جمله «دانشجو بايد سياسى باشد» را معنى كنيد! وقتى اين سئوال را از من پرسيد در حالى كه آب دهانم را به سختى قورت مى دادم و ضربان قلبم به ۱۰۰ رسيده بود سعى كردم كوچكترين نشانى از هيجان زندگى در سيماى رنگ باخته ام ظهور نكند.
تلاش وافر من براى نفرستادن خون اضافى به چهره ام محكوم به شكست شد چرا كه بانوى تفتيش گر پرسيد «مشكلى پيش آمده است» و من كه بارها فرم استخدام را پر كرده بودم و با واريز پول هاى هنگفت و دارا بودن دو مدرك فوق ليسانس نتوانسته بودم كارى در خور شأن خود بيابم براى گريز از اين مشكل گفتم چقدر هوا گرم است؟
بانوى تفتيش گر پرسيد «متوجه سؤالم نشديد» و من خسته از جواب ردشنيدن و شرمنده از جيب خالى داشتن گفتم ممكن است يك بار ديگر مطرح كنيد و بانوى تفتيش گر كه وظيفه الهى خود مى دانست به هر صورت ممكن من را كه از تمام مراحل استخدامى سرافراز بيرون آمده بودم را نقره داغ كند گفت «شما كه بايد بهتر بدانيد»
آن وقت من فلك زده با صلوات هاى پشت سر هم و مددگيرى از خدا گفتم من الزامى در سياسى بودن دانشجو نمى بينم. وقتى اين جمله را به زبان آوردم احساس كردم آرمانها و عقايدم زيرپاهاى بتونى ام در حال له شدن است. چرا كه من در دانشگاه ليدر تفكر سياسى بودن دانشجو بودم و حال به خاطر داشتن يك ممر درآمد حاضر شدم كه آن را به پشيزى بفروشم آن زمان حس كردم كه تمام جهانيان حق دارند من را به خاطر تناقض در گفتار و كردار محكوم به مرگ كنند.
اما تو به من حق مى دهى زمانيكه به خاطر بيان عقيده ات مجبور به حضور در حصار خانه مى شدى و ديگر حتى نوشته هايت و كتابهايت نيز التيام بخش تو نبودند و رنگ سابق را نداشتند آن وقت از من بسيار محافظه كارتر مى شدى من نيز مى دانم كه عدم تفتيش عقايد از اصول مصرح قانون اساسى است اما نه تنها من و تو بلكه ۶۰ ميليون ايرانى نيز مى دانند كه اين اصل فقط به درد همان كتاب كوچك مى خورد.
و حال من ايستاد ه ام با مفتشانى كه حتى جرأت ندارم در نزد آنان به عضويت خود در انجمن اسلامى (حالا حزب پيشكش) اعتراف كنم و اين هراس پنهان من هيچگاه پايان ندارد، حال فضاى غم آلود و تنگ و تاريك اتاق بازجوئى (ببخشيد اتاق مصاحبه) تو را هراسان مى كند آرى به خاطر دست دراز نكردن پيش پدر حاضر به اين كار شدم و اين دروغگويى در كشور ايران نه تنها خطا نيست بلكه حتى از تك تك اصول قانون اساسى كاربرد بيشترى دارد و بالاخص وقتى پاى مصالح و منافع در ميان باشد به حفظ نظام اجتماعى كمك مى كند.
اضطراب من به قدرى زياد بود كه هر لحظه حس كردم قلبم از حركت مى ايستد خدايا اگر نوشته هايم به دستشان بيافتد چه كار كنم؟
بانوى تفتيش گر پرسيد «روزنامه مى خوانى»؟ و من باز با حركتى كه به نفرت ابدى ام دامن مى زد گفتم «روزنامه دليلى ندارد، بيشتر تلويزيون نگاه مى كنم تازه اخبار ورزشى را خيلى دوست دارم» بانوى تفتيش گر با تعجب نگاهى به دستورالعمل و سوالات خود كرد و از من پرسيد «تحصن يعنى چه»؟ آن وقت من در حالى كه چادرم را روى سر جابجا مى كردم مانند گوهرى در صدف با متانت زايدالوصفى گفتم: والله دانشجو كه بودم يك روز كه غذاى سلف خراب بود و عده اى مسموم شدند بچه ها به خاطر اعتراض همگى در آمفى تئاتر دانشگاه جمع شدند؟
خدايا اى كاش مى توانستم حصار ظاهر فريبى را بشكنم و به مدت سه ساعت مداوم از تحصن نمايندگان مجلس و دلايل ردصلاحيت آنها و پايمال شدن اصل جمهوريت قانون اساسى نطق غرائى بكنم. اما وقتى به ياد خرد شدن شخصيتم به خاطر نداشتن كار افتادم از اين مسأله صرفنظر كردم، هر چند كه جوابم نيز تا حدى حال و هواى سياسى داشت، اما چون مسأله مرگ و زندگى دانشجويان مطرح بود نمى توانست بر آن خرده بگيرد.
بانوى تفتيش گر پرسيد: قانون اساسى چند اصل دارد و من كه با وجود بانوى تفتيش گر مرتب به ياد كليساهاى قبل از رنسانس و جلسات تفتيش عقايد مى افتادم و در آن اتاق سرد و نمور آتشى افروخته با هيزم فراوان را تصور مى كردم كه دير يا زود بايد طعمه آن مى شدم با بى اعتنايى ساختگى گفتم: اطلاع ندارم هر چند كه در اين زمان به ياد اصل جمهوريت قانون اساسى افتادم كه با برگزارى انتخابات فرمايشى مجلس هفتم مظلومانه ذبح شده بود. بانوى تفتيش گر پرسيد «تو واقعا ايرانى بى مسوليتى هستى» و من بار ديگر در هويت خود شك كردم چرا كه با بى اعتنايى خودم حتى بانوى تفتيش گر را نيز كلافه كرده بودم.
بانوى تفتيش گر پرسيد: تو با اين عقايدت چه طور علوم سياسى خواندى؟ و من بار ديگر تلاش وافرى كردم تا خود را شرمنده نشان بدهم و در نهايت گفتم: دوست داشتم حقوق بخوانم اما قبول نشدم تازه مگر هر كسى مهندسى كشاورزى خوانده، كشاورز است كه من بايد سياسى باشم؟
بانوى تفتيش گر پرسيد چپ و راست يعنى چه؟ و من بار ديگر نقاب ظاهر فريبى را بر چهره زدم و گفتم نمى دانم ولى همه فقط فكر منافعشان هستند و يادى نيز از من نمى كنند كه با دو مدرك فوق ليسانس بيكارم.
آخرين نداى بانوى تفتيش گر را شنيدم «كه گفت تو قبول شدى از هفته آينده كارت شروع مى شود» ديگر آخرين كلمات وى را نمى شنيدم چرا كه تبديل به انسان كوكى و بى اراده اى شده بودم و توانايى ها و آرمانهاى من در راه پيدا كردن معاش آبرومند هزينه شده بود. آرى وجود من و امثال من در جامعه ايران زمينه اى فراهم مى كند كه نه يك بار بلكه صدها بار ديگر نيز اصل جمهوريت و ساير اصول قانون اساسى ذبح شرعى شود و آن وقت است كه حتى ذكر فاتحه اى نيز براى دموكراسى براى جامعه التيام بخش نيست، جامعه اى كه در جاى جاى آن تفتيش عقايد جزو اصول لاينفك و جدايى ناپذيرش باشد نمى توان انتظار داشت كه دانشجويش سياسى باشد.