Nimrooz
Vol. 16, No. 784, May 14, 2004
سال شانزدهم - شماره ۷۸۴ - جمعه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۳
داريوش همايون
ياد مانده ها از برباد رفته ها
شيوه و فلسفه حكومتى شاه برضد احزاب عمل مى كرد و او تا پايان ندانست كه مى خواهد چه بكند

آموزگار برخلاف هويدا كه ساختار حزبى را به خدمت خود مى گرفت پس از رسيدن به نخست وزيرى، در دل از حزبى كه دبير كلى اش را داشت بيزار و بيمناك بود.

خاطرات دكتر موسوى از رفتار و واكنشهاى نخست وزير و دبيركل حزب رستاخيز در جريان آشوب ۲۹ بهمن و بى اعتنائى اش به هشدارها و راهنمائى هاى آيت الله شريعتمدارى، سخنانى با اهميت تر و اتهاماتى سنگين تر از آن است كه به خاموشى برگزار شود
003516.jpg
homayoun
تاريخ كه شرح و تحليل رويدادهاست در واقع از سرگذشت كسان، با هر درجه اهميت، ساخته مى شود. توده هاى بى نشان با سرگذشت جمعى شان در تاريخ حضور دارند، سرنوشتهاى شخصى بازيگران كوچك تر يا بزرگ تر، ياد و اشاره اى درخور سهمشان مى يابد. اهميت فراوان يادداشتهاى روزانه و خاطرات دست دركاران از اينجاست؛ سندهائى بلا فاصله و دست اول كه پژوهندگان را راهنمائى خواهد كرد.
از دوران پادشاهى پهلوى كه بى ترديد از مهم ترين دورانهاى تاريخ ايران است يادداشتهاى روزانه و خاطرات چندانى در دست نيست و از اينرو هر اثر تازه اى را در اين گونه (ژانر) ادبى مى بايد مغتنم شمرد. دكتر محمد حسين موسوى، نماينده مجلس و سناتور پيشين و يكى از مردان سياسى فعال پادشاهى محمد رضا شاه، در «ياد مانده از برباد رفته ها» *در نگاهى كه به زندگى اجتماعى و سياسى خود انداخته، گوشه هائى از رويدادها و اوضاع و احوال آن زمان را باز مى كند. او يكى از نخستين نمايندگان نسل دوم طبقه متوسط نوين ايران است كه به «هيأت حاكمه» راه يافت. نسل اول، طبقه متوسط كوچك جنبش مشروطه بود كه بيشتر از طريق روزنامه نگارى و ديوانسالارى به مقامات سياسى رسيد و نمايندگانش را تا نيمه هاى پادشاهى محمد رضا شاه مى شد در مقامات سياسى يا در صفوف نيروهاى مخالف ديد. نسل دوم، طبقه متوسط بسيار گسترش يافته رضا شاهى بود كه راه خود را به سياست علاوه بر ديوانسالارى، از دانشگاه، وكالت دادگسترى و روزنامه نگارى و نيز دنياى كسب و كار، همه زمينه هاى كار طبقه متوسط، ، مى گشود و تا اواخر پادشاهى محمد رضا شاه كشيد. نسل سوم اين طبقه متوسط كه ساخته دوران رشد اجتماعى و اقتصادى انفجار آميز محمد رضا شاهى است هنوز بخش عمده لايه هاى روشنفكرى و سياسى وكسب و كار ايران را (بسيارى در بيرون) تشكيل مى دهد.
دكتر موسوى مانند انبوهى از سياستگران آن زمان از وكالت دادگسترى (پس از سالهائى خدمت در در دادگسترى) آغاز كرد و از ۱۳۳۶‎/۱۹۵۷ سال پايه گذارى حزب مردم در ميدان سياست بود. بخش نخستين خاطراتش تا آن زمان برشى از زندگى اجتماعى ايران دهه هاى نخستين دوران پهلوى، از سردار سپهى، بدست مى دهد، از جامعه واپسمانده دست به دهانى كه رضا خان / رضا شاه به زور از قرون وسطا بدر مى آورد و گويا رشته دموكراسى اش به دست او بريده شد. تفصيلى كه در نقل رويدادهاى زندگى نويسنده بكار رفته خواننده را به سفر لازمى به آن روزگاران فراموش شده مى برد. يكى از خدمات اين كتاب، گزاردن قدر دادگسترى نوين ايران است. نويسنده با تجربه دست اولش دستگاهى را به خوانندگان مى شناساند كه اگرچه قدرت كافى و استقلال نداشت ولى در زير فشارهاى گوناگون و تحمل محروميت هاى اساساً پاكيزه مانده بود و مى كوشيد موقعيت والا و نام نيكش را نگهدارد.
نظام حزبى دوره محمد رضا شاه، آن احزاب دولتى كه از اسباب عمده حمله به رژيم پادشاهى بودند، بى اعتبار تر از آن شده است كه خوانندگان توجه چندانى به زندگى حزبى آن زمان بكنند. ولى دكتر موسوى نشان مى دهد كه اگر هويدا به دست شاه، جهان را بر آن حزب تنگ نكرده بود دگرگشت به يك نظام دو حزبى با معنى امكان پذير مى شد. او مبارزات حزبى ميان حزب حاكم، ايران نوين، و حزب مخالف وفادار، مردم را دنبال مى كند و تصويرى كه نمايان مى شود موقعيت غير ممكن مخالف، هر اندازه هم وفادار، در يك فرهنگ سياسى است كه به تدريج و به دست همه رهبران برجسته خود، مخالفت و دگر انديشى در آن با جرم سياسى (در زمان رضا شاه) با خيانت (در نظر مصدق) با خرابكارى (به تعبير محمد رضا شاه) و محاربه با خدا (فتواى خمينى) يكى شده است. اگر هويدا به آن آسانى توانست حزب مردم و نظام دو حزبى رسمى را به بن بست بكشاند از پى بردنش به منطق نظام سياسى برخاسته از آن فرهنگ بر مى آمد. اين فرهنگى است كه هنوز بيست و شش سال پس از شكست همگانى در انقلاب اسلامى، دست از طبقه سياسى ايران، بيشتر در بازماندگان همان نسل دوم، بر نمى دارد. پيشرفته ترين و متمدن ترين عناصر اين طبقه سياسى حاضر نيستند در مخالفان خود كمترين مزيتى ببينند؛ و آنها را يا ناديده مى گيرند، يا مى كوشند با تحريف و نسبت دروغ از ميدان بدر كنند؛ و يا اگر ديگ آزاد منشى شان به جوش آيد از آنها مى خواهند كه براى كمك به پيشبرد دمكراسى در ايران دست از عقايدشان بردارند و با آنها همراه شوند.
شيوه و فلسفه حكومتى شاه بر ضد احزاب عمل مى كرد و او تا پايان ندانست كه مى خواهد چه بكند. مانند بسيار جاهاى ديگر، او چيزهاى متناقضى را با هم مى خواست وهنگامى كه كارها خراب مى شد بر ديگران خشم مى گرفت و مسائل را رها مى كرد. ولى مسائل او و كشور را رها نمى كردند. هم مى خواست در ايران نيز مانند كشورهاى پيشرفته اى كه سرمشق آنان را در نظر داشت حزب باشد، هم براى كار انتخابات وجود احزاب را سودمند مى ديد و هم از پديد آمدن هر مركز قدرتى مى ترسيد. او به يك دست مى ساخت و به دست ديگر ويران مى كرد، و اين روش دو دلانه در حزب مردم، و بعدا رستاخيز بخوبى نمايان شد.
افسوس و سرخوردگى نويسنده كه صميمانه در پيشبرد حزب مردم مى كوشيد به خوبى قابل فهم است ولى هويدا را بيش از اندازه محكوم مى كند. حزب مردم تنها با دگرگونى ژرف در نظام سياسى مى توانست به زندگى ادامه دهد و اين هويدا نبود كه نظام سياسى را همان گونه مى خواست و همان گونه تر مى خواست. هويدا در سياست حزبى خود نيز انگشتش بر رگ شاه بود و همان را مى كرد كه او مى پسنديد، و بسيارى اوقات پيش از آنكه دستورى داده شود. اگر او كامياب ترين سياست پيشه دوران محمد رضا شاه شد از همين بود كه هر چه بيشتر به دلخواه فرماندهش عمل مى كرد (او خود اين لقب را بر مجموعه القاب شاه افزود.)
داستان يك حزبى شدن ايران كه شاه در گذشته بارها آن را رد و محكوم كرده بود بخش قابل ملاحظه اى «در ياد مانده ها» ست. نويسنده با آوردن شواهد فراوان جاى ترديد نمى گذارد كه هويدا، ترسان از برآمدن حزب مردم به صورت يك رقيب جدى، همه كوشش خود را كرد كه شاه را به منحل كردن احزاب ديگر در حزب ايران نوين متقاعد سازد. او بى دشوارى زياد توانسته بود مخالفت با دولت را به مخالفت با شاه در آورد. شاه بود كه همه تصميمها را مى گرفت و اگر حزب مخالفى زبان به انتقاد و شكايت مى گشود در واقع رژيم شاه را ضعيف مى كرد. اما حزب مخالفى كه با سياستها و كاركرد دولت مخالفت نمى كرد علت وجودى خود را از دست مى داد. اين حقيقتى بود كه شاه پس از عوض كردن پياپى دبير كل هاى حزب مردم، آخرينشان با زننده ترين صورت، به آن رسيد. اما اينكه شاه همه خواست هويدا را بر نياورد و حزب ايران نوين را هم در حزب تازه اى، سراسر ساخته خودش، منحل كرد به دليل آن بود كه از نيرو گرفتن حزب ايران نوين نيز خشمگين بود. آخرين كنگره آن حزب كه با شركت نمايندگانى از احزاب اروپائى برگزار شد كاسه شكيبائى شاه را لبريز كرد. هويدا با همه آشنائى به روحيات شاه نتوانست دريابد كه سيندرم syndrum لوئى چهارده تا كجاها پيش رفته است: «دولت منم.» مى پنداشت كه دولتخواهى محض و آب شدنش در شاهنشاه فرمانده خدايگان جائى براى رشگ بردن بر او نمى گذارد، ولى رفتار او و ديگران در آن نظام، به سالهاى دراز، شاه را خورشيدى كرده بود كه درخشش ستاره اى را نيز بر نمى تافت. (لوئى چهاردهم را خورشيد شاه لقب داده بودند.)
همان روحيه بود كه حزب رستاخيز را نيز در همان نخستين مراحل شكل گيرى به بى اثرى و از هم پاشيدگى كشانيد. آن حزب، روبرو با وظيفه عملاً ناممكن يافتن جائى براى خودش در نظام سياسى بسته ايران، هر سال فعاليت خود را با رهبرى متفاوتى آغاز كرد و ظرفيتهاى بزرگى كه براى گشودن تدريجى نظام سياسى داشت بيهوده ماند. «ياد مانده ها» از هم پاشيدگى سريع حزب را در دوره دوم دبير كلى دكتر جمشيد آموزگار به خوبى تصوير كرده است. دكتر آموزگار آشكارا حزب را جز وسيله اى براى رسيدن به نخست وزيرى نمى ديد و در نگرش ديوانسالارانه و غير سياسى او، آن سازمان سياسى ارزش ديگرى نمى داشت (سياست در اينجا البته به معنائى غير از سياستبازى آمده است.) او، چنانكه رفتارش در تظاهرات بزرگ حزبى تبريز نشان داد، بر خلاف هويدا كه ساختار حزبى را به خدمت خود مى گرفت، در دل از حزبى كه دبير كلى اش را داشت بيزار و بيمناك بود.
***
مهم ترين بخش خاطرات از نظر تاريخنگاران، رويدادهاى از زمستان ۱۳۵۶ / 1978 تا نخست وزيرى شريف امامى است كه نويسنده در پاره اى از آنها شركت مستقيم داشته است. او پس از تظاهرات قم در اعتراض به مقاله روزنامه اطلاعات كه خمينى را عامل بيگانه وارتجاع سياه و مخالف اصلاحات و داراى تخلص هندى ناميده بود از سوى شاه و نخست وزير مأموريت يافت كه رابط آيت الله شريعتمدارى و دولت باشد. در نخستين ديدار، شريعتمدارى كه بعدها به دستور خمينى از آيت اللهى افتاد، گله مى كند كه چرا مأموران بر روى تظاهر كنندگان آتش گشوده اند و به وسائل ديگر آنها را آرام نكرده اند و از دولت مى خواهد كه رئيس شهربانى را تغيير دهند. در ديدار بعدى از روش دولت درباره سهميه زائران حج انتقاد مى كند و خواستار تعييراتى در آن مى شود. ولى هر دو درخواست او با بى اعتنائى دكتر آموزگار روبرو مى شود. شريعتمدارى ضمن تأكيد بر ضرورت پادشاهى در ايران مى گويد؛ روحانيت مخالف سلطنت نيست ولى «در اين كار بايد حرمت روحانيت و اسلام نگه داشته شود نه اينكه براى يك امر ساده مذهبى و مانندهايش اعتبار ما متزلزل گردد كه اين كار چاه به دست خود كندن است.» نخست وزير كه در پاسخ درخواست مربوط به حج گفته بود «فرشچى (رئيس اوقاف) وظيفه خود را مى داند» دربرابر اين هشدار مهم نيز واكنشى جز آن ندارد كه «مفهوم اين گفته را قبلا هم شنيده ايم.» معلوم نيست اگر نمى خواستند با مردى كه مى توانست دربرابر خمينى وزنه اى باشد كنار بيايند چرا اصلا درپى مذاكره با او مى بودند؟
شريعتمدارى همه گرفتاريها را زير سر خمينى مى داند و دولت را از خطر او برحذر مى دارد و نام چند تن را كه در آن زمان نمايندگان خمينى بودند مى دهد كه به شاه رسانده شود و از دكتر موسوى مى خواهد به شاه بگويد كه «اگر مى خواهند تشنجات خاتمه يابد بايد تكليف خود را با اين عده روشن كنند.» پيام به نخست وزير داده مى شود ولى چند روز بعد شريعتمدارى مى پرسد آن صورت چه شد؟ دكتر موسوى باز به نخست وزير مى گويد و بازهم خبرى نمى شود. شريعتمدارى دو تن از كسان خود را نزد ارتشبد شفقت استاندار آذربايجان كه جانشين سپهبد آزموده مسئول تظاهرات تبريز شده بود مى فرستد كه «غفلت دستگاه دولتى كار را به جائى رسانده است كه مريدان من هم دارند كم كم از من دور مى شوند و به گروه خمينى مى پيوندند و بايد هر چه زودتر دست بكار شد.» شفقت بعدها (در گفتگو با راوى) به درستى اين پيغام شهادت مى دهد. سر انجام وقتى در حكومت شريف امامى، دكتر موسوى براى آخرين بار شاه را مى بيند و پيغامهاى شريعتمدارى را بازگو مى كند به نوشته او شاه «با قيافه اى حيرت زده نگاهى به من انداخت و گفت اين ماجرا كى بود؟» ظاهرا نخست وزير هيچيك از سخنان شريعتمدارى را قابل رساندن به شاه نديده بوده است.
اين سخنان با اهميت تر، واتهام سهل انگارى سنگين تر، از آن است كه به خاموشى برگزار شود و روشنگرى در آن از سوى نخست وزير وقت خدمتى به تاريخ خواهد بود. آيا حقيقتاً در آن ماههاى آغاز آشوب كه خمينى داشت دامنه نفوذ خود را به زيان پايگان مذهبى اساساً محافظه كار، گسترش مى داد، دستگاه دولت نمى فهميد كه مى بايد ميان نيروهاى مذهبى شكاف اندازد و با برآوردن خواستهائى به آن درجه معقول، دست شريعتمدارى را نيرومند كند؟ آيا امتياز دادن در موضوع حج يا عوض كردن رئيس شهربانى كه واكنش بيش از اندازه نشان داده بود و سرانجام هم از ترس جانش او را در همان دولت عوض كردند، نشانه ضعف بشمار مى رفت، يا در يك استراتژى خردمندانه جلوگيرى از افراطيان مى گنجيد؟ رساندن درخواستهاى شريعتمدارى به شاه آيا مانند موارد ديگرى كه نخست وزير به دكتر موسوى گفته بود جرئت نمى كند، آن همه خطرناك مى بود؟ نويسنده خود را ملامت مى كند كه چرا خودش پافشارى نكرد و مستقيماً نزد شاه نرفت ولى مسئوليت كسى كه مى خواست تنها رابط با شاه باشد بيشتر است.
آسيب بزرگ تر در واكنش شريعتمدارى به بى اعتنائى نخست وزير، در تبريز كه مركز قدرت سياسى او بود وارد آمد. به باور نويسنده، شريعتمدارى براى آنكه در مسابقه از خمينى عقب نيفتد و براى هشدار دادن به دولت غافل در آن شهر دست بكار شد و تظاهرات ۲۹ بهمن ۱۳۵۶‎/۱۹۷۸» به اشاره و حمايت او به عنوان چهلم كشتگان قم راه افتاد ولى از دستش بدر رفت. دكتر موسوى كه در گذشته نمايندگى تبريز را پس از مبارزه انتخاباتى سختى داشته است چند روز پس از آشوب در تبريز به ابتكار خود به آن شهر مى رود و در تماس با مقامات و متنفذين به اين نتيجه مى رسد كه زمينه تظاهرات را نارضائى سخت مردم از استاندار ناشايسته، تحريكات عناصر مذهبى و چپگرا و غفلت فاحش مأموران نظامى و امنيتى فراهم كرده بوده است. روز ۲۹ بهمن مردم براى مراسم چهلم به مسجد مى روند ولى در مسجد بسته بوده است و از آنجا آشوب بالا مى گيرد و گروهى كشته و زخمى مى شوند. نكته پر معنى آن است كه بلا فاصله گروههاى موتور سوار مجهز به چوبدست هاى تراشيده و مواد آتشزا به محلهاى از پيش شناسائى شده در سرتاسر شهر مى ريزند و بطور منظم آنها را در ظرف نيم ساعت به آتش مى سپارند. آنها همچنين به تظاهر كنندگان در هر جا سنگ براى پرتاب كردن به مأموران انتظامى مى رساندند. در روزها و هفته هاى پيش از ۲۹ بهمن افرادى كه به زبان عربى يا زبانهاى غير محلى تكلم مى كردند در هتلها و مسافر خانه ها جا گرفته بودند و مأموران امنيتى كمترين توجهى به ورود آن افراد و مواد مشكوك به شهر نكرده بودند.
بى اعتنائى به آنچه در تبريز مى گذشت تا آنجا بود كه «در روز ۲۸ بهمن در ستاد مركزى حزب رستاخيز با حضور مسئولان حزبى، مأموران وزارت كشور از جمله استاندار تهران، مأمورين اطلاعاتى، امنيتى و انتظامى براى بررسى حوادث احتمالى روز ۲۹ بهمن كه اربعين (چهلم) حادثه ۱۹ ديماه (روز شورش قم) مى شد تشكيل شد. در اين جلسه اطلاعات رسيده از استانها و شهرستانها كلا بررسى شد و به مقتضاى گزارشهائى كه رسيده بود درباره آنها تصميمهاى احتياطى اتخاذ گرديد. ولى شهرى كه درباره آن هيچ گونه تصميم احتياطى گرفته نشد تبريز بود زيرا كه هيچ گزارشى در اين مورد از مأمورين محلى اين شهر نرسيده بود.» بايد افزود كه در ۲۹ بهمن درخود قم نيز چهلم ۱۹ دى را گرفتند ولى به تدبير استاندار استان مركزى (على دفتريان) هيچ حادثه اى در آن شهر كه احتمالش از همه جا بيشتر بود روى نداد.
رفتار نخست وزير، همچنان مايه دل آزارى نويسنده است: «انتظار مى رفت كه پس از بازگشت من... حداقل... نخست وزير و دبير كل حزب، از من درباره آنچه ديده و شنيده بودم سئوال و كسب اطلاعى كند ولى او در چنان شرايط حساس و نگران كننده حتى از قائم مقام خود كه در روز واقعه هم به او (به من) متوسل شده و در واقع پناه برده بود اصلا نپرسيد كه كه در تبريز چه ديدى و چه شنيدى و نظر تو براى آينده چيست؟ نخست وزير نه تنها چنين نكرد، بلكه از لطف او استاندار، محكم سر جاى خود نشست، مأموران اطلاعاتى و امنيتى مواخذه نشدند و آب از آب تكان نخورد... تا آنكه از طرف شاه ارتشبد شفقت... براى تحقيق درباره علل حوادث به تبريز رفت. او... استاندار را مقصر دانست. استاندار برخلاف ميل نخست وزير احضار شد و خود شفقت به استاندارى آذربايجان منصوب گرديد.» شفقت چنان تبريز را آرام كرد كه تا اواخر دوران پادشاهى اتفاق مهمى در آن شهر نيفتاد.
يك تجربه ديگر نويسنده با دكتر آموزگار به تظاهرات بزرگ حزب رستاخيز در تبريز بر مى گردد كه حقيقتا مايه شگفتى است. شاه كه پس از ۲۹ بهمن گفته بود «عجب! مردم تبريز؟ باور نمى كنم!» به آموزگار دستور مى دهد كه «حزب بايد يك اجتماع بزرگ چند صد هزار نفرى تشكيل دهد و تنفر مردم از اين خرابكارى و وفاداريشان را به رژيم اعلام كنند.» آموزگار به دكتر موسوى مأموريت مى دهد كه يكى از سه قائم مقام او در حزب و سناتور آذربايجان است. او نيز با تأكيد اينكه بسيج مردم تنها وظيفه دبيران حزب است و از اعضاى دولت كسى حق مداخله ندارد تظاهراتى سيصد هزار نفرى را سازمان مى دهد كه من خود شاهد آن بودم و احتمالا تا آن روز چنان انبوه بزرگى از جمعيت در ايران ديده نشده بود. پس از تظاهرات جلسه اى در حضور هيأت دولت با شركت رجال شهر تشكيل شد كه نه در دفتر حزب بلكه در استاندارى بود و به ميتينگ حزب رنگ دولتى مى داد. «در اين نشست نه از برنامه اى براى ترميم سخنرانى ها سخن رفت، نه وعده اى براى خسارت ديدگان داده شد و نه حتى كلامى در دلجوئى از كسانى كه خويشانشان در شورش برنامه ريزى شده ۲۹ بهمن كشته شده بودند به زبان آمد.... بهر حال اگر چه تظاهرات با عظمت بود ولى از بى فكرى دولتيان، آن تظاهرات بيحاصل و حتى مضر هم بود زيرا در واقع نمايشى بود كه بايد گفت آمدند و نشستند و برخاستند... مصلحت... ايجاب مى كرد كه... همگان بدانند كه آن اجتماع بزرگ يك اجتماع و تظاهر حزبى و مردمى است... و نقطه تمركز صحبتها روى مشاركت مردم دور بزند... حق اين بود كه دبير كل و همراهان بعد از تظاهرات از محل حزب ديدن كنند... از زحمات دبيران و اعضاى حزب تشكر شود... خسارت آنها اقلا از بابت اتومبيلهاى آتش زده آنها جبران شود. ولى جناب آموزگار همه اينها را در نطق خود [كه رنگ ادبى آن مى چربيد] ناديده گرفت...»
دبير كل حزب حتا حاضر نشد از ساختمان نيمه سوخته حزب ديدن كند. رستاخيز در تبريز پس از آن از ميان رفت.
فصل آخر اين نمايش غم انگيز را راديو تلويزيون دولتى نوشت. تلويزيون ملى ايران «خبر تظاهرات تبريز را... خيلى كوتاه تر از واقعيت، و ابعاد آن را خيلى خيلى كمتر از آنچه بود نشان داد... نه... نمونه هاى احساسات طبيعى مردم را منعكس كرد و نه آن اجتماع بزرگ را چنانكه بود به نمايش گذاشت... به كم ارزش نشان دادن آن تظاهرات قناعت نكرد بلكه اجتماع مردم تبريز و شعارهاى آنها را به گونه اى نشان داد كه... به بينندگان در تمام ايران تلقين كند كه تظاهرات به دستور دولت بوده است و شركت كنندگان از سازمانهاى ادارى و دولتى بوده اند.»
چنانكه نويسنده ياد آور مى شود تلويزيون چند ماه بعد «با قرار دادن مصنوعى سربازان دربرابر دانشگاه تهران و القاء اين پيام جعلى كه كه سربازان دانشجويان را مى كشند، احساسات عمومى را چنان برانگيخت كه ديگر هرگز قابل كنترل نشد.»
***
داستان انقلاب اسلامى هنوز نانوشته است و از اين خاطرات و ياد مانده ها بسيار لازم است تا منظره اى واقعى، اگر يك گذشته واقعى را بتوان تصوير كرد، از آن بدست آيد. «يادمانده ها از برباد رفته ها» سهم خود را در تاباندن نورى به پاره اى  از گوشه هاى آن منظره كلى گزارده است و آيندگان وامدار حافظه نيرومند سياستگرى خواهند بود كه تا توانست در ميدان ماند و آنچه توانست براى ميهن خود كرد.
www.d-homayoun.info


*ياد مانده ها از برباد رفته ها خاطرات سياسى و اجتماعى دكتر محمد حسين موسوى، انتشارات مهر، ۱۳۸۲

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com