Nimrooz
Vol. 16, No. 792, July 9, 2004
سال شانزدهم - شماره ۷۹۲ - جمعه ۱۹ تير ۱۳۸۳
داريوش همايون
زوال گفتمان وسراشيب نسل انقلاب

گفتمان نسل اول جامعه نوين ايران گسست دورانسازى از گذشته هزاره اى بود

نارنجك جنگ گفتمان نسل دوم را تكه تكه كرد

بخش پيروزمند نسل سوم در واپسنگرى و مرگ انديشى و سترونى خود شكست گفتمان نسل جنبش مشروطه را كامل كرد

نسل انقلاب بر رويهم رأى به بركنارى خود داده است

اكنون دهها ميليون ايرانى زمين سياست را بر بازماندگان دوره اى كه نمى تواند سرش را از گريبان خود بردارد تنگ مى كنند

طرح مدرن كردن ايران را مى بايد از سر گرفت با دستى كه نيرومند تر شده است و چشمى كه بلند تر مى بيند
003516.jpg
homayoun
جامعه پويا با سرعت دگرگشت هايش شناخته مى شود، چه در زمينه هاى مادى و چه در گفتمانها. گفتمان discourse در اينجا به معنى مجموعه ايده هاى مسلط بر بحث سياسى آمده است و نيازى به تأكيد بر اهميت آن در شكل دادن به فرهنگ و سياست يك جامعه نيست. ايران كه تا دهه هاى پايانى سده نوزدهم جامعه اى ايستا بود از آن زمان در برخوردهاى روزافزونش با اروپا اندك اندك آغاز كرد از ركود سده ها بدر آيد. از آن دهه ها تا امروز چهار گفتمان را مى توان باز شناخت كه كمابيش با چهار نسل ايرانيان صد و اند ساله گذشته مطابق است، اگر دوران هر نسل را بيست و پنج تا سى سال بگيريم. (نسل چهارم در كار يافتن گفتمان متفاوت خويش است.) نياز به گفتن ندارد كه زندگى فعال افراد معمولا بيش از دوران يك نسل را مى پوشاند و در هر دوران، زندگى افرادى از دو يا سه نسل بر هم مى افتد.
نسل اول نسل جنبش مشروطه خواهى بود و گفتمان آن را يك تاريخنگار آن جنبش در «انديشه آزادى و ترقى» خلاصه كرده است. نسل جنبش مشروطه به جامعه ايرانى بويه پيشرفت را از روى نمونه اروپائى داد كه ديگر با همه افت و خيزها هرگز رهايش نكرد: ساختن يك دولت مدرن با نهادها و روابط قانونى؛ بهم بستن تكه پاره هاى ميهن و برانگيختن سربلندى ملى؛ آزاد شدن از استبداد سلطنتى، آشفتگى خانخانى و ارتجاع آخوندى؛ گسستن زنجير سنتها از دست و پاى زنان؛ رهانيدن توده ها از شرايط زندگى قرون وسطائى؛ پيوستن به كاروان علم و معرفت امروزى. گفتمان آن نسل اول با آنكه در رعايت مذهب و جايگاه آن در سياست و جامعه دنباله گذشته هزاره اى مى بود آشكارا با نسلهاى پيشين تفاوت داشت؛ گسست نمايانى با ابعاد تاريخى و دورانساز بود و جامعه را چنان از پايه هايش تكان داد كه ديگر برگشت پذير نبود. آن نسل در بقايايش تا پادشاهى محمد رضا شاه كشيد و گروه بزرگى از مديران و رهبران را به ملت داد كه تاريخ صدها ساله به خود نديده بود.
نسل دوم در پادشاهى رضا شاه باليد و نخستين نسل ايرانى بود كه توانست در خود ايران براى زندگى در يك جامعه امروزى و اداره آن پرورش يابد. گفتمان آن اساسا دنباله نسل اول بود ولى در جاهاى مهمى از آن جدا مى شد. تأكيد بيشتر بر ناسيوناليسم ايرانى، دورى گرفتن از مذهب در سياست، و يك رگه نيرومند اقتدارگرائى كه به بى اعتقادى به دمكراسى دست كم در شرايط ايران انجاميد ويژگيهاى گفتمان آن نسل بود. انديشه آزادى و ترقى در نزد آن به ترقى به بهاى آزادى دگرگشت يافت. ولى نسل رضا شاهى در همان نخستين مرحله به زلزله جنگ دچار شد كه سير عادى جامعه را متوقف كرد و در خود آن نسل شكافى انداخت كه گذر شصت سال نتوانسته است برطرف سازد. سالهاى جنگ نه تنها برنامه نوسازندگى modernization جامعه وپايه ريزى زير ساختهاى يك كشور امروزى را متوقف كرد و نگذاشت معناى آن اصلاحات، بيشتر و بهتر فهميده شود، ترديدهاى جدى درباره خود آن طرح نوسازندگى پديد آورد و اولويتهاى ملى را تغيير داد. شكست سياست خارجى رضا شاه به سرتاسر دوران استثنائى فرمانروائيش افكنده شد و تنگناهاى روزافزون مديريت يك تنه او را بيش از اندازه بزرگ گردانيد. نارنجك جنگ، گفتمان نسل دوم را تكه تكه كرد.؛ ديگر از يك گفتمان نمى شد سخن گفت وضعى كه به گفتمان نسل سوم نيز كشيد. بخش بزرگى از نسل دوم برضد گفتمان رضا شاهى برخاست، چه در صورت مذهبى ارتجاعى خونخوار خود، و چه در راه رشد غير سرمايه دارى با هدف و به بهاى تجزيه ايران و بردنش به پشت پرده آهنين، و چه در بهترين صورتش ناسيونال دمكراتهاى مصدقى كه همه چيز را در مبارزه ضد استعمارى و پاك كردن حساب با رضا شاه خلاصه كردند. آنها به تك محصولى شدن اقتصاد ايران (نفت) از پس از سوم شهريور و اشغال ايران مى تاختند ولى سياست ايران را تك موضوعى (نفت) ساختند. مصدقيها ضمنا نمونه اى از دمكراتهاى غير ليبرال بودند.
ولى آن بخش نسل دوم كه به نوسازندگى غير دمكرات گفتمان رضا شاهى وفادار مانده بود آن اندازه كشيد كه فرهنگ و زير ساخت اقتصادى و اجتماعى ايران را در گردباد دگرگونى اندازد و آن را به پايه اى برساند كه چند سالى بيشتر به به مرحله زمين كند takeoff فاصله نداشته باشد. ناسيوناليسم و ترقيخواهى عناصر مسلط آن گفتمان ماند و سرانجام به آن درجه از استقلال نيز رسيد كه صنعت نفت ايرانى شد و امنيت ملى ايران را برپايه همكارى با امريكا و نه به عنوان يك دولت دست نشانده به درجه اى كه پيش و پس از آن نبود تامين كرد. اما آن استقلالى بود كه خود رهبرى سياسى حقيقتا باور نداشت و در غلبه پارانويا و شكست پذيرى، از تصور باطل اينكه امريكا پشت نا آراميهاى سال ۱۳۵۷ / 1978 است به تسليم و هزيمت افتاد.
گفتمان نسل سوم كه به سالهاى محمد رضا شاه بر مى گردد امتداد نسل دوم بود در صورت افراطى تر آن. در جنگلى از مكتبهاى فكرى، تنها وجه مشترك، سازش ناپذيرى مى بود كه در جاهائى به روياروئى مرگ و زندگى مى رسيد. اگر در گفتمان نسل دوم هنوز توسعه و رسيدن به اروپا غلبه داشت، نسل سوم در بخش پيروزمند خود از آن روى برتافت و غرب ستيزى و انقلابيگرى جهان سومى و شهادت طلبى شيعى-ماركسيستى را در تركيبى كه حق اختراعش به همان نسل سوم برمى گردد جاى آن گذاشت. بازگشت به مذهب كه در نسل دوم و پس از جنگ آغاز شده بود در اين دوره بالا گرفت. اگر پيش از آن بهره بردارى رياكارانه از مذهب چه در گروه حاكم و چه در مخالفان دست بالا را داشت اكنون شيفتگى روزافزون به نمادهاى مذهبى در نزد سران روشنفكرى، ديگر نه خبر از عوامفريبى بلكه عوامزدگى محض مى داد. سرامدان فرهنگى در تلاش براى همانندى به توده ها، چنانكه آنها را تصور مى كردند، نه تنها قدرت سياسى بلكه آينده بهتر ميهن را مى جستند. گفتمان نسل سوم در واپسنگرى و مرگ انديشى وسترونى خود پيروزى بر گفتمان نسل جنبش مشروطه بود و شكستى را كه نشانه هايش در همان نسل دوم پديدار شده بود كامل كرد.
انقلاب اسلامى فرازى بود كه آن نسل مى جست و به آن رسيد. به رهبرى شخصيتهاى فوق بشرى و مقدسان، انتقام هفت دهه غربگرائى؛ دور افتادن از اصل؛ واصلاحات وارداتى گرفته شد. ديگر بالا تر از آن نمى شد خواست و چنانكه زود آشكار شد پائين تر از آن نمى شد رفت. گفتمان سياسى در ايران به چنان ورطه اى افتاده بود كه ناچار بايست راه بالا مى گرفت.
***
نسل سوم با انقلابى كه فرا آورد و قربانى آن شد به ناچار بزرگ ترين مسئوليت را در برابر تاريخ و مردم ايران دارد. زنان و مردانى كه در بهترين دوران تاريخ چند صد ساله ايران از نظر امكانات پرورش يافتند و بد ترين سرنوشت را براى خود و كشور رقم زدند اين بدهى را اگر نه به آيندگان، دست كم به خود دارند كه دستى به جبران برآورند. موضوع اين نيست كه كسانى خوب و ديگران بد بوده اند. همه خودشان را خوب و بهتر مى دانند و ثابت كردن اين كه خوب و بد چه كسانى بوده اند به جائى نخواهد رسيد. موضوع، يك نسل ايرانيان است كه داشت بهترين را مى ساخت و سر از بد ترين درآورد. اين نسل يك ربع قرن فرصت براى جبران داشته است و با آن چه كرده است؟ پاسخ را مى بايد در آثار و فعاليتهاى نمايندگانى از اين نسل جستجو كرد كه در شمار برندگان انقلاب نيستند و از كمترينه آزادى برخوردار بوده اند. برندگان، اين سالها را در سازندگى نظام ولايت فقيه كه ديگر زير نظر مستقيم امام زمان كار مى كند سپرى كرده اند. آنها اگر هم جبرانى بدهكار بوده اند ناچيز كردن ميوه هاى هفت دهه تلاش براى وارد كردن ايران به جهان امروز بوده است كه با جديت در كار آن اند. بازندگان در توده هاى بزرگ خود هستند كه انگيزه هر روزى براى درآوردن چيز با ارزشى از زندگيهاى تباه شده خود داشته اند. از آنها چه چيز با ارزشى درآمده است؟ آيا نسلى كه دهه ها و سالهاى پايانى خود را مى گذراند تنها به اين شناخته خواهد شد كه خود را از يك دوره دشوار كه با همه بديهايش مى توانست بهتر شود به يك فاجعه تاريخى انداخت؟
يك نگاه به منظره كلى (و استثناها فراوانند) نگرنده را به اين نتيجه تاسف آور مى رساند كه نسل سوم، نسل انقلاب، بررويهم رأى به بركنارى خود داده است. پس از بيست و پنج سال جنگ بر سر گذشته و توجيه و تبرئه خود و محكوم شمردن ديگران، كار نمايانى از اين نسل، بيشتر آنچه از آن زنده است، انتظار نمى توان داشت. بيشتر نمايندگان اين نسل اشتباهات خود را پيراهنى نمى دانند كه مى توان از تن در آورد و عوض كرد. آنان ترجيح مى دهند خود را در كفن اشتباهاتشان بپيچند. جهان همان بايد باشد كه زمانى براى آنان بوده است. مهم ترين وظيفه آنها در زندگى نشان دادن حقانيت خودشان و محكوميت مخالفان و دشمنانى است كه ايران و آنها را به چنين هيأت غم انگيزى درآورده اند. آنها نيز به شيوه خود درپى جبران اند ولى جبران به صورت انتقامجوئى از گذشته، گذشته اى كه گوئى بى هيچ مداخله آنها روى داده است.
اما مسئله ايران آشكارا موضوعاتى نيست كه بيشتر انرژى اين نسل در آن رفته است. آن هشتاد درصد جمعيت كه گذشته نسل سوم را نزيسته است نمى تواند حساسيت بيمارگونه بسيارى از نمايندگان نسل پيش از خود را به نامها و روزها و رويدادهاى دوردست دريابد. هنگامى كه دربرابر واقعيتى به زنندگى جمهورى اسلامى هنوز بحث بر سر هشتاد سال و پنجاه سال پيش است و اينكه گناه انقلاب به گردن چه گروه و گرايشهائى بود چاره اى نيست كه نگاه از اين نسل به نسل چهارم، نسلى كه دستى در انقلاب و پيش از آن نداشته است يا جوان تر از آن بوده است كه مسئول آن دوره ها باشد، بيفتد. اگر تا كنون ميدان در دست نسل انقلاب بود و گزيرى از كاركردن با و بر روى آن نمى ماند اكنون دهها ميليون ايرانى، زمين سياست را بر چند ميليون بازماندگان دوره اى كه حتا نمى تواند سرش را از گريبان خويش بردارد تنگ مى كنند. ما لازم نيست خود را در عوالم سترون مردمانى كه در يك دوره تاريخى يخ زده اند گرفتار كنيم. مى توان گذشته اى را كه همه چيزشان است به آنان واگذاشت كه هر چه مى خواهند با آن بكنند (بررسى گذشته و آموختن از آن چيز ديگرى است و بويژه براى نا آشنايان لازم است.) اكنون مى توان با آرزوها و انديشه ها و مبارزات مردمى دمساز شد كه شصت در صدشان پس از انقلاب به جهان آمده اند و هر روزشان چالشى است.
اين نسل تازه در ايران در يك فضاى انباشته مذهبى بزرگ شده است و رويكرد attitude به مذهب مهم ترين عامل در شكل دادن شخصيت سياسى آن بوده است. جدائى بزرگش از گفتمان نسل سوم به همان برمى گردد. پس از يك دوره شستشو در آل احمد و شريعتى و بازرگان و مطهرى و خمينى و اكنون جنتى، واكنش روزافزون اين نسل، گريز است؛ گريز از هرچه مذهب در سياست، و پيچيدن مذهب در آنچه به خواستهايش نزديك تر است كه همان است كه خمينى هم مى كرد؛ ولى در نزد بخشهائى از اين نسل تازه تا گريز كامل هم كشيده است. چنين واكنش راديكالى به مسئله مذهب در جامعه در تضاد با گفتمان پيشين و باز گشتى به عرفيگرائى نسل اول و دوم است كه در زمينه آزادى و ترقى نيز روى داده است. گفتمان نسل چهارم به صورتى روزافزون، آزادى و ترقى در باززائى سده بيست و يكمى آن است. جامعه ايرانى پس ازچهل سالى بيراهه رفتن بار ديگر رخ بسوى تجدد مى نهد؛ اين بار تجدد در صورت جنبش مشروطه و نه رضا شاهى آن كه اسبابش نيز فراهم نيست. در اين بازگشت ضرورتى است. طرح ناتمام مدرن كردن ايران را باز مى بايد از سر گرفت، با دستى كه توانا تر شده است و چشمى كه بلند تر مى بيند. بازرگان و شريعتى هنوز در پاره اى محافل روشنفكرى در ايران به زندگى خود ادامه مى دهند ولى هر نسلى كفن پوشان اشتباهات خود را دارد. كسانى صرفا نمى توانند از قالبهاى ذهنى خود بدرآيند. اين روشنفكران چنانكه بسيار پيش مى آيد به عقل سليمى كه توده ها را به راه درست مى اندازد اجازه مداخله در نظريه بافى هاى خود نمى دهند. آن توده ها به عقل سليم دريافته اند كه از بازرگان و شريعتى تا مطهرى و خمينى و مشكينى راه مستقيم كوتاهى بيش نيست. آنها خود مى دانند با اسلام چگونه راه بيايند و نيازى به شريعتى و مانندهايش ندارند.
براى آن محافل روشنفكرى آويختن در بازرگان و شريعتى واپسين خط دفاعى است؛ توجيهى است بر اينكه چرا به چنين لجنزارى افتاده اند: اسلام همه اش خمينى و مشكينى نيست. ولى اگر مى بايد مانند بازرگان شريعت را «ميزان» قرار داد و ايران دوستى و پيشرفت و آزادى و حقوق بشر را از دل اسلام بيرون كشيد؛ يا مانند شريعتى با استناد به روايات، و جامعه شناسى بر پايه ريشه شناسى واژه هاى عربى، و بت سازى فاطمه، به نوع غير آخوندى اسلام انقلابى و فاشيسم اسلامى (نوع شاگردانش مجاهدين خلق) رسيد، نتيجه همين است. گفتگوى اين كسان همه برگرد خوانشهاى (قرائت) گوناگون از يك سلسله متنهاست و گرفتارى شان از همان جا آغاز مى شود. اگر خوانش است كه اصليت دارد هر خوانشى از قرآن و سنت مى توان داشت. مى گويند خوانشها را با عقل و مقتضاى زمان مى بايد سنجيد. در آن صورت چرا اصلا عقل و تجربه را ميزان قرار ندهيم و با زمان تا سده اى كه در آن زندگى مى كنيم پيش نيائيم، همان كه اروپائيان كردند و نتيجه اش را مى بينيم؟ اصلا از «ميزان» و خوانش مى بايد بيرون رفت. چرا مى بايد در هر گام بيهوده مقاومت كرد و رستگارى ملت را عقب انداخت؟ اسلام در سياست ديگر چه نمايشى مانده است بدهد؟ چه اندازه مى بايد در ناسخ و منسوخ هاى متون مقدس سرگردان ماند و دست به دامن مجتهد و روشنفكر مذهبى شد؟
***
يك سفر سياسى سه چهار هفته اى فرصتى براى گفت و شنود و آشنائى با پاره اى سياسيكاران politicos تبعيدى فراهم كرد، محافلى در اينجا و آنجا كه در اين سالها شوق پرداختن به امر عمومى را زنده نگه داشته اند. اينان روشنفكرانى هستند كه سى سال پيش گفتمان مسلط را نمايندگى مى كردند و تلخكام ترين بازندگان اند زيرا نه يكبار و دو بار، و نه تنها از دشمن، شكست خورده اند و اگر نيك بنگرند زندگى شان را هزينه ناكامى خود كرده اند. زنان و مردانى هستند كه بر خلاف هماوردان پيشين و هم تبعيدى هاى كنونى خود در طيف سلطنت طلب به خواندن و آگاه تر شدن نيز رغبتى دارند. اين بار پس از دو دهه اى تجربه هاى از اين دست و فاصله اى بيش از يك سال، ديدارها با انتظار مبهمى همراه بود كه فضاى ذهنى اين محافل، اندك چرخشى به سود اوضاع و احوال دگرگون كرده باشد. از همه چيز گذشته ما در نسل سوم مى بايد به زمان شهاب آسائى كه بر ما مى گذرد نيز هشيار باشيم. آنچه روى داد برخورد با محافلى بود كه اسير در كمند گفتمان آشناى خود، همچنان در كار حمله اند حمله به آماجهاى هميشگى هشتاد ساله به اين سو. از دفاع ديگر چندان خبرى نيست. دفاع از خود نيز در پوشش حمله صورت مى گيرد. اگر هم كوتاهيهائى رفت تقصيرحكومتى بود كه راه ديگرى جز خودويرانگرى براى بهترين و آگاه ترين و مترقى ترين مردمان نگذاشت.
هنوز به نظر مى رسد بحث در اين محافل، صدها و شايد هزاران در مجمع الجزاير پراكنده اجتماعات ايرانى، بيشتر براى پابر جا شدن در مواضع است تا گشودن دريچه هاى تازه؛ كوبيدن جاده هاى صد بار كوفته است تا جستجوى مسيرهاى متفاوت. گوئى وظيفه تاريخى اين نسل انداختن كشوردر كام حجره و حوزه بوده است و كشمكش بر سر آن تا پايان زندگى واپسين نماينده اش. هر چه هم در دنيا و بر ايران گذشته براى بيرون آمدن از فضاى عاطفى و فكرى آن دوره هاى شكست بس نبوده است. اصلاح و دگرگونى دركار نيست؛ مسائل مى بايد همراه با طرفهاى كشاكش برطرف شوند. باز همان سخنان و همان كشاكشها بر سر رويدادهاى هزار بار توضيح داده شده و واقعيات هزار بار ياد آورى شده. دريغ از ذره اى آمادگى براى موافقت كردن بر توافق نداشتن و از آنجا به آغازى تازه رسيدن كه به اين نسل امكان دهد سهمى در رهائى و بازسازى ايران داشته باشد. بيست و چند سال است همان سخنان و همان خوراكها (محدوديت ذائقه بيش از يك نشانه نمادين بر ركود است.)
اين تصوير، سراسر نوميدى نيست. بيشتر اين زنان و مردان اگر هم آشكارا نگويند درميان خودشان به انتقاد از خود پرداخته اند. همه آنان دربرابر مخالفشان مدارائى نشان مى دهند كه هيچ از بهترين مجامع غربى كم ندارد. بسيارى از آنان دوستى در عين مخالفت را كشف كرده اند. حتا اگر هم جز موافق طبع خود نخوانند باز زيستن درفضاى ذهنى كه، برخلاف محافل ديگرى در صف مقابلشان، از خواندن و آموختن بيگانه نيست ممكن است سرانجام به يارى شان بيايد. شايد آهنرباى نسل چهارم ايران آنان را به خود بكشد واز گفتمان پژمرده خودشان بيرون بياورد. آن گفتمان در جمهورى اسلامى تحقق يافت، نيت انقلابيان هر چه بوده باشد، و ديگر بخت زندگى ندارد. تبعيديان هر اندازه در آشيانه هاى خود احساس آسودگى كنند صداى امواج كوه پيكر نسل چهارم ايران نو را مى شنوند كه بر خاكريزهايشان مى خورد.
دمكراسى ليبرال دارد بحث سياسى مسلط ايران مى شود و نهادهاى خود را لازم دارد و پيش از آن فرهنگ خود را. (از گفتمان گروه حاكم مى بايد گذشت كه به مضحكه كشيده است و اثر درمانى آن را بر يك جامعه مذهب زده دست كم نمى بايد گرفت.) فرهنگ دمكراسى ليبرال را در ساده ترين صورتش با دو واژه مى توان تعريف كرد: مصالحه compromise و همرائى consensus. به زبان ديگر همگان مى پذيرند كه به هيچ كس همه آنچه مى خواهد نمى رسد. اين دو واژه را سرسرى نمى بايد گرفت. همه فلسفه اخلاقى روشنرائى enlightenment بريتانيائى و سيصد سال تجربه سياسى پيشرفته ترين كشورهاى جهان پشت سر آنها قرار دارد. اگر نسل سوم ايران مى خواهد پيش از زوال فيزيكى خود دست كم به جبران گذشته اش برخيزد چاره اى جز آن نيست كه گفتمان رو به زوال خود را ترك گويد و از بستگى هاى عاطفى اش، شامل مهر و كين، به گذشته هاى نامربوط بكاهد و در دلمشغولى ها و اولويت هاى نسلى كه جامعه و سياست ايران را فرا مى گيرد انباز شود. جدلهاى رايج پهلوانان نسل سوم، فراموش شدنى ترين ميراث آنهاست، چنانكه خود هم اكنون و پيش از آنكه تاريخ قضاوتش را بكند مى توانند ببينند.
چگونه است كه آنها را، همه، برنده اعلام كنيم و بخواهيم كه پيروزمندانه و از موضع قدرت جبهه مبارزه را تغيير دهند؟ كار شگرفى هست كه كمتر بدان پرداخته ايم و آن برپائى دمكراسى ليبرال در ايران است. در صد سال گذشته بسيارى از زير ساختهاى دمكراسى ليبرال فراهم شد هرچه هم كسانى ديدگانشان را ببندند و تجدد و نوسازندگى را در امير كبير منحصر كنند. در اين بيست و پنج سال نسل سوم توانست ادب (اتيكت) سياسى آن را تكامل دهد. اكنون مى توان به فرهنگ دمكراسى ليبرال پرداخت. مى توان اندكى، همان سخنان را نگفت حتا اگر اصرار بر همان خوراكها داشته باشند.
www.d-homayoun.info

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
ورزش
شعر و داستان
خاطرات
با نيمروز
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com