|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
پرى منصورى (كيانوش)
اوازش را مى شنويد؟
با ياد دكتر شهناز اعلامى
اسمان يكپارچه فيروزه فيروزه بود. خورشيد، ابشار طلا را بر چند درخت بلند نخل و بوته هاى گل سرخ و گل هاى شكفته بهارى باغچه فرو مى ريخت. پرنده اى ازاد و رها در ميان شاخه ها با اوازى عاشقانه حيات را ستايش مى كرد. بچه گربه اى به دنبال پروانه اى سفيد جست و خيزى شادمانه داشت.
زن جوان زيبائى بعد از اين كه ميز صبحانه را با سليقه چيد، با محبت به شوهرش گفت: «خوشحالم كه امروز به ناچار ديرتر سر ساختمان مى روى و لااقل امروز مى توانيم با هم صبحانه بخوريم.»
وقتى كه مرد جوان، بعد از صبحانه بلند شد كه به همسرش كمك كند، زن دست او را گرفت وبا مهر و شيفتگى به او گفت: «خواهش مى كنم، بنشين. با من حرف بزن. خيلى نگرانم. تنها من نگران نيستم. خودت كه مى دانى، همه نگرانند.
نمى دانم بالاخره چه خواهد شد، عاقبتمان چه مى شود. از اين طرف و ان طرف خبرها را كه مى شنوى. همين روزهاست كه حمله را شروع كنند.»
مرد گفت: «اين چند ماهه چقدر بگويم كه به اين خبرها گوش نده. همه اش شايعه است. به جاى اين كه به اين شايعات توجه كنى، هميشه يادت باشد كه امروزه همه چيز تغيير كرده است و مردم دنيا از همه چيز خبر دارند، دوز و كلك هاى دولت هاشان را مى فهمند و خيلى بيشتر از سابق حواسشان هست كه به سر مردم ديگر در جاهاى ديگر چه مى ايد و عكس العمل نشان مى دهند و همين خودش كلى مايه اميد است، چون باعث مى شود قدرت هاى بزرگ جلوى خودشان را بگيرند و نتوانند ثروت هاى مردم ديگر را تماماً بچاپند...»
در اينجا زن به ميان كلامش پريد و گفت: «هر چه هم كه مردم به قول تو اگاه باشند براى ما كارى نمى توانند بكنند و هميشه اسير ظلم خواهيم بود» و در نهايت ياس ساكت ماند و مرد دوباره به حرفش ادامه داد و گفت: «نه، اينطور نيست، وقتى قدرت هاى بزرگ نتوانند كارى بكنند، ان وقت مترسك هاى قلدر و زير دستشان هم از بين مى روند. من كه برخلاف تو واقعاً اينده را روشن مى بينم و اطمينان دارم كه پسركمان در دنيائى ازاد به دنيا خواهد امد و بدون سايه ترس و وحشت بزرگ خواهد شد» و بعد با مهر و تمنا به چشم هاى زن خيره شد. زن يكباره حالتش تغيير كرد و مثل دختركى معصوم تمام صورتش تا گردن سرخ سرخ شد و بعد با غرور دستى به روى شكمش كشيد. از جايش بلند شد و به طرف مرد رفت و در كنارش نشست و سرش را روى شانه او گذاشت، هميشه در برابر نگاه نافذ و خيره شوهرش خود را مى باخت، قلبش به تپش مى افتاد و عضلات منقبضش نرم مى شد و گرماى ملايمى را در سراسر وجودش احساس مى كرد.
بعد از لحظه اى، سرش را بلند كرد و با تبسمى شيرين گفت: «على جونم، خودت كه مى دانى تمام اين حرف هائى را كه مى زنى صددرصد به انها اعتقاد ندارى. در واقع اين ها ارزوهاى توست. دعا مى كنم كه همينطور باشد كه تو مى گوئى. اما از اين حرف ها گذشته، به من بگو تو از كجا حتم دارى كه اين كوچولو پسر است و دختر نيست؟!»
مرد جوان دستش را به نرمى زير چانه ظريف زن برد، انچنان با ظرافت اين كار را كرد كه انگار گلدان چينى با رفتن و كميابى را مى خواهد به دست بگيرد. زن با ناز سرش را بلند كرد و صورت جوان و زيبايش را بالا گرفت و مرد خم شد و چشم هاى مهربان و شوخ و سرشار از هوش زن را بوسيد و گفت: «خودت كه مى دانى براى من چه دختر باشد، چه پسر فرقى ندارد. انچه كه براى من مهم است، اين است كه تو مواظب خودت باشى و خيلى جدى هر لحظه يادت باشد كه مسئوليت در مقابل من حالا دو برابر شده. بايد حسابى مواظب خودت و پسركمان.... اه، ببخشيد، دختركمان باشى.»
زن در حالى كه با نگاهش مى خنديد و بارها چهره مردانه و متين او را مى بوسيد، گفت: «باشد، حواسم هست. اما تو بايد بيش از من مواظب خودت باشى. تو هم بايد يادت باشد كه در مقابل من و دختركمان... اه، ببخشيد پسركمان مسئوليت ات دو برابر شده است! از شوخى گذشته، على جونم، واقعاً نمى دانى كه هر روز كه سر كار مى روى تا وقتى كه برگردى به من چه جهنمى مى گذرد!»
مرد گفت: «سارا خوشگلك من، تو هم نمى دانى كه من به محض اين كه پايم را از خانه بيرون مى گذارم تا چه حد دلم برايت تنگ مى شود تا وقتى كه دوباره برگردم، اين را خيلى جدى مى گويم، من كه نبايد هر روز اين حرف ها را بزنم، خودت ديگر بايد بدانى كه براى من چه هستى. خواهش مى كنم به من قول بده، قول بده كه فكرهاى بيهوده نكنى و به خيالاتت پر و بال ندهى و خودت را هم خسته نكنى. حال كه حالت يك كمى بهتر شده است بايد قدرش را بدانى و بيشتر استراحت كنى. تهيه شام هم نمى خواهد ببينى، وقتى امدم با هم به رستوران مى رويم. باشد؟ خوب، من ديگر بايد راه بيفتم. مى خواهم سر راه بنزين هم بزنم تا شب كه مى خواهيم با هم بيرون برويم بنزين كم نياريم. فقط دعا كن كه صف بنزين زياده از حد شلوغ نباشد. وقتى بنزين را زدم به تو تلفن مى كنم. مطمئنم كه دو سه ساعتى طول مى كشد، اما به هر حال حتماً تا ان موقع مصالح هم رسيده است و كارگرها مى توانند كار را دنبال كنند. خواهش مى كنم دلت شور نزند. به شركت هم كه رسيدم حتماً بهت تلفن مى كنم. مى بينى كه حواسم به مسئوليتم هست!»
على و سارا هر دو جوان بودند و عاشق، پر از جوشش حيات و تحرك. عاشق هم و عاشق زمين و همه مردم دنيا. على مهندس راه و ساختمان بود و در يك شركت خصوصى كار مى كرد. در دنياى پر از مهر انها جائى براى دشمن و دشمنى، توطئه و دورنگى نبود. هر دو بى صبرانه به انتظار تولد اولين فرزندشان بودند. هر وقت كه به ياد ان لحظه پر شكوه تولد فرزندشان مى افتادند، چشم هاشان از خوشحالى برق مى زد. شوهر اغلب يكريز از پسرش حرف مى زد! اگر در ان حال كسى نزد انها بود و اشنائى قديم با انها نداشت، تصور مى كرد كه حتماً پسرشان چهار پنج سالى دارد، در حالى كه زن تازه پنج ماهى از دوره بارداريش گذشته بود. ماه هاى اول و دوم به او خيلى سخت گذشت. مطلقاً چيزى نمى توانست بخورد. اصلاً اشتها نداشت، اگر هم به زور و التماس شوهر چيزى مى خورد، نمى توانست ان را در معده نگهدارد. مدام حال تهوع داشت و شوهر درمانده بود كه كه چه بكند. هر چه او را نزد دكتر مى برد، فايده اى نداشت. دكترها همه مى گفتند نبايد نگران باشد، با گذشت زمان حتماً حالش بهتر خواهد شد. مادر سارا هم با اين كه رنج مى برد همين عقيده را داشت.
با اين حال على بى تاب بود. از هر كس هر چه مى شنيد، انجام مى داد. هر چه نوبرانه بود تهيه مى ديد و براى سارا مى اورد، ولى تاثيرى نداشت تا اين كه يك روز از رئيسش كه مرد مهربان و خانواده دوست و شريفى بود، شنيد كه علاجش كباب گنجشك است و او خودش در جوانى همين معالجه را براى زنش كرده است و مؤثر بوده است.
على هم با دلهره با اين كه مى دانست سارا تا چه حد عاشق پرنده هاست ولى، براى اين كه به خيال خودش با اين درمان حالت تهوع سارا معالجه مى شود، يك روز غروب، با يك پاكت بزرگ در دست به خانه امد و به سرعت به اشپزخانه رفت و از سارا خواهش كرد كه به اشپزخانه نيايد، چون كه مى خواهد ان شب شام را او بپزد.
سارا كه كنجكاو شده بود، بى صدا در اشپزخانه را باز كرد و انوقت على را ديد كه از درون پاكت پرنده هاى كوچكى را كه همه شان گردن هاى ظريفشان بر روى بال هاى خون الودشان افتاده بود بيرون اورد!
سارا با ديدن ان منظره وحشت كرد. او تمام پرنده هاى دنيا را مى ديد كه على يك يك از درون ان پاكت خون چكان بيرون مى اورد. با درد ناليد و زارى كنان به طرف اتاق دويد. على كه غافلگير شده بود، به سرعت خودش را به او رساند، در اغوشش گرفت و گفت: «سارا جانم، مرا ببخش، عزيزم، اخر به من گفته اند كه با كباب اين ها حال تو خوب مى شود، خواهش مى كنم، خواهش مى كنم گريه نكن.» ولى فايده اى نداشت. سارا همچنان مى لرزيد و اشك مى ريخت و به او مى گفت: «از تو، به خصوص از تو اين انتظار را نداشتم. توئى كه اين همه عاشق همه دنيا هستى، توئى كه هميشه برايم از زيبائى سينه سرخ ها گفته اى و ازادى و رهائى را در همه پرنده ها ستايش كرده اى.
همين پريروز يادت مى ايد كه به من مى گفتى اخر هفته مى خواهى مرا به يك سفر كوتاه ببرى و پرواز سينه سرخ ها را در دره اى كه خودت اسمش را دره سينه سرخ ها گذاشته اى نشان بدهى؟»
على درمانده در جواب گفت: «هر چه مى گوئى درست است. ولى يادت باشد كه من هر قدر هم كه دنيا و سينه سرخ ها را دوست داشته باشم. ترا از همه انها بيشتر دوست مى دارم. فقط همين را يادت باشد.»
با اين حال سه روز طول كشيد تا دل سارا ارام گرفت و غروب روز سوم وقتى كه على از كار برگشت، مثل هميشه به استقبالش رفت و روى پنجه پاهايش بلند شد و با مهر صورت او را غرق بوسه كرد و ان وقت دنياى تاريك على روشن شد.
اين تنها خاطره دردناك زندگيشان بود. يكى دو ماهى كه گذشت حال جسمى سارا بهتر شد و رنگ صورتش دوباره به قول على به رنگ شكوفه هاى سيب درامد و هر دو ارامش خيال پيدا كردند، تا اين كه ناگهان خبردار شدند كه مادر سارا در يك تصادف اتومبيل درجا درگذشته است. يكباره همه چيز بهم ريخت و سارا به كلى در زير اوار غم خرد شد. هفته اول ضربه برايش انچنان شديد بود كه هيچ چيز نمى فهميد، نه اشك مى ريخت و نه كلامى حرف مى زد. فقط مثل خوابزده ها مدام راه مى رفت و گاه در نيمه راه پاهايش خم مى شد و هر كجا كه بود مى لغزيد و ان وقت به ناچار روى زمين مى نشست و زانوها را در بغل مى گرفت و به ديوار خيره مى ماند. على هر چه تلاش مى كرد نمى توانست او را به دنياى واقعيت برگرداند. اغلب تنها روزهائى كه سميرا، دوست صميمى سارا به خانه شان مى امد تا از او مواظبت كند، اشفته و نگران از خانه خارج مى شد و به شركت سرى مى زد. بدتر از همه اين كه همزمان شايعه شده بود كه ناچارند به زودى وارد جنگ بشوند.
على مدام از بچه اى كه سارا در شكم داشت حرف مى زد، او را در اغوش مى گرفت، موهاى نرم و بلند و سياهش را مى بوسيد و مى بوئيد. از خاطرات خوشى كه با هم داشتند حرف مى زد، ولى سارا كوچكترين عكس العملى نشان نمى داد و همچنان بى تفاوت به او و به دنياى اطرافش نگاه مى كرد و خيره مى ماند.
اما سرانجام از حالت بهت بيرون امد و با واقعيت مرگ مادر، با اگاهى تمام رو در رو شد و برايش راهى به جز مدام اشك ريختن نماند و هر وقت كه از زارى خسته مى شد به دنياى خواب پناه مى برد، با اين اميد كه كابوس بيدارى را از ياد ببرد. به اين ترتيب روز و شب سارا با گريه و خواب و براى على با نگرانى اى كشنده مى گذشت و اين وضع ادامه داشت تا اين كه يك روز صبح زود سارا با تكان بچه در شكمش بيدار شد. حال عجيبى پيدا كرد، احساسى داشت كه تا به ان روز برايش نااشنا بود. ارام، بدون اين كه على را كه به خيال خودش خواب بود بيدار كند، از اتاق بيرون امد و به حياط رفت. نوك درخت ها با اولين شعاع خورشيد مى درخشيد. نسيم خنك صبحگاهى را بر روى پوستش احساس كرد. پرنده ها در لابلاى شاخه ها اواز مى خواندند. اول اوازشان را به درستى نمى شنيد، انگار كه به دنيائى سحراميز قدم گذاشته بود، انوقت دوباره بچه در شكمش تكان خورد و او همزمان اواز خاص پرنده اى را شنيد كه انگار با اواز شيرينش در گوش او مى گفت: «من اينجا هستم. من اينجا هستم» و وقتى كه با تعجب على را در كنار خودش ديد، هيجان زده شد و سرش را در سينه او فرو برد و بعد با ترديد از او پرسيد: «تو هم شنيدى؟ اواز ان پرنده را مى گويم و عجيب است كه همين امروز صبح هم با تكان بچه در شكمم بيدار شدم!» على در حالى كه صدايش از شوق مى لرزيد او را در اغوش گرفت و گفت: «شنيدم. مى بينى كه زندگى چقدر زيباست؟ زندگى همين لحظه است.»
چند ساعتى از موقعى كه على از خانه خارج شده بود مى گذشت ولى از تلفن او خبرى نبود. براى سارا همين چند ساعت كافى بود كه لحظه به لحظه نگران و نگران تر بشود. با خود مى گفت كه نمى فهمم، مگر مى شود كه اين همه وقت براى بنزين گرفتن معطل شده باشد؟ و جوابش را از خودش مى شنيد، كه چرا نه؟ وضع كه عادى نيست. اما اخر چرا با تلفن موبايلش به من زنگ نمى زند كه موقعيتش را بگويد؟ ان وقت خودش چند بار به شماره على تلفن كرد، ولى او جواب نداد. پيش خود گفت شايد يادش رفته است كه تلفن را باز بگذارد. پيام گذاشت. باز هم خبرى نشد. به فكرش رسيد كه امكان دارد كه تلفن خانه خراب است. شروع كرد به شركت زنگ زدن و انجا هر بار گوشى را برداشتند و گفتند كه حتماً اقاى مهندس در راه است. با اين حساب تلفن خراب نبود. فكر كرد بهتر است كه تحمل بياورد و ديگر تلفن نكند تا اگر على بخواهد زنگ بزند، تلفن اشغال نباشد. در اين فاصله سميرا دوستش تلفن كرد ولى به جاى اين كه حرف زدن با او ارامش بكند، سخت اشفته تر شد، چون كه او هم با نگرانى شديد گم شدن ناگهانى برادر خودش را خبر داده بود و زار زار پشت تلفن گريه كرده بود و سارا با تلاش بسيار خودش را محكم نگهداشته بود و سعى كرده بود كه اضطراب خودش را فراموش كند تا بتواند به سميرا دلدارى بدهد و در واقع همان روش هميشگى على را به كار بگيرد و كلى برايش با خوشبينى دليل و برهان بياورد كه نگرانيش بى اساس است.»
تازه روز داشت از نيمه مى گذشت و با اين كه منطقاً موقعى نبود كه على به خانه بيايد با اين حال سارا از نگرانى قرار نداشت، بى اختيار بارها به حياط رفت، در كوچه را باز كرد و به سراسر كوچه نگاه كرد تا ببيند از امدن على خبرى مى شود يا نه. در واقع تقصيرى هم نداشت، چون كه شايعه احتمال جنگ و سر به نيست شدن گاهگاهى جوان ها براى اغلب مردم اعصاب درست و حسابى نگذاشته بود.... فكر كرد كه در حياط را ببندد و خودش را به شركت برساند تا بفهمد كه چه شده است. اما جلوى خودش را گرفت، براى اين كه از طرف ديگر هم احتمال مى داد كه ان وقت در اين فاصله على تلفن كند و او در خانه نباشد.
مدام به سراغ تلفن مى امد، گوشى را بر مى داشت تا ببيند كه خط درست است يا نه و وقتى كه صداى ممتد بوق ازاد را مى شنيد، از درست بودن تلفن اطمينان پيدا مى كرد و ان وقت باز به طرف در حياط مى دويد تا وقتى كه على مى رسد در را برايش زود باز كند. اغلب صداى پايش را مى شنيد. يكبار هم در اين فاصله تلفن زنگ زد و او كه در حال رفتن به طرف در حياط بود، قلبش به تپش افتاد، چون اين بار ديگر حتم داشت كه خودش است. به دو و با اشتياق خود را به تلفن رساند، گوشى را برداشت، اما على نبود. مادر او بود. براى احوالپرسى تلفن كرده بود و سارا كه از ناراحتى قلبى او خبر داشت، سخت كوشيد تا صدايش را ارام كند و نگذارد كه با نگرانى خودش مادر على را به وحشت بيندازد.
انقدرى از تلفن مادر على نگذشته بود كه باز دوباره تلفن زنگ زد و سارا در حالى كه مى لرزيد و به خدا التماس مى كرد كه اين بار ديگر خودش باشد، گوشى را برداشت كه خوشبختانه خود على بود. سارا در حالى كه به زحمت جلوى گريه اش را مى گرفت، به او گفت: «اخر على جانم كجائى؟ سالمى؟ اتفاق بدى نيفتاده؟ من كه ديگر داشتم ديوانه مى شدم. برايت پيام گذاشتم، خبرى نشد....»
على حرف او را قطع كرد و گفت: «عزيزم! نگران نباش پيامت را گرفتم، خيلى هم سعى كردم كه زنگ بزنم ولى هر بار تلفن اشغال بود. با چه كسى داشتى اين همه وقت حرف مى زدى؟»
سارا گفت: «فقط دو تا تلفن شد. يكى سميرا بود، يكى هم مادر.»
على گفت: «خوب، معلوم است ديگر. با مادر كه نمى توانى اين همه حرف داشته باشى. حتماً با سميرا همينطور دوتائى مشغول رد و بدل كردن نگرانى هاتان با هم بوديد! خوب، جانم! واضح است كه وقتى كه تلفن تمام مدت مشغول است من نمى توانم با تو حرف بزنم. بايد خودت فكرش را مى كردى و بى خودى ان همه اضطراب و نگرانى را مثل هميشه براى خودت انبار نمى كردى.»
سارا كه مى دانست كه اگر علت واقعى طولانى شدن حرفش را با سميرا بگويد و به او اطلاع بدهد كه برادرش سر به نيست شده است، چقدر او را ناراحت مى كند، در اين مورد حرفى نزد. برادر سميرا علاوه بر اين كه برادر دوست سارا بود، با على هم از دوران كودكى با هم دوست بودند. پس در اين مورد سكوت كرد و در جواب فقط گفت: «على جونم! درست مى گوئى. حق با توست. ديگر حواسم جمع خواهد بود. بگو ببينم، بالاخره چه كردى؟ بنزين را زدى؟ الان كجا هستى؟ شركتى؟»
على گفت: «نه. هنوز به شركت نرفته ام. نمى دانى چه صفى براى بنزين بود! تمام مدت منتظر بودم كه نوبتم برسد. بعد از اين همه معطلى هم فقط توانستم سه ليتر بنزين بزنم! پمپ بنزين اعلام كرد كه مخزن بنزينش تمام شده. به هر حال خواهش مى كنم نگران نباش. من سرى به شركت مى زنم، اگر مصالح رسيده باشد دستورها را مى دهم و به خانه مى ايم. بعد ترا برمى دارم و با هم دوباره سراغ بنزين گرفتن مى رويم، تا هم خيال تو راحت باشد و هم خيال من.»
سارا با خوشحالى گفت: «قربان تو بروم. اين بهترين كار است. خواهش مى كنم پس وقتى كه به شركت رسيدى به من زنگ بزن و زودتر هم بيا. وقتى كه تو اينجا باشى همه چيز روبه راه است.»
على گفت: «سعى مى كنم همين كار را بكنم، فقط شرطش اين است كه جدى قول بدهى كه ديگر نگران نباشى و از خانه هم بيرون نيائى تا من برسم» و بعد هم خداحافظى كرد و سارا با خوشحالى گوشى را گذاشت. با خيال راحت غذائى خورد و مثل هميشه مشغول تميز كارى خانه شد تا بعد هم اگر كارى نمانده باشد با ارامشى نسبى خواندن داستانى از چخوف را دنبال كند.
۲
ان روز صبح وقتى كه على با اتومبيل از كوچه خودشان گذشت و به خيابان اصلى رسيد، وضع شهر را به روال هر روزه نديد. مردم همه با چهره هائى گرفته و نگران به مغازه ها و فروشگاه ها هجوم مى اوردند. بچه هاى كوچك به دنبال مادرهايشان گريه كنان مى دويدند. بعضى از فروشگاه ها كه مواد غذائى و چيزهائى را كه مورد نياز مردم بود، تمام كرده بودند و در حال پائين كشيدن كركره هاى اهنى درهايشان بودند و وقتى كه على به پمپ بنزين رسيد همانطور كه به سارا راستش را گفته بود، صف اتومبيل هاى ايستاده زياده از حد، طولانى بود. مثل راننده هاى ديگر از اتومبيل خارج شد و با ديگران شروع كرد به حرف زدن. همه نگران و متوحش بودند. يكى مى گفت كه بله، اقا! قواى زمينى پياده شده. ديگرى مى گفت كه خارج از شهر كشت و كشتار است. سومى از ناياب شدن مواد غذائى حرف مى زد و اعتقاد داشت كه فروشنده ها ديگر پول داخلى را قبول نمى كنند. اما اگر پول خارجى داشته باشى ان وقت در خدمتت هستند. اغلب انها به اين اميد بودند كه تا وضع وخيمتر نشده است، بنزين را بگيرند و خانواده هاشان را به جاى امنى ببرند، چون احتمال بر اين بود كه همين روزها حمله هوائى هم شروع بشود و همه اعتقاد داشتند كه تلويزيون براى اين كه مردم خام بمانند از وقايع چيزى نشان نمى دهد و راديو هم تمام مدت برنامه هاى عادى هميشگى را پخش مى كند.
البته على هم مثل همه سخت نگران بود. مدت ها بود كه اين اضطراب را در خود داشت، اما به رويش نمى اورد و وقتى كه به خانه مى رسيد، با ديدن سارا به دنياى رويائى خودش پناه مى برد. به او مدام اميد مى داد و برايش رُل بازى مى كرد، ولى در باطن حواسش بود. از مدت ها پيش هر روز بعد از شركت به فروشگاه هاى سر راهش مى رفت و كلى مواد غذائى كه بيشتر هم به صورت كنسرو بود، مى خريد و مقدار زيادى از انها را به خانه پدر و مادرش مى برد تا انها ذخيره كنند و از انجا كه خانه پدر و مادرش برخلاف خانه خودشان زير زمين داشت، با اجازه پدر يك بناى معمولى پيدا كرد و به انجا برد تا در زيرزمين محفظه اى با عمق چند متر به اضافه يك توالت احداث بكند كه كوچك هم نباشد. بعد كه كار تمام شد، مواد غذائى اضافه، شمع، منبع اب، فلاسك، چند پتو و بقيه چيزهاى ضرورى ديگر را به زيرزمين برد تا براى روز مبادا همه چيز منظم و مرتب باشد و به محض اين كه موقعيت وخيم شد، او و سارا هم به خانه پدر و مادر بروند و همه با هم به ان محفظه پناه ببرند. در ضمن به پدر و مادر هم سفارش كرد كه به سارا در اين مورد حرفى نزنند.
حالا على بعد از اين كه سه ليتر بنزين را گرفت با اين كه به سارا گفته بود كه به شركت مى رود، با وضعى كه ديد از رفتن به انجا منصرف شد، چون مى دانست كه با وضع فعلى حتماً مصالح به شركت نخواهد رسيد و چه بسا كه رئيسش اصلاً كار را تعطيل كرده باشد. در نتيجه با اين اميد كه براى دو سه ساعتى سارا خيالش راحت است تصميم گرفت كه از موقعيت استفاده كند و به فروشگاهى در همان نزديكى برود تا هر چه كه از مواد غذائى و وسائل ديگر، از جمله كلينكس و كاغذ توالت گيرش مى ايد بخرد و ان وقت به سارا زنگ بزند و بگويد كه تازه به شركت رسيده است، ولى در واقع همان موقع به خانه برود و خوش را زودتر به سارا برساند.
با همين نقشه به فروشگاه رفت. خيلى شلوغ بود و نتوانست همه ان چيزهائى را كه در نظر داشت پيدا كند، با اين همه سه ساعتى طول كشيد تا به پاى صندوق رسيد، پرداخت كرد و با بارهائى كه داشت از انجا خارج شد. همينطور كه به طرف اتومبيلش مى رفت در جلوى رويش متوجه پيرزنى شد كه منّ و منّ كنان و با ناله چيزهائى را كه خريده بود به سختى حمل مى كرد. به سرعت خودش را به او رساند و گفت: «مادر بگذاريد كمكتان كنم. اگر خانه تان نزديك باشد، خودم شما را مى رسانم.»
پيرزن در حالى كه از درد به خود مى پيچيد، بسته بارش را بر زمين گذاشت و با چشم هائى بى نور به او نگاهى كرد و گفت: «جوان! خدا عمرت بدهد. نمى دانم چرا از صبح تا حال اينقدر شكم و پهلويم درد مى كند. شايد سرديم كرده باشد!»
على بسته پيرزن را برداشت و گفت: «نگران نباشيد. ماشينم همين جاست، الان مى رسيم. اما مادر جون، چرا شما با اين حال براى خريد امده ايد؟»
پيرزن ناليد و گفت: «چه كنم؟ جوان! كسى را ندارم، يك دختر پا به ماه دارم كه حالش هم خوب نيست و هر ان هم احتمال دارد كه بچه اش به دنيا بيايد. شوهرش چند ماه است كه پيدايش نيست و دخترم از غصه دارد از دست مى رود» و بعد شروع كرد به شدت استفراغ كردن و به خود پيچيدن و اخر هم نقش زمين شد. على با پريشانى دستش را در جيب كتش برد تا تلفن را دربياورد، اول امبولانس بخواهد و بعد هم به سارا زنگ بزند، ولى هر چه همه جيب هايش را گشت از تلفن خبرى نبود. فكر كرد كه در ان شلوغى فروشگاه ان را دزديده اند. رنگ از صورتش پريد. نمى دانست چه بكند. از هر عابرى با التماس تقاضا مى كرد كه اگر تلفن موبايل دارد يك زنگى بزند و براى ان پيرزن بدبخت امبولانس بخواهد. اما هيچكس گوشش بدهكار نبود. همه با تاسف و عذرخواهى نگاهى به ان صحنه مى كردند و با سرعت دور مى شدند! شايد واقعاً كسى تلفن موبايل نداشت و يا انقدرخودش گرفتار مشكلات بود كه اهميتى نمى داد. تا اين كه بالاخره يك جوان هفده، هجده ساله در برابر او ايستاد و با همدردى گفت: «من تلفن ندارم ولى حاضرم هر كار ديگرى كه از دستم برمى ايد بكنم.»
على با در نظر گرفتن وضع پيرزن متوجه شد كه هيچ چاره اى جز اين ندارد كه هر چه زودتر خودش او را به بيمارستان برساند و چنانچه شانس بياورد و تا به بيمارستان برسد خيلى دير نشود، از همانجا اناً به سارا تلفن كند و موقعيت را توضيح بدهد و او را از نگرانى دربياورد. بنابراين خم شد و به هر زحمتى كه بود ادرس خانه پيرزن را پرسيد و نشانى او و بسته بارش را به جوان داد و گفت: «خودت را به خانه اين پيرزن برسان. بارش را به دخترش بده و براى اين كه خيلى نگران نشود، بگو مادرش زمين خورده است و براى اطمينان از اين كه جائيش نشكسته باشد او را به فلان بيمارستان برده اند.»
على غافل از ان بود كه با شلوغ شدن لحظه به لحظه خيابان ها و راه بندى هاى مداوم و بدتر از همه قطع بودن خط تلفن در بيمارستان و ان منطقه از شهر، نخواهد توانست انطور كه ارزو مى كرد، قبل از اين كه نگرانى سارا به اوج برسد به او تلفن كند.
۳
سارا تمام مدتى كه مشغول كار بود، ذهنش هم كار مى كرد. مثل اغلب روزها در تنهائى به ياد مادرش افتاد و همان احساس دلتنگى هميشگى به سراغش امد. دلش تنگ شده بود، ارزو داشت كه او را ببيند، صدايش را بشنود و با او از على و از انتظار شيرين مادر شدنش حرف بزند و هميشه وقتى كه متوجه مى شد كه ديگر هرگز او را نخواهد ديد، بغض گلويش را مى گرفت و اشكش مى ريخت. اما ان روز بعد از ان همه نگرانى كه كشيده بود خيلى زود ياد سفارش هاى على و عشقى كه به او داشت، از ان حالت نجاتش داد و به خود گفت: «بايد همانطور كه على مى گويد از پيله غم دربيايم و تا فرصت هست قدر لحظه هاى شاد را بدانم.»
روزهاى تعطيلى را به ياداورد كه اغلب با هم قدم زنان به كنار رود مى رفتند. نسيم خوش بهارى پوست جوانشان را نوازش مى كرد و گلبرگ هاى سيب و عطر بهار نارنج باغ هاى اطراف را در فضا مى پراكند. سارا شاد و بى خيال با نگاه شوخش همه زيبائى ها را مى بلعيد و جست و خيز مى كرد و على ارام و متين از پى او مى امد و وقتى كه خودش را به او مى رساند، دستش را مى گرفت و مى گفت: «گوش كن! اواز پرنده ها را مى شنوى؟ دارند به تو خوش امد مى گويند!» و يا اگر غزالى را كه در دور دست ها مى دويد، مى ديد، به سوى ان اشاره مى كرد و مى گفت: «ببين چطور دارد به تقليد از تو جست و خيز مى كند!» و سارا عاشقانه به او نگاه مى كرد و مى گفت: «من چقدر خوشبختم كه ترا دارم. خدا كند كه هميشه با من همينقدر مهربان باشى. اگر روزى عشق ترا نداشته باشم، يادت باشد كه مى ميرم...»
و على در جواب مى گفت: «معلوم است كه هميشه همينطور خواهم بود. بارها به تو گفته ام اين ارزو ندارد! مسلم است» و سارا با ناز به او نگاهى مى كرد و مى گفت: «درست است. در حال حاضر مسلم است. اما، اخر تازه سه سال است كه با هم ازدواج كرده ايم. اما وقتى كه سال ها بگذرد و من پير و ناتوان بشوم. انوقت چى؟ ديگر زيبايم نمى بينى، شايد كه روزها بيايد و برود و به من نيم نگاهى هم نكنى.»
على اشفته و گله مند مى گفت: «ترا به خدا از اين دغدغه هميشگى دست بردار. اين چه حرفى است كه مى زنى. تو هميشه در هر حالى براى من زيبا خواهى بود. هميشه اين دو چشم سياه براق افسانه اى، دو ستاره شب هايم خواهند بود. سال هاى سال است كه ملكه روياهايم بوده اى و هميشه خواهى بود. از من نخواه كه بيش از اين بگويم. باورم داشته باش. بگذار زندگى من و سال هاى اينده اين ها را به تو بگويند.»
ان وقت سارا او را عاشقانه مى بوسيد و مى گفت: «تو بايد شاعر مى شدى.» اما در ذهنش رفتار پدرش را با مادرش و خيانتى را كه به او كرده بود به ياد مى اورد، با اين كه چند سالى از مرگ پدر گذشته بود، هنوز هم نمى توانست قلباً او را ببخشد، فكر مى كرد كه شايد هرگز هم نبخشد.
و باز روزى را به ياد اورد كه با على به كنار رود رفتند و على ان روز با خود قلاب ماهيگيرى داشت و براى تفنن ان را به ميان رودخانه انداخت و به او گفت: «مى خواهى برايت ان ماهى را بگيرم كه در قصه ها گفته اند در شكمش مرواريد خوشبختى را پنهان كرده است» و سارا با خنده اى شيرين در جوابش گفت: «تو مرواريد خوشبختى را از همان روزى كه با ان نگاه نافذت به من خيره شدى و از من خواستى كه همسرت باشم، به من داده اى.»
در حالى كه اين ها را به ياد مى اورد، تمام مدت حواسش به گذشت زمان هم بود و مدام به ساعت نگاه مى كرد. براى يك ساعتى خيالش راحت بود، اما وقتى كه دو ساعت از اخرين تلفن على گذشت و ديگر خبرى نشد، صداى زنگ خطرى را در مغزش شنيد. ولى خودش به خودش نهيب زد كه نبايد دوباره فكرهاى بد بكند و به اوهامش پر و بال بدهد. بنابراين براى خودش دليل مى اورد كه حتماً وقتى كه او به شركت رسيده است، مصالح هم رسيده بوده است و حالا سخت مشغول است و يادش رفته است كه بايد تلفن بكند. بنابراين خودش به تلفن موبايل على زنگ زد. جوابى نشنيد! چندين بار زنگ زد و هر بار پيام گذاشت، باز هم خبرى نشد! ان وقت به شركت تلفن كرد. تلفنشان مدام مشغول بود و وقتى هم كه خط ازاد مى شد، كسى گوشى را برنمى داشت و در واقع سكوت مطلق بود. سارا نمى دانست چه بكند. انوقت به همسايه مجاور خانه شان زنگ زد و خبردار شد كه او از برادرش كه تازه از همان حوالى شركت به خانه امده است، شنيده است كه خط تلفن ان ناحيه و بعضى از قسمت هاى ديگر شهر قطع شده است، ولى جاى نگرانى نيست و حتماً يكى دو ساعت ديگر وصل خواهد شد. خوب، از اين نظر سارا ديگر كارى نمى توانست بكند. ولى در مورد اين كه چرا على با تلفن خودش به او زنگ نمى زند، نمى توانست بهانه اى بتراشد.
همينطور دقيقه ها مى گذشت و از على خبرى نبود. غروب شده بود. همان مواقعى كه على هميشه از راه مى رسيد. ديگر عقل سليمش را از دست داد، چون هرگز به فكرش خطور نمى كرد كه ممكن است تلفنش را دزديده باشند. هر چه مى كرد كه با ياداورى تجربه دفعات قبل خودش را ارام كند فايده اى نداشت. با خود مى گفت كه طفلكى على چقدر ان روزى كه به من خبر داد كه شركت، اتومبيل و تلفن موبايل در اختيارش مى گذارد، خوشحال بود! فكر مى كرد كه ديگر تا قدرى دير كند، او ديگر خيلى نگران نخواهد شد، چون كه هر لحظه مى توانست از او خبر داشته باشد.... دلش مى لرزيد و مى ترسيد كه اين بار واقعاً او را از دست داده باشد. قلبش گواهى مى داد كه فاجعه اى در راه است. ان وقت مثل هميشه انواع اتفاقات مصيبت بار را تصور مى كرد كه براى على پيش امده است؛ پليس او را گرفته است، از او بازجوئى مى كنند. در دادگاه است، به جرم فعاليت هاى سياسى محكوم شده است، در زندان است، دارند شكنجه اش مى كنند، مثل برادر سميرا مى خواهند سر به نيستش كنند....
اخر از همه هم على را غرق در خون روى تخت بيمارستان ديد. پرستارها با دلسوزى و تاسف به هم مى گفتند كه بيچاره چه تصادفى كرده است! اش و لاش شده است! معلوم نيست كه بالاخره هم به هوش بيايد و جان سالم به در ببرد. بيچاره جوان!
به اين صحنه اخر كه رسيد ديگر از خودش و همه افكار جهنمى اش سخت متنفر شد. برايش عجيب بود كه چطور مى تواند ان همه فكرهاى بد و ان همه بدبختى و مصيبت را براى عزيزترين كسى كه در زندگى داشت تصور كند! در حالى كه دهانش خشك خشك شده بود و صداى قلبش را در گوش هايش مى شنيد، به هق هق گريه افتاد و به خود گفت: «نه! نه! اين درست نيست. بايد محكم و معقول باشم» و براى اين كه خودش را گول بزند، فكر كرد كه حتماً على سر راهش باز براى گرفتن بنزين رفته است و دوباره گرفتار شلوغى شده است و بهترين چاره برايش اين است كه خودش را مشغول كند. به سراغ داستان هاى چخوف رفت ولى هر چه كرد نتوانست بيشتر از نيم صفحه بخواند. معناى جمله ها را نمى فهميد. از خواندن منصرف شد. تصميم گرفت كه به اشپزخانه برود و مشغول تهيه شام بشود. در ذهنش به خود گفت: «نه! حتماً همين حالاها پيدايش مى شود و يا تلفن مى كند.» در حال رفتن به طرف اشپزخانه بود كه تلفن زنگ زد. براى او شنيدن صداى زنگ تلفن مثل معجزه بود، احساسش به او مى گفت كه اين على مهربان اوست كه دارد تلفن مى كند، در واقع هم على بود كه زنگ مى زد. ان وقت سارا گريه كنان به سرعت از راهرو به طرف اتاق دويد تا گوشى را بردارد ولى در ميانه راه همزمان با بمباران هاى هوائى پايش به ميز گير كرد و با سر روى كف اتاق افتاد و بيهوش شد.
مدتى گذشت تا به خود امد. نمى دانست چه اتفاقى افتاده است. همه جا تاريك بود. سرش مثل يك كوه سنگين بود. خواست تكانى بخورد و از جا بلند بشود. نتوانست. انگار كه دست و پايش در زنجير بود و خانه كوچكشان، كوچه، خيابان و سراسر شهرشان مثل گورى بزرگ تاريك تاريك بود و او در ميان ان همه ظلمت و سكوت نمى توانست حقيقت را از كابوس تشخيص بدهد. از خدا زارى كنان مى خواست كه على در كنارش باشد... حتى يكبار هم كه شده صدايش را، بوى شيرين تنش را بشنود، اما خبرى نبود، انگار كه همه چيز زير شولاى سياه مرگ پنهان شده بود و سكوتى مطلق بر همه جا مسلط بود، كه ناگهان در پهنه زمين صداى مهيبى را شنيد. مثل ان بود كه زمين و اسمان از هم شكافته شدند و از دل زمين اتشفشان عظيمى تا اوج سپهر جهيدن گرفت و انگار كه هزاران خورشيد در تمامى كهكشان منفجر شد و و مواد گداخته همه سيارات اوار شد و بر روى شهر او، سرزمين او و همه مردم ان فرو باريد.
سارا در ان درخشش جهنمى نور لحظه اى به خود امد و با ناله اى كه دلش مى خواست در همه هستى منعكس بشود، گفت: «على! اى عزيزترينم، يگانه ام نيامدى....» و باز همه جا در سكوت و سياهى فرو رفت.
كركس ها با بال هاى سياه بر لاشه همه غزالان و سينه سرخ ها فرود امدند. شكوفه هاى بهارى در نهرهاى خون شناور شدند و ناله شكسته سارا با تكان هاى بچه اى كه در شكم داشت، قطع شد و اواز پرنده ناتمام ماند.
اما، نه! گوش كنيد... من از دور دست ها بر فراز درختى در شكوفه زار نور، اواى پرنده اى را مى شنوم كه با شكوه ترين سرود ازادى و رهائى را مى خواند و حيات را مى ستايد و انگار كه مى گويد: «من اينجا هستم. من اينجا هستم.»
|
|
|
|
|
فهيمه رحيمى
پنجره
فصل بيست و چهارم
اخرين امتحان، ادبيات بود و پس از ان تعطيلات نوروزى اغاز مى شد. در خانه جوش و خروشى به وجود امده بود و شيده و مادر خانه را براى ورود مرسده و فريدون اماده مى كردند. انها مرا از كار خانه معاف داشته بودند و تشويقم كرده بودند تا تمام همّ خودم را روى امتحانات معطوف كنم.
صبح وقتى خود را براى رفتن به مدرسه و دادن اخرين امتحان اماده مى كردم مادر پرسيد: «امتحان اخرى است؟» و چون تاييد كردم نفس راحتى كشيد و گفت: «الحمدالله به خير گذشت. چقدر نگران تو بودم. اقاى قدسى واقعاً زحمت كشيد تا روحيه گذشته را به تو برگرداند. خدا كند يهدا قدر او را بداند و خوشبختش بكند. تمام وجودم به لرزه افتاد. پرسيدم: «مگر ان دو تا خيال ازدواج دارند؟» مادر داشت ميز صبحانه را با دستمال تميز مى كرد و خوشبختانه چون پشتش به من بود، رنگ پريده صورت مرا نديد و ادامه داد: «هنوز قطعاً معلوم نيست، ولى شكوه خانم ديروز مى گفت كه عمويشان ضمن صحبت هائى كه مى كرده، به اين نكته اشاره كرده و چون يهدا خيلى به كاوه علاقه دارد، ممكن است زودتر از كامران، ازدواج كند. به هر حال توى همين تعطيلات عيد معلوم مى شود.»
از خانه كه بيرون امدم، غمگين و گرفته بودم. نمى توانستم گفته هاى مادر را جدى تلقى كنم. اعتراف اقاى قدسى را باور داشتم و همين باعث شد كه خيلى زود گفته هاى مادر را فراموش كنم.
در سر جلسه امتحان، مريم روى صندلى جلوئى من نشسته بود. وقتى ورقه ها تقسيم شد با صداى رساى اقاى قدسى ديكته خوانده شد و سپس ورقه هاى انشاء تقسيم شد. يك ساعت براى نوشتن انشاء وقت گذاشته بودند.
مشغول نوشتن بودم كه ديدم مريم نشسته و نمى نويسد. ارام پرسيدم: «چرا نمى نويسى؟» كمى سرش را به جانبم كج كرد و گفت: «بلد نيستم.» دلم به حالش سوخت و انشاى خودم را نصفه- نيمه رها كردم و گفتم: «بنويس.» ان گاه اهسته شروع كردم به گفتن انشاء. هر چه به ذهنم مى رسيد مى گفتم و او مى نوشت. چون از روى نوشته نمى خواندم، گاهى مجبور مى شدم كه جمله قبل را از او بپرسم و او برايم تكرار مى كرد.
صداى ما دو نفر سكوت سالن را به هم ريخت. به طورى كه يكى از دبيران با (هيس) سالن را به سكوت دعوت كرد. كمى صبر كردم و مجدداً شروع به گفتن كردم. متوجه نشدم كه اقاى قدسى از رديف صندلى ها عبور كرده و خودش را به انتهاى سالن، جائى كه من بودم رسانده است.چيزى به اتمام انشاى مريم نمانده بود. اخرين جمله را كه گفتم، پرسيدم: «چند خط شده». شمرد و اهسته گفت: «نوزده خط». گفتم: «يك خط هم خودت اضافه كن.» هنوز حرفم تمام نشده بود كه صدائى در كنار گوشم زمزمه كرد: «ديگر كافى است، خودت بنويس. وقت زيادى ندارى!» از ترس بپا خاستم فكر كردم كه همين الان روى ورقه هر دوى ما خط قرمز خواهد كشيد. من در طول امتحانات چندين بار شاهد گرفتن تقلب او بودم و مى دانستم كه با متخلف چگونه برخورد مى كند. اما وقتى او ارام از كنار صندلى من گذشت، سر جايم نشستم و نفس راحتى كشيدم. پس با نوعى ارامش همراه با عجله شروع به نوشتن كردم. خوشبختانه هنگامى كه پايان وقت اعلان شد، انشاى من نيز به پايان رسيده بود، اما فرصت پاكنويس و دوباره خوانى را از دست داده بودم.
اقاى قدسى ورقه ها را جمع مى كرد. هنگامى كه ورقه من را برداشت گفت: «شما و يگانه در سالن بمانيد.» براى مريم هم همين جمله را تكرار كرد. بچه ها يكى يكى پس از تحويل دادن ورقه، سالن را ترك مى كردند.
اما من و مريم سرجايمان نشسته بوديم و جرأت اين كه حتى به صورت يكديگر نگاه كنيم را نداشتيم. اكنون اقاى قدسى پشت ميز نشسته بود و ورقه ها را دسته مى كرد و جز ما سه نفر، ديگر كسى در سالن نمانده بود. او پس از دسته كردن ورقه ها، نگاهش را به من و مريم دوخت و اشاره كرد كه نزديك شويم.
من و مريم به انتظار مجازات مقابل ميزش ايستاديم. اقاى قدسى ورقه من و مريم را از ساير اوراق جدا گذاشته بود. اول ورقه مريم را و سپس ورقه مرا برداشت و گفت: «اين خط فارسى است كه شما نوشته ايد يا خط ميخى؟» به انتظار جواب نماند. چون خودش به خوبى مى دانست كه فرصت بازخوانى و پاكنويس ان را نداشتم. پس از قرائت انشاى من، هر دوى ما را برانداز كرد و گفت: «پيش از ان كه بخواهم يك خط قرمز روى ورقه هاى شما دو نفر بكشم، بايد بگويم كه خانم افشار! شما حافظه خوبى داريد چون بدون ان كه چكنويس نوشته باشيد، انشاى كاملى به خانم يگانه گفتيد. انشاى خودتان هم كامل و زيباست و من متاسفم كه مجبورم خط قرمز روى ان بكشم.» مريم به دست و پا افتاد و ملتمسانه گفت: «اقاى قدسى، انشاى من را باطل كنيد، اما به انشاى افشار كارى نداشته باشيد. تقصير من بود كه گفتم انشاء بلد نيستم و او مجبور شد كه به من انشاء بگويد.» من گفتم: «اما اول من پرسيدم.» اقاى قدسى تبسمى كرد و گفت: «پس اقرار مى كنيد كه تقلب كرده ايد؟» هر دو سكوت كرديم. مريم ارام زمزمه كرد: «مقصر من هستم. خواهش مى كنم به انشاى افشار كارى نداشته باشيد.» اقاى قدسى خودكارش را برداشت و گفت: «شما فكر نكرديد كه حتى اگر سر جلسه امتحان من متوجه تقلب شما دو نفر نمى شدم، موقع خواندن انشاها مى فهميدم كه اين انشاء به وسيله افشار نوشته شده نه شما؟» انگاه زير ورقه مريم يك نمره ده گذاشت و گفت: «اين فقط به خاطر زحمتى است كه به دوستتان داديد. شما مى توانيد برويد.» مريم با ديدن نمره ده صورتش از خوشحالى گل انداخت و چند بار از اقاى قدسى تشكر كرد و سالن را ترك كرد.
من مانده بودم و او و ورقه اى كه روبه رويش قرار داشت. نگاهش را در چشمانم دوخت و پرسيد: «خوب، حالا با اين ورقه چه بايد بكنم؟ مى توانى بگوئى كه اين كار را هم غير ارادى انجام دادى و دست خودت نبود؟» گفتم: «نه، نمى توانم بگويم.» پرسيد: «پس مى دانستى كه چه كارى انجام مى دهى و مى دانستى كه دارى قانون شكنى مى كنى. بله؟» گفتم: «بله، مى دانستم. اما دلم نمى امد به دوستم كمك نكنم.» پوزخندى زد و گفت: «اين كمك نبود. برعكس تو او را گرفتار كردى. شايد اگر با فكر خودش مى نوشت بيش از ده مى گرفت. تو هم در حق خودت و هم در حق او ظلم كردى.» پرسيدم: «حالا صفر مى دهيد؟» گفت: «دلم نمى اد به اين انشاء صفر بدهم. فقط بايد بدانيد كه اين نمره به خاطر انشاى شما داده شد، نه به خاطر خود شخص شما. متوجه شديد؟» به علامت درك سرم را حركت دادم و او بدون ان كه نمره اى در زير نوشته ام بگذارد هر دو ورقه را روى ديگر اوراق گذاشت و بلند شد. پرسيدم: «پس چند شدم؟» همانطور كه در سالن را باز مى كرد گفت: «بعداً مى فهميد. نداشتن نمره تنبيهى است براى اين كه بار ديگر اين عمل را تكرار نكنيد. تعطيلات خوشى داشته باشيد.» از سالن خارج شد و مى خواست از پله ها پائين برود كه منصرف شد و دوباره برگشت و گفت: «فراموش كردم كتابخانه را قفل كنم» و همينطور كه به طرف كتابخانه مى رفت، با صداى بلند گفت: «نگران نباشيد! نمره ثلث اولتان مى تواند اين تك را جبران كند.» در كتابخانه را قفل كرد و بار ديگر اوراق را برداشت و پرسيد: «نمى خواهى عذرخواهى كنى؟» و چون سكوتم را ديد گفت: «غرورت اين اجازه را به تو نمى دهد. همانطور كه وظيفه من اين اجازه را به من نمى دهد تا از خطاى شما چشم پوشى كنم. خوشحالم كه همديگر را درك مى كنيم. خداحافظ.»
رغبتى براى رفتن به خانه نداشتم. پشت ويترين مغازه ها مى ايستادم و اشياء را نگاه مى كردم. سخن مادر چون يك نوار در گوشم تكرار مى شد. ايا ممكن است وجود يهدا باعث اين رفتار شده باشد؟ يعنى ممكن است در اين فاصله كوتاه او محبتش را فراموش كرده باشد؟
پسر بچه اى يك ترقه كنار پايم بر زمين زد و من از جا پريدم. صاحب مغازه خود را به بيرون رساند ودر حالى كه فحاشى نثار ان پسرك مى كرد، از من پرسيد: «شما حالتان خوب است؟» تشكر كردم و با گفتن (خوبم) از انجا دور شدم. صف اتوبوس شلوغ بود و من پياده به سمت خانه راه افتادم.
همه چيز براى ورود مهمانها و شروع سال جديد اماده بود. دلم ميخواست سال جديد را با شور و نشاط اغاز كنم، اما بدون ان كه بخواهم، غم و نگرانى بر چهره ام سنگينى مى كرد و شادى را از وجودم مى راند. تغيير لباس دادم و پائين رفتم. مادر با تلفن صحبت مى كرد. گوشى را كه گذاشت به من گفت: «كتايون و شكوه خانم مى خواهند كه ما چند دقيقه اى به خانه شان برويم.» پرسيدم: «اتفاقى افتاده؟» متعجبانه نگاهم كرد و گفت: «نه، انها اتش روشن كرده اند و از من و تو هم دعوت كرده اند از روى اتش بپريم.» تازه يادم امد كه شب چهارشنبه سورى است و طبق سنت ديرين بايد از روى اتش بپريم. خواستم بهانه بياورم كه مادر دستم را كشيد و گفت: «بهانه نياور، نمى خواهيم انجا بمانيم. چند دقيقه مى رويم و برمى گرديم.» از خانه كه خارج شديم، صداى خنده انها در كوچه به گوش مى رسيد. از در ماشين رو داخل شديم و مورد استقبال همه قرار گرفتيم. يهدا بلوز و شلوار سپيدى به تن داشت و موهايش را روى شانه ريخته بود و چشم به شعله هاى اتش داشت. كتايون دستم را گرفت و گفت: «نوبت توست. ما همه از روى اتش پريده ايم. معطل نكن.» چون ترديدم را ديد، خودش پريد و مرا هم تشويق كرد. به ناچار من هم پريدم و به دنبال من ديگران نيز پريدند. كفش صندل يهدا در يك لحظه سر خورد و چيزى نمانده بود كه او با صورت درون اتش پرتاب شود. اگر به موقع شانه اش را نگرفته بودم، اين حادثه به وجود مى امد. رنگ از صورت مادر يهدا پريد و جيغ بلندى كشيد. با صداى جيغ او، كامران و كاوه خود را به حياط رساندند و جمع هيجان زده را زير نظر گرفتند. كاوه زودتر خودش را به ما رساند و علت را پرسيد. شكوه خانم از ان جمع سخنگو شد و ماجرا را شرح داد. يهدا به ديوار تكيه داده بود و چنين وانمود مى كرد كه از اين حادثه دچار شوك شده است. كتايون نگاه پر تشكرى به من انداخت و به برادرانش گفت: «چيز مهمى نبود و الحمدالله به خير گذشت.» بعد بدون توجه به ديگران، كمى ديگر نفت روى اتشى كه در حال خاموش شدن بود ريخت و شعله اتش زبانه كشيد. انگاه مرا مخاطب قرار داد و گفت: «مينا فكر مى كنم اين اتش براى من و تو مى ماند و ديگران جرأت پريدن را از دست داده باشند. ياالله شروع كن» و خودش با گفتن اين جمله از روى اتش پريد. براى ان كه او را تنها نگذاشته باشم من هم پريدم. اما ديگر كسى به دنبال ما از روى اتش نپريد. يهدا به اتفاق مادرش و كاوه و كامران به داخل ساختمان رفتند و لحظه اى بعد مادر و شكوه خانم به انها ملحق شدند.
وقتى حياط خلوت شد، كتايون گفت: «خدا به خير بكند امسال عيد را.» پرسيدم: «براى عيد هم مى مانند؟» گفت: «اين طور معلوم است. چند شب پيش عمويم از اصفهان تماس گرفت و گفت براى عيد به خانواده اش ملحق مى شود. پرسيدم: مگر يهدا در تبريز زندگى نمى كند؟» كتايون دست از اتش كشيد و مرا كنار خود روى پله نشاند و گفت: «چرا، اما عمويم تاجر است و دائم السفر. او به تمام نقاط ايران و خارج سفر مى كند. حالا از اصفهان سر دراورده و يكى دو روز ديگر به تهران مى ايد.» گفتم: «يهدا دختر زيبائى است. چرا كامران با او ازدواج نمى كند؟» كتى شانه اش را بالا انداخت و گفت: «من علتش را نمى دانم، اما اگر نظر مرا بخواهى، هيچ دلم نمى خواهد كه او روزى زن برادرم بشود. مگر نديدى كه يك اتفاق ساده را چطور بزرگ كرد و خودش را به چه حالى دراورد؟ زن عمويم او را دخترى نازك نارنجى بار اورده و من از اين جور دخترها خوشم نمى ايد. اگر حادثه اى كه براى تو، ان روز پيك نيك اتفاق افتاد و ان همه خون از بينى ات ريخت، براى او اتفاق افتاده بود، كار ما به بيمارستان و بسترى شدن مى كشيد. او تحمل هيچ سختى و ناراحتى را ندارد.» گفتم: «و اگر روزى عليرغم ميل تو زن برادرت شد چه مى كنى؟» بار ديگر شانه اش را بالا انداخت و گفت: «هيچ، تحمل مى كنم. اما از همين حالا مى گويم كه به عنوان زن برادر دوستش نخواهم داشت.» دستش را گرفتم و گفتم: «و من از همين حالا مى گويم كه تو خواهر شوهر ايرادگيرى خواهى شد» و هر دو خنديديم. در همين موقع مادر از ساختمان خارج شد و به حياط امد و من هم خداحافظى كردم و به خانه برگشتيم.
انتظار داشتم تا از دهان كتايون نيز گفته مادر را بشنوم، اما چون او به اين قضيه اشاره اى نكرد، خودم را قانع كردم كه گفته مادر فقط از روى حدس و گمان است و حقيقت ندارد.
صبح زود به اتفاق شيده براى استقبال از مسافرين به فرودگاه رفتيم. انها با يك ساعت تاخير وارد شدند. از ديدار عزيزانم انقدر به وجد امده بودم كه نمى توانم توصيف كنم. مرسده را در اغوش كشيده بودم و اشك مى ريختم. صداى گريه و خنده توام ما، توجه همه مسافران و استقبال كنندگان ديگر را جلب كرده بود و به ما نگاه مى كردند.
سالن را كه ترك كرديم، باران شروع به ريزش كرده بود. از بيم خيس شدن با عجله سوار و رهسپار خانه شديم.. پدر كه براى بهبودى من گوسفند نذر كرده بود، همان روز نذرش را ادا كرد. تمام عزيزانمان جمع بودند. ساعت پنج بعدازظهر ان روز سال تحويل مى شد. مرسده و فريدون خودشان را براى سال تحويل اماده كردند. بوى اسپندى كه مادر دود كرده بود و صحنه ذبح گوسفندى در گوشه حياط، مرسده را به تماشا كشاند و گفت: «در هندوستان ذبح گاو ممنوع است. چون جمعيتى گاو را پرستش مى كنند.» من گفتم: «بى جهت نيست كه هندوستان را كشور عجايب نام گذاشته اند.»
ما حرف هاى زيادى داشتيم كه براى هم بگوئيم. در هر فرصتى كه مى يافتيم با هم صحبت مى كرديم. وقتى همگى كنار سفره هفت سين نشستيم، اشك شوق در چشمان مادر و پدر حلقه زده بود و از اين كه هنگام حلول سال نو فرزندانشان در كنارشان بودند خدا را شكر مى كردند.
پس از تحويل سال، مرسده و فريدون هدايائى كه با خود اورده بودند، باز كردند و به ما دادند. من از ديدن لباس سارى صورتى رنگى كه مرسده برايم اورده بود، ذوق زده شدم و يك بار ديگر او را در اغوش كشيدم. فريدون نيز سينه ريزى از عاج بر گردنم اويخت كه گران قيمت بود و با لباسى كه مرسده اورده بود همخوانى داشت. ان شب تا نزديك صبح نشستيم و با هم گفتگو كرديم. شب مى رفت تا دامن خود را از پهنه اسمان جمع كند كه همگى براى استراحت به پا خاستيم.
مرسده خود را روى تختش رها كرد و گفت: «هيچ كجا اينجا نمى شود. اينجا جاى ديگرى است.» كنارش خزيدم و پرسيدم: «مهمان نمى خواهى؟» خودش را كنار كشيد و ما هر دو روى يك تخت قرار گرفتيم. فكر كردم كه زود به خواب خواهد رفت. اما وقتى پرسيد: (مينا تو خوابت مى ايد؟) نيم خيز شدم و گفتم: «نه!» گفت: «دوست دارى از همسايه روبروئى برايم حرف بزنى؟» گفتم: «حالا تو خسته اى و حرف هاى من هم زياد.» خنديد و گفت: «فكر خستگى مرا نكن و چيزهائى را كه نمى توانستى توى نامه بنويسى برايم تعريف كن.»
من وقايع شش ماهه گذشته را چون يك داستان برايش شرح دادم و زمانى از سخن باز ايستادم كه خورشيد طلوع كرده بود.
مرسده بدون اين كه چشم برهم بگذارد، تمام داستان را شنيد و با كشيدن خميازه اى بلند گفت: «پس تو اين مدت بى كار نبوده اى؛ اى كاش من هم بودم و اين وقايع را از نزديك مى ديدم.» گفتم: «اگر چه تو با من نبودى، اما غالباً تو را در كنار خودم حس مى كردم و بعضى وقت ها حتى از تو نظرخواهى مى كردم و پيش خودم مجسم مى كردم كه تو چه رايى صادر مى كنى و من هم طبق همان رأى عمل مى كردم.» دستش را زير سر گذاشت و گفت: «من هم غالباً به تو فكر مى كردم و پيش خودم مجسم مى كردم كه تو ان موقع مشغول چه كارى هستى. اى كاش ما از يكديگر جدا نمى شديم.» گفتم: «من از تنهائى به ستوه امده ام. محبت هاى شيده و اطرافيان هم نمى تواند از تنهائى نجاتم بدهد.» موهايم را نوازش كرد و گفت: «سال اينده ما كنار هم هستيم. فقط سعى كن تا با معدل خوب ديپلمت را بگيرى. ما زياد مطمئن نيستيم.» پرسيد: «چرا فكر نمى كنى بتوانم موفق بشوم؟» خنديد و گفت: «چرا مطمئناً ديپلمت را مى گيرى. منظورم امدن به هندوستان است. چون با خواستگارهاى پر و پا قرصى كه تو دارى، احتمال اين كه ازدواج بكنى و تشكيل خانواده بدهى زياد است.» گفتم: «اول تو بايد ازدواج كنى، به قول مادر- اسياب به نوبت-». بار ديگر خنديد و گفت: «اين ديگر چه نظريه اى است؟ شايد من اصلاً خيال ازدواج نداشته باشم. تو كه نبايد به خاطر من مجرد بمانى.» گفتم: «به هر حال اين تصميم من و مادر است. اما حالا كه صحبت ازدواج پيش امد، مى پرسم كه اگر خواستگار خوبى برايت بيايد، حاضرى درس را رها كنى و ازدواج بكنى.» گفت: «من همين الان خواستگار دارم، اما درس را مقدم بر ازدواج مى دانم و معتقدم كه اول تحصيل، بعد تشكيل خانواده.» خوشحال شدم و پرسيدم: «او ايرانى است؟» گفت: «نه، يك هندى مسلمان است و استاد من است و به خوبى خودمان فارسى صحبت مى كند. خانواده اش هم از ثروتمندان هندوستان هستند. با فريدون هم صميمى است و خيال دارد براى تابستان به ايران سفر كند.» پرسيدم: «تو هم دوستش دارى؟» نشست و نگاهش را به پنجره دوخت و گفت: «اگر به تو بگويم كه هيچ احساسى نسبت به او ندارم، باور مى كنى؟ من انجا انقدر درگير درس هستم كه فرصت اين كه به عشق و عاشقى فكر كنم ندارم. همانطور كه برايت نوشتم، بايد تمام پنجره ها را به روى عشق بست تا روزى كه تحصيل تمام بشود.» من هم نشستم و با لحن اعتراض اميزى گفتم: «تو ديگر خيلى سختگيرى مى كنى. به نظر من اگر مى دانى كه او شرايط يك همسر خوب را دارد، بايد قبول كنى. به عقيده من او مى تواند در اين راه به تو كمك كند. حالا بگو ببينم او چه شكلى است، اى كاش عكسش را با خودت مى اوردى.» نگاهم كرد و گفت: «وقتى او را نمى خواهم، براى چه بايد عكسش را مى اوردم؟» اه بلندى كشيدم. متعجب شد چشم در چشمم دوخت و پرسيد: «چرا اه مى كشى؟» گفتم: «اى كاش من به جاى تو بودم و ان استاد هندى عاشقم مى شد. ان وقت به عشقش پاسخ مى دادم و همان جا زندگى مى كردم.» با بهت و ناباورى پرسيد: «اين حرف را جدى مى زنى؟ يعنى حاضر هستى براى هميشه انجا زندگى كنى؟ خنديدم و گفتم: «چرا كه نه، مگر تو نمى گوئى كه هم متمول است و هم به خوبى خودمان فارسى صحبت مى كند؟ پس مسافت مانعى نمى تواند باشد. چون هر وقت دلم برايتان تنگ مى شد، مى توانستم به ايران بيايم و شما را ببينم. من اگر بدانم همسرم واقعاً مرا دوست دارد حاضرم با او در جنگل هاى امازون هم زندگى كنم؛ اين كه هندوستان است و جاى خودش را دارد.»
دست روى شانه ام گذاشت و گفت: «پس تا تابستان صبر كن! شايد وقتى به ايران و به خانه ما امد، تغيير عقيده بدهد و تو را انتخاب كند.» گفتم: «واى واى، اين حرف را نزن، من هرگز خواستگار خواهرم را غر نمى زنم.» دستش را دور گردنم حلقه كرد و گفت: «اما من با طيب خاطر او را به تو واگذار مى كنم. چون همانطور كه گفتم، هيچ مهرى از او به دل ندارم.»
در ان سحرگاه قلبم به خاطر مردى كه هرگز او را نديده بودم به تپش درامد. خواهرم چون سكوت مرا ديد گفت: «پس قبول كردى! ها؟» نگاهش كردم و هر دو خنديديم.
فصل بيست و پنجم
همه سر ميز صبحانه نشسته بودند، من وارد اشپزخانه شدم و پنجره رو به حياط را باز كردم. صداى اعتراض مادر به هوا بلند شد و كتش را دور خودش پيچيد؛ اما ديگران اعتراض نكردند و حتى نفس عميقى هم كشيدند تا هواى پاك صبحگاهى را تنفس كنند. رو به مادر كردم و با حركت سر و اندام و دست، گفتم: «وقت ان است كه بهار را با اتاق ها اشتى دهيم.» مادر در جوابم گفت: «به جاى اين حرف ها صبحانه ات را زودتر تمام كن، چون مهمان داريم» و در جواب نگاه پرسشگرانه من ادامه داد: «فكر مى كنم خانواده اقاى قدسى خيال مسافرت دارند و مى خواهند تا نرفته اند، براى عيد ديدنى بيايند. در ضمن مى خواهند با فريدون و مرسده هم اشنا بشوند.»
طبق دستور مادر سريع صبحانه ام را خوردم و با مرسده براى تعويض لباس بالا رفتم. به مرسده گفتم «تا ساعتى ديگر با استاد من اشنا مى شوى و اين اجازه را دارى تا استاد مرا با استاد خودت مقايسه كنى و از ان دو يكى را انتخاب كنى.» خنديد و گفت: «انتخاب من چه سودى به حال تو دارد؟ تو بايد به قلبت رجوع كنى و ببينى كدام يكى از انها را براى يك عمر زندگى مشترك مى پسندى». حرفش را تصديق كردم و گفتم «حق با توست. اما دلم مى خواهد نظرت را در مورد اقاى قدسى بدانم» و در همان حال فكرى به خاطرم رسيد و گفتم مى ائى مثل سابق «مهمان ها را به اشتباه بيندازيم؟» پرسيد: «منظورت چيست؟» گفتم: «انها تا حالا تو را نديده اند، درست است؟» گفت: «بله.» گفتم: «دلم مى خواهد قيافه انها را موقعى كه با ما دو نفر روبرو مى شوند ببينم. اين امتحانى است از اقاى قدسى. مگر نه اين كه نگاه عاشق اشتباه نمى كند؟ دوست دارم بفهمم كه ايا او مى تواند در يك نگاه من را از تو تشخيص بدهد.» كمى به فكر فرو رفت و گفت: «شايد انها فكر كنند كه ما قصد دست انداختن شان را داشته ايم و از ما برنجند؟» گفتم: «نه، انها ادم هاى خوبى هستند و همانطور كه گفتم من از اين كار منظور خاصى دارم. حالا قبول مى كنى؟» با حركت سر موافقتش را اعلام كرد و هر دو لباس هاى يك رنگ به تن كرديم و مرسده يك خال مصنوعى كنار لبش گذاشت. هنگامى كه با هم كنار اينه ايستاديم، هيچ تفاوتى با يكديگر نداشتيم.
با ورود مهمان ها قلب هر دوى ما به تپش درامد و او يك بار ديگر از من خواست كه از اين كار منصرف شوم. اما وقتى پافشارى مرا ديد، ديگر سخنى نگفت. هر دو دست در دست هم، از پله ها پائين مى امديم. كامران درست روبروى پله ها نشسته بود و با پدر گفتگو مى كرد و هم او اولين كسى بود كه نگاهش به من و مرسده افتاد. ارام به مرسده گفتم: «اين كامران است و برادرش كاوه است». كامران با ديدن من و مرسده، كلامش را ناتمام گذاشت و محو تماشاى ما شد. با قطع صحبت او، ديگران دريافتند كه اتفاقى افتاده است. كاوه هم متوجه پله ها شد و من و مرسده را با هم ديد. من چنان وانمود كردم كه انها را اولين بار است مى بينم. مرسده را جلو راندم و خودم يك قدم از او عقب ماندم. مهمان ها براى ورود ما به پا خاسته بودند. مرسده دست پيش برد و ارام سلام كرد. كامران دستش را فشرد و گفت: «مينا خانم، خواهر شما خيلى شبيه تان است. من نيز به او دست دادم و سال نو را تبريك گفتم. كاوه نگاهى به مرسده و سپس به من انداخت و همين كه مرسده دستش را به سوى او دراز نمود، با گفتن (از اشنائيتان خوشبختم) سال نو را به او تبريك گفت. كامران با ترديد به هر دوى ما نگريست و هنگامى كه مرسده هم به او گفت: (من هم خوشبختم) با تعجب گفت: «يعنى من اشتباه كردم؟»
مرسده صورت شكوه خانم و كتايون را بوسيد و به اقاى قدسى بزرگ نيز خوش امد گفت. پدرشان نيز مانند كامران به اشتباه افتاد و با گفتن اين كه (نه پسرم، اشتباه نكردى. ايشان مينا خانم هستند) احوالپرسى گرمى از مرسده كرد. من سعى كردم رفتار افراد غريب را پيش بگيرم و به همين منظور بوسه اى كه بر گونه شكوه خانم و كتايون نواختم، خشك و كاملاً تصنعى بود. مادر و دختر نيز به من خوش امد گفتند و من نيز با تشكر كوتاهى از انها گذشتم.
وقتى هر دو كنار هم نشستيم، كاوه بار ديگر به چهره ما نگريست و گفت: «متاسفم كه بايد بگويم همگى تان اشتباه كرديد. من اگر شاگردم را نشناسم، به چه دردى مى خورم؟» شكوه خانم كه كلافه شده بود رو به مادر كرد و گفت: «بالاخره كدامشان درست مى گويند؟ كامران يا كاوه؟» مادر خنديد و گفت: «نظر اقاى كاوه درست است. همانطور كه گفتند، خوب شاگردشان را شناختند.» صداى شليك خنده مهمان ها به اسمان برخاست. فريدون گفت: «مسابقه هوش خوبى بود.» كامران با تحير و تعجب گفت: «اما باور كنيد كه من هيچ وقت به اين صورت اشتباه نكرده بودم.» پدر اقاى قدسى حرف او را تصديق كرد و تا ساعتى صحبت هاى انها پيرامون شباهت من و مرسده دور مى زد.
هنگامى كه براى جمع كردن فنجان هاى خالى به پاخاستم، مرسده نيز بلند شد و به پذيرائى مشغول شد و به دنبال من به اشپزخانه امد.
من يك سرى ديگر چاى ريخته بودم. مرسده در حالى كه مى خنديد گفت: «اقاى قدسى از ازمون موفق بيرون امد.» پرسيدم: «به نظرت چطور ادمى است؟» تبسمى كرد و گفت: «تا اينجا كه مرد بدى نيست، اما اگر ناراحت نمى شوى بايد بگويم كه استاد هندى من، هم خودش و هم برادرش از او زيباتر هستند. اما به قول شاعر- صورت زيباى ظاهر شرط نيست.» گفتم: «بله، مهم اين است كه سيرتش زيبا باشد.» سينى را از دستم گرفت و گفت: «دعا مى كنم كه سيرتش زيبا باشد.
هنگامى كه مرسده چاى تعارف مى كرد، ناگهان مويش به داخل فنجان چاى كاوه رفت و شرمسار شد. اقاى قدسى گفت: «اين دومين بار است كه چنين اتفاقى مى افتد. بهتر نيست كه مواظب مويتان باشيد؟» لحن امرانه اما طنزگونه او، مرسده را دچار شوك كرد و گفت: «معذرت مى خوام. اما اين اولين خطاى من است.» كاوه محكم بر پيشانى اش كوبيد و گفت: «اى واى، بالاخره من هم اشتباه كردم. لطفاً مرا ببخشيد.» بار ديگر صداى خنده مهمان ها بلند شد. در اين موقع من هم به جمع پيوستم و گفتم مرسده، اقاى قدسى عادت كرده اند كه هميشه با من، با اين لحن صحبت كنند. تو نبايد از ايشان برنجى.» اقاى قدسى شرمگينانه بار ديگر از مرسده عذرخواهى كرد. مرسده هم فنجان چاى او را براى تعويض به اشپزخانه بازگرداند. اقاى قدسى سكوت كرده بود و به صحبت هاى مادر كه در مورد اشتباهات فاميل سخن مى گفت: گوش مى كرد.
كتايون به من گفت: «مينا جان! مى توانى براى امتحان نهائى از مرسده كمك بگيرى و او به جاى تو امتحان بدهد.» مرسده چاى اقاى قدسى را جلوش گذاشت و او به ارامى تشكر كرد. در جواب كتايون گفتم: «اگر شانس من است كه بازرسى به هوشيارى اقاى قدسى نصيبم مى شود و از تحصيل محروم مى شوم؛ كامران پوزخندى زد و گفت: «و اگر بازرسى بى هوش چون من نصيبتان شود برد خواهيد كرد.» كاوه سخنان انها را رد كرد و با گفتن (مينا خانم احتياجى به تقلب ندارد و خودش به خوبى از عهده امتحانات برخواهد امد) ، مرسده را به تحسين واداشت. او گفت: «هميشه دلم مى خواست دبيرى مثل شما داشته باشم تا از حمايت او برخوردار مى شدم.» كاوه فنجانش را برداشت و نگاهى گذرا به من و مرسده انداخت و با همان لحن ارام گفت: «اما من حمايت نمى كنم، حقيقت را مى گويم. خواهر شما شاگرد خوب و نمونه دبيرستان ماست و به شما براى داشتن چنين خواهرى تبريك مى گويم.» مادر به مرسده گفت: «اقاى قدسى تنها براى مينا معلم نيست؛ ايشان در اين مدت كه ما همسايه شان شده ايم خيلى زحمت كشيده اند. راستى راستى مثل يك برادر به مينا كمك كرده اند.» فريدون هم زبان به تشكر باز كرد و هنگامى كه ميهمان ها به پا خاستند، اظهار اميدوارى كرد كه در اين تعطيلات باز هم با يكديگر ملاقات كنند. شكوه خانم گفت: «ما خيال مسافرت داشتيم، اما متاسفانه براى شوهر كتى مشكلى پيش امد و منصرف شديم. پس مى توانيم باز هم با هم باشيم و اگر مايل باشيد شما اقايان برنامه اى تنظيم كنيد تا از اين تعطيلات به نحو احسن استفاده كنيم.» همه موافقت كردند و قرار شد مردان جوان، برنامه اى همه جانبه تنظيم بكنند. همچنان همه در حياط براى خداحافظى ايستاده بوديم كه در به صدا درامد. وقتى پدر در را گشود، با يهدا و مادرش مواجه شديم. پدر انها را به درون خانه دعوت كرد. انها ابتدا از ورود به خانه خوددارى كردند، اما چون مادر اصرار كرد، به درون امدند و با ساير مهمان ها بار ديگر داخل سالن جمع شديم. اين بار جاى مهمان ها تغيير يافته و كاوه به جاى كامران نشسته بود.
يهدا و مادرش نيز در شروع از شباهت من و مرسده گفتگو كردند و شباهت ما را خارق العاده خواندند. اقاى قدسى سكوت اختيار كرده بود و كامران و فريدون سخنگوى مجلس بودند و يهدا نيز از ميان خانم ها سخن مى گفت.
وقتى بار ديگر پذيرائى شروع شد و من چاى تعارف كردم. اقاى قدسى ارام گفت: «امروز خيلى مزاحم شما شديم.» نگاهش كردم و گفتم: «چه مزاحمتى؟ خوشحالم كه با شما اشنا شدم». يكه اى خورد و نگاهى دقيق به سر تا پاى من انداخت و گفت: «يعنى باز هم اشتباه كردم؟» گفتم: «خودتان بايد بگوئيد.» با بالا و پائين بردن سر، حرفم را تصديق كرد و گفت: «يك بار اشتباه كافى بود. شما همان دختر لجباز و يكدنده دبيرستان نور دانش هستيد. درست گفتم؟» چون خنده را بر لبم ديد با اسودگى فنجانش را برداشت و نفس راحتى كشيد.
بهار در وجودم جوششى به بار مى اورد و همچون طبيعت كه رنگى تازه به خود مى گيرد، در من نيز تحولى به وجود مى ايد. شور و شوق جوانى مرا فرا مى گيرد و از مرگ غافل مى شوم. ارزوى مرگ و نيستى با شكفتن اولين غنچه در باغ دلم مدفون مى گردد و در رگهايم شوق و شور زندگى مى جوشد. حس مى كنم دنيا را دوست دارم و به ان وابسته ام. دوست دارم- زنده بودن- را فرياد بزنم و با فرياد، انسان هاى در خود فرو رفته را از خمودى برهانم. بايد فرياد براورم كه اى انسان ها چون كبوتر ازاد و بى پروا در اسمان ابى خدا اوج بگيريد و از ان بالا به زندگى نگاه كنيد. بايد بگويم كه چون رود جارى شويد و زمزمه كنيد، بايد بگويم كه چون خورشيد بتابيد و گرما دهيد. بايد عاشق شويد و دوست بداريد. بايد كينه را فراموش كنيد و دست هاى دوستى را به گرمى بفشاريد. بايد گل ها را از حصار گلخانه خارج كنيد و مرغ عشق را از قفس طلائى برهانيد. بايد ازاد شويد، تنفس كنيد و با زنبيلى از غنچه هاى محبت به ديدار دوست بشتابيد.
بايد كه غصه را به صندوقخانه فراموشى بسپاريم و تولدى ديگر بيابيم. بايد صميميت هزاران درخت پير را بشناسيم و در سايه شاخه هاى كهنسالشان ساعتى بنشينيم و نفس تازه كنيم. بايد در بهار گل هاى حسرت را به دور اندازيم و صداى نبض زندگى را در بهار بشنويم. بايد پنجره را باز كنيم و به خورشيد سلامى دوباره كنيم. بايد به روزهاى خوش اينده فكر كنيم و تلاش كنيم. باشد كه بتوانيم تمام فصول را بهار كنيم.
|
|
|
|
|
محمد عاصمى
شاخه گل سرخ
-ديگر نمى خواهم گل هاى سرخ را ببينم، نمى توانم ببينم، انها را خوش ندارم، انها در جان و قلب من دردانگيزترين و ناگوارترين خاطره ها را زنده مى كنند، انها ازارم مى دهند.... گل هاى سرخ، قشنگ هستند، خيلى هم قشنگ هستند، اما براى من.... اين رنگشان، رنگ سرخشان... خدايا... نمى دانم، نمى توانم حرف بزنم...
چشمانش را پرده اشكى پوشانيد و سر به زير انداخت و ساكت ماند... من كه يك دسته گل سرخ بسيار زيبا، از بهترين گلفروشى ها، براى او هديه برده بودم، گيج و گنگ در مقابل او ايستادم، عرق سردى بر سراپايم نشست و نميدانستم چه بگويم... ارزو مى كردم، گل هائى كه ميان كاغذ، كنار هم قرار گرفته بودند، رنگشان برگردد، عوض بشوند، يك گل ديگرى بشوند كه موجب رنجى براى او نشده باشم... او به اندازه كافى مصيبت داشت و سزاوار نبود من هم ندانسته، باعث عذاب او بشوم....
سالى يكبار به ديدنش مى رفتم، مى نشستيم و از هر درى صحبت مى كرديم، حرف هاى ما، غالباً درباره «محسن» بود. از وقتى كه شوهرش از دست رفت، «نرگس» در همان شهرستان به كار معلمى مشغول شد و تنها مايه دلخوشى و اميدش، «هرمز» كوچكش بود.
من با «محسن» شوهرش، همكلاس بودم و دوستى مداومى داشتيم كه تا هنگام مرگ دردانگيزش، همچنان ادامه داشت... براى من ممكن نبود زود به زود به ديدار نرگس بروم، او از تهران خيلى دور بود و كار زياد، چنين فرصتى را به من نمى داد... اما سالى يكبار به هر ترتيب خودم را به او مى رساندم و نرگس به همين دل خوش مى داشت. با هم مى نشستيم و هرمز كوچك، حرف هاى قشنگ مى زد و وقتى شعرهاى تازه اى كه ياد گرفته بود براى ما مى خواند، با غرور كودكانه اى مى گفت:
-صبر كن بابا بياد، ان وقت، همه اينها را براى او خواهم خواند... اما اول باهاش يك عالمه دعوا مى كنم، ميگم، باباى بد! .... همين جور مرا نبوسيده، مى زارى مى رى و اونوقت اينقدر دير مى كنى.... بعد، من و مادرش به هم نگاه مى كرديم و نرگس، سر هرمز را به سينه اش مى گذاشت و خنده تلخى، روى لبانش، نقش يك درد بزرگ را نشان مى داد.
اما امسال وضع طور ديگر بود، خانه را سكوت ناراحت كننده اى فرا گرفته بود، وصع اطاق نامنظم و درهم بود، بوى عيد نمى داد، نرگس بنا به دلخواه محسن، هر سال عيد را خوب برگزار مى كرد و سعى داشت، همه غم هاى خود را، به سال كهنه بسپارد و با اميدى تازه به سال نو قدم بگذارد.... برخورد اولش ازار دهنده بود، در قلبم فاجعه اى را پيش بينى مى كردم و داشتم اتش مى گرفتم... من هر سال براى او گل سرخ مى اوردم، ما با هم بارها در اين زمينه صحبت كرده بوديم و در سرخى گل، نشانه رنگ محسن و مرگ خونين محسن را مى ديديم و اين بار نمى دانستم چه پيش امده كه نرگس تغيير عقيده داده بود... نگران و متحير ايستاده بودم و نمى دانستم چه بايد بكنم، متوجه ناراحتى من شد و گفت:
-ببخشيد اگر شما را ناراحت كردم، مى دانيد، دست خودم نبود، دست خودم نيست، من حال و روز خودم را نمى فهمم، بفرمائيد بنشينيد....
گل ها را گرفت و در گوشه اى گذاشت و از اطاق بيرون رفت، من از جايم تكان نخوردم و وقتى او با سينى چاى برگشت، ناراحت شد و گفت:
-پس چرا نمى نشينيد؟ من كه گفتم از شما معذرت مى خواهم، بفرمائيد بنشينيد....
بى ان كه كلمه اى حرف بزنم، نشستم و لحظاتى چند در همان حال ماندم، نمى توانستم حرف بزنم، نمى دانستم چه بايد بگويم، او هم چيزى نمى گفت.... هر كدام از ما دلمان مى خواست ديگرى شروع كند، اسباب بازى كوچكى را كه براى هرمز خريده بودم و مى خواستم خودم به دستش بدهم و از شادى كودكانه اش لذت ببرم، از كيفم بيرون اوردم و گفتم:
-مال هرمز است، پس كجاست؟
ناگهان نرگس چنان فريادى زد كه من از جا برخاستم... او با صداى بلند مى گريست و چيزى نمانده بود كه ديوانه شوم، خدايا، چه اتفاقى ممكن است افتاده باشد؟ ....
-نرگس خانم، چى شده، چرا گريه مى كنيد؟
او همچنان مى گريست و من گيج شده بودم، بيخودانه به اطراف نگاه مى كردم... به اطاق و ميز و صندلى و هر چه در اطاق بود، با نگاه ملتمسانه اى چشم داشتم و از ان اشياء بى جان مدد مى خواستم كه به زبان بيايند و اين معما را براى من فاش كنند ولى معلوم بود كه نگاه پر تمناى من حاصلى به دست نمى اورد.
-نرگس خانم، من دوست شما هستم، شما نبايد چيزى را از من پنهان داشته باشيد، چرا امسال اينقدر درهم و اشفته هستيد؟ بايد براى من تعريف كنيد...
جز صداى گريه او پاسخى نمى شنيدم و بيچاره شده بودم، در ذهنم پى كلماتى مى گشتم كه بتواند او را به حرف بياورد... از جا برخاست و كنار پنجره رفت، به نظرم خيلى لاغرتر از هميشه امد، مثل اين كه جمع شده بود و اندام بلند و متناسبش، ناموزون و خميده به نظر مى امد، پشت به من داشت و از پنجره، به گوشه اى از حياط چشم دوخته بود، من بلند شدم كه به طرفش بروم و او را بنشانم اما صداى او مرا سر جايم نگه داشت:
-هرمز ديگر نيست.... رفت پيش باباش، پيش محسن.
-چى؟! ....
بى اختيار نشستم و صدا در گلويم خفه شد، قلبم براى يك لحظه از كار ماند، انوقت همانطور كه ايستاده بود، ادامه داد:
-ارديبهشت پارسال رفت، خيلى دلش مى خواست باباش را ببيند... لازم بود... بالاخره بچه، پدر مى خواد... اما من چه مى خوام؟ .... نميدانم، تقصير خودم بود...
در هر طنين صدايش، موج دردى بود كه اتشم مى زد، در برابر من، يك زن، يك مادر تنها ايستاده بود.... يك زن كه شوهرش را كشته بودند و يك مادر كه تنها پسرش را نيز به خاك سپرده بود.... انجا، كنار پنجره، يك تابلوى تاثرانگيز برابر چشم قرار داشت كه نقش رنج، طرح زندگى او را پوشانده بود....
او براى خودش حرف مى زد... براى خودش از انچه گذشته بود، حكايت مى كرد و من چگونه مى توانم ان همه اتش را اينجا بياورم... اين اتش ها مى سوزانند و اين رنج ها، جان و مغز ادمى را مى گدازند....
انجا، يك مادر حرف مى زد، مادرى كه همه چيز زندگيش را در وجود تنها فرزندش خلاصه كرده بود و اين اخرين و تنها تسلاى خود را نيز از دست داده بود....
-روزها و ماه ها و سال ها او را اميدوار كردم، هر بار كه تنها مى شديم، مى پرسيد: مامان، بابا امروز مى اد؟! .... و مى گفتم، اره جان مادر، مى اد... اخر من چه مى توانستم به او بگويم؟ .... يك روز همين جا ايستاده بودم، او مثل هميشه كه از بازى دست مى كشيد، به دامنم اويخت و سراغ بابا را گرفت... مامان! پس نيامد كه.... تو گفتى همين روزها مى اد، ... من كه خسته شدم مادر.... ديروز پروين مى گفت: باباش او را برده گردش.... براش يك دونه ماشين كوچولو خريده، مى دونى مامان، از اون ماشين ها كه كوكش مى كنند راه ميره.... من بهش گفتم، باباى من هم همين روزها مى اد واسم مى خره... راست گفتم مامان؟ .... مامان جون خوبم، راست گفتم؟ ... اره مادر راست گفتى، چرا نه... پس كى مى اد؟ ... بگو؟ .... خواستم حرفى بزنم كه او لااقل مدتى ارام باشد... ان گوشه حياط، يك بوته گل سرخ داريم، الان هم هست، نمى دانم چرا گفتم... ببين هرمز جان، هر وقت ان بوته، گل داد و خورشيد ان گل را بوسيد، بابا مى اد.... خدايا! چرا اين حرف را زدم؟ .... كاش ان گل را از ريشه مى كندم، چند دفعه به اين فكر افتاده بودم، اما دلم نمى امد... اخر ان بوته را محسن خودش كاشته بود و براى من يادگار او بود، يادگار شوهرك خوبم....
انوقت، طفلك، همان لحظه به طرف حياط دويد و من ديدم لحظه اى كنار بوته خشك ايستاد و برگشت... مثل اين كه همين حالا هم او را انجا مى بينم كه با دست هاى كوچكش، شاخه هاى گل را نوازش مى دهد.... از فردا، هر وقت مى خواستم هرمز قشنگم را ببينم، پاى بوته گل سرخ نشسته بود... انوقت، انجا دو تا يادگار قشنگ. محسن، يك بوته گل سرخ و يك پسرك از گل قشنگ تر، جلوى چشمم بودند... هرمز من، هر روز گل را اب مى داد، با دست هاى كوچكش، خاك پاى بوته را تميز مى كرد.... با بوته گل سرخ حرف مى زد.... هنوز حرف هايش را مى شنوم: ... گُل جان! يك كمى زودتر بيا بيرون. اخر من دلم تنگ شده، ميخوام بابام را ببينم، تو يك كمى زودتر نفس بكش، ببين من ترا دوست دارم، تو هم مرا دوست داشته باش، يك كمى زود باش، از كجاى تو گل درمى اد؟ ها؟ .... گل قشنگم؟! ... ان وقت دوان دوان، پيش من مى امد و دستم را مى گرفت و كشان كشان مرا پاى بوته مى برد و مى گفت: مامان جون خوبم، به من بگو، گل از كجاى اين شاخه بايد بيرون بياد، اين كه همه ش خشكه.. بهش مى گفتم، كه بايد اول اين بوته سبز بشود، برگ بدهد بعد گل بيرون بيايد و او هر روز با چنين انتظارى به سراغ بوته مى رفت و هر وقت از خواب بيدار مى شد، اولين كارش اين بود كه كنار بوته گل برود و او را تماشا كند و با او حرف بزند... يك روز پروين، كودك، همبازيش را اورده بود و براى او تعريف مى كرد كه: ببين پروين جان! اين بوته اول سبز مى شود و برگ مى دهد و بعد يك گل قشنگ بيرون مى ايد و همين كه خورشيد ان گل را بوسيد، باباجونم مى اد و من او را به تو نشان مى دهم... پروين مى پرسيد از توى همين گل ها؟ ... و هرمز مى گفت: نه، از مسافرت.... انوقت دو نفرى پاى بوته را تميز مى كردند و ابش مى دادند و همه تلاش و سعى شان اين بود كه بوته زودتر سبز بشود.... خداى من! اين بچه ها را چقدر خوب افريدى؟ و چه دنيائى برايشان درست كردى؟ .... پس چرا اين دنيا به هم مى خورد؟ ... چرا اين بچه ها با همه صفا و سادگى و پاكيشان عوض مى شوند و به دنياى ما پا مى گذارند و دردها و رنج ها غبارالودشان مى كند؟ .... چرا، خداى من؟! ...
روزى كه هرمز فرياد زد، مامان جان شاخه سبز شد، هيچوقت از يادم نمى رود، طفلك مى خنديد و مى دويد و مى پريد و دور بوته گل مى رقصيد... بوته، اندك، اندك برگ مى داد و سپس غنچه هاى قشنگ از دامن برگ ها سر مى كشيدند و هرمز من با قهقهه، تولد غنچه ها را بشارت مى داد و انها را شماره مى كرد... يكى، دوتا، سه تا... مامان سه تا شدند.... و از ان پس، هرمز به اسمان چشم داشت و منتظر خورشيد بود كه بيايد و گل سرخ را ببوسد و من هر روز از روز پيش مضطرب تر و ناراحت تر بودم... مى دانستم كه اين وعده من، هيچوقت عملى نخواهد شد ولى نمى دانستم جواب هرمز را چه بايد بدهم.... قلبم فشرده مى شد و از هرمز خجالت مى كشيدم.... فقط مادرها مى توانند حال مرا درك كنند... من كه مى دانستم هزاران شاخه گل خواهند روئيد اما محسن من باز نخواهد گشت.... من كه مى دانستم محسن خوب من پرستوئى شد و به خاطر بهارى بهتر به ديارى ديگر رفت و هرگز برنخواهد گشت... من كه اينها را مى دانستم... اما چگونه مى شد اين حرف را با هرمز در ميان گذاشت، او كه نمى دانست، نمى توانست بداند....
ان روز صبح، افتاب درخشانى مى تابيد و يك شاخه گل سرخ اتشين و پر برگ از بوته سركشيده بود، اما ان گوشه حياط هيچوقت افتاب نمى گرفت، حالا هم افتاب نمى گيرد...
روز تعطيل بود و من داشتم تكاليف شاگردها را تصحيح مى كردم كه صداى هرمز را شنيدم: مامان! مامان جان! اين خورشيد چرا نمى ياد گل را ببوسه؟! ... بلند شدم، ديدم هرمز، كنار شاخه گل سرخ ايستاده است و به اسمان نگاه مى كند... اما خورشيد به ان سو چشم نداشت و نمى خواست انجا را ببيند، شايد دلش نمى خواست كه درد دل من فاش شود و از هرمز خجالت بكشم... اما ديدم كه هرمز شاخه گل سرخ را از بوته جدا كرد و به سرعت، به طرفى دويد كه افتاب مى تابيد... دست هاى كوچكش را به اسمان بلند كرده و مى گفت: افتاب جان! خورشيد جان! ببوسش، من ميخوام بابام بياد، ببوسش و دوان دوان از خانه بيرون رفت... من مى خنديدم و مى گريستم و هنوز از ان حالت بيرون نيامده بودم كه فريادى شنيدم و همين طور، برهنه به خيابان دويدم... انجا، وسط ميدان، هرمز قشنگم را ديدم كه پيش چشم افتابى درخشان، زير چرخ يك ماشين افتاده بود و شاخه گل سرخ را روى سينه داشت... مى توانيد حدس بزنيد كه چه حالى داشتم، يك افسر او را از زمين بلند كرد و توى ماشين گذاشت... من فرياد زنان خود را به داخل ماشين انداختم... هرمز در اغوش ان افسر بود و تمامى شاخه گل سرخ از خون او رنگين شده بود.... افسر فرياد زد، فوراً به بيمارستان برويم... ماشين به سرعت حركت كرد ومن گيج و گنگ، هرمز را نگاه مى كردم و مثل ديوانه ها مى پرسيدم، زنده است؟ ... زنده است؟ ... هرمز چشمش را باز كرد و همين كه كلاه افسر را ديد، در حالى كه به زحمت مى خنديد گفت:
-بابا... بابا... اخر خورشيد گل سرخ را بوسيد؟ ... امدى؟ ....
***
انجا، در گوشه افق، يك خط سرخ رنگ، خورشيد را به مغرب مى سپرد.... من و نرگس، هر دو با هم مى گريستيم، چه مى توانستيم بكنيم، جز اشك چه داشتيم كه نثار راه اين درد بزرگ كنيم؟ ....
نرگس گفت: -طفلك هرمز من، هرمز قشنگ من، دنبال خورشيد رفته بود...
و من در خيالم اين حرف جوشيد كه: -باباش هم دنبال خورشيد رفته بود.
بهار ۱۳۳۶
|
|
|
|
|
از: فتنه
كلبه عشق
خيال مى كنم شما هم نام «گرازيلا» را شنيده باشيد. وى قهرمان داستان معروف لامارتين ونخستين معشوقه اوست. سال ها پيش در كلبه دهقانى كه بر بلندى جزيره محقر «پر و چيدا» واقع شده است داستان شورانگيز عشق اين دخترك سياه چشم با نويسنده جوان فرانسوى اثرى جاودان به وجود اورد كه يكى از شاهكارهاى ادبيات جهان است.
من امروز نمى خواهم از اين داستان و از عشق انها گفتگو كنم.
مى خواهم با شما به ديدار اين خانه متروك كه امروز زيارتگاه صاحبدلان است برويم و با تنها ساكن ان كلبه كه چندى پيش او را ديدم اشنا شويم.
ايتاليا سرزمين عشق و شعر و شوريدگى است. هر گوشه ان دنيائى از زيبائى هاى شاعرانه و شورانگيز در بردارد. ناپل و جزاير اطراف ان به خصوص از زيباترين شاهكارهاى طبيعت است.
شايد شما هم به «كاپرى»، «سورنتو» و «ايسكيا» رفته باشيد سواحل ناپل را بهشت روى زمين مى خوانند و مطمئناً اگر كسى از بهشت سفرى به اين ديار مى كرد همه چيز را اشنا مى يافت و گمان مى برد كه هنوز در عالم ملكوت و در جايگاه فرشتگان و خدايان است. درياى زمردين بيكران، صخره هاى زيبا و قصه هاى شيرين و دلپذيرى كه ماهى گيران و دختران سياه چشم با اوازهاى خود نقل مى كنند رهگذران را به دنياهاى افسانه اى و خيال انگيز مى برند. هر يك از صخره هاى زيبا داستانى براى خود دارد، هنوز هم وقتى قايق را نان پارو زنان اب هاى ابى را مى شكافند و مسافرين را به تماشاى زيبائى هاى اين جزاير مى برند افسانه پرى هاى دريائى را سر مى كنند. به نظر مى رسد كه در گوشه و كنار صخره ها هنوز هم پرى ها به عشقبازى مشغولند. اواز مى خوانند، از معشوقه هاى خود مى گريزند، قهر مى كنند، ناز مى كنند و باز مى ايند. از ساحل «كاپرى» جزيره كوچك «پر وچيدا» به خوبى پيداست ولى از رفت و امد و شور و نشاطى كه در «كاپرى» يا «ايسكيا» وجود دارد در انجا نشانى نيست. كسانى كه در ساحل اين جزيره كوچك پياده مى شوند اغلب ساكنان فقير ان ماهى گيران مى باشند. مسافرين كمتر به ياد اين نقطه مى افتند. هيچكس حاضر نيست پلاژ زيبا و مجلل «ايسكيا» را بگذارد و به انجا برود يا اين كه به جاى گردش بر روى صخره هاى سرسبز «كاپرى» كه دريا را به بند كشيده در محله هاى ويران «پروچيدا» قدم بزند شايد به همين علت بود كه وقتى من و دوست نقاشم كه در شوريدگى و ديوانه گرى دست كمى از من نداشت به قايق ران پير گفتيم به «پروچيدا» برو با تعجب به روى ما نگاه كرد و با صداى لرزان و لهجه محلى خود گفت: مى دانيد انجا هيچ جاى تماشائى ندارد؟ دوست من لبخندى به روى او زد و سئوال كرد:
-بچه دليل اين را مى گوئى، تماشا ندارد يعنى چه؟
-اخر انجا يك جزيره فقيرنشين و كثيف است، مردم ان گرسنه اند. با خود گفتم- ولى ايا در انجا درخت ها سبز نيستند؟ گلسنگها دامن ساحل را زينت نمى دهند؟ .... ايا در انجا اب هاى زمردين رنگ ديگرى دارد يا مرغان دريائى عشقبازى نمى كنند؟
به پيرمرد گفتم: ببينيم، پريها هيچوقت در انجا نبوده اند؟
دوستم دنباله حرف مرا گرفت و ادامه داد:
-راستى بگو ببينم چطور در بين همه جزاير اين نواحى اين يكى افسانه اى ندارد مگر انجا جزو ديار عشق و شراب نيست؟
بعد اشاره اى به اطراف كرد نگاهى به اسمان انداخت و انگاه چشم به كف دريا دوخت، اب ارام بود و از زير پرده بلورين ابى رنگ گل هاى زيباى درياى و صدف ها به چشم مى خوردند دوستم گفت:
-ببين، اسمان انجا و قسمت هاى ديگر اين ناحيه در همه جا يكرنگ دارد و مرجان ها و صدف ها در راه بين اين دو جزيره منزل كرده اند. در همين وقت يك دسته مرغ دريائى از روى قايق ما رد شدند و به طرف جزيره مقابل رفتند من اشاره اى به انها كرده گفتم: حتماً اين ها هم به سراغ معشوقه هاى خود كه در ساحل ان جزيره هستند مى روند؟
پيرمرد خنده اى كرد و در چشمان بى نورش برقى درخشيد و گفت: دخترهاى من! شما هر دو خيالباف و شاعر پيشه ايد پيداست كه اهل دليد از كدام كشور امده ايد؟ دوستم گفت: ما از ديار شعر وشور مى ائيم از سرزمين حافظ و خيام.
شنيده ام كه خانه گرازيلا، معشوقه لامارتين در «پروچيدا» است مى خواهيم اين كلبه عشق را از نزديك ببينيم.
پيرمرد نگاه پر مهر و محبتى به روى ما انداخت و گفت:
-پيداست كه با زبان دل اشنا هستيد، حالا كه اين طور است بگذاريد براى شما قصه اى از يك حقيقت تلخ بگويم.
با شنيدن اين داستان با صاحبخانه امروزى خانه «گرازيلا» اشنا مى شويد.
مى دانيد امروز اين خانه متعلق به مرد نقاشى از اشراف زادگان رم است و تنها ساكن اين كلبه در روزهاى بارانى و شب هاى طوفانى پيرمردى است كه از چهار سال پيش به انجا امده و هنوز حتى يك روز هم كلبه را ترك نكرده است. اين پيرمرد تمام مدت سال را در انجا مى گذراند و تقريباً هميشه تنهاست. صاحبخانه يعنى مرد نقاش در رم زندگى مى كند و هر چند گاه يكبار چند روزى به اين خانه مى ايد.
دوستم گفت: چطور يك اشراف زاده به فكر خريدن اين كلبه متروك در اين جزيره فقير افتاده؟
پيرمرد گفت وقتى كه داستانى را كه مى خواهم براى شما بگويم شنيديد انوقت به علت اين كار پى خواهيد برد.
انگاه وى پاروها را به صورت صليب روى هم نهاد، سيگارى اتش زد و بر لب گذاشت و اين بار خيلى ارام تر از پيش پاروها را به حركت دراورد. پيدا بود كه كار و كاسبى را فراموش كرده و براى رساندن ما به جزيره شتابى ندارد. بعد شروع به صحبت كرد؛
-اين داستان كه مى گويم حقيقتى است كه پنج سال پيش اتفاق افتاده و قهرمان ان همين نقاش است.
«سيلويو» با اين كه در يك خانواده اشرافى پرورش يافته بود با اين حال روحى سركش و دلى حساس داشت. از رنگ و رياها گريزان بود و تنها سرگرميش بازى با رنگ ها بر روى پرده هاى سفيد بود. نقاشى مى كرد و الحق تابلوهايش زنده و جالب بود. در خانه مجلل پدرش يك اطاق دور افتاده و ساده را براى خود انتخاب كرده بود و شب هائى كه اشراف زدگان در بزم مجلل خانواده او شركت مى كردند از انها مى گريخت و در كارگاه خود تابلوهاى نيمه كاره اش را تمام مى كرد. صبح يكى از روزهاى بهار چند ضربه به در اطاق او نواخته شد و لحظه اى بعد دختركى باريك اندام و رنگ پريده قدم بر استانه در نهاد. چشم هائى سياه و درشت داشت و موهاى خرمائى رنگش به روى شانه هايش ريخته بود.
لباس ساده و تميزى پوشيده بود. در نخستين برخورد، درد اشكارى كه بر چهره و اندامش سايه انداخته بود به چشم مى خورد. «سيلويو» چند لحظه روبروى او ايستاد. هنوز كلامى نگفته بود كه صداى لرزان دخترك به گوشش خورد:
-مى خواستم ببينم ايا به مدل احتياج نداريد؟
-مدل....
-پى يك كار مى گردم و اگر فكر مى كنيد به درد اين كار مى خورم اجازه بدهيد كه مدل تابلوهاى شما بشوم. «سيلويو» چند لحظه مردد ماند... در ان روزها مشغول كشيدن تابلوئى از يك مدل زيبا بود. صورت نامزدش را مى كشيد و هنوز مدتى كار داشت تا تابلو تمام شود. مى خواست بگويد متاسفانه فعلاً احتياجى ندارم بعدها مراجعه كنيد ولى معلوم نيست نگاه دخترك چه اثرى در وى گذاشت كه گفت:
-مانعى ندارد خانم بفرمائيد بنشينيد تا صحبت كنيم.
خودش هم نمى دانست كه به خاطر سياهى چشمان دخترك بود يا اين كه اواى خاموش فريادهاى دردالود او را از وراى نگاه خسته اش دريافت.
شايد متوجه طوفانى كه در عمق چشم هاى معصوم دختر وجود داشت شد و در همان نخستين نگاه احساس كرد كه ان رنگ درد كه شايد از فقر و احتياج مايه مى گرفت مى تواند زيباترين شاهكارهاى او را به وجود اورد.
روبروى دخترك نشست و ارام گفت:
-ايا تا به حال مدل بوده ايد؟
-خير اين اولين بار است كه به فكر اين كار افتاده ام. مى دانيد پدرم مريض شده و قادر نيست كه مثل سابق كار كند و من مجبورم كه به او كمك كنم.
-اميدوارم كه اين كار براى شما زياد سخت نباشد. خوب از پس فردا شروع مى كنيم.
چشم هاى دخترك برق زد. لبخندى بر لب اورد و گفت:
-خيلى متشكرم، شما بى نهايت بزرگواريد. پس من حالا مى روم و پس فردا خدمت مى رسم.
از جايش بلند شد روبروى جوان ايستاد. «سيلويو» دستش را به طرف او دراز كرد و گفت:
-به اميد ديدار. راستى معذرت مى خواهم هنوز نمى دانم افتخار اشنائى با چه كسى نصيبم شده.
دختر سرخ شد و بعد از لحظه اى با صداى ضعيفى گفت:
-خيلى معذرت مى خواهم از اين كه اسم خودم را نگفتم، اميدوارم كه اين بى ادبى مرا ببخشيد. اسم من «گرازيلا» است.
-چه اسم قشنگى.... نام معشوقه لامارتين... از اين كه اسم شما با نام قهرمان داستانى كه بيش از همه كتاب ها مورد علاقه من است يكى است خوشحالم... اسم من هم....
-بله اسم شما را مى دانم... كمتر كسى است كه نام نقاش هنرمند و اشراف زاده نجيبى چون شما را نشنيده باشد.
-متشكرم خانم... به اميد ديدار.... راستى شما اهل كجا هستيد؟
- «پروچيدا» ... مى دانيد بين همشهرى هاى من نام «گرازيلا» را زياد روى دخترها مى گذارند. خوب، خداحافظ پس فردا به سراغ شما خواهم امد.
وقتى «گرازيلا» رفت «سيلويو» مدتى بى حركت ايستاد و از پنجره اطاقش دخترك را كه كم كم دور مى شد تماشا كرد.
زير لب گفت: مدل زيبائى است. بعد به سراغ تابلوى نيمه تمام نامزدش رفت و مشغول كار شد.
روز بعد وقتى در اطاق او باز شد و مادرش به همراه نامزد او به درون امدند دست از كار برداشت و در جواب مادرش كه پرسيد ايا تابلو تمام شده؟ گفت:
-بله مادر... ببين چطور است....
هر دو زن به طرف تابلو رفتند. چند لحظه به ان خيره نگاه كردند، بعد دختر جوان چشم هاى اسمانى رنگش را به طرف نقاش برگرداند و گفت:
-خيلى خوب شده... به جرئت مى گويم كه يكى از بهترين كارهاى تست...
ولى... «سيلويو» مثل اين كه رنگ چشم هاى مرا فراموش كردى شايد گناه خودم بود كه نيامدم پيش رويت بنشينم، تا ديروز چشم هاى من و زمينه ابى اسمان در تابلوى تو يكرنگ داشت ولى حالا كه تابلو تمام شده حس مى كنم كه چشم ها پر رنگ تر است اصلاً به اسمان پوشيده از ابر يا رنگ دريا در شب هاى طوفانى بيشتر شبيه است.
«سيلويو» نگاهى به چشم هاى تابلو و دخترك انداخت و گفت:
-حق با تست... رنگ سياه را با ابى اشتباه كرده ام.
مادر او گفت: خوب حالا چه بايد كرد؟ همين تابلو را درست مى كنى يا اين كه يكى ديگر مى كشى؟ ....
دخترك گفت:
-خيال مى كنم بهتر اين باشد كه تابلوى ديگرى را شروع كنى، چون حيف است كه اين تابلو دست بخورد. به نظرم مى ايد كه اين تابلو خيلى زيباتر و جذابتر شده و به همين دليل ترجيح مى دهم كه شكل من نباشد.
بعد نگاهش را به روى جوان افكند و گفت: «سيلويو» كاش مى توانستى رنگ چشم هاى مرا هم با قدرت خود سياه كنى. قبول دارم كه چشم هاى تابلو از من زيباتر است...
ان روز مدتى راجع به اين موضوع صحبت بود. سيلويو قول داد كه تابلوى ديگرى از نامزدش شروع كند ولى هرگز اين كار را نكرد. چون دو روز بعد مدل تازه او امد و ديگر مجالى براى كار ديگر باقى نماند.
«گرازيلا» تقريباً هر روز پيش او مى امد روبرويش مى نشست يك طرف يقه پيراهنش را پائين مى كشيد و يكى از شانه هاى خود را بيرون مى انداخت، موهاى خرمائى رنگش را جمع مى كرد و روى مرمر سپيد شانه اش مى ريخت، بعد نگاهش را به چشم نقاش مى دوخت و لبخند تلخى بر لب مى اورد.
ساعت ها بدون كوچكترين حركتى مى نشست چشم از نقاش برنمى داشت ودر عين حال در رؤياهاى شيرين و دور و درازى غرق مى شد.
تقريباً يكسال به اين ترتيب گذشت. «سيلويو» زيباترين شاهكارهاى خود را در اين مدت به وجود اورد. در اين مدت نقاش طبيعت هم بيكار نبود، رنگهائى را كه روى قلب دخترك نقش بسته بود مى زدائيد و به جاى ان چهره نجيبانه اشرافزاده هنرمند را رسم مى كرد.
در نقش هاى پرده پندار «گرازيلا» «سيلويو» تاج خدائى بر سر نهاده بود و به نظر دختر، او خداى خدايان و فرمانرواى مطلق شهر عشق بود. ديگر زندگى «گرازيلا» رنگ ديگرى يافت و عشقى جنون اميز نسبت به نقاش پيدا كرد.
از همان عشق هاى افسانه اى كه براى سنجش ميزان ان حتى زندگى را نمى توان با ان مقابله كرد.
نقاش همچنان ساكت و ارام به كار خود ادامه مى داد ولى بعضى وقت ها خود و كارش را فراموش مى كرد و تقريباً هميشه تا وقتى كه گرازيلا پيش او بود چشم از او برنمى داشت و تابلوى عميق ديدگان او را در قلب خود نقش مى كرد. مواقعى كه دخترك مى رفت انوقت سعى مى كرد از روى تصويرى كه در قلبش داشت نگاه دخترك را نقاشى كند. بيش از همه چيز سعى مى كرد رنگ دردى را كه در چشم هاى او بود به روى پرده اورد. دردى كه با جاذبه اى مستى بخش همراه بود.
يكبار به اتفاق يكديگر سفرى به ناپل و جزاير اطراف كردند. چند روزى در «پروچيدا» ماندند و هر روز صبح زود به خانه «گرازيلا»، به كلبه محقرى كه «لامارتين» نخستين عشق خود را در انجا اغاز كرده بود مى رفتند. «سيلويو» مى خواست تابلوئى از صورت «گرازيلا» روى زمينه ابى دريا كه از مزرعه دهقانى كلبه پيدا بود بكشد. «گرازيلا» در ميان تاكها مى نشست و چشم به افق مى دوخت و «سيلويا» به كار خود مى پرداخت. دخترك جرأت نداشت كه از عشق خود چيزى به ميان ارد. به خود اجازه اين جسارت را نمى داد اخر او دختر فقير و بى مايه اى بود و سيلويو اشراف زاده، ثروتمند، هنرمند و مشهور بود. مى دانست كه پايان اين عشق ناكامى است ولى كارى براى جلوگيرى از ان از دستش برنمى امد. «سيلويو» هميشه ساكت بود و هيچوقت ازاحساسات خود با دخترك گفتگوئى نكرد. كسى خبر نداشت كه در دل او چه غوغائى است شايد خودش هم نمى دانست كه «گرازيلا» را دوست دارد.
دخترك مثل مرغ دست اموز او بود و حالت تسليم بدون قيد و شرطى در تمام حركات و رفتارش ديده مى شد. حالت بنده اى را داشت كه در مقابل خداى خود سر به خاك مى سايد. در خانه سيلويو جريانات عادى زندگى در اين يكسال مى گذشت. مادر وسائل جشن مجلل عروسى تنها پسرش را اماده مى كرد و نامزد او كه خود نيز از خانواده اشراف بود جهيزيه اش را مرتب مى كرد. بالاخره يك روز كه «سيلويو» و «گرازيلا» در كارگاه نقاشى بودند مادر او به درون امد و گفت: پسرم همانطور كه قبلاً قرار بود روز عروسى را هفته ديگر يعنى اولين روز ماه دوم بهار معين كرده ايم، كارت هاى دعوت براى همه فرستاديم و مى خواستم از تو خواهش كنم كه در اين يك هفته دست از نقاشى بردارى و به كارهاى خود بپردازى. «سيلويو» همچنان كه قلم مو را به حركت درمى اورد و در عالم خود بود بدون اين كه متوجه حرف هاى مادر بشود گفت اطاعت مى كنم مادر، اما با حالتى اين جمله را گفت كه معنى ان اين بود:
مادر برو مزاحم نشو مگر نمى بينى كه گرفتارم.... مادرش نگاهى به او و تابلوى او انداخت و بعد به طرف در اطاق به راه افتاد. وقتى كه از كنار «گرازيلا» رد شد با بى اعتنائى نگاهى تحقيراميز به روى دخترك انداخت و بيرون رفت. گرازيلا همچنان ساكت و بى حركت بود. در چشمهايش برق اشكى اشكار شد و كم كم دو قطره اشك روى گونه هاى او چكيد.
«سيلويو» سرگرم كار خود بود، با شوقى شتاب الود قطره هاى اشك او را نقاشى كرد و حتى وقتى كه دخترك رفت و او تنها در مقابل تابلويش ايستاد هنوز نمى دانست كه «گرازيلا» چرا گريه كرده بود. روز ديگر «گرازيلا» به سر كار خود نيامد و سيلويو احساس مى كرد كه گم كرده اى دارد. چند روز ديگر هم گذشت تازه ان وقت «سيلويو» متوجه شد كه نشانى جز نام «گرازيلا» از دخترك ندارد. نمى دانست خانه اش كجاست وگرنه حتماً به سراغ او مى رفت ولى براى مرد جوان غيبت دختر عجيب بود، چون در اين يك سال سابقه نداشت كه «گرازيلا» بدون اطلاع «سيلويو» كارش را تعطيل كنداما غيبت دخترك بى علت نبود....
يك روز صبح كه وى طبق معمول به سراغ نقاش مى رفت، مادر «سيلويو» دم در خانه جلوى او را گرفته بود و با تشدد گفته بود ديگر به وجود تو در اينجا احتياجى نيست، اين هم دستمزد اين ماه تو، بگير و برو.... دخترك بدون اين كه كلمه اى سخن بگويد از راهى كه امده بود بازگشت....
... بعد از سه روز رم را ترك كرد و به «پروچيدا» رفت و پاى پياده به طرف تاكستان كلبه «گرازيلا» به راه افتاد. وقتى وارد خانه شد احساس كرد كه سكوتى مرگبار سراسر كلبه متروك را فرا گرفته، به همانجا كه با «سيلويو» مى نشست رفت، نگاهى به اطراف انداخت.
اسمان صاف بود و دريا ارام. صداى نغمه امواج كه سر به ساحل مى سائيدند در گوش او اهنگ دلپذيرى را زمزمه مى كرد. دخترك نفس عميقى كشيد... به اطراف نگاه كرد ودو قطره اشك از چشم هايش به روى گونه ها لغزيد. بعد از كنار تاك ها خودش را به روى صخره اى كه در دامن دريا نشسته بود انداخت. سرشانه لباسش به سنگ گير كرد و پاره شد يك شانه سپيد او بيرون افتاد و موهاى پريشانش روى ان پرده كشيد. درست همانجائى افتاده بود كه ساعت ها مى نشست و «سيلويو» نقاشى مى كرد.
پيرمرد سيگارى ديگر اتش زد. من و دوستم غرق جذبه اين داستان شورانگيز شده بوديم گفتم:
-داستان عجيبى است.
-خوب ببينم نقاش چه كرد؟ ....
هيچ نقاش پس از چند روز كه از غيبت «گرازيلا» گذشت نگران شد. ديگر نتوانست كار كند ساعت ها پياده خيابان هاى فقيرنشين رم را زير پا گذاشت بلكه اثرى از دخترك پيدا كند. شب جشن عروسى او رسيده بود نيمه شب خسته و پريشان از كنار عروس برخاست از ميان مهمان ها گذشت و بى ان كه چيزى به كسى بگويد از خانه بيرون امد و با اخرين ترن خودش را شبانه به ناپل رساند و يكسر به «پروچيدا» رفت. خودش هم نمى فهميد چرا به اين نقطه امده بود... تصميم داشت اگر «گرازيلا» را انجا ببيند او را در اغوش گيرد.... و فرياد كند دوستت دارم....
به خود مى گفت اگر دخترك بخواهد كلام اعتراض اميزى بر لب اورد لبهايش را با بوسه اى گرم خواهم بست.... وقتى وارد كلبه شد هنگام سپيده دم بود. نخستين اشعه گلگون خورشيد روى افق رنگ بسته بود ود ختر اسمان در ميان اب هاى ارام دريا تنش را مى شست.
«سيلويو» به طرف تاكستان رفت، صداى او از روى بلندى كلبه متروك به گوش مرجان ها مى رسيد:
- «گرازيلا»، «گرازيلا» .
يك مرغ دريائى فريادى زد و از مخفى گاه خود به پرواز درامد. صدائى جز اهنگ يكنواخت موج ها كه بر سينه ساحل مى خورد پاسخى به فرياد او نداد.
نقاش به طرف انجائى كه دخترك بيش از همه دوست داشت و هميشه مى نشست رفت. يك شانه دخترك بيرون افتاده بود و موهاى خرمائى رنگش روى بلور شانه اش ريخته بود. موجى ارام روى چهره او جست و خيز مى كرد و با حركتى يكنواخت روپوش تن عريان دخترك را به كنار مى زد و باز به روى او مى كشيد.
«سيلويو» خودش را به كنار صخره رساند «گرازيلا» را از زمين بلند كرد. صورتش رنگ پريده بود و چشمان سياه درشتش به روى هم افتاده بود.
- «گرازيلا»، «گرازيلا» به من نگاه كن ببين هنوز تابلوى من تمام نشده.... «گرازيلا» عشق من....
صداى «سيلويو» با اواى امواج مى اميخت. مرغ هاى دريائى از كنار انها پرواز مى كردند و دسته دسته به ساحل ديگر مى رفتند شايد براى ساكنين شهر ديگر خبر مى بردند يا به ديدار معشوقه هاى خود كه در ساحل مقابل انتظار انها را مى كشيدند مى رفتند. شايد شتاب انها براى اين بود كه تا فرصت از دست نرفته خود را در اغوش انها افكنند.
«سيلويو» گرازيلا را زير شاخه هاى تاك به خاك سپرد، نقاش ان كلبه را خريد و سه ماه از انجا بيرون نيامد و با كسى هم صحبت نشد. يك روز پيرمرد فقيرى به ديدار او امد و از او خواست كه اجازه بدهد كه نگهبانى اين خانه به عهده او باشد، نقاش موافقت كرد و حالا هنوز هم ان پيرمرد تنها ساكن اين كلبه است.
***
به ساحل رسيده بوديم، بچه هاى پا برهنه دور قايق ما را گرفتند بعضى از ماهيگيرها تورهاى خود را مى دوختند و دخترهاى دهاتى در گوشه و كنار ساحل راه مى رفتند. بچه ها به دنبال سكه هائى كه مسافرين قايقى به درون دريا مى انداختند خودشان را به زير اب مى رساندند. وقتى پول قايق ران پير را داديم، چند سكه به ما پس داد گفت شما هم اين ها را به اب بياندازيد ببينيد اين بچه هاى چهار پنج ساله چه طور از ميان شن هاى دريا سكه ها را پيدا مى كنند؟
من و دوستم هنوز سخت تحت تاثير قصه پيرمرد بوديم سكه ها را بر اب انداختيم واز قايق بيرون امديم. درشكه چى ها دور ما را گرفتند دعوت يكى از انها را قبول كرديم و سوار درشكه شديم... پيرمرد فرياد زد: اهاى.... اينها را به خانه «گرازيلا» ببر.
درشكه به راه افتاد و راه هاى پر پيچ و خم را در پيش گرفت فقر و بدبختى از در و ديوار خانه هاى جزيره پيدا بود. درشكه چى در بين راه گفت خيال نمى كنم بگذارند كسى به خانه گرازيلا برود به هر حال جاى قشنگى نيست، تماشائى هم ندارد. ولى من دوست سرايدار انجا هستم و از او خواهم خواست كه شما را بپذيرد.
وقتى پيرمرد در كلبه را گشود نگاهى گنگ به روى ما انداخت درشكه چى گفت:
-اينها فقط براى ديدن اين كلبه به «پروچيدا» امده اند پيرمرد در را گشود و ما را به درون برد، خانه «گرازيلا» درست همانطور بود كه حدس مى زديم. به طرف تاكستان رفتيم پيرمرد دو ليوان بزرگ شراب براى ما اورد و بعد چند خوشه انگور كند و پيش روى ما گذاشت و گفت:
-در اينجا بايد شراب خورد.
زير شاخه هاى تاك يك برامدگى به چشم مى خورد ما همانجا را براى نشستن انتخاب كرديم و پيرمرد ليوان هاى شراب و خوشه هاى انگور را روى زمين گذاشت... دوستم گفت:
-شما تنها در اينجا زندگى مى كنيد؟
-بله كاملاً تنها هستم.
-هيچكس را نداريد؟
-نه، فقط يك دختر داشتم كه پنجسال پيش مرد....
-اسمش چه بود؟
- «گرازيلا» .
احتياج به سئوال ديگرى نبود. من و دوستم به روى هم نگاه كرديم، ديگر همه قهرمان هاى داستان شورانگيزى را كه قايقران پير گفته بود مى شناختيم و ساكنين كلبه عشق براى ما اشنا بودند.
يادتان باشد اگر سفرى به ديار شراب وعشق كرديد سرى هم به «پروچيدا» بزنيد ولى فراموش نكنيد كه در انجا فقط شراب درد به پيمانه ها مى ريزند و سايه يك جفت چشم سياه كه روى صخره ها نقش بسته ميزبان خيال پردازان شوريده سراست.
|
|
|
|
|
حيله جادوگر
چتراليكا ساحره چيره دست در تكاپوى يافتن وسيله اى بود تا بتواند قلب سرشار از كينه خود را تسكين دهد. انديشه هاى كينه توزانه اش هيچگاه به وى اجازه نداده بود كه دل به مهر كسى ببندد، او در همه عمر فقط يك نفر را دوست داشت و او فرزند دلاور و جنگجويش پاتا بود كه جادوگر پيردل بدو بسته بود. اما پاتاى دلاور در دامى افتاد كه بلند پروازيش براى او گسترده بود. پاتاى ستبر بازو و فراخ سينه خود را شايسته اورنگ شهريارى مى دانست و چون تختى خالى نبود كه بدان تكيه زند و تاجى بى صاحب يافته نمى شد كه بر سر نهد ناچار شد كه با صاحبان تخت و تاج دراويزد و چون كسى سر بچبنر اطاعت او در نمى اورد، به دزدان و غارتگران پيوست تا به كمك انان دست و پائى كند. در قلعه اى كه بر فراز كوهى بلند بنا شده بود مسكن كرد و به غارت و چپاول رهگذران و كاروان ها و دهقانان پرداخت. اما دوره قدرت و ستمگرى او ديرى نپائيد. دژى كه پناهگاه او بود در مرز كشور «بانا» و «ناندا» واقع شده بود. شاهان دو كشور عليه او برخاستند و از هر سوى سپاهى بزرگ براى درهم شكستن او و تسخير دژگسيل داشتند. اما رسيدن بدان دژ و دست يافتن بدان كارى اسان نبود. دزدان از فرار تخته سنگ هاى عظيم كه مسلط بر دره ها و راه هاى كوه بود سنگ و تير بر سر سپاهيان فرو مى ريختند و حملات انان را درهم مى شكستند. ماه ها سپرى شد و اميدى به پيروزى نماند تا اين كه به پايمردى «انى ردا» فرزند دلير شاه كشور (ناندا) خصم درهم شكسته شد و به درون دژ پناه برد و در انجا هم نتوانست ارام بماند و دژ سقوط كرد و «پانا» فرمانده ستبر بازو و فراخ سينه دزدان به دست «انى ردا» كشته شد.
چتراليكا، جادوگر چيره دست و مادر «پاتا» در غم يگانه فرزند خود شب و روز مى گريست. چتراليكا در دربار «بانا» مى زيست و دايه «اشا» دختر زيباى شاه بود اما كسى نمى دانست كه «پاتا» غارتگر جسور فرزند اوست.
روزها با خود انديشيد. نقشه ها كشيد تا روزى بدين فكر افتاد از دشمنى تازه اى كه بين شاهان «بانا» و «ناندا» بروز كرده براى گرفتن انتقام مرگ فرزند خود استفاده كند. او مى خواست كارى كند تا به يك ضربه هر دو خصم يعنى هم شاه «بانا» و هم شاه «ناندا» را از پاى دراورد و «انى ردا» كشنده فرزندش را به سراى ديگرى بفرستد.
او در كلبه كوچك خود در فكر فرو رفته بود و براى يافتن بهترين راه فكر مى كرد...
ميمون كوچكش روبروى او نشسته بود و با چشمان ريزش صاحب فرتوت خود را نگاه مى كرد. چتراليكا دست به سر ميمون كشيد و گفت: يافتم اى مونس من... اشا دختر زيباى شاه «بانا» را فريفته «انى ردا» خواهم كرد و همچنين كارى مى كنم كه (انى ردا) فريفته «اشا» شود و براى يافتن محبوبه به كشور (بانا) بيايد.
كمى در چشمان ريز ميمون نگريست و انگاه با خودش گفت: برخيز چتراليكا.... برخيز و به كاخ شاهى رو... اكنون اشا در انتظار تو است.
چتراليكا جادوگر كينه توز عازم قصر سلطنتى شد. از ميان انبوه سربازان و خواجه سرايان گذشت و به سمت اطاق «اشا» دختر زيباى شاه بانا رفت.
كنيز كان ورود او را به «اشا» خبر دادند. دختر زيبا عاشقانه دايه خود را پذيرفت و لبان چون برگ گلش را بر چهره پر از چين و سياه رنگ او نهاد و گفت: كجا بودى دايه عزيزم... ساعت ها است كه چشم به راه تو هستم.
چتراليكا لبخندى بر لب اورد و گفت: دخترم، ايا اين همه زنان و دختران زيباروى كه گرد تو را گرفته اند بس نيست كه هوس ديدار مرا مى كنى....
دخترك مهوش دوباره او را بوسيد و گفت: دايه جان تو خوب مى دانى كه جز تو و پدرم كس ديگرى را دوست ندارم، به خصوص وقتى كه شب فرا مى رسد و تيرگى بر جهان حكمفرما مى شود، انگاه ياد تو بيشتر دلم را مى كاود... و حتى وقتى فرشته خواب مى خواهد كه بر چشمان من مسلط شود دلم در هواى تو پرواز درمى ايد كه چون روزهاى كودكى در كنارم بنشينى و مرا در حال اشتياق و اضطراب به خواب كنى....
چتراليكا گونه هاى لطيف اشارا ميان دستان چروكيده خود گرفت و گفت:
-مثل اين كه سايه بال هاى زرين فرشته خواب را روى چشمان سياه تو مى بينم... هان دخترم؟
-ارى مادر، ... بيا و مرا به بستر خواب رهنمائى كن، كنارم بنشين و قصه اى دلكش اغاز نما....
اشا دختر زيباى شاه بانا به بستر رفت و چتراليكاى حيله گر كينه توز در كنارش نشست و گفت: -دخترم... ديشب به خواب ديدم كه جنگاورى دلير، جوانى زيباروى از كشورهاى دور بدينسو امد تا اشاى زيبا را به سوى خود جلب كند، دل كوچكش را صاحب بشود....
اشا لبخندى شيرين بر لب اورد و گفت: -اين است قصه امشب تو...
-اوه دخترم، ارزو مى كنم كه تو نيز در خواب او را ببينى.....
بخواب دخترم... بخواب اى دختر زيبا، اى «اشا» كه سپيده دم....
پلك هاى اشا سنگينى كرد و در برابر تلقين چتراليكاى جادوگر به روى هم قرار گرفت....
چتراليكا روى دخترك زيبا خم شد و بعد از ان كه مطمئن گشت كه دخترك به خواب رفته است با صداى اهسته اى گفت اى روح «اشا» برخيز.... برخيز و به سوى كشور ناندا برو... در انجا، در كاخ شاه (ناندا) كه ستون هاى سنگش به عظمت درختان كهنسال جنگل ها است... در انجا انى رداى جنگاور را كه در بستر حرير به خواب رفته ملاقات كن.... برو... برو.... رفتى.... هان.... هان.... اى روح «اشا» ... كجا هستى.... بگو....
لبان دخترك از هم باز شد و گفت: -در كشور (ناندا) مادر، در كنار بستر (انى ردا) ايستاده ام.... چقدر زيبا است... چقدر دلربا و با ابهت است مادر... مادر در همه كشور ما جوانى به برز و بالاى او، به زيبائى او وجود ندارد مادر....
چتراليكا لبخند زنان گفت: -اشا... اشا، خود را به او بنما.... بگذار روح او ترا ببيند... اشا...
-نماياندم مادر... او مرا مى بيند، لبخندى شيرين بر لب دارد....
-به او بگو تو كيستى... به او بگو....
-گفتم مادر... گفتم...
به او بگو كه در انتظار او هستى.... گفتى....
-ارى مادر... ارى گفتم.
-بازگرد. بازگرد و اسوده بخواب.
***
چون سپيده دميد، (انى ردا) در كشور خود و اشا در مملكت بانا از خواب چشم گشودند، هر دو به خواب دوشين فكر مى كردند، دل در برشان مى طپيد و در ارزوى ديدار يكديگر اه مى كشيدند. چون شب ديگر فرا رسيد باز چتر اليكا اشا را به خواب فرو برد و روحش را به سوى (انى ردا) فرستاد. انقدر اين كار ادامه يافت تا ديگر طاقت از جوان دلاور سلب شد، روزى به بهانه شكار از شهر بيرون رفت و عازم كشور (بانا) شد. او مى دانست كه در اين كار خطر مرگ هست و اگر شاه (بانا) او را بشناسد خونش را خواهد ريخت. اما ارزوى وصل «اشا» دختر زيباى شاه بانا همه خطرات را براى او سهل و اسان مى نمود. اشا كه ارزو و هوسش كمتر از (انى ردا) نبود نتوانست بيش از اين طاقت بياورد و يك روز صبح به چتراليكا گفت: دايه جان... فكرى به حال من كن، هر شب او را به خواب مى بينم. مى بينم كه در كنار بسترش نشسته ام و بوسه بر رويش مى زنم، ايا هرگز به بيدارى او را نخواهم ديد. دايه من؟
چتراليكا كه تير مكرش را به هدف خورده مى ديد گفت: دخترم.. اى كه نام از سپيده دم برده اى. چرا او را خواهى ديد، من به نيروى سحر و افسون او را بر ان داشتم كه عازم ديدار تو شود صبر كن، سه روز ديگر او به نزديكى اين شهر خواهد رسيد. تو از پدر اجازه بگير تا چند روزى به كاخ تابستانى بروى، نبايد بگذاريم او به شهر وارد شود. همه سربازان و سواران پدرت او را مى شناسند. هماندم كه پاى در شهر بگذارد گرفتار خواهد شد.
اشاى زيبا كه مژده ديدار محبوب او را سرمست و بى خود كرده بود از پدر اجازه گرفت و به همراه چتراليكا و چند نفر از نديمه هايش به كاخ تابستانى رفت. دو روز بعد نزديك نيمه شب (انى ردا) به حوالى شهر رسيد و چون سواد شهر را بديد با خود گفت: «انى ردا» چگونه به شهر خواهى رفت؟ مگر نه اين است كه سربازان و سرداران شاه بانا همه ترا مى شناسند و تو قبل از اين كه به ديدار يارت نائل ائى اسير و گرفتار خواهى شد؟
انگاه از اسب فرود امد و تصميم گرفت شب را در كنار جنگل بروز اورد و چون صبح شد اسب و سلاح را از خود دور كند و جامه اى ديگر به دست اورد كه كمتر احتمال شناختنش باشد. اسب را به درختى بست و سرش را روى زين نهاد و به خواب رفت.
***
در همين موقع چتراليكا به اشا كه در رختخواب چشم به روى هم داشت مى گفت: دخترم بخواب و بكوش تا در خواب محبوبت را بيابى.... او اكنون بايد در اين نزديكى ها باشد و ما بايد او را بيابيم و نگذاريم به شهر وارد شود. بخواب.
اشاى زيبا بخواب رفت و جادوگر پير گفت: اشا... ايا او را مى بينى؟
-ارى مادرم... او در كنار جنگل نزديك شهر روى چمن هاى زمردين خفته... مثل هميشه ارام و بى خيال به خواب رفته است.
چتراليكا دست به دست ماليد و گفت: برخيز اشا. بيدار شو. دخترك چشم گشود و چتراليكا گفت: برخيز و لباس مردانه بپوش تا من دو اسب اماده كنم و به سوى او برويم.
اشا كه شعف او را پايانى نبود برخاست تا لباس مردانه بپوشد و چتراليكا دو اسب اماده كرد و هر دو سوار شدند و به سوى جنگل تاختند.
انى ردا در كنار جنگل روى بسترى از سبزه هاى مرطوب به خواب رفته بود و چون هر دو سوار به نزديكى جنگل رسيدند چتراليكا روى به اشا كرد و گفت: از اسب فرود اى و به سوى او برو....
نگه كن ان اسب سياه كه در زير نور ماه بچرا مشغول است اسب اوست... برو دخترم. اشا به سوى (انى ردا) رفت، جوان دلير در خواب بود. اشا كنار او ايستاد و با خود گفت: چقدر زيبا است... چقدر دلير است، در اينجا در كنار اين جنگل مخوف كه كنام درندگان و جايگاه دزدان است چنان خفته كه گوئى در قصر خودش است... خوب است او را از خواب بيدار كنم...
سپس با نوك پا به او زد، جوان دلير از خواب جست و نگاهى به اشا افكند و گفت:
-كيستى اى جوان كه لباس جنگاوران پوشيده اى....
اشا گفت: برخيزاى انى ردا... برخيز.
جوان از جاى جست و فرياد زد- چه كسى نام مرا به تو گفت.
اشا خنديد و گفت: انى ردا، جوان جسور كه عشق اشا دختر زيباى شاه بانا ترا بدين سو كشيده، ايا هيچ فكر كرده اى كه به پاى خود به دام امده اى....
انى ردا لبش را به دندان گزيد و در دل گفت: اه چگونه دانسته اى كه مرا عشق اشا بدين سامان كشيده... سپس قبضه شمشيرش را ميان دست فشرد و گفت: جوان تو با اين سخنان مرگ خود را نزديك كرده اى... افسوس كه افتاب فردا را نخواهى ديد.
اشا خنديد و گفت: خود را زحمت مده ياران من در پشت درختان به كمين نشسته اند، تيرها در كمان نهاده و اماده اند.
انى ردا به سوى جنگل نگريست و گفت: از من چه مى خواهى زود بگو؟ ...
-هيچ... مى خواهم بدانم چه چيز ترا بر اين داشته كه به كشور دشمن پاى نهى.
-تو خود اين موضوع را مى دانى...
-ارى، اما ايا نيروى اين عشق چنان است كه جوان عاقل و دورانديشى چون ترا به استانه مرگ كشانده؟
انى ردا كه به شمشير خود تكيه داده بود گفت: جوان... تو هيچ دل به كسى داده اى يا نه؟ اگر به كسى دل داده باشى، اگر دلت در هواى عشق دلدارى بلرزه درامده باشد ميدانى كه دلدادگان از مرگ بيمى ندارند، دورى معشوق خود مرگى است.... مرگى سخت تر و دردناك تر از همه مرگ ها....
اشا لبخندى بر لب راند و گفت: جوان دلداده، دلم به حالت سوخت وگرنه ترا بسراى ديگر مى فرستادم... نگاه كن سياهى قصر «اشا» ازاينجا ديده مى شود او در شهر نيست...
در قصر خود انتظارترا مى كشد. برو به سوى او...
اشا شمشيرش را غلاف كرد و ادامه داد اگر مى خواهى من نيز با تو خواهم امد.... كمى صبر كن...
انگاه به سوى چتراليكا رفت و ماجرا را به او گفت و دستور داد تا پيشتر به سوى قصر برود و منتظر انها باشد. چون چتراليكا رفت او به سوى (انى ردا) بازگشت و گفت: ياران خود را مرخص كردم... سوار شو تا ترا به قصر برسانم.
انى ردا سوار شد و به سوى قصر اشا اسب تاختند و چون به قصر رسيدند. اشا چتراليكا را كه جلوى قصر ايستاده بود نشان داد و گفت مرد دلير ان است دايه اشا. برو خود را به او معرفى كن... او انتظار ترا مى كشد. من باز مى گردم.
(انى ردا) به سوى چتراليكا رفت و اشا قصر را دورزد و از در ديگر به درون رفت. كمى بعد چتراليكا به اطاق او امد و خبر داد كه (انى ردا) را به قصر اورده. اشا لباسش را تغيير داد و گفت: او را بياور...
لحظه اى گذشت، در اطاق باز شدو (انى ردا) در استانه در نمايان گرديد. زيبائى «اشا» قلب جوان عاشق را به طپش دراورد، نمى دانست چه كند. برجاى خود ايستاده بود و چشم به چشم محبوب دوخته بود. اشا كه چنين ديد دستش را به سوى او دراز كرد و گفت: -پيش بيا... پيش بيا، اى جوانى كه خواب را به چشمان من حرام كرده اى....
انى ردا پيش دويد و دستان سپيد و لطيف اشا را در دست گرفت و بوسه اى بر ان زد و گفت: -هيچ فكر نمى كردم كه روزى چنين سعادتى به من دست دهد... هرگز...
اشا. ردا را به سوى تخت برد و نشاند و گفت: -محبوبم... سعادتى است كه ديرى نخواهد پائيد... تو با پدرم كه دشمن تو و پدر تو است چه خواهى كرد؟
انى ردا خنديد و گفت: اشا، بدين ها مينديش، شايد او بر ما منت گذارد و از سر دشمنى برخيزد...
-اوه هرگز.... هرگز، به خون تو و پدرت تشنه است.... هيچگاه حاضر نمى شود كه از كينه توزى دست بردارد... محبوبم تو چند روزى در اين قصر ميهمان من خواهى بود و بعد به سوى كشورت بازمى گردى...
انى ردا خنديد و گفت: اينطور باشد...
***
چند روزى سپرى شد. (انى ردا) و (اشا) چنان سرمست عشق بودند كه جز به خود به چيز ديگر توجه نداشتند. چتراليكا كه موقع را مناسب ديد باغبان قصر را كه از ياران سابق پسرش بود به شهر فرستاد تا ماجرا را به يكى از سرداران شاه كه ارزوى وصل اشا را در دل مى پروراند اطلاع دهد. سردار چون سخن باغبان را شنيد به قصر شاه دويد. شاه بانا با وزيرش كه پيرمردى جهانديده و سرد و گرم روزگار چشيده بود سخن مى گفت. وقتى سردار وارد شد شاه به سوى او نگريست و گفت: چه شده كه چنين برافروخته اى....
سردار كرنش كرد و گفت: شاها، باغبان قصر تابستانى «اشا» دخت شاه هم اكنون به خانه من امد و خبرى عجب براى من اورد...
شاه در چهره او خيره شد و گفت: -چه خبر...
-شاها، او گفت كه چند روز است جوانى بلند بالا و زيبا روى در قصر شاهدخت به سر مى برد. او گفت كه ميهمان شاهدخت (انى ردا) فرزند شاه (ناندا) است.
شاه فرياد زد، چه مى گوئى.... انى ردا، در كشور من، در خانه دختر من... واى! اگر در سخن شما دروغ باشد و واى بر انها كه اگر راست باشد... كجاست فرمانده نگهبانان من.... كجا هستند.
شاه ديوانه وار به سوى در دويد وزير كهنسال و سردار جوان به دنبال او مى دويدند شاه چون به محوطه قصر رسيد فرمانده نگهبانان را احضار كرد و فرياد زد: زود... زود سوارانت را خبر كن... شتاب كنيد.
در يك دم نگهبانان اماده شدند و شاه خود نيز سوار شد و به سوى قصر تاختند. انى ردا و «اشا» در ايوان قصر نشسته بودند كه هياهوى سرداران برخاست. اشا فرياد زد: -چه خبر است. چرا نگهبانان بدون اجازه اينطور گستاخانه به قصر وارد مى شوند؟
چتراليكا پيش دويد و فرياد زد: بانوى من، گويا كسى پدرت را از ماجراى تو و شاهزاده (انى ردا) اگاه كرده است.
رنگ از روى اشا پريد، انى ردا از جاى جست و به سرعت لباس رزم پوشيد. اشا كه از شدت ترس مى لرزيد او را در اغوش كشيد و ناله كنان گفت: -محبوبم بگريز.... تو يك تنه با جنگ اوران پدرم نمى توانى مبارزه كنى... اگر تو فرار كنى پدرم مرا ازار نخواهد داد...
انى ردا خنديد و گفت: -نه محبوبم... بگذار تا در برابر چشمان زيباى تو به جنگ اوران پدرت زور بازوى خود را نشان دهم.
در همين موقع در باغ باز شد و شاه در پيش و سوارانش در عقب به درون امدند. انى ردا جلوى ايوان ميان پله ها ايستاده بود و شاه كه او را خوب مى شناخت فرياد زد: -او را بگيريد... زود... سواران با شمشيرهاى اخته به سوى (انى ردا) دويدند. او فرياد زد: -قبل از اين كه جنگ درگيرد گوش بدهيد، همه خوب مى دانيد كه (انى ردا) شكارى زبون نيست كه به اسانى به دام افتد... شما وصف شمشيرزنى و جنگ اورى مرا شنيده و چه بسا در نبردها ديده ايد، شما پهلوان پهلوانان «كرشنا» دلاور سترگ (پرديمنه) سردار ستبر بازوى (بالا راما) را مى شناسيد واى بر شما اگر خون من در استانه دخت شاه بريزد. من و او به پاكى و شرف در كنار هم نشستيم و اميد من اى شاه اين بود كه با ازدواج من و «اشا» كينه از ميان برخيزد. خيال نكنيد كه (انى ردا) جنگ اورى كه برق شمشيرش چشم همه دليران را خيره كرده از بيم مرگ اينگونه سخن مى گويد.... فكر كنيد و سپس...
شاه (بانا) فرياد زد: ياوه سرائى كافى است... حمله كنيد و دستگيرش سازيد....
سربازان پيش دويدند، نبردى سخت درگرفت، شمشير (انى ردا) چون داس اجل سربازان را از پاى درمى اورد و انها را به چپ و راست مى دوانيد و شاه چون ديد كه از شمشير در برابر جوان دلير كارى ساخته نيست فرمان داد تا با پيكان دلدوزاز پاى دراورندش سربازان گرد او پراكنده شدند و دست به كمان ها بردند، «اشا» كه محبوب را در استانه مرگ ديد با پاى برهنه به سويش دويد و سينه خود را سپر او ساخت و فرياد زد:
-اى پدر اول مرا بكش... انگاه او را.
سربازان كه چنين ديدند از پرتاب تير خوددارى كردند و انى ردا روى به اشا كرد و گفت: كنار برو محبوبم.... كنار برو، ايا ننگين نيست اگر بگويند انى رداى جنگ اور در پشت دخترى كه محبوب او بود سنگر گرفت؟ كنار برو....
اشا ناله كنان گفت: محبوب دلير من در اينجا سخن از نام و ننگ نكن... زندگى بعد از تو براى من بى فايده است....
شاه بانا فرياد زد هر دو را بكشيد، واى بر شما اگر بر دخترم رحم كنيد.
انى ردا خروشيد و گفت: اشا كنار برو... كنار برو...
اما اشا خود را به او اويخت و با اهنگى خوش گفت: محبوبم بگذار در كنار هم بميريم... من تو را رها نخواهم كرد.
انى ردا كه چنين ديد فرياد زد: من تسليم مى شوم... اين شمشير من...
شمشيرش را به زمين افكند و بازوى اشا را گرفت و گفت: بد كردى اشا، براى من اين مرگ شيرين تر بود تا كه چون دزدان به دار اويزان شوم و يا چون گوسفندى سرم را از بدن قطع كنند.
سربازان انان را محاصره كردند و شاه فرمان داد تا انى ردا را به زندان برند و سپس روى به وزير خود كرد و گفت: اين روسپى ديگر دختر من نيست او را برانيد...
«اشا» شاهدخت زيبا را از كاخ بيرون راندند و انى ردا را به زندان بردند. شاه فرمان داد تا پگاه در ميان شهر سر از تن (انى ردا) جدا كنند اما وزير به پايش افتاد و گفت: شاها جز شما ولينعمت من و من كه جان نثار شما هستم كسى در اينجا نيست... بهوش باشيد، اين (انى ردا) وليعهد كشور (ناندا) دست پرورده جهان پهلوان (كرشنا) است، فراموش نكنيد كه سه جنگ اور سترگ چون (كرشنا) ، (پرديمنه) ، (مالارامه) مردانى نيستند كه بشود انان را نديده گرفت...
شاه كه كمى خشمش فرو نشست گفت: پس چه... او را ازاد كنم؟
-نه شاه من... نه او را به زندان افكنيد شك نيست كه جنگ اوران كشور (ناندا) ارام نخواهند نشست وبراى نجات او خواهند امد، اگر انان را درهم شكستيم كشتن (انى ردا) اسان است و اگر....
-بسيار خوب وزير دانشمند.... او را به زندان افكنيد و در چاهى زندانيش كنيد...
انى ردا را در چاهى عميق زندانى كردند، ده مرد قوى سنگى عظيم به دهانه چاه نهادند و جنگ اورانى سترگ به نگهبانى چاه مأمور كردند.
***
«اشا» تنها و نالان در شهر مى گشت، هر كه او را مى ديد بر حال زارش افسوس مى خورد اما از بيم شاه و جاسوسان او پرواى ان نمى كردند كه دست كمك به سوى او دراز كنند، چون ماجراى زندانى شدن (انى ردا) به گوش اشا رسيد زار گريست و به سوى چاه مهيب رفت. اما نگهبانان كه از خشم شاه مى ترسيدند او را به نزديك چاه راه ندادند. اشا گردنبند گرانبهاى خود را كه تنها باقيمانده روزگاه جاه و جلال او بود به فرمانده نگهبانان داد و اجازه گرفت در كنار چاه بماند. ان مرد دلش به حال او سوخت و اجازه داد «اشا» در كنار سنگ بنشيند. دختر زيبا از بالاى چاه با محبوبش سخنى گفت.
انى ردا صداى او را شنيد گفت: -محبوبم اگر بتوانى خود را به (كرشنا) برسانى هم خود و هم مرا از محنت خلاص كرده اى.
اشا بازگشت، شبانه به خانه سربازى كه روزى او را از خشم پدر رهانيده بود رفت، به پايش افتاد و گريست و از وى خواست تا به سوى كشور (ناندا) برود و كرشناى دلير را از ماجراى (انى ردا) اگاه كند. سرباز را دل بر او سوخت، همان شب به سوى كشور (ناندا) اسب تاخت.
***
پدر (انى ردا) از گمشدن فرزندش به تشويش افتاد. جاسوسان به هر سو فرستاد و مرزداران شرقى خبر دادند كه (انى ردا) به سوى كشور بانا رفته شاه كرشناى دلير را خواست و به او فرمان داد تا در جستجوى (انى ردا) برخيزد. كرشنا ياران خود (مالارامه) و (پردمينه) را برداشت و كاروانى اراست و در لباس بازرگانان به سوى كشور (بانا) رفت. در راه سربازى كه (اشا) فرستاده بود با كاروان (كرشنا) مصادف شد. سربازان (كرشنا) كه در لباس ساربان و مكارى بودند او را به سوى كرشنا بردند و كرشنا از وى پرسيد- تو كيستى و به كجا مى روى.
سرباز نمى خواست ماجرا را بگويد ولى چون دانست كه اهل قافله از مردم كشور (ناندا) هستند گفت: -مى روم تا به كرشناى دلير بگويم (انى ردا) را دستگير و در چاهى زندانى كرده اند.
كرشنا هداياى بسيارى بدو داد و فرمان داد تا قافله به سرعت حركت كند. انها چند شب بعد به نزديكى شهر رسيدند و به راهنمائى سرباز در نزديكى چاه مخوف بار انداختند و انگاه به فرمان كرشنا افراد او لباس رزم پوشيدند و به نگهبانان چاه حمله بردند. فريادهاى جنگاوران در بن چاه به گوش انى ردا رسيد.
نگهبانان كه قادر نبودند با جنگ اورانى چون (كرشنا) بجنگند ميدان خالى كردند و كرشنا به نزديك چاه رسيد. اشا كنار سنگ نشسته بود و چون كرشنا را ديد فرياد زد: -اى جهان پهلوان، پيش اى، او در اين چاه است....
كرشنا پيش دويد و «اشا» سنگ عظيم را به او نشان داد و گفت: پهلوان اين سنگ را بيست مرد به دهانه چاه نهاده اند، تو تنها ان را چگونه توانى برداشت...
كرشنا فرياد زد: -كنار برو... كنار برو و ببين....
سپس شانه زورمند خود را بر سنگ نهاد و به يك تكان ان را از روى چاه كنار زد و فرياد زد: انى ردا... شاهزاده من....
انى ردا كه صداى او را شنيد فرياد زد: -كرشناى دلير، طنابى بياويز تا بالا ايم و بازوى مردانه ات را ببوسم...
پرديمنه طنابى به چاه اويخت و كمى بعد (انى ردا) بالا امد. كرشنا او را در اغوش كشيد و بوسيد و سپس اشا را نشان داد و گفت: -اين است دخترى كه لايق تو است....
اشا گفت: فرار كنيم هم اكنون فراريان پدرم را اگاه مى كنند.
كرشنا فرياد زد: بگريزيم... نه هرگز من بايد برق شمشيرم را به پدر تو نشان دهم... پرديمنه سوار شويد....
اشا لرزيد و خود را به سينه انى ردا چسباند و گفت: -محبوبم اخر او پدر من است....
انى ردا روى به كرشنا كرد و گفت: سردار از اين كار بگذر.
كرشنا فرياد زد: به خدا سوگند كه تا شهرش را زير و رو نكنم بازنمى گردم... تو مى توانى در اينجا بمانى...
-نه من هم مى ايم....
-پس اشا را به ميان قافله بفرست... سوار شويد.
خروش جنگ اوران كرشنا شهر را بلرزه دراورد، انان خود را به دروازه رساندند و كرشنا گرز كوه پيكر را به دور سر چرخاند و ضربه اى محكم به دروازه زد و پرديمنه و مالارامه نيز در را با گرز كوفتن گرفتند، در شكست و جنگ اوران به شهر ريختند. كرشنا در پيش پرديمنه و مالارامه در پس او و ديگر سربازان در عقب انها با نعره هاى جنگى خود كاخ شاه را به لرزه دراوردند. به زودى در كاخ از جاى كنده شد و سلحشوران كرشنا قصر را تصرف كردند.
شاه بانا در ميان سربازانش از ترس مى لرزيد.
كرشناى جنگ اور به سوى او مى رفت.
شاه خود را به پاى كرشنا افكندو ناليد و گفت: -جهان پهلوان، مرا عفو كن هر چه گوئى همان كنم....
(انى ردا) كه در عقب سربازان مى امد خود را به كرشنا رساند و در چشمان يل خشمگين نگريست و گفت: -كرشنا، او را به من ببخش...
صداى انى ردا جان در تن شاه بانا دميد، به سوى او چرخيد و دامنش را گرفت و گفت: -انى ردا، عفو مرا از او بطلب.... اخر تو داماد من و به جاى پسر من خواهى بود.
كرشنا شمشيرش را غلاف كرد و گفت: -بسيار خوب.. بخشيدمت
اشا كه در گوشه اى ايستاده بود خود را به اغوش پدر افكند و شاه پير اشك ريزان او را به سينه فشرد و گفت: دخترم.... واى بر ناصح بد كه ابرويم را بر باد داد.... بيا (انى ردا) بيا پدرزنت را در اغوش بگير...
|
|
|
|
|
در بستر عشق
سرگذشت واقعى زن زيبائى كه دو پادشاه مخلوع و ۲۶۵ نفر از شخصيت هاى برجسته اروپا را مفتون و ديوانه خويش ساخته بود!!
تلفن قرمز رنگ قشنگى كه بر روى ميز كنار تختخواب دو نفره مجللى قرار داشت به صدا درامد و زن مو طلائى بسيار زيبائى كه بر روى تخت ارميده بود، خميازه كوتاهى كشيده و با انگشتان ظريف و متناسبش گوشى را برداشت.
لبان برجسته و هوس انگيز زن زيبا به مجرد شنيدن صداى مخاطب كه از دوستان او بود و تا اين لحظه معلوم نشده كه متعلق به چه كسى بوده، به حالت تبسم از هم جدا گرديد.
از ان سوى سيم صداى مردى شنيده شد.
-روزى، ايا تنها هستى
زن جوان لحظه اى به حال ترديد مكث نموده سپس پاسخ داد: -بله عزيزم، تا يكساعت ديگر براى ملاقات شما اماده مى شوم....
انگاه گوشى تلفون را به جاى خود گذاشت و از رختخواب بلند شد و به طرف حمام كوچك ولوكسى كه مجاور اطاق خوابش قرار گرفته بود رفت.
مردى كه روزى را مخاطب قرار داده بود گوشى را به زمين گذاشت و خود را براى جنايتى كه يك ساعت بعد قرار بود مرتكب گردد، اماده كرد، اين جنايت فجيع كه دو روز بعد سراسر اروپا را تكان داد در شهر فرانكفورت در المان به وقوع پيوست و در تهيه مقدمات ان ۶۵ نفر از بزرگترين شخصيت هاى المان افسران عاليرتبه ارتش امريكا و شوروى دست داشتند زيرا قهرمان اين فاجعه يكى از خطرناكترين جاسوسان اروپا پس از جنگ اخير بود.
ساعتى بعد به مجردى كه صداى زنگ اخبار بلند شد، روزى در حالى كه روب دوشامبر لطيف و نازكى بر تن داشت به طرف در رفت و جوانى را كه به ملاقاتش امده بود به داخل اپارتمان راهنمائى كرد.
صداى موزيك مطبوعى از راديو گرامافونى كه در گوشه سالن قرار داشت به گوش مى رسيد و محيط اپارتمان كه با سليقه خاصى تزئين يافته بود تازه وارد رابه عالم عشق و خوشى فرو مى برد.
مرد جوان كه ظاهرى اراسته و لباس شيك و خوش دوختى بر تن داشت با حالى مضطرب و ناراحت از رير چشم نگاهى به اطاق هاى ديگر نموده و با تبسمى ساختگى به سوى روزى امد و او را در اغوش گرفت و گفت:
-خوشگل من، چه عجب كه امشب تنها هستى، الحمدالله از ژنرال هاى چهار ستاره امريكائى و گردن كلفت هاى پشت پرده اهنين خبرى نيست؟
زن جوان كه پس از استحمام خود را با وضع هيجان انگيزى توالت نموده و زيبا ساخته بود، با خنده شيرينى گفت: -اينقدر خودت را لوس نكن، تو كه مى دانى من در ميان عشاق بيشمارم فقط تو را از صميم قلب دوست دارم.
روزى سپس خود را به ميهمانش نزديك نموده با لبان هوس انگيز خود گونه هاى او را نوازش مى داد. بوى عطر تحريك كننده اى فضاى اطاق خواب را فرا گرفته و اشتياق به ارتكاب گناه را دو چندان مى كرد.
مرد مرموز، چون تدريجاً احساس مى نمود در برابر زيبائى زن جوان دچار ضعف مى شود، يكباره او را كنار زده و از پشت پنجره مشغول تماشاى خيابان «اشتيف اشتراس» يكى از خيابان هاى معروف فرانكفورت گرديد.
اگهى هاى چراغ هاى نئون رنگارنگ كه بالاى ساختمان هاى بلند نصب گرديده بود لحظه به لحظه خاموش و روشن شده و فضاى اطاق را نورانى مى ساخت. مهمان تازه وارد در همان حال كه پشت به او نموده بود با صدائى كه سعى مى كرد اثار لرزش در ان پديدار نگردد از ميزبانش تقاضا نمود كه برايش كمى مشروب بياورد. رزى خوشگل كه از لحاظ زيبائى و طنازى در ميان تمام زنان اروپاى غربى شهره افاق بود بلافاصله يك بطرى مشروب و دو گيلاس از بار كوچك گوشه اطاق برداشته و محبوبش را به نوشيدن ان دعوت كرد.
انگاه به اتفاق او مشغول نوشيدن مشروب و صحبت درباره مسائل متفرقه شدند، اما در تمام اين مدت فكر مرد ناشناس فقط متوجه يك موضوع بود و دلبرى و فتنه انگيزى ميزبانش كمترين تاثيرى در جلوگيرى از اجراى نقشه مخوفش نداشت.
ده دقيقه بعد پس از اين كه هر دو دومين گيلاس خود را خالى كردند، رزى از جايش بلند شده و به طرف اطاق خوابش رفت تا خود را براى پذيرائى از مهمانش اماده كند غافل از اين كه چند دقيقه بعد بدن زيبا و موزونش، كه صدها نفر از ثروتمندان و افراد برجسته و سرشناس اروپاى غربى در اتش شوق ان مى سوختند تبديل به پيكر سرد و بى روحى خواهد گرديد و ديگر از «روزى نيترى بيت» جز يك خاطره مبهم و يك پرونده ناقص چيز ديگرى در خاطره ها باقى نخواهد ماند.
ميهمان جوان به مجردى كه رزى از اطاق پذيرائى خارج شد، چند لحظه اى مردد ماند. مثل اين كه در انجام جنايتى كه مى خواست مرتكب گردد هنوز هم ترديد داشت، ولى يادش امد اشخاص برجسته اى كه اين مأموريت شوم را به او محول نموده اند، در صورت خوددارى او بى درنگ وى را روانه ان دنيا خواهند ساخت. اين بود كه معطلى را جائز ندانسته و به سرعت به طرف راديو گرام مجلل امده و صداى ان را تا اخرين درجه زياد نمود. اهنگ موسيقى مانند صداى گوشخراش يك دسته موزيك نظامى در اپارتمان پيچيد و مرد ناشناس بدون لحظه اى مكث وارد اطاق خواب گرديده و از ميان يك دسته لباس و جوراب كه بر روى صندلى افتاده بود جوراب نايلون بلندى را برداشته و پس از اين كه دو انتهاى ان را در ميان پنجه هاى قوى اش پيچانيد به سوى الهه زيبائى امد.
رزى كه بر اثر صداى گوشخراش راديو گرام ناراحت شده بود از روى تخت برگشت و ميهمانش را نگاه كرد و با ديدن اين منظره مخوف و وحشتناك بى اختيار ضجه اى كشيده و خواست فرار كند اما ديگر دير شده بود.
چند لحظه قبل از اين كه اين حادثه اتفاق بيفتد، رزى تابلوئى را كه بالاى تخت خواب باشكوهش قرار داشت كنار زده و دوربين عكاسى دقيقى را كه بالاى تختخواب قرار داشت ميزان كرد تا بتواند در موقع هم اغوشى با محبوبش عكس هاى جالبى بردارد و معماى قتل زيباترين زن اروپا را نيز بايد در وجود همين دوربين جستجو نمود.
او با ديدن تازه وارد كه قصد جان او را نموده بود سعى كرد دوربين را پشت تابلو مخفى كند، ولى جوان، كه چشمانش بر اثر نوشيدن الكل سرخ و از حال طبيعى خارج شده بود، مانند ببر خشمگينى به او حمله نموده و با جوراب ابريشمى شروع به فشردن گردن قربانى زيبايش كرد.
رزى با ناخن هايش صورت قاتل را چنگ مى زد ولى هر قدر به تقلا و دست و پاى او افزوده مى شد به همان نسبت نيز فشار جوراب ابريشمى بيشتر مى گرديد. رنگ چهره رزى لحظه به لحظه سرخ تر مى شد و خون در صورت او منجمد مى گرديد. قاتل سفاك بدون جزئى ترحم جوراب ابريشمى نايلون را فشار مى داد. چهار دقيقه بعد رزى جان سپرد و موقعى كه پليس بالاى جسد او رسيد هنوز يكدست مقتوله به سوى زندگى دراز بود.
بامداد روز بعد، يعنى روز پنجشنبه هفتم نوامبر ،۱۹۵۶ يكى از هميسايگان رزى كه از صداى گوشخراش راديو گرامافون به عذاب امده بود پليس را خبر كرد و از ان روز تا به حال دستگاه پليس المان غربى هنوز نتوانسته است، به علل سياسى، قاتل زيباترين زن اروپا را پيدا نموده و دستگير كند.
قتل روزمارى تمام اروپا را تكان داد. در المان غربى سياستمداران با شنيدن اين خبر نفس راحتى كشيدند.
افسران عاليرتبه امريكائى موقعى كه جريان حادثه را شنيدند تبسم پر معنائى بر لبانشان نقش بست؛ و همچنين در فرانسه و چك اسلواكى و المان شرقى انها كه سر نخ سياست در دستشان همگى اطلاع يافته بودند كه روزمارى خطرناكترين و جذابترين جاسوسه سال هاى پس از جنگ جهانى دوم بوده است و حتى در نظر عده اى از اشخاصى كه در حوادث جاسوسى كنونى اطلاعاتى دارند. رزمارى را بايد ماتاهارى نيمه دوم قرن بيستم دانست.
بر طبق اطلاعاتى كه دستگاه هاى پليس المان راجع به سوابق اين جاسوسه زيبا به دست اورده اند، رزمارى ۱۴ سال داشت كه با قاتلش طرح اشنائى ريخت. در ان موقع قواى متفقين تازه المان را اشغال كرده بودند و در سرزمين المان فقر و نكبت از در و ديوار مى باريد.
رزمارى تا سنين چهارده سالگى دختر معصوم و بى گناهى بيش نبود. پدرش كه از افسران ارتش المان بود، در جبهه روسيه كشته شده و دخترك جوان با مادر بيوه اش در اطاق مخروبه اى كه از يك اپارتمان مجلل باقيمانده بود زندگى مى كرد.
در منطقه اشغالى فرانسه در المان، در بين نيروهاى فرانسوى كه براى نخستين بار مزه فتح المان را پس از يكصد سال چشيده بودند يك نفر افسر جوان و خوش سيماى فرانسوى اين دختر چهارده ساله را مورد تجاوز قرار داد و روزها در سربازخانه و شب ها در اغوش رزمارى ماجراى فتح المان را تكميل مى كرد!!
از اين زمان رزمارى به كلى روحيه بچه گانه خويش را از دست داد و زيبائى و طنازى فوق العاده وى او را در سقوط به سراشيب فحشاء كمك نمود و دخترك خوشگل، دهكده كوچك «نيدرمندينگ» را كه زادگاهش بود ترك نموده و به شهر بزرگ فرانكفورت مهاجرت نمود.
در اين شهر شبى نبود كه عده اى از سربازان مست و لايعقل اسباب مزاحمت رزى كوچولو را فراهم نياورند و رزمارى نيز براى نجات از فقر و گرسنگى ناچار هر شب را با يك نفر به سر مى برد.
پنج سال از پايان جنگ جهانى دوم گذشت و المان به تدريج در جاده سعادت و عظمت ديرين خويش قدم گذارد.
تاسيسات صنعتى عظيم رايش دوباره به راه افتاد و سيل پول و دلار دوباره به طرف شهرهاى المان سرازير گرديد و بديهى است كه رزمارى نيز از اين سعادت و رفاه عمومى بى نصيب نبود و دخترى كه در سن ۱۵سالگى ناچار بود شب ها را در اغوش سربازان سياهپوست امريكائى بگذراند اينك تبديل به زن شيك و زيبائى شده بود كه از لحاظ وضع ظاهرى و پوشش و حسن جمال در تمام كشورهاى اروپاى غربى، بى رقيب گرديده بود.
دلباختگان و شيفتگان رزمارى نيز به موازات ترقى و رونق كسب و كار او تغيير نموده بودند و اكنون ديگر از سربازان سياهپوست امريكائى كه با دادن يك قطعه شكلات و يا يك بسته سيگار از او كام دل مى گرفتند خبرى نبود.
برعكس مشتريان رزمارى اكنون از يك عده رجال و افراد برجسته و ثروتمندان و ژنرال هاى سه ستاره تشكيل مى شد كه هر شب در ازاء پرداخت مبالغ هنگفت شبى را تا صبح در بستر عشق او مى گذراندند و از چشمه فيض دخترى كه بعدها در دستگاه هاى جاسوسى دول بزرگ نقش عمد داشت سيراب مى گرديدند.
سازمان هاى جاسوسى كشورهاى اشغال كننده المان كه هر لحظه در پى فرصتى براى به دست اردن اطلاعات گرانبها درباره نقل و انتقالات واحدهاى يكديگر و همچنين مذاكرات و اختراعات هم مى باشند وجود چنين زن زيبائى را براى پيشرفت مغتنم شمردند.
رزمارى نيز در همان حالى كه افراد برجسته و شخصيت هاى نظامى و اقتصادى را به بستر خويش دعوت مى نمود به طور مخفيانه دوربين عكاسى را كه در بالاى تختخواب خويش پشت تابلوئى محاذات تختخواب پنهان ساخته بود بدون اين كه مهمانش متوجه شود به كار مى انداخت و از او عكس هاى مستهجن و زننده اى برمى داشت و سپس با ظاهر نمودن اين عكس رجال و گردن كلفت ها را تهديد مى كرد كه در صورت خوددارى انها از ابراز برخى مطالب در ميان جامعه مطبوعات رسوايشان خواهد كرد و اخرين بارى هم كه پليس بالاى سر جنازه وى رسيد هنوز دوربين عكاسى اماده عكسبردارى بود.
رزمارى با استفاده از اين تاكتيك توانست در اغاز جنگ كره و انتقال سربازان امريكائى از المان به خاور دور اطلاعات گرانبهائى را به انها كه شب و روز در مسكو و پيونگ يانگ مشغول فعاليت بودند ارسال دارد و حتى گاهى اوقات براى دادن گزارش مخفيانه به المان شرقى و چك اسلواكى مسافرت نموده و پس از يكى دو روز توقف بازمى گشت.
رزمارى موقعى كه به قتل رسيد چهل هزار دلار پول نقد و مقدار زيادى جواهرات و يك اتومبيل مرسدس بنز اس- ال ۱۹۰ داشت كه دلباختگانش به او هديه نموده بودند و قاتل به غير از اتومبيل هيچيك از انها را به سرقت نبرده بود و از اينجا شايعات چندى در ميان مردم منتشر گرديد كه هنوز صحت و سقم انها معلوم نيست.
مثلاً برخى مى گويند چون رزمارى جاسوس دو جانبه بود، به دستور مقامات ارتش امريكا ترور گرديد و عده اى عقيده دارند كه قتل رزمارى به وسيله عمال المان شرقى انجام گرفته است. حتى شايع است كه در قتل اين زن زيباى خطرناك دولت المان غربى مستقيماً دست داشته است زيرا رزمارى از يك طرف در دفترچه يادداشتش اسم و مشخصات كليه كسانى را كه به بستر او مى رفتند يادداشت مى كرد و از طرفى ديگر به وسيله دوربين از انها عكس برميداشت و مقامات المان غربى و امريكائى پس از اطلاع از اين موضوع دچار وحشت فوق العاده اى شده بودند.
يادداشت هاى «رزمارى نيترى بيت» دخترى كه روزگارى كنار خيابان هاى شهر فرانكفورت به خاطر يك تكه شيرينى و يا يك دانه سيگار امريكائى خود فروشى مى نمود، مى توانست جنجال برانگيزترين خاطرات باشد، اما تاكنون روزنامه هائى كه در المان منتشر مى شود خوددارى نموده اند.
ولى با تمام اين احوال مردم تا حدودى از يادداشت هاى وى اطلاع داشته و مى دانند كه در ميان اسامى اشخاص برجسته و ذينفوذى كه لااقل يكبار در بستر عشق رزمارى ارميده اند نام دو پادشاه مخلوع، بيست هنرپيشه معروف امريكائى، هفتاد و پنج نفر از افسران عاليرتبه ارتش امريكا و دويست نفر از شخصيت هاى عال | |