Nimrooz
Vol. 16, No. 780, April 16, 2004
سال شانزدهم - شماره ۷۸۰ - جمعه ۲۸ فروردين ۱۳۸۳
دكتر مصطفى الموتى
انوشيروان سپهبدى ديپلمات نامدار ايران
از لابلاى متون
در ديدار دكتر غنى با پروفسور انيشتين چه گذشت؟ (۳)
و نظر انيشتين درباره شعر صائب چه بود؟
(به انگيزه پنجاه و دومين سالگرد درگذشت مرحوم دكتر قاسم غنى- فروردين ۱۳۳۱)
بابك اميرخسروى
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
يادها و رويدادها- هوشنگ پورشريعتى
ترفند آخوندها در آستانه نخست وزيرى بختيار
*شوراى خودساخته اتحاديه كاركنان راديو تلويزيون از دولت سند شناسائى مى خواست.
*سرنوشت راديو تلويزيون نمادى از سرنوشت مردم ايران در حكومت مذهبى بود.
*مسعود برزين در سمت لرزان مديرعاملى راديو تلويزيون ملى ايران.

دكتر مصطفى الموتى
انوشيروان سپهبدى ديپلمات نامدار ايران
002967.jpg
الموتى
يكى از ديپلمات هاى ايران كه در خدمت وزارت امورخارجه خوب درخشيد، انوشيروان سپهبدى بود كه از احترام خاصى برخوردار بود. سال ها سفير و وزيرخارجه و رئيس تشريفات دربار و سناتور انتصابى بود و در همه جا از او خاطره خوبى هست.
انوشيروان سپهبدى، فرزند محمداسماعيل خان در سال ۱۲۶۶ شمسى در تهران متولد شد. پس از پايان تحصيلات مقدماتى، مدرسه علوم سياسى مشيرالدوله را طى كرد و در سال ۱۲۸۶ شمسى به استخدام وزارت امورخارجه درآمد. به زبان هاى فرانسه و روسى تكلم مى كرد به همين جهت مدتى كنسول ايران در قفقاز و مدتى معاون اداره عثمانى و ژنرال كنسول تفليس شد. از مشاغل ديگر او، كارگزارى همدان، معاونت كابينه وزارتى، مدير اطلاعات، رئيس اداره سوم سياسى و رئيس اداره كل تشريفات وزارت خارجه بود. در سال ۱۳۰۸ وزير مختار ايران در برن شد و نمايندگى جامعه ملل برن را برعهده داشت.
بعد، معاون وزارت خارجه و سپس وزير مختار ايران در تركيه شد. در كابينه هاى حكيمى و صدر، وزير امورخارجه و در كابينه قوام السلطنه وزير دادگسترى و بعد وزير مشاور شد و سپس وزير خارجه گرديد و آنگاه سفير ايران در فرانسه شد. انوشيروان سپهبدى هنگامى كه حسين علاء، وزير دربار بود، رئيس تشريفات دربار شد. وقتى مجلس سنا تشكيل گرديد، عنوان سناتور انتصابى يافت. بعد سفير ايران در قاهره گرديد و آخرين سمتش در سال ۱۳۴۱ سفير ايران در دربار پاپ بود.
انوشيروان سپهبدى، پدر و مادرش از رجال دوره قاجار بوده كه دكتر غنى درباره او چنين مى نويسد:
انوشيروان سپهبدى مردى است كه سال ها در خارج از كشور سفير بوده و زبان هاى فرانسه و روسى را خوب مى داند. اطلاعات عمومى دارد و صاحب فكر و مطالعه است. اخلاقاً نجيب زاده و شريف است كه پدرش از رجال محترم قاجار و نوه عزت الدوله خواهر ناصرالدينشاه و همسرش نيز از قاجاريه است.
در زمان سلطنت رضاشاه، وقتى بر اثر اهانت يك روزنامه فرانسوى روابط ايران و فرانسه تيره شد كه منجر به قطع رابطه گرديد، از دى ماه سال ۱۳۱۵ تا خرداد ماه سال ۱۳۱۸ رابطه اى بين دو كشور برقرار نبود تا اين كه انوشيروان سپهبدى به عنوان وزيرمختار ايران به پاريس رفت و در استقرار حسن رابطه بين دو كشور كوشش فراوان نمود.
فرهاد سپهبدى، ضمن نشر خاطرات پدرش در مجله ره آورد چنين نوشته است:
در سال هاى اول سلطنت احمدشاه، پدرم در تفليس كنسول ايران بود و نامش انوشيروان (قاجار) بود كه به سپهبدى مبدل شد. دكتر متين دفترى هم نوشته است: وقتى نام خانوادگى اجبارى شد، انوشيروان خان عنوان (سپهبد) را انتخاب كرد و وقتى اميراحمدى اولين سپهبد ايران شد، وزارت جنگ به دستور رضاشاه شرحى به وزارت خارجه نوشت كه چون سپهبد يكى از درجات نظامى ايران است به وزير مختار سوئيس ابلاغ نمايند كه نام خانوادگى خود را تغيير دهد. انوشيروان سپهبد متعذر شد كه من در انتخاب نام خانوادگى بر ارتش اولويت دارم، شما نام ديگرى براى ارتش انتخاب كنيد. اين مكاتبه موجب عصبانيت رضاشاه شد، سرانجام اجازه مى گيرد كه سپهبدى ناميده شود:
پدرم نقل كرده كه وقتى رضاشاه دستور لغو قرارداد نفتى سال ۱۳۱۲ را داد و قرار شد هيأتى براى دفاع از حقوق ايران به جامعه ملل برود رضاشاه مرا خواست و گفت تو تربيت شده دوره قاجار هستى و خوب كار كرده اى، حالا مى خواهم تو را براى شغل مهمى به سوئيس بفرستم.
در گزارش هائى كه خواهى نوشت حقيقت را بنويس، نبايد بترسى و كارى نداشته باش كه با گزارشات تو چكار خواهم كرد، آن مربوط به من است.
پدرم در انديشه ايجاد يك نيروى دريائى قوى براى ايران بود كه به پيشنهاد پدرم، رضاشاه چند ناو جنگى از ايتاليا خريدارى كرد. او برايم چنين نقل كرد: وقتى رئيس اداره سياسى وزارت خارجه و كارهاى جامعه ملل بودم، هر روز وظيفله داشتم كه تلگراف هائى را به عرض شاه برسانم و دستور بگيرم. يك روز شاه را خيلى عصبانى ديدم و از وضع بنادر جنوب و خليج فارس ناراحتى داشت كه پيشنهاد كردم چند ناو جنگى براى جلوگيرى از قاچاق و حراست آب هاى خودمان تهيه گردد. رضاشاه موافقت كرد و گفت همين الان نامه ها را بنويس و پرسيدند به كجا سفارش بدهيم گفتم ايتاليا كه گفتند به وزير مختار ايتاليا نامه بنويس.... فوراً به سفارت ايتاليا رفتم و جريان را گفتم، پس از چند روز اقدام شد و موافقت رسيد و عده اى از جوانان تحصيلكرده هم براى تجربه به رم فرستاده شدند و چند كشتى مسلح نيز خريدارى شد و با اين طرز بحريه ايران بنيان نهاده شد.
انوشيروان سپهبدى در سال ۱۳۶۱ شمسى در سن ۹۳سالگى زندگى را در تهران ترك گفت.

مشاغل خانواده سپهبدى
انوشيروان سپهبدى وزيرخارجه، دادگسترى، مشاور، سفير در سوئيس، ايتاليا، تركيه، مصر، فرانسه، شوروى، واتيكان و سناتور انتصابى.
پرويز سپهبدى، سفير ايران در دانمارك و يونان.
فرهاد سپهبدى سفير ايران در مراكش.

از لابلاى متون
در ديدار دكتر غنى با پروفسور انيشتين چه گذشت؟ (۳)
و نظر انيشتين درباره شعر صائب چه بود؟
(به انگيزه پنجاه و دومين سالگرد درگذشت مرحوم دكتر قاسم غنى- فروردين ۱۳۳۱)
در شماره پيش به آنجا رسيديم كه دكتر غنى نظر انيشتين را درباره اين سروده صائب تبريزى شاعر بلندپايه قرن ۱۲ هجرى مى پرسد:
چشم دل بازكن كه جان بينى
آنچه ناديدنى است آن بينى
آنچه نشنيده گوش آن شنوى
و آنچه ناديده چشم آن بينى
دل هر ذره را كه بشكافى
آفتابيش در ميان بينى
و اينك نظر انيشتين به روايت دكتر غنى:
«گفت بلى همان قشنگى فكر قدماست، و به حدى زود دريافت و با سبك مستقيم و موجز و روشن خود تفسير كرد كه حظّ بردم. گفت تصور مى كنم مى خواهد در عظمت خلقت و اسرار علم بگويد كه بلى همان ذرّه (ذيمقراطيس را نام برد) كه قدماً مى گفتند قابل قسمت نيست و جزء لايتجزى است آنقدر اسرار در آن هست كه همان كوچكترين شيئى عالم تصور، باز آفتابى در آن خوابيده است. البته اين حرف قشنگ، مُتكى به عالم واقع و خارج و تجربه نيست. بعد از تئورى ذيمقراطيس و قدما حرف زد و گفت چطور در جائى مى شود ايستاد و گفت ديگر قابل تقسيم نيست. ماده تا تصور كار كند و تا ابد قابل قسمت است. بعد صحبت از عرفا و تخيلات قشنگ آنها شد. گفتم وقتى در مجله اى خواندم تفصيل ملاقات شما و تاگور هندى را، گفت بلى. گفتم خواندم كه در مبحث «وحدت وجود» و «وجود كلى» با شما صحبت كرد. گفت: بلى، گفتم تا گور را چگونه ديديد؟ گفت: مرد خوش مشرب فهميده اى بود با «دماغ باز» و «قلب صاف» ولى بعضى ها با او بودند كه او را در وسيله تماشا و جلب توجه قرار داده بودند و تعمد داشتند. البته جالب توجه هم بود با آن گيسوان و هيكل جذاب و لباس و زينت هاى هندى و غيره. بعد با تبسم گفت: همين در مجلات نوشتن و نشر دادن كار همان اشخاص است. بعد صحبت از آثار تاگور شد. گفتم من غالب آثار او را خوانده ام و از كتاب «دنيا و خانه» كه او خوانده بود، صحبت كردم. عقيده مرا پرسيد گفت: تاگور در آن كتاب به عقيده سياسى و اجتماعى ناسيوناليست هاى هندى مخصوصاً گاندى حمله مى كند و مقصود از «سانديپ» هنگامه جو، او است. تاگور معتقد است كه تقليد ناسيوناليسم به عرف اروپائى براى هندى غلط است، هندى در صحنه تئاتر حيات بشرى رُلِ ديگرى دارد. تاگور قبل از همه چيز و مافوق همه چيز شاعر پر تصور پر خواب و خيالى است و مرد دنياى عرفان است و حُسن ترجمه او، يعنى چون خود آثار خود را به انگليسى ترجمه كرده و انگليسى دان ماهرى است كتب او را شناساند.
گفتم: من ملاقات شما و او را اجتماع دو دنياى متفاوت و عجيب مى شمردم. شما يك نفر اروپائى عالم به علوم تجربى دقيق و رياضى، او شاعر پر خواب و خيال. گفت: من هم اروپائى نيستم. گفتم ولى مِتُدِ علمى شما (اروپائى است). گفت: بلى صحيح است، اختلاف مشرب زياد بود. پرسيدم: شما همه عمر يعنى از اول شباب به مباحث رياضى پرداخته ايد؟ گفت نه رياضى، بلكه فيزيك. علم رياضى فقط زبان و وسيله بيان فيزيكدان است. گفتم مقصودم اين بود كه تحصيل اونيورسيته شما از اول در اين شعبه بوده؟ گفت بلى، حتى قبل از تحصيلات اونيورسيته من شيفته و سرگرم قوانين كلى فيزيك و اصول اوليه حكمت طبيعى بودم. بعد گفت: بلى به مِتُدِ اروپائى كه ناگزير در دايره «تخصص حِرَف» بايد حرفه و فن خاصى را گرفت، شيفته اين بحث بودم، بلى عمر كوتاه است و يك نفر بايد قواى خود را در يك رشته به كار بياندازد.
گفتم: شما آراى فلسفه خاصى كه مؤسس بر فيزيك و مباحث خودتان باشد نوشته ايد؟ گفت: نه. به اين مناسبت گفتم: هانرى پوانكاره عالم فرانسوى كتبى نوشت براى اين كه نظرهاى خود را در دسترس عامه بگذارد و همه از نظرهاى او استفاده ببرند و من كتب او را خوانده ام. اسم پوانكاره را كه بردم شكفته شد و گفت: مرد بزرگى بود، نظير نداشت و چون گفتم كه كتاب هاى «علم و فرض» و «ارزش علم» را براى عوام نوشت، گفت شما آن دو كتاب را براى عوام مى دانيد؟ آنها كتاب خواص است، مخصوصاً كتاب خيلى خوب او «علم و فرض» است. بعد گفت ولى پوانكاره خيلى Positivist بود. در اينجا تأملى كرد و گفت Positivism به معنائى كه من مى گويم. گفتم بلى ملتفت شدم، مقصود اين است كه تنها راه وصول به حقيقت را «تجربه» مى داند. با تبسم پدرانه و خيلى شكفتگى از استشهاد من خوشش آمد. بعد گفت بلى «تجربه» را تنها و تنها راه وصول به «حقيقت» مى شمرد. گفت: تجربه تنها راه وصول به حقايقى است كه ممكن است تسليم آن شويم، نه اين كه ماوراى تجربه حقيقتى نيست، بسيارى از حقايق به تجربه درنمى آيند و عقل ما و قلب ما به آن نمى رسد. دوباره پرسيدم؛ كتابى ننوشته ايد؟ گفت نه. گفتم چند روز قبل در مجله اى مقاله اى از شما خواندم راجع به بمب اتوميك. من دوبار مقاله شما را به دقت خواندم. شما در آنجا «دولت جهانى» را پيشنهاد مى كنيد. خواستم قدرى توضيح بدهيد مقصود شما چيست؟ توضيح داد كه: مى گويم سه دولت نمره اول: آمريكا، روسيه و انگليس يك قسم مؤسس قضائى و حكومتى دائر كنند براى حل مشكلات. گفتم آيا اين را عملى مى دانيد؟ گفت من آنجا گفته ام كه اگر نكنيد منجر به جنگ مى شود و اين جنگ غير از جنگ هاى پيش است، خرابى آن خيلى بيش از تصور است. از اينجا صحبت به حوادث دنيا و جنگ و صلح و حقوق بشر و اقسام حكومت ها افتاد.
(ادامه دارد)
(برگرفته از يادداشت هاى دكتر قاسم غنى، جلد يكم) .

بابك اميرخسروى
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان
003522.jpg
Amir khosravi
بابك: درباره اين موضوع كه سخت به ايران علاقه داشت، به خانواده اش سخت دل بسته بود و سر اين مسائل بيست و هفت سال زندان و تبعيد كشيد، چيزى مى دانيد؟
غريبى آذر: وقتى از اردوگاه آمدم بيرون ديگر او را نديدم. ما را فرستادند به اردوگاهى در اطراف مسكو، با آلمانى ها يكجا بوديم. گروه ايرانى ها حدود ۳۰۰ نفر بودند كه در دو مرحله آزاد كردند و فرستادند به ايران. البته من و دو سه نفر در شوروى ماندگار شديم ولى بقيه را فرستادند به ايران. بى ريا را بردند به باكو. او و چند ايرانى را نگه داشتند. بعدها كه رفتم به باكو، بى ريا آزاد بود. در ابتدا به او خيلى احترام گذاشتند. كتاب او را چاپ كردند. ولى زير بار شوروى ها نرفت. مثلاً در يك كنفرانس بزرگى كه رهبران حزبى و مقامات نشسته بودند، او هم در هيأت رئيسه بود. سر ظهر بلند شد كه مى روم نماز بخوانم. كنفرانس و هيأت رئيسه را گذاشت تا نمازش دير نشود. در اين كه واقعاً مى خواست برگردد به ايران ترديدى نيست. هر چه اصرار كردند و تمام امكانات را در اختيارش گذاشتند، حتى اگر مى خواست، مى توانست به جاى چشم آذر و غلام يحيى [دو نفرى كه به ترتيب در همان سال ها صدر فرقه دموكرات آذربايجان گماشته شده بودند] در رأس فرقه قرار بگيرد، ولى زير بار نرفت. دوباره به زندان افتاد و برگشت؛ به مرده شوئى در يكى از مساجد راضى شد اما زير بار نرفت و گفت مى خواهم بروم ايران!
بابك: ملاحظه مى كنيد كه در اينجا تناقضى ديده مى شود. از يك طرف به نظر شما آدمى بى پرنسيب بود، ولى ديده مى شود كه نه اهل سازش بود و نه مقام پرست. ظاهراً بعضى از رفتارهايش غير عادى بود، اما به نظر مى رسد كه براى خودش اصولى داشت و به آنها پايبند بود. عيب در كار كسان و جرياناتى است كه او را وزير و رئيس اتحاديه كارگران كردند.
غريبى آذر: بى ريا سر تا پا تناقض بود. سواد چندانى نداشت اما قريحه شاعرى خدادادى داشت.
بابك: رفتار مأموران شوروى در بازداشتگاه با او چگونه بود؟
غريبى آذر: رفتار مأموران با همه يكسان بود. ولى او نمى رفت كار بكند. البته هنگامى كه ما با هم در يك اردوگاه بوديم، دوره رفتن به ايران بود. معلوم نبود چه مى شود، لذا زياد روى كسى فشار نمى آوردند. در اردوگاه هاى قبلى كار اجبارى بود.
بابك: در اسناد بايگانى سرّى خارج شده كا.گ.ب. در كاراكتريستيك كه از وضع او در اردوگاه ها مى دهند، قيد شده آدم بى انضباطى بوده، كار نمى كرده و مى گفته كه ايرانى و خارجى ام. از او شكايت داشتند.
غريبى آذر: بله خودش تعريف مى كرد و مى خنديد. تمام دندان هايش ريخته و قيافه عجيبى پيدا كرده بود.
بابك: از قرار دندان هاى او را در همان اوائل دستگيرى او در باكو زير كتك شكسته بودند. ميررحيم ولائى از قول او ماجراى آن را تعريف مى كند.

اسناد گواهى مى دهند
در زير بخش هائى از بازپرسى هاى بى ريا را در اوت ۱۹۴۸ مى آورم كه منجر به اولين دوره زندان ده ساله او شد و اينك اسناد آن از بايگانى خارج شده است.
۱۶ اوت ۱۹۴۸
شروع بازپرسى ساعت ۴۵/۱۱
پايان بازپرسى ساعت ۴۰/۱۵
س: در بازپرسى قبلى گفتيد كه در اواخر سال ۱۹۴۲ در باكو به سركنسول ايران اعتراف نموده ايد كه از طرف ارگان هاى «ان.ك.و.د.» براى همكارى با آنها بازداشت شده ايد آيا چنين است؟
ج: بلى گفته هاى خودم را تأييد مى كنم.
س: در ماه دسامبر سال ۱۹۴۶ در باكو به نزد كنسول ايران رفته ايد يا خير؟
ج: بلى بيست و هفتم دسامبر همان سال با بهنام سركنسول ايران در باكو ملاقات نموده ام.
س: علت اين ملاقات چه بوده است؟
ج: وقتى تصميم قطعى گرفتم به ايران بازگردم در اوائل دسامبر سال ۱۹۴۶ براى اخذ ويزا از سركنسول ايران تقاضاى ملاقات نمودم و شماره تلفن كنسولگرى را از اطلاعات تلفنى گرفته بودم. كنسول به من گفت شما هر وقت مايل باشيد ملاقات صورت خواهد گرفت. به خاطر همين تلفن به سركنسول، از طرف ژنرال يعقوب اُف و آتاكشى اُف احضار شدم. آنها اين عمل را محكوم كردند و از من خواستند ديگر با كنسول ايران ملاقات نكنم. من به آنها گفتم خانواده ام در ايران است و من بايد به آنها ملحق شوم ناگزير بايد پاسپورت داشته باشم. اين از دو حال خارج نيست يا بايد پاسپورت كهنه ام را از تبريز به باكو برگردانند و يا اين كه پاسپورت تازه بگيرم. ژنرال آتاكشى اُف قول داد پاسپورت كهنه را از تبريز بياورد، اما هفته ها از اين ماجرا گذشت. از پاسپورت خبرى نشد و من دوباره به كنسولگرى ايران مراجعه كردم. بهنام سركنسول ايران از من خواست ساعت ده صبح به كنسولگرى بروم، اما اين ملاقات صورت نگرفت. زيرا همان روز رفقا مرا احضار كردند و از رفتن من به كنسولگرى ايران انتقاد نمودند؛ ۲۵ دسامبر به كنسول ايران نامه نوشتم و بيست و هفتم همان ماه با اطلاع قبلى به ملاقاتش رفتم. قبلاً به وسيله تلفن از ايشان خواستم از در ورودى كنسولگرى يكى از كارمندان آنجا مرا به اتاق سركنسول راهنمائى كند.
س: متن عريضه اى كه به كنسول ايران نوشتيد چه بود؟
ج: در نامه ارسالى به كنسولگرى ايران پس از سقوط دولت قوام السلطنه، براى بازگشت به ايران تقاضاى پاسپورت نموده بودم. كنسول گفت: معاون من براى آوردن پاسپورت به ايران رفته امروز برمى گردد و من پاسپورت شما را آماده مى كنم. ضمن صحبت، كنسول از من پرسيد خانواده شما كجا زندگى مى كند و من در باكو به چه كارى مشغول هستم و در آينده دنبال چه شغلى خواهم رفت؟ گفتم خانواده ام در ايران هستند؛ خودم اينجا تحصيل مى كنم و هنوز نمى دانم سرنوشت فرداى من چگونه خواهد بود، اما به هر حال تصميم گرفته ام به ايران برگردم. كنسول از محصلينى كه پاسپورت هاى خودشان را به كنسولگرى پس فرستاده بودند گله كرد. از او شهرتش را سئوال نمودم. خود را بهنام معرفى كرد و اظهار نمود مدت ها در كشورهاى اروپائى بوده است و درباره من از طريق روزنامه ها خبرهائى را شنيده است. وقتى عكسم را در روزنامه هاى شوروى ديده به ديدنم علاقمند شده است. بعد گفتند تا زمانى كه در باكو هستيد با من تماس بگيريد. من گفتم تصور نمى كنم چنين ملاقاتى صورت گيرد، لطفاً اگر پاسپورت من آماده شد توسط على اكبر كارمند كنسولگرى به خانه ام بفرستيد. كنسول پيشنهاد مرا پذيرفت و من از همان روز از طرف ارگان هاى حكومتى زير نظر قرار گرفتم.
بازپرسى مورخ ۲۱ اوت ۱۹۴۸
شروع بازپرسى ساعت ۵/۱۱
پايان بازپرسى ساعت ۱۰/۱۵
س: در آذربايجان ايران در زمان حكومت دموكراتيك، شما در تبريز با كنسول آمريكا ملاقات كرديد؟
ج: بلى، زمانى كه وزير معارف بودم براى نخستين بار با كاندرسون، يا (هندرسون) كنسول آمريكا در تبريز در دفتر كارم ملاقات داشتم. كنسول از طريق مترجم با من گفتگو مى كرد و من به عنوان نماينده حكومت دموكراتيك در ملاقات با كنسول تنها بودم. اما دومين ديدار با كنسول زمانى صورت گرفت كه صدر اتحاديه كارگران آذربايجان بودم و آن ملاقات يك ساعت طول كشيد. اين بار آقاى كنسول آمريكا، سه تون، يا (ساتن) بودند. اين ديدار نيز در دفتر كار من به وسيله مترجم به عمل آمد و ضمناً در ايامى كه وزير معارف بودم دو نفر روزنامه نگار كه اسامى شان را به خاطر ندارم اما ارمنى بودند به نزد من آمدند. افزون بر اين دو فقره ملاقات با كنسول آمريكا، به اتفاق ساير اعضاى كابينه حكومت در ميهمانى كنسولگرى آمريكا نيز شركت نمودم.
س: شما با كنسول آمريكا و روزنامه نگاران در چه موردى صحبت كرديد؟
ج: كنسول علاقمند بود از برنامه هاى حكومت اطلاعاتى كسب كند. به همين جهت يك روز قبل از آن ملاقات، با پيشه ورى نخست وزير حكومت ديدار داشت و خودش مى گفت با همه وزيران كابينه ملاقات خواهد كرد تا بتواند از برنامه هاى اصلاحى آنها آگاه گردد. آقاى كاندرسون سئوالاتى از من كرد، از جمله پرسيد در آينده جهت پيشبرد فرهنگ آذربايجان چه كارهائى انجام خواهيد داد؟ من به ايشان گفتم بر تعداد مدارس اضافه مى كنيم و كسانى كه قدرت مالى ندارند مجانى تحصيل خواهند كرد، دانشگاه تأسيس خواهيم كرد و به كلى بيسوادى را از بين خواهيم برد و به طور كامل در فرهنگ آذربايجان اصلاحات كلى انجام خواهيم داد.
دومين سئوال كنسول درباره زبانى بود كه مى بايست در مدارس استفاده شود. گفتم تحصيلات در آذربايجان به زبان آذرى خواهد بود و زبان فارسى نيز به عنوان زبان رسمى دولتى تدريس خواهد شد.
سئوال سوم آقاى كنسول درباره جمعيت دوستى آذربايجان ايران با آذربايجان شوروى بود كه به نام (وكس) توسط ژنرال گلينسكى تأسيس شده بود. احساس كردم كنسول از تأسيس اين جمعيت ناراضى است. به تصور او هدف از تأسيس اين جمعيت اتحاد در آذربايجان مى تواند باشد. من به ايشان گفتم اين سئوال شما سياسى است و به مسأله فرهنگ و تحصيل ارتباطى ندارد. با اين حال در پاسخ به سئوال او گفتم جمعيت دوستى با آذربايجان شوروى به خواست مردم به وجود آمده است. درباره اتحاد موهوم بين دو آذربايجان توضيح دادم كه چنين واقعه اى جزو برنامه حكومت دموكرات آذربايجان ايران نبوده است و از شايعه تجاوز نمى كند. بدين ترتيب گفتگوى من با آقاى كنسول پايان يافت و ايشان به اتفاق مترجم دفتر كار مرا ترك كردند و اما كنسول ديگر آمريكا، آقاى ساتن در ملاقات با من گفت: اشعار شما را درباره انقلاب اكتبر كه در خانه وَكس خوانديد شنيدم و از آن شعر خوشم آمد. كنسول صحبت را به اتحاديه كارگران آذربايجان كشاند پرسيد اتحاديه شما چند نفر عضو دارد و شعبات آن در كدام آبادى ها و شهرها داير شده است؟ گفتم اتحاديه كارگران آذربايجان بر طبق آمار موجود هشتاد هزار عضو دارد و در تمام شهرها و آبادى هاى آذربايجان شعباتى دارد. ساتن از وضع مالى كارگران و برنامه هائى كه در جهت بهبود وضع آنها انجام مى گيرد سئوال نمود. توضيح دادم براساس قانون كه مورد تأييد حكومت قرار گرفته وضع مالى آنها در مجموع بهتر شده است.
كنسول اظهار داشت: در ملاقات با آقاى پيشه ورى، ايشان گفتند از آذربايجان ايران ۲۲ نماينده به مجلس شوراى ملى مى فرستيم ولى به حساب من ۲۱ نفر مى بايست اعزام شوند، اين يك نفر اضافى ديگر چه عنوانى خواهند داشت؟ گفتم در اين باره من هيچ اطلاعى ندارم. اگر آقاى پيشه ورى گفته اند، حتماً ۲۲نفر خواهند فرستاد. آخرين سئوال كنسول اين بود: آيا نمايندگان اعزامى به مجلس ايران را نهضت دموكراتيك آذربايجان پيشنهاد و معرفى خواهد نمود؟ در جواب گفتم ملت ما از فرقه دموكرات پشيبانى مى كند. بنابراين فرقه بايد كانديداها را معرفى نمايد. كنسول آمريكا پرسيد: نقش اتحاديه كارگران آذربايجان در انتخابات آينده ايران چگونه خواهد بود؟ در پاسخ گفتم: اعضاى اتحاديه به كانديداهاى فرقه رأى خواهند داد.
كنسول سئوال كرد اگر چنان چه دولت مركزى به شما حمله كند چه خواهيد كرد؟ به او گفتم، مى جنگيم، از آزادى دفاع مى كنيم. ساتن در پايان گفتگو نظر مرا درباره آمريكا پرسيد. گفتم پيشرفت هاى علمى و دانش ملت آمريكا را نمى توان انكار كرد. آنها مسير پيشرفت را پيموده اند. همين خدمات پرزيدنت روزولت رئيس جمهورى آمريكا را در جنگ جهانى دوم در نيل به آزادى نبايد فراموش كرد.
س: شما براى پذيرفتن كنسول آمريكا و مذاكره با وى از مقامات بالا اجازه داشتيد يا خير؟
ج: براى اين ملاقات ها و مذاكرات از ارگان هاى بالا كسب اجازه نكرده بودم وانگهى هر دو كنسول مرا غافلگير كردند. اما چگونگى ملاقات و مذاكرات فى مابين را به مقامات بالا گزارش كردم.

يادها و رويدادها- هوشنگ پورشريعتى
ترفند آخوندها در آستانه نخست وزيرى بختيار
*شوراى خودساخته اتحاديه كاركنان راديو تلويزيون از دولت سند شناسائى مى خواست.
*سرنوشت راديو تلويزيون نمادى از سرنوشت مردم ايران در حكومت مذهبى بود.
*مسعود برزين در سمت لرزان مديرعاملى راديو تلويزيون ملى ايران.
002997.jpg
H. Pourshariati
سرنوشت راديو تلويزيون ملى ايران و كاركنان شبكه گسترده آن در سراسر كشور، پيش و پس از بهمن ،۵۶ مانند سرنوشت روزنامه ها، نمادى از سرنوشت مردم ايران است. مردمى كه در فضاى مه آلوده فريبكارى ها و دوروئى ها، در جستجوى آزادى، بهائى چنان گران پرداختند كه در تاريخ صد ساله گذشته ايران براى آن همانندى نمى توان يافت.
همچنانكه در يادهاى گذشته نوشتم، تنش در سازمان راديو تلويزيون، همزمان با نخستين اعتصاب مطبوعات- پنجشنبه ۱۹ تا شنبه ۲۲ مهرماه- آغاز شد و در دومين اعتصاب مطبوعات كه در سراسر حكومت نظامى ازهارى ادامه داشت، بيشتر كاركنان اين سازمان در اعتصاب بودند.

ترفند آخوند
پيش از پيگيرى تنش هاى راديو تلويزيون بايد به يكى از ترفندهاى آخوندى در پايان اعتصاب دوم اشاره كنم كه نمادى از سرشت و رفتار آنها است.
روزنامه هاى بزرگ اعتصابى- اطلاعات، كيهان و آيندگان- در نخستين شماره پس از اعتصاب دو ماهه خود، در كادرهاى چشمگير بالاى صفحه نخست اعلاميه خمينى را چاپ كردند كه «به دستور امام خمينى روزنامه ها به اعتصاب پايان داده اند.»
اين اعلاميه را بهشتى و مفتح با تهديد و تطميع و با يارى عوامل خود در اين روزنامه ها به چاپ رسانده بودند، در حالى كه روزنامه هاى اعتصابى در آستانه برپائى دولت بختيار، با او و وزير اطلاعات و جهانگرديش، سيروس آموزگار توافق كرده بودند كه به اعتصاب پايان دهند.
زنده ياد شاپور بختيار، در همه دوران مبارزه خود در جبهه ملى و سپس در آستانه نخست وزيرش، پيوسته بر آزادى مطبوعات تأكيد كرده بود. پيش از نخست وزيرى نيز در نشست هائى با مديران و سردبيران روزنامه ها و مجلات بر اين روش تأكيد كرده و از آنها خواسته بود كار خود را آزادانه آغاز كنند.
گماشتگان خمينى از اين گفتگوها و توافق آگاهى يافتند و خمينى را واداشتند كه در اعلاميه اى به مطبوعات دستور دهد كار خود را از سر گيرند.
در متن اعلاميه خمينى هم دليلى براى اين اجازه نيامده است و اين خود نشان مى دهد كه اعلاميه، يك ترفند آخوندى بود تا همه ماجراى اعتصاب دو ماهه را به حساب خود بگذارند. در حالى كه چنانچه پيشتر نوشتم اعتصاب مطبوعات هر دو بار، در دولت شريف امامى و آغاز دولت ازهارى، هنگامى آغاز شد كه مأموران فرماندارى نظامى را به تحريريه روزنامه ها فرستادند و هيچ ربطى به خمينى و پيروان او نداشت.
بختيار، روز ۱۶آبان ماه، در آستانه آغاز كار خود، هنگامى كه اعلاميه خمينى را در روزنامه ها ديد سخت دلگير و عصبانى شد و آن را برخلاف جوانمردى و قول و قرارى كه با روزنامه نگاران گذاشته بود، مى دانست، اما براى جبران اين حيله آخوندى، كارى از كسى ساخته نبود.

۲۰ ماده
پيشتر نوشتم كه در راديو تلويزيون نيز كه چپى ها نفوذ فراوان داشتند، شورائى درست شد كه به آن نام من درآوردى «شوراى مؤسس اتحاديه كاركنان سازمان راديو تلويزيون ملى ايران» داده بودند.
اين شورا كه با آغاز تنش ها و تشنج هاى سياسى، به ويژه در مطبوعات و راديو تلويزيون، يكه تازه ميدان شده بود، درخواست هائى در اعلاميه ۲۰ماده اى خود داشت كه به طور شگفت انگيزى خيال پردازانه و كشدار و گاه طنزآميز بود. گوئى هدف گردانندگان شورا از آغاز اين بود كه در راديو تلويزيون كارى از پيش نرود و اين سازمان فلج شود.
چند ماده مهم و اصلى اين اعلاميه را بخوانيد تا تصويرى از بقيه آن بدست آوريد:
بركنارى مديران و مسئولانى كه معروف به فساد مادى و معنوى هستند. قبول استقلال كامل راديو تلويزيون ملى ايران به وسيله دولت، اعلام لغو سانسور به مانند مطبوعات، اعاده حيثيت كاركنان (!) سازمان در برابر مردم و از همه منطقى تر، پذيرفتن شوراى مؤسس به عنوان تنها نماينده كاركنان اين سازمان.
در آن اوضاع تب آلود و بى سامان، اين شورا نمى توانست برگزيده بيشترين كاركنان سازمان راديو تلويزيون، در يك فضاى آرام و منطقى و نماينده همه كاركنان باشد، اما اين وكيل بى موكل اكنون مى خواست از دولت هاى گشاده دست و ناتوان آشتى ملى و نظامى، براى خود، سند شناسائى بگيرد.

دست هاى پنهان
ناصرالدين شاه حسينى، مديرعامل راديو تلويزيون در اين زمان، در اين بازى اعتصاب گيج و سرگردان مانده بود.
او روز دوم آبان ۵۶ در مصاحبه اى با روزنامه ها گفت: آغاز كار من همزمان با اعتصاب بود و بلافاصله دستور رسيدگى به قطعنامه ۲۰ ماده اى آنها را دادم، اما در دو مورد گفتم كه اختيار ان در دست دولت است. يكى آزادى بيان و ديگرى آزادى زندانيان سياسى، كه با دولت وارد مذاكره شديم و دولت هم اين دو ماده را پذيرفت، قرار بود روز اول آبان با نمايندگان كاركنان جلسه اى داشته باشيم كه متأسفانه پيش از اين كه جلسه تشكيل بشود، دوستان دوباره اعتصاب كردند.
شاه حسينى كه گوئى دست هاى پنهان در پشت ماجراى اعتصاب را مى ديد به نمايندگان شوراى مؤسس گفت: من دليلى براى اعتصاب دوباره نمى بينم، اگر موضوع ديگرى در ميان است از دوستان و همكارانم مى خواهم كه بيايند در جلسه مشتركى بحث و تبادل نظر كنيم.
درباره رهبران و كوشندگان اين شورا، در يادهاى پيش، نام هائى را كه شنيده بودم آوردم، در اين مورد دوست و همكار ديرينم مسعود بهنود يادآورى كرد كه اعضاى شورا شمسائى، مهندس و مدير فنى راديو تلويزيون. عظيم جوان روح. ميرعلى حسينى. گوينده. شهنواز، سينماگر و كارگردان دليران تنگستان و دو تن ديگر از بخش هاى ادارى و فنى سازمان و رويهمرفته شش تن بودند.

گسترش اعتصاب
از چهارم آبان، بى اين كه علت تازه اى پيش آيد، اعتصاب كاركنان راديو تلويزيون گسترده تر شد و بخش هاى توليد و پخش را نيز در برگرفت. تلويزيون سراسرى جز خبر و موسيقى پخش نمى كرد و كم كم آشكار مى شد كه هدف رهبران اعتصاب، مانند اعتصاب هاى رو به گسترش ديگر، تنها مسائل صنفى نيست، آنها به نداى مرد سالخورده اى كه از پاريس انديشه هاى تلخ خويش را در كپسول هاى شيرين آزادى و بهروزى بخورد مردم مى داد، پاسخ مى گفتند، بى آن كه بنمايه اين انديشه ها را بشناسند و به پى آمدهاى آن بيانديشند.
مردى در جامه اى كهنه، توده هاى بزرگ نوخاسته و درس خوانده را افسون كرده بود.
اعتصاب راديو تلويزيون، مانند روزنامه ها، در همه دو ماهه دولت ارتشبد ازهارى كم و بيش ادامه داشت. اما دولت نظامى با گروهى از متخصصان فنى كه از ارتش همراه آورده بود، دستگاه هاى پخش را سرپا مى داشت و چند تن از گويندگان كه مرعوب شوراى اتحاديه مؤسس و فشارهاى گروه هاى مذهبى نشده بودند، بخش هاى تهيه و پخش خبرها را مى گرداندند.
از آغاز كار دولت نظامى، شاه حسينى، مديرعاملى كه در حكومت شريف امامى، جانشين رضا قطبى، مديرعامل پر قدرت پيشين شده بود، به تلويزيون و دفتر كار خود نمى رفت و راديو تلويزيون سرپرستى نداشت.
پيشتر نوشتم كه زنده ياد سپهبد ابوالحسن سعادتمند، كه همشهرى و از دير باز دوست بوديم، در آغاز كار خود در وزارت اطلاعات و جهانگردى ازهارى، از من مى خواست كه در گزينش مديرعامل تازه او را يارى كنم. مى گفت با سازمان راديو تلويزيون و سازمان هاى ديگر وابسته به اين وزارتخانه آشنا نيست و به همكارى من نياز دارد، در حالى كه من باور نداشتم دولتى در آن روزگار حساس بر سر كار بيايد كه درباره سازمان هاى ملى بزرگى مانند راديو تلويزيون، از پيش برنامه اى نداشته باشد.
چند روز پس از آن، وزير تازه همان خواست را بار ديگر تلفنى مطرح كرد، اين بار به او گفتم كه من در آنجا تورج فرازمند را مى شناسم كه از سال هاى كار در روزنامه اطلاعات پيشكسوت من و سردبير روزنامه بود و با ناصرالدين شاه حسينى نيز آشنائى دارم كه در دولت شريف امامى راديو تلويزيون را اداره مى كرد.

شوراى سه نفره
بايد بنويسم كه اوضاع راديو تلويزيون، مانند همه وزارتخانه ها و سازمان هاى ديگر، چنان آشفته و دسته بندى هاى كاركنان آن چنان درهم و نفوذ و كارشكنى چپ در آن چنان گسترده بود كه كسى از پس اداره آن برنمى آيد.
افزون بر اين همه، دولت نظامى چنان بى بو و خاصيت از كار درآمد كه هيچكس حاضر نبود با ريسمان پوسيده آن به داخل چاه راديو تلويزيون برود. وزير اطلاعات و جهانگردى و مأموران او، در آن روزها در به در دنبال شاه حسينى مى گشتند و او را كه گويا پنهان شده بود، نمى يافتند. در اين دوره سخت، شوراى سه نفره تورج فرازمند، پاشا سميعى و زنده ياد حشمت مبشر راديو تلويزيون را اداره مى كرد و كارهاى روزمره آن را مى گرداند. دكتر صفاءالدين جهانبانى، معاون قطبى، نيز كه هنوز در راديو تلويزيون مانده بود، در راه بردن كارهاى اين سازمان بزرگ، با شوراى سه نفرى همكارى نزديك داشت.
در آستانه روى كار آمدن دولت بختيار، كارهاى رسانه هاى همگانى، بار ديگر به روال عادى نزديك شد و چنانكه نوشتم انتشار روزنامه ها، پس از دو ماه اعتصاب از سر گرفته شد و در راديو تلويزيون جنب و جوش تازه اى آغاز گشت.
سيروس آموزگار، وزير تازه اطلاعات و جهانگردى، روزنامه نگار درس خوانده وسرشناسى كه براى نخستين بار كسوت وزارت پوشيده بود، با بيشتر روزنامه نگاران دوستى و پيشينه همكارى داشت و اين گذشته او در آرامش نسبى فضاى رسانه هاى همگانى مؤثر بود. در اين هنگام تورج فرازمند ايران را ترك كرده بود و آموزگار از همان آغاز، مسعود برزين را نامزد مدير عاملى اين سازمان كرد كه خود از روزنامه نگاران قديمى بود و دوستى آنها به سال هاى دور، به ويژه دوره برپائى سنديكاى نويسندگان و خبرنگاران مطبوعات بازمى گشت.
برزين نخستين كسى بود كه در آغاز دهه چهل، در راه ايجاد سازمان صنفى روزنامه نگاران گام پيش گذاشت و به يارى چند دوست ديگر مانند زنده يادان خسرو شاهانى و حسين رايتى و همچنين پرويز آزادى پايه هاى آن را گذاشت. نويسنده يادها نيز در همين گروه، از نخستين كوشندگان كار صنفى بود.
برزين در كار سازماندهى آدمى سختگوش و باريك بين بود و اگر چه آنان كه در پس پشت هر حركت سياسى و اجتماعى، دست هاى مرموز و ناپيدا را جستجو مى كنند، به خاطر عضويتش در روابط عمومى كنسرسيوم و سپس شركت ملى نفت ايران، شايع مى كردند كه اين كار از آنجاها ريشه گرفته، اما دوستان برزين شاهد بودند كه او خالصانه و از سر درد، در اين راه گام گذاشته بود. درد او، درد همه روزنامه نگارانى بود كه در برهوت روزنامه نگارى ايران هيچ امنيت و آينده اى نداشتند.
اكنون در روزهاى دشوار آبان ،۵۶ برزين مسئوليتى را مى پذيرفت كه مانند خود بختيار و آموزگار مى دانست بخت پيروزى در آن اندك است، اما مى انديشيد كه به حكم وظيفه، بايد جسارت و با خطر رودرروئى كرد.
(يادها را در شماره آينده پى مى گيريم)

راننده تانگ
در يادهاى شماره پيش، يك بند از يادداشت هاى مربوط به على خامنه اى در آئين بازگشائى ارتش جا افتاده بود.
در آن بخش از يادها، پس از اشاره به تانگ چيفتن مانده در حياط ستاد بزرگ، اين بند بايد مى آمد:
«در اين هنگام على خامنه اى عبايش را از دوش برداشت و بر روى صندلى گذاشت و رفت پشت آن تانگ نشست.
چند دقيقه، همه متوجه تانگ بودند و بعد ديديم كه آن ماشين پيچيده نظامى را به كار انداخت و از آنجا بيرون برد.»
در يادهائى كه اين بخش در آنجا افتاد، سخن از ارتباط مذهبى ها با سازمان هاى چريكى عرب و فلسطينى بود.

صفحه اول
خبرهاى ايران
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
احزاب
ورزش
شعر و داستان
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com