Nimrooz
Vol. 16, No. 785, May 21, 2004
سال شانزدهم - شماره ۷۸۵ - جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳
بازتاب- آوازه
حرف هايِ «سوسن»
*موسيقى در ايران نيز چون هر جاى ديگر دنيا حوزه هاى مختلفى براى زندگى و پرورش خود پيدا كرده است: سنتى، پيشرو، روستائى و عاميانه. شاخه هائى كه از ريشه اى واحد برآمده اند، ولى برگ و بارشان متفاوت است. موسيقى عاميانه، -كه متأسفانه آنگونه كه بايد به آن پرداخته نشده-، همانگونه كه از عنوان آن برمى آيد، موسيقى ساده و بى زرق و برقى است كه اساساً براى ارضاى خاطر مردمان ساده و قشرهاى فرودست جامعه ساخته و پرداخته مى شود، اگر چه گاه در عمل، شعاعِ تأثيرش از يك قشر و طبقه درمى گذرد و در سطح جامعه فراگير مى شود.
«سوسن» كه دو هفته پيش در غربت غريب و در فقر و تنگدستى چشم از جهان فروپوشيد، يكى از مناديان توفيق يافته موسيقى عاميانه شهرى (كوچه و بازار) به شمار مى رفت. سوسن يك دهه پس از خاموش شدن تدريجى «مهوش»، خواننده شهرت يافته كوچه و بازارى، سر برآورد و تأثيرى فراگيرتر از او پيدا كرد. مخاطبان او، در سال هاى پايانى دهه چهل و نخستين سال هاى دهه پنجاه ديگر تنها «كلاه مخملى ها» و مردمان جنوب شهرى نبودند، كه بخشى از جامعه روشنفكرى نيز زير تأثير جاذبه موسيقى او قرار داشتند. همان دو هفته پيش نوشتيم، آنهائى هم كه در «ملاءعام» و از سر تظاهر «موسيقى سوسنى» را پس مى زدند، چون به خلوت مى رسيدند گيلاس هايشان را همراه با صداى او بالا مى انداختند!
و از يادمان نرفته كه شاعرى حتى نام مجموعه شعر خود را گذاشته بود: «اين سوسن است كه مى خواند!»
-و اما ما سه سال و نيم پيش، در پائيز سال ۲۰۰۰ و در جريان تدارك مقدمات برنامه اى راديوئى براى بى بى سى، با عنوان «زن در موسيقى ايران»، موفق شديم كه گفتگوئى تلفنى با سوسن داشته باشيم.
امكان اين گفتگوى راه دور را، «هايده رزقى»، از مسئولان راديو «هواى تازه» در «بركلى»، از سر لطف براى ما فراهم آورد. با اين همه كيفيت صوتى گفتگو، به گونه اى درآمده بود كه به كار آن برنامه راديوئى نيامد و حرف هاى سوسن همچنان انتشار نيافته باقى ماند. اينك كه او درگذشته است، دريغمان آمد كه اين حرف ها -كه شايد از زمره آخرين حرف هاى او نيز باشد- در نوار صوتى ما زندانى بماند. حرف هائى ساده و صادقانه درباره خودش و ترانه خوانى اش.....
*
*سوسن در «قصر شيرين» زاده شده، در شش سالگى پدر و مادر خود را از دست داده و به تهران آمده و نزد عمه اش زندگى كرده است. از سيزده سالگى خواندن را «براى دل خود» آغاز كرده:
- «بچه بودم، صداى خوبى داشتم. مى دونستم كه صداى خوبى دارم. مى خوندم و خودم براى خودم دست مى زدم!» هنوز «دهنش به ميكروفن نمى رسيده» كه پايش به يك «كلاب زيرزمينى» در «لاله زار» باز شده كه نمى دانيم از پيش نامش «سوسن» بوده و يا پس از آوازخوانى او، «سوسن» ناميده شده است.
پا نهادن در اين «كلاب»، خطرهاى بسيار داشته كه خوشبختانه از سر گذرانيده است. «پسر عموها» از سر غيرت او را به مرگ تهديد مى كرده اند:
- «فاميل من كُردند. همچنين رسمى در اون ها نيست كه دخترى از اون ها رقاص و خواننده بشه. دختر حتى نمى تونست جوراب كوتاه بپوشد، چه برسد به اين كه بره خواننده بشه... چى بگم، پسر عموها از من شكايت داشتند. يكبار اومده بودند سَرِ منو ببرند... كار به كلانترى و دادگاه و اين چيزها كشيد....»
سوسن به اين ترتيب- و به گفته خودش كار خواندن را از «زير صفر» شروع مى كند:
- «مثل اين كه از اول «چاله» من را كنده بودند كه من بايد چى بشم!» ولى اين افتادن در «چاله»، براى او بى توفيق نيز نبوده است.
- «از زير صفر شروع كردم، ولى رسيدم به جائى كه مى رفتم در گوش «علياحضرت» (احتمالاً ملكه مادر) و حتى پيش «اعليحضرت» مى خوندم....»
سوسن دوبار ازدواج كرده كه با يكى از آنها «مشكل» داشته است: «مى گفت تو بايد براى من بخونى نه اين كه برى تو كاباره ها براى مردم بخونى.» ولى او به «جائى رسيده كه ديگر نمى توانسته مردم را «ول» كند. سوسن خود را اسير جادوى محبت «مردم» مى داند.
- «مردم مرا بسته بودند! ..... اگر يك شب نمى تونستم به كاباره برم، قيامت مى شد! هزار نفر كه مثلاً به خاطر من اومده بودند، همه روى بشقاب هاى خودشون مى زدند! اعتراض مى كردند و پول نمى دادند! اين بود كه محظورات اخلاقى از يك طرف و محظورات مربوط به كار از يك طرف من رو اذيت مى كرد.... ولى به خاطر مردم تحمل مى كردم....»
-سوسن پس از آمدن به تهران، تنها يك ديدار را با خانواده خود به ياد مى آورد. با زادورود عمويش همان ها كه او را بيرون انداختند و مى خواستند سرش را ببرند:
- «آمدند تهران، ده روز پيش من ماندند. مى خواستند بروند امام رضا از او بچه بگيرند. گفتم شما كه بچه مى خواستيد پس چرا منو از خونه تون بيرون كرديد؟ (با صداى گريان) ... ديگر تحمل اين حرف ها را ندارم.... (كمى مكث) ... همين شماها منو گول زدين... تشويق شماها منو به اينجا رسوند.... از كوچكى هى گفتن خوبه، خوشگله، خوب مى خونه.... منو به اين روز انداختند...»
سوسن ولى از همين مردمى كه از آنها گله دارد، نيرو مى گيرد و همه غم ها را از ياد مى برد:
- «خاطرات، هميشه بدى هائى هم دارد. خيلى سخته كه آدم از زير صفر بياد بالا.... ولى وقتى روى «سن» هستم، همه غم ها رو فراموش مى كنم. مى چسبم به كارى كه دارم مى كنم.... خيلى متشكر هستم از مردم....»
-سوسن در آمريكا نيز «آدم هاى عادى» را خوب و مهربان تشخيص داده است ولى از «صاحبان كلوب ها و موزيسين ها» گله مند است كه او را «خيلى اذيت» مى كنند. از همين جا ياد دوران گذشته مى افتد و همكاران «موزيسين» خود در ايران و رفتارى كه با آنها داشته است:
- «من هشت تا موزيسين داشتم. از گل بالاتر به اون ها نمى گفتم! براى همه شون يك رنگ لباس و كفش مى خريدم. از «گلچين» هم مى خريدم. حتى كفشاشونو پاك مى كردم. مى گفتم با كفش گِلى نرين روى سِن! .... هر خواننده اى اين كارها را نمى كرد. من هموشونو دوست داشتم...»
سبب اصلى اين تر و خشك كردن اين است كه سوسن مى داند كه صدايِ تنها براى صحنه كافى نيست. او اهميت همراهى اركستر را مى داند. نوازنده ها هستند كه اگر «سرحال» باشند جلوه آواز او را نيز افزايش مى دهند. مى گويد ما كارمون بايد «ديزاين» داشته باشد و «خشك و خالى» نباشد. براى اثبات اين نكته مثال اشتها برانگيزى نيز مى آورد:
- «خوانندگى كه تنها داشتن صدا نيست. مثل اين مى مونه كه شما كباب سفارش بديد، بعد يك تكه گوشت خشكيده بيارن بزارن جلوتون. بايد دورش خيارشور باشه، سبزى باشه، چى و چى باشه تا به نظر شما خوشمزه بياد، بتونين بخوريدش! .... اين حكايت كار ماست! .....» *
*

روشنفكرانِ افغانى
*انستيتوى معروف «گوته»، در آلمان، از يكى دو سال پيش، نشريه اى را -سه بار در سال- با عنوان «انديشه و هنر» و به سه زبان فارسى، عربى و انگليسى انتشار مى دهد كه در واقع دوره تازه اى از نشريه اى قديمى به نام «فكروفن» به شمار مى رود. آخرين شماره «انديشه و هنر» كه به دست ما رسيده، ويژه افغانستان تهيه و تنظيم شده و گزارش ها و بررسى هاى آگاهى دهنده اى درباره اوضاع اجتماعى، فرهنگى و هنرى اين سرزمين بلاكشيده در خود دارد.
ويژه نامه، با مطلبى از «اشتفان وايدنر» آلمانى (سردبير) ، آغاز مى شود كه نگاهى به تحولات جامعه افغان پس از شش سال سيطره طالبان دارد. به گفته او همه چيز در افغانستان در حال شكوفائى است. نه تنها مزارع خشخاش كه «جنگ سالاران» را به نوا مى رساند، نه تنها «ارتشاء و پارتى بازى» كه بدونِ آنها، هيچ وزيرى حق حيات ندارد و نه تنها سوءقصدها و عمليات نظامى طالبانى و..... كه بادبادك هاى كودكان كابل نيز! خشك مغزان طالبانى حتى هوا كردن بادبادك را براى كودكان ممنوع كرده بودند. حالا بادبادك ها در آسمان آفتابى «بلندپروازى» مى كنند. نويسنده سپس از «آسمان» به زمين گريز مى زند كه رونق و رواجى در پهنه آن نيز به چشمش رسيده است:
-در شهرى كه تا دو سه سال قبل گوئى «انتهاى جهان» بود، دكان هاى كوچك خواروبارفروشى، كارگاه هاى صنايع دستى، گارى هاى مملو از انگور و سيب و گلابى مى بينى و دوچرخه سواران را! كابل كه خيابان درست و حسابى براى اتومبيل ندارد، شهر دوچرخه سوارى شده است. مى بينيد كه «شكوفائى» در كابل- كه البته گويا همه افغانستان معنى مى دهد- جلوه هاى ديگرى نيز دارد:
- «شهرى كه تا دو سال قبل حتى بادبادك هوا كردن در آن ممنوع بوده حالا پر از «مشروبات الكلى» و «فاحشه هاى چينى و روسى» است و «هر كس سر كيسه را شل كند» مى تواند هر چيز را كه مى خواهد، به دست آورد. «جهان هاى متعددى به موازات هم وجود دارد.»
*
* «عتيق رحيمى» نويسنده افغان كه در سال هاى اخير با دو رُمان «خاكستر و خاك» و «جنگ و عشق» در اروپا- به ويژه فرانسه- شهرت يافته و اخيراً براى شركت در نوسازى به افغانستان بازگشته است، از روشنفكران افغانى كه هنوز در بازگشتن به وطن ترديد دارند، خرده مى گيرد:
- «پس چرا برنمى گردند. براى صلح و دموكراسى و حقوق بشر بايد مبارزه كرد. آنها را نمى توان با تخيل پديد آورد...» ولى با وضعيتى كه در افغانستان جريان دارد، روشنفكران برونمرزى، در خوشبينانه ترين داورى، «رحيمى» را «خوشباور» تلقى مى كنند. بدبينان البته اتهاماتى بر او مى بندند. به گفته آنان در افغانستان، همچنان «جنگ سالاران» حرف آخر را مى زنند و همچنان مردم به شيوه هاى مختلف سركوب مى شوند و «بازسازى پيش نمى رود.» افغان هائى هم كه از بيرون بازمى گردند در مطبوعات كابل «مُنحط و سگ شويان كُفّار» ناميده مى شوند. آنها حق هيچگونه انتقادى ندارند. همين چندى پيش بود كه «سميع حامد»، شاعر معروف به ضرب چاقوى «مزدوران جنگ سالاران» مجروح شد و «روزنامه آفتاب» به علت «انتقاد از اسلام» توقيف گرديد. «رحيمى» در پاسخ اين حرف ها مى گويد، درست براى مبارزه با همين وضعيت است كه «نيروهاى دموكرات» را در افغانستان بايد تقويت كرد. مردم عادى در حسرت دستيابى به يك نظام دموكراتيك هستند. او مى افزايد: «هم مسلكان من كليد را در اروپا و آمريكا گم نكرده اند كه در آنجا جستجو مى كنند!»
*
*نويسنده ديگر افغان «راتبيل آهنگ شامل»، در مطلبى ديگر از ويژه نامه نگاهى انداخته است بر زندگى افغان هاى مهاجر يا تبعيدى در كشورهاى ديگر جهان. او در آغاز گفته اى را از «رهنورد زرياب» به نقل مى آورد كه پس از سال ها زندگى و كار در غربت (فرانسه) به افغانستان بازگشته و گويا مشاور وزير فرهنگ شده است. زرياب، شبيه همان حرفى را زده كه زمانى از زبان احمد شاملوى خودمان شنيده ايم: «پرندگان در لانه خود خوش تر مى خوانند.» نويسنده ولى عكس اين قضيه را در وضعيت خود «زرياب» مى بيند. او كه پيش از مهاجرت قصه هاى كوتاه ناموفق مى نوشت، توانست، اولين رمان موفق خود را در غربت انتشار دهد. زرياب خود در زندگى در غربت مزايائى مى بيند كه مى تواند صداى پرندگان را خوش تر سازد: «انسانى كه جلايِ وطن كرده، از خاستگاه خود و زمينه هاى فرهنگى آن (بيشتر) آگاه مى شود و آنها را با عينيت بيشترى مى بيند و جوانب نيك و بد آنها را بهتر مى سنجد...» به نظر «آهنگ شامل»، همه چيز بستگى به اين دارد كه مهاجر تحت چه شرائطى، با چه ظرفيت هائى و به كدام نقطه جهان پرتاب مى شود.
به گفته او افغان ها، در ۶۰كشور جهان پراكنده شده اند و تنها بخش اندكى از آنها توانسته اند در اروپا و آمريكا اقامت كنند. اين ها شانس و توانائى بيشترى داشته اند و آنها كه چنين نبوده اند از جمله در پاكستان و ايران مقيم شده اند و غالباً به زحمت «در تلاش معاش براى بقاى حياتند و بدترين تحقيرها را تحمل مى كنند و فرزندانشان اجازه ندارند از آموزش عمومى استفاده كنند.»
«آهنگ شامل» سپس از وضعيت فرهنگى مهاجران افغان در اروپا، كانادا و آمريكا مى گويد: آنها نيز مثل ايرانيان در هر شهرى يكى دو انجمن به وجود آورده اند ولى طى بيست سال گذشته، هيچكدام نتوانسته اند «صحنه فرهنگى فعال و موفقى» ايجاد كنند. حتى در آلمان، كه جاى اقامت اغلب روشنفكران مشهور، از جمله شاعران و نويسندگان و موسيقيدانان است، كار فرهنگى «جوش و خروشى» ندارد. كنسرت، روزنامه، راديو، سخنرانى و شعرخوانى وجود دارد ولى هيچيك... ادامه پيدا نمى كند و مبتنى بر طرح سالم دراز مدت نيست. هر انجمن فرهنگى زمانى، روزنامه اى يا مجله اى منتشر كرده ولى پس از شماره اول تعطيل شده است.
«آهنگ شامل» به عنوان مثال از دغدغه هاى اصلى انجمن از مهاجران افغان در شهر «ونكوور» (كانادا) ياد مى كند. آنها در يك اجلاس فوق العاده در اين مورد بحث مى كرده اند كه نياز به يك قبرستان اختصاصى دارند! تا همه پس از مرگ در كنار يكديگر به خاك سپرده شوند! به گفته نويسنده افغان هاى مهاجر مى خواستند براى يك بار هم شده، در مورد مسئله اى چنين «مهم» به «وحدت» برسند و با تفرقه مبارزه كنند! او سپس حرفى را از «مسعود راحل»، فيلسوف مقيم كلن در آلمان مى آورد كه: «همه با هم، ضعيف هستيم.» بايد ديد اگر همه با هم نبوديم به چه روزى مى افتاديم!
«آهنگ شامل» در پايان بررسى خود مى گويد با همه اين حرف ها تلاش براى بازگرداندن افغان ها با شكست مواجه شده است. روشنفكران مهاجر «به دولت كرزى و قول هاى آمريكائى ها اعتماد ندارند و مى گويند تا وقتى كه جنگ سالارانى چون «دوستم»، «فهيم» و «اسماعيل خان» بر سر كارند، به فكر بازگشت نيستند.»
*
*ويژه نامه انديشه و هنر، مطالب پژوهشى ارزنده ديگرى نيز درباره افغانستان دارد: از «آنه مارى شيمل» شرق- و اسلام شناس فقيد آلمانى، پژوهش كوتاهى آمده است با عنوان «ميراث فرهنگى افغانستان». او از شكوفائى فرهنگى در سرزمينى ياد مى كند كه تا ۲۵۰سال پيش منطقه شرقى ايران بزرگ به شمار مى آمد. ميشل از «غزنه» و «هرات» مى گويد كه رودكى و فردوسى و فرخى و سنائى در آنها زيسته و يا آثار خود را در آنجاها آفريده اند.
-فشرده تاريخ افغانستان، هنرهاى زيبا در افغانستان، ادبيات معاصر پشتو، ادبيات معاصر دَرى در افغانستان، دين بودائى- و سنت صوفيگرى در افغانستان، گزارش بازگشائى انستيتوگوته در كابل، قصه اى با عنوان «مارهاى زير درختان سنجد» و موسيقى در افغانستان پيش از جنگ، مطالب و بررسى هاى ديگر ويژه نامه انديشه و هنر را مى سازد.
-گفتنى است كه «موسيقى افغانستان» را «جان بيلى»، موسيقى شناس قومى معروف زير نگاه پژوهشگرانه خود برده است كه بايد در فرصتى ديگر به آن پرداخت. شباهت ميان آنچه كه در دو جامعه موسيقى ايران و افغان پيش آمده، بسيار است. با شباهت شگفت انگيز مشابهى در پژوهش جانانه «لطيف ناظمى» روبرو مى شويم درباره ادبيات معاصر افغانستان.
او از جمله مى گويد: در همان سال ۱۳۱۸ كه دو شعر معروف «غراب» و «ققنوس» از نيما يوشيج ما در «مجله موسيقى» چاپ شده، خليلى شاعر نوپرداز افغان نيز شعر «سرود كوهستان» را سروده و براى مجله ادبى كابل فرستاده، ولى سنت گرايان حاكم بر مجله، شعر او را كه تساوى مصراع ها، در آن رعايت نشده بوده، چاپ نكرده اند و «خليلى جوان را براى چنين بدعتى مورد سرزنش قرار» داده اند. با اين همه، شعر نو از همان زمان، يعنى همزمان با ايران، «آرام آرام پا گرفته و راهش را در آشفته بازار ادبى پيدا كرده است.» **

*با بهره گيرى از يك گفتگوى اختصاصى.
**انديشه و هنر، از انتشارات انستيتوگوته، دوره جديد، شماره ،۳ بُن (آلمان) .

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
ورزش
شعر و داستان
خاطرات
مقاله هاى ايران
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com