|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
نوشته: فهيمه رحيمى
پنجره
حس كردم كه تمام وجودم به يك كوه يخ تبديل شده است و چيزى نمانده كه بدنم منجمد شود. رنگ از رخسارم پريد و دندانهايم به هم مى خورد. مرسده متوجه تغيير ناگهانى من شد. صندلى اش را كنارم كشيد و گفت «چى شده؟ مگر نمى گفتى كه خودت را براى چنين زمانى آماده كرده اى؟ پس چرا رنگت پريد؟» براى جلوگيرى از بدتر شدن حالم سعى كردم بلند شوم و راه بروم، او كه نگران شده بود خود را لعنت مى كرد كه چرا اين مطلب را به من گفته است. با دستى لرزان براى خودم آب جوش ريختم و فنجان را با هر دو دست گرفتم تا از دستم نيفتد. آب گرم، لرزش دندان هايم را از بين برد و حس كردم خون يك بار ديگر در رگ هايم به جريان افتاد. مرسده كمك كرد تا از پله ها بالا بروم و خودم را به اتاقم برسانم. نه اندوهگين بودم و نه شاد. اين تأثير ناگهانى براى خودم نيز حيرت آور بود. مرسده مرا روى تخت نشاند و خودش با عجله پائين رفت و با ليوان آب گرم بازگشت و گفت: «مرا ببخش! نمى بايست يك دفعه اين مطلب را به تو مى گفتم. باور كن كه فقط مى خواستم تو را از فكر و خيال آن دختر واهى رها كنم و به تو اطمينان بدهم كه ديگر او به سراغت نمى آيد.» دستش را گرفتم و گفتم: «مى دانم كه قصد خير داشتى. باور كن كه من از غصه و ناراحتى اين طور نشدم، شايد مثل ديگران شوكه شدم. حالا حالم كم كم بهتر مى شود. غصه نخور.»
تا ساعتى كه حال عادى پيدا كردم، مرسده نشسته بود و نگاهش را از من برنمى گرفت. وقتى به او اطمينان دادم كه ديگر بدنم از لرزش افتاده و كاملاً خوب هستم، نفس راحتى كشيد و خدا را شكر كرد.
دمدمى مزاج بودن، خصلت زشتى است كه متأسفانه من بدان دچارم. يك لحظه آرام و صبورم و دقيقه اى ديگر شلوغ و پر تحرك. دقيقه اى منطقى فكر مى كنم و لحظه اى ديگر دستخوش احساس مى شوم و فكرهاى گوناگون مى كنم. اگر چه سعى مى كنم در رابطه با ديگران اين را در خودم سركوب كنم، اما اعمالى كه غالباً از من سر مى زند، به خوبى اين تضاد را نشان مى دهد. هر گاه سعى كرده ام ساكت و وزين باشم موجبى پيش آمده كه به دخترى شلوغ تبديل شده ام و آنجا كه لازم است پر تحرك باشم، ساكت و خمود مى شوم و به تماشاى ديگران مى نشينم. به قول مادر، من هنوز شخصيت واقعى خودم را پيدا نكرده ام و بين دو شخصيت سرگردان هستم.
ظاهراً خبر ازدواج يا نامزدى آقاى قدسى بايد از من دخترى گوشه گير و مغموم بسازد، اما از فرداى آن شب دخترى شلوغ و پر تحرك شدم كه مى خنديديم و ديگران را به خنده مى انداختم. به طورى كه مادرجون و محمودآقا متعجب شده بودند و دليل اين همه خوشحالى را از مادر پرسيدند، مادر، خودش نيز براى اين رفتار دليلى نمى يافت. ناچار شد بگويد ديدن خانه قديمى و آمدن به محل گذشته موجب اين همه شور و نشاط شده است. با مرسده و مادر به ديدار ديگر همسايگان رفتيم و ساعتى را روى پشت بام نشستيم و از آن بالا به اطراف نگاه كرديم.
به مرسده گفتم: «چه خوب بود كه هرگز بزرگ نمى شديم و همان كودك مى مانديم.» نگاهم كرد و گفت: «واقعاً چه خاطرات شيرينى از آن دوران به ياد داريم! يادت مى آيد با بچه هاى محل مثل پسرها الك دولك بازى مى كرديم و بعد مى رفتيم از آقا سيد يك دوغ خنك مى گرفتيم و مى خورديم؟». گفتم: «يادم هست و فراموش نكردم كه پدر با يك توسرى من و تو را به خانه فرارى مى داد و تو را بيشتر از من مى ترساند و مى گفت- تو بزرگتر از مينا هستى، هر كارى كه تو بكنى مينا هم مى كند-». مرسده خنديد و گفت: «هول كتك خوردن بيشتر از خودش ترس داشت. يادم مى آيد كلاس چهارم كه رفتم ديگر كوچه رفتن و بازى با بچه ها برايم قدغن شد. اما تو بيشتر از من از كودكى ات استفاده كردى.»
محمودآقا با سينى چاى به پشت بام آمد و گفت: «پدرتان براى ديدن كاسب هاى محل رفته و من هم برايتان چاى آوردم تا ميل كنيد.» تشكر كرديم و او كنارمان نشست. من و مرسده چاى مى خورديم كه يكى از پنجره هاى خانه قديممان باز شد و دخترى تكه پارچه اى را داخل حياط تكاند. با ديدن ما زود سرش را به داخل كشيد و پنجره را بست. مرسده پرسيد: «دختر است يا ازدواج كرده؟» محمود بدون آن كه به مرسده نگاه كند گفت: «هنوز ازدواج نكرده، امسال ديپلم گرفته». خنديدم و گفتم: «برادر عزيز سال پيش ديپلم گرفت، امسال كه هنوز به آخر نرسيده». خنديد و حرفم را تأييد كرد. مرسده ادامه داد: «به نظر دختر خوبى مى آيد. چرا او را انتخاب نمى كنيد؟» محمود گفت: «مگر شما نمى گوئيد كه بايد با فكر و برنامه ازدواج كرد؟ من هم مى خواهم به گفته شما عمل كنم.» من گفتم: «اما ديگر فرصت فكر كردن گذشته و شما بايد دست به كار بشويد.»
با گفتن (ببينيم چه مى شود) روى پا ايستاد. من و مرسده بلند شديم. مرسده نگاهى ديگر به پنجره انداخت و گفت: اگر حقيقتاً به گفته هاى من عمل مى كنيد، پس اين را هم گوش كنيد و به آنچه كه مى گويم عمل كنيد. من به شما مى گويم كه هر چه زودتر مادرجون را براى خواستگارى اين دختر بفرستيد و خودتان را از تنهائى نجات بدهيد! قبول مى كنيد؟»
محمود قاه قاه خنديد و پرسيد: «اين همه عجله براى چيست؟» مرسده گفت: «دلم مى خواهد هم زمان با فريدون تو هم ازدواج كنى و خيال ما را آسوده كنى.» محمود مرسده را نگريست و پرسيد: «مگر شما براى من نگران هستيد؟» مرسده پشت چشمى نازك كرد و گفت: «مگر شما با فريدون فرق داريد؟ ما همه شما را مثل فريدون دوست داريم و دلمان مى خواهد كه هر چه زودتر ازدواج كنيد.» گونه هاى محمود گلگون شد و گفت: «من به وجود خواهرهاى دلسوزى مثل شما افتخار مى كنم.» مرسده گفت: «به جاى اين تعارفات به حرفم عمل كن و ما را آسوده كن.»
وقتى به پائين برگشتيم پدر هنوز نيامده بود. چند دقيقه بعد فريدون و شيده وارد شدند. جمعمان كامل شد و من باز به حرافى افتادم و گفتم: «براى محمودآقا يك دختر خوب انتخاب كرده ايم. مادرجون بايد بعد از سيزده بدر به خواستگارى برود.» مادرجون متعجب شد و گفت: «پناه بر خدا، همه به در خانه مى روند و دختر خواستگارى مى كنند، شما از روى پشت بام دختر براى محمود پيدا كرده ايد؟» مرسده گفت: «شايد بخت با ما يار بود كه توانستيم از روى هوا دخترى براى محمودآقا پيدا كنيم.» مادر پرسيد: «خوب آن كى هست؟» گفتم: «دختر همسايه است. همان كه توى خانه قبلى ما زندگى مى كند. محمودآقا مى گويد كه سال پيش ديپلمش را گرفته.» مادرجون تازه متوجه شد و گفت: «هان... منظورتان نيره است؟ شما او را از كجا ديديد؟» من ماجرا را شرح دادم بعد مادرجون گفت: «آنها خانواده اى خوب و متدين هستند. به ما هم خيلى علاقه دارند. من مى دانم كه اگر نيره را خواستگارى كنم جواب رد نمى شنوم. از همه لحاظ خوب هستند و به ما مى خورند.» مادر با گفتن (مبارك است) فريدون را واداشت تا صورت محمود را ببوسد و به او تبريك بگويد. پدر هم وقتى از اين جريان مطلع شد، به محمود گفت: «هر روزى را كه انتخاب كنى من و مادر بچه ها مى آئيم و مى رويم خواستگارى.» محمود تشكر كرد و مادرجون با گفتن: (خدا سايه شما را از سر ما كم نكند) رفتن به خواستگارى را محرز كرد.
با خودم حساب كردم كه سال خوشى را در پيش داريم و همه زندگى نوينى را آغاز مى كنند. چقدر خوب مى شد كه پيش از رفتن مرسده، آقاى اديبى به خواستگارى مى آمد.
فصل بيست و نهم
تلفن خانم اديبى به مادر، براى يادآورى فردا بود كه چشم به راه ما هستند و به انتظار نشسته اند. مادر با تشكر بسيار، ابراز داشت كه براى ديدار، خودش را آماده كرده است. پس از ان رو به ما كرد و گفت: «چه زن با شخصيتى است! كلام او انسان را سحر مى كند. چقدر تن صدايش زيباست. تلفن كرد تا قرار فردا را يادآورى كرده باشد. من كه از همين الان دلم براى ديدنش تنگ شده.» همه ما خنديديم. مادر سگرمه هايش را درهم كشيد و پرسيد: «چيه؟ چرا مى خنديد؟ مگر من نمى توانم از يك نفر خوشم بيايد.» پدر گفت: «خانم عصبانى نشويد، شما حق داريد به جاى يك نفر از چند نفر خوشتان بيايد؛ ما كه بخيل نيستيم.» مادر گفته پدر را حمل بر تمسخر كرد و به حالت قهر به آشپزخانه رفت.
فريدون به پدر گفت: «نوبت شماست.» پدر پرسيد: «منظورت چيست؟» فريدون خنديد و گفت: «اين ايام عيدى هر كسى به نوعى به مراد دلش رسيده جز شما و مادر و من. گمان مى كنم وقتش رسيده كه شما هم به نوعى به مراد دلتان برسيد.» صداى شليك خنده همه بلند شد و همان موقع صداى زنگ تلفن با خنده ما درهم آميخت. مادر خودش را به تلفن رساند و با دست اشاره كرد كه ساكت شويم. كامران بود و فريدون را مى خواست. وقتى مكالمه آن دو به پايان رسيد، فريدون گفت: «قرار شد كه صبح زود حركت كنيم تا به ترافيك نخوريم. اتومبيل آقاى قدسى جلو حركت مى كند و ما به دنبالش.» مرسده پرسيد: «نامزدهاى ديشب هم مى آيند؟» فريدون گفت: «اين را ديگر سئوال نكردم؛ ولى مگر آقاى اديبى همكار كاوه نيست.» من گفتم: «چرا» و فريدون ادامه داد: «اگر اين طور است او از همه ما مقدم تر است.» آهسته به مرسده گفتم: «بايد خودمان را براى ديدن يك نمايش رمانتيك آماده كنيم.»
مرسده به من توصيه كرد كه فردا در مقابل هرگونه پيش آمدى خونسردى خودم را حفظ كنم و از پر حرفى امتناع كنم.
شب بى هيچ حادثه اى صبح شد و خانواده آقاى قدسى صبح زود به دنبالمان آمدند. بهروز، شوهر كتى نيز اتومبيلش را آورده بود و كتى و مادر و پدرش در آن سوار شدند. در اتومبيل آقاى قدسى هم كامران و يهدا و الميرا خانم و خود او كه پشت فرمان نشسته بود. اوايل راه ما پشت ماشين بهروز حركت مى كرديم و آقاى قدسى پيشاپيش همه. از شهر كه خارج شديم، ما پشت سر اتومبيل آقاى قدسى قرار گرفتيم. زمانى كه به آنها نزديك شديم، من و مرسده متوجه شديم كه يهدا سرش را روى شانه آقاى قدسى گذاشته و به خواب رفته است. از ديدن اين منظره هر دو لبخندى به يكديگر زديم. من آرام گفتم: «نمايش شروع شد.» مادر شنيد و با لحن اعتراض آميزى گفت: «اگر بخواهيد بچه بازى دربياوريد و اوقات ديگران را تلخ كنيد، بگوئيد تا از همين جا برگرديم. من حوصله كلفت گفتن و كلفت شنيدن را ندارم.» پدر نيز حرفش را تأييد كرد و ما ساكت شديم. ميدان كرج را كه پشت سر گذاشتيم، جاده چالوس را پيش گرفتيم. هواى پاك صبحگاهى را با نفسى عميق به جان كشيديم.
نرسيده به سد، اتومبيل آقاى قدسى وارد باغ بزرگى شد. اتومبيل ما و بهروز هم وارد شد و در خيابانى شنى شروع به پيشروى كرديم؛ مقدارى كه چندان هم زياد نبود، طى كرديم و خانه اى ويلائى در مقابلمان ظاهر شد كه مردى ميان سال با آقاى اديبى براى استقبال ما از آن بيرون آمدند. آقاى اديبى پدرش را به ما معرفى نمود و ما را نيز به او معرفى كرد. او جوانتر از پدر و آقاى قدسى بود و در حدود چهل و هفت الى پنجاه ساله مى نمود. برخورد گرم و صميمانه او مثل اولين برخورد آقاى اديبى، روى ديگران تأثير مى گذاشت و خيلى زود رابطه اى صميمانه برقرار گرديد. خانم اديبى نيز هنگام ورود به داخل ويلا از ما استقبال نمود و اين بار مورد لطف خانم صاحبخانه قرار گرفتيم. با آن كه او لباس ساده اى بر تن داشت، شخصيتش همه را تحت تأثير قرار داد. او كنار مادر و شكوه خانم نشست و به همه خوش آمد گفت. چند دقيقه بعد خانم ميانسالى با سينى حاوى شير كاكائو وارد شد و پس از خوش آمدگوئى و تبريك سال نو، وظيفه پذيرائى را به عهده گرفت. آقاى اديبى در اين كار به او كمك مى كرد و سعى مى نمود بهترين پذيرائى را از مهمانان خود به عمل آورد. خستگى راه كه برطرف شد، پدر آقاى اديبى پيشنهاد كرد تا از گلخانه آنها ديدن كنيم. اين پيشنهاد پذيرفته شد و همگى ساختمان ويلا را ترك كرده وارد محوطه شديم. پدرها در جلو و مادرها به دنبال آنها حركت مى كردند. مقدارى از راه را سامان با همكارش همگام شد؛ اما با پيوستن يهدا به آن دو كم كم فاصله اش را با آنها زياد و در كنار ما دخترها حركت كرد. اما به مرسده گفت: «اينجا را به قدم خود مزين كرديد.» مرسده تشكر كرد. سامان ادامه داد: «مادرم آنچنان از شما و خانواده تان خوشش آمده و نزد پدرم تعريف كرده كه چيزى نمانده بود پدرم پيش قدم اين آشنائى بشود و به ديدن پدرتان بيايد.» مرسده گفت: «اين نظر لطف ايشان است. معمولاً انسان هاى خوب همه را خوب مى بينند و اين چندان تعجب ندارد كه مادر شما از ما تعريف كرده اند. چون مادر شما واقعاً خانمى خوب و باشخصيت هستند.» سامان نيز تشكر كرد و با گفتن: (اميدوارم امروز به همگى تان خوش بگذرد) از ما فاصله گرفت و به فريدون و كامران پيوست.
گلخانه آنها بزرگ و تماشائى بود و همه نوع گل در آن پيدا مى شد. پدر آقاى اديبى به پدر و آقاى قدسى توضيحاتى در مورد گل ها و نحوه پرورششان مى داد. مهمان ها پس از بازديد، از گلخانه خارج شدند و هر كسى براى تماشا به راهى رفت. من و مرسده هم تصميم گرفتيم به انتهاى باغ سرى بزنيم و هر دو از كنار بوته هاى گل رز حركت كرديم.
در انتهاى باغ به قطعه زمين باز و صافى رسيديم كه تور واليبالى در ميان آن خودنمائى مى كرد. مرسده به اطراف نگاه كرد. او دنبال توپ مى گشت تا با هم بازى كنيم. اما چون نبود، خودمان را به ميان درختان رسانديم و كنار جوى آبى كه از آنجا مى گذشت نشستيم و نفس تازه كرديم. حس كردم مرسده مجذوب آن محيط شده است. صورتش گل انداخته بود و چشمانش برق مى زد.
صداى عده اى كه به ما نزديك مى شدند ما را به پاداشت و ديديم كه مردان جوان به محوطه بازى نزديك مى شوند و در دست فريدون توپ واليبالى هست. به دنبال مردان كتى و شيده و يهدا هم آمدند. كتايون من و مرسده را ديد و با تكان دست به طرفمان آمد. چون به ما رسيد پيشنهاد كرد با مردها يارگيرى كنيم و يك دور واليبال بازى كنيم. من و مرسده به هم نگاه كرديم و چون كتى و شيده اصرار كردند قبول كرديم و به مردان پيوستيم. گروه به دو دسته تقسيم شد و هر دسته يكى از زمين ها را برگزيد. شيده و مرسده در گروه آقاى اديبى قرار گرفتند و يهدا و كتايون در گروه آقاى قدسى. من از بازى خوددارى كردم و به عنوان داور بازى را زير نظر گرفتم. با اعلان من، فريدون تعيين انداخت و بازى شروع شد. با آن كه من ميان ميدان نبودم، اما مثل ديگران شاد بودم و با هيجان بازى را دنبال مى كردم و بيش از ديگران، سامان و مرسده را تشويق مى كردم. بازى به نفع گروه آقاى اديبى به پايان رسيد و بازيكنان خسته و عرق ريزان پاى جوى آب نشستند و رفع خستگى كردند.
از ديگران غافل مانده بوديم. هنگامى كه خستگى برطرف شد، به سمت عمارت حركت كرديم. هيچكس جز مستخدمه آنجا نبود. به محض ورود، همه احساس تشنگى كرديم. به انتظار آوردن آب نمانديم و خودمان به آشپزخانه رفتيم. تجمع مهمان ها در آشپزخانه باعث تعجب و دستپاچگى مستخدمه شد و آقاى اديبى كه از اين منظره به وجد آمده بود، تنگ آب را بلند كرد و تشنگان را به نوشيدن فرا خواند. صداى خنده و شادى ما ويلا را پر كرده بود و بوى خوش غذائى كه روى گاز در حال پختن بود، گرسنگى را يادمان آورد. نگاهى به ساعتم انداختم؛ هنوز تا ظهر خيلى مانده بود. فريدون اولين كسى بود كه به شيرينى هاى روى ميز پذيرائى دست برد و ديگران از او تقليد كردند. سامان با اين پرسش كه (چه كسى حاضر است مسابقه شطرنج بدهد) مردان را گرد ميزى جمع كرد. فريدون و سامان برابر هم و كامران و بهروز برابر هم نشستند. من از آقاى اديبى اجازه گرفتم تا از كتابخانه ايشان ديدن كنم. او با گفتن: (خانه متعلق به خودتان است) اجازه داد. تنها وارد كتابخانه شدم. مجموعه اى از بهترين كتاب ها را در آنجا گردآورى كرده بودند و سكوت و آرامش آنجا مرا در خود گرفت. بدون ان كه به كتابى دست بزنم، از تمامى قفسه ها ديدن كردم.
زمانى كه خارج شدم، دخترها را نديدم. آقاى قدسى تنها نشسته بود و به ديگران نگاه مى كرد. به او گفتم: «آقاى قدسى بيائيد از كتابخانه ديدن كنيد.» پذيرفت و بار ديگر به اتفاق او وارد كتابخانه شديم. آقاى قدسى با ديدن آن مجموعه لحظه اى ايستاد و به اطراف نگاه كرد. من اشتياقى را كه از ديدن آن همه كتاب به او دست داده بود، در چشمانش ديدم و گفتم «عالى نيست؟» نگاهم كرد و گفت: «خوشا به حالتان». پرسيدم: «چرا خوشا به حال من؟ من كه صاحب اين كتابخانه نيستم.» پوزخندى زد و گفت: «به زودى مى شويد، كمى صبر داشته باشيد.» منظورش را درك كردم و گفتم: «صبر من زياد است و مثل شما عجول نيستم.» بار ديگر از روى تمسخر تبسمى كرد و گفت: «آينده همه چيز را روشن مى كند.» گفتم: «در اين مورد با شما هم عقيده ام.» نگاهم كرد و پرسيد: «راستى راستى مى خواهى به همه اين نعمت ها پشت پا بزنى؟» گفتم: «انها مال من نيست و يقيناً از روز اول براى من در نظر گرفته نشده. من نه به اين كتابخانه تعلق دارم و نه به اين باغ؛ جاى من جاى ديگرى است و شما مى دانيد آنجا كجاست.» پرسيد: «منظورتان هندوستان است؟» خنديدم و گفتم: «نه منظورم دانشگاه است.» پرسيد: «پس تصميمتان را تغيير داديد؟ يادم مى آيد كه شما چند روز پيش مى گفتيد كه- همين تابستان ازدواج خواهيد كرد-». گفتم: «بله، گفتم. آن در صورتى است كه در كنكور موفق نشوم و بخواهم بخت خودم را در هندوستان آزمايش كنم.» گفت: «پس هنوز جاى اميدوارى هست و هنوز شما به طور قطع تصميم نگرفته ايد.» پرسيدم: «اميدوارى به چى؟» تبسمى كرد و پاسخ داد: «اميد به اين كه شما هنوز به درس و كتاب علاقه مند باشيد و بخواهيد درستان را ادامه بدهيد.» گفتم: «يادم نمى آيد كه گفته باشم خيال ترك تحصيل دارم. شما از من چنين كلامى شنيده ايد؟» نگاهش را به ديدگانم دوخت و گفت: «احتياجى به ابراز نبود، هر چند كه قاطعيت كلام شما در مورد ازدواج، اين را به شنونده تفهيم مى كرد. از اين گذشته، وجود خواستگارهائى كه پيرامون شما را گرفته اند، شك را مبدل به يقين مى كند.» خنديدم و گفتم: «اما لازم است كه بگويم باز هم اشتباه مى كنيد و من خيال ترك تحصيل ندارم.» پشت به من كرد و گفت: «اما حس ششم من مى گويد كه امروز در اين خانه موضوع خواستگارى مطرح مى شود و خانواده تان آن را قبول مى كنند.» گفتم: «شايد حس ششم شما راست بگويد و خواستگارى انجام بگيرد. چه ايراد دارد كه به جاى خانه خودمان اين موضوع در اينجا مطرح بشود.» شانه بالا انداخت و گفت: «من نگفتم كه ايرادى دارد، بلكه منظورم اين بود كه بالاخره شما هم قبول مى كنيد.» خنده من باعث شد تا مستقيم نگاهم كندو پرسيد كه: (چرا مى خندم؟) گفتم: «علت خنده من اشتباهى است كه شما مى كنيد. من قبول كردم كه ممكن است امروز در اين خانه يك خواستگارى پيش بيايد، اما به شما اطمينان مى دهم كه اين خواستگارى از من نخواهد بود و ممكن است خواهرم كانديد باشد.» با نگاهى پر از ترديد بار ديگر به صورتم خيره شد و گفت: «منظورتان اين است كه اديبى مرسده خانم را انتخاب كرده است؟» تبسمى كردم و گفتم: «بله و من خودم او را به اين كار تشويق كردم. آن دو تا براى هم مناسب تر هستند. اگر چنين ازدواجى سر بگيرد زندگى خوشى را شروع خواهند كرد. شما اين طور فكر نمى كنيد؟» دست به پيشانى برد و آن را فشرد و گفت: «من يك عذرخواهى به شما بدهكارم. فكر مى كردم كه شما مايل به زندگى زناشوئى هستيد و ديگر به درس اهميت نمى دهيد.» دستگيره در كتابخانه را گرفتم و در حالى كه آن را باز مى كردم گفتم: «ايرادى ندارد، هميشه در مورد من عجولانه فكر كرده ايد. اين هم روى همه اش» و از كتابخانه خارج شدم.
چرا- او را براى ديدار از كتابخانه دعوت كرده بودم- را نمى دانم. شايد دلم مى خواست هنوز او را متعلق به خودم بدانم و اين دلخوشى را به خودم بدهم كه هنوز همچون گذشته برايش عزيز هستم. به خود قبولانده بودم كه خبر نامزدى او و يهدا هيچ نوع پريشانى در وجودم به بار نمى آورد و همين تلقين و خونسرد نشان دادن، از درون مرا نابود مى كرد. فكر مى كردم كه اين اتفاق، چون يك داستان كهنه فراموشم مى شود. اما زخمى كه در قلبم به وجود آمده بود، تا مغز استخوانم را مى سوزاند و جرأت ابراز نداشتم. ميان زنده ماندن و تحمل شكنجه، شكنجه را برگزيده بودم. اين تحمل، امكان زنده بودن را مى داد. هر چند فقط به نفس كشيدن ختم مى شد.
برايم باور كردنى نبود كه اينگونه به زندگى تعلق خاطر داشته باشم. من كه مرگ و نيستى را با خون خود عجين مى ديدم و باور كرده بودم كه از جنس انسان نيستم و ريشه ام از مرگ است، اينك از انتقام يك دختر نامرئى مى ترسيدم و به حيات وابستگى نشان مى دادم. يقين خود را از دست دادم. اين كه يقين عشق نافرجام، ميل به زندگى و حيات را از وجود انسان زايل مى كند و انسان تن به مرگ مى دهد. آيا به قدر كافى او را دوست ندارم كه حاضر نيستم به مرگ تن در دهم؟ كدام يك برايم عزيزتر است؟ زندگى يا مرگِ در راه عشق؟ آيا اين شعله كه ذره ذره وجودم را مى سوزاند، عشق نيست؟ اگر عشق نيست، پس بايد چه نامى بر آن بگذارم؟ دچار چه دردى شده ام؟ چرا دلم مى خواهد ساعت ها در گوشه اى بنشينم و فقط به او فكر كنم؟ چرا نام او چون طنين دلنشين موسيقى، آرام- بخش من شده است؟ او به من آموخت كه زندگى را دوست بدارم و به حيات خود علاقه نشان بدهم و هم او شور زندگى را در من برانگيخت و مرا از خمودى رهانيد. اما اينك ميان انتخاب سرگردان مانده ام. مى خندم، اما درون ام مى گريد. حرف مى زنم، اما از مفهوم كلام خودم آگاهى ندارم. حسادت دردآلودى بر روحم چنگ مى زند و مرا اسير افكارى شيطانى مى كند و تصميم مى گيرم تا او را به هر وسيله ممكن، از صحنه خارج كنم. پنج دقيقه تنها با آقاى قدسى صحبت كردن و او را از يهدا گرفتن مرا ارضاء كرد. دوست داشتم يهدا مى فهميد كه هنوز هم من مهره اى هستم كه از صفحه شطرنج زندگى محبوبش خارج نشده ام و اگر بخواهم مى توانم او را مات كنم. اين خوشباورى ها اگر چه كوتاه است، اما تا ساعت ها تأثيرش دلگرمم مى كند.
صداى خنده مردان به گوشم مى رسد. فكر مى كنم كه اين گردش چقدر بى محتوا است، روبرويم درختان به شكوفه نشسته و با وزش نسيم بهارى تولد خود را جشن گرفته بودند.
با صدائى كه پرسيد: (چرا تنها نشسته ايد.) به خودم مى آيم و آقاى اديبى را مى بينم. كنارم مى نشيند و بار ديگر سئوالش را تكرار مى كند. مى گويم كه (شكوه و زيبائى باغ مرا مسحور كرده است.) مى خندد و مى گويد (بهار فصل عاشقان است). گفتم: «اما من عاشق نيستم.» گفت: «شاعر كه هستيد!» گفتم: «نه، شاعر هم نيستم. اما اين جذبه را دوست دارم.» خنديد و گفت: «چشمان زيبا دنيا را زيبا مى بيند.» تعريفش را نشنيده گرفتم و پرسيدم: «ديگران كجا هستند؟» نگاهش را به ساختمان دوخت و پرسيد: «منظورتان آقايان است يا خانم ها؟» گفتم: «همه». گفت: «خانم ها هنوز به گردش مشغولند. اما آقايان به داخل خانه رفته اند.» گفتم: «روزهاى خوب و شاد چه زود به پايان مى رسند! از يكى دو روز ديگر بايد باز هم با يكنواختى ايام كنار بيائيم». لبخندى زد و پرسيد: «دو روز ديگر مى روند؟» خوشحال شدم كه منظورم را درك كرده است و با سر پاسخ مثبت دادم. ادامه داد: «عمر بهار كوتاه است و با آمدن تابستان باز در كنار هم خواهيد بود.» پوزخندى زدم كه از نگاهش دور نماند. پرسيد: «آيا نمى آيند؟» گفتم: «چرا، مى آيند؛ اما با مهمانى كه مرسده را براى هميشه از من دور خواهد كرد.» اين بار نگاهش حاكى از آن بود كه منظورم را درك نكرده است. گفتم: «ممكن است او براى هميشه مقيم هندوستان بشود و با آن استاد هندى ازدواج كند؛ چقدر دلم مى خواست او يك همسر ايرانى داشته باشد.» به طور آشكار متوجه شدم كه رنگش پريد و لبش به لرزش افتاد. گفت: «من نمى دانستم». گفتم: «هيچكس نمى داند، به جز من و خود مرسده.» پرسيد: «خواهرتان هم او را دوست دارد؟» گفتم: «نه، اما خواهرم به عشق قبل از ازدواج معتقد نيست. او عقيده دارد كه عشق بعد از ازدواج هم به وجود مى آيد. او معيار خاصى براى خودش دارد و به آن پابند است.»
آقاى اديبى كمى به فكر فرو رفت و سپس نگاهش را بر صورتم دوخت و با صراحت گفت: «اما من او را دوست دارم. مى خواستيم از او خواستگارى كنيم.» گفتم: «شما دچار احساس زودگذر شده ايد؛ اگر واقعاً محبتى عميق نسبت به او احساس مى كرديد، اين چند روز باقيمانده را از دست نمى داديد و به قول معروف- نمى گذاشتيد مرغ از قفس بپرد-». پرسيد: «شما فكر مى كنيد كه جواب من مثبت است؟» شانه ام را بالا انداختم و گفتم: «يقين ندارم، اما تا امتحان نكنيد مشخص نمى شود.»
بلند شد و در حالى كه شلوارش را از خاك پاك مى كرد گفت: «بله حق با شماست.» اين را گفت و مرا تنها گذاشت. از شتابى كه به او دادم خنده ام گرفت. همان جا صبر كردم تا ديگران رسيدند و با آنها وارد شدم.
ميز غذا آماده بود و مهمان ها سر ميز دعوت شدند. رفتار آقاى اديبى با نگرانى و تشويش توأم بود و به خوبى از حركاتش مشخص مى شد كه ديگر آن مرد نيم ساعت پيش نيست. از شيطنتى كه انجام داده بودم شرمنده شدم. خانم اديبى نيز متفكر به نظر مى رسيد. نمى خواستم آنها متوجه شوند كه من پى به اضطرابشان برده ام. كامران كنارم نشسته بود و ضمن خوردن غذا با او گفتگو مى كردم. رفتار عاشقانه يهدا كه به زور مى خواست تكه اى مرغ به دهان آقاى قدسى بگذارد، من و مرسده را به خنده انداخت و نگاهم را متوجه شيده كردم. رفتار دور از نزاكت يهدا و سبكسرى هاى او منقلبم كرد و از اين كه همجنس او هستم از خودم بيزار شدم. از اين كه او بى پروا جلو چشم بزرگترها به آقاى قدسى عشق مى ورزيد و حرمت آنها را نگه نمى داشت، عرق شرم بر پيشانيم نشست و او را با شيده مقايسه كردم. هيچگاه از شيده و فريدون با آن كه شيفته يكديگر بودند، چنين صحنه هائى را نديده بودم. فريدون نيم نگاهى از زير چشم به شيده كرد و او شرمگين سر به زير انداخت. مى ديدم كه دبير اخلاقم از پله رفيع نزاكت و اخلاق سقوط مى كند و در مقابل رفتار ناشايست يهدا چشم فرو مى بندد. لبخند معنى دارى كه ميان خانم و آقاى اديبى مبادله شد، آگاهم كرد كه براى آنها نيز اين گونه رفتار تازگى دارد و آن را نمى پسندند. آقاى قدسى چنگال را از دست يهدا گرفت و خودش آن را به دهان برد و كامران با صداى آرام نجوا كرد: بيچاره برادرم!
هنگامى كه ميز غذا را ترك كرديم، كنار كتى و مرسده نشستم. كتايون سعى داشت خشمش را پنهان كند. با سر دادن آهى كوتاه رو به من كرد و گفت: «ديدى چطور آبرويمان را برد؟» به جاى من مرسده دلداريش داد و گفت: «خودت را ناراحت نكن. او آبروى خودش را به بازى گرفته، خودش را بى مقدار مى كند. اگر ناراحت نشوى بايد بگويم كه مقصر او نيست، مقصر مادر اوست كه دخترش را درست تربيت نكرده.» كتى به عنوان تأييد سر تكان داد و با گفتن: (اى كاش آنها را نمى آورديم). مادرش را مخاطب قرار داد و صحبت را به جاهاى ديگر كشاند.
ابرى سياه و باران زا، روى خورشيد را گرفت و به دنبال آن طوفانى به پا خاست. جمعى كه خودشان را براى بيرون رفتن آماده كرده بودند، با حسرت به خورشيد كه اسير باران و طوفان شده بود نگاه كردندو به جاى خود بازگشتند. آقاى اديبى مهمانانش را به سرگرمى ديگر فرا خواند و سعى كرد آنها را در داخل خانه مشغول كند. بزرگترها به استراحت پرداختند و جوان ها به بازى مشغول شدند. خانم اديبى و مادر و شكوه خانم براى استراحت به يك اتاق داخل شدند و خانم الميرا ترجيح داد تا با تماشاى آلبوم خانوادگى آقاى اديبى خودش را سرگرم كند.
آقاى قدسى اجازه گرفت و همانجا روى كاناپه به استراحت پرداخت. مبلى كه من روى آن نشسته بودم، مقابل كاناپه بود و به خوبى مى ديدم كه آقاى قدسى به جاى آن كه بخوابد، به فكر فرو رفته است. اين فكر كه- آيا امروز خواستگارى انجام مى گيرد يا نه- مرا به خود مشغول كرده بود و دلم مى خواست تا روز به پايان نرسيده وسيله اين خواستگارى فراهم گردد. اگر آقاى اديبى موفق مى شد رضايت مرسده را جلب كند، مى توانستم اميدوار باشم كه مرسده پس از پايان تحصيلات به ايران باز خواهد گشت. اما اگر او مى رفت اين اميد را از دست مى دادم. ريزش باران، شور و حرارتى را كه مهمان ها به هنگام صبح داشتند از بين برده بود ودر چهره تك تك آنها آثار خستگى و افسردگى ديده مى شد. صداى موزيك ملايمى كه پخش مى شد همه را در خود فرو برده بود و تنها صداى گاه، به گاه مردان شطرنج باز با موسيقى درهم آميخته مى شد.
مرسده كنار پنجره ايستاده بود و به ريزش باران نگاه مى كرد. هنگامى كه آقاى اديبى كنارش قرار گرفت و با او شروع به صحبت كرد، حدس مى زدم صحبت هاى آنها پيرامون چه موضوعى است. الميرا خانم آلبوم را روى ميز گذاشت و به جمع استراحت كنندگان پيوست. براى گريز از تنهائى من نيز به تماشاى آلبوم نشستم. در تمام عكس ها دنبال چهره آقاى اديبى مى گشتم و در يكى دو مورد حدس زدم و از آن گذشتم. آقاى قدسى با غلتى كه زد، نشست و نگاهش به مرسده و اديبى افتاد و سپس به من نگريست و پوزخندى زد. يهدا متوجه بيدارى او شد و پرسيد: «چاى ميل دارى؟» آقاى قدسى با سر اظهار بى ميلى كرد و دستش را براى گرفتن آلبوم به سوى من دراز كرد و آهسته گفت: «فكر مى كنم كه موفق شديد.» به جاى جواب به لبخندى اكتفا كردم و آلبوم را به او رد كردم.
بوى باقلاى تازه كه در حال پختن بود به مشام مى رسيد. كامران موفق شده بود فريدون را شكست دهد. شيده و كتى و بهروز هم از بازى دست كشيدند و با اعلان (چه كسى حاضر است بيرون برود) ، جمع را به خارج از خانه دعوت كردند.
آقاى اديبى با مرسده صحبتش را تمام كرده بود و هنگامى كه به ما پيوست صورتش را موجى از شادى فرا گرفته بود. قلبم مى لرزيد. شادى او به من هم سرايت كرد. با عجله خودم را به مرسده رساندم و در صورتش نگاه كردم. او همچنان بارانى را كه به نم نم تبديل شده بود مى نگريست. دستش را كه گرفتم به چهره ام نگاه كرد، از صورتش چيزى نخواندم. لب به سخن گشود و گفت: «بيا برويم بيرون.» هر دو بى اعتناء به نم نم باران، ساختمان را ترك كرديم.
مرسده بى مقدمه گفت: «آقاى اديبى از من خواستگارى كرد.» با گفتن اين سخن به صورتم خيره شد و چون آثار تعجب در آن نديد، پرسيد: «فهميدى چه گفتم؟» گفتم: «آره، آقاى اديبى از تو خواستگارى كرده. خوب، تو به او چه گفتى؟» به جاى جواب به سئوال من ادامه داد: «او موافق است كه من درسم را ادامه بدهم؛ حتى خودش هم حاضر است با من بيايد. من به او گفتم كه بايد پدر و مادرم موافقت كنند.» پرسيدم: «نظر خودت چيست؟ او را يك مرد خوب تشخيص داده اى؟» گفت: «از ظاهرش كه نمى شود حدس زد، تو و پدر و مادر بيشتر او را ديده و شناخته ايد. اگر نخواهم از ظاهرش نتيجه گيرى كنم، بايد بگويم كه بله، او را پسنديده ام؛ ولى باز هم هر چه كه پدر و مادر بگويند. من تسليم نظر آنها هستم.» گفتم: «من به تو تبريك مى گويم و مى دانم كه نظر پدر و مادر مساعد است. آنها به آقاى اديبى و خانواده اش احترام مى گذارند و دوستشان دارند.» به صورتم نگاه كرد و پرسيد: «ناراحت نشدى كه آقاى اديبى از من خواستگارى كرد؟ با اين كه برايم شرح داد كه خود تو عامل اين خواستگارى بوده اى و اديبى را تشويق كرده اى، اما دلم مى خواهد با صراحت بگوئى كه اگر پشيمان هستى من اين خواستگارى را رد كنم.» دستش را گرفتم و گفتم: «اين چه حرفى است. گفته هاى آقاى اديبى صحت دارد. من از روز اول تو را براى او شايسته تر از خودم ديدم. به همين دليل هم به آقاى اديبى پيشنهاد كردم كه از تو خواستگارى كند. تو خوب مى دانى كه من هيچ محبتى نسبت به او در قلب خودم احساس نمى كنم و به او اطمينان مى دهم كه هيچوقت پشيمان نمى شوم.» مرسده نفس عميقى كشيد و گفت: «فكر مى كنم يك ساعت ديگر اين موضوع توسط پدرش عنوان بشود.»
اما باز هم مى گويم كه اگر تو نخواهى، آنها جواب مثبت از من نخواهند شنيد. گفتم: «بچگى را كنار بگذار و قبول كن! خوشبختى تو خوشبختى من است. اين را باور كن.»
|
|
|
|
|
فريدون مژده
يك عمر عشق و آرزو
گر ساحت كارون تهى مانده است از من
گر بستر پر آرزويم از تو خاليست
دانم كه يكدم خاطرت بى من نمانده است
دانى كه يادت لحظه اى از من جدا نيست
*
زيباترين روز بهار سال ديگر
من چون پرستو بازمى گردم به سويت
هر قطره اشكى كه از چشم تو ريزد
گلبوسه شوقى كنم بر موج مويت
*
آرى تو و من بعد از اين يكسال دورى
يك عمر عشق و آرزو در پيش داريم
اين شام غم يادآور صبح سپيد است
ما هر دو از ژرفاى شب چشم انتظاريم
*
اينك ببين باد خزان پا در ركابست
تا چشم بگشائى زمستان هم گذشته است
چون صبح فروردين سر از روزن برآرد
در، بانك بردارد «فريدون» بازگشته است
|
|
|
|
|
بقاى خراسانى
دلى به روشنى چهره قمر
خوش آن كسان كه ز احوال هم خبر دارند
خبر زشادى و اندوه يكدگر دارند
ز فيض عشق گر از حال خويش بى خبرند
ولى ز حالت آزردگان خبر دارند
چو شبنم از نظر با صفاى پاكدلان
دلى به روشنى چهره قمر دارند
ز فيض صحبتشان كام خلق، شيرين است
هميشه خاصيت نخل بارور دارند
نمى زنند به دريا دل از براى گهر
ز آب ديده به دامان خود گهر دارند
نمى برند ز بيداد دهر، شكوه به خلق
نظر به لطف خداوند دادگر دارند
به سرفرازى ماهند و بى نيازى مهر
از آن كه گنج قناعت به زير سر دارند
نويد صبح سعادت به خاص و عام دهند
هميشه حال نسيم خوش سحر دارند
نهند آب بقا بهر خضر زآنكه چو من
گهى به محفل آزادگان گذر دارند
|
|
|
|
|
كاظم پزشكى
چشمان سياه
موى من گشت سپيد از غم چشم سيهى
نه عجب كز پى شب جلوه كند صبحگهى
چشم مست تو سلامت چه غم ار در ره عشق
خرمن دلشده اى سوخت ز برق نگهى
اشك من نرم نسازد دل سنگين ترا
آب هر چند گشايد ز دل سنگ، رهى
آسمان دلم از مهر مهى روشن شد
خرم آن دل كه شود جلوه گه مهر مهى
از دو عالم به دو چيز است «پزشكى» مايل
يار خورشيد رخى، ماه شب چاردهى
|
|
|
|
|
اوحدى مراغه اى
قيامت قامت
ز تو بى وفا چه جوئيم نشان مهربانى؟
به تو سنگدل چه گوئيم حكايت نهانى؟
كه چو قاصدى فرستيم به دشمنى برآئى
كه چو قصه اى نويسيم به دشمنان رسانى
نه عجب كه قامت تست قيامت زمانه
كه در اول غرورى و در آخر زمانى
|
|
|
|