Nimrooz
Vol. 16, No. 780, April 16, 2004
سال شانزدهم - شماره ۷۸۰ - جمعه ۲۸ فروردين ۱۳۸۳
بازتابـ آوازه
رنج هايِ «بهار»
* «مرغ سحر»، عنوان خاطرات «پروانه بهار»، يكى از دختران «ملك الشعراى بهار» است كه در زمستان گذشته با كوشش و ويرايش «على دهباشى» در تهران انتشار يافته است.
عنوان كتاب، اين انتظار را در خواننده به وجود مى آورد كه آشنائى هاى تازه ترى با انديشه هاى سياسى- فرهنگى «بهار» پيدا كند، ولى آنگونه كه بايد برآورده نمى شود. يكصد و ده صفحه از دويست و پنجاه و شش صفحه كتاب، از زندگى بهار فراتر مى رود. شرح رنج ها، كوشش ها و موفقيت هاى پروانه در آمريكا، پس از درگذشت پدر است. بخش كمابيش بلند ديگرى از خاطرات نيز زندگى خردسالى و نوجوانى نويسنده را بازمى تاباند و يا از خانه و باغ مسكونى، سنگفرش ها، گلكارى ها، مبل ها و قالى ها و گلدان ها و يا سگ و گربه و كبوترها مى گويد، كه همه اين ها البته شيرين و خواندنى است، ولى به «مرغ سحر» ارتباطى پيدا نمى كند. روزنه هاى كوچكى را براى دستيابى به بعضى از دلبستگى ها و نيز دغدغه هاى فكرى بهار به روى خواننده مى گشايد. اينك كه در آستانه چهل و سومين سالروز مرگ او ايستاده ايم، (اول ارديبهشت ۱۳۳۰) ، مى كوشيم يكبار ديگر از اين روزنه ها به او نزديك شويم. (از زندگى و شعر او پيش از اين سخن گفته ايم: نيمروز ۶۳۰) .
- «مجيد تهرانيان» از مديران فرهنگى پيش از انقلاب، در پيشگفتارى كه بر خاطرات پروانه نهاده، آن را پيوند دو داستان درهم تنيده ديده، كه هر دو «حكايت نامكرر عشق است»، «داستان ايرانيان آزاديخواه در وطن و دور از وطن»! ولى خاطرات را كه مى گشائيم، تنها قامت بلند آزادى را كه مى بينيم، در درون و بيرون، از آنِ همان فرهنگمرد گرانقدرى است كه به قول «تهرانيان»، «پل فرهنگى مهمى ميان ديروز و امروز بود. (بماند كه «تهرانيان»، «محمد خاتمى» را هم به عنوان پل ديگر فرهنگى در كنار «بهار» مى نشاند و قدر توصيف خود را مى شكند!) پروانه بهار، بديهى است بسيار كار خوبى كرده كه در سازمان جنبش زنان و يا سياهان آمريكا شركت جسته كه از آن همه تبعيض خسته شده بودند. ولى «داستان» پدر چيز ديگرى است. او در سايه خفقان و با تحمل زندان و تبعيد و ناهنجارى هائى كه سرانجام به بيمارى و مرگ او انجاميد، براى آزادى و عدالت مى جنگيد. اين دو داستان از يك جنس نيستند! از آن گذشته در خاطرات، از «ايرانيان آزاديخواه ديگر» سخنى به ميان نمى آيد.
*
زندان و تبعيد
* «خاطرات» در آغاز، به خانه- باغ بزرگى مى پردازد كه بهار و فرزندانش، در آن زندگى مى كرده اند. «باغ بزرگى پر از گل و گياه كه پدر آن را در سال ۱۳۰۱ از خانواده هدايت خريده بود»، در بيرون از دروازه دولت و «دور از شهر و آبادى» قرار داشت و همين امر همه دوستان بهار را نگران مى كرد. «او مرد سياسى گرفتارى بود، مى ترسيدند، به هنگام رفت و آمد به او آسيبى برسانند. دشمنانش همين قصد را هم داشتند. حتى يكبار كس ديگرى را به اشتباه به جاى او كشتند و او ناچار شد مدتى را دور از خانه به سر برد.
تصويرى كه پروانه بهار، از باغ خانه، با نگاهى از پنجره اطاق كار پدر مى دهد، ظريف و زيباست و تمايل پدر را به طبيعت رنگارنگ نيز نشان مى دهد: «روبروى اطاق، حوضچه هاى گردى قرار داشت كه به هم راه داشتند، با گل هاى نيلوفر آبى به رنگ هاى مختلف... اطراف حوضچه ها، باغچه هاى گل سرخ قرار داشت... كه پدر خودش آنها را پيوند زده بود.... زير پنجره، باغچه هاى گل شب بو، بود... عطر شب بود، شب ها همه را مست مى كرد.... كنار پنجره پيچك هاى گليسين با خوشه هاى آبى رنگ خودنمائى مى كرد.... در ته باغ لانه كبوتران محبوب پدر قرار داشت... عصرها كبوتران را آزاد و پروازشان را بر فراز آسمان آبى تماشا مى كرد...»
پروانه، شرح دل انگيزى از پرواز كبوتران و رفتار مجذوبانه پدر را در برابر آنها، به نقل از برادرش «مهرداد بهار» مى آورد: «كبوترها آنقدر مى پريدند تا سيراب و سرشار از آزادى در دل هوس آب و دانه مى كردند. پدر اين لحظه را مى شناخت، از كاسه اى «مشت مشت ارزن... بر زمين نزديك لانه كبوتران مى پاشيد.... اندكى مى گذشت تا كبوترها از ارتفاع پرواز خود مى كاستند و در سطوحى پائين تر و پائين تر، در آسمان دايره مى زدند....
سپس دايره ها از هم مى گسيخت و يكباره آبشارى سپيد بر بام بلند گلخانه اى كهن كه در كنار لانه ها بود فرو مى ريخت.... پدر شيفته و مسحور اين زيبائى و شور زندگى، در كنار داربست انگورها مى نشست....»
-شايد عشق به همين كبوترها بود كه او را به سوى «كبوتر صلح» نيز كشانيد! -
*
-بهره گيرى هاى لذت بخش از زندگى و طبيعت چندان دير نمى پايد. خشونت هاى سياسى پاى به ميدان مى نهد: «چند نفر از نظميه مى آيند و با پدر كار دارند.» پروانه شرح ماجرا را ابتدا از زبان خواهر بزرگترش «ملك دخت» بيان مى كند: «عيد نوروز و تحويل سال ۱۳۱۲ است.» همه گرد سفره هفت سين جمع شده اند كه ناگهان در باغ به صدا درمى آيد. مأموران نظميه اند. پدر را مى خواهند و بعد وارد مى شوند و هر چه كاغذ و نوشته و مقاله و شعر «مى يابند در چند كيسه مى ريزند و همراه با پدر به نظميه مى برند با اين جملات كليشه اى: «آقا خيلى زود برمى گردند» و «ما مأموريم و معذور»!
- «آن سال زندگى بر مادرم و همه اعضاى خانواده.... جهنمى سوزان شد....». بهار پنج ماه را در زندان مى گذراند. «با جسمى ناتوان... چون كوه با اراده و استوار... در برابر زندانبانان بى رحم و سفاك مى ايستد.» همين استوارى، آزادى او را ناممكن مى سازد. «زندان» به «تبعيد» تبديل مى شود.
تبعيد به اصفهان. تبعيد بلندى كه خانواده را نيز تغيير مكان مى دهد.
-پروانه مى گويد كه اين تبعيد، بى كارى ناشى از آن و جابجائى خانواده، روزگار را بر آنان سخت كرده است: «در تنگدستى غوطه مى خورديم. مادر نيز سرگرم فعاليت براى نجات پدر از تبعيد بود.» كوشش هاى مادر سرانجام به ثمر مى نشيند و بهار با قصيده اى بلند كه در مدح رضاشاه مى سُرايد و به وسيله «لقمان الدوله اَدهم» براى او خوانده مى شود، آزادى خود را به دست مى آورد، آزادى مشروط! با اين شرط كه از سياست كناره گيرى كند! بهار نيز چنين مى كند. تنها در دوره پهلوى دوم به تقاضاى «قوام السلطنه» شش ماهى در مقام وزير فرهنگ خدمت مى كند و بعد يكسره به كارهاى دانشگاهى و پژوهشى مى پردازد. در سال هاى پايانى عمر، به نمايندگى مجلس انتخاب مى شود ولى اين بار نيز بيمارى جانگزائى كه پنجه در او افكنده بود، او را از اين كار بازمى دارد.

در گشت و گذار
*پروانه در فصل ديگرى از كتاب، شرح مبسوطى درباره نخستين ازدواج «ناكامياب» خود مى دهد و سفر با همسر به اروپا و اقامت يكساله در ژنو. در نيمه هاى همين سفر است كه از بيمارى پدر آگاه مى شود. او را نيز بايد براى معالجه به سوئيس بفرستند. «مادر مجبور شده بود قسمتى از زمين و خانه مسكونى را.... بفروشد و با پول آن پدرم را عازم سفر كند.» پروانه در روز مقرر به فرودگاه مى رود و پدر را تا آسايشگاه مسلولين در «لِزَن» همراهى مى كند. «پدر تب داشت، لاغرتر، ضعيف تر و غمگين تر شده بود.» پزشكان تشخيص «سل پيشرفته» مى دهند. نه تنها هر دو «ريه» اش مبتلا شد، كه «سل استخوان» هم دارد و معالجه او تقريباً غير ممكن است.
«بهار» خود در نامه اى كه براى «مجتبى مينوى» مى نويسد- كه در آن زمان در بخش فارسى راديو بى بى سى كار مى كرده است- مى كوشد زمينه هاى اصلى بيمارى خود را بيان كند.
- «من كه در دوران گذشته با آن خرابى اوضاع و عداوتى كه با من داشته و به خون من تشنه بودند، در حبس و نفى بلد ساختم و از ميان نرفتم، در اين چهار پنج سال جنگ و تيره بختى كه نصيب وطن من و شما شد (پيامدهاى جنگ دوم جهانى و اشغال ايران) طاقت نياورده، نتوانستم سكوت كرده... نه ميسر بود كه نجوشم....
..... ناچار گرفتار غم و مرارت بى حد شده، عاقبت... مسلول شدم و اينك در سن شصت سالگى بى پول و پله، با يك عالم نان خور و عائله و با اين مرض بى رحم... دقايق پر رنج و تعبى را مى گذرانم...»
-پروانه مى كوشد تا آنجا كه مى تواند، پدر را تر و خشك كند. ترتيب ديدارهاى او را با دوستان قديمى مقيم اروپا و دوستدارانش بدهد. او به ياد مى آورد كه «در عيد نوروز، محصلان ژنو يك گلدان بزرگ گل آزاليا به رنگ صورتى برايش فرستادند. محبت جوانان ايرانى خوشحالش مى كرد....»
پروانه يكبار نيز توفيق پيدا مى كند اجازه «دكترها» را براى يك مسافرت كوچك اروپائى بگيرد. پدر را به شهرهاى مختلف سوئيس و نيز به پاريس و نيس مى برد. در «لوسرن» و «برن» و «زوريخ» و «ژنو»، علاوه بر گردش در شهر و كنار درياچه، به ديدار موزه ها «و بعضى از شب ها به سينما» مى روند. پدر از ديدن فيلم بسيار لذت مى برد. يك شب كه به ديدن فيلمى با بازيگرى «ادوارد جى. رابينسون» مى روند، آن قدر تحت تأثير قرار مى گيرد كه ميل مى كند دوباره آن را ببيند. در «برن»، سفير كبير و وزير مختار و ديگر اعضاى سفارت به ديدار او مى آيند و در ژنو با «دوست ديرين» خود «محمدعلى جمال زاده» ديدار مى كند. از «ژنو» با قطار راهى «پاريس» مى شوند. «پدر از هواپيما اصلاً خوشش نمى آمد. هميشه مى گفت سوار شدن روى چيزى كه در هوا معلق است، كار درستى نيست!»
-در پاريس، دائى زاده اش، دكتر مهدى بهار، مهماندار اوست. «هر روز عده زيادى از محصلان ايرانى به ديدن او مى آيند. حرف هاى آنها را به دقت گوش مى كند و يك نصيحت بزرگ براى آنها دارد: «به مملكت خود برگرديد. فراموش نكنيد كه در خارج، هميشه خارجى هستيد!»
در پاريس قرار ملاقاتى نيز با ايرانشناس معروف «هانرى ماسه» مى گذارد، قرار مى شود پروانه او را از ايستگاه متروى شانزه ليزه تا هتل محل اقامت پدر همراهى كند. از ديدن «ماسه» ى كوتاه و لاغر اندام تعجب مى كند. پدر هميشه طورى از او صحبت كرده بود كه آدم خيال مى كرد «مردى بلند قد، چهارشانه و قوى هيكل» است. پروانه استاد لاغر اندام را ساعت ده صبح با پدر تنها مى گذارد و پنج بعدازظهر كه بازمى گردد، مى بيند كه آن دو هنوز حرف هايشان تمام نشده است!
در مدت اقامت يك ماهه در پاريس، بارها به موزه لوور و كتابخانه ملى فرانسه، مى روند و از قصر پادشاهان و آرامگاه ناپلئون ديدن مى كنند. پروانه در «آرامگاه ناپلئون» ساكت مى ماند و به قبر خيره مى شود. يكى دو دقيقه بعد مى گويد:
- «پروانه جان! تنها يك دموكراسى وجود دارد و آن هم مرگ است. حتى ناپلئون هم مرد!»
-در «نيس»، شبى به هنگام صرف شام، يك مرد مصرى به سر ميز آنها مى آيد. «معلوم مى شود، دانشمندى مصرى است كه با اشعار و نوشته هاى پدر بسيار آشناست و عكس او را نيز در يكى از مجلات ديده است.» او با پدر به عربى صحبت مى كند و پروانه تعجب مى كند چون نمى دانسته كه پدر زبان عربى هم مى داند.
پروانه مى گويد، پدرش به آداب زندگى اروپائيان علاقمند بوده و در اروپا مى خواسته همه چيزهائى كه نمى دانسته بياموزد. «از اين كار، ننگ ندارد.» آرزوى بزرگ او اين بوده كه «ايران نيز مثل سوئيس بشود.» پروانه كه علاقه پدر را به اروپا و سوئيس مى بيند به خود اجازه مى دهد، بپرسد: «آيا مى تواند زن يك مرد سوئيسى بشود؟»
پدر ولى به طور عجيبى ناراحت مى شود و مى گويد: «مگر مردان ايرانى آن قدر بد شده اند كه تو شوهر سوئيسى را به آن ترجيح مى دهى؟»
پروانه مى گويد با اين پاسخ دريافته كه «اقتباس از آداب اروپائيان» با ازدواج با آنان تفاوت دارد!

نامه ها و نگرانى ها
*زندگى غمبار بهار، در آسايشگاه «لزن»، بيش از هر چيز به خواندن و نوشتن مى گذرد. از جمله، نامه نگارى براى خويشان و دوستان، از كارهاى روزمره اوست. از لابلاى اين نامه ها از يك سو احساس بزرگى را مى توان دريافت كه او در برابر ايران و فرهنگ ايران دارد و از سوى ديگر رنج ها و دلنگرانى هائى را كه از زمينگيرى و تنگدستى او برمى خيزد. در چند نامه اى كه براى «مجتبى مينوى» مى فرستد، از علاقه خود به شنيدن برنامه هاى فرهنگى بى بى سى ياد مى كند و مى كوشد كژى ها و كاستى هاى برنامه ها را بازگو كند. در نامه اى مى نويسد:
- «شب ها مونس من شاهنامه و خمسه نظامى و ديوان خواجه و گفتارهاى «آقاى مينوى» است كه عصرها ساعت پنج از راديو لندن به گوشم مى رسد.»
بعد ايرادها را مطرح مى كند: «مقدمه در شرح حال حسين منصور حلاج، .... اين طور به گوشم خورد كه «از جمله كسانى كه از كار... كنار گرفتند، عمرو عاص بوده است. شايد شما سعد وقاص فرموده ايد و من عمرو عاص شنيده ام! .... ببخشيد، چشمم نمى بيند، گوشم بد مى شنود. بيمارى و فرسودگى شصت ساله مرا از كار انداخته است....»
و بعد عُقده دل را مى گشايد: «.... اوحدى شصت سال سختى ديد اما دست كم شبى هم روى نيك بختى. من، آن يك شب را هم نديده ام و اميدوارم زيادتر از اين سختى نبينم و در همين گوشه، روى راحت ديده، زحمت كم كنم و دردسر ببرم...»
در همين نامه بهار حسرت مى خورد كه نمى تواند «گفتارهاى سودمندى» براى بى بى سى تدارك ببيند كه از سوى مينوى اداره مى شود. «چون در ايران باب هنر مسدود شده و حاصل ذوق و سليقه را سِن زده است! .... جرايد به جز فحاشى و دروغ و بهتان كارى ندارند... و راديوى ما هم جز لاطائلات چيزى ندارد و مركز فضل و ادب از يكه تازان و فُرسان اين مِضمار تهى مانده است...»!
بهار در همين نامه پس از آن كه «هوش و وقت و قريحت» مينوى را تحسين مى كند، انگشت روى بحران «فرار مغزها» مى گذارد: «بزرگان كشور ما از فرط حسد، همواره با صاحبان قريحه و ذوق و خداوندان فضل و نوابغ ادب كجتابى مى كنند، در نتيجه آنهائى كه دست و پائى دارند از وطن مى گريزند و آنان كه دست و پائى ندارند، در وطن به خون دل درمانده يا ترياكى و عرقى» مى شوند.
بهار در نامه اى ديگر به مينوى از فساد مسلط بر جامعه ايران و تنگدستى هاى خود تصوير روشن ترى به دست مى دهد: «در مملكتى كه بين خادم و خائن «ميزان سنجشى» در كار نباشد، ملت، جاهل و عامى و رجال دزد و عوام فريب باشند... هر كس دستش برسد و از اين «سفره گسترده بى مانع» چيزى نَبَرد و براى فرزندان خويش گنجى ننهد... به حكم عُرف، نادان است! من اقرار مى كنم كه از زمره اخيرم، زيرا دستم رسيد، ولى استغنا و مناعت.... مانع از تهيه زر و سيم گشت....!»
-و بعد از خود مى گويد كه: «بعد از شصت سال جان كندن و با ناتوانى و بيمارى زحمت كشيدن» نمى تواند ارز دولتى براى معالجه خود دريافت كند. حال آن كه همين دولت به تاجر گردن كلفتى كه او نيز در سوئيس مشغول معالجه است، «هزار و دويست فرانك» ارز مى فروشد! و بعد وضعيت اقتصادى ايران را تشريح مى كند: «بايد پولى سرشار فراهم آورد و مملكت را از اين ويرانى و بى آبى و.... بيرون آورد... شما كه ده ميليون دلار قرض مى كنيد كه اسلحه بخريد و با روس ها جنگ كنيد، بيشتر از كسى كه سالى هفت ميليون ليره به ايرانيان خارجه ارز مى فروشد، به ايران ضرر زده ايد...»
بهار سرگشته و حيران است كه چگونه خود و خانواده خود را اداره كند. دوازده هزار تومان هزينه معالجه اوست. «سه برابر اين هم خانواده خرج دارد»، پسر بزرگ او نيز هنوز به خرج خود او در آمريكا درس مى خواند. خانه را هم كه بفروشند، كار به اجاره نشينى مى رسد. حال و بنيه كار كه ندارد، سابقه خدمت ادارى هم كه ندارد، پس «طبعاً در شمار فقرا» قرار خواهد گرفت!
-در همه نامه هاى ديگرى نيز كه او براى دوستان و خويشان خود نوشته، نگرانى از آينده تنگدستانه خانواده، برجسته تر از هراس او از بيمارى است. همسر و دختران و دامادها را، به صرفه جوئى و جستجوى راه هائى براى كسب درآمد بيشتر فرا مى خواند. او مى داند هنگامى كه به ايران بازمى گردد، قدرت مزاجى براى كار كردن ندارد.
-پروانه، در خاطرات خود مى گويد كه پس از بازگشت از نيس به لِزَن، پدر به او گفته است: «ديگر از اينجا خسته شده ام. بهتر است برگرديم. مى خواهم در خاك ايران بميرم!»
*

پايان كار
*در ارديبهشت سال ،۱۳۲۸ پروانه، پدر را به ايران بازمى گرداند. «جمال زاده» آخرين كسى است كه او را در فرودگاه ژنو بدرقه مى كند و در تهران بسيارى از دوستان و «تمام فاميل» به استقبال او مى آيند. سال اول پس از بازگشت چندان «بد» نمى گذرد ولى از سال دوم اوضاع رو به وخامت مى رود. «سرفه هاى شديد و اغلب آميخته به خون.... پيشرفت مرض سل را نشان» مى دهد. پروانه «سقوط» پدر را احساس مى كند.
- «پول دكتر و دارو و مخارج منزل، وضع بدى را پيش مى آورد... مادر هر چه دارد از قلمدان ها و لاله ها و مقدارى جواهرات يكى بعد از ديگرى به فروش مى رساند.» تا كار به آنجا مى كشد كه خانه و باغ را نزد بانك گرو بگذارند و يكى دو سالى زندگى را بگذرانند.
پروانه كه به ازدواج دوم درآمده، هرگز از پدر غافل نمى ماند و از آن يكى دو سال باقى مانده نيز خاطراتى دارد. در همين زمان است كه پدر، به خواهش «جمعيت طرفداران صلح»، رياست افتخارى آن را قبول مى كند. او «عاشق آزادى» و «متنفر از جنگ بود» و «در سخت ترين شرايط، از مبارزه با استبداد باز نمى ايستاد.» قصيده معروف «جغد جنگ»، در همين زمان سروده شده است.
از آخرين كسانى كه با بهار در بستر مرگ ديدار داشته، «خواجه عبدالحميد عرفانى»، وابسته فرهنگى سفارت پاكستان در ايران است. مى خواسته پيامى از او براى برگزارى روز «اقبال لاهورى» بگيرد و نمى تواند. بهار تنها مى گويد: «چه خوب بود، من هم در لاهور، در كنار اقبال مى خوابيدم!»
-پروانه بهار در پايان بخش نخست خاطرات خود مى گويد: «او تنها پدر من نبود. پدر همه ايرانى ها بود. پدر همه فارسى زبان ها، بود» و بعد شعرى از او را مى آورد:
- «اى خوش آن ساعت كه آيد پيك جانان بى خبر
گويدم بشتاب سوى عالم جان، بى خبر
اى خوش آن ساعت كه جام مى خورى از دست دوست
گيرم و گردم زخواهش هاى دوران بى خبر» *

*مرغ سحر، خاطرات پروانه بهار، به كوشش على دهباشى، نشر شهاب، تهران ۱۳۸۲
(با بهره گيرى از نامه هاى بهار، سازمان اسناد ملى ايران، تهران ۱۳۶۹) .

صفحه اول
خبرهاى ايران
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
احزاب
ورزش
شعر و داستان
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com