Nimrooz
Vol. 16, No. 793, July 17, 2004
سال شانزدهم - شماره ۷۹۳ - شنبه ۲۷ تير ۱۳۸۳
محسن كردى
درد چماق بر سر
گذشته، گذشته است، اما درد همواره تازه است
003069.jpg
كردى
۱۸ تير امسال همانطور كه انتظار ميرفت، بى هيچ اتفاق مهمى گذشت. وقتى ميگوييم بى هيچ اتفاق مهمى، شايد در دل بگوييم اتفاق مهم مثلا كدام است؟ حضور چندين هزار از مردم در خيابانها؟ درگيرى آنها با نيروهاى سركوب؟ يا اتفاق مهم همانا سرنگونى رژيم ميبايد ميبود؟
اين صحنه را درست بخاطر ندارم كه در چه مرحله از روند انقلاب فرانسه رخ داد، از خاطر و از كتابى كه در مورد زندگينامه ناپلئون بود نقل ميكنم. شايد دست تقدير يا شانس بود كه اين افسر گمنام توپخانه (ناپلئون) را درست در زمان مناسب در مكان مناسب جاى داد كه سران آن روز انقلاب فرانسه از او بخواهند كه براى سركوبى گرسنگان و معترضين آنچه ميتواند بكند و انقلاب را نجات دهد. و اين سرهنگ استراتژيست و برنامه ريز توپخانه با يك نگاه مختصر به ميدانگاه، محل استقرار توپهايش را يافت و از همان دم دانست كه نبرد ظرف چه مدت و با چه تعداد كشته و مجروح بنفع او تمام خواهد شد. ظرف اندك مدتى و با مختصر شليك توپهايش مقاومت معترضين درهم شكسته شد و انقلاب «نجات» يافت. هم او بعدها هرگاه كه صحبت از آن روز به ميان ميآمد، بلاهت و ناتوانى آن مقاومت كنندگان پابرهنه را در مقابل نيروهاى ارتش به ريشخند ميگرفت و مى گفت اگر در خدمت آنطرفى ها بود ميتوانست كارى كند كه آنها پيروز شوند.
در سحرگاه ۲۸ مرداد نيز كسى تصور نميكرد كه در اين روز دولت ظرف چند ساعت آينده سقوط خواهد كرد. نظير دسته هائى كه از صبح آنروز از طرف بازار و يكى دوجاى ديگر بسيج شده بودند، قبلا نيز در روزهاى گذشته با نيرويى بيشتر بسيج شده و براحتى و با يك درگيرى مختصر خيابانى تار و مار شده بودند. آنروز هم يكى از همان روزها بود. هواداران دولت و اعضاى حزب توده كه هركدام به دلايل خاص خود تنها نظاره گر صحنه بودند، نيك ميدانستند كه چنانچه فرمان از بزرگانشان برسد ظرف نيم ساعت بساط شورشيان را جمع خواهند كرد. همانگونه كه بارها قبل از آن مخالفان شان را از ميدان بدركرده بودند. صرف اينكه سيا و ارتش و غيره دست به دست هم داده بودند الزاما سرنگونى دولت را نميتوانست بدنبال آورد. تمامى حركت ۲۸ مرداد شايد يك دستگرمى براى مصارف بعدى بود اما تو گويى همه چيز فراهم شده بود كه اين دستگرمى تبديل به اصل ماجرا شود اگر نه حتا خود دست اندركاران از جمله سپهبد زاهدى يا خود اعضاى سيا در ايران بهيچ روى انتظار چنين پيروزى زود رسى را نداشتند. آنگونه كه از تاريخ معاصر بر مى آيد، آنها قصد داشتند بطرف اصفهان و جنوب كشور گريخته و دست به بسيج نيرو در ميان ايلها و ارتش و غيره بزنند.
۱۸ تير سال ۷۸ نيز مانند ۲۸ مرداد، يكى از همانروزهايى بود كه كسى براى رخ دادنش از قبل نقشه بخصوصى نريخته يا انتظار موفقيتى در آن حد را از آن نداشته است. ۱۸ تير بدنبال نصب يكى دو اعلاميه بر ديوارهاى دانشكده اى در تهران بوجود آمد. نظير آن اعلاميه قبلا هم بود و شورشى در پى نياورد. همانگونه كه نظير آن مقاله معروف در سال ۵۶ بر عليه خمينى در روزنامه اطلاعات نيز بارها چاپ شده بود و توجهى بر نيانگيخته بود. رژيم با ۱۸ تير همانگونه از موضع اعتماد بنفس برخورد كرد كه سال ۴۲ اسدلله علم با بلواى خمينى. هردو مورد به پيروزى سركوبگران انجاميد. در مقام مقايسه ميشود گفت كه ۱۸ تير براى جمهورى اسلامى بمراتب گرانتر تمام شد تا خرداد ۴۲ براى رژيم پيشين. در خرداد ۴۲ مردم ايران حمايتى از آخوندها بعمل نمى آوردند و به ديده تحقير به آنها مى نگريستند. كسانى كه دور خمينى جمع شده بودند بخش ناچيزى از قشريون جامعه بودند، نيز ارتش ايران يكپارچه بود و تزلزلى در سركوب نشان نداد. اما در ۱۸ تير مردم هم از آخوند و رژيمش نفرت داشتند و هم از دانشجويان حمايت ميكردند و هم قبل و بعد از ۱۸ تير سپاه پاسداران براى سركوب دچار تزلزل بود. اينها همه امتيازاتى بود كه بدست بيكفايت ۲ خردادى ها از ميان رفت. «افسر توپخانه» و «قزاق» ى هم نبود كه تاجى را كه بر زمين افتاده بود، از زمين برداشته و به سر خود نهد.
اينها همه نشان ميدهد كه اتفاق مهم، براى رخ دادن الزاما نيازى به زمان و مكان و وقت بخصوصى ندارد. ممكن است كه هر زمان، همه چيز زمان و مكان مناسب را بوجود آورد. در بهمن ۵۷ در پادگان نيروى هوايى، يك درگيرى مختصر بين هنر آموز نيروى هوايى و يك درجه دار متعصب گارد شاهنشاهى بر سر خمينى كه ورودش را تلويزيون نشان ميداد در گرفت. نظيرش شايد بارها در كشور رخ داده بوده. اما اين بار، در پيامد اين درگيرى، روز بعد يك شورش بزرگ بوقوع پيوست و آتش يك انقلاب روشن شد. شايد اگر آن درجه دار بجاى درگير شدن، موضوع را زير سبيلى در ميكرد و از سالن نمايش تلويزيون براى آتش زدن سيگارى بيرون ميرفت امروز انقلابى هم رخ نداده بود. شايد اگر آن شب كسى بود كه ميتوانست اين انفجار زنجيره اى را حدس بزند ميتوانست جلوى انقلاب را بگيرد. درست مثل فيلمهاى تخيلى، كسى از زمان آينده به گذشته و به سالنى كه ذكرش مى رفت و آن درجه دار را به دود كردن يك سيگار دعوت ميكرد. كسانى كه از نزديك شاهد اين ماجرا نبودند، همواره تأكيد دارند كه ابرقدرتها اين انقلاب را بوجود آوردند. آرى، بى بى سى تحريك كرد و ديگران آتش بيارى نيز كردند. اما آتش بيارى يك چيز است و شروع يك عمليات خود جوش سرنگونى توسط مردم امرى ديگر است. هيچ كس دستور دعوا نداد، هيچ كس فرمان نداد كه برويد درب اسلحه خانه را باز كنيد... همه از سر احساسات بجوش آمده بود. همه اش از شانس آخوند مفت خور بود. آرى... . شانس!! نه نقشه اى در كار بود و نه سيا و اينتليجنت سرويسى. ابر و باد و مه و خورشيد دست به دست هم دادند تا چپ ضد خدا و پيامبر و تروريست، و مصدقى اى كه دماغش آنقدر بالا بود كه... خدا را ميساييد، همه و همه زير يوغ خمينى جمع شوند و... باز همه چيز دست به دست هم داد تا درست در آن شب، آن درجه دار تعصبش در آن سالن گل كند و جرقه انقلاب را بزند. آيا نبايد اين شانس را گه گرفت؟ اگر گه شانسى نبود پس چه بود!؟
بهر روى اتفاقى است كه رخ داده است، و بايد جبرانش كنيم. شانس و بدشانسى كه خود ما در وقوعش شريك بوديم. ما بدست خود، خود را نابود كرديم تا آخوند كيفور شود و اقوام و فاميلش را بر ثروتها و مقدرات مردم كشور ما غالب كند. آنها امروز هواپيماى اختصاصى سوار ميشوند و در بهترين هتلهاى خارج از كشور اقامت ميكنند و لذت ميبرند. كار به آنجا ميرسد كه براى دوچرخه سوارى فائزه به به و چه چه ميكنيم و نشانه پيشرفتش بر ميشماريم. آنها اين مواهب را نه بر اثر لياقت و توان كه بر اثر بى حقوق كردن ديگران بدست آورده اند و همين خون مرا ميخورد. اين اروپا و آمريكا پراز مردم ثروتمند است. و من همواره از ديدن پيشرفت مردمان و بخصوص هموطنانم خوشحال بوده ام. از اينكه ميبينم هم ميهنانم با پشتكار به جايى ميرسند احساس خوبى بمن دست ميدهد، آنقدر كه هرگاه حرفش پيش بيايد در موردش مينويسم. يكيش همان مقاله با عنوان «ديدار از مرفهين بى درد» بود كه از ايرانيان مقيم آمريكا نوشتم و موفقيتهاى شان را با شادمانى ستودم.
اما... چشم ندارم آخوند را ببينم كه خود يا خانواده اش از مواهبى برخوردار باشند. اينها به قيمت زير پا گذاشتن انسانيت، مردم را زير اجبار حجاب گذاشتن، اسيد پاشيدن و سنگسار و بى حقوقى مردمان و هزار كوفت و زهر مار ديگر ثروت اندوخته اند. وقتى قيافه كريه اعوان و انصارشان را با ته ريشهاى كثيف شان در هتلها و مكان هاى گران در اروپا ميبينم از خشم به خود ميپيچم و دلم ميخواهد خرخره شان را بجوم. دلم ميخواهد صورت كريه نتراشيده شان را لجن مال كنم و افسار الاغى كه با آن بزرگ شده بودند را بجاى فرمان اتوموبيل گران قيمت بدست شان بدهم. لياقت شان بيش از آن نيست. كسى كه عمرى را با الاغ سوارى به اين ده و آن ده گذرانده و روزى اش را از گريه و زارى مردمان كسب كرده و فرزندانش را با چنين نانى پرورده، خود و خانواده اش آدمهاى كوچك و حقيرى بيش بار نمى آيند. قرار گرفتن اينگونه افراد سخيف در راس يك كشور نتيجه اش ميشود اين شلم شوربايى كه ملاحظه ميكنيم. شعور ندارند كه بفهمند بد و خوب دنيا چيست، اما ميتوانند مانند حيوان بو بكشند كه چگونه ميتوانند عمر زالويى شان را چند صباحى بيشتر ادامه بدهند و از خون ما مردم بمكند.
اگر آنها اين مواهب را از دسترنج خود و نه چاپيدن و كشتار مردمان و گرفتن آزاديهاى شان، بدست مى آوردند، نه تنها كسى معترض شان نميشد بلكه آفرينى هم نثارشان ميگرديد. آنها آنچه دارند (كه بسيار كثيفش را هم دارند) از ميانه خونابه هاى جارى از زخم و كشتار جوانان ايران و از ميان خرابى هاى جنگ و دود آتش باريدن بر سر مردمان دارند.
***
نميدانم قبلا از فيلمهاى بلندى كه گاه بارها تماشاى شان ميكنم نوشته ام يا خير. از همين هاليوود با همه اشكالاتى كه ميشود به كارش وارد آورد، در عين حال بسيار هم ميتوان درس زندگى گرفت. برخى فيلمها را بارها تماشا كرده ام و هربار لذت زيادى برده ام يا حرفهاى آموزنده اش را بيشتر در مغزم نشانده ام. از بهترين اين فيلمها، كارتون هايش است. در فيلم كارتونى «شير شاه» از كمپانى والت ديسنى، نكته آموزنده خوبى براى ما ايرانيانى نهفته است كه احساس ميكنيم كه حقى در زندگى از ما دريغ شده است. در اين فيلم، عموى بچه شير، با دوز و كلك او را از تخت شاهى دور ميكند و بچه شير در مقابل، با دوستانى كه با آنها شاد است در مكانى خوش آب و هوا و بهشتى به بيخيالى روزگار ميگذراند. او حتا هنگامى كه بزرگ و عقل رس شده خود را به بيخيالى ميزند و به ظاهر خوش گذرانى ميكند. اما ته دلش همواره دردى آزارش ميدهد، درد حقى كه بناحق از او دريغ شده بود.
در اين رابطه ميمون درس خوبى به شير ميدهد. وقتى كه بين ميمون و شير بحث حق و ناحق در ميگيرد، شير براى توجيه بى حركتى و ترس و تنبلى اش بهانه مى آورد كه؛ «گذشته، گذشته است و كارى در باره اش نميتوان كرد و بايد پشت سرش گذاشت». در پايان اين جمله بود كه ضربه چوبدست ميمون پير بر فرقش مينشيند. شير سرش را ميگيرد و با آه و ناله ميپرسد كه اين ديگر براى چه بود!؟ ميمون پير ميگويد چه اهميت دارد كه براى چه بود؟ «گذشته، گذشته است». شير ناله كنان در پاسخ ميگويد بله درست است، «گذشته، گذشته است... اما هنوز درد ميكند!! «و ميمون متفكرانه تكرار ميكند كه؛ بله... هنوز درد ميكند. و خطاب به شير ميپرسد حال چه ميخواهى با اين درد بكنى؟ از آن فرار كنى يا از گذشته بياموزى... (و دوباره ضربت چوبدست را فرود مى آورد). اما اين بار شير جاخالى ميدهد و ميمون پير با خوشحالى فرياد ميزند كه؛ هان... حالا فهميدى!
اينكه آخر كار چه ميشود را ويديويش را بگيريد و تماشا كنيد، اما آنچه كه براى هر ايرانى اى مهم است اين است كه بتواند درد چوب دستى را كه آخوند ۲۵ سال است به فرقش فرود آورده بفهمد و خودش را مشغول نكند و پشتش را به آنچه كه آزارش ميدهد نگرداند. گاه براى رسيدن به حق، حق است كه زندگى آسوده اى را هم به خطر انداخت. هر زندگى آسوده اى ارزش گذران را ندارد. هرگاه مردم ايران اين نكات را گرفتند، ۱۸ تيرها ميتواند روز سرنگونى رژيم باشد.

صفحه اول
خبرهاى ايران
طنز
اخبار تظاهرات
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
ورزش
شعر و داستان
خاطرات
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com