|
يادها و نامه ها- خاطرات دكتر شهناز اعلامى
(قسمت سوم)
رقابت اختر كامبخش (خواهر كيانورى) و مريم فيروز تمام حزب توده را به لجن كشيد
كتاب «يادها و نامه ها» حاصل ساعتها گفتگو با دكتر شهناز اعلامى و متن نامه هاى شمارى از اعضاى حزب توده است كه به كوشش بهرام چوبينه تهيه و توسط انتشارات مهر (كلن -آلمان) منتشر شده است.
بخشهايى از اين كتاب را در نيمروز ميخوانيد:
مسائل سياسى و اجتماعى و زندان
س: چه شرايطى سبب شد كه اصلا ايران را ترك كنيد؟
ج: شوهرم، محمود ژندى را گرفته بودند. يك دختر كوچك شيرخواره داشتم. مادرم پير بود. اگر مرا دستگير مى كردند، اين دختر آواره مى شد. سهيلاى من بدبخت مى شد. من خويشاوندان با نفوذ داشتم كه بتوانند پس از يك سال مرا از زندان بيرون بياورند. ولى بر سر دخترم در اين مدت چه مى آمد؟ من فقط به خاطر دخترم مخفيانه از ايران خارج شدم. الان فكر مى كنم با وجود عذابى كه كشيدم، دخترم نجات پيدا كرد. پدرش در زندان بود، مرا هم به زندان مى بردند و اگر هم زندان نمى رفتم به نام كمونيست امكانى پيدا نمى كردم. او توانست در اينجا درس بخواند و پزشك شود.
س: بازگرديم به آغاز زندگى سياسى شما كه چرا اصلا به جايى رسيد كه مجبور شديد ايران را ترك كنيد. چگونه به مسائل سوسياليستى و ماركسيستى و كمونيستى و يا اصولاً به حزب توده علاقمند شديد؟
ج: شما در آثار من، اشعارم يا داستانهايم، مى بينيد كه چقدر به مردم علاقه دارم. پدر من رئيس عدليه اصفهان بود. وقتى بعضى چيزها را در خانه تعريف مى كرد، با علاقه گوش مى كردم. فكر من مردمى بود. براى من هميشه مسأله مردم مطرح بود. اشعار من عمدتا درباره مردم تهيدست و عشق به وطن است. وقتى به روستاى خودمان مى رفتم، مى ديدم كه زنان و مردان دهقان كار مى كنند و زحمت مى كشند، ما نتيجه زحمت آنها را مى خوريم و پول كمى مى دهيم. اين مسائل در من عقده اى به وجود آورده بود. بخصوص اينكه دخترى در آنجا دوست من بود به نام فاطى كه او را فروختند، يعنى با يك گاو معاوضه كردند.
خلاصه، اين مسائل مرا از مسير عادى زندگى به دور كرده بود و مرا به طرف اين قشر كشيده بود. وقتى كه برنامه حزب توده را خواندم گفتم اين همان چيزيست كه من مى خواستم! تغيير زندگى مردم فقير، بهبود زندگى دهقانان. اينها چيزهايى بود كه براى من در درجه اول اهميت قرار داشت. همان دخترى كه شوهرش دادند، يك شب قاطرچى او را آورد و گفت من او را شب به درخت مى بستم، هميشه از من مى ترسيد، حيف آن صد تومانى كه به شما دادم! يعنى اين دختر را به صد تومان فروختند و قاطرچى هم آنقدر به اين بچه تجاوز كرد كه دختر سه روز گريه كرد و مرد. اين عقده اى در قلب من شد كه تا حالا به جا مانده است.
س: چه مسائلى در زندگى آينده شما تاثير گذاشت؟
ج: فاطى نقطه اصلى تغيير زندگى من بود. فاطى بود كه مرا از خانواده ام دور كرد. وقتى فاطى مرد، در حقيقت من هم مردم. به هيچ وجه با خانواده ام كه مرتب از باغ و ملك حرف مى زدند، ارتباطى نداشتم. از آنها نفرت پيدا كرده بودم. در اشعارم نيز همه جا چهره فاطى هست. دومين نكته، زندان بود. من يك سال و چهار ماه در زندان بودم. زنانى كه در آنجا ديدم، به حدى معصوم بودند كه دل به درد مى آمد. مثلا زنى را به جرم دزدى گرفته بودند. اين زن با دو بچه يتيم رفته بودند به يك مغازه جگركى و يك سيخ جگر دزديده بود. اين زن را محكوم كرده بودند. يا زنان روسپى. يك زن روسپى بود كه به عمرم زنى به زيبايى او نديده ام. او يك وظيفه داشت: هر شب مى آمد به ما فحش مى داد و مى رفت. ما هم هيچى نمى گفتيم. يك روز ديدم نيامد. ما بايد از چاه آب مى كشيديم. وقتى آنها لب چاه بودند، من رفتم و به او سلام كردم. او فرار كرد و رفت. بعد به ننه سدهى كه واسطه ما با زنان زندانى بود گفته بود كه مى خواهم با اين «سياسيه» حرف بزنم. در زندان به من مى گفتند «سياسيه». يك شب ننه سدهى او را پيش من آورد. زندگى اش را با گريه برايم تعريف كرد. از تجاوز ارباب و باردارى و مرگ فرزند. از دهات اطراف لنجان بود. تعريف مى كرد كه من و شوهرم هر دو در خانه ارباب كار مى كرديم. شوهرم را به نظام وظيفه بردند. پسر ارباب به من تجاوز كرد و من حامله شدم. ارباب مرا از خانه بيرون كرد. بچه ام را نگه داشتم و او بزرگ شد. بعد از يك سال پيش خود فكر كردم مى روم به شوهرم مى گويم كه چنين شد و من تقصيرى نداشتم. دست دخترش را كه گلى نام داشت مى گيرد و مى رود. شبى كه مى رسد، شب عروسى شوهرش بوده. شوهرش زن ديگرى مى گرفت. او فرياد مى زند كه پدرسوخته، بيشرف، مى خواستى از من بپرسى كه چه اتفاقى افتاده... در اين بين گلى را از ياد مى برد و دخترك عقب عقب رفته و در چاه مى افتد. گلى مى ميرد. نعش گلى را روى دستش مى گذارند و مى گويند زنيكه فاحشه، بچه ات را بردار و برو. مى رود و تا صبح در يك مسجد مى خوابد و بعد به شهر مى رود. ترياك مى خرد كه خود را بكشد. مى گفت وقتى مرا به بيمارستان بردند كه معده ام را از ترياك خالى كنند، همه عاشق من شدند. خلاصه، كسانى كه آنجا بودند مى خواهند او را به خانه خود ببرند. حتا افسران به او پيشنهاداتى مى كنند. مى گفت خانم، اين خال را مى بينى؟ اين را من شب عروسى با شوهرم گذاشتم. ماجراى بسيار دردناكى داشت. مى گفت يك يل مخمل هم داشتم كه هنوز با خودم دارم. وقتى اين را مى پوشم ياد شوهر اولم مى افتم و بدمستى مى كنم و دوباره مرا به اينجا مى آورند. من آنجا ماندم و فاحشه شدم...
س: اسمش چه بود؟
ج: پرى. در زندان به او پرى سيده مى گفتند. اين زن مجسمه پاكى بود...
س: سيد بود؟
ج: فكر نمى كنم. دختر نه ساله اى را آوردند كه خيلى جالب بود. به قول معروف «خانم» بود. ننه سدهى گفت او را پيش تو مى آورم. گفتم نيار، خجالت مى كشد. گفت اين دختر خجالت نمى كشد. به اتاق من آوردش. كمى نشست و بعد گفت شما كه مى خواهيد بدانيد، چرا حرف نمى زنيد؟ گفتم چه مى خواهم بدانم؟ گفت مى خواهيد بدانيد من چه بودم...
س: نه سالش بود؟
ج: بله.
س: اسمش چه بود؟
ج: صديقه. گفت ما دخترها را يا از سر راه بر مى دارند و يا به قيمت خيلى ارزان مى خرند. تا وقتى هفت هشت ساله هستيم بايد، معذرت مى خواهم، درمالى بدهيم، كسى حق ندارد با ما نزديكى بكند تا وقتى كه نه ساله شويم... اين پسره آتش به جان گرفته تا نه سالگى هى با من درمالى كرد و بعد كه مرا از بين برد، رفت با يك دختر ديگر. من يك ساعت به دست داشتم. گفت تو هم كه ساعت دارى؟ از همان قبليها هستى. گفتم اين ساعت را كسى به من هديه كرده است. به كتابهايى كه داشتم نگاه كرد و گفت اينها چيه كه مى خوانى؟ گفتم كتاب حافظ و سعدى است. گفت اينها كى بودند؟ گفتم آدمهاى خيلى خوبى بودند. گفت سياسى هم بودند؟ گفتم آره، سياسى هم بودند. يك دفعه از جا پريد و گفت تو هم سياسى هستى! آتش به جان اين سياسيها بگيرد. اين سياسيها پدرسوخته اند، مى خواهند ريشه ما را بكنند، مى خواهند خانه هاى ما را به هم بزنند. اگر خانم بزرگ بداند كه من آمدم پيش تو... مثل پرنده پريد و از اتاق رفت بيرون. شبها مست مى كرد و داد و بيداد راه مى انداخت. هر شب تعداد زيادى فاحشه را به همين جرم مى آوردند و صبح رهايشان مى كردند. اين زندان براى من يك دانشگاه بود...
س: خاطرات ديگرى از زندان به ياد داريد؟
ج: بله، همين ننه سدهى كه تعريفش را كردم. او زن بسيار معقولى بود. پسرش در ده كار مى كرد. وقتى داشتند با ارباب حساب و كتاب مى كردند، ارباب سكته مى كند. مى گويند كه پسره او را كشته. ننه سدهى براى اينكه پسرش كشته نشود، گفت من هم با پسرم همراهى كرديم، او را كشتيم. به ده سال زندان محكوم شده بود كه نه سالش را گذرانده بود. هر روز يك ريگ مى گذاشت كه حساب باقى مانده زندانش را داشته باشد. اين زن واسطه من با همه زندانيان بود. از همه براى من خبر مى آورد كه چه بوده و چكار مى كرده...
س: به اصطلاح رئيس داخلى زنان بود؟
ج: خود زندانيها او را براى خودشان رئيس داخلى كرده بودند. يك زن و يك مرد رئيس اين زندان بودند. رئيس مرد فتح الله لبنانى بود و اسم رئيس زن، زينب بود. اين زن مزخرف ترين و بدجنس ترين انسانى بود كه تا آن زمان مى شناختم. برعكس، فتح الله لبنانى به محض اينكه شب مى شد، در زندان را باز مى كرد و اگر زنان نامه اى داشتند به آنها مى داد. هر چه هم به او مى دادند، حتا دو حبه قند، مى گرفت و مى رفت بيرون بساط را پهن مى كرد و شروع مى كرد به ترياك كشيدن. من به او مى گفتم آقا فتح الله، اگر رؤسا بيايند و شما را در اين حالت ببينند چه مى شود؟ مى گفت خانم، چه مى گويى؟ به جان خودم، خودشان هم اهل بخيه اند و همين الان دارند مى زنند! اين فتح الله واقعا نمونه بود. كسى باور نمى كند. به همه زنان اجازه مى داد كه شبها بروند خانه و صبح برگردند. در تمام مدت دوازده سالى كه او آنجا كار مى كرد، يك زن از او شكايتى نداشت. فقط به من اجازه نمى داد كه شبها از زندان خارج شوم. وقتى مى خواستند مرا آزاد كنند، با ناراحتى گفت خانم، ببخشيد كه من به شما اجازه نمى دادم شب به خانه برويد، اين زنيكه نمى گذاشت. منظورش زينب بود. البته من خوشحال بودم كه به من اجازه نمى داد. چون اگر اين كار را مى كرد، حزب به من مى گفت برنگرد.
س: چه سالى در زندان بوديد؟
ج: ۱۹۴۹. تمام سال ۴۹ (۱۳۲۸) در زندان بودم.
س: آن زمان هنوز تنها بوديد؟ ازدواج نكرده بوديد؟
ج: بله، هنوز ازدواج نكرده بودم. بعد كه از زندان آزاد شدم، با ژندى ازدواج كردم.
س: به قضيه زندان برگرديم.
ج: بله، ميس ادين يك خانم انگليسى بود. يك روز با تمام مدرسه اش به ديدار من آمد. من اصلا او را نمى شناختم. آنقدر هديه مى آوردند. كلى سيگار آورده بودند كه من مانده بودم با آنها چه كار كنم.
س: سيگار ميكشيديد؟
ج: نه، نمى كشيدم. ولى آنها مى آوردند. اين زندان قبلا طويله بود.
س: در كجا قرار داشت؟
ج: در اصفهان اصطبل كلانترى سوار بود. پر از پهن بود. هر كسى از ما مى پرسيد كه برايتان چه بياورم؟ مى گفتيم تخم گل! سرانجام اين طويله تبديل به باغ بهشت شده بود، پر از گل. شبها به من اجازه مى دادند كه بروم در كلانترى سوار بخوابم. يك بار يك بازرس آمد و پرسيد سياسيه كو؟ گفتند آنجا. نگاه كرد و گفت كو؟ گفتند آنجا، برويد بيدارش كنيد. به لهجه اصفهانى گفت من؟ نميرم. اين زن پلنگ اس، من به او نزديك نمى شوم! فتح الله واقعا آدم خوبى بود. كارى كه امروز در سوئد انجام مى دهند، او مى كرد. به مسئوليت خودش، به زنان مى گفت برويد و صبح برگرديد. همه هم صبح بر مى گشتند. البته هر كس را كه خودش تشخيص مى داد، مى فرستاد. به من اجازه نمى داد.
س: پيش از زندان در كجا زندگى مى كرديد؟
ج: در اصفهان. قبل از اينكه به زندان بروم، در حزب منتشر كرده بودند كه من جاسوسم، چمدان اختر خانم را باز كرده ام...
س: اختر خانم كيست؟
ج: خواهر كيانورى، همسر كامبخش. خلاصه گفته بودند من جاسوسم، با زنان يوگسلاوى و سوئدى حرف زده ام! همه اعضاى حزب رويشان را از من بر مى گرداندند. من به حزب هزار و پانصد مارك مديون بودم. كيانورى مى گفت اين پول را بده. من در تهران هيچ آشنايى نداشتم. با عماد سالك كه سابقا رابط اصفهان بود، خيلى رابطه خوبى داشتم. او از من خيلى حمايت مى كرد و مرا دوست داشت. من هم به او علاقه داشتم. عماد سالك زندانى بود. كيانورى مى دانست كه من حتما به سراغ سالك مى روم. رفتم به زندان اصفهان. تا وارد شدم، مرا گرفتند. حتما كيانورى گزارش داده بود. در ملاقات با عماد سالك مرا دستگير كرده و به زندان بردند.
س: سالك را به چه جرمى گرفته بودند؟
ج: عماد سالك مسئول حزب توده اصفهان بود. بسيار آدم فهميده اى بود. زمانى به خليل ملكى خيلى نزديك شد ولى انشعاب نكرد. بسيار اديب و از هر نظر قابل اعتماد بود.
س: توده اى ماند؟
ج: بله، بعد كه آزاد شد با يك خانم ثروتمند ازدواج كرد. از وكلاى درجه يك اصفهان بود. خيلى به او علاقه داشتم.
س: چگونه قضيه فاطى شما را به حزب توده و اصولاً تفكر چپ نزديك كرد؟
ج: خانواده ما مالك بود. هر وقت به ده مى رفتيم، مادرم تعداد زيادى مهمان با خود مى برد. زن دهقانى كه روى زمين كار مى كرد، يك به پنج مزد مى گرفت. يعنى يك قسمت را خود بر مى داشت و چهار قسمت را بايد به ما مى داد. اين زن موظف بود سه روز و سه شب از مهمانان مادرم پذيرائى كند. با پسر كوچكش با شير و مرغ كه خودش خوابش را نمى ديد، مى آمد و همه را جلوى ما مى گذاشت. فاطى دختر كوچكى بود كه همراه او مى آمد. به لباسهاى من نگاه مى كرد و به آنها دست مى كشيد. الان فكر مى كنم كه آن لباسها چندان چيز با ارزشى نبودند ولى فاطى با حسرت به آنها نگاه مى كرد. من با فاطى دوست شدم. روزهايى كه فاطى گله را به چرا مى برد، منتظر مى ماندم تا از دور گرد و خاك آمدن گله را ببينم. يك روز فاطى را شوهر دادند و شوهرش آن بلا را سرش آورد و فاطى را انداخت و گفت اين زردنبوئى كه به من فروختيد مال خودتان! فاطى ساكت بود، فكر مى كردم مرده است. وقتى شوهر فاطى رفت، مادر فاطى كه اسمش شهربانو بود و فاطى را از يك شوهر ديگر داشت، خيلى ترسيد. خودشان سه چهار بچه گرسنه داشتند و فاطى هم حالا روى دستشان مانده بود. وقتى محمد شوهر شهربانو بلند شد، همه مى لرزيدند. من هم مى لرزيدم. صبحها مى ديديم كه وقتى محمد گلهاى محمدى را مى چيد با چه آرامشى در گلدان مى گذاشت. بدن فاطى را بلند كرد، بوسيد و به كنارى گذاشت. من آنجا فهميدم اين روستائيان محروم حتا خود، خودشان را نمى شناسند. ولى فاطى وقتى محمد، شوهر مادرش را ديد، شروع كرد به فرياد زدن. اين بچه سه روز فرياد زد و مرد. مرتيكه قاطرچى هر شب او را به درخت مى بست و تجاوز مى كرد. بعد مى گفت كه هنوز از من مى ترسد! اين واقعيت را به شما بگويم، وقتى فاطى مُرد، من هم مُردم. من در خانواده بزرگ فاطى متولد شدم. خانواده اى كه فقير بود، محروم بود، پول نداشت و به او تجاوز مى شد. زندگى فاطى سبب شد كه من به حزب توده رفتم. چون مى گفتند اين حزب، حزبيست كه مى خواهد اين طبقه را از بدبختى نجات بدهد و اين مايه اصلى زندگى من بود. علت اين نوع زندگى من، فاطى بود. پشيمان نيستم از راهى كه انتخاب كرده ام. چون من با اين دهقانان خيلى دوست بودم، مرا در زندگيشان شركت ميدادند. حتا جلوى من به ارباب، پدرم، فحش مى دادند. مى دانستند كه من به خودشان نزديكترم. من الان هم آن سوسياليسمى را كه نوشته شده براى رفاه انسانهاست، قبول دارم. اما كدام رفاه انسانها؟ در آن سيستمها اين انسانها بودند كه براى رفاه يك عده اى از آنها سوءاستفاده مى شد. مثلا در كشورهاى سرمايه دارى، كارگران حق دارند اعتصاب كنند. در يك كشور سوسياليستى حق ندارند! يعنى همه منافع به جيب دولت مى ريزد و دولت هم يك نان بخور و نمير به كارگران مى دهد. الان هم كه برخى سر و صدا مى كنند كه آن موقع ما نان داشتيم، همان نان بخور و نمير را داشتند، ولى آزادى نداشتند. اگر سوسياليسم واقعى وجود داشت، من هنوز هم به آن معتقد بودم. ولى همه چيزهايى كه گفته بودند، دروغ بود. براى تأمين منافع يك عده اى بود. مثلا همان لنين مى گويد چون كارگران هنوز آگاهى ندارند، حزب طبقه كارگر برايشان تصميم مى گيرد. آخر اينها يا آدم هستند، يا نيستند. يا اينكه قيم مى خواهند. اين حزب طبقه كارگر براى خودش تصميم مى گرفت، نه براى طبقه كارگر. ديكتاتورى پرولتاريا غلط است. چرا ديكتاتورى؟ نتيجه اين شد كه استالين به وجود آمد...
س: در چه سالهايى با مسائل سياسى آشنا شديد؟
ج: در زمانى كه در جمهورى دمكراتيك آلمان بودم. به جلسات و سخنرانيها مى رفتم...
س: با حزب توده چگونه آشنا شديد؟
ج: برادرى داشتم كه افسر بود. با عده اى دوست بود كه عضو سازمان افسرى بودند. يكى هم بود به نام درمى شيان. آنها به خانه ما مى آمدند و حتا يكى از آنها مى خواست با من ازدواج كند و مى گفت بيا برو شوروى، آنجا خوب است و از اين حرفها. چه كار خوبى كردم كه نرفتم. اينها فكر مرا متوجه كردند كه تو كه اينقدر به مردم فكر مى كنى، حزبى وجود دارد كه طرفدار مردم است. اعلاميه ها را براى من مى آوردند و من به وسيله دوستان برادرم با اين حزب آشنا شدم...
س: ولى برادرتان عضو حزب توده نبود...
ج: نه، او در يك حزب ديگر به نام «مردم» بود كه بچه كازرونى را دزيده بودند و خيلى تندروتر از حزب توده بودند. البته بعدا بچه كازرونى را رها كردند، ولى دوستانش عضو سازمان افسرى بودند. فداكار قبول نمى كرد كه زنان عضو حزب باشند، ورقه عضويت مرا كامبخش امضاء كرد. تقى فداكار عضو «فراكسيون توده» در مجلس چهاردهم و نماينده اصفهان بود. من خيلى فعال بودم، شب و روز. در آن سازمان زنانى كه در ايران تشكيل دادم، سيصد زن كارگر عضو بودند...
س: در اصفهان؟
ج: بله، تعدادى هم معلم عضو داشتيم...
س: چند سالتان بود؟
ج: بيست و يك سال.
س: تا آن زمان تحصيل ميكرديد؟
ج: بله، بعدها مثلا با زنان مى رفتم به كارخانه پنبه پاك كنى، با آنان پنبه پاك مى كردم. خلاصه، وقتى مرا به محاكمه بردند، برايم وكيل تسخيرى گرفتند. وكيل در دفاع از من گفت: با موكل من كارى مى كنند كه پشت پرده آهنين مى كنند. من معترض شدم كه مگر شما به آنجا رفته ايد؟ پشت پرده آهنين را ديده ايد؟ من دفاع شما را قبول ندارم. خودم شروع كردم به دفاع و گفتم: مگر من چه كردم؟ در دفاع از حق زن كارگرى كه نمى دانست در ساعت كار بچه اش را كجا بگذارد و او را به كارخانه ريسبافى آورده و ميان پنبه ها قايم كرده بود، نامه نوشتم. ماشين هم آمده و بچه بدبخت را له كرده. نامه نوشتن گناه است؟ اگر شاه گفت گناه است، مرا محكوم كنيد.
در ميان هيات منصفه چند نفر قشقايى هم بودند كه گفتند: خانم، ما از كمونيسم نفرت داريم، ولى اين حرفهايى كه شما زديد همه درست است. همه به آزادى من رأى دادند بجز پسرخاله خودم كه رئيس دادگاه بود و جرأت نكرد. خلاصه، مرا به قيد كفيل آزاد كردند. حالا من نمى دانستم از كجا كفيل بياورم. تمام خانواده من از من روگردان شده بودند كه چرا توده اى شده ام...
س: برادرتان نيز؟
ج: برادرم هم به من پشت كرد. دايى من رئيس تأمينات بود، وقتى مرا مى آوردند، مى رفت قايم مى شد. بالاخره يك نفر كفيل من شد كه من تا امروز هم نفهميدم كى بود. ده هزار تومان داد و من آزاد شدم.
س: چگونه به حزب توده نزديك شديد؟
ج: آقاى تقى فداكار آنجا بود. من هم در ميان زنان كارگر كار مى كردم. مريم خانم تازه از سفر مسكو كه منجر به عقد ازدواج او در جلو كاخ كرملين با كيانورى شده بود، برگشته بود. به اصفهان آمد و در سالن ارامنه جلفا سخنرانى كرد و گفت كه من رفتم استالين را از دور ديدم و... من هم مثل يك شاگرد مدرسه همه جا به دنبالش مى رفتم، شخصيت من شكل نگرفته بود، يك بچه بيست و يكساله بودم...
س: مريم فيروز آن زمان چند سال داشت؟
ج: بيست و شش هفت سال داشت. خيلى زيبا بود. من هم زيبا پرستم. دنبالش مى افتادم و همه جا مى رفتم. مريم از همانجا براى من نقشه كشيد. من و كيانورى حتا در يك جلسه با يكديگر در مورد محروميت زنان سخنرانى كرديم. همانجا آشنا شديم، به من مأموريت دادند و سازمان دمكراتيك زنان اصفهان را تشكيل دادم. وقتى رفتم تهران، وا رفتم.
ديدم آنجا هيچ كس نيست. اينها فقط هستند! همان روز اول هما هوشمند راد كه با اختر كامبخش نزديك بود، به ديدن من آمد و مرا در جريان آنچه در تهران مى گذشت، گذاشت. او گفت كه زنان كارگر متشكل در اتحاديه كارگران كه رضا روستا رهبر آن است، همگى با اختر كامبخش در ارتباط هستند. او مرا از رقابت شديدى كه بين اختر، خواهر كيانورى و مريم فيروز، زن او وجود داشت، مطلع كرد. فرداى آن روز، هما هوشمند راد و اختر كامبخش به ديدن من آمدند و از حرفهاى كنايه دار اختر دريافتم كه هما هوشمند راد راست مى گفت.
در اولين جلسه زنان، متوجه شدم كه زنان اعضاى كميته مركزى جزو رهبران اين تشكيلات هستند و جز يكى دو نفر از دوستان آنان و خانم بدرالملوك علوى كه پايه گذار تشكيلات دمكراتيك زنان بود، كس ديگرى آنجا نبود. بعد از جلسه بطور خصوصى به من گفتند كه به دستور حزب در كنگره به مريم فيروز رأى بدهم كه مشاور كميته مركزى شود و اين موضوع براى پيشبرد كار زنان بسيار حياتى است! در آن روزها من بى تجربه و جوان بودم. همه چيز را باور مى كردم. بعد در كنگره شركت كردم و به همه سخنان، مانند مؤمنى كه سخنان مقدسين را مى شنود، با دقت گوش مى دادم. اعظم سروش (قاسمى) مانند پروانه دور من مى چرخيد و يادآورى مى كرد كه رأى دادن به مريم را فراموش نكنم.
در اينجا خاطره اى از كنگره دوم به يادم آمد. خانم عاليه شرمينى، مادر شرمينى مسئول سازمان جوانان حزب توده كه با مريم از همان روز اول ورودشان ميانه اى نداشت، وقتى پچ پچها و فعاليتى را كه براى انتخاب مريم فيروز مى شد ديد، از رئيس جلسه كه دكتر مرتضى يزدى بود اجازه صحبت خواست و گفت: «مثل اينكه شرط رسيدن به مقامات حزبى در اينجا، داشتن روابط نزديك با كميته مركزى است. به همين دليل آقاى دكتر يزدى، پيشنهاد مى كنم شما هم مرا به زنى بگيريد تا بتوانم به مقامى انتخاب شوم!» صداى شليك خنده سالن را پر كرد.
دكتر يزدى گفت: «خانم، شما ديوارى كوتاهتر از ديوار من پيدا نكرديد؟!» باز همه خنديدند. من كه شركت در كنگره را افتخارى براى خود مى دانستم، از اين ماجراها مات و مبهوت شده بودم. بعد كه مرا از تشكيلات زنان برداشتند، آن هم از هم پاشيد. مسأله اين بود كه كارشان عميق نبود، سطحى بود. چيزى كه جالب بود، رقابت اختر كامبخش و مريم فيروز تمام حزب را به لجن كشيد. وضع مريم فيروز و اختر كامبخش اينطور بود.
زمانى كه مريم فيروز به اصطلاح مخفى بود، در خانه اى در شميران زندگى مى كرد كه مهندس گوهريان و همسرش نيره ظاهراً در آنجا مى زيستند. كلفت داشت و زن تازه عروس گوهريان مجبور بود ساعتها تلمبه بزند تا آب به منبعى برود كه تازه كار گذاشته بودند. بعد بايد آن را گرم مى كردند تا مريم خانم حمام كند [چند نامه از مهندس گوهريان و وضعيت زندگى آنان در چكسلواكى زير عنوان «ابزار توليد» ضميمه كتاب است]... ادامه دارد
عكس ۱-سخنرانى شهناز اعلامى در حضور انور خوجه صدر حزب كمونيست آلبانى
عكس ۲-سهيلا دختر شهناز اعلامى در آغوش دلاروس ايبارورى رهبر حزب كمونيست اسپاينا
عكس۳-شهناز اعلامى و اعضاى فدراسيون بين المللى زنان دمكرات
|