Nimrooz
Vol. 15, No. 777, March 19, 2004
سال پانزدهم - شماره ۷۷۷ - جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۸۲
دكتر مصطفى الموتى
مردان روزگار ما
بابك اميرخسروى
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان(
عطاءالله خسروانى
هويدا، آرام آرام از شهربانو فرح يك مهدعليا ساخت!
هويدا با دادن امكانات مالى و ادارى به شهبانو و هيپى ها و كمونيست هاى دور و بر دربار قدرت فراوانى كسب كرد
روش هويدا، مانند روش راسپوتين روسى و ارتباط راسپوتين با ملكه الكساندرا بود
علت سكوت آموزگار در مقابل كارهاى ناصواب و خلاف قانون هويدا، براى من روشن نيست
هويدا توانست با دسيسه، به نام شاه و ملكه، افراد مدير و با سابقه مملكت را حاشيه نشين كند.
هويدا كه بود؟ اعجوبه ناشناخته اى كه رژيم را در جهت فنا و كشور را به سوى نابودى مى برد- عطاءالله خسروانى
مردم از تبعيض و فساد مى ناليدند و هويدا با دلقك بازى، سران كشور را سرگرم مى كرد.
(عباس ميلانى. معماى هويدا. ص ۲۰۲)
عطااله خسروانى۲

دكتر مصطفى الموتى
مردان روزگار ما
002967.jpg
Alamouti
مهندس صدقيانى مردى صادق و درستكار و ماجراى فرارش از زندان
يكى از انسان هاى درستكار و صديقى كه در زندگى شناختم مهندس رضا صدقيانى بود كه مدتى وزير تعاون و امور روستائى و رئيس بانك كشاورزى و استاندار خوزستان و استاندار استان مركز گرديد.
مهندس صدقيانى از انسان هاى خودساخته اى بود كه به علت تخصص و لياقت توانست به مشاغل حساسى برسد و هنگام تهيه اين مطلب در كانادا با همسر و فرزندان خود به سر مى برد.
مهندس صدقيانى وقتى وزير تعاون و امور روستاها بود كراراً به نويسنده مى گفت قبول اين كار مرا با مشكلاتى مواجه ساخته است. خيلى از درباريان و نزديكان و مقامات مهم مملكتى مداخلاتى در امور املاك و اراضى مى كنند كه خلاف قانون است و با قدرت جلوى انها ايستاده ام و مى ترسم اين روش مرا با مشكلاتى مواجه سازد، سرانجام هم در اخرين روزهاى رژيم در دولت ازهارى او را هم به زندان انداختند كه اگر شانس او را يارى نكرده بود در زندان به دست انقلابيون مى افتاد و به جوخه اعدام سپرده مى شد.
دو خاطره از مهندس صدقيانى دارم كه ان را ياداور مى شوم: مهندس صدقيانى به عنوان وزير تعاون و امور روستائى در دفتر سياسى حزب ايران نوين شركت مى كرد كه يكبار وقتى موضوع سومين كنگره حزب مطرح بود و بحث درباره رياست كنگره درگرفت مهندس صدقيانى پرسيد رؤساى قبلى چه كسانى بودند كه گفته شد دكتر حسين خطيبى و سرتيپ صفارى كه رئيس فراكسيون در مجلس سنا بوده است. بلافاصله پيشنهاد كرد حال به موقع است كه اين بار رياست كنگره است كه وقتى رياست فراكسيون پارلمانى در مجلس شورايملى باشد كه منظور نويسنده بود كه اساساً به فكر اين نبودم، به اتفاق اراء در دفتر سياسى حزب ايران نوين تصويب شد.
خاطره دوم اين كه از طرف حزب ايران نوين به كره جنوبى رفته بودم كه دكتر كلانى با تلفن به من گفت شما براى شركت در دولت انتخاب شده ايد فوراً به تهران بيائيد. از سئول به سوى تهران حركت كردم كه ۴۸ ساعت طول كشيد. وقتى به تهران رسيدم معلوم شد كه كابينه ترميم شده و نام من هم جزو وزراء نيست. از دكتر كلالى جريان را پرسيدم گفت چون شما گفته بوديد كه وزارت اطلاعات و وزارت مشاور در امور پارلمانى را نمى پذيريد و من هم معتقد بودم كه بايد در دولت شركت كنيد با هويدا مذاكره كردم قرار شد شما وزير تعاون و امور روستائى بشويد. اما در اخرين لحظه كه هويدا مهندس روحانى وزير كشاورزى را كنار گذارده و مهندس صدقيانى را براى وزارت كشاورزى در نظر گرفته بود به علت اين كه اعليحضرت با تغيير روحانى موافقت نكردند هويدا با من صحبت كرد كه مهندس صدقيانى وزير تعاون و الموتى وزير مشاور در امور پارلمانى بشود كه چون موافق نبوديد اين كار صورت نگرفت و صدقيانى وزير تعاون و دكتر يزدان پناه وزير مشاور در امور پارلمانى شدند. وقتى به ديدار هويدا رفتم گفت بار ديگر هم شانس اوردى كه در مجلس بمانى ولى به زودى با سمت وزير مشاور و دبيركل حزب ايران نوين معرفى خواهى شد كه گفتم داوطلب نيستم چون دكتر كلالى براى دبيركلى حزب بيش از من صلاحيت دارد كه گفت او خود مى خواهد استعفاء كند او را راضى كنيد من حرفى ندارم.
در كتاب چهره هاى اشنا چنين نوشته شده است:
رضا صدقيانى در سال ۱۲۹۶ در سبزوار متولد گرديد. پدرش ابراهيم صدقيانى نايب الحكومت سبزوار و مادرش ماه پاره صدقيانى بوده اند. رضا صدقيانى تحصيلات ابتدائى را در سبزوار و متوسطه را در دبيرستان فردوسى مشهد گذرانيد و وارد دانشكده كشاورزى كرج شد و پس از دريافت درجه مهندسى به امريكا رفت و فوق ليسانس رشته كشاورزى را در دانشگاه (سيراكوس) به پايان رسانيد و تز خود را درباره (جنگل كارى) تهيه نمود. وى به زبان هاى انگليسى و فرانسه اشنائى دارد.
مهندس صدقيانى در سال ۱۳۱۸ در وزارت كشاورزى استخدام شد و مشاغل مختلفى در را در ان وزارتخانه برعهده گرفت از جمله رئيس كشاورزى سبزوار و معاون بنگاه جنگل ها و رئيس سازمان عمران كرخه و رئيس قسمت زراعى سازمان برنامه بود. (بعد رئيس بانك كشاورزى و وزير تعاون شد). مهندس صدقيانى تاليفاتى هم دارد كه از ان جمله (راهنماى جنگل كارى در ايران، چگونه از زيان سيل جلوگيرى كنيم) است.
مهندس رضا صدقيانى در سال ۱۳۲۳ با بانو فروغ تقى پورشرقى ازدواج كرد و داراى چهار فرزند به اسامى بهرام، نسرين، شهره، شيرين هستند.
اكنون همه در كانادا زندگى مى كنند. چون ثروت و اندوخته اى در خارج نداشته اند همه با كار و فعاليت و تلاش فراوان توانسته اند به وضع زندگى خود سر و سامانى بدهند.
مهندس صدقيانى روز ۲۲بهمن سال ۱۳۵۶ از زندان جمشيديه خارج مى گردد. در حالى كه پسرش در كنار زندان انتظار او را مى كشيد تا پدر را نجات دهد يك فرد ناشناس به صدقيانى حمله كرده و مى گويد او را به من بسپاريد تا حسابش را برسم. صدقيانى را همراه خود مى برد و پنهان مى كند و حداكثر مساعدت را براى نجات او انجام مى دهد.
يكى از بستگان صدقيانى مى گفت: او را پس از دستگيرى به خانه ايت الله طالقانى مى برد كه تحويل بدهد ولى چون ازدحام زيادى بوده است او را ازاد مى كند.
مهندس صدقيانى در خارج از كشور گفته هنوز كه هنوز است ان فردى كه مرا نجات داد، نشناخته ام و نمى دانم چه كارى برايش انجام داده ام.

دكتر ميمندى نژاد
رئيس دانشكده دامپزشكى و زندگى با بچه پلنگ (ببر)

يكى از دانشگاهيان فعال و پر كارى كه بعد از وقايع شهريور ۲۰ به روزنامه نگاران پيوست دكتر محمدحسين ميمندى نژاد است كه در اروپا در رشته دامپزشكى تحصيلكرده بود. با رسيدن شهريور۲۰ به نوشتن مقالاتى در روزنامه ايران ما پرداخت. مردى پر كار و نويسنده اى توانا بود كه در هر رشته اى مطلع به نظر مى رسيد. هنگامى كه در سال ۱۹۴۵ در جنگ دوم جهانى گفته شد كه ترومن رئيس جمهور امريكا دستور داده شهر هيروشيما بمباران اتمى شود دكتر ميمندى نژاد مقاله مفصلى درباره چگونگى بمب اتمى و اثار مخرب اتم منتشر ساخت كه همه را دچار حيرت كرد كه اين استاد رشته دامپزشكى چگونه از اتم اين همه اطلاع دارد.
محمدحسين ميمندى نژاد در سال ۱۲۸۹ شمسى در كرمان در خانواده متوسطى متولد شد. تحصيلات مقدماتى را در كرمان به اتمام رسانيد و به تهران امد و به تحصيل ادامه داد. چون در تمام دوران تحصيل شاگرد اول بود جزو محصلين اعزامى زمان رضاشاه به اروپا فرستاده شد. به فرانسه رفت و در نظر داشت در رشته پزشكى تحصيل كند ولى به دلائلى كه روشن نيست رشته دامپزشكى را برگزيد و با دريافت امتياز تحصيلى به ايران بازگشت. بلافاصله در دانشكده دامپزشكى به تدريس پرداخت و چون ذوق نويسندگى داشت مدت ها مدير و سردبير مجله دانشكده دامپزشكى شد.
با اشنائى با محمد مسعود در روزنامه مرد امروز مقالاتى انتقادى و تندى مى نوشت. از يادگارهاى ان ايام دكتر ميمندى نژاد سلسله مقالاتى بود كه (بايد ايران سوئيس اسيا شود). وقتى هم مسعود ترور شد و همه از ترور اين روزنامه نگار شجاع ناراحت شده بودند دكتر ميمندى نژاد نطق تندى هنگام تشييع جنازه او ايراد كرد.
دكتر ميمندى نژاد بعدها امتياز مجله (رنگين كمان) را گرفت و سال ها به انتشار ان ادامه داد و از كارهاى مهمش در اين مجله انتشار بيوگرافى بسيار مفصلى از رضاشاه بود كه چند سال طول كشيد و سرانجام هم به صورت كتاب جامعى نشر نيافت در حالى كه زندگى نادرشاه افشار را در سه جلد منتشر ساخت.
دكتر ميمندى نژاد مقالات زيادى نوشته و تعداد كتاب هاى منتشره اش هم از يكصد و پنجاه جلد گذشته كه بعضى از اين كتاب ها چنين است:
شيخ صنعان، (بى گناه، رمان) ، عاقبت سهل انگارى، جنگ با گاز و ميكروب، راهنماى تغذيه، بيمارى هاى انگلى مشترك انسان و دام، بيمارى هاى درونى، بيمارى هاى قلب، پاتولوژى مقايسه انسان و دام، تاريخ دامپزشكى.
دكتر ميمندى نژاد نوشته هاى فراوان در رشته هاى مختلف داشت كه به صورت كتاب منتشر نگرديد ولى در روزنامه ها منتشر مى شد.
از نكات جالب زندگى دكتر ميمندى نژاد زندگى با يك (بچه پلنگ) بود كه وقتى از او مى پرسند كه چگونه با اين حيوان وحشى زندگى مى كند گفته است (اين بچه خيلى زيباست و من او را چنان تربيت كرده ام كه با اشاره من شب ها مى ايد به ارامى زير پايم مى خوابد و از من مراقبت مى كند.)
دكتر ميمندى نژاد در سال ۱۳۴۶ به فكر انتشار مجله مستقلى افتاد و (رنگين كمان) را منتشر ساخت كه مجله موفقى نبود. انتشار مجله مزبور از اشتباهات دكتر ميمندى نژاد بود و اين مجله هيچ چيزى به دكتر ميمندى نژاد اضافه نكرد زيرا او حتى از مزاياى كوچك روزنامه نگارى هم استفاد نمى نمود. مجله اى كه نه تيراژ داشت و نه نفوذ و نه درامد در حالى كه او در بين نويسندگان و دانشگاهيان از احترام زيادى برخوردار بود.
دكتر ميمندى نژاد در ۱۴سال اخر عمرش گوشه عزلت گزيد و با هيچكس ارتباطى نداشت و ۱۵۰ جلد كتاب او ناياب گرديد و در سال ۱۳۶۱ درگذشت و در مجلس ترحيم او عده اى از شاگردان و اشنايان و خويشاوندانش شركت كردند. در حقيقت اخرين كتاب ميمندى نژاد كتابى بود كه حتى از سرنوشت نادر هم كه ده سال به طول انجاميد طولانى تر بود. گفته مى شود كه حدود ۱۰۰ جلد كتاب منتشر كرده است.
دكتر بهزادى درباره او چنين مى نويسد:
دكتر ميمندى نژاد از روزنامه نگارانى بود كه به هزينه خود كتاب چاپ مى كرد و به صورت رايگان در اختيار همگان مى گذاشت و اين امر موجب شهرت فراوان او گرديد. براى مقالاتى هم كه مى نوشت پول قبول نمى كرد و مى گفت با خود شرط بسته ام كه هرگز از قلم نان نخورم. مى گفت اين كارى است كه در جهان من مبتكر ان بودم و هيچكس را سراغ ندارم كه با پول خود كتاب چاپ كند و به رايگان در اختيار خوانندگان بگذارد.
در حالى كه مى ديديم لباس هايش مندرس شده است در دلم به همسرش افرين مى گفتم كه او را تحمل مى كند كه اين استاد دانشگاه حقوق ناچيزش را صرف چاپ كتاب مى كند و مجانى به مردم مى دهد. وقتى زندگى پر ماجراى نادر را در مجله سپيد و سياه منتشر كرد خوانندگان فراوانى يافت. از دكتر ميمندى نژاد خواستم كه عكسش را بدهد كه روى جلد مجله بگذارم. اول مخالفت مى كرد ولى سرانجام موافقت او را گرفتم. در انجا نوشتم كه دكتر ميمندى نژادى هدفش اين است كه در پنجاه سالگى تعداد كتابهايش به يكصد جلد برسد. دكتر ميمندى نژاد علاوه بر كتاب هائى كه در رشته هاى مختلف نوشت چند سناريو هم براى فيلم تهيه كرد كه يكى از انها (ستاره اى بود كه چشمك زد.)
دكتر ميمندى نژاد به حيوانات علاقه مخصوص داشت. يكى از بستگان من از او سمى خواست تا وسيله ان خرگوش هائى كه به درخت ها حمله مى كنند كشته شوند ولى او گفت: (من پزشك حيوانات هستم نه قاتل انها). وقتى هم بچه پلنگى را به دانشكده دامپزشكى اوردند چون در انوقت باغ وحش وجود نداشت دكتر ميمندى نژاد رضايت نداد كه ان حيوان را بكشند بلكه بچه پلنگ را به خانه خود اورد. حيوان تا بچه بود بازيچه دلپذيرى به شمار مى رفت وقتى بزرگ شد از نگاهدارى حيوان دچار وحشت گرديد. مى گفت وقتى اندامش ورزيده و چنگالهايش تيزتر شد هر بار كه مرا نگاه مى كرد قلبم مى ريخت كه اگر به من حمله كند در خانه اى كه تنها هستم تكليف چيست؟ او را شبانه حبس كرده و روز بعد تحويل محل ديگرى دادم.
وقتى دكتر ميمندى نژاد مجله رنگين كمان را منتشر كرد چون پيرو محمد مسعود بود به شدت انتقاد و حمله مى كرد وقتى بيوگرافى رضاشاه را مى نوشت مى خواست دين خود را به او ادا كند كه او را براى تحصيل به خارج از كشور فرستاده بود.

وثوق السلطنه داور و پسرش محمد داور
پدر و پسرى كه در مقامات دولتى مخصوصاً استاندارى از خود خاطره خوبى به يادگار گذارده اند.

يكى از كاركنان خوشنام دولت كه هنگام خدمت در كارهاى ادارى با او اشنا شدم محمد داور فرزند وثوق السلطنه داور داماد دكتر مهدى ملكزاده بود كه هنگام انجام خدمت در استاندارى و معاونت وزارت كشور از خود شايستگى نشان داد.
محمد داور در سال ۱۲۶۸شمسى در مشهد متولد شد. پدرش مهدى داور (وثوق السلطنه) بود كه سال ها وزير و نماينده مجلس بوده است.
محمد داور تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در تهران طى كرد و پس از پايان تحصيلات در مدرسه سن لوئى رشته حقوق و علوم سياسى را گذرانيد و در وزارت كشور استخدام گرديد و سلسله مراتب ادارى را به تدريج طى كرد. شهردار لاهيجان و فرماندار اراك و فرماندار كردستان شد و در دولت دكتر اقبال به معاونت وزارت كشور منصوب گرديد و مدتى نيز استاندار كرمان شد.
محمد داور در دولت شريف امامى استاندار خراسان شد و با حسن سلوك و روش متينى كه داشت خراسانى ها از دوران خدمت او خاطره خوبى دارند. بعد از بازنشستگى به كارهاى مطالعاتى و خيريه پرداخت و در سال ۱۳۸۱ در تهران درگذشت. در سال هاى اخر عمر قسمتى از وقت خود را در سازمان بين المللى لاينز مى گذرانيد و به امور خيريه علاقه زيادى داشت. محمد داور با خانم فرح ملك ملكزاد دختر سناتور دكتر مهدى ملكزاده فرزند ملك المتكلمين ازدواج كرد و صاحب دو فرزند به اسامى على و فاطمه شدند كه در خارج از ايران اقامت دارند.

وثوق السلطنه دادور
مهدى دادور ملقب به وثوق السلطنه فرزند ميرزا موسى وزيرلشگر است كه از خاندان سرشناس و حكومتگر ايران است. مدتى معاون وزارت جنگ بود تا اين كه در كابينه مشيرالدوله وزير جنگ شد. بعد از كودتاى ۱۲۹۹ مدتى حكمران گيلان شد و چندى استاندار كرمان و والى خراسان گرديد. وثوق السلطنه دادور در دوره هشتم از تهران به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد و در دوره هاى ۹ و ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ و ۱۳ مجدد انتخاب شد و مدتى هم نايب رئيس مجلس شد.
در اوائل از شهريور ۲۰ كارى به او ارجاع نشد ولى بعدها استاندار فارس و استاندار اذربايجان گرديد و در سال ۱۳۲۶ در سن ۶۹سالگى در تهران درگذشت.
دكتر باقر عاقلى مى نويسد: وثوق السلطنه دادور از دولتمردان ايران و از ملاكين مهم محسوب مى شد و در مأموريت هائى كه داشته هميشه با حسن خلق انجام وظيفه مى كرده است.
همچنين محمد داور فرزند او در طول استاندارى خوب كار كرد كه هم دولت و هم مردم از او راضى بودند.

مهندس هوشنگ سميعى
و نقش سازنده او در امر نوسازى وزارت پست و تلگراف

يكى از مهندسين لايق و شريف ايران كه در امر مخابرات بى سيم و راديو در كشور ما نقش مهمى داشت مهندس هوشنگ سميعى بود كه نويسنده با او اشنائى نزديك داشتم و شاهد خدمات صادقانه اش به كشور بودم و خوشوقتم كه اكنون توفيق يافته ام به ان اشاره كنم.
هوشنگ سميعى از خانواده شريف و معروف سميعى است كه اكثر انان در مشاغل حساس دولتى مقاماتى داشته و يادگارهاى خوبى از خود به جاى نهاده اند.
هوشنگ سميعى در سال ۱۲۸۲ شمسى در شهر رشت متولد شد و پس از پايان تحصيلات ابتدائى و متوسطه در مدرسه سن لوئى و دارالفنون در وزارت پست و تلگراف استخدام گرديد.
هوشنگ سميعى در سال ۱۳۰۸ براى تكميل مطالعات خود از طرف وزارت پست و تلگراف به فرانسه اعزام گرديد و دوره مهندسى بى سيم را به پايان رسانيد و در اين رشته و مدتى در فرانسه و المان نيز كاراموزى نمود و وقتى به ايران بازگشت مسئوليت امور مخابراتى را برعهده گرفت و فعاليت زيادى براى اداره بى سيم پهلوى و تاسيس راديو برعهده گرفت و سال ها رئيس اداره بى سيم پهلوى بود. چندى هم مديركل فنى وزارت پست و تلگراف گرديد. وقتى مهندس اشرافى در كابينه رزم اراء وزير پست و تلگراف گرديد مهندس سميعى معاون وزاتخانه شد و ساليان دراز در اين مقام قرار داشت تا اين كه در دولت امينى وزير پست و تلگراف گرديد و تا پايان كار دولت علم اين سمت را برعهده داشت.
وقتى در دولت حسنعلى منصور به جاى او دكتر فرهنگ سميعى منصوب گرديد و مهندس سميعى بازنشسته شد، با سمت مشاور به انجام خدمات فنى در وزارتخانه به كار ادامه داد و مدت ۵سال اين سمت را بر عهده داشت و وزراى پست و تلگراف را يارى مى كرد. تا اين كه در سال ۱۳۵۸ در سن ۷۶سالگى در تهران زندگى را ترك گفت.
مهندس احمد معتمدى از كاركنان شايسته وزارت پست و تلگراف كه سال ها معاون ان وزارتخانه بود درباره مهندس هوشنگ سميعى چنين نوشته است:
هوشنگ سميعى پس از دريافت ديپلم به فرانسه عزيمت نمود و در رشته مهندسى برق و جريان ضعيف (امور مخابرات بى سيم و راديو) از دانشگاه گرونبل فارغ التحصيل گرديد و در مراجعت به ايران مسئوليت فنى قسمت مخابرات داخل و خارج را برعهده او نهادند تا اين كه در سال ۱۳۱۵ به سمت معاونت اداره بى سيم پهلوى منصوب شد.
هنگامى كه از طرف رضاشاه تاسيس اداره راديو به عهده وزارت پست و تلگراف محول گرديد با همكارى دكتر مهندس داريوش و كارشبانه روزى در اين كار توفيق يافته و مورد تقدير قرار گرفتند و روز چهارم ارديبهشت سال ۱۳۱۹ راديو تهران افتتاح شد. بعد از ورود متفقين به ايران و توقيف و تبعيد دكتر مهندس داريوش رياست اداره بى سيم پهلوى به مهندس سميعى محول شد تا اين كه مهندس قاسم اشراقى به سمت كفيل وزارت پست و تلگراف منصوب و مهندس سميعى معاون ان وزارتخانه گرديد. وقتى هم مهندس اشراقى در چند كابينه سمت وزارت را داشت مهندس سميعى معاون وزارتخانه بود تا اين كه در سال ۱۳۴۰ در كابينه دكتر امينى وزير پست و تلگراف شد و در كابينه علم هم همين سمت را عهده دار بود و با تشكيل دولت منصور بازنشسته شد و مدت ۵سال با سمت مشاور در وزارت پست و تلگراف توانستند تلفن خود كار را در سراسر كشور پايه گذارى نمايند.
مهندس سميعى در كليه امور نوسازى وزارت پست و تلگراف از سال ۱۳۱۲ تا سال ها بعد از بازنشستگى سهيم بوده است. اولين مأموريت او تحويل گرفتن خط تلگرافى از انگليس ها بود كه به (خط هند و اروپا) ناميده مى شد. همچنين در تقويت صداى راديو ايران كوشش فراوان داشت كه هنگام تاسيس، كل قدرت پخش ان روى انتن هاى راديو ۲۲ كيلووات بود و در زمان پايان وزارت او به بيش از ششصد كيلووات رسيده بود.
از جمله خاطرات اينجانب هنگام وزارت مهندس سميعى اين است كه در شب نوروز سال ۱۳۲۵ در كاخ مرمر براى اتصال دفتر پادشاه به راديو ايران براى پخش پيام شاهانه حضور داشت كه هنگام پخش پيام برق كاخ مرمر و خيابان ها مجاور قطع گرديد كه مهندس سميعى با گرفتن نمره مركز فرستنده بى سيم به رئيس مركز دستور مى دهد كه تلفن را به راديو متصل كنند كه ادامه پخش پيام پادشاه ميسر باشد. هنگام استفسار پادشاه از علت قطع تصور شد (سابوتاژ) بوده كه بعداً معلوم شد به علت نفوذ اب درترانسفور ماتورو و وجود باران و نفوذ رطوبت و پريدن كليد اتوماتيك برق قطع شد. اين واقعه در كابينه قوام روى داد كه فرقه دموكرات در اذربايجان مستقر شده بود. مهندس هوشنگ سميعى به دو زبان فرانسه و انگليسى تسلط كامل داشت و در اكثر كنفرانس هاى جهانى مخابراتى شركت مى كرد و اكثر قراردادهاى جهانى در اين رشته به امضاى ايشان است.
مهندس سميعى در فروردين سال ۱۳۵۸ در بازگشت از سفر رشت به علت ناراحتى قلبى زندگى را ترك گفت و قبلاً هم همسر ايشان بعد از يك بيمارى طولانى زندگى را ترك گفته بود.
مهندس هوشنگ سميعى مردى وارسته و صريح اللهجه و با شهامت و صديق و دوستى با ارزش براى كاركنان وزارت پست و تلگراف بود. يادش گرامى باد.

مهندس حسن شالچيان
وزيرى (خودساخته) و لايق در راس وزارت راه

يكى از افراد (خودساخته اى) كه در ايران به مقام وزارت رسيد و ساليان دراز در شغل وزارت قرار داشت مهندس حسن شالچيان بود كه چندين بار به وزارت راه دعوت شد و در كمال شايستگى و لياقت و بدون تظاهر خدمات مهمى به امر راهسازى در ايران نمود بدون اين كه در ساختن راه ها و برنامه هاى مناقصه راهسازى به او اتهام نادرستى زده شود.
با مهندس حسن شالچيان هنگامى كه وزير راه بود در مجلس اشنا شدم. انسانى مطلع در امور راهسازى كشور و وزيرى بى ادعا بود. اگر كارى از او ساخته بود با كمال علاقه انجام مى داد و از اين جهت سعى داشت همه را راضى نگه دارد.
حسن شالچيان در سال ۱۲۹۰ شمسى در تهران متولد شد. پس از پايان تحصيلات متوسطه در ايران به دانشگاه (ليژ بلژيك) رفت و پس از گرفتن ديپلم معادل دكترا در رشته مهندسى راه و ساختمان به ايران بازگشت.
مهندس شالچيان در سال ۱۳۱۸ به خدمت وزارت راه درامد و در سال ۱۳۲۴ رئيس اداره فنى اداره كل راه و بعداً به معاونت و رياست ان اداره رسيد.
مهندس شالچيان چون به كار خود تسلط داشت تدريجاً در سال ۱۳۳۱ به مديركلى راه شوسه و در سال ۱۳۳۳ به رياست هيات نظارت وزارت راه و بعد به سرپرستى اداره كل ساختمان راه اهن ايران منصوب گرديد.
مهندس شالچيان در سال ۱۳۴۱ مجرى طرح هاى برنامه سوم عمرانى كشور در وزارت راه گرديد و در همين سال به معاونت وزارت راه منصوب شد.
براى اولين بار مهندس حسن شالچيان در دولت علم وزير راه گرديد و ساليان دراز در دولت هاى علم، هويدا و شريف امامى، ازهارى اين سمت را برعهده داشت.
مهندس شالچيان در دولت بختيار سمتى نداشت و از كار بركنار بود. در مدت كوتاهى در دولت منصور كه عضو هيات دولت نبود مديرعامل سازمان اب و برق اذربايجان گرديد كه توانست خدماتى انجام دهد.
مطلعين اطلاعات دقيق و عميق او را در امر راهسازى تاييد مى كنند و درستى و بى نظرى و بى ادعائى او هم از مراتبى است كه مورد قبول انهائى است كه مهندس شالچيان را مى شناسند.
مهندس شالچيان از كسانى بود كه وقتى به وزارت راه رسيد سعى و كوشش او اين بود كه مهندسين و مأمورين فنى راه كه صلاحيت در كارها دارند به كارهاى تخصصى گمارده شوند و حتى المقدور زير بار تحميل اشخاص در مشاغل نمى رفت و پرهيز داشت كه كارهاى فنى را به اشخاصى بدهد كه صلاحيت كامل ندارند.
مهندس شالچيان كه مدت هفت سال وزير راه بود و تسلط كامل بر امور ان وزارتخانه داشت و راه هاى كشور را خوب مى شناخت سعى داشت كه كارها را با بى نظرى و طبق اصول فنى اداره كند و در مدت تصدى وزارت شب و روز در وزارتخانه به سر مى برد و تسلط كاملى بر كارها داشت.
بدون اين كه پشتيبانى در سياست داشته باشد به خاطر كارش در وزارت راه در چهار كابينه به كار دعوت شد.
بعد از انقلاب گوشه انزوا پيشه گرفت و مزاحمتى هم برايش فراهم نگرديد و با زندگى محدودى كه داشت مى ساخت تا اين كه در سال ۱۳۶۹ در سن ۸۹سالگى در تهران زندگى را ترك گفت.

موسى خطاطان
از وزراى پاكدامنى كه با عسرت و انزوا زندگى را ترك گفت

يكى از كارمندان درستكارى كه هنگام عضويت در وزارت دارائى شناختم موسى خطاطان بود، بعدها كه در كابينه دكتر اقبال معاون نخست وزير شدم او مدتى معاون وزارت گمركات و بعد وزير ان وزارتخانه شد.
موسى خطاطان فرزند (ناصر حضرت) از ازاديخواهان معروف اذربايجان بود كه در راه استقرار مشروطيت جهد فراوان داشت و عضو انجمن ايالتى و ولايتى اذربايجان شد. مردى خوشنام و خوش خط و خوش سابقه بود. موسى خطاطان در سال ۱۲۹۱ شمسى متولد شد و پس از پايان تحصيلات ابتدائى و متوسطه وارد دانشكده حقوق شد و با دريافت ليسانس در وزارت دارائى استخدام گرديد و مشاغل مختلف زير را برعهده داشت. مديركل دفتر وزارتى، پيشكار دارائى كرمان، رئيس اداره كل غله و نان، مدير كل وزارت دارائى در زمان نخست وزيرى دكتر اقبال. در سال ۱۳۳۶ وزارتخانه جديدى به نام وزارت گمركات و انخصارات تاسيس شد كه چون سرلشگر ضرغامى خدماتى كرده بود به وزارت گمركات و انحصارات منصوب و خطاطان را به معاونت ادارى و پارلمانى انتخاب كرد.
در سال ۱۳۳۸ وقتى ضرغام به جاى على اصغر ناصر وزير دارائى شد موسى خطاطان عنوان كفيل وزارتخانه يافت و در كوتاه مدت به عنوان وزير گمركات و انحصارات معرفى گرديد و در شهريورماه سال ۱۳۳۹ تا پايان دوران حكومت دكتر اقبال اين سمت را برعهده داشت.
در دولت هاى بعدى ديگر سمتى نيافت فقط در سال ۱۳۵۰ مدتى در استان قدس رضوى به كار مشغول گرديد و مدتى هم در بخش خصوصى به او كارى داده شد كه كمكى به زندگيش بشود. تا اين كه در سال ۱۳۶۳ در سن ۷۲سالگى زندگى را ترك گفت.
دكتر عاقلى مى نويسد: موسى خطاطان فرزند يكى از ازاديخواهان معروف اذربايجان بود كه تمام هستى خود را در راه مشروطه داد. خطاطان نيز مردى صحيح العمل و جاه طلب و خوش باطن بود و در سال هاى اخر عمر در نهايت عسرت و در حال انزوا به سر مى برد. چون بعد از حكومت دكتر اقبال به او اتهاماتى زدند كه در امر انتخابات دخالت هائى كرده برايش پرونده اى ساختند ولى از اين اتهامات جان سالم به در برد و اين مرد درستكار اخرين روزهاى زندگيش تاسف اور شد.
همسر و فرزندانى تحصيلكرده و لايق داشت كه قطعاً توانسته اند زندگى متناسبى بعد از درگذشت ان مرد شريف براى خود تهيه كرده باشند.

دكتر حسين سامى راد
پزشكى بشر دوست و انسانى خدمتگزار از سرزمين خراسان

در سفرهائى كه همراه دكتر اقبال به شهرهاى مختلف مى رفتم با خيلى از دوستان نزديك او اشنا شدم كه يكى از انها دكتر حسين سامى راد پزشكى از سرزمين خراسان بود كه در تمام عمر به همشهريان خود صميمانه خدمت مى كرد. دكتر حسين سامى راد فرزند دكتر اسماعيل (نيرالحكما) است كه تحصيلات خود را در رشته طب در ايران به پايان رسانيد و با اخذ درجه تخصص در بيمارى هاى مناطق حاره از فرانسه به ايران بازگشت و در اين رشته مطالعات فراوان داشت و در سال ۱۳۰۴ زندگى را ترك گفت.
نيرالحكما به امر تحصيل فرزندان خود اهميت زيادى مى داد به همين جهت حسين سامى راد پس از پايان تحصيل در دانشكده پزشكى تهران به پاريس رفت و در دانشگاه سوربن رشته بيمارى هاى كودكان را به پايان رسانيد و موفق به اخذ ديپلم از مدارس پورى كولتور شد و دوره مالاريالوژى را در رم و بيمارى هاى ممالك حاره را در پاريس تمام كرد و در مراجعت به ايران براى انجام خدمت پزشكى به مشهد رفت و مشاغل زير را عهده دار شد:
رياست بهدارى مشهد، تاسيس اموزشگاه عالى بهدارى در مشهد كه تعداد زيادى پزشك تربيت كرد. رياست بيمارستان شاهرضاى مشهد، رياست دانشكده پزشكى مشهد، رئيس دانشگاه مشهد....
دكتر سامى راد كه در هر كار خير پيشقدم بود سال ها رئيس جمعيت شير و خورشيد سرخ مشهد، رئيس درمانگاه خيريه رازى، رياست جمعيت حمايت از جذامى هاى، عضويت هيات مديره انجمن مبارزه با سل در مشهد، عضو هيات مديره انجمن تعاون بهداشتى را برعهده داشت.
هنگامى كه دكتر اقبال حزب مليون را تاسيس نمود دكتر سامى راد با سابقه دوستى طولانى با دكتر اقبال تصدى امور حزب مليون را در خراسان عهده دار شد و براى نخستين بار در دوره بيستم به نمايندگى مجلس از مشهد انتخاب گرديد كه با به هم خوردن ان انتخابات به كار پزشكى ادامه داد و با داشتن مقام استادى در دانشگاه هاى تهران و مشهد به حرفه خود ادامه داد و در دوره بيست و يكم نيز بار ديگر به نمايندگى مجلس از مشهد انتخاب شد.
دكتر سامى راد براى شركت در كنگره بيمارى هاى كودكان و كنگره مبارزه با مالاريا به خيلى از كشورها از جمله هندوستان، پاكستان، انگلستان و امريكا سفر كرده و نطقها و مطالب جالبى درباره اين بيمارى ها منتشر ساخته است. دكتر سامى راد مقالاتى در نشريات داخل و خارج در رشته تخصصى خود انتشار داده و كتاب هاى (راه پرورش كودكان) و سلامتى و بيمارى هاى كودكان او چند بار چاپ شده و همچنين كتاب هائى از او به فرانسه به چاپ رسيده است.
دكتر حسين سامى راد كه در سال ۱۲۸۴ شمسى در بجنورد متولد شده بود و با بورس تحصيلى به پاريس رفت در سال ۱۳۶۵ شمسى در مشهد درگذشت كه از او تجليل فراوان شد.
دكتر سامى راد در سال ۱۳۰۴ با خانم شاه پرور ازدواج كرد و يكى از دخترانش پزشكى از دانشكده پزشكى تهران شد و ديگرى مهندس از دانشكده فنى تهران گرديد و سومى نيز فارغ التحصيل دانشگاه تهران شد. يادش گرامى باد.

دكتر عباسقلى خواجه نورى
(پدر امار ايران)

يكى از محققين پر تلاشى را كه در ايران شناختم دكتر عباسقلى خواجه نورى بود كه (پدر امار در ايران) نام گرفته بود و هنگامى كه رئيس كميسيون سازمان برنامه در مجلس شورايملى بودم كراراً از اطلاعات مفيد امارى او سود مى جستم. عباسقلى خواجه نورى در ۴تير ماه سال ۱۲۹۴ در تهران متولد شد. پدرش كاظم خواجه نورى (اعظم الملك) و مادرش (عفت الملوك) خواجه نورى بودند.
عباسقلى پس از طى دوره هاى ابتدائى و متوسطه وارد دانشكده كشاورزى كرج شد و در سال ۱۳۱۶ دوره مهندسى كشاورزى محصلى خود را به پايان رسانيد. پس از طى خدمت وظيفه به انجام خدمات پژوهشى در زمينه كشاورزى پرداخت. مدتى معاون مؤسسه اصلاح و ازدياد بذر و نهال و گل بود و معلم زراعت در دانشسراى كشاورزى شد.
مدتى رئيس اداره امار و جيره بندى وزارت دارائى و رئيس اداره امار كشاورزى و اجتماعى سازمان برنامه گرديد و همچنين رئيس امار اداره امارشناسى شد.
خواجه نورى سپس براى ادامه تحصيل به امريكا سفر كرد و در سال ۱۳۳۱ از دانشگاه كاروليناى شمالى درجه فوق ليسانس در رشته امار گرفت. سپس عازم فرانسه شد و در سال ۱۳۳۴ از دانشگاه علوم پاريس درجه دكترا در رشته امار دريافت داشت.
دكتر خواجه نورى مدتى به تدريس امار در كشور يوگسلاوى پرداخت و در سال ۱۳۳۶ به دعوت مهندس عطائى براى دانشيارى امار و تحقيق در دانشكده كشاورزى به كار پرداخت و پس از پنج سال تدريس به مقام استادى رسيد و در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد.
دكتر خواجه نورى علاوه بر تدريس مشاغل زير را برعهده داشت. مشاور شركت سهامى بيمه ايران، مشاور سازمان بيمه هاى اجتماعى و وزارت كار، عضو شورايعالى امار و مشاور سازمان امار عمومى، عضو هيات اجرائى ازمون شناسى، رئيس و استاد مؤسسه اموزش عالى امار.
دكتر خواجه نورى پس از بازنشستگى از دانشگاه تهران در دانشگاه تربيت مدرس امار عمومى و همچنين اقتصاد مكانيزاسيون كشاورزى وزارت را تدريس مى كرد.
دكتر خواجه نورى روز ۳۰فروردين سال ۱۳۶۲ بر اثر سكته مغزى در ۶۵ سالگى درگذشت.
دكتر ناصر رحيمى درباره او در كيهان لندن چنين نوشته است:
جامعه علمى ما يكى از پيشگامان اموزش و گسترش علوم اجتماعى و يكى از ارزشمندترين چهره هاى خود را از دست داد كه در مدت پنجاه سال خدمات علمى و اموزشى خود بيش از پنجاه جلد كتاب تاليف كرده است. دكتر خواجه نورى از طرف شاگردانش (پدر امار ايران) لقب گرفته بود از تاليفات او تاكنون ۱۲ جلد منتشر شده است.
دكتر خواجه نورى در دانشگاه تهران و ساير مؤسسات اموزشى دروس زير را تدريس مى كرد.
روش هاى مقدماتى امار، روش هاى امارگيرى نمونه اى، اقتصاد رياضى (اكونومترى) ، جامعه سنجى (سوسيومترى) ، روان سنجى (پسيكومترى) ، جبر ماتريس، امار رياضى، اقتصاد مكانيزاسيون وچند درس مشابه ديگر در سطوح ليسانس، فوق ليسانس و دكترى اشتغال داشت.
در كتاب چهره هاى اشنا چنين نوشته شده است:
عباسقلى خواجه نورى در سال ۱۲۹۴ در تهران متولد شد. پدرش كاظم خواجه نورى (اعظم الملك) و مادرش عفت الملوك خواجه نورى بوده است. پس از پايان تحصيلات در ايران به اروپا و امريكا رفت و در دانشگاه كاروليناى شمالى امريكا و دانشكده علوم پاريس در رشته امار رياضى درجه دكترا گرفت. كتاب هاى زيادى نوشته و ابتكاراتى در زمينه امارگيرى داشته است كه در سال ۱۳۲۶ كميسيون امار سازمان ملل متحد ان را به كشورهاى عضو توصيه نمود. كه از جمله امارگيرى نمونه اى اجتماعى و كشاورزى به جاى سرشمارى بوده است. علاوه بر استادى دانشگاه و تدريس ساليان دراز در خدمات امارى مدت يكسال هم در مؤسسات تحقيقاتى ايالت اسلوانى در يوگسلاوى به خدمت اشتغال داشته است. سال ها رئيس اداره امار كشاورزى و اجتماعى در سازمان برنامه بوده است. دو فرزند بنام زهرا و كاظم دارد.
همسر و فرزندانش با تحصيلات عالى در خارج از كشور زندگى مى كنند و از انسان هاى موفق هستند.

دكتر باقر عاملى
حقوقدان برجسته اى در نقش حمايت از زندانيان

يكى از قضات خوشنامى كه در دوره دكتراى حقوق با او اشنائى زيادى پيدا كردم باقر عاملى بود كه بعد هم در دوره بيست و يكم از تهران به نمايندگى مجلس انتخاب و نايب رئيس مجلس شد. باقر عاملى فرزند محمد عاملى از قضات خوشنام صدر مشروطه بود كه به (شيخ الحرمين) ملقب گرديد. شيخ الرحمين سال ها قاضى استيناف مشهد بود و در تشكيلات داور هم مصدر خدمات قضائى مهمترى شد ولى عمر طولانى نداشت و در ۵۹سالگى در مشهد درگذشت.
باقر عاملى در سال ۱۲۹۱ شمسى در مشهد متولد شد. پس از دريافت ليسانس حقوق در رشته قضائى از دانشكده حقوق تهران در سال ۱۳۱۶ به خدمت قضائى پرداخت و از جمله قضاتى بود كه سلسله مراتب خدمت قضائى را تا رسيدن به مقام وزارت دادگسترى طى كرد كه عبارت است از:
بازپرس، رئيس دادگاه، دادستان شيراز، دادستان كرمان، رئيس دادگسترى يزد، رئيس استيناف كرمانشاه، دادستان تهران، دادستان ديوان كيفر، رياست كل دادگاه هاى ديوان كيفر، مستشار و رئيس شعبه ديوانعالى كشور، معاون وزارت دادگسترى.
هنگام تشكيل گروه مترقى در ان عضويت يافت و از تهران به نمايندگى مجلس انتخاب و با حمايت گروه مترقى و وكلائى كه بعداً عضو حزب ايران نوين شدند نايب رئيس مجلس گرديد.
وقتى كابينه حسنعلى منصور تشكيل شد به سمت وزير دادگسترى منصوب گرديد و در كابينه هويدا نيز همين سمت را برعهده داشت كه در سال ۱۳۴۳ به طور ناگهانى از وزارت دادگسترى بركنار و بار ديگر به كار قضائى پرداخت. متاسفانه طرز بركنارى او از وزارت دادگسترى به صورتى خوبى صورت نگرفت. سال ها در دانشكده ها و مدارس عالى تدريس مى كرد و رياست انجمن حمايت زندانيان را برعهده داشت و برنامه هاى جالبى در جهت اصلاح و تربيت زندانيان و رفاه بستگان انها تهيه و اجرا كرد. مدتى دبيركل سازمان حقوق بشر در ايران بود. هنگام تصدى رياست انجمن زندانيان از نويسنده خواست كه عضو انجمن حمايت زندان گردم و شاهد اقدامات صميمانه او در اين كار بودم.
در سال ۱۳۶۶ به امريكا سفر كرد و در همانجا زندگى را ترك گفت.
دكتر باقر عاملى با خانم ملوك رضوى از بستگان ايت الله رضوى شيرازى ازدواج كرد و صاحب فرزندانى به اسامى مينو، همايون، خسرو، فرخ، فرهاد شدند كه اكثر انها در امريكا تحصيلكرده و به مدارج عالى رسيدند.
دكتر عاقلى مى نويسد: دكتر عاملى از قضات خوش فكر و با قريحه دادگسترى بود كه هيچيك از قضات در پنجاه سال اخير مراحل قضائى را مانند او طى نكرده اند. از تاليفات او حقوق خانواده است كه با مهارت و تسلط بر حقوق ايران تهيه شده است. با وجود اين كه وكيل دادگسترى بود هرگز كار وكالتى قبول نكرد.

دكتر باستان شريك دكتر ايادى

دكتر نصرت الله باستان در سال ۱۲۸۲ شمسى در تهران متولد شد. تحصيلات متوسطه را در دارالفنون و تحصيلات عالى را در مدرسه طب تهران در سال ۱۳۰۶ به پايان رسانيد و جزو محصلين اعزامى به اروپا فرستاده شد و در دانشگاه پاريس در رشته چشم پزشكى فارغ التحصيل شد و پايان نامه خود را با درجه ممتاز گذرانيد.
دكتر باستان از سال ۱۳۱۵ به ايران بازگشت در دانشگاه تهران به تدريس پرداخت و مشاغل زير را عهده دار گرديد: رئيس چشم پزشكى بهدارى اموزشگاه ها، بخش چشم پزشكى بيمارستان شماره يك شهردارى و سينا، رئيس بخش چشم پزشكى بيمارستان وزيرى، استاد و رئيس بخش چشم پزشكى بيمارستان اميراعلم..... دكتر باستان كه مردى تيزهوش و خوش قريحه و شوخ بود در هر محفل و مجمعى با بيان شيرين خود و نقل داستان ها و حكايات جالب مورد توجه قرار مى گرفت. دنبال كارهاى دولتى نبود و به استادى دانشگاه و رشته چشم پزشكى بيشتر علاقمند بود. اثار منتشره او چنين است:
بيمارى هاى چشم و درمان ان، بيمارى هاى گوش و حلق و بينى و حنجره، تراخم، چشم و بيمارى هاى ان، كيميا پزشكى.
دكتر باستان مقالاتى در روزنامه ها و مجلات مى نوشت كه برخى جنبه طنز داشت. كه به صورت كتاب درامده است با اسامى:
چهل تيكه، افسانه زندگى، جوان باش و شادزى.
در كتاب (گلزار مشاهير) چنين نوشته شده است:
نصرت الله باستانى تحصيلات مقدماتى را در مكتب خانه گذرانيد و سپس به مدرسه صفائيه و تربيت رفت و بعد وارد دارالفنون شد. پس از پايان تحصيلات در ايران در نقليه قشون به كار مشغول گرديد. در سال ۱۳۰۶ جزو اولين گروه محصلين به اروپا رفت و پس از ۷سال اقامت در فرانسه دكتراى چشم پزشكى خود را دريافت كرد و دريافت كرد و در سال ۱۳۱۵ به ايران مراجعت نمود و در بيمارستان هاى سينا و شهردارى تهران به كار چشم پزشكى پرداخت و كتابى در ششصد صفحه درباره بيمارى هاى چشم و درمان ان نوشت كه وزارت فرهنگ ان را به چاپ رسانيد. سپس رئيس بخش چشم پزشكى بيمارستان وزيرى شد. در سال ۱۳۲۸ استاد كرسى بالينى چشم پزشكى دانشگاه تهرن گرديد. وقتى بيمارستان مهر تاسيس گر

بابك اميرخسروى
مهاجرت سوسياليستى و سرنوشت ايرانيان(
003522.jpg
Amir khosravi
پديده مرزشكنان
پديده «مرزشكنى» را اصغر كاكاوند، از قربانيان ماجرا توضيح مى دهد. او از جوانان كرد غاغازان بود كه بخشى از زنجان است و بيشتر روستاهاى ان كردنشين اند و معمولاً به سه زبان كردى، فارسى و اذرى سخن مى گويند. دكتر جهانشاهلو او را از زنجان مى شناخت و در مهاجرت نيز با او مكاتبه داشت و چون جهانشاهلو مسئول اموزش جوانان فرقوى در مدرسه حزب كمونيست اذربايجان بود، كاكاوند را نيز گزينش كرده بود و او كه جوانى تيز هوش و دلير و پر تلاش بود از اين جهت بسيار خشنود بود. جهانشاهلو مى گويد: «روزى سرهنگ محمد سراجعلى اينسكى كه نماينده سازمان امنيت شوروى در فرقه بود پنهانى به من گفت: نام اصغر كاكاوند را از صورت دانشجويان اين دوره حذف كن. گفتم چرا او جوانى بسيار شايسته است و شايد از همه نامزدان اين دوره بهتر و برتر است. گفت ارى خوب مى شناسيم، بسيار شايسته است، اما او را براى كار ديگرى كه بسيار ارزنده تر است لازم داريم. من دريافتم كه او به گونه اى مورد بهره بردارى انان است، اما نمى دانستم چه كارى.»
جهانشاهلو مى نويسد: «روزى او پريشان و گريان به خانه من امد و گفت جز شما كسى را ندارم به من يارى كنيد. رازى است كه كسى نمى داند و نبايد بداند. اما ناچار با شما درميان مى گذارم. شايد راه چاره اى پيدا كنيد. او گفت پس از يك دوره اموزش در دستگاه امنيت، اكنون «مرزشكن» هستم. هر ماه و گاهى بيشتر با شرايط ويژه اى از مرز اذربايجان شوروى و ايران مى گذرم و بسته به مأموريت اش، يك يا روزهائى را در روستاهاى اذربايجان ايران مى گذرانم و با عوامل روس كه در روستاهاى اذربايجان هستند تبادل اطلاعات مى كنم.» كاكاوند با چشمان گريان مى گويد زندگى من هر دم در خطر است. من هر گاه ژاندارم ها و سربازان و مأموران دولت ايران را در ان سوى مرز مى بينم، مرگ را در پيش چشمم مجسم مى كنم. هنگام عبور از مرز هر ان ممكن است به تير ژاندارم يا مرزبانى، از پاى درايم و اگر گرفتار شوم چه بسا خود اينها مرا نابود كنند. بارها سفارش كرده اند كه اگر گرفتار و شكنجه شدم و ديدم تاب پايدارى ندارم بايد خود را بكشم.
جهانشاهلو مى نويسد: «تلاش من و خود كاكاوند براى رهائى از اين گرداب به جائى نرسيد. پس از چند سال كه گاهى از او نامه اى مى رسيد، ديگر قطع شد. پيداست كه سربه نيست شده است.»
بى گمان پديده «مرزشكنى» و قربانيان ان به اين جوان محدود نبود. مورد او، مشتى از خروار است. جهانشاهلو در جاى ديگرى از خاطرات خود ماجرائى را تعريف مى كند كه پرده از گوشه ديگر اين فاجعه برمى دارد. مى نويسد: هنگامى كه مقيم مسكو بودم، روزى بانوئى كه خود را منشى دستگاه جمهورى اذربايجان در مسكو معرفى كرد، نزدم امد و گفت: «به دستور دستگاه كارى است كه به مشورت شما نياز دارم.» او به خانه من امد و با خود پرونده هاى بسيارى همراه داشت و گفت: «چون مشاور ما در اينگونه كارها اقاى اسدى است و ايشان به مرخصى رفته اند و كار پنهانى و از اسرار است، از اين رو مقامات مربوطه به ما دستور دادند كه تنها با شما مى توانم موضوع اين پرونده ها را در ميان بگذارم.» ان بانو نزديك به بيست پرونده و شايد بيشتر را يك به يك با من درميان گذاشت و پاسخ و مشورت مرا به روسى يادداشت كرد. پرونده ها از انِ ايرانى هائى بود كه زمانى در اذربايجان شوروى به كار «مرزشكنى» سرگرم بوده اند و هر يك به گونه اى سر به نيست شده بودند. اينها هر يك از خود همسر و فرزند و پاره اى مادر خواهر بى سرپرست بر جاى گذاشته بودند و از سازمان امنيت اذربايجان شوروى شكايت كرده بودند كه به معرفى غلام يحيى دانشيان سرپرست خانواده انها را به «مرزشكنى» گماشته و اينك چند سال است كه سر به نيست شده اند و انها زندگى بسيار دشوار و غم انگيزى را مى گذرانند و دستگاه اذربايجان و فرقه كوچكترين كمكى به بازماندگان قربانيان خود نمى كنند.»
ناگفته نماند كه اين اقاى اسدى كه روزگارى عضو حزب كمونيست ايران بود، به خدمت كا.گ.ب. درامده و در پرونده سازى عليه رهبران حزب كمونيست ايران نقش داشته است.
جاسوسى در سايه انترناسيوناليسم پرولترى!
مقامات شوروى براى كشاندن انسان هاى شريف به كار كثيف جاسوسى و «سربازگيرى» از اعضاء و كادرهاى «احزاب برادر» چه در داخل احزابى كه خود اين قربانيان به ان تعلق داشتند و چه براى جاسوسى در ميهن خود به نفع اتحاد شوروى، معمولاً از احساسات ناشى از باورهاى ايدئولوژيك انان و «همبستگى انترناسيوناليستى» و اعتمادى كه انها به حزب كمونيست و دولت اتحاد شوروى داشتند، در كمال نامردى، نهايت سوء استفاده را مى كردند. شايان ذكر است كه قاطبه ان عده از اعضاى كميته مركزى حزب توده ايران كه در برنامه هاى تلويزيونى جمهورى اسلامى در سال ۱۳۶۲ به همكارى با كا.گ.ب. اعتراف كردند، نظير احمدعلى رصدى، غلامحسين قائم پناه و مهدى كيهان از افسرانى بودند كه همراه با فرقوى ها به اذربايجان شوروى مهاجرت كرده و احتمالاً در همان ايام به دام سازمان امنيت شوروى افتاده بودند.
پروفسور شفائى بر اين باور است كه پس از شكست قيام افسران خراسان كه بازماندگان ان واقعه را جمع اورى كرده و به كمك مقامات شوروى به باكو منتقل كردند و در باغ «شيخ بالايف» سكونت دادند. تعدادى از همان افسران را همان وقت به كا.گ.ب. جلب كردند. شفائى شرح مى دهد افسران شوروى تقريباً همه روز با ما به طور جداگانه و به طور محرمانه صحبت مى كردند و همواره تأكيد داشتند كه نبايد جائى درز بكند. به اين ترتيب از مجموعه اين گفتگوها درجه شايستگى و زمينه ذهنى افراد را كه به درد كار جاسوسى بخورد مى سنجيدند و اين چنين از ميان ما عده اى را برگزيدند. شفائى مى نويسد: «تصادفى نيست كه بعدها از ميان همان افسران باغ «شيخ بالايف» عناصرى از قبيل فروغيان، كيهان، حاتمى، رصدى، رزم اور و.... به مقامات بالاى حزبى كشيده شدند و مورد اعتماد مقامات شوروى قرار گرفتند.» او به درستى تأكيد مى كند كه: «اين بزرگترين اعتراض من نسبت به برخورد مقامات شوروى با ما مهاجران ايرانى است.»
گله و اعتراض به حق اقاى شفائى درست است. منتهى مى بايد ذات اهريمنى نظام سوسياليستى روسى، را كه از موقعيت يك ابرقدرت، استراتژى كهنه «وليكاروس» را در مورد ايران و جهان دنبال مى كرد، در نظر گرفت. از اين منظر، دولت شوروى به حزب توده ايران و فرقه دموكرات اذربايجان به مثابه يك ابزار مى نگريست. لذا شكار اعضاء كادرهاى اين احزاب را امرى در خدمت اين استراتژى مى نگريست و به هيچ معيار اخلاقى و انسانى پايبند نبود و از به كارگيرى هيچ وسيله اى، از جمله احساسات «انترناسيوناليستى» استالين ساخته، كه گوهر ان تامين منافع «وليكاروس» بود، ابا نداشت. در ميزگرد تلويزيونى جمهورى اسلامى كه با شركت اعضاى كميته مركزى دستگير شده حزب توده ايران در مهرماه ۱۳۶۲ برگزار شد، احمدعلى رصدى و ديگران توضيحات مفصلى درباره همكارى شان با كا.گ.ب. دادند. انها در اظهارات خود از چند و چون الوده شدن شان پرده برداشتند و روى جنبه هاى مختلف نكاتى كه قبلاً به ان اشاره كردم، تكيه كردند و از چگونگى سوءاستفاده مقامات امنيتى شوروى از احساسات صادقانه همبستگى بين المللى توده اى ها پرده برداشتند. رصدى به گواهى كسانى كه او را از نزديك مى شناسند، انسانى پاك، شريف و ميهن دوست بود، كه اسير تارهاى عنكبوتى كا.گ.ب. شد و بدبختانه اين انسان شريف دچار سرنوشت دردناكى گرديد و به عنوان جاسوس بيگانه مطرح شد. رصدى چگونه ماجرا را شرح مى دهد. مى گويد وقتى عضو كميسيون تشكيلات و سپس مسئول تشكيلات فرقه دموكرات اذربايجان و عضو هيات اجرائيه فرقه دموكرات در باكو بودم، حدود سال ۱۳۳۱-۱۳۳۰ از سوى كا.گ.ب. با من تماس گرفتند. از او مى خواستند اطلاعاتى درباره كارهاى تشكيلاتى و يا انچه در جلسات حزبى مى گذرد و يا مباحثات و مناقشات درون فرقه و يا درباره افراد و رفتار انها بدهد. پس از انتقال از باكو به مسكو و عزيمت به چين براى كار در راديو، اين تماس قطع مى شود. ولى از سال ۱۳۵۰ به بعد كه مسئول واحدهاى حزبى در مسكو مى شود، بلافاصله با او تماس مى گيرند و باز درباره انچه در داخل حزب مى گذرد و يا درباره سركشى ها و بازديدهاى او از واحدهاى ديگر حزب اطلاعات مى خواهند. رصدى مى گويد: «به طور كلى از من سئوال مى شد كه وضع در انجا چگونه بود و يا پيش از رفتن به انجا اطلاعاتى به من داده مى شد كه مثلاً در انجا كدام مسئول حزبى وظايف اش را درست انجام نمى دهد و يا اين كه بايد تعويض اش كرد. همينطور بعضى از جريانات «مائوئيستى» در بعضى جاها پيشامد مى كرد، كه درباره انها به من دستوراتى مى دادند..... ما اين كار را تا اندازه اى كمك به جبهه سوسياليسم مى دانستيم و حق انها مى دانستيم كه انها در كشورشان چنين سازمان هائى داشته باشند و بايد سئوال كنند و بدانند. اما يك چيز براى ما مسلم شده بود و ان اين بود كه در هر صورت ما هم حزبى بوديم و عضو حزب توده ايران هستيم و اگر چنين مسائلى باشد، يا بايد از طرف انها با رهبرى حزب تماس گرفته شود و يا اين كه لااقل ما بايد اينگونه مسائل را به رهبرى حزب اطلاع دهيم.» رصدى به طور ضمنى به ضعف نفس خود اقرار مى كند و مى گويد: «اينها را ما مى دانستيم ولى با اين وجود به اين چيزها عمل نمى كرديم. براى اين كه مى دانستيم نبايد چنين اطلاعاتى را به كسى بدهيم.» غلامحسين قائم پناه نيز به گونه رصدى به دام كا.گ.ب. مى افتد و در واقع به ان تن مى دهد. البته او از تبار رصدى نبود و فضايل او را نداشت. قائم پناه مى گويد: «در سال هاى ۱۳۳۰ وقتى كه به شوروى پناهنده شدم از من تعهد گرفته شد و من هم اين كار را يك امر عادى و خدمت به «سوسياليسم» مى دانستم و در همان چارچوب، اين عمل را در واقع همبستگى بين المللى احزاب تلقى مى كردم و موظف بودم كه اين كار را انجام دهم.» در جاى ديگر از اعترافات خود مى گويد: «ان موقع كه ما واقعاً كوركورانه ان همبستگى سوسياليستى و ان شعار «انترناسيوناليسم پرولترى» را كه بين اعضاء مرسوم بود و گمان مى كرديم اين يعنى همه چيز! يعنى به خاطر برقرارى اين شعارها مى توانيم هر كارى، حتى بر ضد مردم خودمان...»! قائم پناه توضيح مى دهد كه از اين رابطه كسى اطلاع نداشت. اين روابط يك رابطه دو طرفه بود و من در مورد خودم مى گويم. فقط با شخص من بود و هيچكس از اين جريان اطلاع نداشت.»
قائم پناه توضيح نمى دهد، او كه تقريباً تا استانه انقلاب بهمن ۱۳۵۶ در حزب كاره اى نبود، چه كارى جز خبرچينى و گزارش دهى و پرونده سازى عليه رفقاى هم حوزه و همكار و اطرافيان خود به بهانه معتقد و مقيد بودن به «انترناسيوناليسم پرولترى» انجام مى داده است؟ خطاى اصلى بى ترديد از ان حزب «برادر بزرگ» بود كه شبكه اى از خبرچينان و گزارشگران از اعضاى حزب «برادر كوچك» تشكيل داده بود تا پنهانى از جريانات داخلى حزب توده مطلع شود و در امور داخلى ان دخالت كند و افراد را به فساد اخلاقى و جاسوسى بكشاند. اما ضعف هاى خصلتى و فرصت طلبى افرادى كه اگاهانه به اين نقشه اهريمنى و كارهاى غير انسانى خبرچينى و گزارش دهى از اظهارات رفقا و همرزمان خود تن دادند با هيچ توجيه «تئوريك» قابل اغماض نيست.
البته اعترافات تلويزيونى، با سابقه تلخى كه از ان در ذهنيت جامعه سياسى كشور وجود دارد، قابل اعتماد نيست. قصد من هم داورى قطعى نيست، بلكه تصوير سرگذشت پناهندگان سياسى و ماجراهايى است كه بر انها گذشته است و در منطق قضايا مى گنجد و در اساس وجود داشته است. اميدوارم روزى با باز شدن بايگانى پرونده ها و بازپرسى ها و جريان دادگاه ها و دسترسى به چگونگى انچه واقعاً گذشته و بر سر انها امده است، و به ويژه دستيابى به پرونده هاى كا.گ.ب و حزب كمونيست شوروى و يا المان شرقى و بلغارستان درباره حزب توده ايران، بتوانيم داورى منصفانه و واقع گرايانه اى داشته باشيم. با اين حال شيوه كار كا.گ.ب براى به دام انداختن انسان هاى شريف كه نمونه اى از ان را اقاى پروفسور شفايى شهادت مى دهد و نمونه ها و شيوه هاى مشابه و مختلف ديگرى هم كه در اين كتاب قيد شده اند، واقعيت هاى ترديد ناپذيرند. درباره الودگى كسانى كه نامشان در بالا امده است، در مورد بعضى از انها، در همان ايام مهاجرت شك و بدگمانى وجود داشت. رفقاى دردمند معمولاً از صحبت در حضور انها درباره مسائل «حساس» كه پاى شوروى ها به ميان مى امد، پرهيز مى كردند؛ و اگر تصادفاً سر مى رسيدند، بلافاصله موضوع صحبت تغيير مى كرد.

ماجراى محمد بى ريا، وزير فرهنگ فرقه دموكرات اذربايجان
پديده نفرت انگيز ديگر كه بلاى جان عده ديگرى از مهاجران سياسى ايرانى شد، مجازات ناراضى ها و منتقدين از راه تهمت زنى بود. اساساً در نظام استالين كه فرهنگ سوءظن به همه چيز حاكم بود، هر كس كه مختصر اعتراضى يا رفتارى داشت كه به مذاق مقامات خوشايند نبود و يا از چارچوب مقررات و قواعد خشك تدوين شده خارج مى شد، بلافاصله به چشم «جاسوس خارجى» و «خائن» به او نگريسته و مجازات مى كردند. بدبختانه اتش بياران اين معركه و كسانى كه شهادت دروغ مى دادند و پرونده سازى مى كردند «خودى ها» بودند. يكى از نامدارترين كسانى كه به اتهام واهى «جاسوس» دستگير و زندانى و راهى اردوگاه كار اجبارى شد، محمد بى ريا، وزير فرهنگ حكومت يك ساله فرقه دموكرات اذربايجان بود. ماجراى انتصاب او به رهبرى فرقه و دبير تبليغات ان در مهاجرت و چگونگى عزل او را قبلاً توضيح داده ام. از ميان رهبران طراز اول فرقه دموكرات و كادرهاى ان، كسى مانند محمد بى ريا سرنوشت غم انگيزى نيافت و متحمل سختى ها و محروميت ها و مصيبت هاى جانگداز نشد.
برخلاف نسل اول پناهندگان سياسى ايران به شوروى، كه قاطبه افراد رهبرى ان بلااستثناء از دم تيغ استالين گذشته، رهبران نسل دوم پناهندگان از فرقه دموكرات اذربايجان، به دلايل خاصى كه پرداختن به ان از حوصله اين نوشته خارج است، تقريباً در امان ماندند (به استثناء جعفر پيشه ورى كه مرگ او كاملاً مشكوك مانده است). جرم بى ريا اين بود كه مى خواست به ايران برگردد و به همسر و فرزند نوزادش بپيوندد. ۲۶سال زندان و اقامت در ارودگاه هاى كار اجبارى در سيبرى براى جلوگيرى از تحقق اين خواست ساده انسانى بود كه بى ريا با يكرنگى كم نظير، تا پايان بر ان پاى فشرد.
باقرزاده، معروف به بى ريا متولد ۱۲۹۴ در تبريز بود. در ايام طفوليت همراه با پدر كه شغل اش نجارى بود و در كنار مادر و برادرش عازم روسيه شد. يك سال بعد به ايران بازگشتند و دوباره همراه با پدر و مادر در سال ۱۹۲۳ به علت بيمارى مادر عازم باكو شد.
در انجا دوره هفت ساله مدرسه را تمام كرد و يك سال و نيم در مدرسه فنى ماشين سازى نفت به تحصيل پرداخت. در سال ۱۹۳۱ پس از درگذشت مادر و بروز مشكلات مالى براى اقامت دائم به زادگاهش برگشت. در تبريز به تحصيلات خود ادامه داد و مدت كوتاهى با سمت خبرنگار، با روزنامه شاهين همكارى نمود. سپس در شهردارى تبريز با سمت سر كارگر استخدام شد. مدتى نيز در اداره ابيارى تبريز و راه اهن تبريز شاغل بوده است. شاهدان عينى نظير دكتر نصرت الله جهانشاهلو و زنده ياد فريدون اذرنور نقل مى كنند كه بى ريا مدتى در باغ گلستان تبريز تنبك مى زد و مسئول بخشى از گردونه و چرخ فلك بود.
بى ريا با ان كه از تحصيلات و دانش سياسى چندانى برخوردار نبود، ولى از جوانى خوش قريحه بود واستعداد ادبى داشت. شاعرى شيرين سخن و مردمى بود و به اذرى شعر مى سرود و نمايشنامه مى نوشت. سروده هاى او توده پسند و پر احساس بود. بى ريا، دردها و امال روزمره مردم ستمديده و رنجبران را به شيوه ساده اى به نظم درمى اورد كه ورد زبان جوانان و مردم بود.
صعود او به قدرت، چه در مقام صدر اتحاديه هاى كارگرى اذربايجان، چه بعدها، قرار گرفتن او در رهبرى فرقه دموكرات اذربايجان و كسب مقام وزارت، مديون مناسبات ممتاز او با دستگاه شوروى مستقر در اذربايجان و حسابگرى ها و نقشه هاى شيطانى ميرجعفر باقراُف در قبال ايران بود. بى ريا در اثر ساده لوحى و ساده نگرى و بى گمان جاه طلبى ها، الت دست اين سياست شد. وگرنه، براى منطقه اى نظير اذربايجان، با ان همه سنت هاى فرهنگى و با وجود روشنفكران برجسته و كلاً براى مردم مشكل پسند اذربايجان، انتصاب محمد بى ريا براى مسند وزارت فرهنگ بسيار نامناسب و از عوامل دورى روشنفكران اذربايجان از دستگاه فرقه و از موضوعات تبليغات مخالفان عليه اين جريان بود. براى خود او نيز امر مشتبه شد و اين صعود سريع دچار سرگيجه اش ساخت و مدام با ژست هاى مضحك خودنمائى مى كرد. برپائى مراسم «اشرافى» ازدواج در بحبوحه قدرت فرقه در تبريز كه مدعى بود يك جريان مردمى و برخاسته از محرومان و زحمتكشان است، نمونه اى از رفتار و كردار او بود.
نمونه ديگر از خودنمائى هاى او را محمد روزگار در خاطراتش درمى اورد. مى نويسد: «قبل از خروج نيروهاى شوروى، يك نفر با لباس نظامى روى ماشين روبازى ايستاده، با سرعت خيابان را طى مى كرد و با دست خود به بدرقه كنندگان سلام نظامى داد. چند بار اين كار تكرار شد. از دوستم پرسيدم اين كيست؟ گفت: او.... بى ريا وزير فرهنگ فرقه است. گفتم: او كه نظامى نيست، پس اين اداها براى چيست؟»
در حقيقت، گناه از بى رياها و غلام يحيى ها نبود. مقصر اصلى دستگاه جهنمى استالين- باقراُف بود كه در پى نقشه هاى شيطانى توسعه طلبانه و كسب امتياز براى شوروى، امور را به دست افراد ضعيف و حقير مى سپردند تا فرمانبر باشند. چنانكه به تفصيل اشاره خواهد شد، دو سال قبل از تشكيل فرقه، در سفرى به باكو، دستگاه امنيتى شوروى با اصرار و على رغم ميل باطنى بى ريا، او را به همكارى با كا.گ.ب. فراخوانده و از او تعهد كتبى گرفته بودند. لذا عجيب نبود كه خواسته باشند «ادم» خود را به وزارت بنشانند.
تفاوت غلام يحيى با بى ريا در اين بود كه اولى تا اخرين دم، غلام حلقه به گوش شوروى بود و در صدر فرقه باقى ماند. ولى بى ريا چون «تعلقات» او را نداشت و اساساً طبعى ساده و سركش داشت، نافرمانى كرد و تاوان بس سنگين داد.
اسناد و مدارك موجود و واقعيت سرنوشت دردناك بى ريا، نشان مى دهند كه او از نظر سياسى و بينشى، فردى كم مايه و ساده لوح، ولى ايراندوست بود. بى ريا را بايد به حق از قربانيان مظلوم دستگاه جهنمى استالين- باقراُف و نظام ظالمانه شوروى، چه در دوران استالين و چه در دوره هاى پس از او به شمار اورد. چند سال پيش، بخشى از اسناد سرى كا.گ.ب. كه حاوى اسناد بازپرسى ها و ماجراى دادگاه بى ريا در سال ۱۹۴۸ است كه بايگانى مخفى خارج شد كه از پرونده سازى هاى پليس عليه او پرده برمى دارد و بى گناهى كامل او و علت دستگيرى و زندانى شدنش را برملا مى سازد. اين اسناد در كتابى تحت عنوان با هر قدمى كه برمى دارم بيشتر به گور نزديك مى شوم منتشر شده است كه قسمت هائى از ان در كتاب «رازهاى سر به مُهر» نقل شده است.
ماجراى او از بهار ۱۳۲۱ (اوريل ۱۹۴۲) اغاز مى شود. هنگامى كه همراه با هياتى مركب از اسماعيل شمس، سردبير روزنامه اذربايجان، على شبسترى، مدير روزنامه اذربايجان و مهدى اعتماد، شاعر، به مناسبت، بيست و پنجمين سالگرد تشكيل دولت اذربايجان شوروى به باكو دعوت مى شوند (البته قبلاً نيز يكبار بلافاصله پس از ورود ارتش سرخ به اذربايجان به اتفاق عده اى از روشنفكران تبريز به مدت ۱۵روز از باكو ديدن كرده بود.) در اين سفر، بى ريا و همراهان او چند صباحى (از اوريل ۱۹۴۲ تا ژانويه ۱۹۴۳) در باكو به سر مى برند و هر كدام در مؤسسات مختف مشغول به كار مى شوند. بى ريا در اتحاديه نويسندگان اذربايجان و كميته راديو اذربايجان استخدام مى شود. از بازپرسى ها و اظهارات او در نوامبر ۱۹۴۸ چنين برمى ايد كه اعضاى هيات همگى، در اغاز تصميم به اخذ تابعيت شوروى داشتند، ولى منصرف مى شوند و به تبريز برمى گردند. بى ريا توضيح مى دهد كه چون در ايران تحت تعقيب بود به عنوان پناهنده سياسى به باكو امد. بى ريا براى تقاضاى ويزاى ورود به تبريز به كنسولگرى ايران در باكو مراجعه مى كند. بلافاصله دستگاه جهنمى كا.گ.ب. (ان زمان تحت نام «اِن.ك.و.د.» فعاليت مى كرد) به كار مى افتد. عوامل امنيتى با او ملاقات مى كند و از او مى خواهند براى همكارى با «اِن.ك.و.د.» تعهد كتبى بدهد. بى ريا، چنانكه بعدها فاش مى كند، با بى ميلى مى پذيرد و در نامه اى به خط خود تعهد مى سپارد كه «با دشمنان اتحاد شوروى مبارزه نمايد. سر باز زدن از اين تعهد و همچنين مسئوليت افشاى ان را برعهده مى گيرد.»
در بازپرسى هاى ۱۴اكتبر ۱۹۴۸ در شهر باكو، در پاسخ به سئوال بازپرس، پرده از ماجرا برمى دارد و صريحاً مى گويد وقتى در سال ۱۹۴۲ مأموران «اِن.ك.و.د.» دريافتند كه تصميم من (مراجعت به ايران) قطعى است، مسأله همكارى با «اِن.ك.و.د.» را پيش كشيدند و اصرار داشتند در اين باره از من تعهد كتبى بگيرند. من ابتدا بهانه اوردم كه تبعه ايران هستم و توقع شما بى مورد است. اما سرانجام برخلاف ميل و اراده ام به انها تعهد دادم. رفتار او حاكى از ان است كه بى ريا از تعادل سياسى لازم برخوردار نبود و به مسائل سرسرى مى نگريست و جدى نمى گرفت.
با اين حال، به نظر مى رسد محمد بى ريا در ادعاى خود صادق است، زيرا همان وقت موضوع را با كنسول ايران در ميان مى گذارد. در همان بازپرسى، در پاسخ به سئوالى در همين رابطه مى گويد: «مى پذيرم كه تعهد اجبارى، را كه مقامات «اِن.ك.و.د.» از من گرفته بودند، هنگام كسب اجازه از كنسولگرى براى بازگشت به ايران با سفير ايران درميان گذاشته ام. من از زندى سفير ايران پرسيدم، ايا اين تعهد مانع بازگشت من به خانواده ام به ايران نمى شود؟ وى اظهار داشت سعى مى كنم چنين نباشد.» رفتار بى ريا در باكو نشانگر ان است كه او واقعاً ادمى سطحى و ساده لوح بوده و كلاً مسائل را سرسرى مى گرفته است.
به استثناء على شبسترى و سلام الله جاويد كه گويا سَر و سرّ قبلى و پنهانى با قوام السلطنه داشتند، محمد بى ريا از نادر رهبران فرقه بود كه پس از فروپاشى دستگاه فرقه در تبريز ماند. بى ريا در غياب جعفر پيشه ورى، به جاى وى نشست و به طرح تسليم فرقه دموكرات صحه گذاشت. صبح روز ۲۱ اذر در جلو باغ گلستان تبريز، افراد مسلح، اتومبيل حامل بى ريا را به رگبار بستند. او در حالى كه تير خورده بود، خود را به بيمارستان شوروى ها كه در ان حوالى بود، مى رساند. بانو لوئيس فاوست، پژوهشگر دانشگاه اكسفورد انگلستان كه بى ريا را در سال ۱۹۸۱ در ايران ملاقات مى كند، از او چگونگى ترك ايران پس از ماجراى سقوط فرقه را مى پرسد. بى ريا در پاسخ مى گويد: «پس از ان كه تير خوردم به بيمارستان شوروى پناهنده شدم و تحت معالجه قرار گرفتم. يك ماه در انجا بودم. روزى مديريت بيمارستان اطلاع داد كه يك هيات پزشكى از تهران به منظور بازديد از بيمارستان هاى تبريز به اين شهر خواهد امد و احتمال دارد از اين بيمارستان نيز بازديد نمايند كه در صورت مشاهده تو، براى بيمارستان خوشايند نيست. شبانه از بيمارستان مرا به كنسولگرى شوروى در تبريز انتقال دادند. يك ماه نيز در انجا بودم كه از وزارت امورخارجه شوروى دستور رسيد مرا از ايران خارج كنند. هواپيماى مسافربرى شوروى كه بين تبريز و تهران رفت و امد مى كرد، يك سرويس خود را به بهانه انتقال خانواده هاى كاركنان كنسولگرى به تهران لغو نمود و مرا در صندوقى به فرودگاه تبريز بردند. هواپيما ظاهراً به مقصد تهران به پرواز درامد. اما در پشت ابرهاى سياه ناپديد شد و راه خود را به سوى باكو كج كرد. پس از پياده كردن من در باكو مجدداً به تهران بازگشت و هيچكس متوجه اين موضوع نشد.»
محمد بى ريا را بدين نحو در اوايل مارس ۱۹۴۶ به شوروى بردند. در ابتدا همانگونه كه از احسان الله خان به گرمى استقبال شد، از او نيز تجليل به عمل امد. ميرقاسم چشم اذر از رهبران فرقه دموكرات كه مدتى نيز صدر فرقه در مهاجرت بود، شرح مى دهد: پس از ورود او به باكو «از طرف ميرجعفر باقراُف ضيافتى به افتخار محمد بى ريا، شاعر انقلابى و ضد فاشيست ترتيب يافت. در اين ضيافت از سران فرقه دموكرات، جعفر پيشه ورى، صادق پادگان و... و گروهى از نويسندگان شركت داشتند. اما اين ماه عسل براى شاعر انقلابى و ضد فاشيست ديرى نپائيد.»
شايان ذكر است كه بى ريا در اوايل دسامبر ۱۹۴۶ يعنى تنها ۹ماه پس از ورود به باكو، با سركنسول ايران براى اخذ پاسپورت و بازگشت به ايران و پيوستن به خانواده اش تماس مى گيرد. اين امر نشانگر نهايت خوش باورى و ساده لوحى بى انتهاى او است. بى ريا مى توانست با كمى ريا و همرنگى با جماعت و محيط، از زندگى نسبتاً مرفه و ممتاز برخوردار شود و همسر و فرزندش نيز دير يا زود به او مى پيوستند. ولى او در عالم ديگر بود. اما سرسختى او براى بازگشت به ايران برايش بسيار گران تمام شد. از اسناد بازپرسى ها و گزارشات پليس روشن مى شود كه از همان اولين تماس تلفنى او با كنسولگرى ايران در باكو، پليس سياسى به شدت او را زير نظر مى گيرد و همچون سايه به دنبالش بود. از مأموران نفوذى دستگاه امنيتى شوروى در داخل كنسولگرى ايران گفته تا همسايه و خبرچين هاى حرفه اى در فرقه دموكرات كه دور او را فراگرفته بودند و لحظه به لحظه، گام به گام گفتار و حركات او را گزارش مى كردند و به قطر پرونده او مى افزودند.
بى ريا در مراجعت از اولين دوره ۹ساله زندان به باكو، شرح مى دهد كه «اتهامات» زير، دستاويز محكوميت او به ده سال زندان بود.
۱-در سال ۱۹۴۲ بدون كسب اجازه از وزارت كشور (شوروى) در صدد بازگشت به ايران برامده و با كنسولگرى ايران براى اخذ ويزا تماس گرفته است.
۲-در سال ۱۹۴۶ در دوران حكومت فرقه دموكرات با كنسول امريكا در تبريز ملاقات نموده است.
۳-در دسامبر ۱۹۴۶ در باكو بدون كسب اجازه از وزارت كشور اتحاد شوروى در صدد برامده به ايران برگردد. بى ريا مى گويد شب دستگيرى اش، شكنجه گران دستگاه امنيتى بدن نحيف او را به باد كتك گرفته، دندانهايش را مى شكنند.
در واقع بى ريا و نيز دكتر مهتاش، وزير كشاورزى حكومت يك ساله فرقه و اسماعيل شمس، سردبير روزنامه اذربايجان مانند صدها هزار اسير ديگر پس از روى كار امدن خروشچف از اردوگاه هاى سيبرى ازاد مى شوند. اما اگر اين رويداد براى بسيارى پايان خواب اشفته بود، براى بى ريا، اغاز سرگردانى ها و مرارت هاى تازه شد. زيرا بى ريا ارام نداشت و تسليم نمى شد. به شهادت ميرقاسم چشم اذر، رفتار ظالمانه با محمد بى ريا قطع نگرديد. عنايت الله رضاطى يادداشتى درباره بى ريا اين اطلاعات را در اختيار من گذاشت: «در سال ،۱۹۵۵ روزى بى ريا شخصاً به من گفت كه مقامات جمهورى اذربايجان ميررحيم ولائى را براى كسب خبر در ظاهر دوستى، نزد او مى فرستادند و حتى وعده مى دادند كه در برابر پرداخت يكصد هزار روبل، مجموعه اى از اشعارش را چاپ خواهند كرد. گفتم اگر همه اشعارم را چاپ كنند، چه موافق سياست شوروى باشد و چه مخالف ان، حرفى ندارم. اما ولائى مى گويد انها مى گويند كه انتخاب اشعار برعهده ناشر باشد. من در پاسخ، شعرى براى ولائى خواندم. بى ريا عين ان دو بيت را براى من خواند كه هنوز به ياد دارم:
اى ولائى گِت گَدَه من سيزدن اكراه اتميشم
من رضاخان اوغلى نى اوز خلقيمه شاه اتميشم
بيرجه گون اولدوم وزير، سكيزايل يا تديم حبس ده
بس دى بس دى من داها استغفرالله اتميشم
ولائى از شما اكراه دارم
رضاخان زاده باشد شهريارم
زعمرم، بهرِ يك روزِ وزارت
هدر شد هشت سالى در اسارت
به ان كژ راهه هرگز برنگردم
رهايم كن! كه استغفار كردم!
هر از چندگاه، بى ريا را به دليل افشاى مظالم نظام به بازجوئى مى خواندند و به همين علت نيز او را دوباره محاكمه و به ده سال ديگر زندان محكوم كردند. اما بى ريا همه جا سرگذشت دردناك خود را بى محابا بيان مى كرد و از مظالم شوروى شكوه و ناله داشت. پس از گذراندن دومين دوره ده ساله زندانى خود ازاد شد و به باكو امد. پس از بازگشت به باكو و تباه كردن بيست سال از عمر خود در زندان هاى شوروى، به مسكو رفت تا از سفارت ايران براى بازگشت به ميهن ويزا بگيرد. اما اين بار نيز به اتهام توهين به پليس دستگير و بازداشت شد و به چهار سال زندان محكوم گرديد. در سال ۱۹۶۹ كه سه دوره مجموعاً ۲۴ سال زندان را به پايان رسانده بود به باكو بازگشت. اما اين بار براى اقامت او محلى به نام «ياروسلاول» از حومه بخش «تومبوو» از بد اب و هواترين مناطق شوروى تعيين گرديد. بى ريا در توصيف ان گفته بود: در ان تبعيدگاه مرگ را در برابر چشمانم ديدم. او به وزارت كشور نامه نوشته، مى گويد: «انجا روسيه است و من ايرانى هستم. اب و هواى انجا با من سازگار نيست. با صدور ويزا برايم موافقت كنيد، تا در باكو اقامت كنم. اين تقاضا سبب شد كه بى ريا از همه خدمات رفاهى محروم گردد. مستمرى اش را قطع و مسكن به او ندادند. او فقط با كمك هاى انسان دوستانه ايرانيان زندگى را ادامه مى داد.»
در باكو كه بود، پيشنهاد هيچ شغلى از دستگاه را نپذيرفت و در گوشه مسجد بزرگ باكو به عبادت مشغول شد و به مسلمانان در فرايض دينى و كفن و دفن و ازدواج و مسائل شرعى و ساير امور خدمت مى كرد و با كمك مالى انها زندگى را مى گذراند. بى ريا همواره و از جوانى مردى متدين و متعصب مذهبى بود. نماز و روزه او هيچگاه قطع نشد. در نظام شوروى كه دين ستيزى حاكم بود او به راز و نياز با خداى خود مشغول بود و اين بيت را مى خواند:
قائلم الاّها، قرانه، حسابه، محشره
اون ايكى برحق امامه، جنّته، پيغمبره!
(قائلم من بر خدا، قران حساب و محشرش
بر امامان بحق و جنت و پيغمبرش)
بى ريا پس از تحمل ۳۳سال رنج و عذاب فراوان، بالاخره در سال ،۱۹۸۰ پس از انقلاب بهمن در ايران، موفق به دريافت اجازه خروج شد. ويزا گرفت و در پيكر پيرمردى شكسته و فرسوده به ارزويش كه بازگشت به ميهن و زادگاهش تبريز بود رسيد. اما پيرانه سر، در ميهن نيز جز ناكامى و سرخوردگى نصيب اش نشد. از قرار در حسرت ديدار فرزند و محبت همسر، اواره و سرگردان در خيابان هاى شهر پرسه مى زد و در ۱۹۸۵ چشم از جهان فروبست. شعر زيباى تركى اذربايجانى زير يادگار روزهاى سخت و مرارت بار بى ريا در عالم تنهائى و بى كسى او است.
نه ازادم بو عالمده نه الده اختياريم وار
نه غصه ال چكير مندن نه ديلده بير قراريم وار
نه فرهادم چايام داغى ديليمده كلمه شيرين
نه مجنونام نه صنعانم نه ليلى نه خوماريم وار
قفسده ساخلاميش ظالم فغانيمدان الير لذّت
تصور ائيله مزگون تك منور بير شعاريم وار
نچون من اولمايِيِم محزون، اوركدن ائتمه ييم ناله؟
هر اد ديمدا معين دير قازيلمش بير مزاريم وار
منى لاقيد و لايَعَقل گوروب طعن ائتمه يين دوستلار
وطن سيزائلسيز انسانم نه يوردوم نه دياريم وار
ئولوم خوشدى چيخ اى روحوم بو جسم ناتوانيمدان
نه تسليم اولماقا ميليم نه بير يئرده قراريم وار
شاعر تواناى معاصر اقاى محمد جلالى تيمه (م.سحر) ، اشعار بالا را به فارسى برگردانده است كه در زير مى خوانيد:
نه ازادم، نه صاحب اختيارم
غم از دل برده ارام و قرارم
نه فرهادم كه از گفتار شيرين
به كوه بيستون قصرى برارم
نه مجنونم كه همچون پير صنعان
به چشم مست ليلى دل سپارم
گرفتار قفس كرده است و ظالم
غريق لذت است از حال زارم
نمى داند كه چون خورشيد روشن
پيام روشنى باشد شعارم
مگو محزون مباشم! چون نباشم
كه در هر گام، گورى كنده دارم
ز بى تدبيرى و لاقيدى اى دوست
مزن زين بيش طعن نيشدارم
كه از ايل و تبار افتاده ام دور
وطن گم كرده، بى شهر و ديارم
ز جسم ناتوان اى مرگ شيرين
بيا برگير روح بيقرارم
كه ديگر نه توان ماندنم هست
نه با دشمن سر تسليم دارم

عطاءالله خسروانى
هويدا، آرام آرام از شهربانو فرح يك مهدعليا ساخت!
هويدا با دادن امكانات مالى و ادارى به شهبانو و هيپى ها و كمونيست هاى دور و بر دربار قدرت فراوانى كسب كرد
روش هويدا، مانند روش راسپوتين روسى و ارتباط راسپوتين با ملكه الكساندرا بود
علت سكوت آموزگار در مقابل كارهاى ناصواب و خلاف قانون هويدا، براى من روشن نيست
هويدا توانست با دسيسه، به نام شاه و ملكه، افراد مدير و با سابقه مملكت را حاشيه نشين كند.
هويدا كه بود؟ اعجوبه ناشناخته اى كه رژيم را در جهت فنا و كشور را به سوى نابودى مى برد- عطاءالله خسروانى
مردم از تبعيض و فساد مى ناليدند و هويدا با دلقك بازى، سران كشور را سرگرم مى كرد.
(عباس ميلانى. معماى هويدا. ص ۲۰۲)
«دست كم از يك بابت كابينه منصور باتمام كابينه پيشين تفاوت داشت. ميانگين سن اعضاى آن از كابينه هاى ديگر جوانتر بود».
درباره افراد كابينه منصور فقط يادآور مى شود اكثريت وزرا كابينه منصور را وزراى كابينه هاى قبلى بخصوص كابينه علم تشكيل ميداد. ميلانى در صفحه ۲۰۴ مى نويسد:
«روشنفكران طرحى از پيش براى دولت تدارك كرده بودند.»
واقعيت ندارد، خيال پرورى است. چون همانطور كه قبلا توضيح داده شد طرحها و برنامه هاى اقتصادى و اجتماعى و تشكيلاتى قبلاً به دستور شاهنشاه بوسيله منصور و چند نفر از افراد شوراى اقتصاد تهيه و تنظيم شده بود و بشرحى كه قبلاً بيان شد و بعداً اصول مرامنامه حزب ايران نوين قرار گرفت.
بحث درباره اينكه هويدا انحصار دولت در عرضه قند و شكر را پايان داد! يا نداد و يا برخلاف اصول دستور ترخيص كالا به گمرك داد يا نداد!؟ نيست.
مسئله اين است كه وزارت دارايى كه جايگاه رجال با سابقه ايران بوده و وزرايى چون اللهيار صالح، دكتر سجادى، دكتر على امينى، فروهر نريمان، گلشائيان، هژير، باقر كاظمى و اردلان كه از شخصيت هاى برجسته ايران بودند، براى كارمندان وزارت دارايى مشكل و گران بود، بپذيرند جوانى كه سابقه ادارى نداشته و زبان فارسى را به لهجه عربى آنهم به زحمت بيان مى كند، در رأس وزارت دارائى پذيرا شوند، خاصه آنكه در وزارت دارائى شخصيت هاى تحصيلكرده و مطلع وجود داشت.
دستورات خلاف هويدا به گمرك بر ميزان هيجان كارمندان افزوده بود. براى اولين بار براى استقرار وزيرى و آرامش در وزارتخانه اى متوسل به نيروى انتظامى و ساواك شدند، اين داستان براى موقعيت و حيثيت دولت منصور خيلى گران تمام شد. منصور به خوبى هويدا را مى شناخت كه يك فرد شلوغ و لاابالى است، كه با مقررات مالياتى آشنايى ندارد، با وجود اينكه سالها در شركت نفت مدير بود، نمى دانست افزايش بهاى نفت و بنزين بايستى به پيشنهاد شركت ملى نفت باشد و تصويب هيات دولت نه پيشنهاد وزارت دارايى، مسئله اى كه براى دولت منصور ناراحتى هاى بسيار بوجود آورد.
دكتر منوچهر فرمانفرمائيان كه سمت سفارت، و قبل از آن يكى از مديران شركت نفت بوده اند، در مقاله اى نظريات خود را درباره وزارت دارايى و هويدا نوشته اند. گوشه اى از مقاله دكتر فرمانفرمائيان كه در نشريه ره آورد نگاشته شده، بازگو مى شود تا روشن شود در چه شرايطى هويدا را در وزارت دارائى پذيرا شدند: كارمندان ارشد وزارت دارائى پى از انتصاب هويدا به وزارت علناً عليه او شوريدند، منصور پا به ميدان گذاشت، آمد وزارت دارائى و روساى ادارت را تهديد كرد. آقاى انتظام در جلسه هيات مديره شركت گفتند دو سه روز پيش از قبول وزارت دارائى اميرعباس آمده بود منزلش تا صلاحديد بكند، آقاى انتظام مى گفت به او گفتم تو كه نميتوانى يك صورت حساب سود و زيان شركتى را بخوانى چطور مى خواهى وزير دارائى بشوى؟
در اين مقاله كه از بسيارى جهات جالب است درباره منصور مى نويسند: «...اقوام نزديكش همگى در مشاغل مهم مملكتى خدمت مى كردند. شبى سفارت آمريكا هم در تهران آشكارا حسنعلى را كانديداى خود معرفى كرد. چنانكه در همان روزها سفير آمريكا بنده را به شام دعوت كرد. بعد از صرف شام به اتفاق محسن فروغى و خانمش رفتيم به سالون اصلى بالا. در يك قاب نقره عكس حسنعلى منصور را ديدم سفير با اشاره به عكس گفت در ايران مردان بزرگ هم هستند... يا اللعجب! شگفتا! سفير كبير و وزير مختارش كه طبق نوشته ميلانى در صفحات ۱۹۴-195 نظريه بسيار نامساعدى از منصور ابراز داشته اند، به خصوص هلمز سفير پس از ملاقات با شاه در گزارشى كه به واشنگتن ارسال داشته نوشته: «برخلاف گمان شاه، من فكر نمى كنم منصور از قابليت كافى براى... رهبرى دولت برخوردار باشد. بسيارى از ايرانيان اهل فكر از جمله برخى از نمايندگان مجلس و سناتورها نظر چندان خوشى نسبت به او ندارند.»
با چنين نظريه اى كه نسبت به منصور داشته، عكس وى را در سالون پذيرائى سفير چگونه ميتوان توجيه كرد؟
نعل واژگونه زدن نيست؟ اين دوجانبه بازى كردن چه معنى مى دهد؟ درخصوص اينكه نمايندگان مجلس وسناتورها نظر چندان خوشى نسبت به منصور ندارند، گويا هلمز سفيركبير اطلاع حاصل نكردند كه مجلس شوراى ملى به اتفاق آراء به برنامه ها و دولت منصور رأى اعتماد دادند، و در مجلس سنا نيز ۵۱ نفر از ۵۲ نفر دولت منصور تائيد نمودند.
از قديم در ايران گفته ميشد وقتى در كشورهاى ضعيف فرد مقتدرى زمام امور را بدست مى گيرد، كشورهاى امپرياليست استعمار طلب با تمام امكانات سعى ميكنند او را وابسته به خود جلوه دهند، تا مورد تنفر، بيزارى جامعه و توده مردم قرار گيرد و از او روبگردانند.
اجراى اين روش نامعقول را مى توانيد با مرور سرگذشت قوام، مصدق، و حتى شاه دريابيد. من از منصور دفاع نمى كنم، واقعيات و حقيقت را باز مى كنم تا پژوهشگران، اصل حق و راستى و درستى را از لاطائلاتى كه در اين دوران نوشته شده عريان كنند. من كه ناظر و شاهد روزها و ساعتهائى بودم كه در حضور شاهنشاه، طرحها و برنامه هاى اقتصادى و اجتماعى كه قبلاً زيرنظر شاهنشاه آماده شده، تنظيم و بررسى مجدد ميشد و منصور توضيحات لازم مى داد بشرحى كه در پيش گفته شدحضور داشتم. من كه در كميسيون ۵ نفرى در حضور شاهنشاه حضور داشتم كه منصور براى رابطه و ليدرى انتخاب شد، داعيه سفير را هم بيهوده ميدانم. همچنين ادعاى كسانى كه خود را مطلع از اين برنامه ها دانسته و سهمى براى خود قائل اند، خيال پرورى و دعوى پوچ بيش نمى دانم.

در مور روابط هويدا با ساواك، نصيرى، ثابتى
خطاست تشكيلات ساواك را مطلقاً محكوم كردن. در اين تشكيلات افراد تحصيلكرده با وجدان زياد بودند، افراد ناباب هم در آن رسوخ كرده بود. نصيرى، فردى كينه جو و بى عرضه تر از آن بود كه چنين تشكيلاتى را اداره كند، خاصه اينكه هويدا او را آلوده امور مالى هم كرده بود. ثابتى وابستگى هاى خاصى با هويدا داشت، بركشيده هويدا بود، رئيس اداره سوم يعنى تمام امور مربوط به داخل كشور با او بود، مى توان گفت عصاى دوم هويدا بود، مى توانست بگيرد، ببندد و آزاد كند.

مسافرت من براى معالجه به اطريش و ترور منصور
در اواخر ديماه بين ۲۰ تا ۲۲ در يك مراسم رسمى نظامى وزراء به صف ايستاده در انتظار ورود شاهنشاه بوديم، وقتى تشريف فرما شدند به منصور دست دادند. من نفر دوم ايستاده بودم، دست دادند و با صداى بلند فرمودند:
«كسالت داريد؟»
منصور به جاى من جواب داد، گفت:
«قربان؛ كسالت دارد هر چه از او خواسته ام كمى استراحت كند مفيد واقع نشده»
شاهنشاه فرمودند:
«لازم نيست در مراسم شركت كنيد مستقيم برويد نزد ايادى بگوييد در مريضخانه من در اطريش جا رزرو كنند و فورى حركت كنيد»
به همين نحو اقدام كردم، روز بعد ساعت ده براى ديدار شادروان منصور به نخست وزيرى رفتم. ايشان منتظر من بود با محبت مرا پذيرفت در حالى كه دست من در دست او بود گفت:
«تمام اقدامات لازم براى مسافرت انجام شده، به وزارت خارجه نوشته ام تذكره حاضر است صبح با پدرم در ژنو و اتابكى در اطريش تلفن كردم كه هرگونه اقدامى كه لازم باشد بنمايند»
پس از گفتگو درباره مسائل روز منصور گفت:
«ظرف يكى دو هفته ديگر جانشين هويدا تعيين خواهد شد»
گفتم:
«قرار بود هنگامى كه كابينه ترميم ميشد كنار گذاشته شود كه گويا محذورى پيش آمد»
گفت:
«قطعى است ولى درخواستش اين است كه خودش عنوان كند و استعفا بدهد»
روز بعد با هواپيما از طريق پاريس به اطريش رفتم. شادروان رحمت اتابكى سفير كه از دوستان فاميل ما هم بود شخصاً به فرودگاه آمده بودند و يكى از كارمندان محلى ايرانى بنام موسوى كه سمت مترجمى را هنگامى كه شاهنشاه به بيمارستان مى رفته اند داشته به من معرفى كردند. پس از سه روز بسترى در بيمارستان معلوم شد كسالت مهمى نداشته و بيشتر عوارض خستگى است. در هتل يك آشناى قديمى كه جوانى زيرك و باهوش و نويسنده اى شوخ طبع بود كه سالها او را نديده بودم، به ديدارم آمد. وى سمت وابسته فرهنگى ايران را در اطريش داشت، بوشهرى پور همراه بسيار خوبى بود، شبها به مراكز توده اى ها به سركردگى لنكرانى، و مركز فرهنگى دانشگاه محل اجتماع دانشجويان طرفدار ناصر ميرفتيم بدون اينكه خود را معرفى كنيم با آنان درباره ايران بحث و مجادله ميكرديم. (هركجا هست سلامت بادا) در آخرين شبى كه خود را به دانشجويان معرفى كرديم، به آنان پيشنهاد نموديم اگر خواسته باشند ما اقدامات لازم را براى اينكه بتوانند بدون هيچگونه ناراحتى به ايران بازگردند، به عمل آوريم. از ما خواستند وقتى تعيين شود كه به ديگر دوستانشان اطلاع دهند و موضوع در جلسه اى كه تشكيل مى شود مورد بحث قرار گيرد. توافق شد يك روز بعد در سالن هتل اجتماع نمائيم.
متاسفانه وقتى به هتل آمدم تلگرامى تقريباً به اين مضمون براى من رسيده بود: «ساعت ده بامداد اول بهمن در ميدان بهارستان مقابل در ورودى مجلس شوراى ملى جناب منصور نخست وزير مورد سو قصد قرار گرفته و به بيمارستان پارس منتقل شده اند.» صبح با اولين هواپيما به پاريس رفتم (چون هواپيما مستقيم بين وين و تهران نبود) و از پاريس با اولين هواپيما به تهران مراجعت كردم. صبح روز ۶ بهمن از فرودگاه به بيمارستان رفتم. از شاهقلى جوياى حال منصور شدم، او از پيشرفت بهبودى او اظهار رضايت ميكرد و گفت: «ميتوانيم به ديدارش برويم». بدون هيچگونه تشريفات به اطاق منصور رفتيم، زير پوشش دستگاه تنفسى قرار نداشت. دكتر شاهقلى سرش را نزديك گوش منصور برد و گفت: «عطا اينجاست» من بسيار متاثر و اندوهگين شده بودم و توجه به هيچ چيز نداشتم، دكتر گفت: «انگشتش را تكان مى دهد يعنى دست مرا بگير» چند ثانيه دست او را گرفتم، بغض گلوى مرا گرفته بود حس ميكردم اشك از چشمانم سرازير شده. ديگر طاقت نداشتم، آهسته دست منصور را رها كردم و از اطاق خارج شدم، كمى به ديوار راهرو تكيه دادم، وقتى احساس كردم كه تنفسم عادى است، از دكتر خداحافظى كرده به منزل رفتم. چون در طول سفر نخوابيده بودم، تا ساعت ۸ صبح استراحت كردم و سپس عازم بيمارستان شدم، در مقابل در ورودى جمعيت زيادى اجتماع كرده بودند. از اتومبيل كه پياده شدم، آشنايانى كه آنجا بودند به طرف من آمدند، افسوس! گفتند و شنيدم كه شب پيشين روح منصور به ابديت پيوسته است.
چون تا ششم بهمن در ايران نبودم وقايع اى كه در اين برهه از زمان پيش آمده بود از شنيده ها و از نوشته هاى ديگران فراگرفته ام كه فشرده اى از آنرا بازگو ميكنم. حسنعلى منصور ساعت ده بامداد اول بهمن ۱۳۴۳ در ميدان بهارستان مقابل در ورودى مجلس شوراى ملى مورد سو قصد قرار گرفت. هريك از شاهدان ماجرا در جلو ميدان بهارستان از كيفيت تيراندازى و تعداد حمله كنندگان و جريان دستگيرى وبالاخره حوادث بيمارستان مطالاب مختلفى را بيان مى كردند كه در مطبوعات منتشر شد. مأمورين مقابل در مجلس، كاركنان نخست وزيرى و محافظين منصور هريك به تفصيل سخن گفتند. ماحصل آنچه گفته شد آن بود كه وقتى منصور از اتومبيل پياده شد در پياده رو جلوى در كوچك مجلس جوانى بنام محمد بخارائى به بهانه دادن كاغذ به او نزديك شد و بلافاصله شليك كرد. دو گلوله يكى به گردن و ديگرى به شكم و گلوله سوم به مثانه اصابت نموده، منصور به بيمارستان پارس منتقل شد. (درحاليكه در اول خيابان ژاله قريب دويست مترى مجلس بيمارستان بسيار مجهز مخصوص اورژانس و سوانح كار كه شبانه روز آماده خدمت بود قرار داشت-اين بيمارستان در زمانى كه مديرعامل بيمه هاى اجتماعى بودم مانند چندين بيمارستان ديگر به وجود آمده بود- وانگهى بيمارستان دولتى سينا در خيابان سپه براى خدمات اورژانس مشهور بود در حاليكه بيمارستان پارس نه معروف بود و نه مجهز.)
سفرى مينويسد: درباره ترور منصور و چگونگى معالجه و بالاخره مرگش شايعات فراوانى بر سر زبانها بود.
هويدا كه در مجلس حضور داشت جريان را تلفنى به شاه اطلاع داد. شاه او را مأمور كرد كه خود به بيمارستان برود و مشاهدات عينى خود را گزارش بدهد. گفته شده بود هويدا وزراء را در جريان نگذاشته بود و خود يكه تاز ميدان شده بود. هويدا پس از عيادت به كاخ سلطنتى رفت و به شاه گفتت اميدى به نجات منصور نيست. ساعت پنج بعدازظهر همان روز شاه اعضاى هيئت دولت را به تشكيل يك جلسه فوق العاده فراخواند. در اين جلسه شاه دستور داد فورى چند جراح خارجى دعوت كنيد، هويدا كه از ابتدا از هيچ تلاشى براى خودنمائى كوتاهى نكرده بود و به دلايلى كه روشن نيست خود را براى احراز جانشينى منصور آماده كرده بود، در پاسخ شاهنشاه بدون توجه به اينكه از او ارشدتر در كابينه حضور دارند؛ آرام، صدر، رياحى، عاليخانى، آموزگار و خسروانى در جلسه حضور نداشتند- از جا بلند شد مثل يك سرباز پاهاى خود را بهم كوفت و گفت اطاعت ميشود. شاه در حالى كه آماده خروج از جلسه هيأت دولت بود برگشت و گفت شما فعلاً هيات دولت را اداره كنيد تا انشاءالله نخست وزير بهبودى يابد.
اميدى به بهبودى و درمان نبود بخصوص با چند عمل جراحى شتاب زده كه روى او انجام شده بود كمترين اميدى هم كه به نجات وى وجود داشت از ميان رفت. منصور بعد از پنج روز دست و پنجه نرم كردن با مرگ درگذشت. بعد از مرگ منصور شايعه شد كه در معالجه او قصور شده و اگر پزشكان خارجى كه سه روز بعد از واقعه براى معالجه منصور به تهران فراخوانده شدند همان روز اول و دوم وارد تهران مى شدند، منصور زنده ميماند. (از بازى گران عصر پهلوى، طلوعى) در كتاب نخست وزيران ايران صفحه (۹۸۴) آمده است:
«شاهقلى رئيس بيمارستان كليه عمليات را تحت نظر گرفت و چند تن از دوستان نزديك خود را كه جراح بودند دعوت به كار كرد. جسد نيمه جان منصور را چندين بار جراحى كردند.
روز چهارم بهمن سه نفر از جراحان معروف بين المللى وارد تهران شدند. يك جراح از انگلستان، يك جراح از آمريكا، يك جراح از فرانسه... آنها اشتباهات عمدى يا سهوى جراحان ايران را تائيد نمودند. دكتر شاهقلى به هيچ يك از جراحان معروف ايرانى كه از دوستان او نبودند اجازه ورود به اتاق عمل نداد. حتى پروفسور عدل كه همه روزه در بيمارستان حضور مى يافت يك بار هم نتوانست اعمال گروه جراحى شاهقلى را كنترل يا بررسى كند.»
پس از آنكه هويدا به نخست وزيرى رسيد، همسر منصور لبه تيز حملات خود را متوجه او نمود. او را عامل اصلى از بين بردن شوهرش مى دانست. منصورالملك (پدر حسنعلى منصور) و همسرش نيز همين عقيده را داشتند و هميشه ابراز مى كردند.

(آنها هويدا را پسرك نمك به حرام ميخواندند)
در دوران نخست وزيرى منصور، روابط من و فريده بسيار صميمانه بود. پس از درگذشت منصور من يكى از افراد معدودى بودم كه فريده در خانه خود مى پذيرفت و مطالبى درباره هويدا ابراز مى داشت كه فعلاً از بازگو كردن آن امتناع مى ورزم. ولى هرگز حاضر نشد با هويدا ملاقات كند. بجاخواهد بود كه گوشه اى از نظريات ميلانى درخصوص پزشكان و نحوه معالجه منصور بازگوشود: «دكتر سميعى، رئيس تيم پزشكى، دو طبيب آمريكايى از دانشكده پزشكى دانشگاه كرنل را براى مشاوره به ايران دعوت كرد. فشار سياسى (!) براى دعوت كردن اطباى اروپايى هم اوج گرفت و سرانجام يك طبيب انگليسى و يك طبيب فرانسوى هم دعوت شدند.. اگر تيم پزشكى صرفا از اطباى آمريكائى تشكيل ميشد، آنگاه شايد جهان(!) و غربى ها، به نادرستى گمان مى بردند كه اين تركيب، نماد چرخش سياست (!) ايران به دورى از انگلستان (!) به سوى آمريكاست.»
(انتخاب پزشك چه ارتباط با سياست كلى كشور دارد. توجيه اش با خود ميلانى است)
در هر حال، تركيب جديد تيم پزشكى به تنش هاى تازه دامن زد و پس از چندى، كار به جايى رسيد كه اعضاى تيم ديگر قادر به همكارى نبودند. طبيب فرانسوى «عضو تيم»، تهران را به اعتراض ترك گفت: و در مقالاتى كه در مجلات فرانسوى چاپ شد، ادعا كرد كه منصور را در واقع دو بار ترور كردند. بار نخست به دست ضاربين در خيابان، بار دوم به دست طبيبانش در بيمارستان.
دعاوى پزشك فرانسوى شايعاتى را كه از پيش در تهران رواج پيدا كرده بود رونقى تازه بخشيد. در كتاب ابوالهول ايرانى برگردان هوشنگ مهدوى از كتاب انگليسى ميلانى در صفحه ۲۱۴ آمده است:
«در سال هاى بعد نه تنها دكتر سميعى، بلكه ديگر پزشكان بيمارستان پارس -دكتر منوچهر شاهقلى و دكتر شجاع الدين شيخ الاسلام زاده -به عضويت كابينه هويدا منصوب شدند.»
قبل از اينكه اين فصل به پايان برسد، قصه خودساخته اى را كه ميلانى به صورت يك واقعه در صفحه ۲۲۹ منعكس نموده بررسى كنيم:
«پنج سال پس از مرگ منصور، شبى در يك مهمانى، هويدا در حالى كه به نظر مست مى آمد، (مثل هميشه)، تصادفاً متوجه شد كه «نصيرى» رئيس ساواك در حال انتقاد ازبرخى سياست هاى دولت است، هويدا كه شنگى ى ويسكى در حال خوش و چهره سرخش نمايان بود، به نصيرى رو كرد و گفت: «تيمسار، هر وقت نوبت رفتن ما شد بفرمائيد خودمان ميرويم. آنچه با منصور كرديد با ما نكنيد.»
نصيرى فرد با هوش و ذكاوتى نبود ولى استعداد فراوان در سكوت و تحمل شنيدن سخنان ديگران را داشت، حتى در كميسيونها كمتر حرف ميزد. هيچگاه نظريات خودش را ابراز نميكرد. چنين آدمى در مهمانى اى كه نخست وزير حضور داشته از سياست هاى دولت انتفاد كند آنهم با صداى بلند كه نخست وزير بشنود امكان ندارد. وانگهى هويدا كه روابط تنگاتنگ با ساواك داشت (براى اينكه نگوئيم عضو ساواك بود) رندتر، محيلتر و باهوشتر از آن بود كه در يك مهمانى چنين بيان و سخن آشكارى را گفته باشد.

نخست وزيرى هويدا
شاهنشاه، در پايان جلسه هيات دولت به نحوى كه گذشت به هويدا فرمودند، فعلاً هيات دولت را اداره كنيد تا انشاالله نخست وزير بهبودى يابد. پس از فوت منصور، تكليف قطعى روشن نشده بود ولى هويدا خود را در هيبت نخست وزيرى نشان مى داد. به راستى از زمانى كه از سفر برگشته بودم بخصوص فوت منصور يك حالت تحير و بيزارى بر من مسلط شده بود، ميل داشتم در منزل بمانم. بارى از دربار خبر كردند كه براى روز ۷ بهمن براى شرفيابى تعيين وقت شده است، من درخواست شرفيابى نكرده بودم، حدس زدم مربوط به تعيين نخست وزير بايد باشد، من افكار خودم را مفصل در اين مورد، در مصاحبه با پرتوايران ابراز داشته ام، بازگو كردن آنرا ضرورى نميدانم.
وقتى شرفياب شدم، اميرعباس هويدا آنجا بود. چقدر قبل از من شرفياب شده و چه مسائلى مطرح شده بود نمى دانم. هيچ كنجكاوى هم نكردم. وقتى رسيدم اعليحضرت مرا مورد تفقد قرار دادند. كمى از گذشته و بخصوص لزوم عدالت اجتماعى و اقتصادى سخن گفتند و تأكيد فرمودند كه ايران بايد خودش را به كشورهاى بسيار پيشرفته برساند و شكافى را كه به وجود آمده از ميان ببرد، چون اگر نجنبيم اين شكاف و فاصله روز به روز بيشتر و عميق تر ميشود، و آنگاه براى هميشه شانسمان را از دست خواهيم داد. اعليحضرت بدون اينكه اشاره به نقش خودشان در كميسيون سه نفره، يعنى خودشان، شادروان منصور و من بكنند، فرمودند:
«تمام برنامه هاى دولت منصور مورد تاييد من است و بايد ادامه پيدا كند. حيف شد كه منصور را از دست داديم ولى كشور نمى تواند كارش را متوقف بگذارد. دنيا بايد بداند كه با يك گلوله ممكن است كالبد يك انسان سرد شود ولى كارهاى مملكت متوقف نخواهد ماند، به اين منظور در نظر گرفتيم كه براى مدتى هويدا نخست وزير شود.»
اين موضوع براى من بسيار تعجب آور بود. درآن شرايط خاص به تنها كسى كه ميشد براى نخست وزيرى فكر نكرد، هويدا بود. من هويدا را خيلى خوب مى شناختم. آشنايى بيشتر من با او در پاريس صورت گرفت ولى پيش از آن در سالهاى ۱۳۲۱ و ۱۳۲۲ در تهران با وى آشنا شده بودم. زمانى كه وزير كار بودم، در جلسات مذاكرات براى تعيين دستمزد و قرارداد جمعى كارگران نفت با حضور عبدالله انتظام و زعماى كنسرسيوم كه در نخست وزيرى تشكيل ميشد شركت داشت، از تشكيلات شركت نفت و آمار شرايط كار بى اطلاع بود برخوردهايى هم پيش آمد كه بسيار جالب است ولى براى جلوگيرى از اطناب كلام از بازگو كردن آن صرفنظر ميشود. ولى در «كتاب سياست اعتماد يك جانبه» به تفصيل آمده است. همين برخوردها و بى اطلاعى او از امور شركت نفت، موجب شد در جلسات بعد انتظام فرد ديگرى را به جاى هويدا بنام كازرونى همراه خود در جلسات مذكور بياورد. كازرونى در امور شركت، خاصه آمار و شرايط كار در مناطق نفتى كاملاً وارد و مسلط بود. هويدا بطور كلى آدمى شلوغ و لاابالى كه از جوانى در صحنه سازى استعداد خارق العاده اى داشت بين دوستان شناخته شده بود. بگذريم، در هرحال هويدا توانسته بود از واقعه قتل منصور به سود خود استفاده كند. به نخست وزيرى انتخاب شد و طبيعى است كه در برابر اراده پادشاه كارى از من ساخته نبود. من ساكت فرمايشات شاه را استماع مى كردم. اعليحضرت متوجه من شده فرمودند در كارهاى حزبى ما نظرى نداريم، بنابراين برويد كار خودتان را انجام بدهيد، و با نخست وزير هم همكارى دقيق بكنيد.
بايد اذعان كنم كه اين تعبير «همكارى دقيق» را هم براى بار اول بود كه از زبان شاهنشاه مى شنيدم. فرمايشات اعليحضرت كه تمام شد دست دادند و ما را مرخص فرمودند.
هويدا گفت: «لازم است كمى با هم صحبت كنيم»
در يكى از اتاقهاى كاخ رفتيم و مذاكرات ما شروع شد. هويدا در آغاز صحبت گفت:
«ما بايد همچنان صميمى باشيم، و دوستيمان را حفظ كنيم، با اين اعتراف كه خودم خوب ميدانم زياد وارد به كار نيستم، و علاقمندم به من بگويى كه چه بايد بكنم»
پس از بحث مختصرى، گفتم:
«اگر نظر مرا ميخواهى، ابتدا با يكايك وزيران صحبت كن، و بعد هم همگى را به اتفاق ببين، و اعلام كن كه برنامه هاى دولت همانى است كه در دوران نخست وزيرى شادروان اجرا ميشد»
او تشكر كرد و گفت:
«من قول ميدهم كه با شما صميمى باشم، و برنامه هاى حزبى را هم همواره در نظر داشته باشم و مراعات كنم»
در جواب گفتم:
«من هم همين صميميت را نسبت به شما خواهم داشت تا روزى كه احساس كنم ديگر به مصلحت نيست كه اين شغل را داشته باشيد. اما از همين حالا ميتوانم قول بدهم كه در آنروز به اولين كسى كه اين تذكر را بدهم خود شما هستيد»
البته بايد بگويم كه اين مورد، در سال ۱۳۴۶ پيش آمد و تذكر به خود او دادم كه خلاصه ماجرا در صفحات بعد خواهد آمد.
و همان روز ۷ بهمن ۱۳۴۳ اميرعباس هويدا كابينه خود را معرفى كرد.
روز چهارم اسفند ۱۳۴۳ در تالار فرهنگ، هيات موسس حزب ايران نوين، سناتورها، نمايندگان مجلس، يعنى بيش از ششصدنفر گرد آمدند و در آن جلسه به اتفاق آراء مرا كه قائم مقام حزب در زمان منصور بودم، به سمت دبير كل حزب ايران نوين انتخاب نمودند.
توانم آنكه نيازارم اندرون كسى
حسود را چكنم كو ز خود برنج درست
بمير تا برهى اى حسود كين رنجيست
كه از مشقات آن جز بمرگ نتوان رست
ميلانى در صفحه ۳۶۱ درباره حزب ايران نوين قلمفرسائى ميكند. مانند بسيارى مطالب ديگر در اين كتاب نقل سخنان و مطالبى است كه از ديگران شنيده، و يا براى شخصيت دادن به هويدا (شايد براى دينى كه بعهده دارد) آسمان و ريسمان را به هم مى بافد، كه اكثرا نه اصولى است و نه مبنائى دارد، اگر چه درصدد نيستم كه نوشته هاى ميلانى را مورد بررسى قرار دهم ولى در بعضى موارد نوشته هاى اين كتاب معجونى است از گفته ها و نوشته هاى ديگران و بحدى نامعقول است كه ممكن است موجب انحراف فكرى افراد ناوارد شود. در اينگونه موارد ضرورى است تذكراتى داده شود، از اين رو پيش از آنكه درباره حزب ايران نوين توضيح مختصرى داده شود، تبيين و آشكار كردن چند موضوع لازم است. در همين صفحه ميلانى مى نويسد:
«حزب ايران نوين در اصل به فرمان خود شاه تاسيس شد»
كه واقعيت ندارد، چنين فرمانى ازطرف شاهنشاه صادر نشد. حزب ايران نوين پس از رسميت يافتن مجلس شوراى ملى به نحوى كه قبلاً تشريح شد به علت ضرورت براى پيشرفت كارهاى پارلمانى و امور اجتماعى كشور بوجود آمد. كانون مترقى كه قبل از انتخابات هيچگونه فعاليتى نداشت، پس از فرمان شاه و هنگام انتخابات آزاد زنان و آزاد مردان به يكى از مراكز ثبت نام كاندايدهاى مجلسين تبديل شد و پس از انتخابات و رسميت يافتن مجلسين و تشكيل حزب ايران نوين منحل گرديد.
در صفحه ۳۶۲ مى نويسد:
«هويدا نيك مى دانست كه بقاى دوران صدارتش در گرو ايجاد يك پايگاه سياسى است.. اما در عمل مى دانست كه قدرت واقعى اش را اساساً از طريق حزب استحكام مى توان بخشيد... شاه هم در مقابل، به اين نكته نيك واقف بود. از همان آغاز كار، حزب بر آن شد كه تشكيلات حزب به ابراز قدرت شخصى هيچ يك از رهبران آن بدل نشود. به همين نيت، بنابرگزارش سفارت آمريكا در ايران، عطاء الله خسروانى را كه معتمدانش بود، به رياست حزب برگمارد.»
ميلانى كه در تلفيق، تلقيب و تلبيس يد، سلطه خاص دارد، هيچ ابائى ندارد كه كلمه اى را از جائى و جمله اى را از گزارشى بگيرد و با افكار و تخيلات خود وصف و مطلبى ديگر ساخته و آن را عنوان كند. در مورد نوشته ميلانى در فوق يادآور ميشود، كه اولين دبيركل حزب ايران نوين، شادروان منصور بود كه از طرف كنگره حزب انتخاب گرديد، نه من. شاهنشاه هم دخالتى در امور حزب نداشت. گزارش سفارت مربوط به مسئله ديگرى است (تجديد و بررسى از حزب در سال ۱۹۷۴ كه بعداً توضيح خواهم داد) نه درباره دبيركلى من. بايد اضافه كنم كه هويدا هيچگونه سهمى در تشكيل حزب ايران نوين نداشت و منصور در اواخر به هويدا سخت بى اعتماد شده بود و او را نظير تاليران ميدانست (دورو و سازشكار) و مصمم بود او را از كابينه كنار بگذارد. «دكتر مجيدى» نيز در خاطراتش به اين موضوع اشاره نموده است.
ميلانى سپس اضافه ميكند:
«خسروانى در حزب طرفدار چندانى نداشت»
براستى تصور نمى توان كرد كه استاد تاريخ سياسى تا اين حد خام و بى تجربه باشد كه توانسته باشند قواى مخيله او را با دروغ، حسادت و كينه انباشته و مختل كرده باشند كه وقايع قطعى را نيز منكر شود! در صفحات پيشين گفته شد، شايد تكرار آن براى روشنتر كردن وقايع درخور و شايسته باشد. كه، كنگره حزب ايران نوين طى مراسمى در ۲۴ آذر ۱۳۴۲ در تالار فرهنگ با حضور ۶۰۰ نفر هيات موسس حزب تشكيل و رسميت آن اعلام شد و منصور را به سمت دبير كل حزب تعيين كردند. تا ۶ بهمن ۴۳ كه تاريخ فوت ايشان است اين سمت بعهده ايشان بود و پس از فوت ايشان در ۴ اسفند ۴۳ مجدداً هيات موسس و وكلا و سناتورهاى حزبى، با بيش از ۶۰۰ نفر برطبق اساسنامه در جلسه اى كه در تالار فرهنگ تشكيل شد به اتفاق آراء مرا كه سمت قائم مقامى منصور را در حزب داشتم، به سمت دبيركل حزب انتخاب نمودند.
متاسفانه شادروان منصور فرصت نيافت آنچنان كه بايد انسجام و نظم لازم را به حزب بدهد.
پس از او برنامه و آرزوهاى او جهت انتخابات دمكراتيك در داخل حزب و طى مدارج حزبى و قبول اصل تمركز فرماندهى، و ايجاد دفتر سياسى براى هم آهنگى و همكارى با دبيركل ايجاد كردم. و به هيچ گروهى اجازه داده نمى شد و امكان نداشت كه دسته بندى و فراكسيون در حزب بوجود آورند. (بهمين علت كانون مترقى منحل شده بود) حال اگر چند نفر مخالف، از هم آوازان استمپل و مارتين هرتز كه اسامى آنان را مى توانيد در كتابهائى كه از گزارشات سفارت آمريكا بنام اسناد لانه جاسوسى بخصوص شماره ۱۷ به چاپ رسيده، ملاحظه نمائيد.
خواهيد خواند كه يك وزير نوكرصفت با چه آب و تاب شكايت مرا و شادروان مهندس روحانى را به رئيس سيا نموده. اسامى چند نفرى هست كه مى دانستند من اينگونه روابط را نمى پسندم و روابط خود را كم كرده بودند، موجب شد كه مسئول ساده لوح تشكيلات سيا در ايران، اين نتيجه را بگيرد كه، كسى كه با ما نيست پس با كشور ديگرى است. بايد اين جمله معترضه را اضافه كنم (من با هيچ كشورى روابط خاص نداشته، دعوت هيچ كشورى را نپذيرفته، نشان هيچ كشورى را ندارم، و عضو هيچ يك از تشكيلات و انجمن هاى بين المللى نبوده ام، من از يك طايفه ايرانى بوده، گرچه در غربت هستم ولى ايرانى خواهم مرد.)
از نظر من ميلانى در نوشتن اين كتاب فردى گوشچى مستعمع و خبرگير و «گوش نويس بوده و آنچه را شنيده نوشته، بهمين علت تضادهاى زيادى در كتاب وجود دارد. حتى وى زحمت مطالعه روزنامه هاى زمان را براى درك بعضى از مسائل به خود نداده، با تصور خود حزب را به دو دسته تقسيم كرده قديمى ها، تازه واردها. از مجراى (اتحاديه هاى فرمايشى كارگران) ميلانى نمى داند، كه اتحاديه و سنديكاها از نظر مقررات بين المللى نمى توانند وارد حزب شوند. اما اتحاديه هاى فرمايشى! اين اصطلاح، شعارها و ترانه ها را سالها از راديو قفقاز و پيك ايران و راديو مسكو شنيده ايم. شوربختى در اين بود كه افراد نادان تحت تاثير تبليغات اجنبى قرار گرفته و بعضى روشنفكر نمايان با تكرار آن ترديد و ياس كه هدف اجنبى بود در جامعه بوجود مى آورند. تكرار آن اصطلاحات، گذشته را بياد مى آورد و كسانى كه برعليه وطنشان فعاليت مى كردند و براى تشابه سبيل ميگذاشتند، و روى سبيل استالين نقاره ميزدند!
درخصوص دو دستگى در حزب در دورانى كه سمت دبيركلى، رئيس هيات اجرائى و رئيس دفتر سياسى حزب را متصدى بودم (سال ۱۳۴۸) دودستگى نه مجاز بود و نه وجود داشت و هويداى نخست وزير هيچگونه تسلطى در حزب نداشت و فقط عضو هيات اجرائى و دفتر سياسى بود.
قبل از اينكه نحوه و طرز فعاليت حزب را تشريح كنم، چند سطرى از خاطرات عبدالمجيد مجيدى، وزير مشاور و دوست نزديك هويدا را در مصاحبه اى كه در طرح مطالعات خاورميانه دانشگاه هاروارد نموده و به چاپ رسيده مى آورم.
در اينجا قسمت كوتاهى از آنچه كه درباره حزب ايران نوين است نقل ميشود:
«مسئله اين بود كه عطاءالله خسروانى توى كارهاى سياسى قبلى خيلى وارد بود، چه در جرياناتيكه منجر شد به وقايع ۱۳۴۲، چه بعدش، چه تشكيل و بوجود آمدن حزب ايران نوين، حزب ايران نوين را خيلى تقويت كرد -يعنى در واقع ايجادش كرد. تقويت نمى توانم بگويم، بوجودش آورد. خيلى از آدمهايش را خودش انتخاب كرد...»

حزب چگونه اداره مى شد
حزب ايران نوين با تشكيلات اصولى ديسپلين و دريافت حق عضويت بهيچ وجه وابستگى به دولت نداشت؛ ، هنگامى كه اعلام شد كه حزب براى خريد مكانى جهت سازمان جوانان، احتياج به پول دارد و حساب خاصى در بانك باز نموديم، به حدى استقبال شد كه تصورش هم نمى شد. از اين وجوه محل بزرگى در ابتداى خيابان ژاله خريدارى و تاسيسات لازم در آن نيز ايجاد گرديد.
هويدا تا سال ۱۳۴۷ نه تنها اصول حزبى را مراعات ميكرد، به آن تظاهر مى نمود. زمانى كه دسيسه ها و توطئه هويدا مرا سخت ناراحت كرده بود به شرحى كه قبلاً بيان شده است، با دادن گزارشى از كارهاى خلاف، خطا و ناصواب هويدا در امور مملكتى، از دولت و حزب استعفا دادم (به ضميمه رجوع شود) حزب استقلال مالى داشت و در شرايط خوبى قرار گرفته بود. علاوه بر داشتن ساختمان در تهران و برخى از شهرستانها ۶۰۰ ميليون ريال در بانك تهران سپرده ثابت داشت. در اين دوران دولت وظيفه داشت طرح هرگونه قوانين و برنامه اى را در كميته هاى حزبى به مورد بررسى قرار دهد، و پس از تصويب دولت در كميسيون هاى پارلمانى حزب مطرح نمايد. وزرا مجاز نبودند لايحه قوانين را قبل از بررسى و تصويب كميسيونهاى پارلمانى حزب، تقديم مجلسين نمايند. هويدا هيچ سهمى در فعاليت ۶ بهمن براى ايران نوين و انتخابات آزاد زنان و آزاد مردان نداشت، او فرد شناخته شده اى در ايران نبود، در وزارت دارايى وزير ناموفقى بود و قرار بود كه كنار گذاشته شود، تحت شرايط خاصى از طرف شاهنشاه به سمت نخست وزير تعيين شده بود، خود را از هر نظر تابع حزب مى دانست، مدت بيش از پنج سال كه من دبيركل بودم، از دستورات حزبى تابعيت ميكرد و حزب ايران نوين مانند ساير احزاب دموكراتيك دنيا با داشتن اكثريت در مجلسين و اصول حزبى، دولت را هدايت و اجراى برنامه ها را كنترل ميكرد. اين راز پيشرفت سريع كشور در سالهاى ۱۳۴۳ تا ۱۳۴۷ قبل از صعود قيمت نفت بود.
با اجراى برنامه هاى حزبى و به همت و فعاليت مردان كاردان، كشور در سالهاى ۱۳۴۲ تا ۴۷ به چنان اقتصاد شكوفائى دست يافته بود كه در دنيا به دوران معجزه اقتصاد ايران نام گرفته بود و رشد اقتصادى ۱۱ و ۱۲ درصد و تورمى كمتر از چهار درصد كه توام با پيشرفتهاى سريع اجتماعى و صنعتى، ايجاد كارخانه هاى متعدد صنعتى، ذوب آهن، ماشين سازى، پتروشيمى، سد و غيره، تمام اين پيشرفتها در دورانى است كه حزب ايران نوين كنترل امور را براساس اصول حزبى در دست داشت. مسائل اقتصادى و اجتماعى چنان بانظم و ديسيپلين انجام ميگرفت كه تقريباً امكان تبعيض و هرج و مرج دستگاه ادارى (كه بعداً به وجود آمد بخصوص از سال ۱۳۵۰ به بعد) وجود نداشت، كارها برحسب نظم و نسق و برنامه اجتماعى و اقتصادى پيشرفت مى نمود.
هويدا هنوز ماهيت ذاتى خود را بروز نداده بود، نه تنها از حزب تابعيت ميكرد بلكه با زدن نشان حزبى به يخه خود سعى داشت در اينباره بيش از اندازه تظاهر كند. هويدا اعجوبه اى ناشناخته بود كه به بيان خودش از نظر شرايط زندگى از طبقه سوم كه به سختى در بندر بيروت «مستعمره فرانسه» بزرگ شده با تمام عقده ها و كينه، يك فرد سختى ديده نسبت به اشخاص مرفه الحال، همين امر موجب شده بود كه از نوجوانى در سلك طرفداران ماركسسيم درآيد، محيل، بازيگر، دلقك و مكار، بارآمده بود كه موجد يك فرد درجه ۳ مهاجر در مستعمره است، بهمين علت مى توانست مانند حربا رنگ عوض كند. «كمونيست، فراماسون، ماكياوليست، اپيكوريست، دست و پا و... ليس، ساواكى (نقل از معماى هويدا و گل اركيده) هويدا در درون طبعى سركش، عاشق مقام ولى در ظاهر، آرام، شوخ طبع، دلقك، خوددار و شكيبا ولى محيل نقشه كش. ميلانى از قول همسرش مى نويسد:
«هركز نمى شد فهميد درون او چه ميگذرد»
و اضافى مى كند، آدمى تودار بود و به ندرت اضطراب ها و دلنگرانيهاى درونش را با ديگران درميان ميگذاشت.
مجموع اين صفات او را يك فرصت طلبى كرده بود كه به آسانى در مواقع ضرورى از عقايد و افكار خود صرف نظر ميكرد، فرياد ميزد «عاشق افكار خود نيستم»، تا موقع مناسب را از دست ندهد. او از دستور ماكياول پيروى ميكرد «بايد تنها رسيدن به هدف را در نظر گرفت و رعايت اصول اخلاقى در اين مورد ضرورتى ندارد»
از اواخر سال ۱۳۴۷ به بعد بين من وهويدا توافقى در كارها وجود نداشت و نحوه برداشت من در انجام وظايف با او متغاير و متباين بود. چون در سال ۱۳۴۶ به ايشان پيشنهاد كرده بودم كه از نخست وزيرى كناره گيرى كند، و براساس همين نظر در كميسيون بودجه به روش كار و نحوه اداره كشور كه موجب نارضايتى مردم شده بود شديداً حمله كرده و عدم موافقت حزب را اعلام كردم (به ضمائم مراجعه شود). ولى مخالفت من با نيابت سلطنت شهبانو كه شريف امامى و هويدا و «از سيا» مارتين هرتز از آن حمايت ميكردند (به جلد ۱۷ اسناد لانه جاسوسى مراجعه شود) و نظريه و مخالفت من و دكتر مبين كه به شاهنشاه ارائه شده بود، گرچه مورد موافقت قرار نگرفت، ولى امر كردند كه اختيارات نايب السلطنه محدود شود و وظايف اصلى بعهده شوراى سلطنت قرار گيرد. (بضمائم مراجعه شود). از آن پس هويدا روش خاصى را در پيش گرفت آهسته آهسته از حزب دورى مى جست. مسئله نيابت سلطنت وسيله شده بود كه روز بروز ذهن شهبانو را برعليه من مشوب و مقدمه چينى، توطئه و دسيسه نمايد، و روابط خودش را با شهبانو صميمانه تر و تنگ تر كند، اين دو بسيار خوب با هم كنار آمده بودند. شهبانو نيز از او رضايت داشت در شرح مسافرت چين او را چنين معرفى مى نمايد:
«هويدا يك همراه خارق العاده خيلى خوبى است چون مطايبه گويى و خوش مزگى ميداند.» (دلقك)
از آن پس نه تنها برعليه من از روى مكر و دشمنى حيله بكار مى برد، سعى مى نمود با كمك شهبانو، وزرا و مسئولينى كه از نظر فكرى مستقل و با دلقك بازيهاى او مخالف بودند، با توطئه و دغلبازى عرصه را چنان برآنان تنگ كند كه استعفا بدهند يا وضعى را بوجود مى آورد كه آنان را از كاربركنار كند. البته تمامى اين اقدامات با حمايت و پشتيبانى شهبانو انجام ميگرفت، آرام آرام، به مرور زمان از فرح ديبا يك مهد عليا مى ساخت، كه ساخت.
از سال ۱۳۴۷ هويدا جايگاه خودش را در دربار محكم كرده از حمايت بيدريغ و پشتيبانى شهبانو كاملاً برخوردار شده بود. هويدا نيز به ازا، با دادن امكانات مالى و ادارى به فاميل فرح و هيپى هاو كمونيست هاى دور و بر دربار، يا بقول معروف انتلكتوئل هاى تئورى زده دور فرح، قدرت فراوانى كسب نموده بود. البته ساير متنفذين را فراموش نكرده بود، ديگر مصلحت كشور مطرح نبود به اين نحو يك حكومت متنفذين به وجود آورده بود، كه شاه را احاطه كرده بودند. اين گروه نه تنها از نظر اخلاقى شايسته نبودند، بلكه خدمتگزاران واقعى مملكت را هم به چشم دشمن نگاه مى كردند و همين ها بودند كه نقطه پايان بركار بسيارى از مردان و زنان خدمتگزار مملكت گذاشتند. تقريباً روش كار هويدا در اين زمان، روش راسپوتين، راهب ماجراجو و حادثه جوى روسى بود كه او هم قدرت و نفوذ عجيبى در اثر نزديكى با «الكساندرا» ملكه نيكلاى دوم كه مذهبى و خرافاتى بود بدست آورده بود و دركارها دخالت ميكرد. هويدا كه سابقه ماركسيستى داشت، از وجود شهبانو كه به نوشته علم:
«زن ضعيف النفس و جاه طلبى بود»
(جلد ۳، ص ۱۴۳) و به گفته خودشان:
«اگر در ملاءعام جانب مردم را مى گيرد يك دما گوژى است» (علم، جلد،۳ ص۲۹۵)
و چون با كمونيست ها و توده اى ها در پاريس روابطى داشته و هويدا از اين نقاط ضعف بهره برده و توانست با دسيسه بنام شاه و ملكه افراد مدير و باسابقه در امور مملكت را حاشيه نشين كند و افرادى

عطااله خسروانى۲
پايان همكارى با هويدا
دولتى كه در ۳ آذر سال ۱۳۴۷ هويدا تشكيل داد هيچگونه مشورتى با حزب نكرده، از اين تاريخ هويدا مسائل مملكتى را ظاهراً با مشورت شهبانو كه روابط خاصى برقرار نموده بود انجام ميداد. در اين كابينه چند وزير عرضى و يكى دو وزير نه چندان خوش نام كه گفته ميشد انتخاب آنان به اين جهت بود كه دستورات هويدا را على العمى، نسنجيده و كوركورانه اجرا نمايند. خودش هم ظاهراً چنين جلوه ميداد كه دستورات شاه را اجرا ميكند، اين تمام واقعيت نيست! هويدا چه برنامه و هدفى را تعقيب مى كرد؟ بركسى آشكار نبود. از غيبت من از تهران استفاده نموده بود و تغييراتى كه در كادر دولت بايد داده شود به تصويب شاهنشاه رسانده بود، من تا پشت در دفتر شاهنشاه نميدانستم چه تغييراتى در دولت داده و مرا بسمت وزير كشور معرفى خواهد كرد. تا به گفته خودش، مجيدى را كه شهبانو تعيين نموده وزير كار معرفى نمايد. در اين زمان اقدامى مقدور نبود. بعد از معرفى به نخست وزيرى رفتم و با تشدد و بسختى به وى اعتراض كردم. هويدا در مقابل سخنان تند و نيز من، سكوت كرده، خونسرد، شماره تلفنى را ميگرفت. هنگامى كه گفت قربان تعظيم عرض ميكنم متوجه شدم كه به شاهنشاه تلفن ميكند، هويدا با لحن و بيانى كه قاعدتاً شاه بايد ناراحت و عصبانى بشود گفت:
«خسروانى وزارت كشور را نمى پذيرد، تكليف چيست، چه امر ميفرمائيد»
من نشنيدم كه شاه چه فرمودند، هويدا گوشى را به دست من داد، شاهنشاه پس از ذكر مطلبى درباره بهانه اى كه من گرفته بودم فرمودند:
«اين مطلب مهم نيست، برويد سركارتان»
گفتم:
«امر مى فرمائيد اطاعت ميشود»
(مفصل ماجرا در ضمائم در مصاحبه مندرج است) از ديد من هويدا از اين اقدام دو هدف را تعقيب مى كرد، يكى اينكه خواسته شهبانو را بجا آورده و يار و هم فكر پاريسى ايشان را به وزارت كار بگمارد، دگر اينكه يك رقيب كاردان را از ميدان بدركند.
عبدالرضا انصارى و من در بسيارى از امور با هم، هم گامى و هم آهنگى نداشتيم ولى واقعيت اين است كه انصارى طى مدارج ادارى كرده، كاردان، اهل تصميم و با ذوق بود. از مدتى قبل هويدا درصدد بود براى او پاپوشى بدوزد. يكى دو اشتباه انصارى اين امكان را به هويدا داد كه او را از وزارت كشور بركنار و براى او مخمصه و گرفتارى به وجود آورد. گمان من براين است كه هويدا تصور ميكرد با اختلاف روشى، كه با انصارى داشته ام بر عليه او اقدامات شديدى خواهم كرد، ولى اين گونه اعمال روش كار من نبود. برعكس وقتى به وزارت كشور رفتم ملاقات كوتاهى با انصارى دست داد از من خواست كه در كار او چند ماهى تامل شود تا خود حقيقت را روشن كند. از شاهنشاه چنين درخواستى نمودم موافقت فرمودند. انصارى موفق شد برنامه ها را بر هم بزند. ولى انصارى هيچوقت از من تشكر نكرد. اختلاف و تضاد فكرى بين هويدا و من روز بروز تشديد ميشد. او هم بردامنه دسيسه و توطئه خود مى افزود. مثلاً قصه بگومگوى من و نيك پى كه در اتاق وزير مشاور اتفاق افتاده بود و كار به دعوا و زد و خورد هم هرگز نرسيده و موضوع همانجا تمام شده بود. هويدا شايعه و منتشر كرد كه در هيات دولت نزاع درگرفته است. سررشته همه اين كارها بدست هويدا بود، طرح و نقشه آن را هم هويدا ريخته بود و حتى چند تا روزنامه چپ گرا كه مسئولان آن توسط هويدا انتخاب شده بودند، شروع كردند به تحريك كردن. من كاملاً متوجه بودم كه امكان دارد، باز هم تحريكائى بعمل آورد، زياد به آن اهميت نميدادم. خوشبختانه چندين نفر از وزرا كابينه آنزمان حيات دارند و در خارج از كشور زندگى مى نمايند كه گواهان صادقى هستند، كه هرگز در هيات دولت بحث و نزاعى پيش نيامد. هويدا كه به اصول اخلاقى پاى بند نبود، با تسلطى كه به اداره سوم ساواك كه مأمور كليه امور امنيتى وسياسى داخلى كشور را بعهده داشت هرگونه دسيسه و توطئه كه براى خارج كردن رقباى خود لازم بود به مورد اجرا مى گذاشت. براى هويدا اصلاح و پيشرفت كشور مطرح نبود، براى حفظ مقام نخست وزيرى و اجراى برنامه خودش دست به هراقدامى مى زد، جا خوش كرده بود، هر نوع توهين و خفت را هم پذيرا مى شد اعجوبه ناشناخته اى بود كه رژيم را در جهت فنا و كشور را بسوى نابودى مى برد. مردم از تبعيض و فساد مى ناليدند و او با دلقك بازى، سران كشور را سرگرم ميكرد.
هويدا، باهوش، زيرك، محيل، جهان وطن و لاابالى، اپيكورين (عياش و خوشگذران) فرصت جو، سازشكار، عضو حزب كمونيست، فراماسون، فاقد مدرك معتبر دانشگاهى كه برحسب تصادف و يا برنامه بسيار منظمى به نخست وزيرى ايران رسيد. براستى، هويدا كى بود؟ يك اعجوبه ناشناخته!
تهمورس آدميت عضوعالى مقام وزارت امورخارجه و سفير پيشين ايران در مسكو در مقاله جالبى كه در ره آورد بنام واقعيات تاريخى پيرامون قرارداد ۱۹۲۱ بين ايران و شوروى نوشته اند. در آن اشاراتى درباره هويدا دارد، خلاصه اى از آن، آنچه مربوط به هويدا است نقل مى شود:
«...يك حوزه (حزب كمونيست ايران -ارانى) نيز جمال ميرى در بيروت تشكيل داده بود، در آن زمان اميرعباس هويدا و مجيد رهنما شركت داشتند و ميرى به من گزارش داده بود ولى من به كامبخش نگفته بودم. بدينسان نام اين دانشجويان نيز مكشوف نگرديد...» (از پنجاه و سه نفر انورخامه اى) نميدانم مسافرت هلموت اشميت صدراعظم آلمان غربى به ايران در زمان نخست وزيرى هويدا را بياد داريد يا نه؟ او در سفر به ايران «كپى» كلاه نمادين كمونيست ها را بسر داشت. آيا صدراعظم آلمان غربى را هيچكس در هيچ جاى دنيا با چنان كلاهى و آنچنان درزى كمونيستها ديده بود؟ چرا به ايران كه آمد كپى گذاشته بود؟ اصلاً كپى كلاه خطه ايران نيست، كه تابستان داغ دارد. بعلاوه توى ليموزين هاى تشريفاتى و دربارى جاى كپى بسرى نيست.
چرا! ديگر اينكه چرا هويدا نخست وزير بعد از سفر صدراعظم آلمان غربى، كپى به سر شد و هوس كرد كه با كپى به روستاى (ابيانه) برود كه پر است از يادگارهاى عهد ساسانى، كجا ابيانه وجه مشتركى با مسلك اشتراكى و كلاه كپى اشتراكيون داشت جزاينكه بخواهيم يادى از آن مردك نامدار تازه كنيم. شايد هم براى لوث كردن اشاره خاموش و اثر نمايان كلاه نمادين هلموت اشميت بود.

سفر پشت پرده آهنين
هنگامى كه رئيس كل «يونيسف» كه اصلاً سوئيسى بود و از زمان مأموريت هويدا در ژنو همديگر را مى شناختند از آمريكا براى سركشى به شعبه «يونيسف» ايران، به تهران آمده بود و هويدا براى او مهمانى ميداد، رئيس كل «يونيسف» درحضور مهمانان ديگر از جمله رئيس يونيسف ايران به هويدا گفت:
«يادت هست چقدر چپ بودى! و يادت هست رفتى به رومانى؟»
هويدا قرمز شد و گفت:
«آن نوجوانى بود...»
آنوقت ها مسافرت به آن طرف پرده آهنين خيلى معناها داشت.

به حزب توده:
هويدا وقتى در بحبوبه هاى جنگ دوم جهانى بسلامت به تهران رسيد و به وزارت خارجه وارد شد و كم كم پا گرفت، شروع كرد به تبليغ جوانهاى وزارت خارجه و تشويف آنها براى حزب توده. پيش همه ميرفت جز پيش من، من ارشد آنها بودم. شايد هم من را از خودش چپ تر مى دانست، نميدانم فقط يكبار با من از اين قبيل صحبت ها پيش كشيد، كه بيشتر از انگليسها صحبت ميكرد. وقتى تحاشى مرا احساس كرد، گقت:
«حزب كارگر انگليس را چه مى گوئيد؟»
من كه مكر و زرق و عهدشكنى انگليس ها را سالها پيش از دستنوشته هاى محمود محمود خوانده و دانسته بودم جواب دلگرم كننده اى برايش نداشتم. رفت و ديگر با اين قبيل سخنان پيش من برنگشت. هويدا (قائم مقام) سكرتر ژنرال حزب ايران نوين بود. شايد منصور ملتفت اين تبليغات او شد از (قائم مقامى) سكرتر ژنرالى برداشتش.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
تاريخ
شعر و داستان
خاطرات
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com