Nimrooz
Vol. 16, No. 793, July 17, 2004
سال شانزدهم - شماره ۷۹۳ - شنبه ۲۷ تير ۱۳۸۳
عسگر آهنين
مكثى بر خاطرات ابتهاج:
كشمكش برجستگى و ميانمايگى!
002964.jpg
آهنين
در «نيمروز» شماره ۷۸۹ (۱۸ ژوئن ۲۰۰۴)، مطلبى داشتم با عنوان «همسايه خوشرو»، كه در آنجا نوشته بودم: اصلاحات ارضى كه در گوهر مترقى بود و در اجراء فاجعه بار!
دوست نازنينى، دو جلد كتاب «خاطرات ابوالحسن ابتهاج» را به امانت در اختيارم گذاشت.
كتاب را كه خواندم، ابتدا دچار يأس شدم و به ياد جمله اى از «اُسكار وايلد» - نويسنده انگليسى- افتادم: «هر موفقيتى يك دشمن پديد مى آورد، براى آن كه محبوب باشى، بايد ميانمايه باشى!»
بارى، بدا به حال كسى، كه همواره نشان دهد و ثابت كند كه از رئيس خود با هوشتر است. چنين زير دستى براى هيچ رئيسى البته قابل تحمل نيست، همچنان كه «ابتهاج» نيز سرانجام براى «شاه» قابل تحمل نبود و با رضايت «على امينى» - نخست وزير وقت- به زندان افتاد!
او برنامه ريز و طراح عمران خوزستان بود و در حالى كه در زندان به سر مى برد شاه داشت سد دز و صنعت نيشكر و غيره را افتتاح مى فرمود! به راستى كه كشور ما، «كشور نخبه كُشان» است! صدراعظم ها و نخست وزيران و پايوران در كشور ما همواره از شاهان و پادشاهان پيشرفته تر بوده اند و در نتيجه به سرنوشت همان كارمندانى دچار شدند كه با هوش تر از رؤسا بودند: اميركبير، فراهانى، مصدق، تيمورتاش، داور، و... .
گاهى دوستى مى پرسد: چرا بايد به گذشته پرداخت؟
مى گويم: نه براى خراب كردن كسى و نه براى ارضاى حس انتقام جوئى خود، بلكه براى حفظ حافظه تاريخى ملتى، كه اگر آن را از دست بدهد و از گذشته نياموزد و از دستكارى در اين حافظه جلوگيرى نكند، محكوم به تكرار گذشته اش در آينده است و مشروطه اش، پس از چندين دهه، قربانى ديالكتيك خود، مشروعه، ميشود!
مى دانم، كه علوم انسانى، به دقت علوم رياضى نيست، اما همانگونه كه «فريد ريش شورلِمِر» - از نويسندگان و روشنفكران ناراضى آلمانى- در آلمان شرقى سابق- گفته است: «يادآورى نمى تواند، آنچه را كه شده است، نشده كند، اما از احتمال تكرار آن مى كاهد.»
توقع ما نيز از يادآورى هايمان، همين است كه از احتمال تكرار گذشته- به قول سانتايانا، فيلسوف آمريكائى- بكاهيم!
«خاطرات ابتهاج»، برخلاف كتاب خاطرات ديگران، براى من بسيار آموزنده بود، نه «پاسخ به تاريخ» بود، كه به هيچ پرسشى، پاسخى نداده بود و نه خاطرات بانو «فرح ديبا» كه واكنشى بود در مقابل كتاب بانو «فريده ديبا» به نام «دخترم فرح» و به قول يك بانوى انگليسى فقط «وايت- واشينگ» بود و به قول خودمان «پاكشوئى» يا «سپيدشوئى» گذشته! «فردريش نيچه» - فيلسوف آلمانى مى گويد: - «عقايد ما همان پوست ما هستند، كه دوست داريم در آن ديده شويم!»
«خاطرات ابتهاج» تنها براى من آموزنده نبود، آقاى «دكتر عباس ميلانى»، نويسنده كتاب پر سر و صداى «معماى هويدا» نيز از اين تأثيرپذيرى بركنار نماند.
وى چندى پيش مصاحبه اى با «راديو آلمان» داشته است كه در «نيمروز» نيز چاپ شد. گويا او طرح چاپ كتابى را در دست دارد بنام «يك نفر و دويست نفر». آن كتاب بر دو محور تنظيم خواهد شد. وى در آن مصاحبه گفته است: «ملاك موفقيت يك سياستمدار انجام يكسرى اصلاحات يك شبه در تاريخ نيست. ملاك موفقيت يك سياستمدار اين است كه آيا مى تواند تغييراتى انجام بدهد كه ماندگارى دارد؟»
«... نكته دوم اين است كه كافى نيست يك نفر صلاح مملكت را بخواهد و كار را انجام بدهد، مهم آن است كه در آن مملكت قانون وجود داشته باشد.»
وى در همان مصاحبه، اشاره اى هم به انتقادات ابتهاج در مورد اصلاحات ارضى شاه دارد، كه اين چگونگى را تأييد مى كند، باشد، كه در كار خود موفق شوند!
ابتهاج در زمانه اى مسأله «برنامه ريزى» و «نقشه كشى» و «عمران و آبادانى طبق برنامه» را مطرح كرد، كه بساز و بنداز و پدرسوختگى و ظاهرسازى در اوج بوده است و از جمله در دوران وزارت ماليه و نخست وزيرى «عبدالحسين هژير» .
ابتهاج در مورد او مى نويسد: «هژير به نظر من آدم كاملاً درستى بود... او كاملاً مطيع شاه بود و در تغيير قانون اساسى و استرداد املاك سلطنتى به دربار نقش عمده اى داشت» و بلافاصله مى افزايد: «او همانطور كه تحت تأثير صاحبان نفوذ قرار مى گرفت، در مقابل خارجى ها نيز ضعيف بود... » در خرداد ۱۳۲۷ «عبدالحسين هژير» مأمور تشكيل كابينه گرديد.
براى آن كه بدانيم در چه زمانه اى «ابوالحسن ابتهاج» معتقد بود كه «در آمار و ارقام، بشر جايز الخطاست، نداريم»، ناچار به «نامه هاى صادق هدايت» به «حسن شهيد نورائى» كه به كوشش «ناصر پاكدامن» در پاريس به چاپ رسيد، نگاهى، مى اندازيم.
صادق هدايت در نامه ۴۱ به حسن شهيد نورائى، از جمله، مى نويسد: «از همان اول مى دانستم كه آخوند و دربار و هژير و قوام و هر قرمساق كه بيايد يا برود دست به يكى هستند و فقط گوششان به گرامافون و «صداى استاد» است. ظاهراً سر مردم را شيره مى مالند و به خيال خودشان رول اجتماعى و سياسى بازى مى كنند و ليكن بايد به نتيجه نگاه كرد، ما كه تا حالا هر چه ديديم نتيجه همه گُه كارى ها به نفع انگليس تمام شده.
امسال ديگر مته به كون خشخاش گذاشته اند. آقاى هژير اعلاميه اى صادر كرده كه دست آن مرتيكه آخوند كاشى را از پشت بسته. براى استعمال مشروبات حد مى زنند (در شهرهاى زيارتى). هر كس هم كه روزه بخورد جريمه و حبس است. تمام كافه ها و رستوران ها را هم بسته اند. اين هم از ترقيات روزافزون ما.»
بارى، در چنين جوى كه در آن، به قول هدايت بايد گفت: گلى به گوشه چادرنماز آقايان، «ابتهاج» عنصر مطلوبى نبود، چرا كه از «لوطى خور» شدن بسيارى از طرح ها جلوگيرى مى كرد. هر چند كه امروزه همه چيز «ملاخور» مى شود.
به راستى كه ملت خوش سرنوشتى هستيم: زمانى درآمدهاى ملى مان «لوطى خور» مى شد حالا همان درآمدها «ملاخور» مى شود و لابد: هُنر نزد ايرانيان است و بس! (قابل توجه پان ايرانيست ها!)

روزنامه نگاران
يكى از دلخورى هاى عمده ابتهاج، از روزنامه نگاران بود و به حق! در تركيب هيأت تحريريه روزنامه خارجى كه نگاه مى كنى، مى بينى كه هر كسى در تخصص خود مى نويسد:
تحصيلكرده رشته اقتصاد، در رابطه با مسائل اقتصادى، تحصيلكرده رشته سياست در رابطه با سياست، تحصيلكرده رشته فلسفه در رابطه با مسائل فلسفى، و... ... روزنامه نگارى و روزنامه نگاران ايرانى را كه مى بينى، به اين نتيجه مى رسى كه همگان همه چيز دانند و نتيجه اش اين كه هيچ چيز ندانند! و هم اكنون نيز، بى آن كه «تئولوگ» باشند مقاله درباره «اسلام و دمكراسى» مى نويسند.

دو نوع الاغ
اما مطالعه اين كتاب خالى از تفريح هم نيست، اگر چه به قول دوست شاعرم اسماعيل خوئى، گريه خند!
ابتهاج در صفحه ۶۲ و ۶۳ جريان «خودكشى داور» را مى آورد و يادآور مى شود كه او «آخرين نفر از سه نفرى بود كه رضاشاه را در رسيدن به قدرت و سلطنت كمك كردند. نصرت الدوله و تيمورتاش هر دو، قبل از خودكشى داور از بين رفته بودند» و خود ابتهاج قربانى فرزند او مى شود و روانه زندان!
بارى ابتهاج مى نويسد: «در اولين جلسه دو سه روز بعد از خودكشى داور كه در دفتر «بدر» معاون داور كه پس از مرگ او به كفالت وزارتخانه ماليه منصوب شده بود، تشكيل شد، بدر در حضور عده اى كه معمولاً در زمان حيات داور براى شور در مسائل دعوت مى شديم گفت: دو نوع الاغ وجود دارد. يك الاغى هست كه خيلى خر است، بار خودش را مى برد و هر قدر هم كه روى دوشش بار بگذارند باز هم مى برد. الاغ هائى هم هستند كه زرنگند. اين الاغ زرنگه بار را كه روى دوشش مى گذارند شروع به غلت زدن مى كند و آنقدر غلت مى زند كه خركچى مجبور مى شود بار او را بردارد و بر دوش آن الاغى كه خر است، بگذارد.»

تراژدى و كمدى
مى گويند: «در پس هر كمدى موفقى، يك تراژدى وجود دارد.» با خواندن اين كتاب، دچار زهر-خندى مى شوم و از خود مى پرسم: چرا پيامبران را در خانه خود، قُربى نيست؟
ياد لطيفه اى از «ساعد» مى افتم در صفحه ۱۴۹ و ۱۵۰ از خاطرات ابتهاج. او مى نويسد:
«يكى از لطيفه هاى شيرينى كه براى من نقل كرد درباره خانمش بود. مى گفت كه اولين پست نسبتاً مهمى كه در وزارت خارجه به آن رسيدم نايب كنسولى بود. با خوشحالى اين خبر را به خانمم دادم. اما او گفت خاك بر سرت، فلانى كنسول است و تو نايب كنسول، چندى گذشت و من به مقام كنسولى رسيدم و زنم بعد از شنيدن اين خبر باز گفت: خاك بر سرت، فلانى مستشار است و تو هنوز كنسولى. به مستشارى و رايزنى كه رسيدم و خبرش را به او دادم باز گفت: خاك بر سرت كه فلانى وزير مختار است و تو مستشار. وزير مختار و سفير هم كه شدم باز اين سرزنش تكرار مى شد تا از گردش روزگار به نخست وزيرى رسيدم. اين بار خانم گفت: خاك بر سر مملكتى كه تو نخست وزيرش باشى!»
به نظر من حق با آن خانم بود! اما ياد جوكى از «هاينريش هاينه» شاعر معروف آلمانى افتادم كه گفت: «حاضرم وصيت كنم كه همه دارائى ام نصيب كسى بشود كه حاضر باشد پس از مرگم با زنم ازدواج كند!» و چون از او پرسيدند: چرا؟ گفت: «بالاخره يك نفر در اين دنيا مى فهمد كه من از دست او چه كشيده ام!»
اما، ابتهاج در بخشى از كتابش، از همسرش «آذر ابتهاج» مى نويسد: زنى كه در اوج گرفتاريهايش شجاعانه زمين و آسمان را به هم درآويخته است، تا موجبات خلاصى او را فراهم كند. در اين زمانه نمونه هاى آن، اندكند، پس درود بر آذر خانم و، والسلام!

صفحه اول
خبرهاى ايران
طنز
اخبار تظاهرات
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
ورزش
شعر و داستان
خاطرات
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com