احساس مى كردم زندگى دومى كه برغم همه احتمالات به من داده شده است، براى درگذشتن از نخستين زندگى است كه در ان نيمه شب زمستان، در سربازخانه گشوده شده، مرد. به قول سنايى، پيش از مرگ مرده بودم و بزرگترين هديه زندگى تازه آزادى من بود. در آن ماه ها بود كه به بازسازى پردامنه خود دست زدم كه هنوز ادامه دارد، پس از مردن در شامگاه روز انقلاب. پايه زندگى تازه اى را در آن ژرفا گذاشتم.
اين، از تازه ترين نوشته هاى روزنامه نگارى است كه مدير و سردبير گرامى نامه تلاش از من خواسته است، به دليل همكارى و دوستى ديرينم، درباره او بنويسم: داريوش همايون مردى كه از تبار روزنامه نگارانى كه مانندهاى او در تاريخ معاصرمان انگشت شمارند.
***
با داريوش همايون، از نيمه هاى دهه سى خورشيدى، نزديك پنجاه سال پيش، در هيأت تحريريه روزنامه اطلاعات آشنا شدم كه جوانى تازه كسوت روزنامه نگارى پوشيده بودم و او مترجم و مفسرى بود كه از نردبان شهرت بالا مى رفت.
اما همايون را از روزهاى تلاش براى بنيانگذارى سنديكاى نويسندگان و خبرنگاران مطبوعات، در آغاز دهه چهل شناختم كه روزنامه نگارى آگاه بود و شخصيتى استوار و انديشه هايى روشن و پيشرو داشت. روز پنجم مهرماه ۱۳۴۱، سى و پنج تن از روزنامه نگاران در كتابخانه پارك شهر تهران گرد آمده بوديم كه براى نخستين بار در تاريخ مطبوعات ايران، سازمانى را پايه گذاريم كه پشتوانه حقوقى و ادارى كار روزنامه نگارى باشد. تا آن هنگام مديران روزنامه ها و مجلات و خبرگزارى، هرگونه كه دلخواهشان بود با كاركنان خود رفتار مى كردند، از روزنامه نگارى حرفه اى كمتر خبرى بود و براى بسيار كسان، كار دومى بشمار مى آمد كه در آن شوق و ذوقى، يا سودى، داشتند، اما از هيچگونه امنيت شغلى و آينده اى برخوردار نبودند.
سنديكاى نويسندگان و خبرنگاران
جاى همايون در ميان بنيانگذاران سنديكا خالى بود، بر آن شدم كه او را در جريان بگذارم و همكاريش را بخواهم. هنگامى را كه در كنار ميز پوشيده از ماهوت سبز آن روزگار هيأت تحريريه اطلاعات با او در اين باره سخن گفتم و پاسخش را، هيچگاه فراموش نكرده ام.
گفت: سنديكاليسم از نمادهاى استعمار است.
گفتم: ولى بهره كشى از خبرنگار و نويسنده و مترجم و خبرنگار عكاس استعمارى تر است.
همايون كه پذيرش سخن منطقى را يكى از ويژگيهايش مى دانم، پذيرفت و چندى نگذشت كه خود از سردمداران سنديكايى شد كه از همان نخستين سال ها نگرانى و جبهه گيرى مديران، بويژه عباس مسعودى، مدير اطلاعات را برانگيخته بود.
پس از يكسال، در انتخابات دور دوم سنديكا، همايون به دبيرى ان برگزيده شد و اين، همزمان با اوج درگيرى مان با مدير قدرتمند اطلاعات بود كه از همكارانش مى خواست ميان اطلاعات يا سنديكا يكى را برگزينند.
مبارزه تا استعفاى گروهى نويسندگان و خبرنگاران اطلاعات پيش رفت و به پيروزى انجاميد و سنديكا پا برجا و استوارتر شد. مدير اطلاعات تا آن هنگام، هيچگاه در روزنامه خود، با چنين چالشى روبرو نشده بود.
همايون در راهبرى اين مبارزه سخت سهم اساسى داشت و تاوان آن را داد و همراه يكى ديگر از همكارانمان، اسمعيل يگانگى، از اطلاعات اخراج شد. حادثه رانندگى و بسترى شدن در بيمارستان، مرا از اخراج رهايى داد، اما از همان هنگام، به حدس و گمان دريافتم كه همايون، در انديشه بازگشت به اطلاعات نيست و برنامه تازه اى براى آينده دارد.
در نشست هاى سنديكايى، گروهى از ما بران سر بوديم كه در برابر رفتار مسعودى و اخراج دبير سنديكا واكنش نشان دهيم، اما همايون مخالف رودررويى بود، گويى نمى خواست در برابر برنامه آينده خود سد ديگرى بسازد. مسعودى، مدير يكى از دو روزنامه بزرگ، نايب رئيس سنا و از استوانه هاى زمان خود بود.
همايون در مجمع عمومى چهارم سنديكا، به پاس راهبرى پيروزمندانه سنديكا در مبارزه گذشته، بار ديگر به دبيرى برگزيده شد، اما نپذيرفت و اين نشانه ديگرى بر دلمشغولى تازه او بود.
در سال ۱۳۴۴ همايون مدتى در ميان ما نبود، دانشگاه «هاروارد» بورسى براى پژوهش هاى گسترش سياسى و اجتماعى در اختيارش گذاشته بود كه يكسال به درازا كشيد و هنگامى كه به تهران بازگشت، اين بار، در ماجرائى كه روى داد، انديشه خود را آشكارتر كرد.
بنيانگذارى ايندگان
ماجرا چنين بود كه ميان صالحيار، دوست تازه درگذشته مان، كه به تازگى سردبير اطلاعات شده بود و من كه دبير بخش هاى سياسى و اجتماعى روزنامه بودم، اختلافى روى داد كه نزديك بود به پايان دوستى و همكارى ديرينمان بيانجامد.
همايون، دوست و مورد احترام هر دومان بود و مى كوشيد ميانجيگرى و از گسستن رشته هاى اين دوستى جلوگيرى كند، اما گره هاى اختلاف ناگشوده ماند و من بر آن شدم كه اطلاعات را ترك گويم.
همايون مخالف كناره گيرى بود و از من خواست كه يكسال ديگر در اطلاعات بمانم، هرچند آشكارا نگفت چرا، اما براى نخستين بار دانستم كه برنامه اى دارد كه براى منهم در آن جايى پيش بينى كرده است. چنين كارى جز روزنامه نگارى نمى توانست باشد. يكسالى كه همايون گفته بود، يكسال و نيم بعد در تابستان ۱۳۴۶ فرارسيد. روزنامه آيندگان در كوچه نوبهار، خيابان نادرى، تولد يافت و من به نخستين گروه همكاران آن پيوستم.
هنگامى كه پس از دو شماره صفر، شماره نخست آيندگان انتشار يافت، پيش داوران و مخالف خوانان حرفه اى، آنرا زادن موش از كوه خواندند، اما هزاران نسخه ان به فروش رسيد. در آن روزگار كه بر زندگى سياسى و مطبوعاتى ايران، گرد سكوت و سكون نشسته بود، آيندگان نسيم تازه اى بود كه مى وزيد و دمى بود كه در جان نيمه مرده مطبوعات دميده مى شد.
همايون كه بر آن سر بود كه با نوآورى مطبوعاتى روزنه هايى در دژ سياست هاى بسته ايران بگشايد، آيندگان را به صورت شركت سهامى بنيان گذاشته و گروهى از روزنامه نگاران برجسته را در آن شريك كرده بود، اما از همان آغاز، از دو سو، دولت و شريكان، با فشار و دشوارى روبرو شد. همراهان نخستين، كناره گرفتند و همايون، خود ماند و دولت، كه بخشى از سهام آيندگان را در اختيار داشت، تا بر توسن سركش آن لگام زند.
با اينهمه افت خيز، آيندگان بامدادى يك دهه از مهمترين روزنامه هاى ايران بود و نه تنها با دو روزنامه پر نفوذ عصر هماوردى مى كرد كه بر آنها پيشى گرفت.
وزارت
همايون كه انديشه هاى گسترش سياسى و اجتماعى رهايش نمى كرد، اين بار انديشيد كه با رخنه در ساختار سياسى، آنرا پى گيرد. در اين هنگام تنش هايى كه در بطن جامعه آغاز شده بود، به كناره گيرى هويدا، نخست وزير ۱۳ ساله انجاميد و همايون به تكنوكرات هاى گروه جمشيد آموزگار، نخست وزير تازه پيوست و وزير اطلاعات و جهانگردى شد. اما به پندار من دوره يكساله وزارت بايد بدترين دوره زندگى سياسى و مطبوعاتى همايون بوده باشد، آرمانگرايى حرفه اى او در سويى و واقعيت هاى سياسى و اجتماعى در سوى ديگر، با هم سازگارى نداشتند.
يادم نمى رود كه پس از رويدادهاى قم و تبريز، و هنگاميكه پادشاه بر آزادسازى سياسى پاى مى فشرد، يك روز در دفتر وزارتى به همكاران و ياران قديمى خود مى گفت «پادشاه مى گويند روزنامه نگاران بايد تكليف خود را با ما روشن كنند، وفا دارند يا نه؟» و احساس مى كردم كه خودش هم مى داند در كارسياسى و اجتماعى، وفادارى، اگر چه لازم، اما كافى نيست.
دولت آموزگار را نامه مجعول احمد رشيدى مطلق به زير كشيد و در اين ميان، همايون بزرگترين بازنده انديشه هاى اصلاحگرايانه خود شد.
چند روزى از سقوط دولت نگذشته بود كه همايون تلفن كرد كه مى خواهد مرا ببيند، در آن هنگام سرپرست خبرگزارى پارس بودم كه حكم آن را از معاونت به سرپرستى، همايون در آخرين روزهاى وزارتش نوشته بود.
در خانه اش، در كوى صاحبقرانيه، به ديدارش رفتم. گفت كه از نوشتن نامه آگاهى نداشته و نويسنده را نمى شناسد و مى خواست راهى بجويد كه حقيقت با مردم در ميان گذاشته شود، اما نمى خواست نوشته شود پادشاه، خود فرمان دهنده نوشتن ان نامه و هويدا مجرى فرمان بوده است.
دشوارى كار همايون، تنها اين نامه نبود، كه تنگ نظرى هاى ديرپاى سياسى بران افزوده شد و باجگزاران دولت هاى اشتى ملى و نظامى كه هر روز بيشتر به آخوندها باج مى دادند، او را نيمه شبى از خانه اش به زندان بردند.
همايون پدر
داريوش همايون را كه سال ها از نزديك با او كار كرده و از او بسيار آموخته بودم، از آن هنگام، ديگر تا سال ها نديدم، اما نورالله همايون، پدر او را كه از آيندگان مى شناختم، بار ديگر يافتم.
در ماههاى درازى كه داريوش، خانه به خانه پنهان مى شد، همايون پدر را، كه ناگزير، سخت راز دار بود، مى ديدم و تنها از رفتارش در مى يافتم كه داريوش چه حال و روزى دارد. مردى كه عشق و اميدش را به اين فرزند بسته بود، گاهى سخت دلواپس و گاهى آسوده خاطر مى نمود و باطبع شاعرانه خود، منظومه هايى را كه از ان روزگار وانفسا سروده بود برايم مى خواند. مى كوشيدم از داريوش نپرسم، زيرا در آن روزها همه چيز و همه كس مشكوك بودند و نمى خواستم آرامشش را بهم بزنم.
نزديك پنجسالى از آن روزها گذشت و همايون را در سال ۶۳، بار ديگر در واشنگتن يافتم. اگر چه تلخكام، اما سرزنده و شاداب بود و نخستين كتابش ديروز و فردا را به من داد كه در آن ايرانى را ترسيم كرده است كه بايد مى بود و نبود و بايد چنان باشد كه شايسته آن است.
ديروز و فردا، نگاهى گذرا، اما در ژرفاى تاريخ ايران، از يورش اعراب تا دوران معاصر، بويژه كاميابى ها و ناكامى هاى ايران در امر توسعه، در دوران پادشاهان پهلوى است كه به انقلاب اسلامى انجاميد، بى نگرانى از جاه و مقام و بى اعتناء به خوش آيند و بدايند اصحاب بينش هاى گوناگون، از راست سلطنتى تا ميانه و چپ وابسته و ناوابسته، كه همايون سه سال بعد، در كتاب ديگرش نگاهى از بيرون در پاسخ منتقدان ان نوشت: «پس از سى سال خود سانسورى، ديگر از بيم ملاحظه هيچكس خود را سانسور نخواهم كرد... كسى كه خطر مرگ را از دست هاى دوست و دشمن، از رژيمى كه بدان خدمت كرده و رژيمى كه با ان جنگيده به يكسان گرفته، يكسال و نيم، هر روز را چنان بسر برده كه ديگر فردايى نخواهد بود... ديگر از چه مى تواند بترسد؟»
***
همايون روزنامه نگار كم مانندى كه ايكاش هيچگاه لباس وزارت نپوشيده بود، در يك بررسى كوتاه نمى گنجد، اما بايد بنويسم كه او را از زمره مردان دانشى عملگرايى مى دانم كه در گسترش همراهى و همرايى ملى، در جنگل سياسى امروز، نقشى برجسته دارد.
اين بخش از يادداشت ها را با آوردن جمله هاى كوتاهى از كتابهايش پى مى گيرم كه نمودارى از آرمانهاى او است:
در ديروز و فردا مى نويسد: «ايران را بايد با شركت گروه هاى هرچه بيشتر و برپايه يك توافق هر چه گسترده تر ساخت. هيچ گروه سياسى يا مكتب فكرى آن تسلط بر اوضاع را ندارد كه بتواند گليم خودش را هم از توفان بدر برد، چه رسد به كشتى ملت.»
و كتاب را با تكيه كلام هميشگى اش «بس كنيد و بس است» كه از دير باز در گفتگوهايش بكار مى برد، به پايان مى رساند: «بس است اينهمه كشتن و بى حرمت كردن، بس است اينهمه كينه و نفرت، بس است اين همه خوار شمردن خودمان به عنوان يك ملت» و سرانجام، درباره ميهنش كه مانند هر ايرانى به آن عشق مى ورزد، در كتاب نگاه از بيرون مى خوانيم: «مانند مرغ افسانه اى كه از ميان پيكر آتش گرفته و خاكستر شده اش بارديگر زندگى مى يابد، ملت ايران بارها از نو زاده شده است. اين ملت كه در همه تاريخ نيرومندترين و بدترين دشمن خودش بوده است، در عين حال يك توانايى باور نكردنى براى باززايى و از نو آغاز كردن از خود نشان داده است... ما سه هزار سال دوام آورده ايم و باز دوام خواهيم آورد.»
اما همايون، تنها يك مرد سياسى نيست كه آگاهيهاى گسترده اى در ژرفاى تاريخ ايران و جهان دارد، ايرانى روزنامه نگارى است كه زبان پارسى را مى شناسد و از سالهاى آغاز كار خود، در اين راه آگاهانه قلم زده است. رسالتى كه هر نويسنده و روزنامه نگار پارسى زبان، به عهده دارد.
زبان و فرهنگ
همايون در پيشگفتار كتاب نگاه از بيرون مى نويسد: عرب مابى و عرب گرايى و عرب زدگى تنها از نظر سياسى و فرهنگى ورشكسته نشده است، خود عربها به سبب محدوديت فرهنگى و تنگناى زبانى، كه از ساخت قالبى زبان عربى برمى خيزد، دچار دشواريهاى سخت هستند. در سده هاى گذشته، ما بى پروا و عموما بى هيچ ضرورت، هرچه توانستيم واژه هاى فارسى را با عربى جايگزين كرديم.
روحيه فضل فروشى در اين رفتار سبكسرانه ما با زبانمان سهمى بسيار بيشتر داشت تا نياز فرهنگى واقعى. امروز نبايد با همان سبكسرى و بى پروايى، هر چه عربى است در زبان خود به دور اندازيم، ولى بايد خطى بكشيم، به آنچه تا كنون گرفته ايم بسنده كنيم. ديگر نيازى نيست كه از عربى باز وام بگيريم. فارسى به يارى واژگان عربى راه يافته دران و به مدد ساخت تركيبى خود از عهده سازگارى با نيازهاى يك فرهنگ گسترنده و پوينده بر خواهد آمد.
واژگان پارسى زيبايى مانند آموزه، اندركنش، باورپذيرى، بهكرد، به هنگام، پايگان، پوزشگر، خويشكارى، دگرگشت، سرآمدان، فراگرد، فرهمند، گذار، گمانپرورى، مدارا، نماد، نوگر، همسود، همگن و واژگان ديگرى كه در اين كتاب آمده و فهرست آنرا در پايان كتاب مى خوانيم، نشانگر تلاش پيوسته همايون در اين راه است.
فارسى و مدرنيته
همايون در اخرين نوشته اش نيمروز ۲۳ ابان ۸۲ به بهانه انتشار چاپ تازه اى از كتاب «تسخير تمدن فرنگى» نوشته فخرالدين شادمان ۱۳۳۸ انديشه هايش را در رابطه تگاتنگى كه ميان زبان پارسى و نوگرايى، براى همراه شدن با كاروان تمدن و فرهنگ امروزى جهان وجود دارد، روشنتر مى شكافد:
«زبانى با ادبيات غنى، چنانكه فارسى هست، به گويندگانش يك جهش اغازين مى دهد. آنهمه ذوق و انديشه كه در آفريدن آن ادبيات به كار رفته انديشه و احساس را بالا مى برد. اين امر بديهى را هنوز دير نشده است كه دريابيم. از اين گذشته اگر فارسى را درست ندانيم و اگر با فارسى درست رفتار نكنيم، يا مى بايد عملاً از انتقال فرهنگ چشم بپوشيم و به اندك بهره اى خرسند باشيم، يا فارسى را فداى دستيابى به فرهنگ كنيم...»
همايون با اشاره به آغاز دوران نوسازى ايران مى نويسد: ايرانى كه ناگهان با وظيفه سنگين نوسازندگى، در همه زمينه ها روبرو شده بود، خود را زير آوار هزاران پديده و فرايافت CONCEPT مى يافت كه معادل فارسى خود را مى طلبيدند و نبوغ رضا شاه فرهنگستان را به يارى فرستاد كه نه تنها چند صد واژه لازم كه جا افتاده اند، به فارسى بخشيد، راه را به زبان نشان داد تا براى چالش تجدد آماده شود.... فارسى برخلاف زبانهاى مهم اروپائى، پيش از مدرنيته (باز زايش يا رنسانس سده شانزده و روشنرايى يا بقول مشهور روشنگرى سده هيجده) به كمال رسيده بود. آن زبانها، آزاد از سنگينى افتخار اميز و حتا هستى بخش، توانستند در هر سو كه لازم بود گسترش يابند و آزادانه از هر سه چشمه زبانى بويژه يونانى و لاتين كه مادر و خويشاوندشان بود و همه سير مدرنيته از آنها آغاز شد، سيراب شوند.
ما در فارسى، در هرگام با سعدى و حافظ روبروئيم. آن زبانها همراه مدرنيته پرورش يافتند. فارسى را به رغم خودش مى بايد با مدرنيته همراه كرد و يونانى و لاتين، جز خويشاوندى در ريشه، با فارسى ندارند و آن كمك حياتى را نمى توانند بكنند. نقش يونانى و لاتين در تكامل فارسى با عربى بود، ولى عربى از ريشه با فارسى تفاوت دارد.... عربى خود بدتر از فارسى دست به گريبان تجدد است و بجاى افسون لطيف و زنجير زرين يك ادبيات سحراسا بر دست و پا، همه وزن كوه اساى كلام مقدس را بر پشت دارد. در همين رويكرد به فارسى است كه ما مشكل بزرگتر يك جامعه سنتى، گرفتار گذشته اى را مى بينيم كه هم مايه سربلندى اوست و هم در جازدنش.
همايون با تأكيد بر اين واقعيت كه «هر اصلاح و تغييرى، جدا شدنى است و هنر زيادى مى خواهد هم دلبسته ماندن و هم جدا شدن»، در آن بخش از مقاله خود كه در رابطه ميان زبان و پيشرفت است نتيجه مى گيرد: موج واقعى ترجمه كارهاى بار ارزش اروپائيان سه چهار دهه اى نيست كه برخاسته است و اگر نسل شادمان، در ادب فارسى نخستين پژوهندگان اروپائى منش ايرانى را ديد، امروز ايرانيانى در همه علوم انسانى داريم، همانگونه كه شادمان مى خواست: هر دوپا استوار در خاك پر بركت فرهنگ ايران و فرهنگ غرب، دستهايى كه به دور دستهاى تاريخ دراز شده است، و چشمانى كه آينده را «گردن كشيده غرق تماشاست.