Nimrooz
Vol. 16, No. 785, May 21, 2004
سال شانزدهم - شماره ۷۸۵ - جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳
دكتر مصطفى الموتى
دكتر عاملى تهرانى
از لابلاى متون
گفتگوى دكتر سياسى با صادق هدايت و دكتر كشاورز
صادق هدايت زياد مشروب مى خورد و مى گفت دنيا ارزش ندارد و دكتر كشاورز پيوستن خود به حزب توده را تقصير دكتر سياسى مى دانست!
(به انگيزه چهاردهمين سالگرد درگذشت دكتر على اكبر سياسى- ۶ خرداد ۱۳۶۹)
بابك امير خسروى
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
كاوه گوهرين- تهران- ايران
كجاست سنگ رُنوُس...؟
بخش پنجم
يادها و رويدادها- هوشنگ پورشريعتى
صديقى: رهبران در فكر كسب و جاه هستند
*شجاعت و ميهن دوستى بختيار، او را از رهبران ملى ممتاز مى كند.
*خود را با ظاهر تطبيق ندهيد، درون مسائل را ارزيابى كنيد.
*براى اعلام آبرومندانه سفر پادشاه، مصاحبه خبرگزارى با بختيار منتشر نشد.
جامه آلوده در آفتاب
داستان جمهورى اسلامى از همان زمان شروع فعاليت فدائيان اسلام شروع شده بود
داستان قتل دكتر برجيس در همدان و مسئوليت قاتل او در جمهورى اسلامى
داستان طلبه اى كه از نجف آمد تا بگويد آب آذرشهر آلوده و حرام است!
داستان ملاقات و مذاكرات آيت الله كاشانى با نوشين توده اى و مهندس رضوى جبهه ملى در مورد نفت و مبارزه با رزم آراء!

دكتر مصطفى الموتى
دكتر عاملى تهرانى
002967.jpg
الموتى
۱-دكتر محمدرضا عاملى تهرانى در ۱۰ دى ماه ۱۳۰۶ خورشيدى در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدائى را در دبستان معزى و تحصيلات متوسطه را در دارالفنون و ايرانشهر به پايان رسانيد و در دانشكده پزشكى به تحصيل پرداخت و به اخذ درجه دكترا در زمينه بيهوشى نائل گرديد.
۲-دكتر عاملى تهرانى در سال ۱۳۴۴ به عضويت هيأت علمى دانشكده پزشكى دانشگاه تهران برگزيده شد و در دانشكده پزشكى تدريس مى كرد.
دكتر عاملى تهرانى در دوره بيست و دوم از مهاباد و در دوره بيست و چهارم از تهران به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد.
۳-دكتر عاملى تهرانى كه قائم مقام دبيركل حزب پان ايرانيست بود هنگام طرح لايحه بحرين در مجلس شورايملى دولت را استيضاح كرد و به همين جهت در دوره بيست و سوم هيچيك از پايان ايرانيستها به مجلس راه نيافتند. فقط دكتر فضل الله صدر كه در همين جريان از حزب پان ايرانيست جدا شد و حزب ايرانيان را تشكيل داد انتخاب گرديد.
۴-دكتر عاملى تهرانى هنگام دبيركلى دكتر باهرى در حزب رستاخيز ايران به قائم مقامى دبيركل انتخاب شد و در دولت شريف امامى به وزارت اطلاعات و در دولت ارتشبد ازهارى به وزارت آموزش و پرورش منصوب گرديد.
۵-هنگام شركت در دولت شريف امامى براى بررسى وضع آتش زدن سينماركس آبادان به آن منطقه رفت و گزارشى تهيه كرد كه آخوندها را مسئول آن دانست ولى دولت وقت مصلحت انتشار گزارش او را نديد به همين جهت بعد از انقلاب دستگير و به جوخه اعدام سپرده شد.
۶-دكترعاملى تهرانى هيچگونه ثروت و اندوخته اى نداشت و با مصادره اموال او و بستگانش اگر مختصر ثروتى هم داشت به يغما رفت. همسر شريف و فرزندان او در مضيقه كامل بودند و نمى دانم در چه وضعى هستند؟

دكتر محمدرضا عاملى تهرانى
انسانى بزرگوار و پزشكى برجسته و سياست پيشه اى خوشنام

در دوره بيست و دوم مجلس شورايملى كه يك گروه پنج نفرى از حزب پان ايرانيست انتخاب شده بودند، دكتر محمدرضا عاملى تهرانى چهره درخشانى در مجلس شورايملى بود كه هر بار به سخن مى پرداخت حس احترام همگان را جلب مى كرد.
او را انسانى شريف و فردى ممتاز و باسواد و منصف و منطقى شناختم. با اين كه نماينده مخالف دولت بود به قدرى در بيانات او استدلال و منطق وجود داشت كه حتى دولتى ها او را تحسين مى كردند زيرا ذره اى از جاده انصاف و حقيقت منحرف نمى شد. اهل هو و جنجال و تظاهر و خودخواهى و عوامفريبى نبود. حيف كه چنين انسان با ارزش و شريفى به جوخه اعدام سپرده شد. ياد او هميشه گرامى است.
دكتر عليرضا نورى زاده درباره دكتر عاملى تهرانى چنين مى نويسد:
دكتر عاملى تهرانى در مقام وزير اطلاعات به من و چند تن ديگر از سردبيران سياسى روزنامه ها زنگ زد كه به ديدارش برويم. قبل از اين ديدار در برخوردى از او پرسيدم (حيف نبود كه آدمى مثل شما بازيچه دست هويدا شود و در نمايش چندش آور رستاخيز نقش جوان اول را بازى كند؟) با لبخندى تلخ گفت: (حزب رستاخيز يك اشتباه بزرگ بود. من هميشه فكر مى كردم مى توان از درون آن يك جمع انديشمند پاك و فساد ناپذير مؤمن به حاكميت ملى بيرون آورد و با بهره گيرى از امكانات حزب زمينه را براى تربيت سياسى مردم فراهم كرد.)
به هر حال وقتى به دفترش وارد شديم گفت: (در رابطه با آتش سوزى سينماركس آبادان، نخست وزير هواپيمائى به عراق فرستاد و عاشور عامل آن را دستگير كرده به ايران آوردند. او در اعترافات تكان دهنده خود پاى چند تن از وابستگان نجف (دستگاه خمينى) را در آتش زدن سينماركس به ميان كشيده است. من با اصرار از نخست وزير و رئيس ساواك خواسته ام فعلاً چيزى در مورد اعترافات عاشور و اين كه دستور مستقيماً از نجف و توسط سيدعلى اكبر نامى به كياوش ابلاغ شده منتشر نشود زيرا با توجه به جوّ حاكم براى ما مسلم است كه مردم حرف ما را قبول نخواهند كرد. از طرف ديگر نخست وزير امروز بعدازظهر نمايندگانى نزد مراجع فرستاده تا نظر آنها را در مورد اعترافات عاشور استفسار كنند. بنابراين ما بايد منتظر بمانيم تا از نظر آقايان مطلع شويم و من فكر مى كنم كسانى مثل شريعتمدارى و قمى و احتمال زياد مرعشى با ديدن مدارك و اعترافات عاشور موضع قاطعى در مقابل دستگاه شعبده نجف اتخاذ كنند. اعلاميه اى كه درباره آتش زدن سينماركس آبادان منتشر شده و آن را به شاه و ساواك نسبت داده اند يك هفته پيش از آتش كشيدن سينماركس در چاپخانه حصيرى آبادان به چاپ رسيده و فواد كريمى هزينه آن را پرداخت كرده است. اصلاً كريمى به همين منظور به آبادان رفته بود.)
آن روز كه احمد خمينى مرا به ديدن دولتمردان و نظاميان عصر تمدن بزرگ برد بار ديگر دكتر عاملى را ديدم كه به ديوار تكيه داده بود. همچنين عصر يكى از روزها بعد از گفتگوى طولانى با بازرگان به اتفاق فردى از نخست وزيرى به ديدن دكتر رفتم. بازرگان افسوس مى خورد چرا فردى مثل دكتر عاملى بايد با رژيم پيشين همكارى كند كه امروز انقلاب از خدمت او محروم شود. همين گفته براى من قوت قلبى شد كه پيش خود گفتم دكتر پس از چند ماه از زندان آزاد مى شود. دكتر لباس مندرسى داشت و كلاً شكسته شده بود. جارو و سطلى به دستش داده بودند كه توالت ها را بشويد. موقع ملاقات يكى از پاسداران وقتى تأثر مرا ديد گفت: (رفيق، اين ها زالوهائى هستند كه خون خلق را مكيده اند.)
من از شنيدن كلمه (رفيق) به جاى (برادر) تعجب نكردم چون مى دانستم كه توده ايها تا چه حد در رتق و فوق امور و بگير و ببندها دخالت دارند. دكتر نگاهى به پاسدار كرد و گفت: (من خون خلق را مكيده ام؟ خردم كرده اند فكرش را بكن با مسلسل مرا مى برند كه توالت ها را تميز كنم و زمين را بشويم.)
وقتى بيرون آمديم آشناى نخست وزير سخت متأثر بود و قول داد براى دكتر كارى بكنند. به داريوش فروهر تلفن كردم و گفتم چه طور راضى مى شوى كه روى صندلى وزارت بنشينى و آن وقت رفيق قديمى ات توى كميته سلطنت آباد توالت تميز كند. به دكتر قول داده بودند كه در بازجوئى و دادگاه از آتش زدن سينماركس آبادان سخنى نگويد به دو سال حبس محكوم خواهد شد. ادعانامه اى كه براى او تهيه شده بود چنين بود: (يكى از عوامل كشتار ۱۶ شهريور- فردى كه پايه هاى رژيم منحوس پهلوى را مستحكم كرده است. او با فساد اخلاق و دزدى و سوءاستفاده....)
دكتر مثل سياوش، پاكيزه و مطهر آماده بود كه به ميان آتش رود. با تأنى حرف هايش را آغاز كرد (شما مرا محاكمه نمى كنيد. شما سوسمارخورانى بوديد كه ما ايرانى ها شرف انسان بودن را به شما ياد داديم. شما براى دستيابى به قدرت و رسيدن به هدف هاى خود صدها انسان را در سينماركس سوزانديد.)
او را به ده سال زندان محكوم كردند. به خانم او خبر دادم. در مسجد زندان قصر بودم كه صداى رگبار گلوله بلند شد. همه وحشت زده به حياط دويديم. دكتر روى زمين افتاده بود. هادى غفارى با هفت تير بالاى سرش بود. خلخالى آستين هاى خود را بالا زده و به وجد آمده بود. صبوحى افسرى كه با او آشنا شده بودم مى گفت: (وقتى دكتر را از دادگاه به سلولش مى بردند خلخالى گفته بود توى وزراى شاه تو خيلى خوشگل بودى و بعد زده بود زير خنده كه باب حوزه علماء بودى، حيف كه مفسد فى الارضى...)
صبوحى گفت: دكتر در لحظه اعدام در وصيت نامه چند سطرى اش نوشت: (ديگر به من نينديشيد به ايران بيانديشيد) .
خانم مهين ارجمند درباره نوشته مزبور به روزنامه كيهان چنين توضيح داده است: دكتر عاملى در مخفيگاه بود كه روز ۱۲فروردين از مخفيگاه به منزل ما تلفن كرد و چند توصيه داشت كه انجام شد و روز ۱۳فروردين در منزل مادرش دستگير گرديد و سحرگاه ۱۸ ارديبهشت به دست جلادان جمهورى اسلامى اعدام شد. ما مى دانيم كه فروهر و همسرش در مورد دكتر عاملى كوشش زيادى كرده اند. من هم بعد از اعدام با فروهر ديدارى داشتم و به او گفتم: (كارى نكرديد تا دكتر را اعدام كردند.) فروهر با تأثر گفت: هر چه مى توانستم كردم...
آنچه مى دانم دكتر عاملى سحرگاه روز ۱۸ ارديبهشت اعدام شد وصيت نامه اش كه: «به من ديگر نيانديشيد و به ايران بيانديشيد.» درست است ولى وصيت نامه بيش از چند سطر است و همه جا زير چتر كلمه ايران مى درخشد.
***
به راستى حيرت آور است كه شخصيتى چنين با ارزش توسط خون آشامانى چون خلخالى و هادى غفارى و امثالهم اين چنين از بين برده شد. فردى چون دكتر عاملى كه انسانى نمونه، پزشكى شايسته بود مى توانست خدمات زيادترى به كشور و ملت ايران انجام دهد.
حيف از دكتر عاملى

از لابلاى متون
گفتگوى دكتر سياسى با صادق هدايت و دكتر كشاورز
صادق هدايت زياد مشروب مى خورد و مى گفت دنيا ارزش ندارد و دكتر كشاورز پيوستن خود به حزب توده را تقصير دكتر سياسى مى دانست!
(به انگيزه چهاردهمين سالگرد درگذشت دكتر على اكبر سياسى- ۶ خرداد ۱۳۶۹)
«... پس از سفر چند ماهه به آمريكا همين كه به تهران بازگشتم همسرم گفت كه از طرف آقاى حكيم الملك نخست وزير جديد چندين بار تلفن شده و گفته اند كار فورى دارند... روز بعد به ديدن آقاى حكيمى رفتم. گفت: «دولت شوروى از شما دعوت كرده است كه در مراسم جشن هائى كه به مناسبت بيست و پنجمين سال تأسيس دانشگاه تاشكند تشكيل مى شود به آن شهر برويد. يك هفته است كه سفارت شوروى در اين باره امان مرا بريده است. امروز به آنها گفتم از سفر بازگشته ايد. خوشوقت شدند و يقيناً فردا كميسارُف رايزن فرهنگى سفارت به سراغ شما خواهد آمد. اين مراسم ده روز ديگر شروع خواهد شد.»
گفتم: «تازه از سفر چند ماهه آمريكا مراجعت كرده ام و خسته ام، مرا معاف بفرمائيد، به خصوص كه تاكنون سه بار به شوروى رفته ام و اين سفر چندان دل انگيز نيست.» گفت: «موضوع دل انگيزى يا دل ناانگيزى در ميان نيست، بلكه مقصود وظيفه اى است كه خواهش مى كنم حتماً انجام دهيد. مى دانيد كه ما بايد رعايت حال شوروى ها را بكنيم. نظاميان آنها هنوز در خاك ما هستند. درست است كه طبق قرارى كه استالين و آيزنهاور و چرچيل در تهران گذشتند بايد در عرض شش ماه از ايران خارج شوند ولى هنوز در اين باره قدمى برنداشته اند. ما كه به زور از عهده آنها برنمى آئيم، بايد نسبت به آنها ملايمت، دوستى و حُسنِ تفاهم نشان دهيم.»
نيم ساعت بعد از بازگشتن به منزل، كميسارف با تلفن اجازه خواست به ديدن من بيايد. در دانشسراى عالى او را پذيرفتم. در اين ملاقات دعوتنامه رسمى دانشگاه تاشكند را تسليم كرد و گفت: «هواپيماى مخصوص سه روز ديگر در فرودگاه قلعه مرغى (هنوز فرودگاه مهرآباد ساخته نشده بود) در انتظار شما خواهد بود.»
روز موعود به فرودگاه كه رسيدم دكتر فريدون كشاورز و صادق هدايت را هم ديدم كه آنجا هستند، به استقبال من آمدند، گفتم: «شما اينجا چه مى كنيد؟» گفتند: «ما هم در خدمت شما هستيم.» معلوم شد سفارت شوروى آنها را هم براى شركت در جشن دعوت كرده است.
در تاشكند ما سه نفر را بيرون شهر در ويلائى واقع در ميان باغى منزل دادند. پانزده روز آنجا بوديم. هر روز اتومبيلى مى آمد و ما را به دانشگاه يا به هر جاى ديگرى، مجالس ضيافت، تئاتر، نمايشگاه ها كه طبق برنامه معين شده بود مى برد و در پايان به منزل بازمى گرداند. در اين رفت و آمدها هميشه يك راهنما با ما بود و هيچگاه از ما دور نمى شد و ما را تنها نمى گذاشت...
همراه با ذوق ما صادق هدايت، بيش از اندازه مشروب الكلى كه در آنجا سلسبيل بود مصرف مى كرد و در پاسخ من كه مى گفتم: «اينقدر الكل نخوريد و به وجود خود صدمه نزنيد»، مى گفت: «شما براى دنيا خيلى ارزش قائل هستيد. من اين دنيا و اين زندگى را پوچ مى دانم نه قابل اين كه آدم به خاطر آن به خود سخت بگيرد و از چيزى كه خوشش مى آيد چشم بپوشد» .
گفتم: «مشروبات الكلى كه به خودى خود لذتبخش نيستند. اگر مى بودند مى بايستى من هم مثل شما از آنها لذت ببرم، در صورتى كه چندان لذتى نمى برم. شما اسير و بنده عادت هستيد و من نيستم، فرق ما فقط در اين است و ارتباطى با ماهيت مشروب ندارد. اين عادت به مزاج شما، به فكر شما، به ذوق سرشار شما آزار مى رساند. كوشش كنيد خود را ازاين قيد و بند رها سازيد.» او در پاسخ سخنان خيرخواهانه من اين جمله را تكرار مى كرد: «دنيا ارزش آن را ندارد كه من به خودم سخت بگيرم...»
روزى هم دكتر كشاورز را سرزنش كردم كه چرا وارد حزب توده شده است و گفتم: «كسى خود را به مقامى مى بندد يا وارد جمعيت و حزبى مى شود كه نقصى در كارش باشد يا كسرى داشته باشد و براى جبران آن به چنين كار توسل مى جويد. در صورتى كه در شما نقيصه اى نيست. دكترى هستيد متخصص و در كار خود موفق. همه به شما احترام مى گذاشتند، چه راست گراها، چه چپ گراها، پيوستن به حزب نه تنها چيزى را جبران نمى كند بلكه از حيثيت و اعتبار شما مقدارى هم مى كاهد.»
دكتر كشاورز برآشفت و گفت: «شما مرا به اين كار وادار كرديد»، با تعجب گفتم: «مقصود چيست؟» .
گفت: «بلى، شما مى دانيد كه من داوطلب كرسى استادى بيمارى هاى اطفال در دانشكده پزشكى بودم و شما ديگرى را بر من ترجيح داديد، مرا مأيوس و ناكام ساختيد، من هم به حزب روى آوردم.»
گفتم: «اولاً انتخاب با رئيس دانشگاه نبود با پروفسور اُبرلن بود كه طبق قانون، اختيار تام و تمام براى تجديد تشكيلات دانشكده پزشكى داشت. ثانياً اين پيش آمد به هيچوجه نمى تواند مُجوز شما براى پيوستن به حزب (توده) باشد.»
در اينجا لازم است يادآورى شود كه پروفسور اُبرلن فرانسوى كه با موافقت شاه و قانون مجلس با اختيارات تام استخدام شده بود سازمان كهنه دانشكده پزشكى را برهم زد و سازمان نوئى به آن داد و با توجه به مدارك علمى و سوابق فرهنگى داوطلبان استادى دانشكده به انتخاب آنها پرداخت. از جمله براى تدريس بيمارى هاى كودكان دو تن داوطلب بودند، يكى دكتر فريدون كشاورز و يكى دكتر محمد قريب. پروفسور اُبرلن دكتر محمد قريب را شايسته تر دانسته و او را برگزيد.
من نمى دانستم كه اين امر دكتر كشاورز را گران آمده و سبب شده كه وارد سياست حزبى شود. سال هاى بعد او از كار خود پشيمان شد و از حزب توده كناره گرفت و به انتقاد از آن حزب پرداخت و توده اى ها بخصوص دكتر كيانورى ليدر آنها را نوكران كرملين اعلام داشت و در اين باره كتابى هم نوشته و منتشر ساخت، زير عنوان: «من متهم مى كنم كميته مركزى حزب توده ايران را» .
(گزارش يك زندگى، خاطرات دكترعلى اكبر سياسى- جلد اول)

بابك امير خسروى
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
003522.jpg
Amir khosravi
منطق بازپرس ها
روزى به هاشم زاده گفتم تو خودت خوب مى دانى كه من جاسوس نيستم. حتماً درك كرده اى كه من به شوروى ايمان دارم و حتى عشق مى ورزم. چرا اصرار دارى كه مرا به جاسوسى متهم بكنى؟ در برابرم ايستاد و گفت: مى دانى قضيه چيست؟ امثال تو صدها نفر از مرز ايران مى گذرند. من كه اطمينان ندارم، ولى اگر تو اتفاقاً جاسوس باشى و من تو را رها كنم و بعد معلوم شود كه اشتباه كرده ام، آن وقت يقه كى را مى گيرند؟ يقه مرا. اگر من ترا به عنوان جاسوس محكوم كنم و به اردوگاه بفرستم، پرونده ات را بسته ام، جايزه ام را گرفته ام، رتبه ام تأمين شده است! رك و راست اين حرف ها را گفت. در حيرت ماندم كه چگونه ممكن است انسان چنين منطقى داشته باشد و با زندگى انسان ها بازى كند! آخر او بهتر از هر كسى پى برده بود كه من بى گناهم. تمام تحقيقات او در ايران و در باكو از فرقه اى ها گرفته تا افسران ايرانى عضو فرقه به نفع من بود، ولى او حتى براى يك در هزارِ ترديد هم نمى خواست ريسك كند. روزى به هاشم زاده گفتم، وقتى دادگاه تشكيل بشود من همه چيز را خواهم گفت و شكنجه و آزارى را كه در اين مدت به من داده ايد، فاش خواهم كرد. پاسخ داد تو اصلاً روى دادگاه را نخواهى ديد. باورم نمى شد. مگر مى شود بدون دادگاه كسى را محكوم كرد؟ نمى فهميدم چرا نمى خواهند مرا به دادگاه ببرند. چرا مى خواهند مرا غيابى محكوم كنند! بعدها معلوم شد براى كسانى كه مدرك محكمه پسندى نداشتند، «دادگاه ويژه» برپا مى شد و آنها را در اين دادگاه ها محكوم مى كردند. پس از كنگره بيستم و روى كار آمدن خروشچف كه زندانيان را آزاد كردند، كسانى كه در اين گونه دادگاه ها محكوم شده بودند اول از همه آزاد شدند، چون بى گناهى آنها مسلم بود.
روزگار من، در زندان باكو بدين منوال مى گذشت. بعد از حدود ۹ ماه مرا به يك اتاق بزرگ منتقل كردند كه زندانيان زيادى در آن بودند. اغلب كسانى بودند كه يا محكوم شده بودند يا در انتظار محكوميت بودند. در اينجا با يك ايرانى مسن آشنا شدم كه به ده سال زندان محكوم شده بود. اغلب به خاطر زنش اشك مى ريخت كه در غياب او چه بر سر او خواهد آمد؛ علت زندانى بودنش را پرسيدم. آهى كشيد و گفت: روزى در خواب ديدم به ايران رفته ام و در يك ميهمانى هستم و غذاهاى جورواجور روى ميز چيده اند و غيره. صبح بيدار شدم و خوابم را براى همسرم كه روى بالكن بود نقل كردم. همسايه ام به اِم.گ.ب. رفته، گفته بود كه فلانى به ايران رفته بود! به دنبال آن آمدند مرا گرفته به زندان انداختند. هر قدر سوگند خوردم كه به خدا به ايران نرفته ام، فقط خواب آن را ديده بودم فايده نداشت. مى گفتند پدرسگ تو اگر آدم درستى بودى چرا خواب مسكو را نديدى؟ تو نان شوروى را مى خورى و در فكر ايرانى؟ او را به استناد ماده ۵۸ بند ،۱۰ يعنى صحبت عليه شوروى به ده سال زندان محكوم كرده بودند.

۲۵سال زندان به اتهام جاسوسى!
پس از چند روز، افسرى وارد اتاق ما شد و مرا صدا زد و اعلام كرد كه به حكم «دادگاه ويژه» به اتهام جاسوسى عليه شوروى به ۲۵سال زندان محكوم شده ام! شگفتى در اين بود كه محكوميت سنگين هيچگونه عكس العملى در من ايجاد نكرد. چنان بى تفاوت بودم كه گوئى اين حكم خانمان سوز درباره من صادر نشده است! در همان روز من و ۶نفر ديگر را در ماشين مخصوص به سوى ايستگاه راه آهن روانه كردند. واگن بارى در انتظار ما بود. اين واگن دو پنجره كوچك داشت كه با ميله هاى آهنى بسته بودند. تا در واگن باز شد، ديدم پر از زندانى است. داخل واگن را به دو بخش تقسيم كرده و در دو انتهاى آن تخت هاى دو طبقه قرار داشت كه عده اى در بالا و عده ديگر در پائين مى خوابيدند. در وسط واگن، پاراش بزرگى گذاشته بودند كه زندانيان در آن رفع حاجت مى كردند. ناودانى نيز كار گذاشته بودند كه به خارج منتهى مى شد كه زندانيان در آن ادرار مى كردند. نصف ادرار به زمين مى ريخت و بوى تعفن تمام واگن را پر كرده بود. مقررى روزانه ما دو بار سوپ و ۴۰۰گرم نان بود. شب ها چند بار در واگن باز مى شد و سربازها با چراغ دستى و چوب به دست، همه زندانيان را در يك سوى واگن جمع مى كردند و به شمارش زندانيان مى پرداختند. نوبت هر كس كه مى رسيد بايد به سرعت برق به سوى ديگر برود. اگر دير مى جنبيدى بى رحمانه چوب بر سر و كله ات مى باريد. من مسأله اى نداشتم. تا چوب بالا برود پريده بودم. اما بدبخت پيرمردها كه تا بجنبند دو سه ضربه چوب نصيب شان مى شد. چند شبانه روزى بدين منوال گذشت تا به نزديكى هاى روستف رسيديم. در اينجا يك اردوگاه ترانزيت بود كه زندانيان را به دسته هاى مختلف تقسيم كرده به مقصدهاى مختلف مى فرستادند. در اين اردوگاه طبق مقررات، همه زندانيان را لخت مادرزاد كرده، همه جاى آنها را بازرسى مى كردند تا مبادا با خود سلاح يا پول به داخل زندان ببرند. با تمام اين احوال زندانى ها موفق مى شدند با خود چاقو يا پول حمل كنند. وقتى ما را داخل يك اتاق بزرگى انداختند، ديدم بيش از ۱۰۰زندانى در آن جاى گرفته اند. نه تنها جا براى خوابيدن نبود، براى نشستن هم مى بايست تلاش كرد. خوشبختانه يك آذربايجانى در طبقه تخت سرتاسرى، جائى براى خود يافته بود. تا فهميد كه من آذربايجانى ام، مرا صدا كرد و در پهلوى خود جائى برايم باز كرد. در ميان آنها ۱۳نفر دزد حرفه اى بودند كه در طبقه پائين تخت ها خود را جا كرده بودند. رئيس آنها به نام ايوان بى دست، اسم و رسمى ميان دزدان داشت. ۸نفرشان كمتر از ۲۰سال داشتند. يكى از آنها دوبار از دور دست ترين اردوگاه هاى سيبرى با مخفى شدن ميان زغال سنگ در داخل لكوموتيو فرار كرده بود. رئيس زندان او را مى شناخت. خط و نشان مى كشيد كه اين بار او را جائى بفرستد كه ديگر نتواند فرار بكند. او مى خنديد و مى گفت: وعده ما سال ديگر، همين جا! دزدها كارشان اين بود كه شب ها به سراغ تازه واردها كه خسته و كوفته در خواب عميق مى رفتند، بروند و پول و هر چيز به درد خور آنها را بدزدند. شبى، يكى از دزدها با تيغ ريش تراشى در دست رفت بالاى سر مهندس ماسلف نامى كه پول زيادى به همراه آورده بود و همه را دزديد و رفت. مهندس شانس آورد كه بيدار نشد وگرنه چشم خود را از دست مى داد. من چون براى رفع حاجت بيدار شده بودم تمام آن ماجرا ديدم. در اين موقع مهندس بيدار شد و متوجه شد كه پولش را دزديده اند و داد و فرياد راه انداخت. رئيس زندان با نگهبانان وارد شدند. هر چه گشتند چيزى نيافتند. شروع كردند به تشويق و تطميع زندانيان كه هر كس ديده است دزد را نشان بدهد. كسى جوابى نداد. فرداى آن روز ايوان بى دست مرا صدا كرد و پرسيد تو ديدى كى پول ها را دزديد؟ گفتم آرى و با دست دزد را نشان دادم. گفت پس چرا به رئيس زندان نگفتى؟ پاسخ دادم اين چيزها به من مربوط نيست.
وقتى در زندان باكو بودم، قديمى ها به من ياد داده بودند كه اگر مى خواهى زنده بمانى، هميشه اين شعار را مَدِ نظر داشته باش: «ديدى، نديدى؛ شنيدى، نشنيدى»! پس از اين ماجرا ايوان بى دست مرا تحت حمايت باند خود قرار داد.
دزدها در زندان هاى شوروى «قوانين» خود را داشتند. آنها را «جهان سوم» مى گفتند. در قاموس آنها دزد نبايد كار مى كرد، يا با رؤساى اردوگاه همكارى مى كرد. دزدها از هر مليتى باشند، در برابر «قوانين» خود مساوى هستند. هر يك از شهرهاى بزرگ رهبر خود را داشت كه از سوى ساير رهبران دزدها به رسميت شناخته شده بود. اگر دزدى با رئيس اردوگاه همكارى مى كرد به او «سوكا» (ما چه سگ) مى گفتند و محكوم به مرگ بود. در آن سال ها مجازات اعدام لغو شده بود؛ حداكثر مجازات ۲۵سال زندان بود كه اغلب داشتند. لذا زندانيان براى هر مسأله كم اهميت آدم مى كشتند، چون دوباره به همان ۲۵ سال محكوم مى شدند!
روزها سپرى مى شد و لحظه وداع فرا رسيد. ايوان به من توصيه كرد هر جا رفتم، اگر دزدى در آنجا بود، بگويم كه ايوان بى دست آشناى من است. آنها به تو كمك خواهند كرد. اين را هم بگويم كه از اين تاريخ تا روزى كه از زندان آزاد شدم، نام من از سيد رضى به سروژا و بعدها كه كمى پا به سن گذاشتم به سرگئى تغيير يافت. چون تلفظ سيدرضى براى خارجى ها مشكل بود.
من و عده اى از زندانيان را سوار واگن هاى استاليپنسكى كردند و تا نزديكى هاى مسكو آوردند. در اين واگن ها، كوپه ها بى در بودند و به جاى آن نرده هاى آهنى نصب شده بود. داخل كوپه ها به دو طبقه تقسيم شده بود كه عده اى در بالا و عده اى در قسمت پائين مى نشستند. به علت زياديِ زندانيان جائى براى دراز كشيدن نبود. در راهروها نگهبانان در رفت و آمد بودند و تمام حركات زندانيان را زير نظر داشتند. جيره ما يك بار سوپ و يك بار ۴۰۰گرم نان با ماهى شور بود. صبح و عصر ما را به مستراح مى بردند، ولى ننشسته، صداى زودباش زودباش نگهبانان بلند مى شد. بدبخت كسانى كه يبوست داشتند! پاراش كوچكى در داخل كوپه بود. ولى به خاطر زيادى جمعيت و نوشيدن آب فراوان به علت خوردن ماهى شور، پاراش به سرعت پر مى شد. هر قدر به نگهبانان التماس مى كرديم كه ببريم پاراش را خالى كنيم، سرشان نمى شد. زندانى مجبور بود توى كفش يا چكمه و يا هر چه به دستش مى رسيد، ادار كند. گاه ادرار بر سر زندانيان طبقه پائين مى ريخت و داد و فرياد و ناسزاگوئى شروع مى شد. نگهبانان مداخله كرده هر دو طرف را مى بردند و آن قدر كتك مى زدند كه بى هوش شوند. سپس، آنها را به كوپه برمى گرداندند. اين وضع تقريباً يك هفته به طول انجاميد تا بالاخره تعداد زندانيان به حد كافى رسيد. آن وقت ما را سوار واگن بارى كردند و عازم كوى بيشف شديم. اينجا هم مثل روستف يك اردوگاه ترانزيت بود، ولى وضع خيلى بهتر بود. ما را به باراك هائى (خانه هاى چوبى موقتى) كه تخت هاى دو طبقه داشتند، بردند و تشك و پتو و بالش دادند. اين قدر از وضع تازه خوشحال بوديم كه زندانى بودنمان از ياد رفت! عاقبت پس از مدت ها مى توانستيم چند ساعتى بدون مزاحمت بخوابيم. در اينجا نيز تعدادى دزد كم سن و سال بودند كه از همه باج مى گرفتند. شب ها نيز به سراغ اشياء و جيب زندانيان مى رفتند. شبى يكى از اينها كه جوانكى ۱۸-۱۶ ساله بود، از پروفسورى كه بغل دست من خوابيده بود، مقدارى گوشت و چربى خوك دزديد. پروفسور به رئيس زندان شكايت كرد. رئيس زندان همه جا را گشت ولى چيزى نيافت، چون شبانه همه را بلعيده بودند. يكى از زندانيان، جوانكى را كه دزدى كرده بود به رئيس زندان نشان داد. دزد كه در طبقه دوم نشسته بود، با يك حركت برق آسا با تيغى كه در دست داشت زد به چشم آن زندانى و فريادكنان گفت: «ديگر نخواهى ديد»! خوشبختانه تيغ به چشم او نخورد و فقط صورت وى پر از خون شد. دزدها آدم هاى شگفت انگيزى بودند؛ از كشتن و مردن باكى نداشتند. به رؤساى زندان فحش هاى ركيك مى دادند. با وجود اين كه شلاق مى خوردند، به انفرادى مى انداختند، ولى تا برمى گشتند، روز از نو بود روزى از نو!

اولين اردوگاه كار اجبارى
پس از چند روز دوباره ما را داخل واگن هاى بارى كردند و به مقصد نهائى كه «تاى شت» باشد، روانه كردند. ۱۴روز در راه بوديم. در اين واگن ها هم زندانى آن قدر زياد بود كه جائى براى خوابيدن نبود؛ به نوبت مى خوابيديم، آن هم به پهلو تا زندانيان بيشترى از جا استفاده كنند.
وقتى ما را از واگن ها پياده كردند، بيش از صد سرباز با ده ها سگ دور ما را گرفتند. سگ ها از ديدن ما بسيار تحريك شده بودند و مى خواستند زنجيرشان را پاره كرده و به ما حمله كنند. بعدها فهميدم كه اين سگ ها تعليم يافته اند و نسبت به زندانى ها حساس بار آمده اند. پس از چند كيلومتر راه رفتن در برابر يك اردوگاه متوقف شديم. اردوگاه محوطه اى است كه با ديوارهاى چوبى به بلندى سه متر احاطه شده است. در هر چهار گوشه آن برجى با يك نورافكن و يك نگهبان مسلح قرار گرفته است. اگر اردوگاه بزرگ باشد، در وسط ديوار هم برج اضافى قرار مى دهند. دو سوى ديوار به مساحت ۲متر شخم زده شده و با سيم هاى خاردار به عرض يك متر محدود شده اند. چوب هاى ديوارها نيز به شكل سرنيزه است. كسى حق نزديك شدن به اين قسمت را نداشت. اگر كسى نزديك مى شد سرباز تيراندازى مى كرد. اگر كمى انسان بود، قبل از تيراندازى، اخطار مى داد وگرنه بى آنكه هشدار بدهد، دست به ماشه مى برد. در يكى از اردوگاه ها شاهد صحنه واقعاً رقت آورى بودم. مردى ۵۰ساله براى خودكشى خود را به اين محوطه نزديك كرد. نزديكى هاى عصر بود. اغلب زندانيان طبق معمول براى شمارش در حياط جمع بودند. پيرمرد از سيم خاردار گذشت. همه در حيرت بوديم. بعضى ها داد مى زدند. كسانى كه او را مى شناختند، التماس مى كردند. ولى او بى اعتناء بود. معلوم بود كه تصميم او قطعى است. نگهبان فرد خوبى بود، چندين بار اخطار كرد، پيرمرد اينك به ديوار اصلى رسيده بود، تبسمى بر لب داشت. تظاهر مى كرد كه مى خواهد از ديوار بالا برود، اما حقيقت نداشت؛ چون بالا رفتن از ديوار سه مترى براى او امكان نداشت. بالاخره سرباز كه تا آن موقع در تيراندازى دو دل بود، آتش گشود و پيرمرد در برابر چشمان حيران و نگران ما، جان سپرد.
قسمت داخلى اردوگاه به دو بخش تقسيم مى شد: بخش كوچك تر به نام «رابوچى زون» (منطقه كار) براى نان پزى، پينه دوزى، خياطى و وصله دوزى و غيره؛ بخش دوم كه بسيار بزرگتر از اولى بود و متناسب با وسعت اردوگاه، شامل ۸ تا ۲۰ باراك مى شد كه خوابگاه زندانيان بود. تختخواب ها چهار نفرى بود كه دو نفر در پائين و دو نفر در بالا مى خوابيدند. وسط هر باراك يك بخارى و اتاقكى وجود داشت كه زمستان ها كفش و لباس هاى خيس شده را در آنجا خشك مى كردند. نظافت باراك ها بر عهده زندانيان ناقص العضو بود. هر اردوگاه داراى يك آشپزخانه و سالن غذاخورى مخصوص صبحانه و شام بود. در همه اردوگاه ها زيرزمين تاريك و بى چراغى بود كه زندانيان خاطى و كسانى را كه از كار كردن امتناع مى كردند به آنجا مى انداختند- كه فاقد رختخواب بود. روزانه يك بار سوپ و ۴۰۰گرم نان مقررى او بود. هيچ كس نمى توانست براى مدت زيادى تحمل كند. در مدت يك هفته نيمه جان مى شد و در آن شرايط مشكل بود كه دوباره سلامتى خود را باز بيابد. من به مدت دو روز در اثر تقصير ديگران و سكوت خودم در برابر رئيس اردوگاه، مزه اين زيرزمين را چشيدم. خوشبختانه گناهكار اصلى را پيدا كردند و من آزاد شدم.
برگردم به اول داستان! خلاصه ما به مقابل اردوگاه رسيديم. رئيس آن سروان ساروكين بود. همراه با نگهبانان بيرون آمدند و تك تك ما را با پرونده هايمان تحويل گرفتند. هوا بسيار سرد بود. يك متر برف روى زمين نشسته بود. با آن كه ساعت ۵ بعدازظهر بود، ۱۰۰ نفر از ما را جدا كردند و براى جمع آورى چوب از جنگل كه در ۵كيلومترى اردوگاه بود، فرستادند. كسى از ما لباس زمستانى نداشت. راه رفتن روى برف با همان كفش هاى معمولى بسيار مشكل بود. بايد چوب هاى زير خط آهن كه هر كدام ۴۰ تا ۵۰كيلوگرم وزن داشت را با خود به اردوگاه مى آورديم. من هنوز از سلامتى جسمى خوبى برخوردار بودم و حمل اين بار سنگين مشكل نبود. اما عده زيادى كه سن بالائى داشتند به زمين مى افتادند و قادر به بلند شدن نبودند. آنها را با ضرب چوب و حمله سگ ها مجبور به حمل چوب مى كردند. بالاخره به اردوگاه رسيديم. خيلى ها سرمازدگى پيدا كردند. از جمله گوش من به خارش افتاد و روز بعد تاول زد و آب آورد. خوشبختانه يك زندانى ارمنى به دادم رسيد. ۱۶ سال بود كه در اردوگاه بود، توصيه كرد دست نزنم. سپس با سوزن آرام آرام آب ها را خالى كرد. گفت باز هم دست نزن والا گوش هايت مى افتد. خوشبختانه پس از چند روز رو به بهبودى گذاشت. اما چند نفر انگشت بزرگ پاى خود را از همان روز اول از دست دادند. در مواردى انگشت سرما خورده عفونت مى كرد، سياهى انگشت كم كم بالاتر مى رفت و بالاخره او را به بيمارستان مى بردند و پاى او را قطع مى كردند.
از فرداى ورودمان، ما را به دسته هاى ۲۶نفرى كه بريگاد ناميده مى شد، تقسيم كردند. هر بريگاد يك فرمانده داشت كه سربريگاد مى گفتند. سربريگاد كار نمى كرد؛ نقش او انجام كارى بود كه بر عهده بريگاد گذاشته مى شد. در همه جا و براى هر كارى، ميزانى از سوى دولت تعيين شده بود. زندانى بايد هر روز ميزان تعيين شده را پر مى كرد تا ۷۰۰گرم نان و دوبار غذا نصيب اش شود؛ وگرنه، سهميه نان و ۴۰۰گرم كاهش مى يافت. در واقع، ميزان تعيين شده به طور كامل قابل اجرا نبود. سربريگادها با ترفندهاى گوناگون و تقلب، ميزان كار خواسته شده را روى كاغذ گواهى مى كردند. من در تمام مدت زندانى ام تنها دو نفر را ديدم كه مى توانستند ميزان كار خواسته شده را انجام دهند: يك چينى و يك افغانى به نام صفر. صفر هر روز نماز مى خواند، به موقع روزه مى گرفت و بسيار سالم بود.
صبح فرداى ورود ما، زنگ بيدارباش زده شد. زنگ، تكه آهنى بود كه از ريل بريده بودند و با كوبيدن قطعه آهن به آن به صدا درمى آمد. اين زنگ، زندانيان را براى كار و شمارش و صبحانه و شام فرا مى خواند. با گذشت زمان، صداى زنگ تنت را به لرزه درمى آورد. چون هر صبح با طنين آن، نگهبانان زندان به خوابگاه مى ريختند و زودباش زودباش سر مى دادند؛ و اگر دير مى جنبيدى، چوب بر سر و كله ات مى زدند! پس از صبحانه، زندانى هاى هر بريگاد در برابر در خروجى اردوگاه جمع مى شدند. در بيرون، سربازان مسلح با سگ ها منتظر بودند تا زندانى ها را تحويل بگيرند. وقتى سربازها زندانيان را تحويل مى گرفتند، رئيس آنها با صداى بلند مى گفت: دقت! دقت! در موقع راه رفتن به چپ و راست ننگريد؛ از صف خود عقب نمانيد؛ زير بازوى يكديگر را بگيريد. اگر يك گام به چپ يا يك گام به راست بگذاريد، سربازها بدون اخطار تيراندازى خواهند كرد. بعد داد مى زد: به پيش! هنگام برگشت نيز همين هشدار خوانده مى شد. اين هشدار شوخى نبود. روزى در اواخر زمستان برف زيادى باريده بود. پيرمردى لاغر اندام كه ديگر قدرت راه رفتن پا به پاى ديگران را نداشت، از صف خود عقب ماند؛ و تا به آخر خط رسيد، پايش سر خورد و در كانال كنار جاده افتاد. بلافاصله صداى شليك به گوش رسيد و پيرمرد نقش بر زمين شد. او را به بيمارستان بردند، ولى چند روز بعد جان سپرد.
كار ما در آغاز چيدن چمن هاى جنگل از زير برف ها بود. اين چمن ها براى پوشش سقف باراك ها به كار مى رفت. اين نوع كار نسبت به كارهاى ديگر، آسان بود.

كاوه گوهرين- تهران- ايران
كجاست سنگ رُنوُس...؟
بخش پنجم
003669.jpg
كاوه گوهرين
به ياد سهراب سپهرى
همه ارديبهشت ها از آن سهراب اند، چرا كه او مردن را در اين ماه روايت كرد گو اين كه بهتر از هر كسى مى دانست تا شقايق هست زندگى بايد كرد...
در ارديبهشت، درختان بيمارستان پارس تهران هم مى دانند كه يك روز مردى در يكى از همين اتاق ها با دستان تكيده، با گوشه ملافه بازى مى كرد و نگاه اش از پنجره مى تراويد به روى هر آن چه كه هستى را زيبا مى كرد....
بيمارستان پارس خوشبخت بود و آن اتاق از همه خوشبخت تر كه روزهاى آخر را سهراب در آن نفس مى كشيد. گنجشك هاى پر شر و شور هم گوئى مى دانستند هيچ نوشداروئى براى اين سهراب تكيده خفته بر تخت نيست و تا شادى را به چشمان اش آورند، هى پشت پنجره قيل و قال مى كردند. آخر اين كه مى خواهد زندگى را به شقايق ها واگذارد، كسى است كه تمام عمر مى خواست فراموش نكند و پروانه هاى در آب افتاده را زود بردارد....
او كسى بود كه سوسك و كركس را هم زيبا مى ديد و خيلى از معاصران اش آن را برنمى تابيدند و ژست روشنفكرى اش مى ناميدند، وصله اى كه هرگز بر او نمى چسبيد. كافر همه را به كيش خود پندارد....
يادش بخير، جلال خسروشاهى، دوست نزديك سهراب كه برايم خاطره «شب سوسك» را بارها روايت كرده بود و به تشويق من آن را در كلك (شماره ۲ ارديبهشت ۱۳۶۹) چاپ كرد و نمى دانم به چه علت هنگام نگارش كتاب «اداى دين به سهراب» (تهران، به نگار- ۱۳۶۵) اين زيباترين خاطره را از قلم انداخت و در آن كتاب نياورد....
«همينطور كه غرق لذت به حرف هاى سهراب گوش مى كردم، ديدم كه سوسكى با آرامش كامل از لاى در وارد اتاق شد. سوسك درشتى بود. قهوه اى روشن با بال هاى براق. لحظه اى مكث كرد و شاخك هاى بلندش را تاب داد و بعد آهسته از كنار ديوار راه افتاد طرف پايه تخت كه ما رويش نشسته بوديم. بيوك و تيمور هم سوسك را ديدند و يك باره توجه همه از سهراب به سوسك منتقل شد. هر كس بى اختيار دنبال چيزى مى گشت تا بر سر سوسك بكوبد. ما هيچكدام كفش به پا نداشتيم، كفش هايمان را دم در اتاق گذاشته بوديم. مى بايست يك نفر شواليه، خودش را به آنجا برساند و لنگه كفش به دست گيرد و بيايد و حساب سوسك را برسد. تيمور از جا برخاست. در اين موقع بود كه سهراب متوجه قضيه شد و با عجله گفت: خواهش مى كنم، خواهش مى كنم كارى به كارش نداشته باشيد، او همسايه من است. گاهى شب ها سرى به من مى زند، اهل شعر و ادبيات هم هست، به نظرم عاشق شده آخر اين جا جيرجيرك خوش صدائى است كه....
سوسك خود را به پايه تخت چسبانده بود و بى حركت منتظر پايان كار نشسته بود. بالاخره به سهراب پيشنهاد كرديم اجازه دهد سوسك را بگيريم و با احترام كامل از پنجره بيندازيمش به حياط و غائله را ختم كنيم. اما سهراب سخت مخالفت كرد و گفت ممكن است بيفتد و دست و پايش بشكند و اين وقت شب از كجا شكسته بند سوسك پيدا كنيم؟ وانگهى روانيست عاشقى را جلو روى معشوق از پنجره به حياط بيندازند....
ما چنان سرگرم اين گفت و شنود شديم كه سوسك را از ياد برديم و پس از مدتى وقتى به پايه تخت نگاه كرديم سوسك رفته بود...»
اين بود سهراب سپهرى و جز اين نبود. بزرگ بود و از اهالى امروز بود و با تمام افق هاى باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب مى فهميد.... گنجشك ها و درخت ها و كلاغان بيمارستان پارس، هنوز او را به ياد مى آورند...
سهراب سپهرى، پيش از آن كه نقاش باشد شاعر بود، پروانه خواهرش مى گويد يك روز سهراب بيمار شد و نتوانست به مدرسه رود با همان ذهن كودكانه نوشت:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نكردم هيچ يادى از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم من دمى از درد آرام
بعدها و در جوانى، پس از آشنائى با عباس كى منش (مشفق كاشانى) شاعر همشهرى اش، هم سرودن شعر را پى گرفت و هم نقاشى را و گاهى هم به انجمن ادبى صباى كاشان سر مى زد و از ديگر انجمن هاى ادبى هم غافل نبود. نسخه هائى از ديوان بيدل دهلوى، صائب تبريزى و كليم كاشانى را هميشه در كنار داشت و بعضى مشكلات اشعار اين بزرگان را در جلسات ادبى مطرح مى كرد و پاسخ مى گرفت. شعرهاى دوره جوانى سهراب، همگى در اوزان كلاسيك سروده شده اند و اين نشان مى دهد كه يك سينه سخن دارد اما نمى داند چگونه آن را شرح دهد. او ضمن ستايش شعر قدمائى و احترام عميق بدان، در جستجوى زبانى گمشده است تا بتواند روح خود را بسرايد. چاپ اول «مرگ رنگ» در سال ۱۳۳۰ منتشر مى شود و تأثير سبك و زبان نيمائى در آن موج مى زند. سال ۱۳۳۲ زندگى خواب ها و بعد «آوار آفتاب» كه در ۱۳۴۰ چاپ نخستين آن منتشر مى شود گو اين كه سهراب شعرهاى اين مجموعه را در سال ۱۳۳۶ آماده كرده بود. چاپ اول «شرق اندوه» هم تاريخ ۱۳۴۰ را بر پيشانى دارد. سهراب دوره خامى را وانهاده و به پختگى نزديك مى شود:
باز آمدم از چشمه خواب، كوزه تر در دستم
مرغانى مى خواندند. نيلوفر وا مى شد، كوزه تر بشكستم
در بستم
و در ايوان تماشاى تو بنشستم.
در سال ۱۳۴۵ مجله آرش، دوره دوم، شماره ۵ نخستين روايت از منظومه شگفت «مسافر» را چاپ مى كند. سهراب به وادى سوختگى نزديك مى شود. «حجم سبز» (۱۳۴۶) ما هيچ، ما نگاه هم بعدها به همراه دفترهاى قبلى (هشت كتاب) را تشكيل مى دهد كه چاپ اول آن به سال ۱۳۵۵ منتشر مى شود.
در اين سال ها هم شعر سپهرى، زبان و شناسنامه خاص خود را يافته و هم نقاشى هايش در ميان اهل هنر، مقبوليت يافته است. اما سهراب ها را هميشه وقت تنگ است....
او كه به سال ۱۳۲۹ در يك مجله كوچك به قطع جيبى با نام (هديه) زير نظر احمد شاملو و فرهنگ فرهى ترجمه و تلخيصى از يك نوشته با عنوان ادبيات لبنان را كه پيرامون شاعران فرانسه زبان لبنانى بود، منتشر كرد، بعدها جهان شعر شاعران ژاپنى و چينى را هم كشف كرد و ترجمه هائى از اين آثار را در مجله «سخن» به خوانندگان تحفه آورد. ذهن لطيف و جستجوگر او براى ثبت همه خوبى ها شتاب داشت چرا كه مى دانست مجال اندك است، اما همه اين ها را گفتم تا بدين نكته برسم كه سهراب حتى اگر شعر هم نمى گفت شاعر بود و دور باد از ساحت او انگ روشنفكرى كه هرگز نبود و در نامه اى نوشته بود: ايران سرزمين مادران خوب و روشنفكران بد است....
در هشت كتاب سپهرى، صفحه ۳۶۳ شعرى آمده است با عنوان «سوره تماشا» كه در چاپ، سطرهائى از آن حذف شده است و گو اين كه فاصله انتشار چاپ اول «هشت كتاب» با مرگ سهراب چيزى حدود سه سال و چند ماه است، بر ما پوشيده است چرا سهراب تلاش نكرده است اين سطرهاى افتاده را در جاى خود قرار دهد؟
اگر سهراب در تمام عمر خود تنها اين چند سطر را نوشته بود كافى بود تا مدرك و مستند شاعرى او باشد. اگر «هشت كتاب» را داريد صفحه ۳۶۴ را بگشائيد و پس از سطر «پى گوهر باشيد» اين سطرهاى افتاده را بنويسيد تا بدانيد كه شعر ناب خواندن چه حلاوتى دارد:
جاى مردان سياست بنشانيد درخت
تا هوا تازه شود
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد
به خدا ايمان آريد
به خدائى كه به ما بيلچه داد
تا بكاريم نهال آلو
صندلى داد كه رويش بنشينيم و به آواز قمر گوش دهيم
به خدائى كه سماور را از عدم تا لب ايوان آورد
و به پيچك فرمود: نرده را زيبا كن!
و من آنان را،
به صداى قدم پيك بشارت دادم.
***
گنجشك ها و درخت ها و كلاغان بيمارستان پارس، او را به ياد مى آورند. ما هم او را به ياد مى آوريم. هستى با سهراب زيبا بود و اينك با ياد او زيباتر است. ما خوشبخت هستيم كه فارسى زبان ماست و سهراب انديشه اش را به فارسى نوشته است و خوشبختى يعنى همين.....

يادها و رويدادها- هوشنگ پورشريعتى
صديقى: رهبران در فكر كسب و جاه هستند
*شجاعت و ميهن دوستى بختيار، او را از رهبران ملى ممتاز مى كند.
*خود را با ظاهر تطبيق ندهيد، درون مسائل را ارزيابى كنيد.
*براى اعلام آبرومندانه سفر پادشاه، مصاحبه خبرگزارى با بختيار منتشر نشد.
002997.jpg
پورشريعتى
بختيار روز هفتم دى ماه ۵۶ با پادشاه ديدار داشت. پادشاه در «پاسخ به تاريخ» از آنروزها چنين ياد كرده است: بى نظمى و اغتشاش در گردش چرخ هاى اقتصاد كشور، اعتصابات پياپى و تظاهرات خيابانى عملاً زندگى جامعه را فلج كرده بود. ميزان توليد نفت خام كه در مواقع ضرورى عادى ۸/۵ ميليون بشكه بود، در روز چهارم دى ماه ۱۳۵۶ به ۶/۱ ميليون بشكه رسيد كه فاجعه اى براى اقتصاد ايران محسوب مى شد... من قبلاً به وسيله جمشيد آموزگار، نخست وزير سابق، تماسى با بختيار داشتم و همچنان به كوشش خود براى تشكيل يك دولت ائتلافى ادامه مى دادم.
در حالى كه كريم سنجابى همچنان به اظهارات تحريك آميز خود ادامه مى داد، شاپور بختيار روشى معتدل تر داشت و تقريباً سكوت كرده بود. در نتيجه شاپور بختيار را به حضور پذيرفتم... او مى گفت مايل است تمام ترتيبات مندرج در قانون اساسى را رعايت كند.... اين شرايط براى من قابل قبول بود.

سفر پادشاه
پادشاه دو روز پس از ديدار با بختيار، روز نهم دى ماه، در ديدارى با اعضاى هيأت رئيسه دو مجلس، براى نخستين بار گزينش بختيار را به سمت نخست وزير اعلام كرد و خبرگزارى ها و راديوهاى خارجى آن را منتشر كردند.
نكته مهم در نخست وزيرى بختيار، سفر پادشاه به خارج از كشور بود كه بسيارى از نزديكان دربار و فرماندهان ارتش با آن سخت مخالف بودند و به درستى پيش بينى مى كردند كه با سفر پادشاه، رشته همه كارها از هم مى گسلد. به همين دليل تا يك هفته بعد كه بختيار دولت خود را به پادشاه معرفى كرد، داستان سفر رسماً اعلام نشد.
در اين هنگام، اعتصاب روزنامه ها كه از ۱۳ آبان، با برپائى دولت ازهارى آغاز شده بود، همچنان ادامه داشت و راديوهاى بيگانه، به ويژه بى.بى.سى تنها منبع خبرى بودند كه شب ها، ميليون ها ايرانى خبرهاى رويدادهاى شگفت انگيز كشور خود را از آنها مى شنيدند.
شنبه ۱۶ دى ماه، بدنبال گفتگوهاى يك هفته اى بختيار و وزير مشاور و سرپرست وزارت اطلاعات و جهانگردى او، سيروس آموزگار، با مديران و سردبيران روزنامه ها، سنديكاى نويسندگان و خبرنگاران چپ نما، كه اعتصاب را رهبرى مى كرد، انتشار روزنامه ها از سر گرفته شد و خبر نخست وزيرى بختيار در روزنامه هاى كشور انتشار يافت.
آخوندها، چنانچه در يادهاى مربوط به سرگذشت روزنامه ها و راديو تلويزيون در پائيز و زمستان ۵۶ نوشتم، روزنامه ها را ناگزير كرده بودند كه بنويسند اعتصاب را به دستور «امام خمينى» مى شكنند.

شجاع و ميهن دوست
در نخستين شماره پس از اعتصاب دو ماهه، روزنامه ها در حالى كه تيترهاى بزرگ بالاى صفحه اول را به خمينى و انقلاب داده بودند، عكسى نيز از مصاحبه بختيار در نيمه پائين صفحه نخست چاپ كرده بودند كه او را در زير عكس محمد مصدق نشان مى داد.
در همين شماره روزنامه ها، نظر چند تن از مردان سياسى، درباره دولت تازه و شخص بختيار انتشار يافته بود كه نظر غلامحسين صديقى، مرد خوشنام سياسى و وزير مصدق، درباره همرزمش بختيار خواندنى است.
صديقى كه دو هفته پيشتر نامزد نخست وزيرى بود و به دليل دشمنى همرزمان ديگرش در جبهه ملى و حزب ايران و حزب ملت ايران نتوانست كار را به سامان برساند. درباره بختيار چنين گفته بود: دكتر شاپور بختيار آنطور كه من مى شناسم داراى دو ويژگى عمده است كه شخصيت او را از بسيارى از رهبران ملى ممتاز مى كند. بختيار داراى آنچنان شجاعتى است كه در اين شرايطى، در زمانى كه همه در فكر قهرمان شدن و كسب وجاهتند، پا به ميدان مى گذارد. ويژگى دوم او عشق و علاقه اى است كه به ميهن دارد.
علاقه او به استقلال ايران مسئله اى است كه در طول ساليان دراز، هرگز دچار تزلزل نشده است و فكر مى كنم در اين برهه از تاريخ، اين پيروزى ملت است كه آدمى مثل بختيار مأمور تشكيل كابينه مى شود و بار ديگر نام بى زوال دكتر محمد مصدق، رهبر نخستين انقلاب مردم شرق عليه استعمار انگليس و عوامل و وابستگانش، از دستگاه هاى ارتباطى كه تا ديروز از اشاره به نام او وحشت داشتند، عنوان مى شود.
بختيار اين شهامت را داشته كه به ميدان بيايد و وظيفه ما و همه رهبران ملى كمك به اوست، بايد مملكت را نجات داد.

درون را ببينيد!
صديقى، برخلاف رهبرانى كه همه اعتبار و وزن سياسى جبهه ملى را، در پاريس دو دستى تقديم خمينى كردند، در همان فضاى ارعاب و سكوت انقلابى، آينده سياه ايران را پيش بينى مى كند و هشدار مى دهد: «صحبت شخص دكتر بختيار، جبهه ملى، يا بنده، شما و حتى اعليحضرت شاه نيست، بلكه بحث بر سر مملكتى است كه وظيفه حفظ و صيانتش به عهده ما است. شايد خيلى ها در حال حاضر خود را با آنچه ظاهر است تطبيق مى دهند، اما بايد درون مسائل را نيز ارزيابى كرد.»
براى اين كه به ناآگاهى و ناتوانى رهبران جبهه ملى، در پيش بينى آينده و درك واپسگرائى مذهبى ها، پى بريم، بد نيست اعلاميه شوراى مركزى جبهه ملى را هم در روز نهم دى ماه، كه نخست وزيرى بختيار اعلام شد بخوانيم:
«طبق گزارش هاى رسيده آقاى دكتر شاپور بختيار، عضو جبهه ملى ايران، بدون رعايت انضباط سازمانى، مأموريت تشكيل دولت را پذيرفته اند.
جبهه ملى ايران بدانسان كه اعلام داشته است نمى تواند با وجود نظام سلطنتى غير قانونى با هيچ تركيب حكومتى موافقت نمايد. شوراى مركزى جبهه، ضمن تقبيح شديد اقدام آقاى شاپور بختيار به آگاهى همگان مى رساند كه در اين شرايط، تشكيل دولت از طرف ايشان به هيچ روى با مصوبات آرمانى و سازمانى جبهه ملى ايران سازگارى ندارد و به همين دليل از عضويت جبهه ملى ايران بركنار مى شوند.»

آينده ايران
بختيار و صديقى، از معدود مردان سياسى بودند كه بى كينه گذشته و بى توجه به مبارزه سى ساله با پادشاه، آينده را به روشنى مى ديدند. يكى از استبداد نعلين سخن مى گفت و ديگرى، چنانچه در سخنانش درباره بختيار مى خوانيم، هشدار مى داد كه «خيلى ها در حال حاضر خود را با آنچه ظاهر است تطبيق مى دهند، اما بايد درون مسائل را نيز ارزيابى كرد.»
بختيار، به پندار من، هنگامى كه مسئوليت اداره كشور را پذيرفت، بيش از هر چيز در انديشه دوران پس از فرو نشستن توفان انقلاب و سرنوشت ايران پس از آن بود. او مى دانست كه اگر نمى توان پادشاه را از امواج رهانيد، مى توان از استوارى ريشه هاى يك حكومت واپسگراى مذهبى، در ايران پيشرفته آستانه هزاره سوم جلوگيرى كرد.
پادشاه نيز به دو دليل او را بر سنجابى ترجيح داده بود، نخست اين كه سر رشته كارها هر روز بيشتر از دست ها بيرون مى رفت و ديگر اين كه بختيار آدم رك و راستى بود كه حرف هايش را به روشنى و با شجاعت مى زد. در سخن آخر بختيار تا آنجا كه توانست در آن درياى توفانى بر سر پيمان خود با آرمان ها و مردم ميهنش پاى فشرد، پدر كشتگى آخوند، با بختيار و پايان كار اين مرد دلير در پاريس، از نشانه هاى آشكار اين پايمردى و راستى او است.

در خبرگزارى
در نبود روزنامه ها، در نخستين هفته دى ماه ،۵۶ خبرگزارى پارس تنها سازمان خبرى داخلى بود كه خبر نخست وزيرى بختيار را، از هنگامى كه شايعه آن پخش شد، دنبال مى كرد.
چنانكه پيش نوشتم، بخش هاى مهم و حساس خبرگزارى، در همه دو ماهه اعتصاب روزنامه ها و راديو تلويزيون كار مى كردند. اين بخش ها شامل بولتن محرمانه خبرهاى راديو تلويزيون ها و مطبوعات خارجى، تلكس خبرگزارى با دربار و تلكس هاى خبرگزارى با روزنامه ها بود. بخش هاى ديگر خبرگزارى را براى پرهيز از كارشكنى ها و فشارهاى آخوندهاى انقلابى و نيروهاى چپ وابسته به آنها، نيمه تعطيل كرده بوديم. دوستان و همكارانم در خبرگزارى كه با بيشترشان از سال هاى دور همكارى و آشنائى داشتم، در آرام داشتن فضاى خبرگزارى و جلوگيرى از يورش هاى گروه هاى فشار همراهى و همدلى مى كردند.
همين همراهى ها و همدلى ها بود كه در روزهاى آتش افروزى و خرابكارى و چپاول سازمان هاى دولتى و ملى، خبرگزارى را از خطر رهانيد و اموال و تجهيزات آن دست نخورده ماند.
عصر روز نهم دى ماه كه پادشاه براى نخستين بار از نخست وزيرى بختيار در جمع اعضاى هيأت رئيسه دو مجلس سخن گفت: يكى از دوستان و همكارانم، پرويز مردانى كه اكنون در آلمان زندگى مى كند، سردبير خبر شب خبرگزارى بود.

نخستين مصاحبه
بهتر است داستان نخستين مصاحبه با بختيار را، از زبان مردانى بخوانيم كه جزئيات آن را، پس از گذشت ۲۵سال، چندى پيش در سفرى كه به آلمان داشتم، برايم باز گفت:
ساعتى پس از آن كه پادشاه در ديدار با اعضاى هيأت رئيسه دو مجلس اعلام كرد كه بختيار را به سمت نخست وزير انتخاب كرده است، خبرگزارى فرانسه خبر داد كه بختيار از جبهه ملى اخراج شده است. اين خبر را سنجابى در مصاحبه اى با خبرگزارى فرانسه اعلام كرده بود، در حالى كه خبر نخست وزيرى بختيار هنوز رسماً اعلام نشده بود.
از تلفنچى خبرگزارى خواستم كه بختيار را پيدا كند. پس از مدتى تلاش، سرانجام او را كه در جلسه اى شركت داشت پيدا كرد و بختيار پاى تلفن آمد.
خبر خبرگزارى فرانسه را برايش خواندم، با عصبانيت گفت كه عده اى متملق و بادمجان دورقاب چين دور و بر سنجابى را گرفته اند. من اكنون رسماً اعلام مى كنم كه پادشاه همه پيشنهادهاى مرا پذيرفته اند و من مأمور تشكيل كابينه شده ام. پادشاه براى مدتى استراحت به خارج مى روند و اگر مجلس رأى اعتماد داد شروع به كار مى كنم. انحلال ساواك و آزادى مطبوعات و احزاب و مبارزه با فساد از جمله برنامه هاى من است.

آبرومندانه
مردانى مى گويد: اين، نخستين گفتگوى يك رسانه خبرى با نخست وزير تازه بود كه اهميت جهانى داشت و چون سفر پادشاه در آن مطرح شده بود، به روال گذشته به كامبيز يزدان پناه، سرپرست روابط عمومى دربار تلفن كردم كه تأييد بگيرم.
يزدان پناه گفت خبر را پخش نكنيد تا با آقاى علينقلى اردلان، وزير دربار صحبت كنم. او خواهش كرد كه خبر عجالتاً درز نكند.
چند دقيقه نگذشته بود كه زنده ياد پرويز رائين از آسوشيتدپرس تلفن زد و درباره مصاحبه من با بختيار پرسيد. گفتم اگر خبرى باشد روى تلكس خبرگزارى خواهيم گذاشت. نمى دانم به جد يا تعارف گفت كه مى دانم با بختيار مصاحبه اى داشتى، آن را صد هزار تومان مى خرم.
صد هزارتومان، در آن روزگار پول زيادى بود، اما خبر، آن هم خبر مربوط به شاه را نمى شد فروخت. ساعتى بعد صفا حائرى هم از خبرگزارى فرانسه آمد، اما به او هم چيزى نگفتم. با دربار قرار داشتيم كه خبر درز نكند.
نيم ساعت پس از نيمه شب بود كه يزدان پناه تلفن كرد كه آقاى اردلان با اعليحضرت صحبت كرده اند، قرار است خبر مسافرت ايشان به صورت آبرومندانه اى اعلام شود. ساعت ده بامداد آقاى بختيار در اين باره كنفرانس مطبوعاتى خواهند داشت.
به اين ترتيب خبر اختصاصى سفر پادشاه كه براى بار نخست اعلام مى شد، روى دست من ماند، در حالى كه نمى دانستم صورت آبرومندانه اعلام آن چگونه است.
(يادها را در شماره آينده پى مى گيرم) .

جامه آلوده در آفتاب
داستان جمهورى اسلامى از همان زمان شروع فعاليت فدائيان اسلام شروع شده بود
داستان قتل دكتر برجيس در همدان و مسئوليت قاتل او در جمهورى اسلامى
داستان طلبه اى كه از نجف آمد تا بگويد آب آذرشهر آلوده و حرام است!
داستان ملاقات و مذاكرات آيت الله كاشانى با نوشين توده اى و مهندس رضوى جبهه ملى در مورد نفت و مبارزه با رزم آراء!
اشاره:
از «باقر مؤمنى» نويسنده و پژوهشگر معروف اخيراً دو كتاب روانه بازار كتاب برون مرزى شده است با عنوان هاى: «حكومت اسلامى و اسلام حكومتى» در ۳۱۶ صفحه و نيز «جامه آلوده در آفتاب» - خاطرات پراكنده «محمدتقى دامغانى» در ۳۱۵ صفحه. نويسنده، خاطرات خود را با سبكى ويژه و نثرى شيوا خطاب به باقر مؤمنى به سال ۱۳۶۴ براى او به پاريس فرستاده است با اين سفارش كه «اگر بتوانى موجبات چاپ اثر خداپسندانه اين حقير را، كه سراپا در مدح آن جناب است، فراهم آورى و نام اين حقير را مُخلّد سازى و اگر نه مُخلّد كه بارى مُجلد». محمدتقى دامغانى بر دستنويس كتابش عنوان «باقر نامه» را گذاشته و باقر مؤمنى ويراستار، كتاب را با عنوان زيبا و گوياى «جامه آلوده در آفتاب» به يارى «نشر البرز» روانه بازار كرده است. محمدتقى دامغانى، در ۱۳۰۴ در كرمان زاده شد. در تهران دكتراى حقوق گرفت و به كار «قضا» پرداخت. پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به جرم توده اى بودن «منتظر خدمت» شد و بعداً به كار وكالت روى آورد.
پس از انقلاب اسلامى، «به دنبال فعاليت هاى وسيع حقوقى، به ويژه موضع گيرى جمعيت حقوقدانان ايران كه وى موسّس آن بود، در برابر لايحه قصاص، همراه با چند تن ديگر از وكلا» بازداشت و تا سال ۱۳۶۶ در زندان بود. وى در ۶ ارديبهشت ۱۳۶۶ در تهران درگذشت. آنچه در پى مى آيد بخشى از كتاب او، «جامه آلوده در آفتاب» است.
***

فدائيان اسلام و قتل دكتر برجيس
پنجم تيرماه ۱۳۲۹ سپهبد رزم آراء از طرف شاه به نخست وزيرى انتخاب شد. در تهران يك مبارزه آشكار و جدى براى عدم انتصاب او در جريان بود و اينك كه به نخست وزيرى رسيده بود، دامنه مبارزه گسترده و گسترده تر مى شد. واقعه اى كه مى خواهم برايتان نقل كنم و در كاشان اتفاق افتاده است، آيا با اين مبارزه ارتباطى داشته است يا نه؟ قهرمان اين داستان كسى است كه تا همين اواخر زنده بود و از فعالان و گردانندگان حزب الله و به هنگام مرگ دو ستون تمام از روزنامه كيهان به ذكر محامد او اختصاص يافت. در روزهاى وقوع اين جريان در كاشان كمتر كسى فكر مى كرد كه اين جريان ممكن است با آن مبارزه اساسى كه در ايران جريان داشت مربوط باشد و شايد هم هنوز كمتر كسى باور كند كه اين جريان مى تواند يكى از سرچشمه هاى رودخانه عظيم جمهورى اسلامى باشد. اينك ميرزا آن را برايت نقل مى كند. تاريخ وقوع آن به درستى يادم نيست و احتياجى هم به نقل تاريخ دقيق از لحاظ روز و ماه نيست. همين قدر كافى است كه بتوانم برايت بگويم كه در پائيز سال ۱۳۲۹ بوده است. يك روز جمعه، با هواى ملايم و مطبوع، ميرزا به شكار رفته بود و در بيابان هاى اطراف شهر در ناهموارى هاى صحرا مى دويد تا كبوترى بيابد و شكار كند. حوالى ظهر بود، از دور متوجه شد كه دو تا پاسبان به طرف او مى آيند و با حركت سر و دست و داد و هوار مى خواهند او را متوجه خود بكنند.
ايستاد تا آنها رسيدند، بالا گذاشتند. چى شده؟ چه كار داريد؟
-جناب قاضى دكتر برجيس را كشته اند، در شهر نه بازرپرس هست و نه دادستان. جناب رئيس دادگسترى فرموده اند كه در غياب آنان تنها قاضى صالح براى رسيدگى به اين واقعه شما هستيد.
-چه كسانى او را كشته اند، از قاتلين كسى هم دستگير شده است؟
-بله جناب قاضى، از فدائيان اسلام هستند، چهار نفر هستند. خودشان را معرفى كرده اند و الان در شهربانى نشسته اند و منتظرند كه شما بيائيد و تحقيقات را شروع فرمائيد، جنازه دكتر برجيس هم در همان محل وقوع قتل افتاده است، پزشك قانونى هم اكنون منتظر شما براى صدور اجازه دفن جسد است.
ميرزا به اتفاق اين دو تن پاسبان به طرف شهر به راه افتاد، فاصله كوتاه بود، نيم ساعت گذشت كه به شهربانى رسيديم، سر دسته قاتلان، رسولى نام، مردى كه در بازار به شغل رنگ و خامه فروشى اشتغال داشت. با چانه اى باريك و ريشى خضاب بسته، به همراه سه تن از همدستانش، سه تا جوان كه تازه ريش درآورده بودند و موهاى نرم به صورت آنها اندك سايه سياهى مى داد.
در اتاق رئيس شهربانى، آرام و خونسرد نشسته بودند و زير لب آهسته دعا مى خواندند يا صلوات مى فرستادند، رئيس شهربانى، معاون او، پاسبان ها، چند تا مأمور آگاهى، همه هاج و واج و بعضى شان رنگ پريده اينجا و آنجا بى صدا نشسته بودند. شهربانى را يك غم و يك هراس فراگرفته بود.
دكتر برجيس يك پزشك سرشناس و محبوب عامه، كه با اولين اطلاع كيفش را برمى داشت و بدون توجه به دورى و نزديكى راه، بدون مطالبه حق القدم، براى عيادت بيمار روانه مى شد. آن روز به وسيله اين چهار نفر براى عيادت بيمارى دعوت و وقتى كه وارد هشتى خانه اى كه گفته بودند بيمار در آن خانه است، مى شود به ضرب چاقوى اين چهار نفر مقتول مى گردد.
قاتلان پس از ارتكاب قتل با دست هاى خونين، چاقو به دست و الله اكبر گويان، سر تا سر بازار كاشان را طى مى كنند تا به شهربانى برسند و خود را تسليم كنند. مردم بى كار و كنجكاو هم به دنبال آنان حركت مى كنند، آنها هم الله اكبر گويان.
وقتى كه من به شهربانى رسيدم هنوز از اين آدم هاى كنجكاو، عده زيادى ايستاده بودند. دكتر برجيس بهائى بود و رئيس محفل بهائيان كاشان. از اين حيث شهر كاشان، شهر اضداد بوده و شايد هنوز هم همانطور باشد: معتقدترين و متعصب ترين پيروان باب از اين شهر برخاسته اند، ميرزاجانى كاشانى از اين شهر است و كتاب او به نام نقطه الكاف معروف و داستان پذيرائى او از باب به هنگامى كه از شيراز به تهران برده مى شد، در كتب تواريخ مسطوره. ايضا مردم مسلمان بسيار متعصب، علماى قشرى و معروف، علمائى كه شخصاً حد قتل جارى مى كردند از همين شهر برخاسته اند.
در آن روزها، آيت الله كاشانى، سر دسته مخالفان رزم آراء و الهام بخش فدائيان اسلام، بيشترين پيروان و معتقدان خود را در اين شهر داشت.
تحقيقات از متهمان را ميرزا شروع كرد، آنها بدون هيچ تكلف و ترديدى صريحاً به ارتكاب قتل اعتراف كردند. هر يك از آنان مدعى بود كه اولين ضربه را او نزده بلكه هر چهار نفر الله اكبر گويان با هم ضربه را وارد كرده اند، معلوم بود كه دقيقاً كوشش مى كنند كه به اين قتل جنبه «لوث» بدهند در اين كار به آنها آموزش داده شده بود.
ميرزا از آنها پرسيد كه به چه علت دكتر برجيس را كشتيد. آنها يك زبان گفتند كه او ملحد بوده و براى آن كه مسلمانان را از راه به در ببرد كوشش مى كرده است. ميرزا گفت كه مردى خير و انسان دوست، پزشكى حاذق و ضعيف پرست بوده. گفتند كه همه اينها را براى گمراه كردن مسلمانان انجام مى داده است. او مى خواسته در جامعه مسلمانان تخم نفاق بكارد، او مردم را براى ورود به فرقه بهائيت تبليغ مى كرده و گفتند كه برحسب فتواى اعلم علماى زمان، شرعاً مكلف به اجراى حكم قتل اين شخص بوده و وظيفه شرعى خود را انجام داده ايم، اما به تصريح نامى از صادر كننده حكم قتل نمى بردند.
اقرار صريح متهمان، معاينه جسد، گزارش پزشك قانونى، وجود چاقوهاى خون آلود، جاى هيچگونه ترديدى باقى نمى گذاشت و ميرزا قرار بازداشت هر چهار نفر را صادر كرد و آنان را روانه زندان نمود و خودش تنها و بى خيال و بدون توجه به علل واقعه و عواقب آن روانه خانه گرديد، خانه اى كه در آن با يك نوكر به تنهائى زندگى مى كرد.
فردا در شهر زمزمه برخاست كه بازاريان در صدد هستند كه به حمايت از رسولى و سه تن هم دستان او بازار را ببندند و دست به اعتصاب بزنند و در اين عمل آيت الله غروى يكى از مجتهدان بزرگ كاشان آنان را تأييد مى كند.
ميرزا در دادگسترى نشسته بود كه اين خبر را دادند و نيز به او خبر دادند كه عده اى مى خواهند به دادگسترى هجوم بياورند و مختصر زهرچشمى از آن قاضى خيره سر، كه اين چهار تن مؤمن مسلمان را كه حكم الهى را اجرا كرده اند، بازداشت كرده، بگيرند. جايت خالى كه آن قاضى جوان، آن ميرزاجعفرخان گل را ببينى، وراى پيرمرد امروزى بود، براى خودش يلى بود. شجاعت داشت و كله نترسى. يك وكيل دادگسترى در حياط مى پاكيد. ميرزا مى دانست كه او باجناق آيت الله غرورى است، از اتاق بازپرسى آمد بيرون و آن وكيل دادگسترى را صدا كرد و به او گفت:
-مى روى خدمت حضرت آيت الله غروى، از قول اين ميرزا به ايشان مى گوئى كه اگر شهر شلوغ شود، اگر دادگسترى مورد تعرض قرار گيرد، من تو را مسئول شناخته و بازداشت خواهم كرد. نه از آن حضرت و نه از بزرگتر از آن حضرت و نه حتى از خدا مى ترسم. حد اعلى اين است كه مرا از اين شهر خاموشان، از اين شهر بى حاصل، از اين شهر بى دوست، از اين بيغوله سالوسان و رياكاران منتقل خواهند كرد، نه زنى دارم و نه بچه اى، نه اسباب و اثاثيه اى و نه تعلق خاطر ديگرى در اين شهر. به درويش گفتند بساطت را جمع كن. دهان خود را بست، من هم چنين خواهم كرد. هر جا كه منتقل شوم از اين شهر بهتر است، كه من طالب رفتن از اين شهر هستم، اما يك هفته بازداشت براى حضرت آيت الله غروى خيلى گران تمام مى شود! تو برو و اين پيغام را به ايشان برسان.
آن بيچاره سمعاً و طاعتاً رفت و يك ساعتى بعد برگشت. در برگشت سلام و دعاى حضرت آيت الله را براى ميرزا هديه آورد و اين كه ايشان ابداً در اين جريانات دخالتى ندارند و رسولى و همدستانش و طرفدارانش از جائى ديگر حمايت مى شوند و فتواى قتل دكتر برجيس را كسى ديگر داده است. فرموده بودند كه اگر فلانى (يعنى اين بنده ميرزاجعفرخان گل، همان قاضى جوان بى كله) مصلحت مى داند چند روزى از شهر خارج شوند. چنين شد و آب ها از آسياب افتاد. پرونده رسولى و همدستانش خيلى زود تكميل شد و با صدور كيفرخواست به تهران ارسال گرديد و متهمان نيز به تهران فرستاده شدند.
اما در تهران، پس از طى مراحل مقدماتى، پرونده به سرعت در دادگاه جنائى مركز مطرح شد. روزهاى محاكمه، دادگسترى پر از جمعيت مى شد و هواداران آيت الله كاشانى كه بيشتر بازاريان بودند و بر آنها همه مخالفين ديگر رزم آراء و هواداران مصدق اضافه شده بودند غلغله مى كردند. همه روزه يك دمونستراسيون واقعى از مخالفان رزم آراء در دادگسترى تشكيل مى شد. محاكمه به تظاهرات عليه انگليس و شركت نفت تبديل شده بود.
پس از تمام شدن محاكمه، با ناباورى تمام اطلاع يافتم كه هر چهار نفر تبرئه شده اند و به زودى راهى كاشان خواهند شد. مردم كاشان خودشان را براى استقبال از آنها آماده مى كردند.
طرفه آن كه رئيس دادگاهى كه اين چهار نفر را محاكمه مى كرده است، خودش متهم بود كه بهائى است، اگر حافظه ام درست كار بكند نام او جدى، يك قاضى معروف به درستى و صحت عمل.
پس از قتل كسروى، اين دومين ضرب شست فدائيان اسلام بود و تبرئه شدن متهمان يك ضرب شست جانانه از آيت الله كاشانى به رزم آرا، اگر چه مى گفتند كه رزم آراء شخصاً از وزير دادگسترى خواسته كه براى تسكين افكار عمومى اينها بايد تبرئه شوند.
بايد بگويم كه اين تبرئه شدن ننگى بود براى دادگسترى ايران. دادگاه جنائى تهران، با شركت پنج تن قاضى عالى مقام و با رأى آنان، چهار نفرى را كه صريحاً به ارتكاب قتل اعتراف كرده بودند و شخصاً با دست خود و با آزادى تمام- اعترافات خود را نوشته و امضاء كرده بودند، تبرئه كرد.
در بازگشت اين چهار نفر به كاشان، از سى كيلومترى شهر، انبوه مستقبلان، پياده و سواره، آمده بودند، صدها گوسفند و گاو در پيش پاى آنها قربانى شد و اين در همان روزهائى بود كه رزم آراء ترور شده و فدائيان اسلام رعبى در دل ها ايجاد كرده و عامه را مجذوب خود نموده بودند.
رسولى و دوستانش با اين حكم و با اين استقبال، پس از ورود، در عداد فرمانروايان جامعه كاشان درآمدند، همه از آنها حساب مى بردند و همانطور كه در بالا نوشتم، رسولى تا همين اواخر، گمان مى برم تا حوالى سال ۱۳۶۰ كه درگذشت از فعالان و پيش كسوتان اين حكومت عدل الهى به حساب مى آمد.
اما باقرشاه! اين حكايت را هم براى طرفداران چشم و گوش بسته سلمان رشدى نقل كن و نيز براى عاقبت ميرزاجعفرخان گل چله بنشين، كه اين ميرزا در برخورد با فدائيان اسلام سابقه سوء ديگرى هم دارد كه به زودى برايت نقل خواهم كرد. خداوند متعال به او رحم كند تا همانطور كه تاكنون در سايه دعاى مادر و نمازهاى شبى كه شخصاً در آغاز جوانى خوانده، محفوظ مانده است، باز هم محفوظ بماند و پس از آن كه عمرى طولانى كرد با يك سكته قلبى تر و تميز دارفانى را بدرود گويد!

آشوب هاى يك طلبه
در آذرشهر كوچك ما هم، در همان ايام كه ولوله دهقانان شالچى لار راه افتاده و هيجان بر سر تقسيم محصول، بنا به قاعده جديدى كه مصدق نهاده بود، اوج مى گرفت. سر و كله يك طلبه پيدا شد. گفتند از نجف براى مدت كوتاهى به قصد ديدار خويشان آمده، مشهور بود كه از فعالان و متعصبان فدائيان اسلام است و چنان كه گفتم فدائيان اسلام در آن روزها روبروى مصدق قرار گرفته و با او مى جنگيدند.
اين طلبه هر روز در مسجد شهر منبر مى رفت و مردم را تحريك مى كرد، هر روز به بهانه اى، يك روز كارخانه عرق سازى شهر، روز ديگر بر عليه كسانى كه ريش خود را مى تراشيدند، يك روز بر عليه كلاه شاپو و كپى، بر عليه كت و شلوار و لباس كوتاه فرنگى، او مردم را بر عليه همه مظاهر تمدن جديد مى شورانيد. خوشبختانه زن هاى آذرشهر سخت در چادر پيچيده بودند و تقريباً از خانه خارج نمى شدند، در همان باغ ها كه منزلشان بود، به كار باغدارى و برداشت محصول- درست كردن برگه قيسى و كشمش، بافتن حوله و كُركُر مشغول بودند والا مسئله زنان هم علم مى شد.
تكيه اصلى اين طلبه جوان، كارخانه عرق كشى آذرشهر بود، آذرشهر عرق خوبى داشت، يك ارمنى در باغ بزرگ خود به اين كار مشغول بود، بهانه تحريك آن كه نهر اصلى شهر از اين باغ مى گذرد و تفاله هاى عرق كشى در كنار نهر انباشته مى شود و از زير آن الكل وارد نهر شده و آب شهر را نجس مى كند و مؤمنان ناخواسته به مى آلوده مى گردند.
بيچاره ارمنى سخت به وحشت افتاده بود، به دادگاه متوسل شد. جعفرخان به او اطمينان داد كه كسى نمى تواند امنيت و زندگى و كار او را مختل كند، برو و با خيال راحت به كارت ادامه بده. عرق بساز و بفروش. تو مى فروش هستى و حاجت رندان را بايد روا كنى، خدا خود دفع بلا مى كند و اگر گناهى باشد مى بخشايد.
اما اين طلبه دست بردار نبود، عده اى به تحريك او به دادگاه شكايت آوردند و ميرزا براى خواباندن سر و صدا به اتفاق رئيس شهربانى و رئيس دارائى به باغ ارمنى تيره بخت كه از نظر اخذ رسومات كارش زير كنترل دارائى بود، مراجعه كردند. يك بطرى از آن آب جارى، كه از باغ خارج مى شد، برداشته و لاك و مهر كرده به تبريز جهت آزمايش فرستادند تا معلوم شود آيا در اين آب الكل هست يا نيست. گرچه بسيارى از ريش سفيدان محل، مؤمنان و بازاريان هوادار مصدق مى گفتند كه آب جارى نجس نمى شود. مى گفتند كه سال هاى سال است كه مردم آذرشهر از اين آب مى خورند، حالا چه تغييرى حاصل شده كه چنين مسئله مطرح مى گردد، اما آشوب گرى بهانه مى خواهد نه منطق، و طلبه جوان دست بردار نبود. اين طلبه جوان برادر همان غفور- يكى از متهمان به قتل رئيس انجمن شهر بود. خبر مى دادند كه به دليل محكوميت برادرش به ده سال حبس با ميرزا كينه خاص دارد. رئيس شهربانى، مردى كه به تازگى آمده و جانشين آن رئيس شهربانى فعال و درستكار شده بود، از اين بابت به طور دائم ميرزا را مى ترسانيد. مى گفت خيلى مواظب خودت باش. مى خواهند تو را بكشند.
همه روزه از طرف شهربانى، ژاندارمرى و بخشدارى به تبريز گزارش مى شد كه در آذرشهر آشوب است و ممكن است رئيس دادگاه را بكشند و منطقه درهم بريزد، امام ميرزاجعفرخان بى خيال مى آمد و مى رفت. بالاخره بنا به اصرار رئيس شهربانى به او و به مرتضوى از سوى شهربانى اسلحه كمرى داده شد تا در صورت بروز خطر، به هنگام ضرورت از آن استفاده كنند، كه ميرزا كجا و استفاده از اسلحه آتشين، آن هم در برابر يك حمله ناگهانى، كه همه اينها تمرين هاى طولانى مى خواهد و سابقه به كار بردن اسلحه كمرى. ميرزاجعفرخان تا به آن روز فقط از تفنگ شكارى، آن هم در جدال با كبك و كبوتر و مرغان هوا استفاده كرده بود. راه و رسم چريك بازى را اصلاً نمى دانست و آن روزها كه مبارزان سياسى با زبان و با قلم مى جنگيدند، استعمال اسلحه در انحصار فدائيان اسلام بود و بس و شايد هم گروه هائى كه توسط دربار با عناوين سومكا و آريا و از اين قبيل، ساخته شده بودند. شايد هم مسلح كردن ميرزا و معاون او به اصرار رئيس شهربانى، گوشه اى از يك توطئه بود كه اگر اتفاقى افتاد بتواند آن را بزرگ كرده و قضيه را در قالب يك درگيرى مسلحانه جلوه دهند و اهل قلم و مبارزه سياسى آنها را به تهمت مبارزه آتشين، بيالايند.
خدا بهتر مى داند، ما كه در آن روزها يه كمى غافل بوديم، آن هم در يك شهرك كوچك و در ميان مردمى كه اكثريت آنها از جريان عظيمى كه در ايران مى گذشت، عملاً بركنار بودند و سرشان به زراعتشان مشغول. شب ها جمع شدن در مسجد و شنيدن وعظ حجت الاسلام جوان خودشان كه از نجف آمده بود و مى خواست نام آذرشهر و آذرشهرى را بلند آوازه كند و مردم شهر را از ننگ آلودگى به عرق پاك كند. كلاه هاى شاپو و كپى را به كلاه بى استخوان (سوموك سيزبرك) تبديل و اركان دين را محكم سازد.
يك روز صبح، اول وقت ادارى، در همين روزهائى كه حجت الاسلام جوان در آذرشهر طوفان برپا كرده بود، تلفن دادگاه زنگ زد. آن سوى خط استاندار آذربايجان بود، از ميرزا پرسيد، كه در آذرشهر چه خبر است. به او گفته شد كه خبر مهمى نيست. شهر آرام است. گفت: اخبار ناگوار مى رسد، حتى شايع كرده اند كه تو كشته شده اى. گفتم: هنوز كه ملاحظه مى فرمائيد زنده هستم و احتمال چنين پيش آمدى را هم نمى دهم. استاندار گفت: به آقاى دادستان تبريز دستور داده ام كه همين امروز بيايد آذرشهر و به اين تحريكات و شايعات خاتمه بدهد، با احترام با او بايد برخورد شود و گوشى را گذاشت زمين.
نزديك ظهر بود كه دادستان تبريز وارد آذرشهر شد، از طرق مختلف ديگر هم ورود او را اطلاع داده بودند، او را با سلام و صلوات به خانه اى بردند كه حجت الاسلام جوان در آن خانه مسكن داشت.
اما ميرزا، از رفتن به آن خانه و حضور بر خوان گسترده ميزبانانى كه در واقع در صف آشوب انگيزان و شايعه پراكنان بودند، خوددارى كرد. پس از ناهار، بالاخره با وساطت رئيس شهربانى و بخشدار و رئيس دارائى رفت و در آنجا على الظاهر بين ميرزا و آن حجت الاسلام كه تا آن روز او را نديده بود، صلح برقرار شد.
جوانكى بود كه موى ريش و سبيلش تازه تازه برآمده، عمامه كوچكى به سر داشت، قد كوتاه و سيه چرده بود. تا بخواهى محكم حرف مى زد و از استقرار بى چون و چراى قواعد و سنت هاى شرعى سخن مى گفت و مخصوصاً در مورد تعطيل كارخانه نوشابه سازى تأكيد داشت. خوشبختانه طرف خطاب بيشتر ريش سفيدان و سران قوم بودند و در بخشى كه به فارسى سخن مى گفت و مربوط به كارخانه نوشابه سازى بود طرف صحبت او رئيس دارائى مى شد كه مدعى بود يك قلم عمده از درآمد دولت در محل از اين كارخانه است و نبايد تعطيل شود.
سخن كوتاه. دادستان خداحافظى كرد و رفت و جماعت حاضر در جلسه متفرق شدند. فرداى آن روز ميرزا براى آن طلبه جوان پيغام فرستاد كه اگر همين امروز آذرشهر را ترك نكند او را دست بسته سوار جيپ خود خواهد كرد و دستور مى دهد كه در آن سوى قزل اوزن، بعد ز پل دختر كه مرز آذربايجان و زنجان است، او را پياده كنند و به دروغ به چند تن ريش سفيد محلى كه گرداننده كارها بودند گفت كه اين دستور صريح استاندار است كه دادستان در آخرين لحظه كه خداحافظى مى كرد، آن را ابلاغ نمود. (اين هم از آن گنده گوزى هاى رئيس شلخته دادگاه فسقلى آذرشهر بود، كه همه قدرت قانونى اش تا ده بيست كيلومترى شهر بيشتر نبود و به علاوه تبعيد هم محتاج به تشكيل كميسيون امنيت اجتماعى بود كه جعفرخان خودش در باطن با تشكيل آن موافقتى نداشت.)
هر چه بود كه اين پيغام باعث شد كه تا آن طلبه ماست ها را كيسه كرد، به طور قطع همان ريش سفيدان حادثه آفرين، از ادامه اين وضع بيمناك شده و او را ترسانده بودند، سران و معتمدان محلى، ريش سفيدها و قال چاق كن ها، هميشه اندازه كار را نگه مى دارند.
حجت الاسلام جوان بى سر و صدا رفت و قال قضيه از آذرشهر كنده شد تا در جائى ديگر و به نوعى ديگر به وسيله او و يا امثال او تكرار گردد. آن روزها حادثه پشت حادثه بود كه آفريده مى شد تا مردم خسته شوند و به زانو درآيند و دست از پشتيبانى مصدق بردارند.
اين حجت الاسلام جوان آن روزى، همان كسى است كه پس از انقلاب اسلامى با عنوان آيت الله مدنى، امام جمعه، نماينده ولى فقيه و در واقع همه كاره آذربايجان بود و يكى از چهره هاى مقتدر انقلاب اسلامى به شمار مى آمد و بالاخره به دست مجاهدين خلق، به هنگام برگزارى نماز جمعه در سال ۱۳۶۱ كشته شد و عنوان دومين شهيد محراب را به دست آورد.
اگر توفيق نوشتن جلد دوم اين رساله مباركه دست بدهد، برايت خواهم نوشت كه در سال ،۱۳۶۰ هنگامى كه جعفرخان گل دستگير شد و به زندان افتاد و آن طلبه جوان با عنوان آيت الله مدنى در اوج قدرت بود، بعضى از دوستان كه از سابقه برخورد ميرزا و او در آذرشهر مطلع بودند، وحشت زده شده و خانواده ميرزا را از انتقام جوئى مدنى مى ترسانيده اند، تا آنجا كه مى گفتند مدنى ميرزاجعفرخان گل را به كشتن خواهد داد. اما خوشبختانه آيت الله مدنى در آن ايام در سطحى خيلى بالاتر از ميرزا قرار داشت و مطمئن هستم كه هرگز در فكر انتقامجوئى از ميرزا نبوده و حتى مطمئن هستم كه آن جريان آذرشهر و آن رئيس پر مدعا و كله خر دادگاه آذرشهر را به كلى فراموش كرده بوده است.
درباره مدنى اندكى به تفصيل سخن گفتم و پيش از اين هم از رسولى و كشته شدن دكتر برجيس به دست او در كاشان و نيز كشته شدن كسروى، زيرا به نظر من اينها همه حلقه هاى كوچك زنجيرى هستند كه به وسيله خمينى به هم وصل شد و انقلاب اسلامى را به وجود آورد. جعفرخان اين سه نمونه كوچك را كه شاهد و در قسمتى جزو «بازيگران» آن بوده است برايت نقل كرد، اگر بتوانى حلقه هائى ديگر از اين زنجير را بيابى و نقل كنى آن وقت خواننده حديث مفصل را بهتر درخواهد يافت.
شايد بتوانم در مسير حوادث كوچك كه دارم نقل مى كنم، يكى دو چشمه ديگر از كارهاى فدائيان اسلام و نقشى كه آنها در سقوط مصدق، با هدايت آيت الله كاشانى، بازى كردند، نقل كنم و سپس اجرى را كه شاه به آنها داد و همه مى دانند يادآور شوم.
داستان شاه عباس و حروفيه را شنيده اى، شاه عباس حتى رهبر آنها را دو سه روزى بر مسند سلطنت هم نشانيد و سپس كشتن او و قتل عام همه سران و فعالان حروفيه، از اين زباله دان تاريخ خيلى چيزها مى شود بيرون كشيد، حكومت كردن نامردمى مى طلبد.
چند روز پس از رفتن مدنى از آذرشهر، آثار تصفيه لطفى وزير دادگسترى ظاهر شد. بيش از پانصد نفر قاضى را لطفى از كار قضا بركنار كرد، در نتيجه مجبور شد تعداد زيادى از دادگاه ها را منحل كند. از جمله دادگاه هاى منحل شده، دادگاه بخش آذرشهر بود، كه رئيس آن يعنى ميرزاجعفرخان گل به دادستانى مراغه منصوب شد و عضو على البدل آن يعنى مرتضوى به رياست دادگاه بخش ماكو.
اواخر مهر ماه بود كه آذرشهر را ترك كردم، دو سه روزى در تبريز مهمان مرتضوى بودم با همه خوبى ها و آزادى هاى آن روز در تبريز، با مرتضوى و پدر و مادر مهربان او خداحافظى كرده، روانه مراغه شدم.

مهندس رضوى و عبدالحسين نوشين
در جائى از صفحات اين رساله وعده داده ام كه به تناسب مقال، مطالب جالبى را كه از بزرگ علوى درباره مهندس رضوى شنيده ام، براى بيشتر شناساندن او، مخصوصاً به انوشه و فرزين خواهم نوشت، اينك آن موضع مناسب پيش آمده است.
در ارديبهشت ،۱۳۶۱ توفيقات الهى نصيب ميرزاجعفرخان شد كه چند روزى هم سفر يا به قول آقابزرگ، مهماندار او در مسافرت او به كرمان باشد. از جمله نقاطى كه قرار بود بازديد كنيم، رفسنجان و شهرك سرچشمه و مجتمع معادن مس سرچشمه در ۲۵كيلومترى رفسنجان بود.
به هنگام حركت از تهران، ميرزا به بزرگ علوى گفت كه «دو شب در رفسنجان مهمان آقاى جهانگير رضوى خواهيم بود، جهانگير رضوى فرزند شادروان مهندس احمد رضوى است، حتماً اسم مهندس رضوى را شنيده ايد. او نايب رئيس مجلس در دوره هفدهم و از عناصر بسيار خوش نام جبهه ملى بوده است. اشكالى ندارد كه يكى دو شب منزل فرزند او برويم؟ به وسيله او مى توانيم شهرك سرچشمه و تأسيسات مربوط به استخراج مس را بازديد كنيم.
بزرگ علوى خيلى اظهار خوشحالى كرد و خطاب به ميرزا گفت: تو مسلماً مى دانى كه من تا چه حد با مهندس رضوى دوست بوده ام و اينك از ديدن فرزند او خوشحال خواهم شد. ميرزا تعجب كرد، گمان نمى برد كه مهندس رضوى با امثال بزرگ علوى و كل جماعت توده اى مشرب تفاهمى داشته باشد.
علوى گفت: مهندس رضوى با من و نوشين خيلى دوست بود و اين دوستى برمى گشت به زمانى كه با نوشين در فرانسه، هر دو محصل بورسيه دولتى بودند. دولت بورس نوشين را قطع كرده بود، مهندس رضوى براى تأمين هزينه تحصيل نوشين و جمع آورى كمك از همه دانشجويان ايرانى مقيم اروپا، براى آن كه نوشين بتواند رشته مورد علاقه خود را، كه رشته كارگردانى تئاتر بوده است، به پايان برساند، پيش قدم بوده است. علوى ادامه داد كه:
وقتى سران حزب توده از زندان فرار كردند، نوشين هم جزو اين فراريان بود. من به مهندس رضوى كه آن موقع نماينده مجلس و عضو فراكسيون جبهه ملى بود، مراجعه كردم و به او گفتم مى دانم كه نوشين فرار كرده است، بايد او را يك جاى مطمئن پنهان كرد. مهندس رضوى بدون ترديد و تأمل گفت: برو و فورى او را بردار بياور منزل من و من نوشين را بردم منزل مهندس رضوى، نوشين مدت ها آنجا مخفى بود، تا اين كه توانست راهى خارج از كشور شود. بيشتر روزها در اتاق پذيرائى منزل مهندس رضوى، رهبران جبهه ملى جلسه داشتند كه حتى در بعضى از اين جلسات آيت الله كاشانى هم مى آمد و شركت مى كرد و راجع به نفت و راجع به مبارزه با رزم آراء گفتگو مى كردند و در اتاق مجاور من و نوشين نشسته بوديم و شطرنج بازى مى كرديم، حالا تو از من مى پرسى كه مهندس رضوى را مى شناسم يا نه؟
مهندس رضوى تا به آخر در حمايت از مصدق ايستادگى كرد. پس از مدتى زندانى كشيدن به خارج از كشور تبعيد شد و به فرانسه رفت و در دهم بهمن ۱۳۵۰ در فرانسه در يك حادثه رانندگى كه شايد هم ساختگى و به وسيله ساواك ترتيب داده شده بود درگذشت. پسر او جهانگير دوست ميرزا است و گاهى مى آيد دفتر ميرزا، در ارديبهشت ،۱۳۶۱ شب با بزرگ علوى و همسر آقابزرگ و فرزين مهمان او بوديم. بزرگ علوى پس از رفتن به آلمان فتوكپى آخرين نامه اى را كه مهندس رضوى براى او نوشته بوده است براى ميرزا فرستاد. اين نامه در تاريخ بيستم اوت ۱۹۶۱ كه چهار ماه پيش از مرگ رضوى است، نوشته شد. او در اين نغمه از مرگ نوشين اظهار تأسف كرده (مرگ نوشين در ۱۳۴۹- ۱۹۶۰ بوده است) و به ايرج (اسكندرى) به وسيله بزرگ علوى سلام فرستاده است.
فتوكپى اين نامه را در اينجا ضميمه مى كنم (رجوع شود به پيوست آخر كتاب). واقعاً عيب داشت اگر اين رساله مباركه خالى از اسناد تاريخى و عكس هاى مربوطه باشد، عجالتاً براى خالى نبودن عريضه اين يك سند تاريخى! انشاءالله قبل از آن كه كتاب تمام شود، چند تا عكس هم از خودم و خودت و ساير اعوان و انصار ضميمه خواهم كرد تا اين رساله مباركه به خواست خداوند لايق ويترين كتاب فروشان گردد.
در همان ايام داغ و پر جنجال، گمان مى كنم اوايل سال ۱۳۳۱ بود كه يك روز يكى از اعضاى هيأت مديره «جمعيت ملى مبارزه با استعمار» به ميرزا مراجعه كرد و گفت شنيده ايم كه تو با مهندس رضوى مربوط هستى، به نام حزب از تو مى خواهيم كه بروى و با او راجع به اين جمعيت صحبت كنى و سعى كنى او را براى ورود به اين جمعيت و حتى قبول رياست آن آماده سازى (آيا سران حزب از ارتباط نزديك نوشين و بزرگ علوى با مهندس رضوى بى خبر بودند، يا صلاح نمى دانستند كه آن ارتباط تنگاتنگ براى سران جمعيت مبارزه با استمعار علنى شود و شايد هم در آن تاريخ علوى و نوشين از ايران رفته بودند) كه ميرزا رفت و با مهندس رضوى در اين باره صحبت كرد.
مهندس رضوى، موضوع را به شوخى برگزار كرد، لابد پيش خودش مى گفت چه بچه هاى ساده اى، من كجا هستم و اينها كجا به دنبال من مى گردند.
چه آدم هائى، باقرشاه به راستى چه آدم هائى در اين جريان چپ ايران بوده اند. اين جمله را كه چند صفحه پيش در پايان داستان اميرخان قائم مقامى نوشته ام، يك بار ديگر در اينجا و براى انوشه و براى فرزين تكرار مى كنم و يك سلام گرم براى جهانگير رضوى فرزند مهندس رضوى و براى همه كسانى كه از فتح آباد سردار برخاسته اند و يادى از پدرم كه مطمئن هستم عمق وجود و افكار مهندس رضوى را مى شناخت ولى هيچوقت به روى خودش نمى آورد كه او چگونه آدمى است و چه مى كند، به من هم نمى گفت. درباره پدرم نيز، با خودستائى بايد بگويم كه «چه آدم هائى در اين جريان چپ ايران بوده اند.»

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
ورزش
شعر و داستان
خاطرات
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com