|
عطاءالله خسروانى
هويدا، آرام آرام از شهربانو فرح يك مهدعليا ساخت!
هويدا با دادن امكانات مالى و ادارى به شهبانو و هيپى ها و كمونيست هاى دور و بر دربار قدرت فراوانى كسب كرد
روش هويدا، مانند روش راسپوتين روسى و ارتباط راسپوتين با ملكه الكساندرا بود
علت سكوت آموزگار در مقابل كارهاى ناصواب و خلاف قانون هويدا، براى من روشن نيست
هويدا توانست با دسيسه، به نام شاه و ملكه، افراد مدير و با سابقه مملكت را حاشيه نشين كند.
هويدا كه بود؟ اعجوبه ناشناخته اى كه رژيم را در جهت فنا و كشور را به سوى نابودى مى برد- عطاءالله خسروانى
مردم از تبعيض و فساد مى ناليدند و هويدا با دلقك بازى، سران كشور را سرگرم مى كرد.
(عباس ميلانى. معماى هويدا. ص ۲۰۲)
«دست كم از يك بابت كابينه منصور باتمام كابينه پيشين تفاوت داشت. ميانگين سن اعضاى آن از كابينه هاى ديگر جوانتر بود».
درباره افراد كابينه منصور فقط يادآور مى شود اكثريت وزرا كابينه منصور را وزراى كابينه هاى قبلى بخصوص كابينه علم تشكيل ميداد. ميلانى در صفحه ۲۰۴ مى نويسد:
«روشنفكران طرحى از پيش براى دولت تدارك كرده بودند.»
واقعيت ندارد، خيال پرورى است. چون همانطور كه قبلا توضيح داده شد طرحها و برنامه هاى اقتصادى و اجتماعى و تشكيلاتى قبلاً به دستور شاهنشاه بوسيله منصور و چند نفر از افراد شوراى اقتصاد تهيه و تنظيم شده بود و بشرحى كه قبلاً بيان شد و بعداً اصول مرامنامه حزب ايران نوين قرار گرفت.
بحث درباره اينكه هويدا انحصار دولت در عرضه قند و شكر را پايان داد! يا نداد و يا برخلاف اصول دستور ترخيص كالا به گمرك داد يا نداد!؟ نيست.
مسئله اين است كه وزارت دارايى كه جايگاه رجال با سابقه ايران بوده و وزرايى چون اللهيار صالح، دكتر سجادى، دكتر على امينى، فروهر نريمان، گلشائيان، هژير، باقر كاظمى و اردلان كه از شخصيت هاى برجسته ايران بودند، براى كارمندان وزارت دارايى مشكل و گران بود، بپذيرند جوانى كه سابقه ادارى نداشته و زبان فارسى را به لهجه عربى آنهم به زحمت بيان مى كند، در رأس وزارت دارائى پذيرا شوند، خاصه آنكه در وزارت دارائى شخصيت هاى تحصيلكرده و مطلع وجود داشت.
دستورات خلاف هويدا به گمرك بر ميزان هيجان كارمندان افزوده بود. براى اولين بار براى استقرار وزيرى و آرامش در وزارتخانه اى متوسل به نيروى انتظامى و ساواك شدند، اين داستان براى موقعيت و حيثيت دولت منصور خيلى گران تمام شد. منصور به خوبى هويدا را مى شناخت كه يك فرد شلوغ و لاابالى است، كه با مقررات مالياتى آشنايى ندارد، با وجود اينكه سالها در شركت نفت مدير بود، نمى دانست افزايش بهاى نفت و بنزين بايستى به پيشنهاد شركت ملى نفت باشد و تصويب هيات دولت نه پيشنهاد وزارت دارايى، مسئله اى كه براى دولت منصور ناراحتى هاى بسيار بوجود آورد.
دكتر منوچهر فرمانفرمائيان كه سمت سفارت، و قبل از آن يكى از مديران شركت نفت بوده اند، در مقاله اى نظريات خود را درباره وزارت دارايى و هويدا نوشته اند. گوشه اى از مقاله دكتر فرمانفرمائيان كه در نشريه ره آورد نگاشته شده، بازگو مى شود تا روشن شود در چه شرايطى هويدا را در وزارت دارائى پذيرا شدند: كارمندان ارشد وزارت دارائى پى از انتصاب هويدا به وزارت علناً عليه او شوريدند، منصور پا به ميدان گذاشت، آمد وزارت دارائى و روساى ادارت را تهديد كرد. آقاى انتظام در جلسه هيات مديره شركت گفتند دو سه روز پيش از قبول وزارت دارائى اميرعباس آمده بود منزلش تا صلاحديد بكند، آقاى انتظام مى گفت به او گفتم تو كه نميتوانى يك صورت حساب سود و زيان شركتى را بخوانى چطور مى خواهى وزير دارائى بشوى؟
در اين مقاله كه از بسيارى جهات جالب است درباره منصور مى نويسند: «...اقوام نزديكش همگى در مشاغل مهم مملكتى خدمت مى كردند. شبى سفارت آمريكا هم در تهران آشكارا حسنعلى را كانديداى خود معرفى كرد. چنانكه در همان روزها سفير آمريكا بنده را به شام دعوت كرد. بعد از صرف شام به اتفاق محسن فروغى و خانمش رفتيم به سالون اصلى بالا. در يك قاب نقره عكس حسنعلى منصور را ديدم سفير با اشاره به عكس گفت در ايران مردان بزرگ هم هستند... يا اللعجب! شگفتا! سفير كبير و وزير مختارش كه طبق نوشته ميلانى در صفحات ۱۹۴-195 نظريه بسيار نامساعدى از منصور ابراز داشته اند، به خصوص هلمز سفير پس از ملاقات با شاه در گزارشى كه به واشنگتن ارسال داشته نوشته: «برخلاف گمان شاه، من فكر نمى كنم منصور از قابليت كافى براى... رهبرى دولت برخوردار باشد. بسيارى از ايرانيان اهل فكر از جمله برخى از نمايندگان مجلس و سناتورها نظر چندان خوشى نسبت به او ندارند.»
با چنين نظريه اى كه نسبت به منصور داشته، عكس وى را در سالون پذيرائى سفير چگونه ميتوان توجيه كرد؟
نعل واژگونه زدن نيست؟ اين دوجانبه بازى كردن چه معنى مى دهد؟ درخصوص اينكه نمايندگان مجلس وسناتورها نظر چندان خوشى نسبت به منصور ندارند، گويا هلمز سفيركبير اطلاع حاصل نكردند كه مجلس شوراى ملى به اتفاق آراء به برنامه ها و دولت منصور رأى اعتماد دادند، و در مجلس سنا نيز ۵۱ نفر از ۵۲ نفر دولت منصور تائيد نمودند.
از قديم در ايران گفته ميشد وقتى در كشورهاى ضعيف فرد مقتدرى زمام امور را بدست مى گيرد، كشورهاى امپرياليست استعمار طلب با تمام امكانات سعى ميكنند او را وابسته به خود جلوه دهند، تا مورد تنفر، بيزارى جامعه و توده مردم قرار گيرد و از او روبگردانند.
اجراى اين روش نامعقول را مى توانيد با مرور سرگذشت قوام، مصدق، و حتى شاه دريابيد. من از منصور دفاع نمى كنم، واقعيات و حقيقت را باز مى كنم تا پژوهشگران، اصل حق و راستى و درستى را از لاطائلاتى كه در اين دوران نوشته شده عريان كنند. من كه ناظر و شاهد روزها و ساعتهائى بودم كه در حضور شاهنشاه، طرحها و برنامه هاى اقتصادى و اجتماعى كه قبلاً زيرنظر شاهنشاه آماده شده، تنظيم و بررسى مجدد ميشد و منصور توضيحات لازم مى داد بشرحى كه در پيش گفته شدحضور داشتم. من كه در كميسيون ۵ نفرى در حضور شاهنشاه حضور داشتم كه منصور براى رابطه و ليدرى انتخاب شد، داعيه سفير را هم بيهوده ميدانم. همچنين ادعاى كسانى كه خود را مطلع از اين برنامه ها دانسته و سهمى براى خود قائل اند، خيال پرورى و دعوى پوچ بيش نمى دانم.
در مور روابط هويدا با ساواك، نصيرى، ثابتى
خطاست تشكيلات ساواك را مطلقاً محكوم كردن. در اين تشكيلات افراد تحصيلكرده با وجدان زياد بودند، افراد ناباب هم در آن رسوخ كرده بود. نصيرى، فردى كينه جو و بى عرضه تر از آن بود كه چنين تشكيلاتى را اداره كند، خاصه اينكه هويدا او را آلوده امور مالى هم كرده بود. ثابتى وابستگى هاى خاصى با هويدا داشت، بركشيده هويدا بود، رئيس اداره سوم يعنى تمام امور مربوط به داخل كشور با او بود، مى توان گفت عصاى دوم هويدا بود، مى توانست بگيرد، ببندد و آزاد كند.
مسافرت من براى معالجه به اطريش و ترور منصور
در اواخر ديماه بين ۲۰ تا ۲۲ در يك مراسم رسمى نظامى وزراء به صف ايستاده در انتظار ورود شاهنشاه بوديم، وقتى تشريف فرما شدند به منصور دست دادند. من نفر دوم ايستاده بودم، دست دادند و با صداى بلند فرمودند:
«كسالت داريد؟»
منصور به جاى من جواب داد، گفت:
«قربان؛ كسالت دارد هر چه از او خواسته ام كمى استراحت كند مفيد واقع نشده»
شاهنشاه فرمودند:
«لازم نيست در مراسم شركت كنيد مستقيم برويد نزد ايادى بگوييد در مريضخانه من در اطريش جا رزرو كنند و فورى حركت كنيد»
به همين نحو اقدام كردم، روز بعد ساعت ده براى ديدار شادروان منصور به نخست وزيرى رفتم. ايشان منتظر من بود با محبت مرا پذيرفت در حالى كه دست من در دست او بود گفت:
«تمام اقدامات لازم براى مسافرت انجام شده، به وزارت خارجه نوشته ام تذكره حاضر است صبح با پدرم در ژنو و اتابكى در اطريش تلفن كردم كه هرگونه اقدامى كه لازم باشد بنمايند»
پس از گفتگو درباره مسائل روز منصور گفت:
«ظرف يكى دو هفته ديگر جانشين هويدا تعيين خواهد شد»
گفتم:
«قرار بود هنگامى كه كابينه ترميم ميشد كنار گذاشته شود كه گويا محذورى پيش آمد»
گفت:
«قطعى است ولى درخواستش اين است كه خودش عنوان كند و استعفا بدهد»
روز بعد با هواپيما از طريق پاريس به اطريش رفتم. شادروان رحمت اتابكى سفير كه از دوستان فاميل ما هم بود شخصاً به فرودگاه آمده بودند و يكى از كارمندان محلى ايرانى بنام موسوى كه سمت مترجمى را هنگامى كه شاهنشاه به بيمارستان مى رفته اند داشته به من معرفى كردند. پس از سه روز بسترى در بيمارستان معلوم شد كسالت مهمى نداشته و بيشتر عوارض خستگى است. در هتل يك آشناى قديمى كه جوانى زيرك و باهوش و نويسنده اى شوخ طبع بود كه سالها او را نديده بودم، به ديدارم آمد. وى سمت وابسته فرهنگى ايران را در اطريش داشت، بوشهرى پور همراه بسيار خوبى بود، شبها به مراكز توده اى ها به سركردگى لنكرانى، و مركز فرهنگى دانشگاه محل اجتماع دانشجويان طرفدار ناصر ميرفتيم بدون اينكه خود را معرفى كنيم با آنان درباره ايران بحث و مجادله ميكرديم. (هركجا هست سلامت بادا) در آخرين شبى كه خود را به دانشجويان معرفى كرديم، به آنان پيشنهاد نموديم اگر خواسته باشند ما اقدامات لازم را براى اينكه بتوانند بدون هيچگونه ناراحتى به ايران بازگردند، به عمل آوريم. از ما خواستند وقتى تعيين شود كه به ديگر دوستانشان اطلاع دهند و موضوع در جلسه اى كه تشكيل مى شود مورد بحث قرار گيرد. توافق شد يك روز بعد در سالن هتل اجتماع نمائيم.
متاسفانه وقتى به هتل آمدم تلگرامى تقريباً به اين مضمون براى من رسيده بود: «ساعت ده بامداد اول بهمن در ميدان بهارستان مقابل در ورودى مجلس شوراى ملى جناب منصور نخست وزير مورد سو قصد قرار گرفته و به بيمارستان پارس منتقل شده اند.» صبح با اولين هواپيما به پاريس رفتم (چون هواپيما مستقيم بين وين و تهران نبود) و از پاريس با اولين هواپيما به تهران مراجعت كردم. صبح روز ۶ بهمن از فرودگاه به بيمارستان رفتم. از شاهقلى جوياى حال منصور شدم، او از پيشرفت بهبودى او اظهار رضايت ميكرد و گفت: «ميتوانيم به ديدارش برويم». بدون هيچگونه تشريفات به اطاق منصور رفتيم، زير پوشش دستگاه تنفسى قرار نداشت. دكتر شاهقلى سرش را نزديك گوش منصور برد و گفت: «عطا اينجاست» من بسيار متاثر و اندوهگين شده بودم و توجه به هيچ چيز نداشتم، دكتر گفت: «انگشتش را تكان مى دهد يعنى دست مرا بگير» چند ثانيه دست او را گرفتم، بغض گلوى مرا گرفته بود حس ميكردم اشك از چشمانم سرازير شده. ديگر طاقت نداشتم، آهسته دست منصور را رها كردم و از اطاق خارج شدم، كمى به ديوار راهرو تكيه دادم، وقتى احساس كردم كه تنفسم عادى است، از دكتر خداحافظى كرده به منزل رفتم. چون در طول سفر نخوابيده بودم، تا ساعت ۸ صبح استراحت كردم و سپس عازم بيمارستان شدم، در مقابل در ورودى جمعيت زيادى اجتماع كرده بودند. از اتومبيل كه پياده شدم، آشنايانى كه آنجا بودند به طرف من آمدند، افسوس! گفتند و شنيدم كه شب پيشين روح منصور به ابديت پيوسته است.
چون تا ششم بهمن در ايران نبودم وقايع اى كه در اين برهه از زمان پيش آمده بود از شنيده ها و از نوشته هاى ديگران فراگرفته ام كه فشرده اى از آنرا بازگو ميكنم. حسنعلى منصور ساعت ده بامداد اول بهمن ۱۳۴۳ در ميدان بهارستان مقابل در ورودى مجلس شوراى ملى مورد سو قصد قرار گرفت. هريك از شاهدان ماجرا در جلو ميدان بهارستان از كيفيت تيراندازى و تعداد حمله كنندگان و جريان دستگيرى وبالاخره حوادث بيمارستان مطالاب مختلفى را بيان مى كردند كه در مطبوعات منتشر شد. مأمورين مقابل در مجلس، كاركنان نخست وزيرى و محافظين منصور هريك به تفصيل سخن گفتند. ماحصل آنچه گفته شد آن بود كه وقتى منصور از اتومبيل پياده شد در پياده رو جلوى در كوچك مجلس جوانى بنام محمد بخارائى به بهانه دادن كاغذ به او نزديك شد و بلافاصله شليك كرد. دو گلوله يكى به گردن و ديگرى به شكم و گلوله سوم به مثانه اصابت نموده، منصور به بيمارستان پارس منتقل شد. (درحاليكه در اول خيابان ژاله قريب دويست مترى مجلس بيمارستان بسيار مجهز مخصوص اورژانس و سوانح كار كه شبانه روز آماده خدمت بود قرار داشت-اين بيمارستان در زمانى كه مديرعامل بيمه هاى اجتماعى بودم مانند چندين بيمارستان ديگر به وجود آمده بود- وانگهى بيمارستان دولتى سينا در خيابان سپه براى خدمات اورژانس مشهور بود در حاليكه بيمارستان پارس نه معروف بود و نه مجهز.)
سفرى مينويسد: درباره ترور منصور و چگونگى معالجه و بالاخره مرگش شايعات فراوانى بر سر زبانها بود.
هويدا كه در مجلس حضور داشت جريان را تلفنى به شاه اطلاع داد. شاه او را مأمور كرد كه خود به بيمارستان برود و مشاهدات عينى خود را گزارش بدهد. گفته شده بود هويدا وزراء را در جريان نگذاشته بود و خود يكه تاز ميدان شده بود. هويدا پس از عيادت به كاخ سلطنتى رفت و به شاه گفتت اميدى به نجات منصور نيست. ساعت پنج بعدازظهر همان روز شاه اعضاى هيئت دولت را به تشكيل يك جلسه فوق العاده فراخواند. در اين جلسه شاه دستور داد فورى چند جراح خارجى دعوت كنيد، هويدا كه از ابتدا از هيچ تلاشى براى خودنمائى كوتاهى نكرده بود و به دلايلى كه روشن نيست خود را براى احراز جانشينى منصور آماده كرده بود، در پاسخ شاهنشاه بدون توجه به اينكه از او ارشدتر در كابينه حضور دارند؛ آرام، صدر، رياحى، عاليخانى، آموزگار و خسروانى در جلسه حضور نداشتند- از جا بلند شد مثل يك سرباز پاهاى خود را بهم كوفت و گفت اطاعت ميشود. شاه در حالى كه آماده خروج از جلسه هيأت دولت بود برگشت و گفت شما فعلاً هيات دولت را اداره كنيد تا انشاءالله نخست وزير بهبودى يابد.
اميدى به بهبودى و درمان نبود بخصوص با چند عمل جراحى شتاب زده كه روى او انجام شده بود كمترين اميدى هم كه به نجات وى وجود داشت از ميان رفت. منصور بعد از پنج روز دست و پنجه نرم كردن با مرگ درگذشت. بعد از مرگ منصور شايعه شد كه در معالجه او قصور شده و اگر پزشكان خارجى كه سه روز بعد از واقعه براى معالجه منصور به تهران فراخوانده شدند همان روز اول و دوم وارد تهران مى شدند، منصور زنده ميماند. (از بازى گران عصر پهلوى، طلوعى) در كتاب نخست وزيران ايران صفحه (۹۸۴) آمده است:
«شاهقلى رئيس بيمارستان كليه عمليات را تحت نظر گرفت و چند تن از دوستان نزديك خود را كه جراح بودند دعوت به كار كرد. جسد نيمه جان منصور را چندين بار جراحى كردند.
روز چهارم بهمن سه نفر از جراحان معروف بين المللى وارد تهران شدند. يك جراح از انگلستان، يك جراح از آمريكا، يك جراح از فرانسه... آنها اشتباهات عمدى يا سهوى جراحان ايران را تائيد نمودند. دكتر شاهقلى به هيچ يك از جراحان معروف ايرانى كه از دوستان او نبودند اجازه ورود به اتاق عمل نداد. حتى پروفسور عدل كه همه روزه در بيمارستان حضور مى يافت يك بار هم نتوانست اعمال گروه جراحى شاهقلى را كنترل يا بررسى كند.»
پس از آنكه هويدا به نخست وزيرى رسيد، همسر منصور لبه تيز حملات خود را متوجه او نمود. او را عامل اصلى از بين بردن شوهرش مى دانست. منصورالملك (پدر حسنعلى منصور) و همسرش نيز همين عقيده را داشتند و هميشه ابراز مى كردند.
(آنها هويدا را پسرك نمك به حرام ميخواندند)
در دوران نخست وزيرى منصور، روابط من و فريده بسيار صميمانه بود. پس از درگذشت منصور من يكى از افراد معدودى بودم كه فريده در خانه خود مى پذيرفت و مطالبى درباره هويدا ابراز مى داشت كه فعلاً از بازگو كردن آن امتناع مى ورزم. ولى هرگز حاضر نشد با هويدا ملاقات كند. بجاخواهد بود كه گوشه اى از نظريات ميلانى درخصوص پزشكان و نحوه معالجه منصور بازگوشود: «دكتر سميعى، رئيس تيم پزشكى، دو طبيب آمريكايى از دانشكده پزشكى دانشگاه كرنل را براى مشاوره به ايران دعوت كرد. فشار سياسى (!) براى دعوت كردن اطباى اروپايى هم اوج گرفت و سرانجام يك طبيب انگليسى و يك طبيب فرانسوى هم دعوت شدند.. اگر تيم پزشكى صرفا از اطباى آمريكائى تشكيل ميشد، آنگاه شايد جهان(!) و غربى ها، به نادرستى گمان مى بردند كه اين تركيب، نماد چرخش سياست (!) ايران به دورى از انگلستان (!) به سوى آمريكاست.»
(انتخاب پزشك چه ارتباط با سياست كلى كشور دارد. توجيه اش با خود ميلانى است)
در هر حال، تركيب جديد تيم پزشكى به تنش هاى تازه دامن زد و پس از چندى، كار به جايى رسيد كه اعضاى تيم ديگر قادر به همكارى نبودند. طبيب فرانسوى «عضو تيم»، تهران را به اعتراض ترك گفت: و در مقالاتى كه در مجلات فرانسوى چاپ شد، ادعا كرد كه منصور را در واقع دو بار ترور كردند. بار نخست به دست ضاربين در خيابان، بار دوم به دست طبيبانش در بيمارستان.
دعاوى پزشك فرانسوى شايعاتى را كه از پيش در تهران رواج پيدا كرده بود رونقى تازه بخشيد. در كتاب ابوالهول ايرانى برگردان هوشنگ مهدوى از كتاب انگليسى ميلانى در صفحه ۲۱۴ آمده است:
«در سال هاى بعد نه تنها دكتر سميعى، بلكه ديگر پزشكان بيمارستان پارس -دكتر منوچهر شاهقلى و دكتر شجاع الدين شيخ الاسلام زاده -به عضويت كابينه هويدا منصوب شدند.»
قبل از اينكه اين فصل به پايان برسد، قصه خودساخته اى را كه ميلانى به صورت يك واقعه در صفحه ۲۲۹ منعكس نموده بررسى كنيم:
«پنج سال پس از مرگ منصور، شبى در يك مهمانى، هويدا در حالى كه به نظر مست مى آمد، (مثل هميشه)، تصادفاً متوجه شد كه «نصيرى» رئيس ساواك در حال انتقاد ازبرخى سياست هاى دولت است، هويدا كه شنگى ى ويسكى در حال خوش و چهره سرخش نمايان بود، به نصيرى رو كرد و گفت: «تيمسار، هر وقت نوبت رفتن ما شد بفرمائيد خودمان ميرويم. آنچه با منصور كرديد با ما نكنيد.»
نصيرى فرد با هوش و ذكاوتى نبود ولى استعداد فراوان در سكوت و تحمل شنيدن سخنان ديگران را داشت، حتى در كميسيونها كمتر حرف ميزد. هيچگاه نظريات خودش را ابراز نميكرد. چنين آدمى در مهمانى اى كه نخست وزير حضور داشته از سياست هاى دولت انتفاد كند آنهم با صداى بلند كه نخست وزير بشنود امكان ندارد. وانگهى هويدا كه روابط تنگاتنگ با ساواك داشت (براى اينكه نگوئيم عضو ساواك بود) رندتر، محيلتر و باهوشتر از آن بود كه در يك مهمانى چنين بيان و سخن آشكارى را گفته باشد.
نخست وزيرى هويدا
شاهنشاه، در پايان جلسه هيات دولت به نحوى كه گذشت به هويدا فرمودند، فعلاً هيات دولت را اداره كنيد تا انشاالله نخست وزير بهبودى يابد. پس از فوت منصور، تكليف قطعى روشن نشده بود ولى هويدا خود را در هيبت نخست وزيرى نشان مى داد. به راستى از زمانى كه از سفر برگشته بودم بخصوص فوت منصور يك حالت تحير و بيزارى بر من مسلط شده بود، ميل داشتم در منزل بمانم. بارى از دربار خبر كردند كه براى روز ۷ بهمن براى شرفيابى تعيين وقت شده است، من درخواست شرفيابى نكرده بودم، حدس زدم مربوط به تعيين نخست وزير بايد باشد، من افكار خودم را مفصل در اين مورد، در مصاحبه با پرتوايران ابراز داشته ام، بازگو كردن آنرا ضرورى نميدانم.
وقتى شرفياب شدم، اميرعباس هويدا آنجا بود. چقدر قبل از من شرفياب شده و چه مسائلى مطرح شده بود نمى دانم. هيچ كنجكاوى هم نكردم. وقتى رسيدم اعليحضرت مرا مورد تفقد قرار دادند. كمى از گذشته و بخصوص لزوم عدالت اجتماعى و اقتصادى سخن گفتند و تأكيد فرمودند كه ايران بايد خودش را به كشورهاى بسيار پيشرفته برساند و شكافى را كه به وجود آمده از ميان ببرد، چون اگر نجنبيم اين شكاف و فاصله روز به روز بيشتر و عميق تر ميشود، و آنگاه براى هميشه شانسمان را از دست خواهيم داد. اعليحضرت بدون اينكه اشاره به نقش خودشان در كميسيون سه نفره، يعنى خودشان، شادروان منصور و من بكنند، فرمودند:
«تمام برنامه هاى دولت منصور مورد تاييد من است و بايد ادامه پيدا كند. حيف شد كه منصور را از دست داديم ولى كشور نمى تواند كارش را متوقف بگذارد. دنيا بايد بداند كه با يك گلوله ممكن است كالبد يك انسان سرد شود ولى كارهاى مملكت متوقف نخواهد ماند، به اين منظور در نظر گرفتيم كه براى مدتى هويدا نخست وزير شود.»
اين موضوع براى من بسيار تعجب آور بود. درآن شرايط خاص به تنها كسى كه ميشد براى نخست وزيرى فكر نكرد، هويدا بود. من هويدا را خيلى خوب مى شناختم. آشنايى بيشتر من با او در پاريس صورت گرفت ولى پيش از آن در سالهاى ۱۳۲۱ و ۱۳۲۲ در تهران با وى آشنا شده بودم. زمانى كه وزير كار بودم، در جلسات مذاكرات براى تعيين دستمزد و قرارداد جمعى كارگران نفت با حضور عبدالله انتظام و زعماى كنسرسيوم كه در نخست وزيرى تشكيل ميشد شركت داشت، از تشكيلات شركت نفت و آمار شرايط كار بى اطلاع بود برخوردهايى هم پيش آمد كه بسيار جالب است ولى براى جلوگيرى از اطناب كلام از بازگو كردن آن صرفنظر ميشود. ولى در «كتاب سياست اعتماد يك جانبه» به تفصيل آمده است. همين برخوردها و بى اطلاعى او از امور شركت نفت، موجب شد در جلسات بعد انتظام فرد ديگرى را به جاى هويدا بنام كازرونى همراه خود در جلسات مذكور بياورد. كازرونى در امور شركت، خاصه آمار و شرايط كار در مناطق نفتى كاملاً وارد و مسلط بود. هويدا بطور كلى آدمى شلوغ و لاابالى كه از جوانى در صحنه سازى استعداد خارق العاده اى داشت بين دوستان شناخته شده بود. بگذريم، در هرحال هويدا توانسته بود از واقعه قتل منصور به سود خود استفاده كند. به نخست وزيرى انتخاب شد و طبيعى است كه در برابر اراده پادشاه كارى از من ساخته نبود. من ساكت فرمايشات شاه را استماع مى كردم. اعليحضرت متوجه من شده فرمودند در كارهاى حزبى ما نظرى نداريم، بنابراين برويد كار خودتان را انجام بدهيد، و با نخست وزير هم همكارى دقيق بكنيد.
بايد اذعان كنم كه اين تعبير «همكارى دقيق» را هم براى بار اول بود كه از زبان شاهنشاه مى شنيدم. فرمايشات اعليحضرت كه تمام شد دست دادند و ما را مرخص فرمودند.
هويدا گفت: «لازم است كمى با هم صحبت كنيم»
در يكى از اتاقهاى كاخ رفتيم و مذاكرات ما شروع شد. هويدا در آغاز صحبت گفت:
«ما بايد همچنان صميمى باشيم، و دوستيمان را حفظ كنيم، با اين اعتراف كه خودم خوب ميدانم زياد وارد به كار نيستم، و علاقمندم به من بگويى كه چه بايد بكنم»
پس از بحث مختصرى، گفتم:
«اگر نظر مرا ميخواهى، ابتدا با يكايك وزيران صحبت كن، و بعد هم همگى را به اتفاق ببين، و اعلام كن كه برنامه هاى دولت همانى است كه در دوران نخست وزيرى شادروان اجرا ميشد»
او تشكر كرد و گفت:
«من قول ميدهم كه با شما صميمى باشم، و برنامه هاى حزبى را هم همواره در نظر داشته باشم و مراعات كنم»
در جواب گفتم:
«من هم همين صميميت را نسبت به شما خواهم داشت تا روزى كه احساس كنم ديگر به مصلحت نيست كه اين شغل را داشته باشيد. اما از همين حالا ميتوانم قول بدهم كه در آنروز به اولين كسى كه اين تذكر را بدهم خود شما هستيد»
البته بايد بگويم كه اين مورد، در سال ۱۳۴۶ پيش آمد و تذكر به خود او دادم كه خلاصه ماجرا در صفحات بعد خواهد آمد.
و همان روز ۷ بهمن ۱۳۴۳ اميرعباس هويدا كابينه خود را معرفى كرد.
روز چهارم اسفند ۱۳۴۳ در تالار فرهنگ، هيات موسس حزب ايران نوين، سناتورها، نمايندگان مجلس، يعنى بيش از ششصدنفر گرد آمدند و در آن جلسه به اتفاق آراء مرا كه قائم مقام حزب در زمان منصور بودم، به سمت دبير كل حزب ايران نوين انتخاب نمودند.
توانم آنكه نيازارم اندرون كسى
حسود را چكنم كو ز خود برنج درست
بمير تا برهى اى حسود كين رنجيست
كه از مشقات آن جز بمرگ نتوان رست
ميلانى در صفحه ۳۶۱ درباره حزب ايران نوين قلمفرسائى ميكند. مانند بسيارى مطالب ديگر در اين كتاب نقل سخنان و مطالبى است كه از ديگران شنيده، و يا براى شخصيت دادن به هويدا (شايد براى دينى كه بعهده دارد) آسمان و ريسمان را به هم مى بافد، كه اكثرا نه اصولى است و نه مبنائى دارد، اگر چه درصدد نيستم كه نوشته هاى ميلانى را مورد بررسى قرار دهم ولى در بعضى موارد نوشته هاى اين كتاب معجونى است از گفته ها و نوشته هاى ديگران و بحدى نامعقول است كه ممكن است موجب انحراف فكرى افراد ناوارد شود. در اينگونه موارد ضرورى است تذكراتى داده شود، از اين رو پيش از آنكه درباره حزب ايران نوين توضيح مختصرى داده شود، تبيين و آشكار كردن چند موضوع لازم است. در همين صفحه ميلانى مى نويسد:
«حزب ايران نوين در اصل به فرمان خود شاه تاسيس شد»
كه واقعيت ندارد، چنين فرمانى ازطرف شاهنشاه صادر نشد. حزب ايران نوين پس از رسميت يافتن مجلس شوراى ملى به نحوى كه قبلاً تشريح شد به علت ضرورت براى پيشرفت كارهاى پارلمانى و امور اجتماعى كشور بوجود آمد. كانون مترقى كه قبل از انتخابات هيچگونه فعاليتى نداشت، پس از فرمان شاه و هنگام انتخابات آزاد زنان و آزاد مردان به يكى از مراكز ثبت نام كاندايدهاى مجلسين تبديل شد و پس از انتخابات و رسميت يافتن مجلسين و تشكيل حزب ايران نوين منحل گرديد.
در صفحه ۳۶۲ مى نويسد:
«هويدا نيك مى دانست كه بقاى دوران صدارتش در گرو ايجاد يك پايگاه سياسى است.. اما در عمل مى دانست كه قدرت واقعى اش را اساساً از طريق حزب استحكام مى توان بخشيد... شاه هم در مقابل، به اين نكته نيك واقف بود. از همان آغاز كار، حزب بر آن شد كه تشكيلات حزب به ابراز قدرت شخصى هيچ يك از رهبران آن بدل نشود. به همين نيت، بنابرگزارش سفارت آمريكا در ايران، عطاء الله خسروانى را كه معتمدانش بود، به رياست حزب برگمارد.»
ميلانى كه در تلفيق، تلقيب و تلبيس يد، سلطه خاص دارد، هيچ ابائى ندارد كه كلمه اى را از جائى و جمله اى را از گزارشى بگيرد و با افكار و تخيلات خود وصف و مطلبى ديگر ساخته و آن را عنوان كند. در مورد نوشته ميلانى در فوق يادآور ميشود، كه اولين دبيركل حزب ايران نوين، شادروان منصور بود كه از طرف كنگره حزب انتخاب گرديد، نه من. شاهنشاه هم دخالتى در امور حزب نداشت. گزارش سفارت مربوط به مسئله ديگرى است (تجديد و بررسى از حزب در سال ۱۹۷۴ كه بعداً توضيح خواهم داد) نه درباره دبيركلى من. بايد اضافه كنم كه هويدا هيچگونه سهمى در تشكيل حزب ايران نوين نداشت و منصور در اواخر به هويدا سخت بى اعتماد شده بود و او را نظير تاليران ميدانست (دورو و سازشكار) و مصمم بود او را از كابينه كنار بگذارد. «دكتر مجيدى» نيز در خاطراتش به اين موضوع اشاره نموده است.
ميلانى سپس اضافه ميكند:
«خسروانى در حزب طرفدار چندانى نداشت»
براستى تصور نمى توان كرد كه استاد تاريخ سياسى تا اين حد خام و بى تجربه باشد كه توانسته باشند قواى مخيله او را با دروغ، حسادت و كينه انباشته و مختل كرده باشند كه وقايع قطعى را نيز منكر شود! در صفحات پيشين گفته شد، شايد تكرار آن براى روشنتر كردن وقايع درخور و شايسته باشد. كه، كنگره حزب ايران نوين طى مراسمى در ۲۴ آذر ۱۳۴۲ در تالار فرهنگ با حضور ۶۰۰ نفر هيات موسس حزب تشكيل و رسميت آن اعلام شد و منصور را به سمت دبير كل حزب تعيين كردند. تا ۶ بهمن ۴۳ كه تاريخ فوت ايشان است اين سمت بعهده ايشان بود و پس از فوت ايشان در ۴ اسفند ۴۳ مجدداً هيات موسس و وكلا و سناتورهاى حزبى، با بيش از ۶۰۰ نفر برطبق اساسنامه در جلسه اى كه در تالار فرهنگ تشكيل شد به اتفاق آراء مرا كه سمت قائم مقامى منصور را در حزب داشتم، به سمت دبيركل حزب انتخاب نمودند.
متاسفانه شادروان منصور فرصت نيافت آنچنان كه بايد انسجام و نظم لازم را به حزب بدهد.
پس از او برنامه و آرزوهاى او جهت انتخابات دمكراتيك در داخل حزب و طى مدارج حزبى و قبول اصل تمركز فرماندهى، و ايجاد دفتر سياسى براى هم آهنگى و همكارى با دبيركل ايجاد كردم. و به هيچ گروهى اجازه داده نمى شد و امكان نداشت كه دسته بندى و فراكسيون در حزب بوجود آورند. (بهمين علت كانون مترقى منحل شده بود) حال اگر چند نفر مخالف، از هم آوازان استمپل و مارتين هرتز كه اسامى آنان را مى توانيد در كتابهائى كه از گزارشات سفارت آمريكا بنام اسناد لانه جاسوسى بخصوص شماره ۱۷ به چاپ رسيده، ملاحظه نمائيد.
خواهيد خواند كه يك وزير نوكرصفت با چه آب و تاب شكايت مرا و شادروان مهندس روحانى را به رئيس سيا نموده. اسامى چند نفرى هست كه مى دانستند من اينگونه روابط را نمى پسندم و روابط خود را كم كرده بودند، موجب شد كه مسئول ساده لوح تشكيلات سيا در ايران، اين نتيجه را بگيرد كه، كسى كه با ما نيست پس با كشور ديگرى است. بايد اين جمله معترضه را اضافه كنم (من با هيچ كشورى روابط خاص نداشته، دعوت هيچ كشورى را نپذيرفته، نشان هيچ كشورى را ندارم، و عضو هيچ يك از تشكيلات و انجمن هاى بين المللى نبوده ام، من از يك طايفه ايرانى بوده، گرچه در غربت هستم ولى ايرانى خواهم مرد.)
از نظر من ميلانى در نوشتن اين كتاب فردى گوشچى مستعمع و خبرگير و «گوش نويس بوده و آنچه را شنيده نوشته، بهمين علت تضادهاى زيادى در كتاب وجود دارد. حتى وى زحمت مطالعه روزنامه هاى زمان را براى درك بعضى از مسائل به خود نداده، با تصور خود حزب را به دو دسته تقسيم كرده قديمى ها، تازه واردها. از مجراى (اتحاديه هاى فرمايشى كارگران) ميلانى نمى داند، كه اتحاديه و سنديكاها از نظر مقررات بين المللى نمى توانند وارد حزب شوند. اما اتحاديه هاى فرمايشى! اين اصطلاح، شعارها و ترانه ها را سالها از راديو قفقاز و پيك ايران و راديو مسكو شنيده ايم. شوربختى در اين بود كه افراد نادان تحت تاثير تبليغات اجنبى قرار گرفته و بعضى روشنفكر نمايان با تكرار آن ترديد و ياس كه هدف اجنبى بود در جامعه بوجود مى آورند. تكرار آن اصطلاحات، گذشته را بياد مى آورد و كسانى كه برعليه وطنشان فعاليت مى كردند و براى تشابه سبيل ميگذاشتند، و روى سبيل استالين نقاره ميزدند!
درخصوص دو دستگى در حزب در دورانى كه سمت دبيركلى، رئيس هيات اجرائى و رئيس دفتر سياسى حزب را متصدى بودم (سال ۱۳۴۸) دودستگى نه مجاز بود و نه وجود داشت و هويداى نخست وزير هيچگونه تسلطى در حزب نداشت و فقط عضو هيات اجرائى و دفتر سياسى بود.
قبل از اينكه نحوه و طرز فعاليت حزب را تشريح كنم، چند سطرى از خاطرات عبدالمجيد مجيدى، وزير مشاور و دوست نزديك هويدا را در مصاحبه اى كه در طرح مطالعات خاورميانه دانشگاه هاروارد نموده و به چاپ رسيده مى آورم.
در اينجا قسمت كوتاهى از آنچه كه درباره حزب ايران نوين است نقل ميشود:
«مسئله اين بود كه عطاءالله خسروانى توى كارهاى سياسى قبلى خيلى وارد بود، چه در جرياناتيكه منجر شد به وقايع ۱۳۴۲، چه بعدش، چه تشكيل و بوجود آمدن حزب ايران نوين، حزب ايران نوين را خيلى تقويت كرد -يعنى در واقع ايجادش كرد. تقويت نمى توانم بگويم، بوجودش آورد. خيلى از آدمهايش را خودش انتخاب كرد...»
حزب چگونه اداره مى شد
حزب ايران نوين با تشكيلات اصولى ديسپلين و دريافت حق عضويت بهيچ وجه وابستگى به دولت نداشت؛ ، هنگامى كه اعلام شد كه حزب براى خريد مكانى جهت سازمان جوانان، احتياج به پول دارد و حساب خاصى در بانك باز نموديم، به حدى استقبال شد كه تصورش هم نمى شد. از اين وجوه محل بزرگى در ابتداى خيابان ژاله خريدارى و تاسيسات لازم در آن نيز ايجاد گرديد.
هويدا تا سال ۱۳۴۷ نه تنها اصول حزبى را مراعات ميكرد، به آن تظاهر مى نمود. زمانى كه دسيسه ها و توطئه هويدا مرا سخت ناراحت كرده بود به شرحى كه قبلاً بيان شده است، با دادن گزارشى از كارهاى خلاف، خطا و ناصواب هويدا در امور مملكتى، از دولت و حزب استعفا دادم (به ضميمه رجوع شود) حزب استقلال مالى داشت و در شرايط خوبى قرار گرفته بود. علاوه بر داشتن ساختمان در تهران و برخى از شهرستانها ۶۰۰ ميليون ريال در بانك تهران سپرده ثابت داشت. در اين دوران دولت وظيفه داشت طرح هرگونه قوانين و برنامه اى را در كميته هاى حزبى به مورد بررسى قرار دهد، و پس از تصويب دولت در كميسيون هاى پارلمانى حزب مطرح نمايد. وزرا مجاز نبودند لايحه قوانين را قبل از بررسى و تصويب كميسيونهاى پارلمانى حزب، تقديم مجلسين نمايند. هويدا هيچ سهمى در فعاليت ۶ بهمن براى ايران نوين و انتخابات آزاد زنان و آزاد مردان نداشت، او فرد شناخته شده اى در ايران نبود، در وزارت دارايى وزير ناموفقى بود و قرار بود كه كنار گذاشته شود، تحت شرايط خاصى از طرف شاهنشاه به سمت نخست وزير تعيين شده بود، خود را از هر نظر تابع حزب مى دانست، مدت بيش از پنج سال كه من دبيركل بودم، از دستورات حزبى تابعيت ميكرد و حزب ايران نوين مانند ساير احزاب دموكراتيك دنيا با داشتن اكثريت در مجلسين و اصول حزبى، دولت را هدايت و اجراى برنامه ها را كنترل ميكرد. اين راز پيشرفت سريع كشور در سالهاى ۱۳۴۳ تا ۱۳۴۷ قبل از صعود قيمت نفت بود.
با اجراى برنامه هاى حزبى و به همت و فعاليت مردان كاردان، كشور در سالهاى ۱۳۴۲ تا ۴۷ به چنان اقتصاد شكوفائى دست يافته بود كه در دنيا به دوران معجزه اقتصاد ايران نام گرفته بود و رشد اقتصادى ۱۱ و ۱۲ درصد و تورمى كمتر از چهار درصد كه توام با پيشرفتهاى سريع اجتماعى و صنعتى، ايجاد كارخانه هاى متعدد صنعتى، ذوب آهن، ماشين سازى، پتروشيمى، سد و غيره، تمام اين پيشرفتها در دورانى است كه حزب ايران نوين كنترل امور را براساس اصول حزبى در دست داشت. مسائل اقتصادى و اجتماعى چنان بانظم و ديسيپلين انجام ميگرفت كه تقريباً امكان تبعيض و هرج و مرج دستگاه ادارى (كه بعداً به وجود آمد بخصوص از سال ۱۳۵۰ به بعد) وجود نداشت، كارها برحسب نظم و نسق و برنامه اجتماعى و اقتصادى پيشرفت مى نمود.
هويدا هنوز ماهيت ذاتى خود را بروز نداده بود، نه تنها از حزب تابعيت ميكرد بلكه با زدن نشان حزبى به يخه خود سعى داشت در اينباره بيش از اندازه تظاهر كند. هويدا اعجوبه اى ناشناخته بود كه به بيان خودش از نظر شرايط زندگى از طبقه سوم كه به سختى در بندر بيروت «مستعمره فرانسه» بزرگ شده با تمام عقده ها و كينه، يك فرد سختى ديده نسبت به اشخاص مرفه الحال، همين امر موجب شده بود كه از نوجوانى در سلك طرفداران ماركسسيم درآيد، محيل، بازيگر، دلقك و مكار، بارآمده بود كه موجد يك فرد درجه ۳ مهاجر در مستعمره است، بهمين علت مى توانست مانند حربا رنگ عوض كند. «كمونيست، فراماسون، ماكياوليست، اپيكوريست، دست و پا و... ليس، ساواكى (نقل از معماى هويدا و گل اركيده) هويدا در درون طبعى سركش، عاشق مقام ولى در ظاهر، آرام، شوخ طبع، دلقك، خوددار و شكيبا ولى محيل نقشه كش. ميلانى از قول همسرش مى نويسد:
«هركز نمى شد فهميد درون او چه ميگذرد»
و اضافى مى كند، آدمى تودار بود و به ندرت اضطراب ها و دلنگرانيهاى درونش را با ديگران درميان ميگذاشت.
مجموع اين صفات او را يك فرصت طلبى كرده بود كه به آسانى در مواقع ضرورى از عقايد و افكار خود صرف نظر ميكرد، فرياد ميزد «عاشق افكار خود نيستم»، تا موقع مناسب را از دست ندهد. او از دستور ماكياول پيروى ميكرد «بايد تنها رسيدن به هدف را در نظر گرفت و رعايت اصول اخلاقى در اين مورد ضرورتى ندارد»
از اواخر سال ۱۳۴۷ به بعد بين من وهويدا توافقى در كارها وجود نداشت و نحوه برداشت من در انجام وظايف با او متغاير و متباين بود. چون در سال ۱۳۴۶ به ايشان پيشنهاد كرده بودم كه از نخست وزيرى كناره گيرى كند، و براساس همين نظر در كميسيون بودجه به روش كار و نحوه اداره كشور كه موجب نارضايتى مردم شده بود شديداً حمله كرده و عدم موافقت حزب را اعلام كردم (به ضمائم مراجعه شود). ولى مخالفت من با نيابت سلطنت شهبانو كه شريف امامى و هويدا و «از سيا» مارتين هرتز از آن حمايت ميكردند (به جلد ۱۷ اسناد لانه جاسوسى مراجعه شود) و نظريه و مخالفت من و دكتر مبين كه به شاهنشاه ارائه شده بود، گرچه مورد موافقت قرار نگرفت، ولى امر كردند كه اختيارات نايب السلطنه محدود شود و وظايف اصلى بعهده شوراى سلطنت قرار گيرد. (بضمائم مراجعه شود). از آن پس هويدا روش خاصى را در پيش گرفت آهسته آهسته از حزب دورى مى جست. مسئله نيابت سلطنت وسيله شده بود كه روز بروز ذهن شهبانو را برعليه من مشوب و مقدمه چينى، توطئه و دسيسه نمايد، و روابط خودش را با شهبانو صميمانه تر و تنگ تر كند، اين دو بسيار خوب با هم كنار آمده بودند. شهبانو نيز از او رضايت داشت در شرح مسافرت چين او را چنين معرفى مى نمايد:
«هويدا يك همراه خارق العاده خيلى خوبى است چون مطايبه گويى و خوش مزگى ميداند.» (دلقك)
از آن پس نه تنها برعليه من از روى مكر و دشمنى حيله بكار مى برد، سعى مى نمود با كمك شهبانو، وزرا و مسئولينى كه از نظر فكرى مستقل و با دلقك بازيهاى او مخالف بودند، با توطئه و دغلبازى عرصه را چنان برآنان تنگ كند كه استعفا بدهند يا وضعى را بوجود مى آورد كه آنان را از كاربركنار كند. البته تمامى اين اقدامات با حمايت و پشتيبانى شهبانو انجام ميگرفت، آرام آرام، به مرور زمان از فرح ديبا يك مهد عليا مى ساخت، كه ساخت.
از سال ۱۳۴۷ هويدا جايگاه خودش را در دربار محكم كرده از حمايت بيدريغ و پشتيبانى شهبانو كاملاً برخوردار شده بود. هويدا نيز به ازا، با دادن امكانات مالى و ادارى به فاميل فرح و هيپى هاو كمونيست هاى دور و بر دربار، يا بقول معروف انتلكتوئل هاى تئورى زده دور فرح، قدرت فراوانى كسب نموده بود. البته ساير متنفذين را فراموش نكرده بود، ديگر مصلحت كشور مطرح نبود به اين نحو يك حكومت متنفذين به وجود آورده بود، كه شاه را احاطه كرده بودند. اين گروه نه تنها از نظر اخلاقى شايسته نبودند، بلكه خدمتگزاران واقعى مملكت را هم به چشم دشمن نگاه مى كردند و همين ها بودند كه نقطه پايان بركار بسيارى از مردان و زنان خدمتگزار مملكت گذاشتند. تقريباً روش كار هويدا در اين زمان، روش راسپوتين، راهب ماجراجو و حادثه جوى روسى بود كه او هم قدرت و نفوذ عجيبى در اثر نزديكى با «الكساندرا» ملكه نيكلاى دوم كه مذهبى و خرافاتى بود بدست آورده بود و دركارها دخالت ميكرد. هويدا كه سابقه ماركسيستى داشت، از وجود شهبانو كه به نوشته علم:
«زن ضعيف النفس و جاه طلبى بود»
(جلد ۳، ص ۱۴۳) و به گفته خودشان:
«اگر در ملاءعام جانب مردم را مى گيرد يك دما گوژى است» (علم، جلد،۳ ص۲۹۵)
و چون با كمونيست ها و توده اى ها در پاريس روابطى داشته و هويدا از اين نقاط ضعف بهره برده و توانست با دسيسه بنام شاه و ملكه افراد مدير و باسابقه در امور مملكت را حاشيه نشين كند و افرادى
|