Nimrooz
Vol. 16, No. 780, April 16, 2004
سال شانزدهم - شماره ۷۸۰ - جمعه ۲۸ فروردين ۱۳۸۳
مهدى قاسمى
انتخابات آمريكا و «اپوزيسيون»
*نظام فاشيستى «ولايت فقيه» - اگر نگوئيم تمامى مردم- به قاطعيت مى توانيم بگوئيم اكثريت سنگين جامعه را آگنده از خشم و نفرت در برابر خود نشانده است....
ولى پرسش كليدى اين است:
مگر از «نفس» مخالفت حتى اگر با سخت ترين مايه هاى بيزارى و انزجار هم تجسم يافته باشد، به تنهائى كارى ساخته است؟
*نظام هاى خودكامه و خونريز و ستمگرى را در چهار گوشه جهان سراغ داشته ايم و سراغ داريم كه با عمرهاى طولانى به زيست خود ادامه داده و رزق بقا از خون و هستى مردم گرفته اند.
*نفس «مخالفت» بى شك نقطه آغاز است ولى........
002976.jpg
Ghassemi
اين روزها، مشغله مهم مردم آمريكا، تدارك انتخابات رياست جمهورى (ماه نوامبر) است كه گفتنى است اين بار افزوده بر مسائل متعارف داخلى، با يك رشته حوادث خارجى، خصوصاً رويدادهاى عراق و ابعاد رو به گسترش تروريسم و پيامدهاى فاجعه ۱۱ سپتامبر و مشكلات فزاينده ديگرى كه دولت كنونى «جمهوريخواه» را در خود پيچانده اند، گره خورده است.
اين كه قيد (كم سابقه) را به عنوان «ويژگى» اين دوره انتخابات در آمريكا به كار مى برم، بدان جهت است كه مردم اين كشور مگر در شرايط استثنائى نظير جنگ ويتنام كه بر زندگى روزمره آنها اثر گذاشت و بيش از ۵۰هزار كشته به بار آورد و به ثمر «دلخواهى»، هم نرسيد- اصولاً تا سال هاى اخير، به دلايل متفاوت سياسى و اقتصادى و حتى تاريخى و چه بسا به علت بى نيازى به تأمل و كنكاش در مسائل خارجى و دور از حوزه زندگى خود رغبتى نشان نمى دادند. آنچه براى آنها اولويت داشت و طبعاً در هر فصل انتخاباتى به مايه دست فعالان و مبلغان سياسى مبدل مى شد، منحصراً مسائلى بود كه به قلمرو اوضاع اقتصادى، امور ناظر بر رونق و يا كسادى كسب و كار، كيفيت و كميت تدابير رفاهى، خدمات عمرانى و بهداشتى و درمانى و نظاير آنها تعلق داشت. از پى پايان جنگ سرد و ثمر مستقيم آن، يعنى قرار آمريكا بر مكان يگانه ابرقدرت جهان بود كه خرده خرده در افكار عمومى آمريكائيان توجه به مسائل بين المللى (غير خودى) بالا گرفت. با اين همه، تا انتخابات قبلى (روى كار آمدن دولت كلينتون) و حتى انتخابات پر ماجرائى كه به انتقال دولت به جمهوريخواهان و رياست جمهورى بوش انجاميد هيچگاه شاهد آن نبوديم كه فعاليت هاى انتخاباتى آمريكا به پايه اى كه امروز پيش مى رود، با مسائل خارجى آميخته باشد.
مسلماً عامل اساسى در اين تحول جوهرى كه مى رود تا افكار عمومى (به خود پرواز) آمريكائيان را بچرخاند و توجه روز تا روز بيشتر آنها را به حوادث بيرون از چهار ديوار زندگى خود برانگيزد- تَبَعات همان موضع ابرقدرتيِ يگانه آمريكا است كه بالطبع نه فقط به مداخلات سياسى و اقتصادى و حتى نظامى اين كشور در صحنه روابط بين المللى، به نحوى تصاعدى وسعت و عمق بخشيده، بلكه جاى جاى روح رقابت هاى دوران «دو ابرقدرتى» را به درون جبهه به اصطلاح «متحدان غرب» نيز تسّرى داده است كه يك نمونه از آن را در گفتگوهاى آتشين شوراى امنيت بر سر مسأله اى عراق و معامله با رژيم صدام حسين شاهد بوديم و نتايج پر كشش و نقار آميز آن را همچنان در مناسبات اروپائيان و آمريكائيان شاهديم. البته در كنار اين رويدادها، تحليل هاى متفاوت و متضادى نيز ارائه شده است:
-برخى بر اين باورند، سرايت حركات خصومت آميز، چون واقعه ۱۱ سپتامبر به درون خاك آمريكا حاصل يكه تازى، برترى جوئى و «جهانخوارى» و به اصطلاح قديمى تر، ثمر «نظم امپرياليستى» و بى رقيب مانده اين كشور است.
-بعضى بر اين عقيده اند كه آنچه آمريكائيان را اينجا و آنجا هدف دشمنى قرار داده است، هيچ نيست مگر ناپختگى و ناشيگرى آنها در عرصه معادلات و معاملات سياسى جهان. دليل مى آورند آن روز كه طرح حمله به عراق در اتاق هاى بسته پنتاگون و كاخ سفيد ريخته مى شد و حتى آن روز كه ماشين جنگى مهيب و بى همتاى آمريكا به كار افتاد و ظرف چند روز، حريف را به مصداق جنگ پيل و پشه از پاى درآورد، طراحان سياسى از سَرِ ناپختگى و بى اطلاعى نمى دانستند به مردابى قدم مى گذارند، كه ژرفاى آن ناپيدا است و به سفرى مى روند كه بازگشت آن نامعلوم است و به هزينه اى تن در مى دهند كه تحمل طولانى آن براى اقتصاد حتى غول پيكرشان گران تمام خواهد شد.
-گروهى مى گويند اين نتيجه سياست هاى يكسويه آمريكا در قلمرو مسائل خاورميانه (و از جمله منازعات اعراب و اسرائيل) است كه منطقه حساس خاورميانه را به آتشدانى مبدل كرده است.
-جماعتى اين انديشه را (كه چشمه اش در خود آمريكا است) پى گرفته اند كه زمامداران كنونى كاخ سفيد، كه به «نومحافظه كاران» مشتهرند و از درون طيف كسنرواتيسم اين كشور برخاسته اند، با اتكاء به تجربيات گذشته، به اين نتيجه رسيده اند كه غلبه بر نابسامانى ها و ناآرامى ها و بحران هاى جهانى به خلاف گذشته نه از طريق بر كشيدن ديكتاتورها و قلدرهايِ هر چند مطيع و سر به راه كه تنها از راه بر چيدن بساط آنها و نفى و طرد نظام هاى خودسر و خودكامه و متقابلاً با يارى به روند «دموكراتيزاسيون» و ظهور نظام هاى مشروع و مردمى ميسر است و البته همانگونه كه مى خوانيم و مى شنويم، حضور نظامى آمريكا در عراق را نيز در جهت همين چرخش سياسى «توجيه» مى كنند.
-در مقابل، نظرياتى اين چنين نيز مطرح است كه به خلاف آنچه ادعا مى شود جنگ عراق، آغازى است بر يورش سلطه جويانه ابرقدرت بى رقيب و گام نخستى است بر تأسيس يك «امپراطورى» جهانگير، به سياق امپراطورى روم و در ابعادى كه اين بار ۵ قاره را در برخواهد گرفت.
بديهى است، بررسى و تحليل هر يك از اين باورها و نظرها نيازمند صرف وقتى طولانى و كاوشى ژرف و همه سويه است و با حوصله اين نوشته خوانائى ندارد. رجوع من به اين «صورت مسأله ها» تنها به اين دليل است كه احساس مى كنم در بر خورد گروه هائى از چپ و راست ما با جريان انتخاباتى آمريكا، رگه هائى از اينگونه «تعبيرها» و «برداشت ها» - خواه مستقيم و خواه نامستقيم، به چشم مى خورد كه به گمان من، بى آن كه بتوان اصل «بهره گيرى» از حوادث خارجى را در كمك به جنبش هاى ملى، نفى كرد، اين «تعبيرها» و «برداشت ها» به ويژه در قلمرو «شيوه ها» خود نمادى از اين واقعيت تلخ است كه نه فقط مدعيان منسوب به «اپوزيسيون ملى» در بيراهه ها پرسه مى زنند كه اصولاً رژيم فاشيستى- مذهبى حاكم در ايران، «اپوزيسيونى» در معناى متداول آن حتى در فضاهاى آزاد برون مرزى ندارد، تا بيايد در برابر حادثه ها موضعى عقلانى بگيرد و براى دامن زدن به خيزش هاى اعتراض توشه اى دست و پا كند و همين كاستى است كه دوام رژيم را تضمين كرده و محملى هم براى تعارف و خوشباورى نمانده است و بى پروا بايد گفت تا اين كاستى دفع نشود اين رژيم، هر چند به ديوار شكسته اى مى ماند، فرو افكندنى نخواهد بود. ناگفته روشن است كه سخن از نَبودِ «اپوزيسيون» به مفهوم نَبوِد «مخالف» نيست. اين هم خود يك واقعيت محسوس و آشكار است كه نظام فاشيستى «ولايت فقيه» - اگر نگوئيم تمامى مردم- به قاطعيت مى توانيم بگوئيم اكثريت سنگين جامعه را آگنده از خشم و نفرت در برابر خود نشانده و تنها به قوه يك جبر كور و بى افسار است كه بناى منفورش را سرپا نگاهداشته است.
اما پرسش كليدى اين است:
مگر از «نفس» مخالفت حتى اگر با سخت ترين مايه هاى بى زارى و انزجار هم تجسم يافته باشد، به تنهائى كارى ساخته است؟
نظام هاى خودكامه و خونريز و ستمگرى را در چهار گوشه جهان سراغ داشته ايم و سراغ داريم كه با عمرهاى طولانى به زيست خود ادامه داده و رزق بقا از خون و هستى مردم گرفته اند.
نفس «مخالفت» بى شك نقطه آغاز است ولى فقط آنگاه كه از توقف بگسلد و جاندار و اثر گذار شود و كوتاه سخن، در پناه مرجعيتى برآمده از اراده «مخالفان» يعنى مردم كه نامش همان «اپوزيسيون» است شكل بگيرد، خواهد توانست به تلاش هاى آزاديخواهانه خط بدهد و به هنگام حادثه بيافريند و از حوادث جارى سود بخواهد و به هر روى گامى برندارد مگر به فرمان خِرَد و بگريزد از هر چه حاصل احساسات خام است و به پوچى آلوده است.
اينك نگاه كنيم به «مواضع» و به اصطلاح «رهنمودها و جهت گيرى هاى» گروه هائى از اين ملغمه موسوم به «اپوزيسيون» در برخورد با همين انتخابات آمريكا كه اى كاش در قالب توصيه اى بود (هر چند به بى خردى آميخته) و به زبان و قلم «فرماندهى» و آگنده از تهديد و ناسزا نبود.
-يك گروه فتوا مى دهد كه هر كس به آقاى بوش رأى دهد، بى گمان سر به كاسه «امپرياليسم سلطه گر» فرو برده و دستيار تجاوزكاران ستم پيشه شده است.
-گروه ديگر حكم صادر مى كند (آن هم پژوهش ناپذير) كه هر كس به آقاى (كرى) نامزد دمكرات هاى (لابد تبهكار كه خانمان ما را به باد دادند) رأى بدهد، خائن است و دير يا زود مكافات خود را خواهد ديد.
حالا از بحث تفصيلى اين واقعيت تلخ و بلاى مزمن كه گريبان ما را گرفته و نام دقيق آن «روحيه اتكالى و اتكائى» است و از پشت اين (احكام) نه فقط تهى كه سخت زيانبار سَرَك مى كشد، درمى گذرم و نيز بر اين تذكار هم چشم مى بندم كه در همين آمريكاى «جهانخوار و يا جهان بخش» رسم جارى اين است كه كسى به خود اجازه نمى دهد و خلاف ادب و مدنيت مى داند كه از ديگرى سئوال كند «تو به چه كس رأى داده اى؟» چه رسد به صدور «احكامى» چنان شداد و غلاظ، كه مى تواند مايه پيگيرى قانونى و مجرميتى شود. بارى اين همه در جاى خود بماند، مسأله را در همان خط فتواهاى عوامانه دنبال مى كنم و مى پرسم: آنها كه بر پيشانى «رأى دهندگان ايرانى تبار» به آقاى (كرى) مهر خيانت مى كوبند و در محكمه فرداى نيامده براى اين «خائنين» حكم مكافات (لابد تيرباران و دار) صادر مى كنند، اگر آقاى (كرى) برنده شد و كرسى رياست جمهورى را از زير پاى آقاى بوش به زير پاى خود كشيد، آنگاه، فتوايشان چه خواهد بود؟
آيا كار ملت ايران را تمام شده خواهند يافت و بساط «اپوزيسيون» خود را جمع خواهند كرد و يا نه! آقاى كرى را از مسندش فرو خواهند كشيد و براى آمريكا و آمريكائيان حواله «قهر و بيزارى» خواهند نوشت؟
و اگر آقاى بوش بار ديگر به كاخ سفيد بازگشت و به فرضى كه نه چندان دور از تعقل است رژيم بى جانشين (هر چند پر مخالف) ملايان را در زير فشارهاى مضاعف و فزاينده، در قعر عجز به تسليم و تمكين واداشت آيا «قاضيان» خود به قضا نشسته ما هيچ تضمينى دارند كه او با اين رژيم آن نكند كه با معمر قذافى كرد و با سلام و صلوات دروازه هاى ورود به «خاندان متمدن جهانى» را به رويش گشود؟»
و اما آنها كه به فتواى «ضد امپرياليستى» خود رأى به آقاى (بوش) را بر ايرانيان صاحب رأى تحريم مى كنند و جيره خوارى «امپرياليست ها» را در كارنامه رأى دهندگان رقم مى زنند، آيا زبان پنهان فتوايشان بدان معنا نيست كه بر فشارها و سختگيرى هاى او معترضند؟
به تصور من چنين بازتاب هائى هيچ نيست مگر حاصل آن «عادت ها» و «جزميّت هائى» كه به ميراث از دوران هاى كورى به ما رسيده اند كه در يكسو استبداد و وابستگى هاى تحميلى و در سوى ديگر فضاى بسته «عبادت هاى ايدئولوژيك» هر كدام به سهمى، انديشه را مى خشكاند و بر بيگانگى از خود ميدان مى داد.
يك مشكل ما اين است كه در فضاى خالى از تعقل، هر كس شبى خفته و صبحى با هوسِ رهبرى خلايق، بوقى به دهان و يا پاره كاغذى به دست گرفته و به خود جواز داده است تا براى عمرو زيد حكم خيانت و مكافات صادر كند، بدان نشان كه اين فرمان جهان مطاع و اجتناب ناپذير «اپوزيسيون ملى و ميهنى و يا دمكراتيك و ضد امپرياليستى» است و آن هم «اپوزيسيونى» كه گوئى قباله حكومت فردا را به دست دارد و بر لب مرزهاى ايران، لحظاتِ آخرينِ غربت را انتظار مى كشد.
نتيجه اين كه اگر ما از «اپوزيسيونى» به آن مفهوم كه در جهان عقلا مطرح است برخوردار بوديم، مى دانستيم كه در برخورد با حوادث جهان كه حتى به تار موئى با مشكل ملى ما بند مى شوند و از جمله در برخورد با «انتخابات آمريكا» - چنان موضعى انتخاب كنيم و آنگونه بينديشيم كه در خورِ مصلحت هاى ملى خود ما است و در همان حال از اين واقعيت و اين «اصل» تجربه فاصله نگيريم كه طلسم گشاى جادوى ما، گياهى است كه تنها در مزرع «باور به خود» ريشه مى بندد و مى رويد.
نه از آقاى كرى (كه نمى دانم ساخته اند و يا كشف كرده اند) نيامده به كاخ سفيد، ميثاق مودت با رژيم اسلامى را امضاء كرده است و نه از آقاى بوش كه روزى جمهورى اسلامى را در «محور شرارت» نشاند و با نويد «رسيدن نوبت ايران پس از عراق»، دل هائى را به جوش آورد- آرى نه از آن و نه از اين- در خط «نجات» ايران، كارى ساخته نيست. آنها در دغدغه منافع خويشند و چه انتظار كه نباشند؟ خواه منافع «ملى اش» بخوانيم و خواه منافع «سلاطين سرمايه اش» بدانيم- كار ما راست نخواهد شد مگر آن كه خود بخواهيم و «خواستن» را به «توانستن» واگذاريم. آنگاه است كه چه بسا آنها خود به پاى خود سراغ از ما خواهند گرفت. آرى اگر پشتگاه تلاش هاى ما، عقلانيتى بود كه از درون اپوزيسيونى بهنجار و پر مقدار مى تراويد به جاى صدور آن احكام نامسئولانه، فرصتى مى ساخت تا با رخنه در محافل و حلقه هاى تمامى لايه هاى سياسى سرزمين هاى ميزبان، به آنها بياموزيم و حالى بكنيم كه حتى در راسته منافع خصوصى و عمومى خود، اگر دل به آتشى با رژيمى بسته ايد كه با ملتى تسليم ناپذير دست به گريبان است، سخت به بيراهه افتاده ايد.
اگر آنگونه كه از زبان صرفاً «شايعات» به گوش مى رسد «دمكرات ها اسير وسوسه و چشم بندى» رسولان تهران شده اند، پرسش اين است، چرا مدعيان گردانندگى «اپوزيسيون» خاموشند و عرصه را يكسره به دشمن سپرده و شيفته سياست هاى (چه بسا چرخانِ) روز شده اند و در انديشه پاد زهرى در مقابله با زهرافشانى هاى رژيم نيستند؟
بگذاريد از يك مورد خاص كه مربوط به مناسبات محدود خود من با گروهى از «دمكرات هاى آمريكا» است و عمدتاً هم با مسائل ايران پيوند دارد نقلى كنم و آنگاه از «رهبران» صاحب بوق «اپوزيسيون» بپرسم كه از اين پس، در قبال «احكام صادره ى» ايشان، تكليف منِ «رهبرى شونده» در ارتباط با آن گروه چه خواهد بود؟
از سال ها پيش بنا بر اين باور كه بهترين راه در برانگيختن خارجى ها به توجه هر چه صحيح تر و آگاهانه تر به خواست هاى ملت ايران و نيزه جوهره رژيم دينى، خلق زمينه هاى گفتگو و به قول مشهور «روشنگرى» با شخصيت ها، سازمان هاى فرهنگى، مدافعان حقوق بشر و خاصه عناصر صاحب نفوذى است كه طبعاً در كشش سياست هاى كشور خود اثر گذارند- تصميم گرفتم به بهانه اى دست كم در حوزه ايالتى اقامتگاه خود، در قالب يك اقدام آغازگر با دو سناتور ايالت مريلند كه هر دو از حزب دمكراتند، ابتدا از طريق مبادله نامه و آنگاه به نحو مستقيم و روياروى، رابطه اى برقرار كنم، خوشبختانه (و به جهتى بدبختانه) اين بهانه با آزارهاى وحشيانه اى كه رژيم در حق آقاى عباس اميرانتظام پس از سال ها تحمل زندان و به علت افشاگرى هاى شجاعانه او سر گرفته بود، به دستم آمد.
انبوه نامه هاى متبادل ميان من و اين دو سناتور، خصوصاً آقاى (ساربنز) به قصد ايجاد توجه به حال و روز امير انتظام، هم اكنون در بايگانى كوچك من محفوظ است. براى من مايه شگفتى بود كه اين شخصيت پر نفوذ كه از پيش كسوت هاى سناى آمريكا محسوب مى شود و در آن زمان رياست يكى از كليدى ترين كميته هاى سناى آمريكا را تصدى مى كرد (و طبعاً با مراجعان بى شمار سر و كار داشت و دارد) ، چگونه فرصت خود را نظم بخشيده كه توانسته است درخواست يكى از صدها مراجع خود را، آن هم با چنان پشتكار و صميميت در وزارت امور خارجه آمريكا و ساير منابع مسئول اين كشور دنبال كند و نتايج كار و پاسخ هائى را كه دريافت كرده است، يكايك و عيناً با من در ميان بگذارد؟ او در نامه هاى خود عمدتاً به وزارت خارجه «مصرانه» خواسته بود كه آن وزارتخانه از هرگونه اقدام «مؤثر و لازم» در اين زمينه دريغ نورزد و من با توجه به پاسخ هاى وزارت خارجه يقين دارم خدمات او در تخفيفِ گرفتارهاى وحشيانه زندانبانان در حق آقاى اميرانتظام در محدوده خود بى اثر نبوده است.
اينك اين پرسش از «رهبران» خود ناميده «اپوزيسيون» پاسخ مى طلبد كه پس از صدور حكم «خيانت» براى رأى دهندگان (به دمكرات ها) كه مسلماً از ديد حضرات پنهان نمانده است، لااقل درباره روابط خاصه من با آقاى (ساربنز) و ساير همسلكان او چه فتوائى دارند و چه «رهنمود» داهيانه اى را توصيه مى كنيد؟
رسالت يك اپوزيسيون اصيل و راهياب (كه متأسفانه بى پرده بايد گفت: مشكل اين است كه آن را نداريم و در انديشه داشتنش بايد باشيم) ، نوحه خوانى و دشمن تراشى و غوطه خوردن در اوهام نيت، كمر بستن و به ميدان آمدن با قصد روشنگرى و بسط آگاهى و هشدار و ابلاغ اين پيام به مردمان كوچه و بازار، به مراجع آزاديخواه انساندوست جهان و نيز به سياست پيشگان و سياستگذاران و زمامدارانى چون آقاى بوش و آقاى كرى و پيروان آنها است كه ملت ايران نه پذيراى شيوه هاى معامله با عراق است و نه به اسلوب هاى مغازله با ليبى تن در مى دهد. زيرا خود مى داند چگونه گره گشائى كند و بر آنها و در مصلحت آنها است كه بر سوداى سودجوئيِ نه چندان پايدار خود از اين رژيم تمدن سوز مهار زنند، به آينده نيز بنگرند و با وجدان ملتى كه تسليم را طلاق گفته است آشتى كنند.
به دنياى خود بازگرديم و حرف آخر:
(اما) اين همه مسلماً دست نخواهد داد و به «غرّشى» در خلاء مانند خواهد بود، اگر پاسخ به پرسش هائى از اين دست معطل بماند:
-اداى اين رسالت ها چگونه ممكن است؟
- «اپوزيسيون» با چنان توانمندى را در كجا بايد جست؟
و اگر در ميان نيست، چگونه بايد ساخت؟
-تهى دست، تنها با كوله بارى از آن «احكام» شعارگونه و نامسئولانه و طبعاً بى بازتاب و زيانبار و دشمن تراش به كجا مى رويم؟

صفحه اول
خبرهاى ايران
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
احزاب
ورزش
شعر و داستان
خاطرات
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com