|
|
|
|
|
|
|
سيلى هاى صدادارى كه از صحنه پارلمان به گوش همه مردم ايران رسيد
رجال مشهورى كه كتك خوردند
نصرت الدوله، صوراسرافيل، داور، مدرس، تدين، ذكاءالملك فروغى، ديوان بيگى، مهندس رضوى، سرتيپ گلشائيان از جمله رجالى بودند كه كتك خوردند
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
از لابه لاى متون
دكتر بقائى در مجلس گفت: اى كاش از روز اول نفت نداشتيم و با همان كشاورزى سنتى مان مى ساختيم و روى پاى خودمان بوديم.... اقايان شما را به خدا بيائيد اين صنعت را ملى كنيد و از انگليس نترسيد..
(به انگيزه پنجاه و سومين سالگرد ملى شدن صنعت نفت ايران - ۲۹ اسفند سال ۱۳۲۹)
ديباچه - در جلسه مورخ يكشنبه سوم دى ماه ۱۳۲۹ كه دولت رزم اراء مصدر كار بود، دكتر مظفر بقائى كرمانى نماينده تهران قبل از اينكه پيشنهاد ملى شدن صنعت نفت را با امضاى ۱۱ نفر از زعماى جبهه ملى به مجلس تقديم كند، نطق مفصلى درباره سياست استعمارى انگليس و سوء استفاده بريتانيا از منابع ملى ايران ايراد نمود كه به مناسبت سالگرد ملى شدن صنعت نفت بخش هائى از ان به نظر خوانندگان نيمروز مى رسد:
اقايان نمايندگان محترم، اقايان وزراء، توجه كنيد كه دنياى امروز ديگر به كسى اجازه نمى دهد كه چند نفر به صِرفِ اينكه مأمور و الت فعل بوده اند، دار و ندار ملتى را در طبق اخلاص بگذارند و تقديم بيگانگان كنند. بيگانه پرستى گذشت، امروز هر ملتى بايد به فكر منافع خودش باشد... اقايان نمايندگان، همين دولت رزم اراست كه مى خواهد با اين تضعيقات و فشارها، حقوق ملت ايران را به رايگان بدست خارجى دهد. اين پيشنهادهاى بينابينى كه بنشينيم مذاكره كنيم، صدى بيست، صدى چهل، فايده ندارد. يك روزى شايد خود من فكر مى كردم كه اگر تقسيم بالمناصفه سهام باشد به صرفه ماست ولى امروز اعلام مى كنم كه اگر ۹۹ درصد سهام را به ايران بدهند باز ما يك درصد ضرر كرده ايم... بايد صنايع نفت ملى شود، اقايان فقط اين چند نفر تماشاچى كه در اينجا هستند و يا در جلسات بعد خواهند بود، فقط اينها نيستند كه شما را مى بينند و از كارتان خبردار مى شوند، دنيا نگران شماست.... الان يقين بدانيد در اين جائى كه تمام قسمت هايش با خون اقوام و خويشان ما عجين شده روح انها ما را نگاه مى كند، شما اقايان برجاى يك اشخاص شرافتمندى نشسته ايد كه كشته شدند و از جايشان تكان نخورده و جا را خالى نكردند... اقايان يك خورده فكر كنيد، ترسى ندارد اين كار، انگلستان هيچ كارى نمى تواند بكند. فكر ملت و فكر دنيا را بكنيد. اين پيرمرد سيدكمال كه مؤتمن الملك ها و مشيرالدوله ها و مدرس ها، امثال اينها را ديده حالا هم شما را دارد نگاه مى كند، از موى سفيد اين پيرمرد بايد خجالت كشيد و نترسيد...
شما اقايان همه بالاتفاق به ملى شدن صنايع نفت رأى بدهيد، ملاحظه كنيد كه چطور ملت ايران از شما استقبال خواهد كرد و چطور شما را در اغوش خواهد گرفت... اين رأى شما به سرنوشت سال ها سعادت اين مملكت بستگى دارد. اين موضوع را اينقدر سرسرى تلقى نكنيد. يك خورده از محافظه كارى بيرون بيائيد... بگذاريد اين خون ايرانيت در بدن شما جريان خودش را طى كند و من يقين دارم كه شما هم پيشنهاد ملى شدن نفت را امضاء مى كنيد.
اقايان هيات دولت، به جناب اقاى نخست وزير هم بگوئيد كه بى اعتنائى به احساسات عمومى و خيانت به يك ملت عواقب خيلى وخيم دارد. تاريخ انقلابات خونين جهان را در نظرتان مجسم كنيد. با تمام كوشش متديك و از روى قاعده اى كه سياست استعمارى انگلستان براى عقب ماندن اين مملكت به خرج داده است، امروز كاملاً اين ملت بيدار و هشيار و گوش به زنگ اعمال شماست... من دلم مى خواست در ميتينگ پريروز، جناب اقاى رزم اراء تشريف داشتند وسط مردم. نمى دانيد چه لذتى دارد كه ادم با مردم باشد... پس بيائيد رعايت منافع ملت را بكنيد، بيائيد جرأت كنيد... شما وقتى نترسيديد و مقاوله نامه قوام - سادچيكف را رد كرديد، از چه مى ترسيد كه صنايع نفت را ملى نمى كنيد؟
شما را به خدا درست فكر كنيد، روسيه اى كه براى رد مقاوله نامه قوام - سادچيكف هيچ اظهار خصمانه اى نكرد، اگر ما قرارداد ملغاى ۱۹۳۳ را درضمن ملى كردن صنايع نفت از بين ببريم، من به شما قول مى دهم ان روسيه اى كه در ان موقع اظهارخشم نكرد، اگر ما اين كار را بكنيم و انها (انگليس ها) بخواهند به ما تجاوز كنند، از ما دفاع خواهد كرد.
اقايان بيائيد كمك كنيد، ان طورى كه ملت از شما تقاضا دارد و ان طورى كه وجدان امر مى كند اين پيشنهاد را امضاء كنيد، يك خورده نترسيد، يقين بدانيد كه ضرر نخواهيد كرد....
(برگرفته از صورت مشروع مذاكرات مجلس در روز يكشنبه سوم دى ماه ۱۳۲۹ به نقل از «كتاب سياه» تاليف حسين مكى.)
|
|
|
|
|
از: بهرام معصومى
به مناسبت سالروز تولد اشو زرتشت
دشمن ان گبر و جمله گبران منم
روز پنجشنبه ششم فروردين ماه ۳۶۴۲ باستانى برابر با بيست و پنجم ماه مارس ۲۰۰۴ ترسائى مصادف با زادروز اشو زرتشت، نخستين پيامبر ايرانى است كه در ان دوران كهن، خداى واقعى را شناخت و يكتاپرستى را مطرح نمود. وى كه بدون ترديد يكى از جمله نوادر انديشمند جهان است، در فلسفه بر ان بود كه دو گوهر همزاد در اغاز، در عالم تصور پيدائى يافتند كه يكى نيكى و ان ديگرى بدى بود. اشو زرتشت بر عليه خرافات و موهومات زمان خود قيام نموده و در راستاى سعادت، سعايت و خوشبختى بشر جهد و كوشش بسيار نمود. در كتاب پژوهشى در اساطير ايران از مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۶ صفحه ۲۴۵ مى خوانيم: «هنگامى كه زرتشت زاده شد، خنديد، چون بهمن، فرشته نيك.
منشى، به او در رسيد كه منش نيك بخشنده رامش و شادى بود» زرتشت سى ساله بود كه در روز خرداد از فروردين به همپرسى هرمز و رسيد و او را بهمن امشاسپند كه خود عقل اول و نخستين پذيرنده دين است، به بارگاه خداوند رهنمون گشت. در ان هنگام شكل قديم ائين اريائى، با فديه دادن، قربانى، مراسم باده گسارى مقدس و پرستش خدايان بسيار رواج داشت. شهرنشينان و زارعان در اقليت بودند و چون زرتشت به سوى مردمان فرا رفته و به راه راست، پرستش اهورامزدا، خداى يگانه و ترك اداب و عادات و رسوم پيشين دعوتشان نمود، سخنانش در جمع كارساز نيافتاد. مى توان گمان برد كه تنها تنى چند از افراد خانواده به دين و پذيرش او درامدند. محقق و پژوهشگر ارزشمند استاد هاشم رضى براساس روايات ادعا دارد كه نخستين پير و صديق و وفادار ان اشو، پسر عموى ايشان اراستى بود كه مدت ده سال تنها يار و ياور او به شمار مى رفت و زمانى كه خود را ناكام ديد و قصد مهاجرت از «ايرانويج» كه به باور بسيارى همان اذربايجان است، نمود، به خطه پادشاهى گشتاسب رسيد و پس از ان كه وى را دعوت به پذيرش ائين نوين و دين اهورائى نمود، گشتاسب دين را پذيرفت و راستى را ستود.
اينك روزگار پيروزى شروع شده بود، ارمان ها تحقق يافته و سه اصل انديشه، گفتار و كردار نيك اساس و بنياد دين مردم شده بود.
وى با دختر فرشوشتر، برادر جاماسب، وزير حكيم و خردمند گستاسب ازدواج نمود. زرتشت برحسب سنت سه بار ازدواج نموده است. انطور كه در كتاب «اسطوره زندگى زرتشت» از ژاله اموزگار، احمد تفضلى به ان اشاره شده است، همسر نخست وى يك پسر و سه دختر و همسر دوم ايشان دو فرزند پسر به دنيا اورده اند و از قرار معلوم همسر سوم وى فرزندى نداشته است. اشو زرتشت پس از ۷۶سال زندگى پر بار و درخشان، ديده از جهان فروبسته است. پيرامون درگذشت وى مى گويند، چون گشتاسب از در ازادگى در برابر تورانيان وارد شد، جنگى ميان انان در گرفت. پادشاه توران در دومين حمله خود به بلخ، صدمه و خرابى بسيار به بار اورد. در اين هنگام گشتاسب در پايتخت نبود و چون ايرانيان هزيمت يافتند، زرتشت در اتشكده انوش اذر براى پيروزى كشور و ملت دعا مى كرد، كه يكى از تورانيان به نام «برادريش» از پشت به وى حمله نموده و پيامبر را به شهادت مى رساند. فردوسى، حماسه سراى بزرگمان از شهادت زرتشت يادى نكرده، ولى منظورش از هيربد (زرتشت، هاشم رضى، صفحه ۴۱) همان پيغمبر است.
شهنشاه لهراسب در شهر بلخ
بكشتند و شد روز ما تار و تلخ
وز انجا به نوش اذر اندر شدند
چنين بد كنش خوار نتوان شمرد
كيش زرتشتى به سبب ديرينگى، فراز و نشيب هائى كه در پى داشته و همچنين به سبب كاهش متون مقدسش كه از رهگذر ان فراز و نشيب ها ناشى گرديده است، دشوارترين دين توحيدى موجود جهت مطالعه و شناخت است. اين كيش، كهن ترين دين و حيانى جهان بوده و چه بسى بيش از هر دين ديگر به طور مستقيم و غير مستقيم بر دنياى بشرى اثر مثبت نهاده است. از سده ششم قبل از ميلاد تا سده هفتم ميلادى تقريباً پيوسته در اوج شكوفائى و قدرت بوده و به بخش اعظم خاور نزديك و ميانه سلطه داشته و به طور كلى دين رسمى سه شاهنشاهى بزرگ ايران بوده است. كيش زرتشتى، ان گاه كه نخستين بار قدم بر صحنه تاريخ نهاد، خودكيشى ديرينه بود و اصل ان به گذشته اى بس دورتر تعلق داشت و همچنين دين اصيلى است كه با شمارى اموزه هاى ويژه و برجسته توانسته است به پيروانش زندگانى هدفمند و رضايت بخشى اعطاء نمايد و ايمان و ارادتى عميق در انان بيدار سازد.
در اواخر دوران ساسانى، جمعيت هاى زرتشتى در ماورالنهر به خوبى استقرار يافته بودند و دين بودائى قوى ترين حريف دين زرتشتى در شرق ايران بود. بيش از ظهور اسلام، اعراب از طريق بازرگانى، جنگ و نبرد، سفر و كوچ هاى ايلى در امتداد مرزهاى عراق و عربستان با ايرانيان در تماس، روياروئى و ارتباط بودند. البته اگر به گزارش بسيارى از مسلمانان نخستين سده هاى اسلامى توجه شود، مشاهده مى گردد كه در اين گزارش ها به بزرگنمائى و توسعه غلو اميز حكومت اعراب، اسلام و فرهنگ اسلامى پرداخته و بسيار اغراق اميز و يك طرفه داورى شده است و امارها و داستان هاى ناموجه و جعلى ارائه داده اند، كه اعتمادى به انها نمى توان داشت. پيش از به تخت نشستن يزگرد سوم، تازيان به سبب تنگدستى و حميت دينى، يورش به سرزمين هاى هم مرز را اغاز نمودند و نخستين طعمه استان سوريه از سرزمين هاى روم شرقى بود و اندكى بعد با گذشتن از ميان رودان با سپاه شاهنشاهى ايران در قادسيه رويارو شدند. (۶۳۵ميلادى). سردارى سپاه ايران را رستم فرخزاد و سردارى تازيان را سعدبن ابى وقاص به عهده داشتند.
دبيرى زرتشتى به نام فرنبغ اشو هشت در اواخر سده نهم ميلادى نوشته است: هنگامى كه يزدگرد شاه شد، بيست سال فرمانروائى كرد. در ان زمان تازيان به شمار فراوان به ايران تاختند. يزدگرد خود با انان در نبرد رويارو نشد، بلكه به خراسان و تركستان گريخت. او در انجا به جستجوى اسبان و مردان برامد، ولى مردم او را كشتند. اين چنين سرزمين ايران به دست تازيان افتاد.
از اندك تاريخ نويسان اسلامى كه به حق درباره سرشت ذاتى و فرهنگ و خصوصيات تازيان اثرى موجه از خود به يادگار گذاشت، عبدالرحمن ابن خلدون بود كه كتابى به نام مقدمه اين خلدون نوشته و به فارسى نيز ترجمه شده است. وى در صفحه ۲۸۴ كتاب خود مى نويسد: .... زيرا اين قوم (عرب) برحسب طبيعت وحشيگرى كه دارند به غارتگرى و خرابكارى عادت گرفته اند و بى ان كه اهنگ غلبه و جهانگيرى داشته باشند يا به كارهاى پر مخاطره اى دست يازنند، به انچه دسترسى پيدا كنند ان را به غارت مى برند و به بيابان هاى خشكى كه جايگاه هاى چادرنشينى انهاست مى گريزند. همچنين انها به لشكركشى و جنگ اقدام نمى ورزند، مگر هنگامى كه ناچار شوند از خود دفاع كنند، چنانچه هر دژ تسخير ناپذيرى را كه مانع انان باشد رها مى كنند و به تسخير ده هائى مى پردازند كه استحكامى ندارند. همو در قسمت ديگرى زير عنوان اين كه هرگاه اعراب بر كشورهائى دست يابند به سرعت ان ممالك رو به ويرانى مى روند، مى افزايد: زيرا تازيان ملتى وحشى اند و عادات و موجبات وحشيگرى چنان در ميان انان استوار است كه همچون خوى و سرشت ايشان شده است و اين خوى براى ايشان لذتبخش است و پيداست كه چنين خوى و سرشتى با عمران و تمدن مناقات دارد. اين نيز جالب توجه است كه از ابن خلدون بخوانيم كه قوم عرب همه رياست طلب اند و كمتر ممكن است يكى از انان فرمانروائى را به ديگرى واگذار كند.
انچه كه متاسفانه به دلائلى روى داد، سرانجام تازى ها در نبرد سخت خود با ايرانيان پيروز شدند و توانستند تيسفون، پايتخت افسانه اى ساسانيان را تصرف كنند. با دو نبرد ديگر راه انان به درون فلات ايران گشوده شد و مقاومت شاهنشاهى درهم شكست گفته مى شود كه نخستين فرد زرتشتى كه اسلام اورد، فردى به نام سلمان فارسى از منطقه اصفهان بود. سلمان ادعا دارد كه در انجا يك زرتشتى متعصب بوده و سرپرستى اتش مقدس را به عهده داشته است. از قرار معلوم وى مدتى در ميان روحانيان محلى و اسقف هاى مسيحى عراق و سوريه به سر برده و سپس به عربستان رفته و به تازيان پيوسته است. طبرى از طريق ابومخنف راوى توصيفى قديمى در حدود سال ۶۳۳ ترسائى گرويدن به اسلام را ثبت كرده است. دستورات فرستاده شده به تيسفون مقرر كرد كه: «هر كس در صورتى كه رو به جهت صحيح نماز بخواند، چنان كه ما مى خوانيم و گوشتى بخورد كه طبق اداب دينى ما ذبح شده باشد، چنان كه ما مى خوريم، مسلمان است.»
گزارش هاى اسلامى در مورد تسخير ايرانشهر و ماورالنهر نشان مى دهد كه ترك گسترده دين زرتشتى به طور داوطلبانه بسيار اندك بوده است. طى نخستين دهه هاى حكومت اعراب، تعداد بسيار كمى ايرانى به دليل اعتقاد مؤمنانه خود به دين اسلام گرويده اند، كه البته برخلاف انچه بسيارى از تازى پرستان معاصر ادعا دارند، است.
در حالى كه قبايل عرب در بحرين و عمان به طور مسالمت اميز اسلام اوردند، پرستندگان اهورامزدا چنين نكردند و به جاى ان به تازيان ماليات پرداختند. دهقانان ناحيه شهر بابل معاهده اى با مسلمانان عرب فاتح منعقد كردند، يعنى بر اين كه در مقابل ازادى هاى فردى خود، جزيه بپردازند. زرتشتيانى كه پس از فرار يزدگرد سوم و درباريان او در تيسفون ماندند، درخواست اعراب يعنى بر مسلمان شدن را رد كردند. حتى سلمان فارسى كه قبل از فوت مدتى كوتاه حاكم ان شهر بود، نتوانست در گرويدن مردم به اسلام موفقيتى كسب نمايد و به روايتى حتى عده اى او را به مسخره گرفته بودند و به او به چشم يك خيانتكار و اجنبى پرست مى نگريستند.
امتناع از گرويدن به اسلام منحصر به اهالى چند ناحيه نبود، بلكه اقدامى بسيار فراگير بود. هر چند جان ادمى نزد عرب بيابانگرد و بومى كوچكترين ارزشى نداشت، ولى مردم به دين نياكان خود ارج مى نهادند و مقاومت مى نمودند. زرتشتيان در جندى شابور و اهواز در خوزستان هر چند با اكراه و زور شمشير سلطه اعراب مسلمان را پذيرفتند، ولى دين اسلام را قبول نكردند. بنابر امار در سال ۶۵۰ ميلادى كه عباسيان به قدرت رسيدند، فقط در حدود ۸درصد از شهرنشينان ايران مسلمان بودند.
در اواسط قرن نهم ميلادى اين شمار تا حدود ۵۰درصد افزايش يافته بود. در پايان سده دهم يك پنجم شهرنشينان هنوز غير مسلمان بودند، بنابراين زرتشتيان ماورالنهر به طور دائم و گسترده تحت فشارهاى وحشيگرانه بودند، تا مسلمان شوند و از مرز شرقى خلافت حفاظت كنند. بنابر تاريخ بخارا قتيبه بن مسلم در اوائل دهه ۶۰۰ ميلادى كوشيد كه اسلام را بر اهالى بخارا تحميل كند، اما اهالى انجا دين اصلى خود را ترك نكردند. مى نويسند: «هر بارى اهل بخارا مسلمان شوندى و باز چون عرب باز گشتندى ردت اوردندى و قتيبه بن مسلم ۳بار ايشان را مسلمان كرده بود باز ردت اورده كافر شده بودند. اين بار چهارم قتيبه حرب كرده شهر بگرفت و از بعد رنج بسيار اسلام اشكار كرد. ايشان از ان پس اسلام پذيرفتند به ظاهر و به باطن به دين اصلى خود بودند. بنابراين هنگامى كه قتيبه به اين نتيجه رسيد كه زور بى فايده است، كوشيد كه وفادارى دينى طبقات پائين اجتماع را بخرد و پيشنهاد كرد كه به هر كس كه در نماز جماعت شركت كند، دو درهم پاداش خواهد داد. سياستى كه ملاهاى حاكم بر ايران امروز نيز اعمال مى نمايند و با پخش كوپن هاى موادغذائى و وسائل مختلف زندگى از طريق شركت هاى به اصطلاح تعاونى وزارت خانه ها، دانشگاه ها و مدارس عالى و همچنين كارخانه ها و كارگاه هاى صنعتى حزب الهى ها را به نمازهاى جماعت در شهرها و تظاهرات و انتخابات فرمايشى فرا مى خوانند. افراد تهيدستى كه در ابتدا پيشنهاد فرمانده عرب را پذيرفتند، هنگامى كه با مخالفت شديد بزرگان زرتشتى محل روبرو شدند به سرعت عقب نشينى كردند. رويدادها نشان مى دهد كه اهالى شهرهاى ماورالنهر، اگر بنا به هر دليلى جز اعتقاد و ايمان راستين مجبور به قبول اسلام مى شدند، مرتب ان را مورد بى اعتنائى قرار مى دادند. اكثر نوشته ها و قرائن نشان مى دهد كه بسيارى اسلام را فقط براى اجتناب از پرداخت جزيه پذيرفتند و ايمان و اعتقاد كوچكترين نقشى در اين انتخاب نداشته است. كار به جائى رسيد كه عاقبت نيرنگ نو مسلمانان كه فقط به ظاهر تغيير دين داده بودند، فاش گرديد و سلمى به كارگزارى در سمرقند به نام ابن ابى العمرطه نوشت و فرمان داد كه امتحان كن و فقط مردى را از پرداخت خراج معاف كن كه ختنه شده باشد، احكام عبادى را رعايت كند و به اسلام اعتقاد داشته باشد و حداقل يك سوره از قران را از بر بخواند.
در نخستين سده هاى اسلامى، نويسنده اى ديگر روابط اربابان مسلمان و تابعان غير مسلمان را چنين توصيف كرده است كه نشان مى دهد گفته هاى ابن خلدون تا چه اندازه با حقيقت نزديك بوده است.
«جزيه را بايد با توهين و تحقير از انان گرفت. بايد خودش به صورت پياده بيايد و نه سواره. هنگام پرداخت، بايد او ايستاده و عامل اخذ جزيه نشسته باشد. مأمور بايد غير مسلمان را به گردن بگيرد، او را تكان دهد و خواستار پرداخت جزيه شود. او همين كه جزيه را به طور كامل پرداخت، بايد پس گردنى بخورد و مرخص شود. زرتشتيان از استفاده از ساختمان هاى عمومى كه در مالكيت مسلمانان بود، مانند حمام هاى عمومى، منع شده بودند. انان را نجس مى دانستند و حتى نمى توانستند مانند يهوديان در روزهاى بارانى به بيرون از منازلشان بروند. زن زرتشتى بر مرد مسلمان حرام بود. زنان زرتشتى و بت پرست اسير پيش از ان كه صيغه شوند، بايد ترغيب يا وادار شوند كه اسلام را قبول نمايند. در صورتى كه امتناع ورزند، فقط مى توانند به عنوان كنيز عمل كنند و صيغه محسوب نمى گردند، كه البته نزد اعراب ميان كنيز و صيغه اختلاف فاحشى وجود داشته است.
به هر حال ظلم و ستمى كه بر زرتشتيان ميهن عزيزمان از سوى تازى ها و تازى پرستان در طول تاريخ حيات خود روا داشته شد، انچنان گستاخانه، بيرحمانه، بيشرمانه و وحشيگرانه بوده است كه زبان از شرح و قلم از ذكر ان شرم دارد و شايد انسان متمدن نتواند در هيچ زمانى حتى به قسمت كوچكى از ان همه فجايع در راستاى مسلمان نمودن زرتشتيان به زور، تهديد، شكنجه و قتل دست يابد. شرح تلخى كه در كتاب «فردوس المرشديه» از ارتباط تند و خشن شيخ ابواسحق كازرونى با خويشاوندان اتش پرست و گبرش مى خوانيم، گوياى اين حقيقت غم انگيز است كه چه ها با پيروان «اشوزرتشت» در سرزمين اباء و اجدادى خود كردند و وقيحانه شعار برادرى و برابرى را سر دادند.
«شيخ كه پدربزرگش ايرانى و زرتشتى بود، خود حاضر نشد از ابى بنوشد كه از جوئى اورده بودند كه خورشيد گبر ان را كنده بود. (صفحه ۹۹-۱۰۰) ، در عين حال هنگامى كه گبران به سوى او تير انداختند و شايعه قتل شيخ پخش گرديد در همان كتاب، صفحه ۱۰۶ امده است: «هنوز شب نشده بود كه ده هزار مرد مسلمان از رستاق، شابور و كوهستان در رباط شيخ حاضر شدند. ديلمى و لشكر وى و رؤساى مجوسان چون ان لشكر بديدند بترسيدند و در خانه ها پنهان شدند. مسلمانان برفتند و خانه هاى ايشان بسوزانيدند و خراج از ديار برگرفتند و گبران عاجز شدند و بسيارى از ايشان مسلمان شدند. از شيخ انصارى، امام وقت نقل نموده اند كه ان روز هفتصد تن از گبران مسلمان شدند و از قرار براى انان لذتى بالاتر از مسلمان نمودن گبران نبوده است. شيخ ابواسحق كه در سيرت او مسطور است كه حداقل بيست و چهار هزار تن از گبران و اتش پرستان به دست او مسلمان شده اند، ان طور كه در كتاب نامبرده (صفحه ۲۹) محفوظ است، فرياد مى زد كه:
«دشمن ان گبر و جمله گبران منم»
در اين فرصت به مناسبت سالگرد تولد اشو زرتشت، بهترين شادباش هاى خود را به تمامى زرتشتيان به ويژه خوانندگان گرانمايه زرتشتى نيمروز پيشكش مى داريم و اميدواريم كه روزى نه چندان دور بتوانند با ارامش خاطر و هيچگونه تهديد و تحقيرى در ميهن عزيزمان به زندگى خود ادامه دهند.
|
|
|
|
|
نواده چنگيزخان در دربار فتحعليشاه
«الكسندر يرملوف» كه يكى از بزرگترين سرداران نامى روس بود براى سفارت فوق العاده ايران برگزيده شد. در ان زمان پس از عقد قرارداد شوم روسيه و استقرار صلح بين دو دولت امپراطور روس قصد تجاوز به دو مملكت عثمانى و تركستان داشت در جنگ با عثمانى علاوه بر سكوت و بى طرفى ايران درخواست مدد و دخول در جنگ هم مى كرد كه ايران را ضد دولت عثمانى كه هم پيمان وى بود برانگيزد و نيز به بهانه سركوبى خوارزميان كه مزاحم روسيه بودند تقاضاى عبور قواى روسيه از قلب ايران را داشت كه از درياى خزر وارد استراباد (گرگان) شده از انجا به خوارزم رهسپار شوند. براى اين منظور يكى از بزرگترين سرداران جسور خود را انتخاب و روانه كرد.
يرملوف در ان زمان خود فرمانفرماى ممالك مفتوحه ايران بود كه پس از استقرار نظم و امن در تفليس و قفقاز اماده حمله به ممالك عثمانى شده اول خواست ايران را با خود همراه كند سپس جنگ را اغاز نمايد.
يرملوف علاوه بر مقام خود يك نحو غرور موروثى داشت و ان عبارت از انتساب به جوجى خان پسر چنگيز بود و از طرف مادر نسب او به ان مرد جهانگير مى رسيد و ميان اقران بدان نسب مباهات مى كرد. او داراى خوى خشن و خشم طبيعى و استبداد و تسلط كم نظير بود. مدت دو ماه از خبر سفارت او به دربار ايران گذشت كه بتسامح و تعلل و عدم اعتناء وقت را مى گذرانيد و ادعاى اشتغال به نظم تفليس را مى كرد. اولياء امور با نهايت بى تابى انتظار رسيدن ان مغرور را داشتند تا ان كه پا در كشور ايران نهاد- چهل و دو تن از اعضاء سفارت همراه او كه دو تن از انها مترجم بودند. علاوه بر ان عده خدم و مهتران به تناسب انها ملازم بوده كه به شمار نمى امدند. چون خبر عزيمت سفير كه در ان زمان ايلچى ناميده مى شد به نايب السلطنه وليعهد عباس ميرزا رسيد عسكرخان افشار را به استقبال او فرستاد كه از اوچ كليسا مهماندار او بوده تا ايروان انگاه حسين خان سردار برادر خود حسن خان را با پنج هزار سوار از ايروان براى پيشواز او فرستاد و خود در شهر اماده پذيرائى او شد. چون ايلچى نزديك شهر رسيد حسين خان براى پذيرائى او يك چادر عظيم و باشكوه برپا كرده و خود از خيمه بيرون رفت و به استقبال سفير شتافت و دست به يكديگر دادند.
پس از دخول در سراپرده و اقامت قصد تبريز كرد. نايب السلطنه براى استقبال او نهايت كوشش را به عمل اورد و عده بيست و پنج هزار سوار و پانزده هزار سرباز ازموده و بيست هزار چريك مسلح و چهل هزار تن از مردم عادى و طبقات مختلف با چهل توپ در دو صف قرارداد و صفوف مستقبلين از قريه اسهلان تا سراى دارالاماره مقر وليعهد كشيده شده و سكوت و سكون بر همه غالب شده مانند مجسمه بى حركت ايستاده بودند. ايلچى و همراهان او با هيبت و وقار و غرور بسيار از صف ممتد مستقبلين عبور كردند و در كاخ اختصاصى فرود امدند، روز بعد نزد نايب السطنه بار يافت و در همان وقت مذاكره و محاوره به عمل امد كه وليعهد از ملاقات او خشنود نبود زيرا حس انتقام در عباس ميرزا از يك طرف و شدت تكاليف ايلچى و توقع همراهى از طرف ديگر موجب دلتنگى طرفين شده بود پس از ان قصد زنجان را كرد كه به حضور فتحعليشاه باريابد.
فتحعليشاه براى افزايش تظاهر به عظمت و محض نمايش قدرت از تهران به چمن سلطانيه نقل مكان كرد تا در ان سامان بتواند قواى خود را در معرض نمايش بگذارد، انچه براى شكوه و تجمل لازم و در خور حمل و نقل بود بدان محل وسيع منتقل گرديد.
تخت مرصع شاهنشاهى و الات و ظروف زرين و سيمين و جواهر و البسه و نفايس و هر چه در خزائن سلطنت اندوخته شده بدان چمن حمل شد. البته ان تظاهر و افراط در تجمل فقط براى جبران شكست هاى پى در پى دولت ايران بود كه بعد از عقد معاهده صلح تظاهر به قدرت و ثروت و داشتن انواع مظاهر شكوه و عظمت بود تا دشمن بداند دولت ضعيف نيست و بر تكاليف خود نيفزايد.
عبدالله ميرزا نيز از تبريز تا چمن سلطانيه مهماندار ان سفير بود و بعد از ان ميرزا عبدالوهاب معتمدالدوله (جد خاندان نشاط) كه تقريباً مقام وزارت امورخارجه را داشت (ولى در ان زمان اين مقام نبود) مأمور پذيرائى او گرديد.
فتحعليشاه روز جمعه هفدهم ماه رمضان سنه هزار و دويست و سى و دو هجرى قمرى وارد چمن شد.
شاه تا توانست از هر طرف دور و نزديك سربازان سوار و پياده را در ان چمن فراخ جمع كرد. توپخانه و زنبوركخانه و تمام عراده هاى خرد و كلان را بدان مكان حاضر كرد، سرداران و امرا از همه جا با سپاهيان خود جمع شده بودند.
سربازان و توپچيان با تمام وسائل خود در مسافت دو ميل راه در دو طرف و دو رويه صف كشيده بودند، به حدى به هم فشرده شده و سوار و پياده منظم قرار گرفته بودند كه هيچ رخنه ما بين دو سرباز يافت نمى شد در همان حين هم امان الله خان والى كردستان (جداردلان) با پنج هزار سوار رسيد و بر ان عده افزوده شد.
مورخين گويند در ان عصر مانند ان شكوه و ابهت و عظمت ديده نشده بود. مردم هم از هر طرف جمع شده بودند. شاه يك اسب با ساخت مرصع به جواهر ابدار براى سوارى ايلچى اهدا كرد و او هم با لباس عجيب خود بر ان اسب سوار شد و از ميان صفوف سپاهيان عبور كرد، شاه هم در همان حين و حال وارد و از دور نمايان شد و چنين ترتيب داده بودند كه صولت و هيبت شاه با ان تجمل و شكوه و تجمع و سپاه چشم ايلچى را خيره كند و تعمد داشتند كه در وقت ورود سفير شاه هم از طرف ديگر وارد شود كه ايلچى مدهوش عظمت او گردد ولى غرور سفير مانع ان تاثير بود.
محمودخان دنبلى قورى يساول باشى از طرف شاه نزد سفير رفته خيرمقدم گفته احوال پرسى كرد. سفير هم تبختر و تجبر خود را از دست نداده با نهايت خودپسندى وارد شد و در سرا پرده صدراعظم ميرزا شفيع فرود امد.
روز بعد تخت مرصع شاهنشاه نصب شد و شاه بر ان نشست شاهزادگان همه با البسه زر تار و جواهر ابدار در برابر پدر تاجدار رده بستند، بزرگان و رجال و اعيان همه با شمشير و نشان صف كشيدند، انچه را در ان مكان براى نمايش و تظاهر و تفاخر حاضر كرده بودند ولو غير ضرورى بود در معرض مشاهده نهادند.
بارگاهى عظيم ايجاد شد. انگاه يرملوف با چهل و دو تن ديگر نزديك شدند. اول در كشيك خانه نشستند، تشريفات و اداب و رسوم شرفيابى را به انها اموختند، سفير به همراهى حاجب سراپرده خسروانى را قصد نمود و چون شاه را ديد خم شد و سر فرود اورد و چند گامى برداشت و باز تعظيم كرد و اين عمل را برحسب تعليم قبلى در چهار نوبت و چهار مكان به جا اورد.
شاه هم به رسمى كه با سفراء اروپا معمول داشت به سفير اجازه جلوس داد والا او و ديگران حق نشستن نداشتند، همين كه نشست برخاست و نامه امپراطور را به ميرزا شفيع صدراعظم داد او هم با نهايت ادب نامه را از دست يرملوف گرفت و پيش تخت شاه گذاشت.
پس از مطالعه نامه احوال امپراطور روس را از سفير پرسيد و بعد از ابراز عواطف همراهان سفير را يكى بعد از ديگرى نزد خود خواند و همه را مشمول عواطف شاهانه نمود.
پس از ان همه با اداى احترام و تعظيم از راهى كه امده بودند بازگشتند.
سه روز بعد هدايا و تحف امپراطور روس تقديم گرديد كه شرح انها از اين قرار است:
يك مجسمه زرين فيل كه در كنار چپ ان يك ساعت زرناب بوده و چون به كار مى افتاد تمام اعضاء مجسمه فيل خصوصاً خرطوم وى حركت مى كرد و از حركت اعضاءنغمات موسيقى شنيده مى شد و هر عضوى يك نحو لحن دلنشين مى نواخت.
البته ان ساعت در ان زمان يكى از معجزات تمدن محسوب مى شد و نيز سه اينه صاف هر يكى پنج متر طول و دو متر عرض داشت.
شاه دستور داد كه ان اينه ها را براى كاخ سلطنتى حمل و در تالار اينه كارى نصب كنند. همچنين نفايس و تحف ديگر از نظر شاه گذشت و مورد استحسان و قبول واقع گرديد.
و نيز يك افسر مكلل به جواهر و هداياى گرانبهاى ديگر به صدر اعظم تقديم كرد، هر يك از بزرگان و سرداران نيز يك هديه در خور مقام خود دريافت نمودند.
تمام ان هدايا و تحف اندك تاثيرى در سياست شاه نداشت. پس از انجام مراسم شرفيابى و تقديم هدايا مذاكرات بين سفير و رجال بزرگ جارى شد و تمام انها از قول امپراطور به طور پيغام ادا مى شد كه مجملاً در اول مقاله به انها اشاره شد. فتحعليشاه پاسخ داد كه اتحاد و مودت ما با دولت عثمانى هرگز متزلزل نخواهد شد و ما نمى توانيم با روسيه مساعدت و با دوست خود مخاصمت كنيم.
سفير چون از يارى شاه نااميد شد درخواست كرد كه لااقل به اعانت دولت عثمانى نپردازد- ولى فتحعليشاه اين درخواست را هم با عدم اعتناء جواب داد و گفت: ما با امپراطور پيمانى داريم و فقط به مواد ان عمل خواهيم كرد. البته به سياست اينده تصريح نكرد. سفير بعد از ياس از همراهى شاه تقاضا كرد كه اجازه داده شود قشون روس به استراباد وارد شود و از ايران به خوارزم برود زيرا خوارزميان مزاحم بازرگانان روس بوده و اموال انها را به يغما برده اند. شاه گفت اين كار مستلزم فتح بلخ و بخارا و هرات خواهد بود-پس اول بايد ما ان دو شهر را تصرف كنيم بعد خود به خوارزم امن و نظم خواهيم داد و احتياجى به رنج و خرج روسيه نخواهد بود. اين رويه هم در مواد عهدنامه نيامده و در خور قبول نيست، ايلچى در اخر كار درخواست كرد كه يك نفر باليوز (قنسل) از طرف روسيه در رشت مستقر گردد و اين درخواست هم قبول نشد. اخر الامر تقاضا كرد كه در مرز دو مملكت ايران و روسيه نمايندگانى معين شوند، باز اين خواهش رد شد، به موجب معاهده هم خواست كه حدود طالش را بازنمايد و درخواست او به صوابديد وليعهد عباس ميرزا موكول گرديد.
شاه به سفير (يرملوف) يك خلعت گرانبها و شمشير مرصع با جواهر ابدار و اسب با ساخت و ستام مكلل و يك قطعه نشان شير و خورشيد الماس داد. هر يك از همراهان هم به يك جبه مفتخر شدند- انگاه اجازه مراجعت به انها دادند. باز عسكرخان افشار كه از روز اول مهماندار بود به اتفاق انها تا سرحد روسيه روانه شد و بدين نحو سفير مغرور روس مايوس گرديد.
پس از ان چنين صلاح ديدند كه سفيرى نزد دولت عثمانى روانه كنند مبادا هنگام جنگ زيانى به ايران برسد. محبعلى خان خلج حاكم ساوه كه مردى مجرب و كهنسال بود برگزيده شد با يك زنجير فيل و چهار اسب اصيل و چند رشته تسبيح مرواريد و نفايس ديگر به سفارت ايران در پايتخت عثمانى فرستادند كه اگر يرملوف به حدود يكى از دو ممالك متحد تجاوز كند به يارى يكديگر مبادرت نمايند.
در ان زمان سلطان محمود پادشاه ان كشور بود كه محبعلى مذكور در ماه ذى القعده سال هزار و دويست و سى و دو پس از مراجعت شاه به تهران از همين شهر به كشور ال عثمان رهسپار گرديد.
از اين مقاله مى توان اوضاع اسف اور سياست ان زمان را خوب ادراك نمود كه چگونه همسايه قوى توقع غير قابل قبول و تكليف يا تحكم مى كرد.
|
|
|
|
|
سيلى هاى صدادارى كه از صحنه پارلمان به گوش همه مردم ايران رسيد
رجال مشهورى كه كتك خوردند
نصرت الدوله، صوراسرافيل، داور، مدرس، تدين، ذكاءالملك فروغى، ديوان بيگى، مهندس رضوى، سرتيپ گلشائيان از جمله رجالى بودند كه كتك خوردند
در تاريخ معاصر، رجالى هستند كه به خاطر خوردن سيلى، معروف شده اند، در اين شماره مى خواهيم از كتك كارى هاى تاريخى كه در سنوات اخير در ميان رجال رويداده به اختصار سخن بگوئيم.
ضارب
نصرت الودله وزير دارائى سردار سپه از جمله رجالى است كه جلوى در مجلس توسط محب على سپهر پسر ملك المورخين سپهر كتك خورد.
علت اين امر اختلافات مسلكى بود كه بين انها وجود داشت به علاوه محب على با اين كار خواست وزير دارائى سردار سپه را بترساند. جريان اين واقعه مثل توپ در ميان نمايندگان مجلس صدا كرد- به خصوص نمايندگانى كه با نصرت الدوله دوستى نزديك داشتند سخت از توهينى كه به يك رجل برجسته سياسى شده بود براشفته و تا مدت ها در اغلب مجالس و محافل ان روز مسئله كتك خوردن نصرت الدوله نقل مجلس بود.
عجيب اين كه همين محب على سپهر به روى ميرزا قاسم خان صوراسرافيل نيز پريد و بر سر انتخابات كاشان او را كتك زد كه ان روزها اين مسئله خيلى سر و صدا به راه انداخت. در هر حال كتك خوردن نصرت الدوله و صوراسرافيل در موقع خود باعث ايجاد جنجال و سر و صداى فراوانى شد.
داور و عينك چى
عينك چى كه سال ها در انتهاى خيابان ناصر خسرو مغازه عينك فروشى داشت و بر سر در مغازه او جمله «ورود زنان بى حجاب ممنوع است» به چشم مى خورد، از جمله كسانى است كه در سال هاى گذشته نامش در مطبوعات برده مى شد. عينك چى كه مردى عصبانى است بر اثر اختلافاتى كه با مرحوم داور بانى دادگسترى جديد داشت او را كتك زد به طورى كه هنوز هم كسانى كه ان روزها از نزديك شاهد قضيه بوده اند از جنجالى كه در ان زمان اين ماجرا در محافل مختلف به راه انداخته بود اظهار تعجب مى كند.
قبل از سلطنت رضاشاه يك روز در مجلس بين مرحوم مدرس و دكتر احياءالسلطنه بهرامى مشاجرات لفظى شديدى در گرفت. مدرس مخالف جمهورى بود و احياءالسلطنه موافق- بالاخره اين دو وكيل پس از كشمكش و مشاجره شديد به هم پريدند و احياءالسلطنه كشيده اى به صورت مدرس نواخت. انعكاس اين عمل در خارج از مجلس بين مردم خيلى بيشتر از ان حدى بود كه تصور مى رفت. مدرس كه بين مردم طرفداران فراوانى داشت مظلوم واقع شد و به عقيده مطلعين همين سيلى بود كه بعدها منشاء بسيارى از كارها شد و حتى سرنوشت «جمهورى» را تغيير داد كار را به سلطنت و پادشاهى رضاشاه ختم كرد.
سيلى خالصى زاده
يكى ديگر از سيلى هاى پر سر و صدا كه ان هم در مجلس اتفاق افتاده سيلى بود كه خالصى زاده به مرحوم تدين نايب رئيس مجلس نواخت و اين حادثه در اوائل سلطنت رضاشاه فقيد در مجلس رويداد. تدين از وكلاى طرفدار رضاشاه بود و ان روز پس از مشاجره لفظى بين تدين و خالصى زاده مشاراليه با عصبانيت به طرف نايب رئيس مجلس مرحوم تدين يورش برده و يك سيلى به گوش او نواخت.
بعد از حمله متفقين در زمانى كه مرحوم ذكاءالملك فروغى نخست وزير بود حادثه غير منتظره اى رخ داد. بدين معنى كه شخصى بنام محمدعلى روشن به قصد مضروب كردن او به مجلس راه يافت و در يك فرصت مناسب به طرف نخست وزير حمله كرد ولى موفق نشد و فقط مشتى سنگ ريزه به طرف او پرتاب كرد. مجلس بر اثر اين حادثه به هم خورد و وكلا عده اى به خارج جلسه رفتند و بالاخره در اثر دخالت عده اى روشن نيز از جلسه خارج شد. مدتى بعد جلسه علنى مجدداً تشكيل گرديد. مرحوم فروغى كه مى خواست موضوع را ساده تلقى كند به شوخى به نمايندگان گفت كه ما هميشه در ميان صحبت هاى خود «جمله معترضه» به كار مى بريم، ولى اين مرد اين بار «حمله معترضه!» كرد كه چندان تفاوتى در اصل قضيه يعنى «جمله معترضه» نداشته است.... از اين لطيفه به جا و حاضر جوابى نخست وزير وكلا خنديدند و مجلس كار خود را دنبال كرد.
كتك كارى در مجلس
از جمله سيلى هاى معروف و سر و صدادار، سيلى بود كه حيدرى وكيل ساوجبلاغ به فرخى كه مخالف وضع ان روز بود زد. بايد دانست كه در ادوار اوليه مجلس از اينگونه صحنه ها زياد ديده مى شد و عجب اين كه اغلب كتك كارى رجال در مجلس يا در مجالس رسمى روى مى داد. از اين ها گذشته جريان كتك كارى جمال امامى با سرتيپ گلشائيان ان روز (سرلشگر بازنشسته و سناتور بعدى) در زمان صدارت سهام السلطان بيات بود.
اين حادثه روزى اتفاق افتاد كه دكتر مصدق را كه از مجلس قهر كرده بود به مجلس مى بردند.
دو سناتور...
سيلى زدن سرهنگ برخوردار (سرتيپ بعدى) به مهندس رضوى نماينده سابق مجلس نيز در موقع خود موجب سر و صداى زيادى شد و دامنه اختلافاتى كه از كرمان شروع شده بود به صحنه پارلمان و بالاخره به مراجع قضائى كشيده شد.
جريان مخالفت ديوان بيگى با وزارت دارائى غلامحسين فروهر و دفاعى كه دشتى از او مى كرد، بالاخره منجر به سيلى زدن دشتى به ديوان بيگى گرديد.
|
|
|
|
|
دكتر ژاله آموزگار
ايزدانى كه با سال نو به زمين باز مى گردند
درباره آغاز سال نو و مراسم نوروزى اين جشن كهن كه به باز زايى طبيعت وابسته است. از جوانب گوناگون مى توان بحث كرد:
اين جشن بزرگ به سنتى كهن تر از اوستا تعلق دارد ولى نام آن در اوستا نيست.
آيين نوروزى گستره اى پهناور از فلات ايران و بين النهرين را سيراب مى كند.
مراسم مربوط به آن همانندى هاى بسيار بارزى با ايين هاى مربوط به تموز و آدونيس و آتيس در يونان و بين النهرين دارد. برگزيدن نخستين روز از اعتدال به عنوان آغاز سال نو، در آيين زردشتى، بر پايه اى از سنت هاى ديرينه شبانى و كشاورزى قرار دارد و بسيار معقول به نظر مى رسد كه مردم گله دار آغاز بهار را كه نويد بخش علف هاى تازه بهارى و زاده شدن بره ها بز غاله هاست، زمانى نو براى سر آغاز سال و موسمى مناسب براى برگزارى جشنى بزرگ برگزينند.
نوروز كه در گاهشمارى ايرانى قرينه آيين مهرگان قرار مى گيرد، با عدم مراعات كبيسه به صورت نوروز گردانى در مى آيد.
جمشيد، فرمانرواى آرمانى اساطيرى ايران با اين جشن پيوندى نزديك دارد
نوروزى عام هست و نوروزى خاص
همه اين نكات مسائل بسيار مهم و قابل توجه هستند و سخن گفتن درباره هر كدام از اين موارد بحث هاى پر كشش و شيرينى را پيش خواهد آورد، اما آنچه در اين مقال، در ارتباط با مراسم نوروز مورد توجه قرار مى گيرد، بحث درباره شخصيتى اساطير در پيوند با اين آيين است كه رپيثوين يار پيهوين ناميده مى شود و نمونه هاى مشابهى در ديگر فرهنگ هاى كهن نيز دارد
اين گروه از ايزدان، در زمستان به زيرزمين مى كنند و در آغاز بهار به روى زمين باز مى گردند و باز گشت خود به طبيعت جانى دوباره مى بخشند به سخنى ديگر با باز زايى گياه ارتباطى تنگاتنگ دارند و شادمانى بر آمده از بازگشت آن ها به شادمانى هاى جشن هاى آغاز سال پيوند مى خورد.
نام ايزد رپيهوين از اسم مونث rapiwaدر اوستا مى آيد كه معنى نيمروز دارد و repiwinaصفتى مشتق از آن است. اين واژه در پهلوى به صورت rawinو rapihwinمى تواند تلفظ شود. و مفهوم آن گاه نيمروز گرماى نيمروز ومينو يا ايزد موكل بر نيمروز است. در زاد سپرم آمده است كه نام رپيهوين از رامش است با پس وند taraدر اوستا tarدر پهلوى معنى ناحيه جنوب را مى دهد.
رپيهوين نشان دهنده گاه آرمانى در فرهنگ ايران باستان است. براى مردمانى كه در پس انديشه شان سرماى آزار دهنده و مرگ آور نقش بسته است، زمان نيمروز كه خورشيد گرمابخش در بالاترين پايگاه قرار دارد، مسلما» از ارزش والايى برخوردار است. اين گاه قرينه نيمه شب است كه اوج قدرت فرمانروايى تاريكى است.
رپيهوين ايزد موكل بر اين زمان نگاهبان گرماهاى روى زمين هم هست. گرمايى كه چون بر ديو سرما پيروز مى شود گياهان را به بالندگى درختان را به بار آورى و جانورى را به بارورى سوق ميدهد.
اين ايزد با سرورى بر زمان نيمروز، با روشنايى نيز ارتباطى مستقيم مى يابد.
در اين گاه مقدس نيمروزى است كه همه رخ دادهاى مهم اساطيرى رخ داده است
پيش از آن كه اهر يمن به آفرينش اهورايى بتازد خورشيد بى حركت در بالاى جهان ايستاده بود و در پايگاه رپيهوين قرار داشت و هميشه نيمروز يعنى گاه رپيهوين بود.
اورمزد در گاه رپيهوين نيايش به جاى آورد و آفرينش را در چنين زمانى آغاز كرد.
در همين گاه رستاخيز انجام خواهد شد و به اين ترتيب رپيهوين ايزد موكل بر اين زمان، سرور زمان فرشكرد = باز سازى جهان نيز هست.
هم پرسگى = ديدار و گفتگوى يه موعود زردشتى: اوشيدر، اوشيدر ماه و سوشيانس در اين زمان مقدس اتفاق خواهد افتاد
گاه رپيهوين يكى از پنج گاه شبانه روزى آيين مزديسنايى است اين پنج گاه عبارتند از
۱- هاون گاه كه زمان آن از بر آمدن خورشيد است تا نيمروز
۲- رپيهوين گاه كه زمان آن از نيمروز است تا پاسى پس از ظهر (حدود سه ساعت)
۳- اوزيريت گاه بعد از ظهر است تا غروب آفتاب
۴- ابسروسريم گاه از زمانى كه نخستين ستاره در آسمان ظاهر مى گردد تا نيمه شب
۵- اوشهين گاه از نيمه شب تا زمانى كه ستاره نا پديد گردد.
بر هر كدام از اين گاهان مينو و سرورى موكل است و بر گاه رپيهوين ايزد رپيهوين و ارديبهشت امشاسپند نيز همكار اوست
نيايش پنج گانه شبانه روز اختصاص به اين گاه ها دارد كه ضمن آن ايزدان موكل بر اين گاه ها نيايش مى گردند.
در طول زمستان بنابر گاهشمارى ايران باستان گاه رپيهوين از اين پنج گاه حذف مى گردد و نياش به آن نيز صورت نمى گيرد.
اما زمستان از چه زمانى آغاز مى گردد.
سال در گاهشمارى ايران باستان دوازده ماه سى روزه دارد. نام اين ماه ها همسان نام ماه هاى خورشيدى است كه در تقويم كنونى ما باقى مانده است.
بر هر روزى از ماه نيز ايزدى موكل است. نيايش به اين ايزدها بخش سى روزه كوچك و سى روزه بزرگ خرده اوستا را شامل مى شود
بر اين دوازده ماه سى روزه بايد پنج روز بهيزگى = پنجه دزديده، خمسه مسترقه را افزود. ۵ ساعت و ۴۸ دقيقه و۵۱/۴۵ ثانيه كه از زمان حركت انتقالى زمين به دور خورشيد باقى مى ماند در طى ۱۲۰ سال بر يك ماه بالغ مى شد كه به صورت ماه سيزدهم بر سال خورشيدى افزوده مى گرديد.
تقسيمات فصلى در گاهشمارى قديم ماه به صورت كنونى نبود. با وجود اين كه نام هر چهار فصل را در فرهنگ واژگان زبان هاى كهن ايرانى داريم ولى بايد گفت كه داشتن فصول چهارگانه در سال سنتى جديد است.
اگر تقسيمات گاهانبارى را در تقسيم سال به بخش هاى نا متساوى كنار بگذاريم در اوستا از زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه سخن گفته مى شود با تأكيد بر اين كه در آن دو ماه نيز هوا بسيار سرد است. شايد اين تقسيم بندى، سنتى كهن تر از سنت اوستايى را نشان مى دهد.
در زند همين بخش از اوستا و در ديگر متن هاى پهلوى سخن از تابستان هفت ماهه و زمستان پنج ماهه است و اين تقسيم بندى اخير در اين مبحث مورد توجه ماست.
تابستان از نخستين روز فروردين (روز اورمزد) آغاز مى شد و در سى ام ماه مهر (روز انارام يا انغرام) پايان مى يافت.
زمستان از نخستين روز آبان (روز اورمزد) شروع مى شد و تا نخستين روز سال كه ديو سرما مغلوب گرماى تابستان شود ادامه مى يافت.
سرور هفت ماه تابستان ايزد رپيهوين است كه با گرماى زندگى بخش، هستى را به زايايى سوق مى دهد. در اين مدت گاه رپيهوين در ميان گاه هاى پنج گانه روز جاى دارد و نيايش به اين ايزد هر روز به جاى آورده مى شود. ولى بجز اين نيايش روزانه، به شكرانه از سرگيرى فرمانروايى گرما و شكست سرما لازم است يزش ديگرى براى اين ايزد انجام دهند نام اين يزش آفرينگان رپيهوين است كه زمان آن آغاز بهار است و نوعى خوش آمد گويى به ايزد رپيهوين است مى بايست آن را در روز اورمزد از ماه فرودين اجرا كنند اما زردشتيان ايران آن را در روز خرداد از ماه فروردين به جاى مى آورند. شايد به اين دليل كه اين روز آغاز نوروز بزرگ است. پارسيان هند اين آيين را در روز ارديبهشت (روز سوم) ماه فروردين اجرا مى كنند شايد به اين دليل ارديبهشت امشاسپند كه موكل بر روز سوم است موكل بر اتش نيز هست و جز همكارى رپيهوين به شمار مى آيد.
در سنت هاى جديدتر زردشتى، آفرينگان رپيهوين در همه ارديبهشت روزها (سوم هرماه) در نيايش گاه ها بايد به جاى آورده شود.
دو ايزد به نام هاى فرداث فشو موكل بر پاسبانى از چهار پايان خرد) و زنتوم موكل بر نگاهبانياز ناحيه ها جز همكاران رپيهوين هستند.
ايزد رپيهوين گاهى نيز نوعى همسانى با اتش اوروازشت پيدا مى كند كه آتش مخصوص گياهان است.
همانطور كه در آغاز تابستان آفرينگان رپيهوين براى خوش آمد گويى و درود به گرما و ايزد موكل بر آن اجرا مى شود، براى بدرود او نيز در آخرين روز تابستان بزرگ يعنى روز انيران (روز سى ام) ماه مهر نيز بايد آن را به جاى آورند ولى زردشتيان ايران اين مراسم را در روز مار سپند (روز بيست و نهم) ماه مهر انجام مى دهند.
در درازاى زمستان اين ايزد گرمابخش كجاست؟
او در آغاز زمستان راهى دنياى زيرزمينى مى شود. وظيفه او اين است كه به يارى چشمه هاى آب زيرزمينى بشتابد و ريشه گياهان را گرم نگاه دارد تا آنها به دليل سرما خشك نشوند و از ميان نروند. اگر در فصل تابستان دوباره از چشمه ها اب مى جوشد و گياهان سر سبز و درختان پر بارند از تيمارهاى دلسوزانه اين ايزد است. از اين ورست كه در فصل زمستان كه ايزد در رپيهوين در زيرزمين به سر مى برد آب چشمه ها گرم است و در تابستان كه او در روزى زمين است، آب چشمه ها سرد است.
نگاهدارى و نگاهبانى او از آب هاى زير زمينى در زيرزمين، از جهتى قرينه كار ايزد بيشتر است در آسمان كه موكل بر باران ها و آب هاى آسمانى است.
زمانى كه ايزد رپيهوين در زيرزمين به سر مى برد و در نبرد با ديو سرماست بايد او را با برپا كردن آيين هاى خاص يارى داد، جشن هاى آتش كه در زمستان در روزهايى خاص برگزار مى شده است براى نيرو و بخشيدن به او بوده است مانند جشنى كه در روز بهرام (روز بيستم) از ماه آذر اجرا مى شد.
در مورد جشن سده نيز كه در روز آبان (روز دهم) از ماه بهمن اجرا مى گردد بسيارى را عقيده بر اين است كه اين جشن يادمان گذشت صد روز از رفتن رپيهوين به دنياى زيرزمينى است و يا بهتر بگوييم صد روز پس از رفتن اوست و ۵۰ روز پيش از آمدنش با به قولى جشن سده گذشت چهل روز از تولد خورشيد در شب يلدا است و يادمانى از نيرو گرفتن و بزرگ شدن او و در اين صورت واژه سده را از معنى صد جدا مى كنند و به روشنايى ربط ميدهند.
بازگشت سالانه رپيهوين در بهار نشانى از پيروزى نهايى است، پيروزى گرما بر سرما، روشنى بر تاريكى ونيكى بر بدى از اين رو رپيهوين سرور نيكى ها نيز هست تا زمانى كه نيروى بدى براى هميشه از ميان برود و فرمانروايى جاودانه اهورامزدا بر جهان آشكار شود.
همانندى هايى نيز از رفت و بازگشت رپيهوين با رستاخيز هست و ظهور برگ نو و شكوفه ها بر درختان خشك و مرده زمستانى با برخاستن مردگان
ايزد رپيهوين زير بناى چنين شكوفايى را فراهم مى سازد و از اين رو براى بالا آمدن او بر روى زمين بايد نيايش هاى خاصى به جاى آورد كه آفرينگان رپيهوين بخشى از آن است و هم چنين در كنار آيين هاى نوروز آيين هاى خاصى نيز براى رپيهوين اجرا مى شده است. در بيشتر اين آيين ها نشانه اى از زير بناى يك جامعه كشاورزى را مى توان يافت و شباهتى ميان رفت و بازگشت رپيهوين با آيين هاى مربوط به ايزدانى كه مى ميرند و سپس زنده مى شوند. مانند مراسمى كه در آسياى مقدم و در يونان براى آتيس و آدونيس و تموز اجرا مى شده است.
مثلا» در آيين مربوط به آدونيس نخست بر مرگ ايزد مى گريستند و براى بازگشت او شادمانى مى كردند. حتى پيكره هايى را شبيه به آدونيس مرده در چشمه ها و در آب هاى جارى مى انداختند و اين افسونى بود كه بدان وسيله مى خواستند باران مكفى را تضمين كنند رسم مشابهى نيز در اروپا و هند وجود داشته است.
آتيس نمادى از حاصلخيزى و كشاورزى است. او خداى جوان و زيباى فريجى است كه مورد عشق و محبت ايزد بانوسى بل قرار مى گيرد كه بمراتب از او والا مقام تر است و سى بل دلبستگى خود را اظهار مى دارد و با آتيس عهد و پيمانى مى بندد. آتيس به دليل پاى بندى به ايزد بانوى ديگرى. اين پيمانرا فراموش مى كند و مورد خشم سى بل قرار مى گيرد و به دنياى زير زمينى فرستاده مى شود. سپس بازگشتى در بهاران براى او قائل مى شدند و آيين هايى شبيه به آيين هاى نوروزى براى اين باززايى انجام مى دهند.
آدونيس ايزدى است كه از درخت زائيده شده است، يعنى ارتباطى تنگاتنگ با گياه دارد. اين ايزد مورد علاقه شديد ايزد بانوى عشق آفروديت (= ونوس) قرار مى گيرد و حسادت مارس خداى جنگ كه دلداده آفروديت هست اوج مى گيرد. مارس خود را به صورت گرازى در مى آورد و به آدونيس حمله مى كند و هستى روى زمينى را از او مى گيرد و او را به دنياى زيرزمينى مى كشاند. آفروديت بر اين مرگ زار مى گريد و او را تبديل به نوعى گل آلاله يك روزه مى كند كه در بهار ظاهر مى شود. آدونيس راهى دنياى زيرزمينى مى شود. در دنياى زير زمينى ايزد بانوى تاريكى پرسفون دل بر او مى بندند و راه بازگشتش را مسدود مى كند. گله و شكايت به درگاه خداى خدايان زئوس (= ژوپيتر) كشيده مى شود و سرانجام رأى عالى بر اين قرار مى گيرد كه آدونيس چهار ماهى در بهاران به روى زمين بيايد و با آفروديت خداى عشق و باروى به سر برد. در اين زمان است كه سر سبزى همه جهان را فرا مى گيرد و باززايى طبيعت آشكار مى شود. او باقى ماه هاى سال را در كنار پرسفون خواهد بود. از اين رو در چنين ايامى سر سبزى از جهان روى مى تابد تا دوباره آدونيس برگردد و بهاران شود.
اسطوره معروف ديگرى در يونان در مورد فصل ها و بازگشت بهاران وجود دارد و آن متعلق به ايزد بانو دمتر= سرس است او الهه بارورى گياهى و بخصوص نماد گندم و محصولات زرين كشاورزى است و موهاى طلايى كه در روايت ها براى او فرض شده است بازتاب اين نماد است. اما محبت مادرانه او نيز اهميتى خاص دارد. دمتر از زئوس صاحب دخترى مى شود. كه آن را كوره يا كورئا مى نامند او به اين دختر مادرانه عشق مى ورزد.
روزى كوره در باغ گل نرگسى مى چيند و ناگهان زمين باز مى شود و او به درون زمين و به دنياى زير زمينى كشيده مى شود. بر دنياى زير زمينى ايزد پلوتون = هادس حاكم است كه برادر زئوس است. زئوس با پلوتون سازشى كرده است و قول ازدواج كوره را به او داده است.
كوره در زيرزمين پرسفون يا پرسفونه ناميده مى شود و به صورت ايزد بانوى تاريكى در مى آيد. روندگان به دنياى زيرزمينى راهى به دنياى بالا ندارند. دمتر بسيار رنجيده خاطر مى شود و از المپ و از خدايان روى بر مى گرداند و خود را به صورت پيرزنى در مى آورد و چون خشمش اوج مى گيرد بر آن مى شود كه به خاك فرمان دهد كه دانه اى گندم نيز نروياند و
خشكسالى وقحطى جهان را فرا مى گيرد. مردمان وحشت زده دست به دامان خدايان مى زنند و خدايان درمانده مى شوند و قاصدى را نزد دمتر روانه مى كنند، پس از اصرار خدايان و به اين شرط كه دخترش را به او باز گردانند، بارورى را به زمين باز مى گرداند. ايزد هرمس از جانب زئوس به دنياى زيرزمينى مى رود تا كوره را كه در آنجا پرسفون ناميده مى شود به زمين باز گرداند. پلوتون مجبور است فرمان زئوس را بپذيرد ولى پيش از بازكشت پرسفون دانه انارى را به او مى خوراند كه در فرهنگ يونان نماد دوام زندگى زناشويى است و جدايى ناپذيرى همسران، كوره روى زمين مى آيد و در پاسخ پرسش مادر كه آيا چيزى خورده اى؟ حكايت دانه انار را مى گويد. دوباره خشم دمتر اوج مى گيرد. اين باز با وساطت رئامادر هستى، قرار بر اين مى شود كه كوره هشت ماه از سال در كنار دمتر و در بالاى زمين باشد و چهار ماه ديگر را در زير زمين در كنار پلوتون.
پرسفون چون به زيرزمين مى رود زمين هم چون دمتر جامه سوگوارى به تن مى كند و از بارورى مى افتد و چون در بهاران به روى زمين باز مى گردد و با مادر خود به سر مى برد بارورى به جهان باز مى گردد.
اسطوره اى نيز در ميان اساطير بين النهرينى هست كه در آن تعبيراتى براى تغيير فصل مى توان بافت. اين اسطوره داستان ايشتر و و تموز است كه به صورت هاى گوناگون نقل شده است و در اين جاگونه اى از اين روايت ها نقل مى شود.
ايشتر يكى از شش خداى مهم بين النهرين و ايزد بانوى عشق و بارورى است. گاهى او را اينانا نيز مى نامند.
ايشتر دلداده تموز= دو موزى مى گردد كه خدايى كم اهميت تر از اوست. تموز نماد آفتاب بهارى است. در هنگام پائيز نيرويش نقصان مى پذيرد و به زير زمينى مى رود. ايشتر در طلب او راهى دنياى زيرزمينى يا هادس مى شود كه در بين النهرين نام سرزمين مردگان است.
بر اين دنياى زيرزمينى دو ايزد فرمانروايى مى كنند: ايزد بانويى به نام ارشكيگال كه به روايتى خواهر ايشتر است و همسر او نرگان كه هر دو ايزدان سختگيرى هستند و سرنوشت در گذشتگان را در دست دارند. تموز در قلمرو و آن ها گرفتار است.
ايشتر بر در اين قلمرو مى كوبد تا وارد دنياى مردگان شود. در به روى او نمى گشايند. چون او رخصت ورود به آن سرزمين را ندارد. اصرار مى ورزد و تهديد مى كند كه مردگان را به جاى زندگان خواهد انداخت. سرانجام اجازه دخول مى يابد. ولى بايد شدائدى را تحمل كند. هزاران درد و بيمارى او را فرا مى گيرد. او بايد از هفت دروازه بگذرد. در هر دروازه اى قطعه اى از لباس يا وسايل زينتى اش را از او مى گيرند و سرانجام او را برهنه وارد دنياى زيرزمينى مى كنند.
در اين زمان كه ايشتر در زيرزمينى است. آدمى، جانور و گياه همگى سترون مى شوند. زمين از محبت و بارورى تهى مى گردد. جهان آشفته مى شود. مرمان دست به دامان خدايان مى شوند و خدايان درمانده براى چاره جويى پيش ائا = انكى خداى آب و حكمت و خرد مى روند و با صوابديد او فرستاده اى را به دنبال ايشتر روانه مى كنند. ابشتر به شرطى حاضر به بازگشت مى شود كه خدايان به او قول بازگرداندن تموز را در بهاران بدهند. خدايان اين در خواست او را مى پذيرند و ايشتر راه جهان بالا را پيش مى گيرد. نخست به فرمان ائا، آبى به سر او مى ريزند تا دردها و بيمارى ها را از ميان ببرند. در بازگشت از همان هفت به او باز پس مى دهند واو سرانجام به زمين مى رسد.تموز با اوست و بهاران است.
شادى، خرمى بارورى و عشق باز مى گردد. ولى تموز نمى تواند چون ايشتر جاودانه در بالاى زمين بماند و بخشى از سال را بايد به دنياى زير زمينى باز گردد.
در بهاران كه او روى زمين است، ايشتر به عشق او زمين را بارور و سرزنده مى كند و در دوران بازگشت او به زيرزمين، جهان سرد و مرده است.
نمونه هاى ديگرى از اين نوع اسطوره هاى مرتبط با فصل ها و باززايى طبيعت را در فرهنگ هاى ديگر مى توان يافت و در اسطوره هاى ايرانى نيز به تعبيرات ديگرى مى توان رسيد. در داستان كشته شدن اوزيرس در مصر به دست بردارش ست كه نماد تاريكى است و بازيابى حيات به كمك همسرش ايزيس و بخصوص فرزندش هوروس كه خداى خورشيد است، احتمالا» جاى پايى از اين تفكر را مى توان يافت. در ايران نيز سياوش و مرگ او وگل سياوشان و رستاخيز او در كيخسرو و همانندهاى روشنى با اين انديشه دارد.
|
|
|
|
|
پيشينه و ريشه هاى نوروز
خاستگاه نوروز
نوروز داراى خاستگاه سرزمينى است. جشن و آيينى است برخاسته از مجموعه شرايط طبيعى و بن مايه هاى اعتقادى مردمان فلات ايران كه در پهنه جغرافيايى فرهنگى ايران، بى وابستگى به هيچ قوم و مذهب و گروه خاص در جان فرهنگ مردم نشسته است. وجه مشترك همه گروه هاى قومى و اعتقادى است. همه اقوامى كه به اين سرزمين آمدند و همه جريان هاى اعتقادى كه در اينجا رواج پيدا كردند، آن را پذيرفته اند، از آن مايه گرفته اند و بر آن اثر گذاشته اند.
چنان چون جويبارهايى كه در مسير رودخانه به آن وارد مى شوند و رود خانه همچنان در هويت خود جارى است. نوروز هم در جريان و استمرار بدون انقطاعش در پيچ و خم ها و فراز و نشيب هاى تاريخ، و در گستره وسيع آن يك واقعيت و هويت ثابت و مستمر فرهنگى است.
در مورد پيشينه نوروز و ريشه هاى آن در سنت فرهنگى منطقه نخستين خبرها را از «سومر» داريم. جشن هاى آغاز سال سومريان با اسطوره ازدواج مقدس ايزد بانوى سرزمين با خداى مظهر رويش گياهى، مربوط مى شود. كهبه احتمال زياد بايد سومريان آن را از داخل فلات ايران با خود برده باشند.
از اسطوره هاى سومرى كه پس از خوانده شدن لوح هاى يافته شده در محوطه هاى باستانى سومر رازشان گشوده شده است نيز چنين بر مى آيد كه كوهستان هاى غربى و شمال غربى سومر، يعنى كوه هاى زاگرس در حوزه لرستان، براى آنان جايگاهى مقدس بوده است. همچنين است در مورد ايلاميان.
تحليل نقش و نگاره هاى روى اشياء و آثار يافته شده، و اطلاعات به دست آمده در محوطه هاى باستانى داخل فلات ايران نيز از حوزه گسترده فرهنگ دوره اسلامى تا مناطق مركزى و تا حدود سرزمين هاى شرقى ايرانى و روابط گسترده اين مناطق با ايلام حكايت دارد.
ساموئل هنرى هوك در كتاب اساطير خاورميانه آورده است:
«به نظر مى رسد سومرى ها از مناطق كوهستانى شمال بين النهرين به منطقه دلتا كوچ كرده باشند.
اساطير سومرى نشان مى دهد كه شرايط اقليمى محل سكونت اوليه ايشان، با شرايط موطن جديدشان بسيار تفاوت داشته است.» ونيز مى آورد:
«تموز و ايشتر (صورت هاى بابلى دو موزى و ايناناى سومرى) بارها زير پيكره صنوبر نر و ماده تصوير مى شوند. مى دانيم در دلتاى دجله ق€…فرات، درخت صنوبر وجود ندارد، و اين درخت بومى ناحيه هاى كوهستانى است. اين نواحى خاستگاه اصلى سومرها بوده است. به علاوه به اين واقعيت بايد توجه داشت كه زيگورات هاى عظيم، مشخصه معمارى معبدهاى سومرى است و عقيده بر اين است كه رو به همان جهت خاستگاه اصلى ساخته شده اند: ساموئل كريمر نيز در كتاب «الواح سومرى» مى نويسد:
«به نظر سومريان، خدايان بر فراز كوهستان زمين و آسمان، آنجا كه خورشيد مى دمد، اقامت داشتند.
منابع ياد شده و ماخذ ديگر نيز مطالبى از اين گونه را بر اساس اسناد و مدارك مطرح كرده اند كه رعايت اختصار از آنها در مى گذريم.
علاوه بر نتايج مطالعات تطبيقى اسطوره ها، مطالعات مردم شناسى معاصر درباره آيين ها و مراسم نيز نشان مى دهد كه صورت نمايشى اسطوره كهن مرگ و باز زنده شدن خداى گياهى در مناطق گوناگون ايران استمرار يافته است. از جمله، رسم هاى مير نوروزى، كوسه گردى، پير بابو (گيلان) و مانند اينها. در صورتى كه از اين گونه رسم ها، در سرزمين هاى آن سوى ميان رودان (بين النهرين) نشانه اى در دست نيست.
از حدود چهار هزار سال پيش، مهاجرت آرياييان از سمت شمال فلات ايران، از سرزمين هاى سردسيرى كه «نه ماه زمستان و سه ماه تابستان بود» آغاز مى شود، و با ساكنان داخل فلات ايران به بده و بستان فرهنگى مى پردازند.
كهن ترين سندى كه از اين مهاجرت تاريخى در دست داريم، كتاب اوستا است. اهورامزدا خطاب به جم (جمشيد) مى گويد:
«اى جم هورچهر، پسر يونگهان»
اين زمين پر شده و بر هم آمد از رمه ها و ستوران و مردمان و سگان و پرندگان و آتشان سرخ، و رمه ها و ستوران و مردمان بر اين زمين جاى نيابند.
آنگاه جم به روشنى به سوى نيمروز به راه خورشيد فراز رفت و چنين گفت: اى سپندارمذ (= زمين) به مهربانى فرازرو، و بيش فراخ شو، كه رمه ها و ستوران و مردمان مرا برتابى.
پس جم اين زمين را يك سوم از آنچه پيشتر بود فراخى بخشيد...» (ونديداد -داستان جم)
اين نقل اسطوره اى كه براى ما حكم يك سند تاريخى را دارد، حكايت مهاجرت اقوام آرايايى به داخل فلات ايران است. و از متن چنين بر مى آيد كه جنگ و درگيرى هم در كار نيست، كاركارى خدايى است كه به خواست اهورامزدا و با نيايش خورشيد، به فرمان جم انجام مى گيرد.
جم بعدها در تاريخ افسانه اى وحماسى ايران، به جمشيد پادشاه پيشدادى و بنيانگزار نوروز تبديل مى شود. اما در اوستا هيچ نام ونشانى از نوروز نيست. بنابر اين آرياييان مهاجر، در سرزمين جديد، كه از زيان آنها «ايران» نام گرفت، با نوروز آشنا شدند.
پس از استقرار آرياييان، در سوى شمال شرقى ايران و حوزه خراسان بزرگ، اسطوره مرگ و رستاخيز خداى گياهى، با سيمايى اسطوره اى، حماسى، در داستان سياوش رخ مى نمايد، و آن هم با نوروز پيوند پيدا مى كند. «آتش پرستان بخارا هر سال به محلى مى روند كه احتمالا» سياوش درآنجا كشته شده است. در آنجا زارى مى كنند و قربانى مى كنند» (تاريخ بخارا- نرشخى)
«و هر سالى هر مردى آنجا يكى خروس برد و بكشد، پيش از بر آمدن آفتاب نوروز»
ششمين روز نوروز، بنابر نقل كتاب پهلوى «ماه فروردين روز خرداد» برابر است با روز كين خواهى سياوش و مردم خوارزم روز ششم نخستين ماه سال را ابتداى سال قرار مى دادند و تاريخ خود را با «تورد» سياوش آغاز مى كردند.
دكتر بهار بخش نخست داستان سياوش را به اين دليل كه در آن نشانى از اساطير ودايى وجود ندارد، متعلق به دوره تمدن ايرانى ماوراالنهر مى داند و آن را با اعتقادات، اساطير و آيين هاى سومرى، سامى، مديترانه اى مربوط مى داند. اما با توجه به تحقيقات ديگر ايشان، و با توجه به اسناد و مدارك ياد شده از ديگران كه بن آيين هاى سومرى را در فلات ايران دانسته اند، به نظر مى رسد كه بخش نخست داستان سياوش و رسم هاى آغاز سال سومرى ها نه اقتباس از يكديگر بلكه برخاسته از يك اصل مشترك باشند.
از ديگر حوزه هاى فرهنگى داخل فلات ايران، كه به اصطلاح به دوره پيش از تاريخ مربوط مى شوند، در اين زمينه اطلاع در خور توجهى در دست نيست، اما از دوره هاى پس از خاموشى اين فرهنگ ها، از هخامنشيان خبر نوروز را داريم. ايجاد مجموعه بزرگ آيينى تخت جمشيد حكايت از اهميت نوروز و گسترش رواج آن در اين دوره دارد.
از دوره هاى بعدى تاريخ ايران نيز تا زمان معاصر در هر دوره اسناد و مدارك متعدد دال بررواج نوروز وجود دارد، مجموعه اين اسناد و مدارك بيانگر استمرار و پيوستگى رواج نوروز در دوره هاى مختلف تاريخى است.
|
|
|
|
|
صادق همايونى
نوروز و پيوستگى هاى آن با ساير اقوام و ملل
پيام دوست زباد بهار مى شنوم
ز چاك سينه گل بوى يار مى شنوم
نوروز چيست؟ ابوريحان بيرونى كه نوشته هايش در زمينه نوروز و غنى ترين و معتبرترين آثار مكتوب است مى گويد (نخستين روز است از فروردين ماه واز اين جهت روز نو مام كردند كه پيشانى سال نوست). پهلوى كلمه نوروز NOKROZ است چنانكه ابونواس شاعر معروف و بزرگ عرب در وصف بهروز مجوسى گفته به حق المرجان ونوكروز و فرخ روز به سال الكيس، نيز گويد (والنوكروز الكبار و جشن گاهنبار) و كريستين سن مى نويسد در ميان اعياد آنكه بيشتر مورد قبول عام است. چنانكه امروز نيز نوروز بود كه آن را Nagruz نمى گفتند. معرب نوروز نيروز است و علاوه بر آن، اين روز جشن سال، جشن فروردين -فره و هرها، و نيز روز سال گفته اند شب نوروز رانيز فرستاف مى گفتند كه در حقيقت تركيبى است از دو لغت فرست و نافه. چه در زمان باستان پارسيان در شب نوروز براى ياران نافه مى فرستادند تاكاشانه و لباس را با آن عطر آگين كنند رودكى نيز اشارتى بدان دارد.
مهرداد بهار در كتاب اساطير ايرانى بر آن است كه مى توان اين جشن را به روزگار منسوب داشت كه اقوام ايرانى و هندى خورشيد را ايزدى بزرگ مى شمردند و اين روز آيين هاى ويژه مذهبى به جاى مى آوردند. در لغت نامه دهخدا آمده است كه خداى تعالى در اين روز (نوروز) عالم را آفريده و هر هفت كوكب در اوج تدوير بودند و اوجات همه در نطفه اول حمل بود. در اين روز حكم شد كه بر سير و دور بر آيند و آدم عليه اسلام رانيز در اين روز خلق كرد. بنابر نقل از اين طاووسى او گويد كه ابتداى افرينش عالم از اين روز بوده است لذا نوروزش خوانده اند. بنابر فصل پنجم در ذيل تاريخ فرسى مذكور شد كه اين روز از زمان طوفان نوح مانده كه بعد از استقرار كشتى در اين روز اهل سفينه آن را بر خود مبارك دانستند و هر سال به عبادت و سرور گذراندند و اين رسم مستمر بوده و باز از همان منبع ذكر شده كه آفتاب در روز اول فروردين به نقطه اعتدال تحويل نمود و جمشيد امر كرد كه در آن روز جشنى عظيم كردند و آن را نوروز نام كرد و به تجديد رسم كيومرث پرداخت و در بعضى از تواريخ مسطور است كه چهل مناره استخر فارس (چون به نقل از نزهه القلوب حمدالله مستوفى و نيز سفرنامه شاردن پرسپوليس را چهل مناره مى گفتند) از بناهاى اوست، و قواعد نيك بنياد نهاد و مردمان را به فرمود كه هر سال كه فروردين نو گردد جشن نمايند.
فينيقى ها نيز در اين روز مراسمى داشتند كه در تمام حوزه مديترانه بر پاى مى شد و آن مراسم آدونيس ADONIS بود كه جوانى بسيار رعنار و زيباست آفروديت الهه زيبايى به او مهر مى ورزد و دنياى ادب و هنر اروپا به سرشار از نام و قدرت و زيبايى و بيان سرنوشت و سرگذشت اوست و بنابر نقل انسيكلوپديا بريتانيكا آدونيس يك روح نباتى است كه مرگ و بازگشت او به زندگى معروف خواب طبيعت در زمستان و احياى آن در بهار است ادونيس از درختى به دنيا آمد و مردم روغن آن درخت را در جشن مربوط به روز سال كه اول اعتدال ربيعى بوده به كار مى بردند و آفروديت كه در عين حال الهه نباتات نيز هست به او عشق مى ورزيد و از مشخصات جشن هاى آدونيس اين بود كه در آغاز بهار برپا مى شد و در آن روز ظرف هاى گلدان مانند بذرهاى سبز مى افشاندند و سبز مى كردند و اين رسم هنوز بين مسيحيان قبرسى معمول است كه مراقبت آن سبزه و آب پاشيدن بدان مخصوص دوشيزگان است اين ظرف هاى سبزه را باغ هاى آدونيس مى ناميدند. سپس مردم چند روزى به سوگوارى مى نشستند و بعد اين سبزه ها را به درياها و چشمه هاى آب روان مى انداختند كه غرض اصلى از اين تشريفات تحريك بارورى زمين و رشد نباتات بوده است و مقصود از به آب انداختن سبزى ها و هيكل آدونيس تأمين باران بود.
اسطوره و افسانه آتيس كه در يونان وجود داشته و از آنجا روايت شده شباهتى حيرت انگيز به اسطوره و افسانه سياووش دارد چه در آغاز بهار مردم پنج روز مراسمى برگزار مى كردند و طى آن درخت صنوبرى را كفن پوشانده به كوچه و بازار مى بردند وبراى آتيس گريه و زارى مى نمودند. سپس رقص هايى انجام داده و روز آخر به شادى و استراحت مى پرداختند و اين به معناى رستاخيز آتيس بود و مردم نيز مراسم مربوط به رستاخيز آتيس جشن HILARIA بود كه موقع آن ۲۵ مارس بود و آن را آغاز اعتدال ربيعى مى دانستند درباره سياووش در تاريخ بخاراى محمد بن جعفر نرشخى آمده است كه سياووش را در محلى دروازه غوريان در شهر بخارا بود دفن كردند و مغان بخارا به اين سبب آنجا را عزيز دارند و هر سال هر مردى آنجا يكى خروس بكشد، پيش از برآمدن آفتاب روز نوروز و مردم بخارا را در كشتن سياووش نوحه هاست، چنانكه در همه ولايت ها معروف است و مطربان آن را سرود ساخته و مى گويند و تو الان آن را گريستن مغان خوانند كه چون در كيش زردشت مويه بر مردگان ممنوع است، رسم اين سنت به روز گارانى بس دور تر از ظهور زردشت مى كشد.
بنابر نوشته آرتور كريستين از مراسم ويژه نوروز پاشيدن آب بر يكديگر و شستشوست. وى مى نويسد: در روز اول نوروز مردم صبح زود از بر مى خاستند به كنار نهراها و قنات ها مى رفته و شستشوى مى كردند و بر يكديگر آب مى پاشيدند. و از رواياتى كه اين سنت پديدار آمده اين گويند كه (آذر خورا نام آتشكده اى بود در زمان فيروز شاه پادشاه ساسانى چند سال باران نيامد فيروز خراج آن سال ها را بر مردم بخشيد و درهاى خزائن خود را بگشود و از آنچه در آتشكده ها بود به مردم يارى كرد و چنان كرد كه كسى از گرسنگى ها نميرد سپس به اتشكده اى كه در فارس بود و آذر خورا نام داشت رفت و آنجا نماز خواند و خواستار باران شد و عبادت بسيار كرد و از آن شهر كه آذر خورا نام داشت بيرون آمد و روى به شهر دارا نهاد و چون به دهى به نام كام فيروز در فارس رسيد باران شديدى باريدن گرفت باريدن آن را به فال نيك دانست و يمان سال اين ده را به ساخت در ان روز مردم از شادى بر يكديگر آب ريختند و اين آيين در ايران بماند كه در يمان روز همان كار كردند و اين روز را جشن گرفتند كه در بسيارى از نقاط مى بينيم كه مراسم آب پاشى يا آب ريزام به جاى آن جشن و آن روز در نوروز صورت مى گيرد.
در برگزارى جشن و آيين هاى نوروزى كه هزاران سال پيشينه دارد افزون بر زردشتيان و مسلمانان كه هر كدام باور خود را دارند مسيحيان ارمنى و نيز يهوديان فارسى در سمرقند و بخارا و برخى از شهرهاى اسياى مركزى نوروز و اعتدال بهارى را جشن مى گيرند. گذشته از ايران در آسياى صغير و يونان برگزارى جشنها و آيين هايى را رد آغاز بهار سراغ داريم، در منطقه ليدى و فرى ژى phry GiE منطقه شمال آسياى صغير بر اساس اسطوره هاى كهن به افتخار سى بل CYBEL الهه بارورى و معروف به مادر خدايان و الهه اتيس ATTIS جشنى در هنگام رسيدن خورشيد به برج حمل و هنگام اعتدال بهارى برگزار مى شد. مورخان از برگزارى آن در زمان آگوست شاه درتمام سرزمين فرى ژى و يونان وليدى و آناتولى خبر مى دهند به ويژه از جشن و شادى بزرگ سه روز ۲۵ تا ۲۸ مارس (۴ تا ۷ فروردين). صدرالدين عينى درباره برگزارى جشن نوروز در نوروز درتاجيكستان و در بخار (ازبكستان) مى نويسد به سبب اول بهار در وقت به حركت در آمدن تمام رستنى ها راست آمدن اين عيد طبيعت انسان هم به حركت مى آيد اينجاست كه تاجيكان مى گويند (حمل همه خير در عمل) و در حقيقت اين عيد به حركت آمدن كشت هاى غلات، دانه، سبز شدن (آغاز) كشت وكار و ديگر حاصلات زمينى است كه انسان را سير كرده و سبب بقاى او مى شود..
وى در جاى ديگرى مى گويد: در بخارا نوروز را كه عيد عموم فارسى زبانان است بسيار حرمت مى كردند و حتى ملاهاى دينى به اين عيد كه پيش از اسلاميت عادت ملى بود بعد از مسلمان شدن هم مردم اين عيد راترك نكرده بودند و رنگ دينى اسلامى داده و از وى فايده مى بردند وآيت هاى قرآن هفت سلام به غولونك آب كه خوردن وى در نوروز از عادت هاى پيشتر بوده تر كرده و مى خوردند.
قوم كوچكى وجود دارند كه نه تنها ترتيب قديم ايرانى محاسبه زمان نزد آنها متداول است بلكه گاهشمارى ملى آنان دقيقا» تنها ادامه صحيح گاهشمارى مزديسنانى يا اوستايى جديد است كه زمانى به صورت وسيع رواج داشته اين قوم جماعتى مردم سامى نژاد و سامى زبان است كه بيشتر در عراق به سر مى برند و افراد همين قوم است كه نزد اروپائيان ماندائيان ناميده مى شوند. اين امر بسيار دور از انتظار است كه گاهشمارى اين قوم خود ايشان را تصوريان يا ماندائيان و همسايگان عرب آنها را شيعه مى خوانند درست همان گاهشمارى ايرانى اواخر دوره ساسانى مورد استعمال در زمان خسرو و انوشيروان (قرن ششم ميلادى) باشد كه بدون هيچ انقطاع و تغييرى تا زمان حاضر امتداد يافته تنها اختلاف در اسامى ماههاست كه با كلمات ماندائى ناميده شده ماندائيان نه تنها گاهشمارى ايرانى را نگاه داشته اند بلكه بسيارى ازمعتقدات دينى و عادات و آداب و تعبيرات ايرانى رانيز حفظ كرده اند. ماندائيان مانند ايرانيان ساعات روز را از طلوع آفتاب شمار مى كنند و در شب اول سال نو نان شيرينى خاصى به نام (كليچه) مى پزند كه اسم و رسم آن هر دو ايرانى است. روز اول سال نيز ماندائيان به صورت فارسى نوروز و نيز به صورت ماندائى دهووپ DEBWARARA مى خوانند روز ششمسال نوروز كوچك يا ZETA مى نامند با اين تفاوت كه روز ششم سال ايرانى نوروز بزرگ نام داشته ونام ماه دوازدهم ارمنى هر تيك كه گمان مى رود صورت ارمنى فرورتيكان فورديگان جشن ايرانى معروف به فروديگان باشد همه اين كلمات از كلمه باستانى فرورتى FARVARTI اقتباس شده كه شكل اوستايى آن فروشى است.
بنا به روايت بيرونى اهل سغد در ماه دوازدهم براى اموات خود گريه و زارى و نوحه سرايى نموده و چيزهاى خود را مى برند و براى مردگان خوردنى ها و آشاميدنى ها مى گذارند و به همين علت كه عيد نوروز بعد از آن مى آيد نه تنها جشن آغاز سال بلكه روز شادى بزرگ نيز بوده است.
نوروز و مهرگان در روزگار پيش از اسلام در ميان مردم جزيره العرب هم دو جشن بزرگ شناخته شده بودند و در برخى از نقاط عربستان متداول بود پادشاهان حيره سننن درگاه خويش را بر آيين شهر ياران ساسانى نهاده بودند و در پيرامون خليج فارس آيين هاى ايرانى رواج كامل داشت و در حجاز و نجد نيز كه بر سر راه ارتباط و صنعا قرار گرفته بود آثار مدنيت پارسى كمابيش به چشم مى رسد.
آيين نوروز را ايرانيان به سراسر قلمرو واسلام بردند چنانكه هنوز درمصر در اوايل بهار درست همان روزى كه در ايران مراسم سيزده فروردين برپا مى شود مردم به تقليد از ايرانيان از شهر بيرون مى روند و مراسمى دارند كه به سيزده ما بسيار شبيه است و آن را (يشم النسيم) مى گويند.
گذشتهاز اين مسلمانانى كه از راه مغولستان به چين رفته و يا از راه پنجاب به هند رسيدند و يا آنكه با كشتى هاى دريانوردان خليج فارس تا زنگبار و ساحل شرقى آفريقاى جنوبى پا نهادند كردانى كه از راه سوريه به مصر نقل مكان كردند تركانى كه از شبه جزيره بالكان تا كنار دانوب را تصرف نمودند و تا تارهايى كه در كنار رود ولگا و شبه جزيره قوم يا دشت قبچاق رخت افكندند همگى كم و بيش مراسم و سنت هاى نوروز سلطانى را با خود به سرزمين ها بردند و در نتيجه در اول قرن دوازدهم هجرى (به نحوى كه اشارتى بدن خواهد شد)
تشريفات جشن نوروز در بار شاه سلطان حسين و محمد شاه هندى و سلطان ابراهيم عثمانى از حيث شكوه و جلال با يكديگر رقابت مى ورزيدند و شيرازى هاى زنگبار و آفريقاى شرقى و فرانسه قمر نوروز را با يادگار بوم و بر ديرين خود عزت مى گذاردند.
اين عيد در سوريه و عراق نيز به گونه اى برگزار مى شده است بالاخص در عراق كه سيزده روز طول مى كشيده است شكوه اين عيد در هندوستان از همه جا بيشتر بوده است هنوز هم در هند و پاكستان سخت مورد توجه است بايد گفت كه شبه قاره هند داراى سه فصل است جارا (زمستان) گرمى (تابستان) برسات (فصل بارندگى) در نتيجه در آنجا فصل بهار مانند ايران وجود ندارد ولى مراسم آن برسات كه فصل بارندگى است انجام مى گيرد، در زمانى كه سبزه ها دميده اند و شكوفه ها شكفته اند وزيبايى بر طبيعت سايه گسترده است. يعنى در حوالى اول فروردين ماه، اين عيد به وسيله ايرانيان به آنجا برده شده در دربار سلاطين دهلى و پادشاهان تيمورى با عظمت خاصى برگزار مى شده است. امير خسرو دهلوى در مثنوى قرآن السعدين برگزارى جشن نوروز را در زمان سلطنت معزالدين كيقباد ۶۸۹ چنين شرح داد.
رفت چو خورشيد به برج حمل نور شرف كرد به گيتى عمل
دور جهان روز نو از سر گرفت موسم نوروز جهان در گرفت
كه شكوه برگزارى اين ايين ها را نشان مى دهد به نوشته مورخين در زمان سلطنت مغول و بابرنى نيز نوروز اهميت فراوان داشت اكبر شاه در سال ۹۹۹ هجرى تقويم خورشيدى ايران را در آنجا معمول ساخت. خواجه نظام الدين احمد بن محمد مقيم هروى در طبقات اكبرى درباره جشن نوروز در دربار اكبرى شرحى جامع نگاشته است بالجمله گويد: صحن بارگاه دولتخانه را با شاميانه هاى زرى دوزى و زربفت و غيره ترتيب داده تخت از طلا و مرصع به ياقوت و لالى در آن نهاده اشك فردوس بر اين ساختند و مدت هر ده روز اين منازل دلگشا آراسته بود. به روايت ابوالفضل غلامى برگزارى جشن نوروز در زمان اكبر شاه نوزده روز طول مى كشيد و در آن روز زياد به آيين بندى و تزيينات و چراغانى مى پرداختند نقاره ها سبه صدا در مى آمدند آواز خوان ها و خنياگران از هنر خويش مردم را محظوظ مى ساختند تمام شب ها چراغانى ادامه داشت دو روز قبل از جشن در آخرين روز آن صدقه ها داده مى شد و هديه ها رد و بدل مى گرديد.
نورالدين جهانگير پسر اكبر شاه در تاليف خود به نام توزك جهانگيرى مطالب جالبى درباره برگزارى مراسم نوروز در مدت هجده روزى كه طى ۲۲ سال حكومت خود براى نوروز را در قصر خود مى گرفت. منجمين درباره رنگى كه به هر نوروز سال مربوط مى شد به او مى گفتند و او مقرر مى داشت كه ديوارهاى منزلش را به همان رنگ نقاشى كنند، رنگ فرش ها و پرده ها ولباس ها با همان رنگ مطابقت داشت همه پوشش فيلان و اسبان و شتران و جانوران اهلى نيز به همان رنگ بود حتى اطلس و مخمل هم كه در تزيينات و در و ديوار به كار مى رفت همان رنگ مخصوص را داشت. شاه جهان پسر جهانگير با ذوق ترين شخص در خانواده سلاطين بابرى به شمار مى رود چه همو بود كه بناى زيباى جهان را يعنى تاج محل را از خود به يادگار گذاشت و به علاوه آثارى ديگر نيز چون مسجد جامع دهلى از او باقى است.
علامه محمد حسين نجفى در مقاله نهم خود كه در مورد نوروز شناسند و همه امروز ايرانى و عرب وترك وهندى وسندى و تبتى و كشميرى و غيره نوروز شناسند و همه آنان با يك عاطفه دينى آن روز را گرامى مى دارند و آثار نوروزى و وظايف مذهبى را آنان به جامى آورند.. شيعيان هندوستان نيز نوروز را گرامى مى دارند و آن عيدى بزرگ مى شمارند مخصوصا» در لكنهند وغيره خشنودى ها كنند و وظايف نوروز را به جا آورند و نسبت به بزرگى نوروز و تاريخ اجتماعى آن به زبان هاى مختلف اوراق ها نوشته، خدمت ها به اين روز نموده اند.
در پاكستان جشن نوروز مصادف ۲۱ الى ۲۳ مارس است معمولا» سه روز طول مى كشد در خلال اين مدت شيعيان معتقدند به اينكه نوروز روز اعلام خلافت بلافصل امير مومنان حضرت على (ع) است. لباس هاى پاكيزه در بر و بساط شادى و دعوت پهن مى كنند اوراد و اذكار و دعاهاى مربوط به ساير آداب را در آن روز در هنگام تحويل آفتاب به برج حمل كه هر سال در تقويم هاى اردو چاپ مى شوند به جا مى آورند. به يكديگر اين عيد را تبريك مى گويند نمازى كه در روز نوروز وارد گرديده مى خوانند و در منازل و جاهاى اجتماع چراغان و تزيينات جالبى صورت مى گيرد و در آن محافل قصيده خوانى برپا مى شود در اين گونه محافل قصايدى از منقبت حضرت مولاى متقيان خوانده مى شود سفره نوروز هم عده اى تهيه مى نمايند كه شامل هفت نوع سبزى و هفت رقم ميوه هاى تازه و هفت جنس از آجيل همراه تخم مرغ هاى رنگارنگ و بادبزن هاى دستى است. در آنجا نوروز بيشتر جنبه دينى و مذهبى به خود گرفته است زيرا جز اين هم نمى توانسته باشد و در همه جا توام با نيايش و عبارت و نماز است اعتقاد عمومى بر اين است كه در لحظه تحويل خورشيد در اجابت باز است و ادعيه قبول و مرادها حاصل مى شود در مزار شريف مركز ولايت بلخ كه بنابر عقيده مردم آن خطه مزار منسوب به حضرت على است به مناسبت ايام نوروز و حلول سال نو و نيز فصل شكفتن گل هاى سرخ و اعتدال هوا جشنى به نام (ميله گل سرخ) برپا مى دارند و طى آنكه مراسمى بسيار زيبا دارد هزاران نفر از گوشه و كنار بدانجا رو مى نهند بدوا» شعرى در منقبت حضرت على مى خوانند و سپس بيرقى رابه نام حضرت على برپا مى دارند و هر يك از آنان به اميد بهروزى و خوشبختى و سعادت در سال نواز نظر تيمن و تبرك آن را لمس كرده و تكان مى دهند و مدت چهل روز اين بيرق برپاست. در لكهنو در روز نوروز ضمن شادمانى وتبريك و لباس نو پوشيدن آب هاى رنگى را با تلمبه هاى كوچك بر سر و صورت لباس بازى همراه است. در بعضى از نقاط غربى پاكستان ضمن بركزارى عيد و تبريك سال نو در بسيارى ازمنازل سفره حضرت اميرالمومنين مى گسترند كه شامل هفت نوع ميوه خشك و سبزى و يك نوع شيرينى به نام كلوچه است و نيز پلو با گوشت سفيد و تخم مرغ هاى رنگى مرغ سفيد رابه هر نحو كه باشد فراهم مى كنند. مردم پيشاور نوروز را كم و بيش مى شناسند و برگزار مى كنند و كلوچه نوروزى در بين آنها شهرت و طرفداران زيادى دارد و آنجا مردم در نوروز از خانه بيرون مى روند و در دشت ها و چمنزارها با پاى برهنه راه مى روند و آن را (سبز لگد كردن) مى گويند در يكى از نواحى پاكستان غربى زنان در اين روز بنابر يك سنت و شيوه ديرين با تفنگ از خانه خارج شده و در دشت ها و كوه ها جنگا ها به شكار پرندگان مى پردازند و در اين مقوله آنها را حكايت هاست و تاجيكان نيز در آغاز بهار و قبل از نوروز مراسم گل گردانى انجام مى دهند و ترانه هاى و تيره مى خوانند.
با آنچه كه رفت معلوم شد كه عيد نوروز كه پاسدار حرمت آسمان و پارسايى و خوبى و پاكى ونيكى و اميد و اعتبار و حيثيت انسانى است ريشه هاى بسيار كهن در آسمان دارد و ريشه اى در زمين و ريشه اى در اسطوره و تاريخ قومى و ريشه اى در زندگى و روح مردم ايران زمين مردمى كه هزاران سال است در اين خطه از جهان مى زيند در طى طول تاريخ دراز زندگى خويش و در همه زير و بالاهاى قرون اعصار و تهاجمات و شكست ها وپيروزى ها هرگز نوروز رااز ياد نبرده اند و آن را چون و ديعه اى گرانبها پاسدارى كرده و در ميان طوفان حوادث و بلا يا حتى خونريزى ها اين پديده شگرف و جاودانى را سرسبز تر، شاداب تر، سرفرازتر به نسل هاى بعدى سپرده اند و اين پديده شگرف را كه چون چشمه اى زوال ناپذير در طى قرون و اعصار در پهن دشت و فراخناى ايران زمين با همه طراوات و زيبايى و ويژگى جارى بوده است پاس داشته اند. عيدى كه با خود اميد و سربلندى وشوق و زيبايى و اندايشه و فلسفه و تاريخ و اسطوره را با خود به همراه دارد و هرگز گذشت زمان بر دامنش گرد نسيان نخواهد نشاند.
|
|
|
|