Nimrooz
Vol. 16, No. 785, May 21, 2004
سال شانزدهم - شماره ۷۸۵ - جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳
گفتگو با على ميرفطروس- بخش دوم
وظيفه روشنفكر «فرهنگسازى» است نه «سياست بازى»!
«روشنفكران دينى» كه از «مردم سالارى دينى» يا «حقوق بشر اسلامى» صحبت مى كنند از ماهيت تبعيض آميز عقايد خويش غافل اند.
از مشروطيت به بعد، «سياست» در ايران به «ايدئولوژى» بدل شد و «ايمان حزبى» (ايدئولوژيك) جاى «ايمان مذهبى» را گرفت.
محمد على فروغى نمونه درخشان يك روشنفكر سياستمدار بود كه «فضل» و «فضيلت» را با هم داشت.
اين سنت خون و شهادت و عاشورا، قرن هاست كه هرگونه تعقل و تعادل روحى را از جامعه ما سلب كرده است. براى رسيدن به آزادى و جامعه مدنى ابتدا بايد از اين «جغرافياى جهل و جنون» گريخت!
كانون نويسندگان ايران بعنوان جغرافياى روشنفكرى ايران بجاى توليد «فرهنگ» و «ذهنيت سازنده»، عموما «سياست» و «ايدئولوژى» توليد كرده است.
003264.jpg
ميرفطروس
آنچه كه شما در تعريف روشنفكر و روشنفكرى گفته ايد (يعنى ضرورت فكر و عقل نقاد) ، اين سئوال را پيش مى كشد كه پس مى توان هر «فيلسوف عقلى» را روشنفكر دانست؟ مى خواهم بگويم كه اين تعريف، چندان كامل نيست!

ميرفطروس: تعريف من اساسا معطوف بود به ذات و جوهر روشنفكرى (در تضاد با آنچه كه «روشنفكر دينى» ناميده مى شود) يعنى اهميت «عقل نقاد» و اولويت آن بر «ايمان و تعبد دينى». وظيفه روشنفكر اساسا فرهنگ سازى است، يعنى ايجاد ذهنيتى است كه بر بستر آن بتوان آينده و نيك بختى انسان را تأمين كرد. پس بى جا نيست اگر «آينده نگرى» را نيز جزو مؤلفه هاى اساسى روشنفكر و روشنفكرى بحساب آوريم. «آينده نگرى» (به تعبير ادوارد سعيد) به اين معنا كه با تحقيق و نقد گذشته و بررسى حال، ضمن برقرار كردن رابطه منطقى با آينده، بتوان مصالح نيك بختى جامعه را فراهم كرد.
«روشنفكران دينى» ى ما كه «عقل» را همساز و همطراز «دين» مى خواهند، در شكل مترقى و متعالى خود سرانجام به «مولوى» مى رسند كه قرن ها پيش با همه علاقه و احترامش به «انديشه» (اى برادر! تو همه انديشه اى...) سرانجام، دنيا را «مردار» و علم و عقل را «آخور» ى مى دانست زيبنده «اشتران» :
خرده كارى هاى علم هندسه
يا نجوم و علم طب و فلسفه
اينهمه، علم بناى آخورست
كه عماد بود گاو و اشترست
و آيا شگفت انگيز است كه آقاى دكتر عبدالكريم سروش نيز (با آن عشق عارفانه اش به مولوى) ضمن خوار شمردن «خرد علمى» و عقل و علم و تكنولوژى (مانند دكتر سيد حسين نصر) معتقد مى شود كه «علم و تكنولوژى نمى توانند براى ما عزت بياورند لذا بايد به دين تمسك جست» .
«روشنفكران دينى» ما كه از «مردم سالارى دينى» يا «دموكراسى دينى» و «حقوق بشر اسلامى» صحبت مى كنند در واقع از ماهيت تبعيض آميز عقايد خويش غافل اند چرا كه گستره جهانشمول حقوق بشر را به «دينى» و «غيردينى»، «اسلامى» و «غيراسلامى» تقسيم مى كنند و سرانجام به آن نتيجه فاجعه بار مى رسند كه امروز در ايران به «خودى» و «غيرخودى» معروف است.
من فكر مى كنم كه بزرگ ترين خدمت اين دوستان (خصوصا حجت الاسلام كديور و اشكورى) به دين و روحانيت اين خواهد بود كه ضمن تأكيد بر «بازگشت روحانيت به حوزه» نظرات خويش را در باره حجاب، برابرى جنسى (برابرى زنان و مردان) و خصوصا منشور حقوق بشر (بعنوان اصول جهانشمول) ابراز نمايند... اين سنت خون و شهادت و عاشورا قرن هاست كه راه هرگونه تعقل و تعادل روحى را از جامعه ما سلب كرده است، بنابراين: براى رسيدن به آزادى و جامعه مدنى، ابتدا بايد از اين «جغرافياى جهل و جنون» گريخت!

مسئله اى كه در تاريخ روشنفكرى ايران وجود دارد، مسئله آميختگى «سياست» با «روشنفكرى» است. اين مسئله با آنچه كه شما از «ذهنيت سازى» و «فرهنگ سازى» توسط روشنفكران گفته ايد، كمى مغاير است...

ميرفطروس: در كشورهائى كه هنوز نهادهاى مستقل مدنى شكل نگرفته و تقسيم كار اجتماعى چندانى هم در آن ها صورت نگرفته، معمولا روشنفكرى با سياست آميخته است، با اينحال بايد تأكيد كرد كه وظيفه اصلى روشنفكر ايجاد فضاهاى ذهنى مناسب براى تعالى و نيك بختى جامعه است. به عبارت ديگر: وظيفه روشنفكر «فرهنگ سازى» است نه «سياست بازى»! او عهده دار مهندسى فكرى و مديريت ذهنى جامعه است. مثلا روشنفكران عصر مشروطيت اساسا در پى قدرت (يعنى كسب قدرت سياسى) نبودند بلكه بيشتر بدنبال ايجاد ذهنيت عقلانى و بسترسازى براى استقرار جامعه مدنى بودند، به عبارت ديگر: آنها بجاى ايجاد حزب و سازمان سياسى بدنبال ايجاد مدرسه و دانشگاه و گسترش سواد و فرهنگ بودند.
از مشروطيت به بعد، با تأسيس حزب كمونيست در ايران و خصوصا از دوران رضاشاه تا انقلاب ۵۷، «سياست» در ايران به «ايدئولوژى» بدل شد و ايمان حزبى (ايدئولوژيك) جاى «ايمان مذهبى» را گرفت و بدين ترتيب: هم «فرديت انسان» (بعنوان عنصرى آزاد و مستقل) ، هم عقل نقاد و پرسشگر، و هم منافع ملى ما در تعلقات حزبى و مصالح ايدئولوژيك رنگ باختند. بهمين جهت در سراسر اين دوران تا انقلاب ۵۷ ما بجاى روشنفكر و متفكر عموما «ايدئولوگ» داشتيم.

ولى مى دانيم كه بسيارى از روشنفكران يا بقول شما «فرهنگ سازان» دوره رضاشاهى از سياستمداران برجسته آن دوره هم بودند، مثلا محمد على فروغى (ذكا الملك) و...

ميرفطروس: بله، كاملا! ولى بايد عرض كنم كه محمد على فروغى و ديگران از بازماندگان و تربيت شدگان مكتب مشروطيت بودند. آنان با پائى در فرهنگ و تاريخ و تمدن ايران و با پاى ديگرى در تاريخ و فلسفه و تمدن غرب، رو بسوى آينده جامعه مدنى و استقرار تجدد در ايران داشتند. اين همان دورانى است كه «سياست» هنوز بمعناى «تدبير مدن» و آئين كشوردارى بود و با سياست (بمعناى فريب و دسيسه و نيرنگ) تفاوت داشت. بهمين جهت است كه يكى از ويژگى هاى روشنفكران و سياستمداران آن دوره اين بود كه فضل و فضيلت را با هم داشتند. نمونه اش همين محمد على فروغى كه ضمن اينكه استاد مسلم زبان و ادب پارسى بود و صاحب «آئين سخنورى»، تصحيح گلستان، تصحيح بوستان، تصحيح غزليات سعدى و رباعيات خيام و گزيده شاهنامه فردوسى و نيز نويسنده صدها مقاله ادبى و فرهنگى بود، با فلسفه غرب نيز آشنائى عميق داشت بطورى كه «سير حكمت در اروپا» ى او پس از گذشت ۷۰ سال اينك جزو كلاسيك هاى ادبيات فلسفى در ايران است. او حتى در علم هيأت (نجوم) ، فيزيك و شيمى نيز دست داشت و حدود ۱۰۰ سال پيش اولين كتاب را در علم اقتصاد بنام «اصول علم ثروت ملل» تأليف كرد كه هنوز از اعتبار علمى برخوردار است... اين از فضل محمد على فروغى.
از نظر فضيلت هم بايد گفت كه محمد على فروغى نمونه درخشانى از نجابت، اخلاق و ميهن دوستى يك روشنفكر سياستمدار بود. در اين باره كافى است بدانيم كه پس از «غائله بهلول» در اعتراض به كشف حجاب و جريان مسجد گوهرشاد در مشهد (بسال ۱۳۱۴شمسى) ، محمد ولى خان اسدى (استاندار و نايب التوليه آستان قدس رضوى) به اتهام كوتاهى و قصور در خدمت بدستور رضاشاه دستگير و اعدام گرديد و پسر محمد ولى خان اسدى (على اكبر اسدى) هم كه داماد محمد على فروغى (نخست وزير وقت) بود، دستگير و زندانى شد. در چنين شرايط و احوالى، فروغى كوشيد تا در نزد رضاشاه براى آزادى دامادش «شفاعت» كند، اما در يك عصبيت افسارگسيخته، رضاشاه، محمد على فروغى را نيز مورد توهين و توبيخ قرار داد و با گفتن «زن ريش دار! برو گم شو!»، باعث عزل و انزواى سياسى محمد على فروغى گرديد. مطالعه دوران عزلت، عسرت و پريشانى فروغى، واقعا هر انسان آزاده اى را متأثر و منقلب مى سازد (در اين باره نگاه بفرمائيد به كتاب «ذكا الملك فروغى و شهريور ۱۳۲۰»، نوشته دكتر باقر عاملى). با اينهمه، در «روز واقعه» (در سوم شهريور ۱۳۲۰) پس از حمله ارتش متفقين به ايران و كناره گيرى تحميلى رضاشاه و تبعيد وى، محمد على فروغى، برخلاف بسيارى از روشنفكران و سياستمداران ما (در انقلاب ۵۷) بجاى شعار «تا شاه كفن نشود، اين وطن، وطن نشود!» با اصالت و نجابتى استثنائى و با همه كدورتى كه از رضاشاه در دل داشت، تقاضاى وى را براى نخست وزيرى و سرپرستى امور كشور پذيرفت و عليرغم نقشه انگليسى ها براى الغا سلطنت و استقرار جمهورى و حتى عليرغم پيشنهاد پست رياست جمهورى به فروغى، وى استقلال و حفظ تماميت ارضى ايران و در يك كلام: منافع ملى ايران را بر منافع فردى خويش ترجيح داد و باسياستى آگاهانه در آن لحظات حساس تاريخى و در شرايطى كه كشور در اشغال بيگانگان بود و خطر تجزيه ايران مى رفت، توانست كشتى طوفان زده ايران را به ساحل نجات و عافيت برساند. چنين فضل و فضيلتى را ما آخرين بار تنها از شادروان دكتر غلامحسين صديقى (وزير كشور دولت مصدق) شاهد بوديم كه عليرغم كدورت و مخالفت ۲۵ ساله اش با محمد رضاشاه و باوجود مخالفت هاى عموم سران و رهبران «جبهه ملى» در آستانه انقلاب ۵۷، با شاه ملاقات كرد و پيشنهاد نخست وزيرى وى را پذيرفت و...

با اينحال، چرا نسل هاى بعدى از حضور و وجود شخصيت هائى مانند فروغى بى خبر ماندند؟

ميرفطروس: بطوريكه در جاى ديگرى هم گفته ام: من، مهم ترين عامل را در ايدئولوژيك شدن فضاى فرهنگى جامعه ايران مى دانم. به عبارت ديگر: انترناسيوناليسم حزب توده و اعتبار رهبران فكرى آن، زمانى مى توانست در بين جوانان ما «اعتبار» يابد كه نقيض آن يعنى ناسيوناليست ها و فرهنگسازانى مانند فروغى، تقى زاده، پورداوود و ديگران، «بى اعتبار» شوند و اينچنين بود كه با تبليغات حزب توده و اقمار آن، نسل هاى آينده از شناخت شخصيت هاى ملى ما، بى خبر و محروم ماندند. مثلا وقتى به «كانون نويسندگان ايران» (يعنى جغرافياى روشنفكرى ايران) نگاه كنيم و تحولات آنرا بررسى كنيم مى بينيم كه كانون نويسندگان هم بجاى توليد فرهنگ و ذهنيت سازنده، سياست و ايدئولوژى توليد كرده است. بقول سهراب سپهرى:
«من قطارى ديدم
كه سياست مى برد
و چه خالى مى رفت!»
بسيارى از نويسندگان و روشنفكران ما هنوز در فضاى سياسى ايدئولوژيك قبل از انقلاب، نفس مى كشند. حدود ۱۰-12 سال پيش، در جلسه كانون نويسندگان ايران (در پاريس) در پاسخ به يك «نويسنده و شاعر انقلابى» (كه ضمن توهين به دكتر ناتل خانلرى، او را «عامل سركوب و سانسور رژيم شاه» !! ناميده بود) گفتم: «آقا! يكى از افتخارات رژيم شاه اين بايد باشد كه دكتر ناتل خانلرى، وزير فرهنگش بود نه آل احمد و امثال او» ... و سپس جلسه را ترك كردم و از كانون نويسندگان استعفا دادم!
رويدادها و تحولات سياسى در ايران (از انقلاب مشروطيت تا انقلاب اسلامى) نشان مى دهند كه برخلاف نظر «مستشارالدوله»، مشكل اساسى جامعه ما تنها «يك كلمه» (يعنى قانون) نيست، بلكه مشكل اساسى ما يك مشكل معرفتى و فرهنگى است. بهمين جهت است كه بارها ديده ايم مشروطه خواهان ما به استبداد گرويدند و آزاديخواهان ما (و از جمله مسئولان «كميته حقوق بشر» در ايران) آزادى مخالفان خويش را پايمال كرده اند... ما هنوز نتوانسته ايم به نقد گذشته و بازشناسى حال و آينده دست بيابيم و در اين آشفتگى فكرى است كه دكه هاى احزاب و سازمان هاى سياسى (كه در بقدرت رسيدن آيت اله خمينى و استقرار جمهورى اسلامى نقش اساسى داشته اند) با شبكه هائى از سايت ها و نشريات رنگارنگ، هنوز «افكار عمومى» مى سازند...
ادامه دارد
www.mirfetros.com

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
ورزش
شعر و داستان
خاطرات
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com