جان سختى ما را ببين كه به بهارى ديگر نيز رسيده ايم و بار اين همه مصيبت و درد را همچنان به دوش كشيده ايم و نمى بينيم كه بهار در چشم ما مى نگرد و به سرزنش ما برمى خيزد كه چه كرده ايد؟ و چه در كارنامه اعمال سالى كه گذشت، داريد؟ ....
راستى چه كرده ايم؟ .... در خويشتن خويش نظاره كنيم و بى پروا به خود پاسخ دهيم، باكى نيست اگر اين پاسخ، ادعانامه سنگينى باشد كه هر كدام از ما عليه خود صادر تواند كرد... وطنى داريم ويران، با هموطنانى سرگشته و حيران و غريب در وطن و بى دردانى خيره سر و بى خيال و بى اعتناء در خارج از وطن... مبارزان سالنهاى گرم، همچنان در ستيز با يكديگر... و دلسوختگان ان وطن بهم ريخته و اشفته، به تماشاى دردانگيز اين ستيزه هاى بى حاصل.... ريال داران دردنشناس، فارغ از اين گيرودار، تماشاگر بيگانه اينهمه درد و ادبار... و در واقع، ذوالفقار على در نيام و زبان سعدى در كام.... همه مسحور سحرى مدام و جادو شده جادوئى بد سرانجام... در چنين حال و احوالى، سال نو را با چه كلمات و جملاتى مى توان اغاز كرد كه از خون و اتش و درد و حسرت، مايه نداشته باشد؟ ....
ديگر زبانى جز به دروغ، به تهنيت برنمى ايد و در ظلمت شب هيچ سرودى نيست و در جنگل وحشت سكوت، مرغى نمى خواند... نوروز را از فروغ انداخته اند، انسانيت را كشته اند و شعله هاى عشق را خاموش كرده اند... با اين همه من قصد ندارم كه غمنامه خوان اين شام تيره اى باشم كه بر وطن ما چيره شده است و كلمات اميد و بهروزى را از جان و دل مى سرايم، بخصوص كه نوروز امسال به شنبه افتاده است و مى دانيم: سال ها بگذرد و شنبه به نوروز افتد... در اعتقادات عمومى و در سنت هاى ديرپاى وطن ما، وقتى شنبه، اغاز نوروز مى شود، نويد بركت و صلح و اسايش و خوشبختى با خود دارد و همگان بر اين عقيده اند كه چنين سالى مبارك و فرخنده خواهد بود و بخصوص كه نوروز هم در شنبه طالع شود و هم در بامداد، كه اين هر دو نشانه رهائى از درد و اندوه زمان است و طليعه طلوع صبحى صادق.... و ارزو كنيم كه چنين باشد... ارزوها از خاكسترشان نيز به وجود خواهند امد.
شرنگ