ملاها در اذهان ملت ايران پراكنده اند بپرهيزيم و تنها به عنوان يك ايرانى، به استناد كتاب «رگ تاگ» اثر محققانه دلارام مشهورى به كار كرد ملى بهائيان و تصويرى كه بهاءالله از ايران در ذهن پيروان خود آفريده است. بپردازيم خواهيم ديد كه هيچ طبقه و گروه و اقليتى در ايران به اندازه بهائيان قدم در راه احياى تفكر و انديشه مثبت در ايران برنداشته اند.
شك نيست كه از ديد كوته نظران هر كس كه حرف حساب بزند بابى و يا بهائى است. كه البته اين هم تازگى ندارد. تاريخ مشروطيت ايران سراسر حاكى از آن است كه هر كس سخن آزادى و احترام و پيشرفت ايران را بر زبان مى آورد يا بابى بود و يا بهائى تا جائى كه با اين شيوه، روشنفكرى چون على اكبر دهخدا را هم خانه نشين كردند و چه خوب است به جاى آن كه به شيوه تاريخى ملايان از طريق تفتيش عقايد گوينده حقيقت از آن طفره رويم با صفاى باطن و بدون غرض و تعصب به شناخت حقايق بپردازيم. من وقتى خبر خراب كردن خانه ميرزابزرگ نورى پدر بهاءالله را در روزنامه اعتماد خواندم قلبم فرو ريخت و از اين كه مشتى نادان اين چنين به حيثيت فرهنگى ايرانى آسيب مى رسانند افسرده شدم. با خود انديشيدم كه اين سياه پوست سفيد قلب آفريقائى كه هنوز در غم با خاك يكسان شدن آرامگاه قدوس به سر مى برد با شنيدن خبر عمل ناپسند سياه قلبان جمهورى اسلامى چه احساسى در دل خواهد پرورانيد. دلم مى خواست مى توانستم در مقابلش بنشينم و به او بگويم كه همه ايرانيان چنين نيستند و كار مشتى ملا و ملازده را نبايد به حساب ملت ايران گذاشت. فرهنگ ايرانى فرهنگ دوستى و محبت و احترام به عقايد ديگران است. در اين فرهنگ كعبه و خانقاه و كنيسا و كليسا و آتشكده و خانه باب و قدوس و ميرزابزرگ و هر مكان ديگرى كه از آن محبت جارى شود، قابل احترام و تكريم است تا جائى كه مسجد و ميخانه يكى است. چون به قول ايبسن شاعر آشوب گراى غرب خدا محبت است. اما متأسفانه در جمهورى اسلامى خدا لفظ بى مسمائى است كه آخوندها براى حفظ موجوديت خود آفريده اند.
نويسنده روزنامه اعتماد ضمن نفى عمل معماران رژيم علت تخريب خانه ميرزابزرگ نورى را بازسازى بازار اعلام كرده است البته نويسنده با ذكر آن كه اين محل داراى ارزش معنوى است به زبان بى زبانى آنچه را كه بايد بگويد گفته است و اين خود حكايت از آن دارد كه روشنفكران و صاحب قلمان با انصاف ايرانى هر جا كه لازم است از حقايق دفاع مى كنند ولى اين را هم نبايد از نظر دور داشت كه آخوندها چنان بعضى صاحبان قلم را با حربه تكفير خود ترسانده اند كه اكثر اربابان قلم كه در غرب هم ساكنند و مرتب هزاران ثواب و ناصواب نثار دولتمردان جمهورى اسلامى مى كنند نيز تا حد امكان سعى مى كنند كه سخنى از بهائيان به زبان و قلم نياورند مبادا كه بهائى قلمداد شوند و به عبارتى ناخواسته از آنان سلب شهامت شده است. در حالى كه اگر كسى بگويد كه بهائى نيست يعنى كه نيست و بهائيان نيز او را بهائى نمى شناسند چون در مرام آنان دين امرى است انتخابى و كسى با آن متولد نمى شود.
حالا از جنبه ارتباط خانه ميرزا بزرگ نورى به بهاءالله و بهائيان هم كه بگذريم اى كاش به قول مادربزرگ ها و پدربزرگ ها وقتى شعور معمارى و شهرسازى در بين معماران و شهرسازان تقسيم مى كردند ذره اى هم به معماران متأثر از جمهورى اسلامى مى رسيد. كسى منكر بى قوارگى تهران بزرگ نيست و در ميان اين بيقوارگى ها چند جلوه تاريخى هنرى از گذشته ها مى توانست دل مردم غمزده اش را شاد سازد. بايد پرسيد حال چه مى شد اگر اين بنا و بناهاى مشابه آن در قلب جنگل آسمان خراش هاى بادبادكى تهران محفوظ مى ماند. مگر معماران كشورهاى ديگر جهان حتماً بايد همه چيز را خراب كنند تا بناى تازه اى بسازند. البته معماران ايرانى را هم نمى توان كاملاً مسئول دانست چون همه مى دانيم كه اين دستورات از بالا مى رسد و منظور از بالا جائى جز بالاى منبر نيست. بى جهت نيست كه بهائيان منبر رفتن را حرام مى دانند و اگر همين دستور را سرمشق سياسى خود مى كرديم امروز جور جيره خواران زير منبر را نمى كشيديم.
مى گويند در روستائى چند نفر با كدخداى ده كه غلامحسين نامى بود سر مخالفت داشتند و در نتيجه روزى به خانه كدخدا غلامحسين ريختند. كدخدا و تنها پسرش را كشتند و خانه اش را هم با خاك يكسان كردند. زن داغديده كدخدا در مراسم عزادارى به سرش مى زد و مى گفت: اى بى انصاف ها كدخدا خلاف كرده بود او را كشتيد پسر كدخدا وقتى بزرگ مى شد شايد مثل كدخدا مى شد و خلافكار مى شد او را هم كشتيد آخر اى نامسلمانان، خانه كدخدا كه جز خشت و آجر چيزى نبود، آن چه خلافى كرده بود كه آن را خراب كرديد. حال بايد كسى از اين ملايان بپرسد باب و بهاءالله دين و مدنيت تازه آوردند آنها را زندانى كرديد كشتيد و تبعيد كرديد. پيروان آنان، چون قدوس را كه راه آنان را دنبال مى كردند شكنجه داديد و كشتيد. گورستان هاى بهائى را خراب كرديد و سنگ مزارها را به غارت برديد كه براى خودتان كاخ بسازيد آنهم قابل قبول. آخر اى بى انصاف ها خانه باب و آرامگاه قدوس و خانه ميرزا بزرگ نورى چه گناهى كرده بودند كه آنها را با خاك يكسان كرديد و تازه اسم اين فرهنگ كشى و بهائى زدائى را كه از اول انقلاب به كرات شاهد آن بوده ايم گذارده ايد بازسازى.
اى كاش مى دانستيد كه در تمام كشورهاى پيشرفته جهان دولت ها اماكن و ساختمان هائى را كه احتمالاً ارزش هنرى هم ندارند اما مى توانند منابع و ذخائرى براى يادگيرى نسل جوان باشند حراست مى كنند تا به نسل جوان خود تغييرات و تحولات تاريخى كشورشان را بياموزند.
حال اگر براى چند لحظه چشمان خود را ببنديم و به تصورات خود پر و بالى دهيم و فرض كنيم كه، كشور عزيزمان دچار طاعون ملاها نشده بود و به فرض كشورى داشتيم كه در آن دين و حكومت از يكديگر جدا بود و به شيوه دموكراسى اداره مى شد، در آن صورت: حاكمان با خرد خانه باب را نگهدارى مى كردند و معلمان مدارس كودكان و نوجوانان را به خانه باب مى بردند از زندگى باب براى آنها مى گفتند و مى نوشتند كه چگونه باب در سن بيست و پنج سالگى در مقابل ملاهاى زمانه قد علم كرد و مى گذاشتند كه بچه ها بدانند كه به قول دلارام مشهورى نويسنده كتاب «رگ تاك» جنبش بابى و بهائى يكى از بارزترين تظاهرات روحيه ايرانى در قرن نوزدهم بود و بابيه در عرض شش سال بزرگترين مبداء تحول فكرى در ايران شد تا جائى كه يكى از پيروان او بنام قرة العين در عهد قاجار كه ملاها در اوج قدرت بودند، نقاب و چادر از سر برداشت و اولين شهيد برابرى حقوق زن و مرد در ايران و جهان شد. به ياد داشته باشيم كه خانم شيرين عبادى برنده جايزه صلح نوبل كه حمايت ابرقدرت هاى جهانى را به دنبال دارد هنوز جرأت نمى كند كه بدون روسرى در فرودگاه مهرآباد از هواپيما پياده شود.
و نيز اگر مى گذاشتند كه بچه ها و نوجوانان و جوانان ما بدانند كه امثال قدوس و ديگر ياران او كه همرزم اعتقادى قرةالعين بود و جمهورى اسلامى مقبره اش را مخروبه ساخت به همراه عده قليلى با سپاهيان ناصرى در قلعه شيخ طبرسى مازندران در مقابل تعصبات ملايان زمان خود ايستادگى كردند و به حكايت مشروطه خواهان ضد بهائى و غير بهائى تخم آزاد انديشى را در ايران كاشتند و اى كاش خانه ميرزابزرگ نورى تبديل به موزه اى مى شد كه در آن هنر خطاطى ايران به نمايش گذارده مى شد و غرفه اى نيز به بهائيان اختصاص داده مى شد كه حوادث و وقايع تاريخى مربوط به اعتقاداتشان را در آن به نمايش مى گذاردند و راه براى هر قوم و قبيله اى باز بود كه بيايند به آداب و رسوم و خويش بپردازند و سرود وحدت بنوازند و ياد كورش بزرگ را زنده كنند. البته از خيال آزاديخواهى تا حس و درك و به كارگيرى آن و نيل به واقعيت فاصله اى است كه كسى طول آن را نمى داند. سخن در اين زمينه بسيار است و بايد اميدوار بود كه شايد اهل كلام و قلم منصفانه و نه به مخالفت و يا جانبدارى محض بلكه به نقد تاريخ و اعتقادات بزرگترين اقليت مذهبى ايران بپردازند و براى حفظ آثار ملى و احترام به عقايد همه اقليت هاى ايران بى محابا قلم زنند. زمامداران جمهورى اسلامى نيز بهتر است بدانند كه سنگ آسياب قدرت هميشه به نفع آنان نمى چرخد و براساس معادله دلارام مشهورى جامعه شناس و محقق اقليت شناس ملاها، در هر صورت بازنده اند. مشهورى در اثر محققانه «رگ تاك» مى نويسد:
«در كتاب هاى بهائى، به طور مكرر آينده درخشانى براى ايران پيش بينى شده است. با اين وصف پرسيدنى است، آيا كوشش حكومت اسلامى در به نيستى كشاندن ايران بدان سبب است كه مى خواهند از تحقق پيش بينى بهائيان جلوگيرى كنند؟
از دو حال خارج نيست. يا ايران در ادامه روند اضمحلال كه پس از انقلاب اسلامى در پيش گرفته به سوى نيستى پيش خواهد رفت و اين دست كم يك حسن دارد كه خطا بودن پيش بينى بهائيان را ثابت مى كند و يا آن كه واقعاً آينده اى درخشان در انتظار ايران خواهد بود و اين دليل بر غيبگوئى بهاءالله شمرده خواهد شد و بهائيان اين را معجزه او قرار خواهند داد.