*بهار ديگرى از راه مى رسد. چون هميشه، با دستانى پر از مهر، دامانى پر از گل و جانى برانگيخته از شور زايش. تنها درخت و سبزه گل نيست كه از بهار جان مى گيرد، انسان نيز هست. اگر همه غم هاى عالم بردش نشسته باشد، به رنگ و بوى بهار، پالوده مى شود، سبك مى شود و نيروى تازه اى مى گيرد كه از نو برخيزد و شيشه غم را به سنگ پايدارى بكوبد. بهار بيرون، در درون بازمى تابد، سكوت و تيرگى را مى تاراند و رخوت را از احساس و انديشه مى زدايد. بى جهت نيست كه شاعران، نقاشان، نغمه سازان و همه انان كه با افرينش زيبائى سر و كار دارند، دلبسته و مجذوب بهار مى شوند. تاريخ هنر جهان ائينه تمام نماى پيوند جان افرينندگان و رستاخيز بهارى است!
-فرهنگ ايران نيز چنين است، به ويژه ادبيات و از ان ويژه تر شعر بالنده ايران، پيوندى تنگاتنگ با بهار و دستاوردهاى ان دارد. در درازى پيش از هزار و صد سال شعر تكوين يافته ايران، شاعرى را نمى توان يافت كه ارزوى بهار را در دل نپرورده باشد و هنگامى كه فرا رسيده به پيشبازش نرفته و نفس در نفس نتنيده باشد. دستاوردهاى بهارى، از درخت و سبزه و گل تا ابر و باران و نسيم، ادبيات شاعرانه ما را رنگين و عطر اگين ساخته است.
-بهار اگر در شعر كهن ايران بيشتر، به خاطر طراوت و خرمى و ديگر خصلت هاى طبيعى اش ستايش مى شود، در شعر نو- باز معنائى و نمادين برانگيزاننده اى نيز پيدا مى كند. بهار، رستاخيز طبيعت است و مى تواند نماد دگرگونى هاى اجتماعى باشد. بهار زندگى ساز است، دشمن مرگ و تباهى است.
پس مى تواند نماد برجسته اى براى مبارزات ازاديخواهانه باشد. دستاوردهاى بهارى نيز هر كدام بار معنائى خود را دارند. درخت نشانه بالندگى است، باران نشان باراورى و باغ نشانه پر بارى و شكوهمندى- اين معناها اگر چه قطعى نيستند و ممكن است از شعرى تا شعر ديگر جا عوض كنند ولى مجموعه انها و پيوندهاى متنوعى كه ميان شان برقرار مى شود، محتواى انديشه برانگيز شعرنو را مى سازند. محتوائى كه از ايهامات سرشار بهره مند مى شود و به تنوع چشم اندازهاى شعرى يارى مى رساند.
جالب است كه همين نشانه ها و معناها گاه در برداشت ها و تفسيرهاى تازه از شعر كهن نيز به كار گرفته مى شود و محتواى انها را «روزامد» مى سازد.
-اين نهادهاى- گمان مى كنيم- «خودجوش» - در برابر «سانسور» نيز به يارى شاعران امده است و اگر نمى بود، چه بسا كه شعر نو، به ويژه شاخه متعهدانه ان- تا امروز دوام نمى اورد! سانسورچيان غالباً از دريافت نمادها- كه اينجا و انجا معناهاى مختلف نيز پيدا مى كنند، ناتوانند و گاه كه مى خواهند بگويند توانايند، دريافت هاى مسخره اى عرضه مى كنند. تازه گاه نيز كه نمادها را دريابند و بهانه اى براى سانسور مى يابند، شاعران نمادهاى ديگرى را جانشين انها مى كنند و سردرگمى ها، نو مى شود. پيش از انقلاب لطيفه اى براى سانسورچيان ساخته بودند. كتاب شعرى را به دو تن از انها مى دهند كه «بررسى» كنند. اولى مى خواند و به دومى مى گويد كه چيزى سر درنمى اورد. دومى مى خواند و او هم مى گويد چيزى سر درنمى اورد ولى مى افزايد، كه خود فلان فلان شده شان وقتى مى خوانند، مى فهمند! -گمان مى كنيم پس از انقلاب، ، خود رهبر معظم هم با ان كه اهل شعر و شاعرى است، كُمِتيش لنگ بماند! -.....
-بارى عنان از كف رفت! .... داشتيم مى گفتيم بهار و دستاوردهاى زندگى سازش، بيشترين جلوه هاى معنائى را به شعر ايران بخشيده اند. اينك مى رويم رهبر نمونه هائى از بهارانه هاى دل انگيز. پيشين و بازمى گرديم به سوى بهارانه هاى نمادين امروز.
*
*از «پدر»، پدر شعر فارسى، رودكى سمرقندى شروع كنيم كه ارايش بهار را «عجيب» مى بيند و از اين ارايش اميخته با «صد هزار نيز نزهت»، انگشت حيرت به دندان مى گيرد، سفارش او، پدر واقعگراى شعر، روشن است:
- «اكنون خوريد باده و اكنون زييد، شاد
كاكنون بَرَد نصيب، حبيب از بر حبيب!»
-درست صد سال بعد به «فرخى سيستانى» مى رسيم كه تصوير پردازى هاى بهارانه او كمياب است. باغ را «بوقلمون لباس» و ابر را «مرواريد بار» مى بيند. طبيعت به لطافت «پرنيان» است:
«چون پرند نيلگون بر روى بندد، مرغزار
پرنيان هفت رنگ اندر سرارد، كوهسار»
-دويست سال بعد به «شيخ اجل» مى رسيم كه او نيز از اين همه نقش عجب كه بهار بر «در و ديوار وجود» مى نشاند حيران است. او نيز «طرب» را توصيه مى كند. هنگامى كه «سرو در باغ به رقص امده و بيد و چنار»، چگونه مى توان خاموش در گوشه اى خزيد؟ تصويرپردازى هاى درخشان سعدى نيز ويژه خود اوست:
- «ژاله بر لاله فرو امده هنگام سحر
راست چون عارض گلگون عرق كرده يار!
شاخ ها دختر دوشيزه بافند، هنوز
باش تا حامله گردند به انواع شمار»!
-صد سال پس از سعدى، نوبت به «حافظ بزرگ» مى رسد، كه گوئى انچه خوبان همه دارند، به تنهائى در او جمع است. حيرت حافظ از «نيروى مسيحيائى» بهار است كه «تنور لاله» را برمى افزود و «مرغ را در خروش» مى اورد. او حيرت ديگرى نيز دارد كه به سرگشتگى «خيام» پهلو مى زند:
- «عارفى كو كه كند فهم زبان سوسن
تا بپرسد كه چرا رفت و چرا بازامد»؟
-از سرگشتگى هاى خيام گفتيم. راه رهائى را هم البته خود او يافته است: نشستن و قدح گرفتن با لاله رخان، بى پرواى مسجديان! :
- «فصل گل و طرف جويبار و لب كشت
با يك دو سه تازه دلبرى حور سرشت
پيش ار قدح كه باده نوشان صبوح
الوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت»!
-حال كه به قرن ششم برگشته ايم، بد نيست كمى تامل كنيم. دست كم نظامى، اين بزرگترين بهار ستاى تصويرپرداز را از قلم نيندازيم. تصويرهاى بهارى او، از لحظه هاى ناب شاعرانه است:
- «سبزه خضروش، جوانى يافت
چشمه اب، زندگانى يافت
چشم نيلوفر از شكنجه «خواب»
جان در انداخته به قلعه اب
شنبليد سرشك در ديده،
زعفران خورده، باز خنديده!
ارغوان و سمن، برابر بيد
رايتى بركشيده سرخ و سپيد
بلبل اواز بركشيده چوكوس
همه شب تا به وقت بانگ خروس
بر سر سرو، بانگ فاختگان
چون طرب رودِ دلنواختگان»
*
*اگر چه سراغاز «شعر نو» در ايران به نام «نيما» ثبت شده است، ولى زمينه هاى نوانديشى در شكل و به ويژه در محتواى شعر را بايد در سال هاى پس از مشروطيت جستجو كرد.
نگاه شاعر به زندگى، به طبيعت و به جهان پيرامون، تغيير مى كند. در «بهاريه» ها اگر چه تصويرپردازى ها حفظ مى شود ولى گوشه و كنايه هاى اجتماعى سياسى نيز جاى چشمگيرى براى خود پيدا مى كنند. اين كنايه ها البته گاه انچنان عريان مى انيد و مى روند كه چيزى را براى نماد شدن باقى نمى گذارند ولى نشان مى دهند كه ظرفيت تبديل شدن به نماد را دارند. چيزى كه در اينده نه چندان دور پيش مى ايد.
نمونه را از «بهاريه» هاى «بهار» مى اوريم كه هم قصيده هاى ابدار بهارى با تصويرپردازى هاى درخشان، دارد و هم غزليات و قطعاتى كه در انها متعلقات «بهار» با گوشه و كنايه هاى اجتماعى-سياسى در مى اميزد به (غزل متعلق به زمانى است كه بهار از هر سو زير فشار و انتقاد قرار گرفته است):
- «بهار مژده نو داد، فكر باده كنيد
ز عمر خويش در اين فصل استفاده كنيد.
هجوم عام به قتل بهار نيست ضرور،
كه خود به قتلگه ايد، اگر اراده كنيد!
بهار يه ديگر او اشاره به توقيف روزنامه «نوبهار» دارد:
- «اگر چه بسته قضا، دست «نوبهار» امسال،
بدين خوشيم كه خرم بود، بهار امسال!
به شادمانى قلب پريش هموطنان،
نويد فتح و ظفر مى دهد، بهار امسال!
بهار در بهاريه ديگرى نيز انديشه هاى انسانى و ضد جنگ خود را بيان مى كند:
-لاله خونين كفن، از خاك سراورده، برون
خاك، مستوره قلب بشر اورده برون
نيست اين لاله نوخيز، كه از سينه خاك
پنجه جنگ جهانى، جگر اورده برون!
يا كه بر لوح وطن خامه خونبار بهار
نقشى از خون دل رنجبر اورده برون
-حيف است از بهاريه هاى بهار بگوئيم و تصنيف «مرغ سحر» را از ياد ببريم. بهاريه اى خوندلانه كه در پيوند با اهنگى از مرتضى نى داوود، به يك ترانه جاودانه ميهنى تبديل شده است.
-بهار، در نوبهارى كه گل به بار امده است، چشمى ژاله بار دارد. در بهار، «در قفس» بودن جانگذاست. بايد قفس ها را درهم ريخت. ايا «مرغ سحر» مى تواند از اه شرربار خود، قفس را زير و زبر كند؟ در بند دوم اين تصنيف، كه هميشه با سانسورچيان درگيرى داشته، بهار، حرف اخر را مى زند: تا «ظلم ارباب» و «جور مالك» در ميان است و «ساغراغنيا» از مى ناب و جام ما از خون جگر پر مى شود، بايد از «مساوات» صرفنظر كرد!
*
*در استبداد سياسى دوران پهلوى ها، بازار نمادهاى شاعرانه، به طور كلى رونق مى گيرند. به ويژه در سال هاى پس از كودتاى ۲۸ مرداد، نماد سازى به شيوه اى فراگير تبديل مى شود.
شمار روزافزون نمادهاى خودجوش، اگر چه از يك سو سبب پيچيدگى محتواى شعرها مى شود، ولى از سوى ديگر بر ارزش هاى زيبائى شناسانه انها مى افزايد. شعر در دو دهه سى و چهل شكوه و غناى خود را از جمله، به همين تنوع نمادسازى ها، مديون است، كه «بهار» و دستاوردهايش در ان بيشترين جا را دارند. غالب نمادها در ظاهر عاشقانه اند، يعنى در خدمت محتوائى عاشقانه قرار مى گيرند. ولى انجا كه لازم باشد نقش واقعى خود را ايفا مى كنند و ذهنيت هاى ممنوعه را به مخاطبان انتقال مى دهند.
*
* «فريدون توللى» كه گويا غير از توانائى هاى شاعرانه، دست تفننى نيز در «ساز» داشته است، «صبح غمناك بهار» را كارسازترين سرچشمه الهام خود مى داند. به يارى بهار، شعر از «باغ راز» سر برمى اورد:
- «زنبق اسا، تُرد و عطر افشان و مست
شعر شادابم، دميد از باغ راز
بوسه زد بر نوك انگشتان گرم،
نغمه، از دل پايكوبان تا به ساز
در فضائى چنين «رويائى» بديهى است اگر «ياد او» از «نهضت» به درايد و «رقصان و عريان» شود و با لبانى «پر از بوسه» پيش ايد. وقتى كه چشم را مى بندد تا بوسه را بربايد، لحظه خوشبختى از دست مى رود!
*
*شعر «نادر نادرپور» نيز به افسون بهار اغشته است. در «خطبه بهارى»، ان را «مسيح تازه نفس» مى نامد كه «مردگان نباتى» را «به يُمن معجزه اى رشك زندگانى» مى سازد. پيامبرى است كه «اتش نارنج را ز شاخه سبز» به يك نسيم برمى افزود و براى ان كه قبيله خورشيد را بكوچاند، «شكاف در دل امواج نيل شب» مى افكند. تمناى شاعر از بهار اين است:
- «مرا به وادى سرسبز خردسالى بر!
مرا به خامى اغاز زندگى بسپار!
در ميان غزل هاى اندك نادرپور، غزلى است با عنوان «مرثيه بهارى» كه سرشار از لحظه هاى ناب شعرى است. شاعر گوئى در كويرى افتاده در سكوت شب، ايستاده و در حسرت جرعه بارانى است كه بوى نوبهاران را داشته باشد. همان بارانى كه زمانى بر مى خوران خوش بود و حالا يادش اشك در چشم خماران مى اورد!
تصويرهاى درخشان نادر، روزگار منحوس ما را بازمى تاباند:
- «شب چنان سنگين فرود امد كه يك تن جان نبرد
تا خبر از كشتگان زى سوگواران اورد
چشم پنهان گشت و ما در تيرگى پنهان شديم
خضر بايد تا نشان از رستگاران اورد!»
«كاش» ها، يكى پس از ديگرى، در دل شاعر مى رويند: كاش «خورشيد بيدارى» برايد و «سلام هوشياران» را به «شب مستان» برساند! كاش حتى برقى از «نعل اسبى بى سوار» به جهد و جاى بانگ سواران را بگيرد! ولى شاعر خود مى داند كه تحقق اين «كاش» ها، زمينه هاى ديگرى مى خواهد:
- «باغ را تا شمع سرخ لاله ها روشن شود
مشعلى بايد كه برق از كوهساران اورد
گر نه توفان بَلا برخيزد از افاق دور،
ابر رحمت كى گذر بر كشتزاران اورد؟
*
*نمادهاى بهارى شايد بيش از همه به «شاعران ارمانگرا» يارى رسانده اند. برخى از اين ارمانگرايان كه بيشتر به گروه هاى چپ وابسته اند، در جنگ و گريز با سانسور، اين توانائى را يافته اند كه «ممنوعه ها» را.
-در واقع انچه را كه به ان عشق مى ورزند- در لابلاى نمادهاى بهارى بيان كنند، بى ان كه پاى شان در ورطه «شعار» بلغزد و ان ها كه اين توانائى را- كه اسان هم به دست نمى ايد- نداشته اند، شعرشان در زير چكمه هاى شعار لِه شده است!
-به گمان ما، «هوشنگ ابتهاج» (هـ.ا.سايه) از تواناترين شاعران ارمانگراى نماد پرداز است. سايه چه در غزل و چه در كارهاى نو، لحظه اى از انديشه به «هدف» غافل نمى ماند و در عين حال «جوهر شعرى» را، با ظرافت تمام چون شيشه اى در بغل سنگ نگاه مى دارد!
- «بهار غم انگيز» او يكسره به يارى دستاوردهاى بهارى افريده شده است. شعر اگر چه تاريخ بهار ،۱۳۳۳ يك سال پس از كودتا- را دارد، ولى تصوير بهارهاى غم انگيزترى نيز هست كه در اين ساليان بر ما گذشته است و گويا همچنان خواهد گذشت!
-بهار مى ايد، ولى نه گل و نسرين مى اورد، نه بوى فروردين. پرسش ظاهراً بى پاسخ اين است: - «چه افتاد اين گلستان را چه افتاد/ كه ائين بهاران رفتش از ياد»؟
و «چرا» هاى بسيار، پى در پى در ذهن مى رويد: «چرا خون مى چكد از شاخه گل؟» / «چرا در هم نسيمى بوى خون است»؟ / «چرا سر برده نرگس در گريبان»؟ / «چرا مطرب نمى خواند سرودى»؟ /
-بهار، اگر چه دلمرده و ناتوان است، ولى باز هم هموست كه بايد «دست گل افشان از استين به در اورد و گلى بر دامان سبزه و نوائى درنايِ مرغان بنشاند. هموست كه بايد شور و عشق برانگيزد، از «گل و مى» اتشى بسازد و «پلاس درد و غم» را در ان اندازد. «ارمان» با «اميد» زنده مى ماند:
- «بهارا زنده مانى، زندگى بخش
به فروردين ما، فرخندگى بخش
مگو كاين سرزمينى شوره زار است
چو فردا در رسد، رشك بهار است
بهارا باش كاين خونِ گل الود
برارد سرخ گل چون اتش از دود!
ميان خون و اتش ره گشائيم
از اين موج و از اين توفان برائيم
دگر بارت چو بينم، شاد بينم
سرت سبز و دلت اباد بينم
به نوروز دگر، هنگام ديدار
به ائين دگرائى پديدار!»
-درست پنجاه سال از «بهار غم انگيز سايه» گذشته است و ما همچنان در انتظار «ديدار ديگر» مانده ايم و دوره مى كنيم به قول شاملو، «شب را و روز را، هنوز را!»
*
* «سياوش كسرائى» نيز از شاعران ارمانگراست كه از نمادهاى بهارى، به وفور بهره مى گيرد. پيش از اين از او صحبت كرده ايم (نيمروز ۶۶۲) و در اينجا بهارانه كوتاهى از او را مى اوريم كه در ان بهار، برخلاف بهار سايه، دست خالى نيست. با «قامت كشيده وعطر اشنا» امده و در محله شاعر پرسه مى زند، ولى چه بيهوده! زيرا «سال هاست، شادى، ان دختر ملوس، از اين خانه رفته است!»
*
*شايد در ميان شاعران معاصر هيچكس چون «فريدون مشيرى»، دلباخته «بهار» نباشد. از سَرِ همين دلباختگى است كه او نام «دختر دُردانه» اش را نيز «بهار» نهاده است. مشيرى را نيز مى توان شاعرى ارمانگرا ناميد، ولى ارمانگرائى اخلاقى. او بيش از هر چيز به «انسان» مى انديشد و رفتارهاى او را باعث همه ناهنجارى ها مى داند. قلب اوست كه كينه مى ورزد و دست هاى اوست كه مى كشد و تا چنين است، سخن گفتن از «بهار» بى معناست: «وقتى پرنده ها همه خونين بال/ ترانه ها همه اشك الود/ ستاره ها همه خاموشند/ حتى هزار باغ پر از گل نيز، بهار نمى شود! شاعر در مى ماند كه در اين «فضاى تنگ بى اواز» / چگونه كبوترهاى شعر خود را پرواز دهد؟ اينها را مى گويد ولى انچنان دلبسته بهار است، كه در استانه فرا رسيدنش «با شمع و نرگس و چراغ و اينه» / نوروز را به «خانه خاموش» مى برد!
- «مشيرى» انديشه هاى بهارى خود را به صورت اموزه هائى درمى اورد تا بتواند با همه افسردگى ها و دلمردگى هاى زمستانى، مقابله كند: «چگونه خاك نفس مى كشد؟ - بينديشم!»
«شكستن زمهرير» و «شكافتن زهره سنگ» را چه كسى باور مى كرد؟ كسى يقين نداشت كه «دوباره باغ بخندد»! ولى «شكوه رُستن» و رهائى چيز ديگرى است.
- «زمين به ما اموخت/ ز پيش حادثه بايد كه پاى پس نكشيم/
مگر كم از خاكيم؟ / نفس كشيد زمين، ما چرا نفس نكشيم؟!
-از بخت خوش نااميدى هاى مشيرى دوامى ندارد! عشق به انسان و طبيعت بر ان غلبه مى كند. «بهار» انچنان در او سرمستى مى افريند كه «شيشه غم» را پيش از ان كه «هفت رنگش هفتاد رنگ» شود، به سنگ مى كوبد و مجذوبانه چشم به افاق دور مى دوزد:
- «اسمان ابى و ابر سپيد/ برگ هاى سبز بيد/
عطر نرگس، رقص باد/ نغمه شوق پرستوهاى شاد/
خلوت گرم كبوترهاى مست/.....
-نرم نرمك مى رسد، اينك بهار!
خوش به حال روزگار!»