Nimrooz
Vol. 16, No. 784, May 14, 2004
سال شانزدهم - شماره ۷۸۴ - جمعه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۳
محسن كردى
آفرين بر فرخنده مدرس و على كشگر
نگاهى به نظرات گوناگون پيرامون شماره ويژه نشريه تلاش، ويژه نامه داريوش همايون
003069.jpg
كردى
اولين بارى كه با «رفتار كلاسيك چپ ايرانى» آشنا شدم در بدو ورودم به تركيه در مقابل درب سازمان ملل در آنكارا بود. رفتارى كه از آن يكه خوردم و شديداً مرا تكان داد. تا قبل از آن در ايران كه گهگاه اعلاميه اى يا نشريه اى از آنها بدستم ميرسيد، خود را از ديد آنان يكى از اعضاى «خلق قهرمان ايران» ميدانستم كه اين سازمانهاى چپ براى آزاديش از بند جمهورى اسلامى مبارزه ميكنند، ترور ميكنند، و در كوه و كمر با پاسداران به جنگ مشغولند. شايد دليل اين ديد مثبت، بجز نا آگاهى در مورد نفس عمل آنها، يكى هم اين بود كه در گذشته در ايران به هنگام دريافت نشريه يا اعلاميه از هواداران اينها، لباس فرم ارتشى ام به تنم نبود و مشخص نميكرد كه من نيز «از مزدوران آدمكش تربيت شده دوران ستمشاهى» بودم. همان ارتشى كه اينها به خونش تشنه بودند و اوايل كه سرشان با آخوندها در يك كاسه بود چه فشار ها كه براى منحل كردن و «خلقى كردن ارتش» به آخوندها وارد نميكردند.
آنچنان با توپ پر و حق بجانب اين تقاضا ها را مطرح ميكردند و از بى مصرفى ارتش آمريكائى كه با كوكتل مولوتف و با دست خالى در مقابل خلق قهرمان به زانو در آمد ميگفتند كه ما هم شك ميكرديم كه نكند واقعا اين همه تخصص و تجربه تجهيزات و ادوات جنگى مدرن كه در اين ارتش با سالها تحصيل و تجربه و مخارج بوجود آمده واقعا بدرد زباله دانى ميخورد.
گلادياتورها
حقيقتش در مقابل دانشگاه تهران، وقتى با اينها و «حرفهاى گنده گنده» شان كه تا آن زمان به گوشم نخورده بود روبرو ميشدم احساس حقارت و نادانى ميكردم. تصورم بر اين بود كه در مورد مسائل نظرى، كسى بايد اظهار نظر ميكرد كه به موضوع مورد بحث وقوف كامل داشته و در اطراف آن مطالعه و تحقيق كافى كرده باشد. وقتى در مقابل دانشگاه تهران جوانك چريك فدائى يا پيكارى يا مجاهد را ميديدم كه حرفهايى از دهنش در ميآيد كه من نه در دوران دبيرستان و نه دانشكده افسرى خوانده بودم و نه در روزنامه ها نظيرش را ديده بودم سخت حيرت ميكردم؛ امپرياليزم، پرولتاريا، دكتر گوستاو لوبون، بورژوا كمپرادور... خداى من... اينها خداى نبوغ و تفكرند... چه حرفهاى قلنبه سلنبه اى!! به اين جوانى و با اين اعتماد بنفس اين حرفهاى گنده گنده را زدن و مدعى زير و رو كردن جهان بنفع مردمان زحمت كش كه نظيرش را ما هرگز از باسواد ترين استادان ارتش نشنيده بوديم، نشان از نبوغ اينها داشت كه ظرف يكى دو ماه بهار آزادى پس از انقلاب، در اين موارد صاحبنظر شده بودند. با اعتماد بنفس در مورد سرنوشت صدها هزار كادر ارتش حكم ميدادند و يا براى كل ايران و حكومتى كه بايد آنرا اداره كند نسخه هاى جانانه و آماده مى پيچيدند.
گاهى كه جلوى دانشگاه شاهد برخورد نظرى مجاهد و فدائى و پيكارى و غيره ميبودم به نظرم دو گلادياتور، دو خداى سياست ميآمدند كه در هم آويخته بودند. اعتماد بنفس و دهان كف كرده شان در بحثها، در ذهن ساده من نشان از تسلط اين جوانان به فلسفه ماركسيستى و يا اسلام انقلابى بود، همان راهى كه لابد نه تنها ما ايرانيان كه بشريت روى زمين را از نكبت رها ميكرد...فقط تكليفش در آخر بحث اين دو گلادياتور در جلوى دانشگاه مشخص ميشد كه هركدام ببرد، بشريت آن راه را پى خواهد گرفت. هردو در اصالت و حقانيت و عملى بودن راه شان نيز از همان اعتماد بنفس سابق برخوردار بودند... و خوب لابد الكى از سر شكم هم حرف نميزدند و به ژرفاى نتيجه اعمال شان آگاه بودند، همانگونه كه فيدل كاسترو به هنگامى كه با شش نفر قدم به خاك كوبا نهاد، ميدانست كه كارش به كجا خواهد انجاميد. و اكنون در مقابل دانشگاه، فيدل كاستروهاى وطنى بايد تكليف را در همان ساعت روشن ميكردند. هركدام برنده ميشدند ايران به همان راه ميرفت! وه كه چه كوته انديش بود فيدل كه وسعت ديدش فراتر از جزيره كوبا را نميديد...كجا بود كه اين خدايان قهرمان را ببيند كه دنيايى را در بحث هايشان به چالش ميكشيدند و پس از پيروزى بر آخوندها وظيفه بعديشان رهايى خلق زمين از بند امپرياليزم بود. با چشمانى گشاده از هيجان، و دهان كف كرده نقشه كشتارهاى جمعى و فرستادن انسانها به اردوگاههاى باز پرورى را بشارت ميدادند.
خدا از نور قبرت بكاهد كه ما را براى نادان از دنيا رفتن، بدون كمترين توشه اى از شعور سياسى و اجتماعى، نا آگاه بار آوردى كه در مقابل خزعبلات و بقول صمد آقا «فيل و اتوبوس دوطبقه» گفتن اينها آنچنان دست تسليم را بالا ببريم كه دودمانت را (و به تبع آن سرنوشت خودمان را) بدست خودمان بر باد دهيم. هنوز دوسه ماه از انقلاب نگذشته بود كه اين بحثها شنيده ميشد... فقط دوسه ماه بود كه اينها جذب يك سازمان و يا حزب شده بودند و در اثبات نظرات فيلسوفانه شان نه تنها رگهاى گردنشان به حجت قوى بود و گريبان چاك ميدادند، كه حاضر بودند هرزمان كه لازم باشد، هر عملى و وسيله اى كه هدف را توجيه كند، از ترور و جنگ چريكى گرفته تا زدن بانك و غيره را انجام دهند. چه خانواده هاى كه بخاطر همين بحثها از هم نپاشيد و چه برادران كه برادران را لو ندادند و... اى واى از اينهمه بلاهت...خدا از نور قبرت بكاهد كه اينها را چنين گوساله بار آوردى كه....كه امروز به قيمتى اينچنين گزاف هم ما و هم آنها بتوانيم حرف حساب را از فيل و اتوبوس دوطبقه تميز دهيم.
يك طرف ديگر انگشت اتهام نسل من كه قربانى شد، بطرف آنهاست كه ميدانستند و از فرط فرصت طلبى و قدرت طلبى و غرور و كينه و نفرت دانسته ما را به جهنم هول دادند. از گناه اينها هرگز نخواهم گذشت. بخصوص آنهايشان كه هنوز هم تمامى مسئوليت در اين فاجعه را به گردن آن خدابيامرز مياندازند و حاضر نيستند نيم ديگر مسئوليت را كه به گردن داشتند بعهده بگيرند و دست كم مانند بسيارى از شجاع تر هاشان بگويند كه اشتباه كه نه، چون ميدانستند چه ميكنند، اعتراف كنند كه تبهكارى كردند.
نقد از درون
اما از همه اينها گذشته، امروز كه به گذشته مينگرم، در قضاوتم راجع به خودم تجديد نظر كرده ام. پس از يك دوره هيستريك و اينكه «بزرگترها» لابد يك چيزى ميدانند كه ميگويند انقلاب كنيد، و انقلاب كردم، باز هم توانستم در هيسترى بعد از انقلاب به خود آيم و خود را از منجلاب انديشه هاى ويرانگر «بزرگترها» بيرون بكشم. دريافتم كه هر بزرگترى الزاما راهنماى فكرى خوبى نيست. يكى از آنها كه به وزارت دادگسترى هم رسيد هنوز در خارج كشور درش بر همان پاشنه ۲۵ سال پيش ميگردد و بجز حس ترحمى در من بر نميانگيزد.
همينكه در آن دوران، بدون يك راهنما كه راه و چاه گذار از ميان انديشه ها را در آن مكاره ايده ئولوژى ها بمن نشان دهد، با مطالعه يك اعلاميه، نشريه يا جزوه، يا با دعوت يك آشنا و دوست، مثل بسيارى از آن ساده نگران، جذب گروهى نشدم كه ظرف يكى دوماه تا مرحله «شهادت» و ترور و جنگ مسلحانه چريكى پيش بروم. برعكس آنان، شكست انديشه انقلاب را در همان ماه اول درك كردم و برايم تجربه شد كه تا در امرى كاملا مطالعه نكرده ام و نظرات مخالف آن امر را بررسى نكرده ام، از اظهار نظر و دست به عمل زدن خود دارى كنم. كج فهمى من در مورد آنها كه جذب گروه ها ميشدند اين بود كه فكر ميكردم كه آنها نيز مانند من فكر ميكنند و لابد تمام مراحل لازم براى مطالعه و تجربه و سپس اظهار نظر و عمل را طى كرده اند. رسيدن به حقيقت ماجرا براى من سالها وقت لازم داشت. برايم غير قابل تصور بود كه كسى فقط با مطالعه چند جزوه جان بر سر كارى بگذارد.
اما با ديدن رفتار و قيافه حق به جانب آنان تصور ميكردم كه آنها اين ره چند ساله را به كمك نبوغ خود در چند ماه طى كرده اند و اين من هستم كه كودن هستم و چند سالى نياز به مطالعه و آموختن دارم. در انتظار نتيجه جنگ گلادياتورها ماندن مرا به مطالعات جنبى كشاند كه در خارج كشور هم تا به امروز ادامه دارد. امروز كه خود را با برخى از گلادياتورهاى ديروز كه در مباحث سياسى با آنها همسخن ميشوم مقايسه ميكنم ميبينم كه من راه خود و هويت سياسى ام را پس از سالها مطالعه و انديشه يافتم و آنها تمامى هويت سياسى شان را مرهون جزوه اى كوچك و يا دوست يا پسر خاله اى هستند كه در تشنگى اول انقلاب، آنها را به انديشه اى رهنمون شد كه شايد اگر قبل از آن چندسالى پيرامونش مطالعه ميكردند آن راه را انتخاب نميكردند. هم از اين روست كه از نسل جديد ايرانيان كسى به اين سازمانها نميپيوندد. نسل جديد ايرانيان بر خلاف اسلاف خود، از نقد جامعه خويش به برداشتهاى تازه ميرسد و نه از ايدئولوژيهاى وارداتى. قبلا ضرورت تجديد نظر در برنامه و سازمان گروه هاى قديمى طيف چپ، و به روز كردن اين برنامه ها كه از انديشه هاى انقلابى قبل از انقلاب رنجورند را در مقاله اى ذكر كرده ام. چپ ايران در بيشتر موارد هنوز در هراس از طعنه ها و متلك، از شجاعت لازم براى تغييرات بنيانى در تفكر و برنامه برخوردار نيست.
بارى، آنروز در آنكارا و مقابل دفتر پناهندگى، وقتى «رفقا» فهميدند كه سازمان ملل به من بعنوان يك ارتشى پناهندگى داده نتوانستند تعجب و خشم خود را پنهان كنند. تعجب شان از اين بود كه چرا فرد ارتشى مخالف رژيم كه سياسى نيست، به او پناهندگى سياسى ميدهند (سياسى بودن براى آنها بدين معنا بود كه شما بايد در ترور و بمب گذارى يا پخش اعلاميه شركت داشته باشيد و از همه مهم تر اينكه بورژوا و راست نباشيد). و خشم شان نيز از اين بود كه دست هاى دراز آمريكا در سازمان ملل هم از «مزدورانش» پذيرائى ميكند و پناهندگى كه فقط حق مخالفين امپرياليزم و نظام سرمايه دارى جهانى است را به غير آنها نيز اعطا ميكند و حق آنها را ميخورد. امروز حتما بسيارى از آنها وقتى اين سطور را مطالعه ميكنند به علامت تأسف از آنهمه ناآگاهى به مسائل سرى تكان ميدهند. ناآگاهى از جوهر همان حقوق بشرى كه مدام از آن دم ميزدند و در عين حال فرد ارتشى را شامل بشر نميدانستند كه حقوقى نصيبش شود.
كدام حقوق بشر؟ اين حرفها هم البته امپرياليستى بود و فقط بطور موقت براى آنكه خرشان از پل رد شود بكار ميآمد. اگر نه همان مقدار حقوق اسلامى را هم كه خلخالى براى ژنرالهاى رژيم پيشين در نظر گرفته و در دادگاه عدل اسلامى به آنها فرصت دفاع از خود به آنها ميداد از نظر «رفقا» نا مربوط بود... اينها بايد از دم بدون محاكمه اعدام ميشدند و بيگناهانشان به اردوگاههاى كار آموزى (كار اجبارى...سيبرى وطنى) تبعيد مى شدند و ارتش خلقى با كلاشينكف و نارنجك و سه راهى براى غلبه بر امپرياليسم جهانخوار از ميليشياى انقلابى تشكيل ميشد. خسرو داد همانگونه بايد اعدام مى شد كه نصيرى، هويدا، دكتر شيخ الاسلام زاده وزير بهدارى و يا داريوش همايون... كه اين دوتاى آخرى، يكى بخت بسيار يارش بود كه در زندان اوين به تخصص پزشكى اش نياز بود و آخرى نيز باز به يارى بخت بلندى كه «ده دقيقه قبل از دستگيرى تلنگرى به روحش خورد» و او را از خواب گران براى گريختن بيدار كرد.
بعدها با روحيه مدارايى كه داشتم با رفقا در آنكارا همخانه شدم. و شبى كه برايشان ماجراى شركتم در شورش نيروى هوائى و مسلح شدنم را تعريف كردم با چشمان از تعجب گشاده و پر از تحسين مرا مينگريستند. اما درك نميكردند كه چرا انقلابى فكر نميكنم و اصلا چرا نسبت به رژيم سابق نظرات مثبت بسيارى دارم! از ديد آنها ارتشى انقلابى بايد دست كم مانند افسران حزب توده بيانديشد. بهرحال عليرغم انديشه هايم كه مخالف شان بود، با توجه به «سابقه انقلابى ام» آنها مرا از طيف راست به حساب نمى آوردند.
بيشترشان بچه هاى شهرستان و ساده دل بودند. فكر ميكردند كه هواداران انديشه راست يا براى مزدورى ساخته شده اند يا مانند شخصيت هاى داستانى تلويزيونى كه عصر قاجار را نشان ميداد خان و خانزاده و فئودال بودند. از نظر آنها انسانهاى سياسى به گونه هاى فئودال، بورژوا، پرولتارياى مذهبى (!!) يا خلق زحمت كش كه فقط بايد سنگ آنها را به سينه بزنند تقسيم ميشدند. اگر از خلق زحمت كش كسى انديشه آنها را به چالش ميگرفت ميرفت جزو مزدورها و لمپنها.

آموختگان از روزگار
آن دوران گذشت، و تحولات بسيارى در انديشه چپ بوجود آمد. از آن نسل حق بجانب در طيف چپ بجز تك و توكى باقى نمانده اند كه در گاهنامه هاى بى خريدار يا اينترنت به چسناله هاى نستالژيك مشغولند. بقيه به همراه واقعيات زمانه همه تغيير انديشه و هويت داده اند و انسانهاى سياسى ديگرى شده اند. چه قديمى ها و چه جديد ترها. (در دنياى اينها كسى نگاه نميكند كه تو ۲۵ سال است كه عضو اين سازمان هستى، قديمى كسى است كه يك سال قبل از انقلاب به اين سازمان پيوسته و جديد كسى است كه بعد از انقلاب يا همين يك سال پيش به اين سازمان پيوسته باشد).
از نسل آنها هم كه در طيف راست ناآگاه بار آمده بودند، بسيارى راه خود را يافتند و متاسفانه تعدادى اصرار دارند كه تغييرى در نگرش شان ندهند. آن راست ناموخته از روزگار را به آن تك و توك بازمانده هاى نسل چپ همچنان مدعى وا ميگذاريم. مشكل آنها نه عدم آگاهى، كه با اندازه يك دنيا تجربه براى آموختن هست، بلكه مشكل و عقده روانى دارند. آن دو هيچكدام آينده اى نخواهند داشت و در غبار تاريخ محو خواهند شد. نگارنده نميتوانم بخود بقبولانم كه چپ و راست افراطى را بتوان صاحب جايگاه انديشگى در سياست امروز ايران دانست. تا آنجا كه چشم ميبيند در ايران بسترى نه براى سلطنت طلبان افراطى كه شاه جايى در كنار خدا براى شان دارد ميتوان يافت و نه افراطيون مذهبى و افراطيون چپ.
اما سرنوشت نهايى را چپ و راست بازمانده از آن دوران كه در وسط بهم ميرسند (درست در مقابل دانشگاه تهران، جايى كه دانشجويان و مردم حضور دارند) تعيين خواهند كرد. اين گروه با جديت در حال پر كردن شكافهايى است كه راه همرائى را سد كرده است. در بر رسى كارنامه ها و اعمال نخبگان اين دو طيف، بيشتر و بيشتر شاهد رعايت انصاف و عدالت و حق گويى هستيم و از بت سازى و لجن پراكنى كمتر اثرى يافت ميشود. بهيچ روى قضيه بده بستان در كار نيست. مصالح نسلهاى آينده و آنچه كه برما رفته است «تلنگرى» بر روح همه زده است كه براى سعادت آينده فرزندان خودشان هم كه شده با خود و نسلهاى آينده اين سرزمين صادق باشند. از اينجاست كه قضاوت چپ و راست پيرامون شخصيتهاى چپ و راست صحنه سياست ايران از آن بت سازيها و لجن پراكنى هاى چند دهه قبل جدا شده و بهم نزديك ميشود.
ديگر نه دوران پهلوى تماما سياه است نه دوره قاجار تماما لهو و لعب و بباد دادن. از عباس ميرزا و امير كبير و قائم مقام و مظفرالدينشاه و طالبوف و ملكم خان و صور اصرافيل و سليمان ميرزا اسكندرى بگير تا سيد ضيا و رضاشاه و تقى زاده و دشتى و ارانى و قوام السلطنه و غيره در بيشتر موارد نظرات چپ و راست پيرامون اين شخصيت ها بهم بسيار نزديك است. شايد يك دليش اين است كه متعصبين هر دو گروه روى در نقاب خاك كشيده اند و نسلهاى بعدى را از پيش داورى هايشان مصون كرده اند. نسل هاى جديدتر، هر چند با عصبيت گه گاه، اما باز هم دارند مدارا و تحمل و رعايت انصاف را تمرين مى كنند. اين رگه ها را ميتوان بخوبى در آثار تاريخ نگارانى چون صادق زيبا كلام، محمدعلى همايون كاتوزيان، آبراهاميان، ماشاالله آجودانى، عباس ميلانى و و...ملاحظه كرد و اين رسم نيك دارد به عادت تبديل ميشود.
كجا ميشد تا همين يكى دو دهه پيش شاهد نگارش آثارى چنين عبرت آموز از قلم نويسندگانى چون بابك امير خسروى بود. ستايش بابك اميرخسروى نه از اين رو كه اردوگاه چپ را زير مهميز گرفته (كه نگرفته بلكه تاريخ نگارى ميكند) بلكه ستودن كار هائى از اين قبيل بخاطر رعايت انصاف و دورى از بزرگنمايى و نشان دادن نقاط اشكال انديشه ها براى تجربه نسلهاى آينده است. و البته اين عمل او از ديد چپ نوستالژيك، خود زنى به حساب ميآيد. اين نگارنده پيشتاز اينگونه نگارش و انتقاد از خود و انديشه خود و ارائه راهى براى انديشيدن براى نسلهاى آينده، در پس از انقلاب را داريوش همايون ميداند. نخستين اثر پس از انقلاب او، «ديروز و فردا»، هرچند در آن بلبشوى سردرگمى راه و انديشه، آه از نهاد طيف راست برآورد و او را براى مدتى منفور افراطيون اين طيف كرد، اما او ميدانست كه وقت كم است و بايد عجله كرد و نوشت. نبايد منتظر شد كه جامعه به وضعيت امروزين برسد كه طيف راست به جايى برسد كه از اين حرفها بهم نيايد. خوب بهم بيايد، در نهايت به او بد و بيراه خواهند گفت.
روشن نكردن چراغ «ديروز و فردا» از هراس فحش خوردن گناهى نابخشودنى ميبود و تبهكارى در حق نسلهاى آينده ايران. شجاعت داريوش همايون در نوشتن اين اثر در ۲۳ سال پيش، با توجه به محيطى كه به لحاظ روحى و روانى او را احاطه كرده بود، ستودنى است. تا كسان ديگر لب بگشايند و جرعه اى از دانسته هاى عبرت آموزشان را به لب تشنه نسل جديد برسانند، بايد سالها ميگذشت. پس از آنهم او همواره هم در بررسى هاى تاريخى هم در پويايى انديشه، آوانگارد اين صحنه بوده است. هم طيف راست و هم طيف چپ از آبشخور تفكر آموزنده و عبرت آموزش نوشيده است. حتا در ميان دشمنان نوستالژيك چپ و راست او نيز كه مقالاتش را براى بيرون كشيدن پيراهن عثمانى زير رو ميكنند نميتوان كسى را يافت كه از قلم او اثر و بهره اى نگرفته باشد. شايد با توجه به همين ويژگى هاست كه فرخنده مدرس و على كشگر در كارى بى سابقه، به حق شماره اى از مجله وزين «تلاش» را به داريوش همايون اختصاص دادند. كارى كه بجز معدودى متحجر نوستالژيك در طيف چپ و راست كه هرگز حرفى بجز شعار و عربده براى عرضه نداشته اند، تحسين بيشترينه ايرانيان را بهمراه داشت. از مطالب موافقان اين شماره ويژه «تلاش» در ميگذرم، اما مطالب آن معدود مخالفان اين شماره ويژه «تلاش» را نيز خوانده ام. ايكاش انتقاد بود، ايكاش در جايى اشكال كار همايون را در انديشه و عمل بهتر از آنچه كه خود همايون در آثارش از خود و سابقه سياسى خود گرفته بود ميگرفت كه ما هم دو كلمه بياموزيم، ايكاش مانند سيروس آموزگار در مورد همايون نظرى ميداد كه همايون را براى ما به طريق ديگرى نيز در خيال به تصوير بكشد، اما دريغ...آنچه بود ترحم مرا به حال نويسندگانش برانگيخت. حتا عنوان مطلب شان كه به سر تيتر مجله تلاش؛ «هفت دهه پوياى انديشه» تاخته بودند نشان ميداد كه از كجا ميسوزند. از همينجا كه چرا كسى عربده ها و شعارهاى آنها را پويايى انديشه نمى نامد. يك نگاه به نوشته هايشان مشخص ميكرد كه اين بيچاره ها حقيقتا حرفى براى گفتن ندارند و آنچه باعث شده كه آنها دست به قلم ببرند، بجز حسادتى كودكانه نبوده است. بدبختى نيست!!؟
در اين دوران وانفساى كمبود وقت و نيرو، آدم وقت بگذارد و تراوشات برخاسته از حسادت را مطالعه كند. حتا نوع حسادتش هم قابل ترحم است. انسان ميتواند حسرت بخورد كه چرا مانند ديگرى نيست اما حسادت و بدگويى كار انسانهاى نئاندرتال است نه كار نويسنده اى كه خود را مترقى ميداند. قبلا در مقالاتى از عقده ها و مشكلات روانى بسيارى از ايرانيان سخن راندم. نمونه هاى آنرا در اينگونه موارد بخوبى ميتوان ديد. اينها از همان نمونه هاى باقى مانده در مقابل دانشگاه تهران و مقابل درب سازمان ملل در آنكارا هستند. آنانكه هرگز تغيير نخواهند كرد. براى بحق بودن كار نشريه «تلاش» در مورد پويايى انديشه همايون، تنها مراجعه به يكى از آخرين مقالات داريوش همايون در نيمروز شماره ۷۸۰ اكتفا ميكند. انصاف را كه مطلبى چنين ناب و آموزنده و راهنما براى آنكه ايران از نيروى چپى بهتر و امروزين تر برخوردار شود در آثار نويسندگان خود طيف چپ كمتر ميتوان يافت. آيا اين مقاله نمونه مشخص پويايى انديشه نيست؟ او در اين مقاله برخوردى انتقادى، پوينده و سازنده دارد. يك نمونه نشان بدهيد كه نويسندگانى از طيف چپ برخوردى اينچنين از سر دلسوزى و پويا و سازنده با رهروان تفكر راست داشته باشند. چپ هنوز هم در بيشتر موارد برخورد حذفى با راست دارد.
آفرين بر فرخنده مدرس و على كشگر كه بازهم شاهد تابو شكنى هايتان هستيم. البته شايد از نويسندگان طيف چپ كسى بر شما آفرين نگويد اما همين كه از طرف رفقاى مطرح چپ مورد حمله قرار نمى گيريد خود دال بر تائيد عمل تان از جانب آنان است. آفرين بر دل بى غرض و نيت نيك تان كه اولين سنگ بناى برخورد سكولار و بى شائبه با يك ايرانى را بخاطر آنچه هست و مفيد ميپنداريد، بدور از نوع چپ و راست نگاهش نهاديد و باب كرديد. رسم شدن اين نوع نگاه از تلاطم درياى توفانى صحنه سياسى ايران آينده خواهد كاست. اميدم اين است كه باز هم اين راه ادامه يابد و هرآنكس كه در اين نگاه مى گنجد، چپ يا راست تفاوتى نمى كند، چندگاه يك بار بررسى شود. اول اين مقاله از «رفتار كلاسيك چپ ايرانى» ياد كردم. جا دارد كه بگويم كه امروز آن رفتار بجز در معدودى از چپ و راست رخت بر بسته و جاى خود را به هم صحبتى و همرائى بيشتر داده است. امروز من و دوستانم در طيف راست ميانه، دوستان بسيارى در طيف «چپ ميانه» داريم. وقتى به انديشه ها و برنامه ها مينگريم چقدر نزديكى احساس مى كنيم و در نهايت به اين حقيقت تلخ ميرسيم كه اگر اين پويايى فرصت رشد و نمو مى يافت، اينگونه وقت گرانبهاى ايرانيان زير حكومت نعلين به هدر نمى رفت. mohsenkordi@hotmail.com

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com