|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
فهيمه رحيمى
پنجره
از شنيدن اين خبر قند توى دلم آب شد و دانستم كه آقاى اديبى، گفته هايم را فراموش نكرده و اين بار با مادرش مى آيد تا او هم از نزديك عروسش را ببيند. مرسده را صدا زدم و گفتم: «مرسده بيا كارت دارم» و وقتى جريان را برايش گفتم، گونه اش سرخ شد و پرسيد: «تو مى دانى كه براى چه مى خواهند بيايند؟» خودم را به ندانستن زدم و گفتم: «چه مى دانم؟ فكر مى كنم كه از مادر و پدر خوشش آمده و دوست دارد با ما روابط خانوادگى برقرار كند.» مرسده شانه هايش را بالا انداخت و گفت: «به هر منظورى كه باشد، من براى ديدن مادرش پائين نمى آيم، حوصله اين كه او هم بگويد- واى شما دو نفر چقدر شبيه هم هستيد- را ندارم.» لحن محكم و قاطع او مرا ترساند و متوجه شدم كه او به گفته اش عمل خواهد كرد. پس دنبال راه چاره اى گشتم تا او را از اين تصميم منصرف كنم. فكرم مغشوش بود و راه حل مناسب را نمى يافتم. تصميم مرسده، مبنى بر اين كه با مهمان ها روبرو نمى شود از يك سو و از سوى ديگر حضور محمود و مادرجون بر مشكلم مى افزود. بايد به نوعى خودم و محمود را از خانه خارج مى كردم، تا مرسده اجباراً براى پذيرائى با مادر او روبرو شود. اما اين كه چگونه بايد از خانه خارج شويم، چيزى به ذهنم نمى رسيد، تا آن كه براى خبر دادن به فريدون، به حياط رفتم. تصادفاً توپ فريدون به سرم اصابت كرد. ناگهان فكرى چون برق از مخيله ام گذشت و مرا واداشت تا آه و فغان به راه اندازم. روى زانو بر زمين نشستم و سرم را ميان دو دست گرفتم و وقتى فريدون و محمود سراسيمه خودشان را به من رساندند؛ آه و ناله را بيشتر كردم و سر درد را بهانه كردم. صداى من ديگران را نيز به حياط كشاند. مادر سراسيمه سرم را بلند كرد و چون خونى از بينى ام جارى نشده بود، آسوده شد و گفت: «چيزى نشده، آرام بگير.» اما من در حالى كه پيشانى ام را مى فشردم گفتم: «از سر درد نمى توانم چشم هايم را باز كنم، به دادم برسيد.» فريدون از زمين بلندم كرد و گفت: «اگر صورتت را بشوئى و كمى استراحت كنى، حالت خوب مى شود.» اما محمود كه بيش از ديگران ترسيده بود گفت: «به نظرم بهتر است او را به دكتر برسانيم.» مادر گفت: «چند دقيقه ديگر برايمان مهمان مى رسد و فريدون و افشار بايد توى خانه باشند.» محمود گفت: «من مينا خانم را به دكتر مى رسانم.» شيده گفت: «من هم همراهش مى روم.» در دل از اين كه نقشه ام عملى مى شد، خوشحال بودم. اما براى اين كه نقشه ام خراب نشود، مجبور بودم باز هم به ناله و فغان ادامه بدهم. با قبول اين پيشنهاد، من و شيده و محمود خانه را به قصد دكتر ترك كرديم. در دل خداخدا مى كردم كه مطب دكتر خانوادگى مان بسته باشد و در اين تعطيلات به مسافرت رفته باشد.
كمى كه از خانه فاصله گرفتيم، ناله و فغان را فراموش كردم و به كشيدن نقشه پرداختم. محمود متوجه شد و گفت: «مثل اين كه شكر خدا سر دردتان خوب شد؟» به خودم آمدم و با صدائى خفيف گفتم: «كمى بهتر شدم. فكر مى كنم به خاطر هواى تازه باشد.» شيده حرفم را تأييد كرد و گفت: «بله، هواى تازه حالت را بهتر كرد. من عقيده دارم كه موهايت را هم باز كنى چون موهايت به بسته بودن عادت ندارند و ممكن است بيشتر سر دردت هم به همين خاطر باشد.» محمود نيز تأييد كرد و شيده در همان حال به باز كردن موهاى بسته ام پرداخت، محمود گفت: «اگر مى دانيد هواى تازه حالتان را كاملاً خوب مى كند، به جاى دكتر برويم پارك و كمى هواى تازه استنشاق كنيد؟» با خوشحالى پيشنهادش را پذيرفتم و هدف ما به جاى مطب دكتر، به پارك تغيير يافت.
محمود اتومبيل را بيرون پارك نگهداشت و سه نفرى وارد پارك شديم. ابتدا روى نيمكتى زير يك درخت بيد مجنون نشستيم و سپس هر سه شروع به قدم زدن كرديم. تمام فكر من پيرامون خانه دور مى زد و حدس مى زدم كه تا حال رسيده باشند و با مرسده روبرو شده باشند. در مقابل سئوال محمود كه پرسيد: (مهمانتان را من مى شناسم؟) گفتم: «نه، او دبير دبيرستان من است. با فريدون و پدر آشنائى دارد.» گفت: «پس از آشنايان جديد است.» به جاى من شيده حرف او را تأييد كرد و سپس شروع كرد به توصيف محسنات او. محمود پرسيد: «چند سال دارد.» اين بار من جواب دادم: «خيلى جوان است. فكر مى كنم همسن و سال فريدون باشد.» شيده گفت: «او هم جوان است و هم تحصيلكرده. خانواده اش هم از افراد سرشناس جامعه هستند.» اديبى ها مشهور هستند. پدرش تاجر است و نمايندگى لوازم صوتى ژاپن را دارد.» محمود گفت: «حتماً يكى يك دانه هم هست؟» شيده با تعجب گفت: «بله، اما شما از كجا اين موضوع را دانستيد؟» پوزخندى زد و گفت: «معمولاً سرمايه دارها فاقد بچه زياد هستند.» شيده تصديق كرد و در ضمن، اين را هم اضافه كرد كه: «آقاى اديبى شغل دبيرى را براى علاقه اى كه به تدريس دارد انتخاب كرد، وگرنه از لحاظ مالى به درآمد اين شغل متكى نيست.» محمود با گفتن (خوش به حالش) ادامه داد: «من معتقدم كه محل سكونت آدم ها نقش مهمى در زندگى اجتماعى آنها دارد. آقاى افشار تا توى آن محل بود اين طور آشناهائى نداشت، اما با تغيير دادن محل زندگى، دوستانى اين چنين پيدا كرده كه مى تواند در زندگى دخترهايشان تأثير به سزائى بگذارد.»
كلمات نيشدار او را شنيديم، اما هر دو سكوت كرديم و من در ضمن بلند شدن گفتم: «سر دردم خوب شده و بهتر است برگرديم.» شيده نيز بلند شد و محمود هم پشت سر ما به راه افتاد. موقع برگشتن هر سه نفر ساكت بوديم و تا زمانى هم كه به خانه رسيديم كلمه اى ميانمان رد و بدل نشد. نزديك در خانه چشمم به اتومبيل آقاى اديبى افتاد و قلبم به تپش درآمد. محمود رغبتى براى ورود به خانه از خود نشان نمى داد. چند بار من و شيده تعارفش كرديم تا داخل شد. به محض ورود، تمام نگاه ها را متوجه خود ديديم. خانم و آقاى اديبى به احتراممان ايستادند و من توسط آقاى اديبى به مادرش معرفى شدم. نگاه متعجب او ديگر برايم عادى بود. با خودم گفتم: (هم اينك لب به تحسين و تمجيد مى گشايد و از شباهت من و مرسده مى گويد). اما خانم اديبى هيچ نگفت و مرا از شنيدن تعريف محروم كرد. شيده به سئوالات مادر پاسخ گفت و مهمان ها با توضيحات دريافتند كه من دكتر نرفته و به جاى آن از هواى پاك و تازه پارك استفاده كرده ام.
در فرصتى كه پيش آمد خانم اديبى از من پرسيد: «شما بزرگتر هستيد يا مرسده خانم؟» گفتم: «مرسده هم بزرگتر است و هم قوى بنيه تر از من.»
از كلمه (قوى بنيه) شگفت زده شد و پرسيد: «منظورتان چيست؟» گفتم: «خواهرم برخلاف من از تندرستى كاملى برخوردار است. من از نظر شكل و اندام شبيه او هستم، اما افسوس كه تندرستى او را ندارم. به كوچكترين ضربه از پا درمى آيم. همين زمستان گذشته با بارش اولين برف زمين خوردم و پايم ضرب ديد و هنوز خوب نشده؛ سينه پهلو كردم.» آنگاه خطاب به آقاى اديبى گفتم: «شما كه يادتان هست، من نزديك يك ماه بسترى بودم و تحت مراقبت هاى شديد دكتر. امروز هم پيش از آن كه شما تشريف بياوريد، يك توپ پلاستيكى مرا چنان دچار سر درد كرد كه مجبور شدم به دكتر بروم.» خانم اديبى گفت: «اما به حمدالله دكتر نرسيده حالتان خوب شد.» گفتم: «زياد مطمئن نيستم، چون ممكن است باز هم درد بگيرد. بنيه ام ضعيف است و زود بيمار مى شوم. اما برخلاف من، مرسده يك دختر قوى بنيه و ورزشكار است.» خانم اديبى نگذاشت به نطق خود ادامه دهم و گفت: «اما برق چشمان شما گوياى اين است كه از صحت و سلامت كامل برخورداريد.» با شتاب گفتم: «برق چشمان من به علت ضربه اى است كه به سرم خورده، مگر نشنيده ايد كه گفته اند- چنان بر سرش زدم كه برق از چشمانش پريد- اين برق هم از همان ضربه است.»
استدلال بچه گانه من او را سخت به قهقهه انداخت و ميان خنده چند بار تكرار كرد: «چقدر شما بامزه هستيد.» بدون اين كه بخواهم مورد توجه خانم اديبى قرار گرفته بودم و او استدلالم را مبنى بر برق چشم براى ديگران نيز بازگو كرد. مادر و شيده كه در زمان سخنرانى در آشپزخانه بودند، با شنيدن اين مطلب به خنده افتادند و مادر با سردرگمى مرا نگاه كرد.
محمود با فريدون بيرون از سالن گفتگو مى كرد. او براى آشنائى با خانم و آقاى اديبى داخل سالن نشده بود و فريدون به ناچار براى آن كه او تنها نباشد، سالن را ترك كرده بود.
مادرجون به سالن آمد، او چادر مشكى اش را سر كرده بود و قصد رفتن داشت. با گرمى از مهمان ها خداحافظى كرد و من و مرسده و مادر، تا دم در حياط بدرقه شان كرديم. مادرجون هر دوى ما را بوسيد و گفت كه (تا مرسده نرفته يك روز به خانه شان برويم) و مادر قبول كرد.
مهمان ها كه مى رفتند، شيده با خانم و آقاى اديبى تنها مانده بود. فريدون زودتر از ما خودش را به مهمان ها رساند و كنار آقاى اديبى نشست. من كه هنوز حالت بيماران را داشتم، نشستم و مرسده بار ديگر با آوردن چاى به پذيرائى مشغول شد. وقار و متانت مرسده، خانم اديبى را تحت تأثير قرار داده بود و به خوبى اختلاف سن ما برايش مشهود شده بود. چرا كه كلام مرا حمل بر بچگى كرده بود و وقار و متانت مرده را به حساب عقل و بزرگى گذاشته بود. حس كردم كه صحبت ها رنگ و بوى ديگرى به خود گرفته و از گوشه و كنايه هائى كه ميان مادر و خانم اديبى رد و بدل مى شد، چيزى سر درنمى آوردم. اما اشتياقى كه خانم اديبى از خود نشان مى داد كه هر چه زودتر همسرش نيز با خانواده ما آشنا شود، تنها چيزى بود كه باعث قوت قلبم مى شد و اين اطمينان را يافتم كه خانم اديبى مرسده را پسنديده است. قرار اين آشنائى، براى روز سيزده بدر گذاشته شد و چون قبلاً توسط آقاى اديبى دعوت شده بوديم، خانم اديبى چند بار يادآورى كرد كه فراموش نشود. پدر به آنها اين اطمينان را داد كه قرار ملاقات را فراموش نخواهد كرد. خانم اديبى اظهار تمايل كرد تا مادر، او را براى ديدار از خانم قدسى همراهى كند. به اين صورت خودش را به مادر نزديك احساس نمود و با گفتن (اگر به من افتخار بدهيد و مرا با خانم قدسى آشنا كنيد، ممنون مى شوم) مادر را با خود برد. به هنگام خداحافظى صورت من و مرسده را بوسيد و دستى از روى مهربانى بر سر مرسده كشيد و با گفتن جمله دلنشين (به اميد ديدار) ما را ترك كرد.
در حياط را كه بستم، از مرسده پرسيدم: «او را چطور زنى ديدى؟» تبسمى رضايتمندانه كرد و گفت: «همانطور كه حدس مى زدم بود. هر چه باشد آقاى اديبى در دامان چنين مادرى بزرگ شده. خانم اديبى زبان مى داند و در اكثر سفرها همراه شوهرش به خارج از كشور مى رود. چه خوب است كه انسان با افراد تحصيلكرده نشست و برخاست داشته باشد. انسان هر ساعتى كه با اين جور افراد سر مى كند، چيزى مى آموزد و اين خودش حسنى است.
بعد نيشگونى از بازويم گرفت و گفت: «من در چه فكرى هستم و تو در چه فكر هستى. دختر بى عقل!» خنديدم و گفتم: «اما من مى دانم كه فكر من و تو يكى است و تو مى خواهى خودت را به كوچه على چپ بزنى». اين حرف باعث شد تا مرسده دنبالم كند و من از دست او فرار كنم و خودم را به سالن برسانم. دويدن من و مرسده، موجب حيرت پدر و فريدون شد و سيده با گفتن (ياد بچگى افتاده ايد) ما را از دويدن بازداشت.
غيبت مادر طولانى شد و قصد داشتيم تلفن كنيم، كه صداى زنگ برخاست و كامران وارد شد. فريدون براى استقبال رفت اما او داخل نشد و همان جا در حياط با فريدون گفتگو كرد. كمى بعد فريدون آمد و به پدر گفت: «آقاى قدسى دعوت كرده كه شاممان را ببريم آنجا و با هم بخوريم، آنها مادر را گروگان برداشته اند.» شيده پرسيد: «خانم اديبى هم هست؟» فريدون گفت: «نه، آنها رفته اند. اگر قبول مى كنيد به كامران بگويم كه مى آئيم.» بعد پدر نگاهى به ساعت انداخت و گفت: «باشد مى رويم.» فريدون جعبه شطرنج را برداشت و به ما گفت: «پس زودتر بيائيد كه ديگران منتظرند.»
او با كامران خانه را ترك كرد و به فاصله كوتاهى هم پدر از خانه خارج شد. به مرسده گفتم: «من كه تاب ديدن يهدا را ندارم! اگر اين دختر لوس و از خودراضى بخواهد حرفى بزند، مجبور مى شوم جوابش را بدهم.»
شيده دست روى شانه ام گذاشت و گفت: «براى تو خوب نيست كه با او مشاجره كنى. فراموش كردى كه او دختر عموى دبيرت است و آقاى قدسى هم به او علاقه دارد؟ اگر باعث رنجش او بشوى، مطمئن باش كه آقاى قدسى تلافى مى كند. به او چه كار دارى؟ تو مى توانى با من و مرسده و كتايون صحبت كنى و وجود او را نديده بگيرى.» مرسده نيز گفته شيده را تأييد كرد و هر سه نفر به آشپزخانه رفتيم تا شام را براى بردن به خانه آقاى قدسى آماده كنيم.
فصل بيست و هفتم
همين كه زنگ خانه آنها را به صدا درآورديم، كتايون در را به رويمان باز كرد و با گفتن (چه عجب) ما را به داخل دعوت كرد. شيده گفت: «ما كه شب پيش با هم بوديم و هنوز جاى پايمان از روى زمين محو نشده.» تعارفات آنها شكوه خانم را نيز به بيرون كشاند و من كه قابلمه به دست به تماشاى آنها ايستاده بودم، زودتر از ديگران راهى آشپزخانه شدم تا خودم را از شر آن قابلمه داغ برهانم. مرسده و شيده هم آمدند و ظرف هائى را كه در دست داشتند روى كابينت آشپزخانه گذاشتند و به اتفاق كتى به جمع ديگران پيوستيم. يهدا و آقاى قدسى مثل شب گذشته حضور نداشتند؛ اما اين بار در خانه نبودند و براى خريد و هواخورى از خانه خارج شده بودند. مرسده برگشت و نگاهى به من انداخت؛ توأم با دلسوزى. از فكر مى كرد كه من از شنيدن اين خبر اندوهگين شده ام. در صورتى كه در آن لحظه اصلاً احساس اندوه نمى كردم و در وجودم هنوز موجى او خوشحالى آينده مرسده و اديبى در تلاطم بود و اين باور كه آن دو در آينده اى نزديك به همسرى يكديگر در مى آيند، مرا از خوشحالى لبريز كرده بود.
ساعتى از ورود ما گذشته بود كه آن دو از راه رسيدند. يهدا شاد و سر حال بود. برق چشمانش از هواخورى دلپذيرى حكايت مى كرد. آقاى قدسى به گرمى با پدر و فريدون دست داد و به شيده و مرسده خوش آمد گفت. او وجود مرا نديده انگاشت و با ديگران به گفتگو نشست و با آنها احوالپرسى كرد. كتايون متوجه حركت او شد و با تحسر به من نگاه كرد. اما وقتى مرا شاد و سرحال ديد، كلمه اى ابراز نكرد. كنارم نشست و سعى كرد اشتباه برادرش را جبران كند. مرسده از كتى پرسيد: «وقتى آقاى اديبى به خانه تان آمد، آقاى قدسى نبود؟» كتى پاسخ داد: «چرا بود، كاوه و يهدا چند لحظه بعد از رفتن آنها از خانه خارج شدند. يهدا احساس كسالت مى كرد و دلش هواى- هواى تازه- كرده بود» مرسده بار ديگر پرسيد: «پس آقا مى دانست كه ما مى آئيم؟» كتى چينى بر پيشانى انداخت و لختى به فكر فرو رفت و گفت: «گمان مى كنم كه بعد از رفتن آنها پدرم پيشنهاد كرد شما به اين جا بيائيد. دقيقاً نمى دانم؛ چون آن لحظه توى اتاق نبودم.»
مى دانستم كه مرسده از مطرح كردن اين سئوالات منظورى دارد و براى آن كه به اين سئوالات خاتمه دهم گفتم: «چه فرق مى كند كه آگاه باشند يا نباشند. ما كه به دعوت آنها اينجا نيامده ايم، براى ديدن آنها هم نيامده ايم. ما الان براى اين كه كنار كتى و خانم و آقاى قدسى باشيم، اينجا هستيم غير از اين است؟» مرسده تأييد كرد و كتى خم شد و صورتم را بوسيد و گفت: «من به شما علاقه پيدا كرده ام و دلم مى خواهد هر روز شما را ببينم، اگر يادتان باشد قرارمان اين بود كه اين تعطيلات را با هم بگذرانيم.» گفتم: «يادمان نرفته، به همين دليل هم هست كه من خوشحالم.» يهدا كنار آقاى قدسى نشسته بود و كم و بيش صحبتهايمان را مى شنيد. از كتى پرسيدم: «شما هم روز سيزده بدر دعوت شديد؟» لبخندى زد و گفت: «بله، خانم اديبى همه ما را دعوت كردند. چه زن خونگرم و با شخصيتى است. من كه از او خوشم آمد.» گفتم: «مادر و پسر هر دو با شخصيت هستند. ثروتشان روى رفتار اجتماعى آنها تأثير منفى نگذاشته. طورى صميمانه برخورد مى كنند كه انگار نه انگار از اين قشر و از اين طبقه هستند.» من كلماتم را با صداى رساترى بيان كردم؛ به طورى كه ديگران كاملاً مى شنيدند. كامران گفته ام را تأييد كرد. اما يهدا با ترش روئى پرسيد: «مگر آنها از چه طبقه اى هستند كه ما نيستيم؟» او مرا مخاطب قرار داده بود. اما من نگاهم را از او بر گرفتم و چون هم او و هم آقاى قدسى روبرويم بودند، ناخواسته نگاهم به چهره آقاى قدسى افتادو از نگاهش خواندم كه منتظر پاسخ من است. مرسده به جاى من گفت: «هر چه باشد آنها از طبقه سرمايه دار اين مملكت هستند و خوى و خصلتشان بايد با ما فرق داشته باشد. ولى رفتار آنها حاكى از اين بود كه- تازه به دوران رسيده- نيستند و مال و مكنت، روى خوى و خصلتشان تأثير نگذاشته.» كتى به دنبال مرسده افزود: «غرور و تكبر مال افراد تازه به دوران رسيده است. مال كسانى است كه تا به آب و علفى مى رسند خودشان و گذشته شان را فراموش مى كنند و چنين وانمود مى كنند كه تافته جدابافته هستند. در صورتى كه خانم و آقاى اديبى نشان دادند كه اصيلند و خودشان را فراموش نكرده اند.» يهدا با حالت بغض و حسد گفت: «شما طورى در مورد آنها صحبت مى كنيد كه اگر كسى نداند فكر مى كند آنها از رجال مملكت هستند و بالاتر از آنها كسى نيست.» كتى در برابر او واكنش نشان داد و در حالى كه رويش را به طرف من و مرسده برمى گرداند، گفت: «شايد هم باشند و ما خبر نداشته باشيم.» آقاى قدسى گفت: «باعث تأسف است كه دارائى كسان ديگر باعث كدورت ميان شما بشود. معيار ديگرى براى تحسين و تمجيد پيدا كنيد و اين مقوله را كوتاه كنيد.»
آقاى قدسى آشكارا از يهدا پشتيبانى كرد و در تمام طول شب كوشيد تا از چيزى احساس كمبود نكند. فريدون و كامران خود را از سايرين جدا كرده بودند و به بازى شطرنج مشغول بودند. الميرا خانم هم به ژورنالى كه تازه خريده بود نگاه مى كرد و يهدا را هم تشويق مى كرد تا لباسى آن چنانى براى خود به خياط سفارش دهد. من و مرسده و شيده حوصله مان سر رفت و كتايون از ما دعوت كرد تا از اتاقش ديدن كنيم. وقتى بلند شديم، من به طور آشكار نفس بلندى كشيدم و به كتى گفتم: «چيزى نمانده بود كه خواب بروم. اگر تو دعوت نمى كردى كه از اتاقت ديدن كنيم معلوم نبود چه پيش مى آمد.» از مقابل چشمان آقاى قدسى رد شديم و من بدون توجه به او از كنارش گذشتم. هنوز از پله ها بالا نرفته بوديم كه آقاى قدسى خانه را ترك كرد و بيرون رفت. شيده گفت: «حوصله آقاى قدسى هم سر رفت و از خانه زد بيرون.» كتى خنديد و گفت: «رفت تا نفس تازه كند. زياد طول نمى دهد. زود برمى گردد. شايد هم رفته باشد سيگار بخرد. از ديروز تا به حال اين دومين پاكتى بود كه كشيد. فكر مى كنم از جائى دلخور است و سر سيگار خالى مى كند.» پشت در اتاقش رسيديم. او اول وارد شد و چراغ را روشن كرد. اتاقى بود بزرگ و زيبا كه تمام ديوارهايش را با كاغذ ديوارى پوشانده بودند و چند پوستر از طبيعت، آن را زينت داده بود.
كتى ما را دعوت به نشستن كرد و ضمن آن افزود: «اين اتاق از زمان مجردى من تا به حال به همين صورت باقى مانده و مادر به تركيب آن دست نزده». سپس به كتابخانه كوچكش اشاره كرد و مرا مخاطب قرار داد و گفت: «از كتابخانه شما كوچكتر است، كتاب هايش هم از كتاب هاى شما كمتر است.»
هيچكدام متوجه ورود يهدا نشده بوديم. او همه ما را غافلگير كرد و با گفتن: (من در چنين اتاق هائى حوصله ام سر مى رود) ما را متوجه خودش كرد. او چون تمام نگاه ها را متوجه خود ديد ادامه داد كتى اتاق مرا ديده. هم بزرگ است و هم نورگير. كتابخانه بزرگى هم دارم كه تقريباً مى شود گفت درجه يك است. مرسده پرسيد: «شما به كتابخوانى علاقه داريد؟» شانه بالا انداخت و گفت: «من فرصت مطالعه پيدا نمى كنم، اما اگر وقت كنم بله، دوست دارم مطالعه كنم.» مرسده بار ديگر پرسيد: «مگر شما چه شغلى داريد كه فرصت مطالعه پيدا نمى كنيد؟» به جاى او كتى پاسخ داد: «دختر عموى من دختر هنرمندى است و در همه زمينه هاى هنرى تخصص دارد، او از رقص و موسيقى و آواز كاملاً سر رشته دارد و به تازگى هم قرار است تعليم باله ببيند. اينطور نيست دختر عموى عزيز؟» يهدا سر تكان داد و گفت: «بله.» شيده پرسيد: «از هنرهاى ديگر چه مى دانيد؟ مثل خياطى، نقاشى، آشپزى، گل سازى....» يهدا بلند خنديد و گفت: «اينها كه هنر نيست، آشپزى، هم شد هنر؟» كتى گفت: «اتفاقاً آشپزى ندانى گرسنه مى مانى و آواز و آواز خواندن را فراموش مى كنى.» گفت: «براى خانم هاى بى هنر». او نگاهى غضب آلود به شيده كرد و چون صداى پاى آقاى قدسى را در راهرو شنيد، اتاق را ترك كرد.
دقايقى بعد صداى خشم آلود آقاى قدسى به هوا برخاست كه كتى را صدا مى زد. كتى هراسان به سوى اتاق او دويد و صداى اعتراض آميز آقاى قدسى را شنيديم كه كتى را مواخذه مى كرد و معترض بود كه چرا يهدا را مسخره مى كند. آقاى قدسى حتى به كتايون مجال صحبت كردن نمى داد؛ شيده و مرسده ترسيدند و پائين رفتند. اما من در راهرو ايستادم. آقاى قدسى قصد داشت در اتاق را ببندد كه مرا ديد و در بستن در مردد ماند. خشم و غضب، صورتش را برافروخته بود و موهاى پريشانش روى پيشانى ريخته بود. او در را به همان حال رها كرد و روى صندلى نشست. از لاى در نيمه باز مى توانستم او را ببينم كه سرش را ميان دو دست گرفته است و به زمين نگاه مى كند. او با اشاره به كتى و يهدا در را نشان داد و گفت: «برويد تنهايم بگذاريد.» كتايون با بغض از اتاق خارج شد. گمان كردم كه يهدا نيز غمگين از اتاق خارج مى شود. اما او سربلند با نيم نگاهى از تكبر و غرور از مقابلم گذشت و لبخندى زهرآگين تحويلم داد و پائين رفت.
دلم مى خواست جرأت آن را داشتم تا هم آقاى قدسى را كتك بزنم و هم يهداى لوس و از خود راضى را. او با گوشه چشمى توانسته بود آقاى قدسى را بر عليه خواهرش بشوراند و غرور او را در مقابل ما خرد كند. مى خواستم بگذرم اما تاب نياوردم. در اتاقش را باز كردم و گفتم: «متأسفم كه مى بينم دبيرم بازيچه دست يك زن شده» اين را گفتم و با سرعت پله ها را طى كردم و پائين آمدم.
كتى و مرسده و شيده در آشپزخانه بودند و كتى آرام آرام گريه مى كرد. مرسده و شيده سعى داشتند تا او را آرام كنند. وقتى وارد شدم، رنگ به صورت نداشتم. مى دانستم كه با آن حرف آينده ام را نابود كرده ام. اما طاقت ديدن خرد شدن غرور كتى را نداشتم. نگاه كتى كه به من افتاد، با بغض و گريه پرسيد: «به تو هم چيزى گفت؟» سعى كردم لبخند بزنم. گفتم: «نه». او هم به زور تبسمى كرد و گفت: «متأسفم كه امشبتان خراب شد.» مرسده دستش را گرفت و گفت: «اتفاق مهمى پيش نيامده. اغلب خواهر و برادرها با هم مشاجره مى كنند. اين كه چيزى نيست. اگر مى خواهى شب ما خراب نشود، صورتت را بشور و به روى خودت نياور. تو نبايد اجازه بدهى كه ديگران متوجه گريه ات بشوند. ممكن است كامران خان تحت تأثير قرار بگيرد و ميان دو برادر اختلاف بيفتد. بلند شو و صورتت را بشور». با ورود شكوه خانم به آشپزخانه و ديدن چشمان اشكبار كتايون دستى بر صورتش كوبيد و هراسان پرسيد: «چه شده كتى؟ چرا گريه مى كنى؟» من و مرسده سعى كرديم متقاعدش كنيم كه مسئله مهمى نبوده، متقاعد نشد. اندام كتايون را به طرف خودش برگرداند و گفت: «كتى راستش را به مادر بگو! چه اتفاقى افتاده؟» كتايون با لبخندى نگرانى او را از بين برد و گفت: «باور كنيد چيز مهمى نيست، ياد خاطرات كودكى ام افتادم و دچار هيجان شدم. فقط همين.» شكوه خانم نفس عميقى كشيد و گفت: «راحت شدم، فكر كردم كه نكند يهدا تو را رنجانده باشد. زود صورتت را بشور تا بهروز نيامده. خدا كند قرمزى چشمت هم از بين برود.»
به شكوه خانم در چيدن ميز كمك كرديم و آقاى قدسى لحظه اى زودگذر پائين آمد و به بهانه سر درد عذر خواست و به عنوان استراحت به اتاقش برگشت. همگى سعى كرديم تا اين وقايع را فراموش كنيم و ساعات باقيمانده را با خوشى بگذرانيم. اين بود كه شيده جوكى تعريف كرد و آقايان را به اين كار تشويق نمود. صداى قهقهه همه به هوا بلند شد و به راستى كه فراموش كرديم چه بر ما گذشته است.
هنگام خداحافظى، بار ديگر كتايون از ما عذرخواهى كرد و ما به او اطمينان داديم كه هيچ ابرى نمى تواند روى خورشيد دوستى مان را بپوشاند. من ضمن شب به خير، با صداى بلند به او گفتم: «فردا مى بينمت و با هم مى رويم خريد.» آنگاه به او چشمك زدم و با انگشت به طبقه بالا اشاره كردم. او هم منظورم را فهميد و با صداى بلند گفت: «منتظرتان مى مانم، شب به خير.» با بسته شدن در، به طرف خانه راه افتاديم و شيده آن شب پيش ما ماند و تا ساعتى به نيمه شب پيرامون عملكرد آقاى قدسى گفتگو كرديم. او از چشم شيده و مرسده افتاده و مستبد و از خود راضى شناخته شده بود و آن شب را با دلخورى به خواب رفتند.
پرخاشگرى آقاى قدسى، براى من تازگى نداشت. بارها و بارها او را در حال پرخاش و توبيخ شاگردانش ديده بودم. چيزى كه برايم قابل قبول نبود، اين بود كه مردى به خاطر دخترى، خواهرش را كوچك و خوار كند. آيا او آنقدر شيفته يهدا شده بود كه براى جلب رضايت او حاضر شده بود تنها خواهرش را از خود برنجاند؟
صداى باز شدن پنجره، خواب از چشم پراند از تخت به زير آمدم تا باز كننده پنجره را ببينم. چراغ اتاق آقاى قدسى خاموش بود. اما وجود كسى را جلو پنجره احساس كردم و در همان زمان نيز پنجره اتاق خودم بدون آن كه خواسته باشم، گشوده شد و باد به درون وزيدن گرفت. گمان كردم شايد دختر نامرئى ظاهر خواهد شد. اما چون وجودش را حس نكردم، سعى كردم پنجره را ببندم كه نيروئى مرا به طرف كوچه هل داد و چيزى نمانده بود كه به كوچه پرت شوم، اما صداى نه چندان بلندى مرا از پرت شدن نگه داشت و من كه تا سينه به كوچه كشيده شده بودم، در آن حالت بازماندم. با روشن شدن چراغ هر دو اتاق و دستى كه مرا محكم به داخل اتاق مى كشيد، تقريباً بيهوش شده بودم، صداى بلند آقاى قدسى مرسده را از خواب پرانده و مرا كه در حال سقوط به كوچه بودم، از خطر رهانيده بود. مرسده بغلم كرده بود و پشت سر هم تكرار مى كرد كه (چرا اين كار را كردى). هيچ جوابى نداشتم. صداى آقاى قدسى بار ديگر شنيده شد كه مرسده را به نام صدا مى زد و مرسده مرا رها كرد و كنار پنجره رفت و به آقاى قدسى كه حالم را مى پرسيد گفت كه: (حالم خوب است و جاى نگرانى نيست). مرسده پنجره را محكم بست و بار ديگر كنارم نشست و به چشمان بهت زده ام نگريست و پرسيد: «مى توانى صحبت كنى؟» دلم مى خواست حرف بزنم اما زبانم سنگين شده بود و قادر به تكلم نبودم. وقتى با سر به او حالى كردم كه نمى توانم حرف بزنم، بلند شد و ليوان آبى بر لبهايم گذاشت و مجبورم كرد تا جرعه اى بنوشم و آرام گفت: «اگر دوست دارى گريه كن» اما من دليلى براى گريستن نداشتم. او گيج و مبهوت شده بود و با ناباورى نگاهم مى كرد. مى دانستم اگر بگويم نيروئى مى خواست مرا به كوچه پرتاب كند، باور نمى كرد. لذا صبر كردم تا زمانى كه توانستم تكلم كنم و به او بگويم كه در خواب راه رفته ام و خودم نمى دانم چرا آن كار را كردم. گفته ام، تا اندازه اى متقاعدش كرد و مرا به بستر بازگرداند و خودش نيز در كنارم خوابيد. آن شب خواب هاى آشفته به سراغم آمد. خودم را در صحراى بى آب و علفى ديدم كه تشنه به دنبال آب مى گردم و هر سرابى را به گمان اين كه آب است، دنبال مى كنم.
|
|
|
|
|
بابافغانى
معشوق
اى عارضت به بوسه ز لب دلنوازتر
آبت زآتش همه كس جانگدازتر
آه از تكبر تو كه بيگانه تر شوى
هر چند دارمت من مسكين بنازتر
بيداد كن كه حسن اگر اين است هر زمان
دستت بود به عاشق مسكين درازتر
كردى نگاه و اهل نظر را نواختى
معشوق، كس نديده زتو چشم بازتر
|
|
|
|
|
سيمين بهبهانى
نفرين!
آنكه رسوا خواست ما را پيش كس رسوا مباد
و آنكه تنها خواست ما را يك نفس تنها مباد
آنكه شمع بزم ما را با دم نيرنگ كشت
محفلش يارب دمى بى شمع شب فرسا مباد
چون گل رويا به گلزار عدم روئيده ايم
منتى از هستى ما بر سر دنيا مباد
مى توان خفتن چو در كوى كسى همچون غبار
پيكر تبدار ما را بستر ديبا مباد
سايه ويرانه غم خلوت دلخواه ماست
كاخ نيليگون هستى از تو باد از ما مباد
غرق سرگردانى خويشيم چون گرداب عشق
همچنان انديشه از آشفتن دريا مباد
امشبى را كز مى پندار مست افتاده ايم
با تو «سيمين» وحشت هشيارى فردا مباد
|
|
|
|
|
مجيد شفق
مرغ عشق سفر كرده
شبست و ديده ما را بود بهانه اشك
كه چشم چشمه درد است و خانه خانه اشك
منم درخت خزان ديده در جوانى خويش
كه بر دميده ز هر شاخه ام جوانه اشك
غم زمانه چه گويم كه لحظه لحظه من
شود به ديده غمديده دانه دانه اشك
به برق چشم غم آلوده ام چو مى نگرى
ببين به ديده درد آشنا نشانه اشك
چگونه زار نگريم به حال خسته خويش
كه دور دور غم است و زمان زمانه اشك
به مرغ عشق سفر كرده ام بگو اى يار
بيا بيا كه بود چشمم آشيانه اشك
غروب آمد و رنگ «شفق» زغصه پريد
شبست و ديده ما را بود بهانه اشك
|
|
|
|
|
هلالى جغتائى
بى وفائى
ياران كهن كه بنده بودم همه را
در عهد و وفاى خود ستودم همه را
زنهار ز كس وفا مجوئيد كه من
ديدم همه را و آزمودم همه را
|
|
|
|
|
ميلى ترك
شرم!
جفا كشى كه ز بزم تو خوار برخيزد
مرا ببيند و اميدوار برخيزد
به بزم او مبريدم ازين چه سود كه من
خجل نشينم و او شرمسار برخيزد؟
|
|
|
|
|
نواب صفا
در خواب شو اى فتنه!
هر قطره اشك تو چو فرياد سياه است
صد شكوه سوزنده در آن طرز نگاه است
چون رود خروشان شو و چون كوه مقاوم
ذرات وجود تو نه چون ذره كاه است
ديروز تو در پوچى مقصود تو گم شد
گر طى شود امروز تو بيهوده گناه است
سازنده نقش تو نه تقدير و نه جبر است
روشگر بخت تو نه مهر است و نه ماه است
آغاز شود فاجعه اى داغ و حماسى
هر جا كه سفيدى پى تاراج سياه است
تنها به تو بخشيده خدا قدرت تصميم
هر جانورى را نه در اين مرحله راه است
در خواب شو اى فتنه كه عالم شده بيدار
بيدار شو اى خفته كه تاريخ گواه است
گر هست فضيلت همه در گفتن حق است
حق گوى «صفا» زآنكه حقت پشت و پناه است
|
|
|
|
|
هلالى جغتائى
كوى بتان
در كوى بتان نيست كسى زارتر از من
در پيش عزيزان جهان خوارتر از من
گفتى كه مرا يار وفادار بسى هست
هستند، ولى نيست وفادارتر از من
گر طالب آنى كه به يارى بنشينى
بنشين كه ترا نيست كسى يارتر از من
چون غنچه اگر سينه تنگم بشكافى
دانى كه نبودست دل افگارتر از من
خلق دو جهانست گرفتار تو ليكن
در هر دو جهان نيست گرفتارتر از من
امروز اگر عشق، گناهست «هلالى»
فردا نتوان يافت گنهكارتر از من
|
|
|
|