|
هوشنگ پورشريعتى
مرورى بر يك چهارم سده فرمانروائى حكومت فقاهتى، به مناسبت نوروز ۸۳
پايان عصر جمهورى ناقص الخلقه مذهبى
*انقلاب دوم، سرپوشى براى سركوب همه نيروهاى بالنده سياسى ايران بود.
*جمهورى مذهبى براى برون رفت از بن بست تاريخى خود، به ماجراجوئى هاى تازه روى اورده است.
*جهان باخترى با سپردن سرنوشت ملت ها به دست خودشان، اشتباه هاى تاريخى خود را جبران مى كند.
*نفس اخوندها ميان دو لبه گاز انبر فشارهاى جهانى و داخلى به شماره افتاده است.
*جوانان در فريدون كنار، داستان جانفشانى هنديان در استقلال هند را زنده كردند.
جمهورى فقاهتى، موجود ناقص الخلقه اى كه در پايانه هزاره دوم ميلادى در ايران شكل گرفت و با هر جان سختى بود خود را به هزار سوم كشاند، پارسال ۲۵ ساله شد. ناقص الخلقگان، بنا به طبيعت خود، عمر دراز ندارند و حكومت فقاهتى در جهان پيشرفت هاى برق اسا، از اين قاعده مستثنى نيست.
در نيمروز اين شماره، به جاى يادها و رويدادها، به مناسبت نوروز پر ارج ايرانى، به فلسفه وجودى جمهورى ولايت مطلقه و انديشه هاى بنيانگذار ان نگاهى گذرا مى افكنيم و مى كوشيم خاستگاه ها، تعارض هاى درونى و بيرونى و دلايل پايان يك عصر تاريخى را در ميهنمان بررسى كنيم.
انديشه حكومت فقاهتى كه از سال ،۱۳۲۳ براى نخستين بار در كتاب بى نام «كشف الاسرار» خمينى در قم مطرح شد، بيست و شش سال بعد، در كتاب ديگرى به نام «ولايت فقيه» كه از سخنرانى هاى او در نجف فراهم امد، ساخته و پرداخته شد. اين انديشه كه ريشه در دوره قاجار داشت، در دو بستر اماده درونى و بيرونى ايران، امكان رشد يافت:
نخست، پديده بازگشت به خويشتن خويش در جهان مسلمان كه ريشه هاى ديرين داشت و ديگر جهش هاى كم مانند اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى ايران كه در تهى سياسى روى مى داد.
تلاطم جهان مسلمان
اين دو زمينه را به كوتاهى بررسى مى كنيم:
پديده نخست كه به پندار من اساسى ترين پايه پيروزى خمينى شد، امواج توفنده اى بود كه در دهه هاى پايانى هزاره دوم، سراسر جهان مسلمان را، از شمال افريقا تا اسياى ميانه و از كناره هاى مديترانه تا شبه قاره هند، در مى نورديد.
بررسى اين پديده تاريخى و ريشه هاى ان، فرصت ديگرى مى خواهد، اما همين قدر مى توان نوشت كه اين بازگشت به گذشته، فرايند دوران دراز استعمار خاور زمين به وسيله باختريان بود كه سيصد سال دوام يافت و از همان اغاز، واكنش هاى زنجيره اى به همراه داشت.
خاوريان مسلمان كه وارث تمدن هاى كهن جهان و سپس تمدن اسلامى بودند، در برابر يورش باختر نوخاسته، نخست به رودرروئى هاى پراكنده دست زدند، انگاه روبروئى هاى ملى روى داد و سپس به واكنش هاى فراملى انجاميد.
نهضت هاى استقلال در كشورهاى اسياى نزديك و شمال افريقا، بخش هائى از رودرروئى تاريخى خاور و باختر بود كه نهضت ملى شدن نفت ايران و انگاه پان عربيسم ناصر اوج انها به شمار مى امد.
در همه اين دوره ها، نيروى برتر مادى و معنوى اروپا و سپس امريكا، كه رسانس و انقلاب كبير فرانسه و انقلاب صنعتى انگليس و جنگل هاى استقلال امريكا، پشتوانه شان بود، در رودرروئى ها پيروز شد و باختريان سلطه خود را، نه تنها بر جهان خاورى، كه بر سراسر جهان حفظ كردند.
جنگ هاى اول و دوم كه با گسترش تمدن باخترى و ارتباطات جهانى همراه بود، دوبار نقشه سياسى جهان را دگرگون كرد. اما برترى باختريان همچنان ادامه يافت، بى ان كه جهان اسلامى از جاى خود تكان بخورد و به جاى نگريستن به پس پشت، به پيش رو بنگرد.
چالش تازه
باختريان، نيروى جهش و پيشرفت خود را همچنان پى گرفتند و انسان باخترى در عرصه هاى علم وعمل به پيروزى هائى دست يافت كه در جهان پيشينه اى نداشت، اما در جهان اسلامى، جز نهضت هائى كه گاهى جرقه زد. چارچوب هاى سياسى و اجتماعى كم و بيش دست نخورده ماند. در اين بخش از كره زمين، دو اردوگاه نابرابر با هم رودر رو بودند كه يكى ناتوان و نيازمند، همچنان به روياى امپراتورى اسلامى دلبسته بود و ديگرى فرهنگ و تمدنى را پيش مى برد كه جهانگير و پشتوانه جهش هاى بزرگتر ان بود.
در نيمه سده بيست ميلادى كشور نوخاسته اى به نام اسرائيل در بطن دنياى مسلمان عربى شكل گرفت كه به رودرروئى ها ابعاد گسترده ترى داد و سياست هاى باختريان در فشار به مسلمانان، زمينه هاى تازه اى براى بازگشت به بنيادگرائى فراهم ساخت. يهوديان حق داشتند پس از سده ها رنج و اوارگى، سرزمين خود را داشته باشند، اما اين كار شايد از راه هاى هوشمندانه تر و دوستانه ترى هم شدنى بود.
در برابر توان دنياى باخترى، خيزش هاى مسلمانان، در همه دويست سال گذشته، يكى پس از ديگرى به شكست انجاميد، زيرا از هيچيك از مايه هاى درونى اى كه به باختريان نيرو مى بخشيد برخوردار نبود و با دست خالى نمى شد با جهان پيشرفته اى كه همه سلاح هاى مادى و معنوى را در دست داشت رودرروئى كرد.
سودجوئى استعمارى و حرص و از استعمارگران، در اين دوره دراز تاريخى، داستان جداگانه اى است كه بررسى ان در اين نوشتار نمى گنجد، اما برايند همه اين كنش ها و واكنش هاى سيصد ساله، بنيادگرائى بود كه در پايان هزاره دوم سراسر جهان اسلامى را در نورديد.
سوار بر اين امواج توفنده، كه هنوز هم فروكش نكرده، اين انديشه كهنه در ايران نو امكان خودنمائى يافت. بيهوده نبود كه پس از برپائى حكومت مذهبى در تهران، سازمان مخفى ادمكشى فدائيان اسلام، برامده از بطن اخوان المسلمين، رسماً وارد عرصه سياسى شد و عرفات، رهبرالفتح نخستين كسى بود كه به ديدار خمينى شتافت.
اما حكومت مذهبى، در همه كشورهاى اسلامى، در جائى پا گرفت كه ويژگى هائى متفاوت از بقيه اين كشورها داشت.
ايران، مركز تشيع و مذهب شيعه، اسلام دگرگونه اى است كه ايرانيان، از اغاز، پشتوانه سياسى و اجتماعى ان بودند، زيرا اسلام عربى را با گذشته هاى تاريخى و با ارزوهاى خود براى ازادى و سربلندى در تضاد مى يافتند.
در سده هاى ميانى هزاره دوم- ۱۵۰۲ ميلادى- نيز ايران صفوى، با اعلام تشيع به عنوان مذهب رسمى خود، بار ديگر بر اين جدائى تاريخى از دنياى مسلمان مهر تاييد زد.
بدين سان، رژيم مذهبى تهران، در جهان مسلمان موجودى ناقص الخلقه بود كه نمى توانست با ان پيوندى استوار يابد. پس به جاى يافتن پايگاهى در اين جهان، به نيروهاى خشونت و ادمكشى ان روى كرد.
بنيادگرائى در ايران
اما دومين مايه پيروزى ايت الله خمينى، براى برپائى حكومت مذهبى در ايران، ريشه در درون ايران داشت.
ايران، بيش از دو دهه بود كه در راه پيشرفت هاى اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى گام مى زد و دو دهه پيش از پايان هزار دوم به جايگاهى دست يافته بود كه بزرگترين و نيرومندترين كشور خاورميانه اى به شمار مى رفت.
هر جامعه اى هنگام نوشدن و پيشرفت دست به گريبان رشته واكنش هاى رژف اجتماعى است كه با سياست هاى موازى توسعه، مى توان با انها رودرروئى كرد، اما بدبختانه ايران در تهى سياسى پيش مى رفت و هنگامى كه نيروهاى نوخاسته اجتماعى سر براوردند، پاسخى در خور بالندگى خويش نيافتند و نيروهاى مذهبى اين تهى را پر كردند.
همين بالندگى اجتماعى، دقيقاً دومين مايه نقص خلقت رژيم مذهبى بود، زيرا نيروهاى شگرفى كه پشتوانه انقلاب ۲۲بهمن شدند، نه مى توانستند و نه مى خواستند به عقب برگردند و چنين بود كه رژيم نوخاسته، از همان اغاز، نه تنها در عرصه داخلى كه در عرصه جهانى نيز به سوى خشونت و ماجراجوئى و فريبكارى روى كرد.
در سال ،۵۶ يك سوم مردم ايران پشت ميز دبستان ها، دبيرستان ها، دانشگاه ها و سازمانى هاى كوچك و بزرگ اموزشى نشسته بودند و يا در بيرون از مرزها درس مى خواندند. گروهى مى پندارند بيگانگان، جمهورى مذهبى را روى كار اورده و بر سر پا نگهداشته اند، اگر چه نمى توان وجود بستر مناسب را در عرصه هاى منطقه اى و جهانى در پديد امدن جمهورى مذهبى نديده گرفت، اما اين گروه نيروهاى انسانى درس خوانده ايرانى را به حساب نمى اورند، كه بيست و پنجسال، اگر چه به اكراه، اين جمهورى را گردانده اند.
اين توده هاى بالنده نخواسته و يا نتوانسته اند، مانند چند ميليون ايرانى ديگر، ميهن خويش را ترك گويند، پس در انجا مانده اند و در حالى كه درونمايه اصلى دگرگونى هاى اينده اند، با حكومت مذهبى مى سازند و مماشات مى كنند.
اسب «تروا» ى حكومت مذهبى، در درون ان است.
اغاز سركوب
مبارزه اين نيروهاى با خودكامگى و سنگوارگى، نه تنها از سوى درس خوانده ها، كه حتى از سوى روحانيان ترقيخواه، از همان اسفند ماه ۵۶ اغاز شد.
رهبر مذهبى انقلاب كه تا ان روز انديشه ها و سخنانش «مكى» بود، اكنون دو راه بيشتر نداشت، يا بايد عتبه قدرت را مى بوسيد و كنار مى رفت، كه خمينى سرسخت چنين ادمى نبود و يا بايد «مدنى» مى شد و با اين نيروها مى جنگيد.
ايت الله خمينى و يارانش، راه دوم را برگزيدند و در حالى كه بسيارى از نيروهاى پيشرفته اجتماعى، نردبان ترقى انها در دوره كج دار و مريز اغاز كار بودند، به سركوب انها پرداختند.
نخست وزير و بيشترين وزيران دولت موقت، درس خوانده هاى دوران پهلوى، در درون و بيرون از ايران بودند و باختريان، پس از نشست «گوادلوپ» كه در ان پايان دوره پادشاهى را پذيرفتند، شرط كرده بودند كه حكومت تازه در دست اين نيروهاى ميانه رو باشد.
اما هنوز چند هفته از برپائى اين دولت نگذشته بود كه ايت الله و يارانش، گذاشتن چوب لاى چرخ ان را اغاز كردند.
در اين هنگام نيروهاى پر توانى در عرصه سياسى ايران فعال بودند كه در يك قطب ان ايت الله شريعتمدارى و ايت الله هاى ميانه روى مشهد و قم و در قطب ديگر چريك هاى تندروى چپ مذهبى و بى مذهب و در ميانه شان، نيروهاى پيشرفته اى مانند جبهه ملى و نهضت ازادى و جبهه دموكراتيك و جاما..... قرار داشتند.
ايت الله خمينى از پس اين نيروها برنمى امد، پس دستاويزى لازم بود كه همه را يكجا سركوب كند.
انقلاب دوم
اين دستاويز، اشغال سفارت امريكا و گروگانگيرى امريكائيان بود كه به ان نام انقلاب دوم دادند و نخستين گام جمهورى مذهبى در راه ماجراجوئى هاى جهانى بود.
انقلاب دوم دولت موقت را برانداخت، ايت الله شريعتمدارى را خوار و خفيف و ايت الله هاى قم و مشهد را مرعوب يا خانه نشين ساخت و پس از انها نوبت كوشندگان ديگر سياسى رسيد كه پاره اى خانه نشين، گروهى نفى بلد و گروهى ديگر سر به نيست شدند.
جمهورى فقاهتى براى سركوب اين نيروهاى پر توان، به بهانه اى نياز داشت و چه كسى جز «شيطان بزرگ» مى توانست براى جنگ «دون كيشوت» وار تازه به كار ايد.
شگفت اين كه حزب توده و نيروهاى تندرو چپ، پاى كوبان و شادى كنان، به اين بازى پيوستند، تا نوبت انها نيز، يك يك فرا رسد.
پيام اور خشونت و رهبر انقلاب ناقص الخلقه، پس از يازده سال جنگ و خونريزى، در فضائى از ترس و توهم كه خود افريده بود، درگذشت و دسيسه گران پيرامون او قدرت را ميان خود بخش كردند.
گروهى از كوشندگان سياسى و بسيارى از مردم به مرگ او دلخوش و اميدوار بودند دوره مرگ و تاريكى به پايان مى رسد، اما ريشه هاى حكومت مذهبى را، در درون و بيرون ايران نديده مى گرفتند.
باختريان، هوشيارتر از ما بودند. ريچارد نيكسون در يكى از مهمترين كتاب هاى خود، درباره بنيادگرائى اسلامى هشدار داد و گروهى از انديشمندان به سردمدارى «هانتينگتون» دنيائى را ترسيم كردند كه در ان تمدن هاى كهن و نو، با هم خواهند جنگيد و جهان اسلام، بزرگترين دشمن تمدن باخترى خواهد بود.
انبان تهى
قلب حكومت ناقص الخلقه مذهبى، كه از چنين ابشخورى سيراب مى شود، با اين كه به شماره افتاده، همچنان مى طپد و براى تهران اخوندى، كه همان اشغالگران پيرو خط امام سفارت امريكا نيز اكنون به دشمنان خودى ان بدل شده اند. راهى جز سركوب درونى و ماجراجوئى هاى جهانى نمانده است.
اخوندها باكى ندارند كه چه بر سر ايران و ايرانى خواهد امد و همچنانكه هميشه گفته اند و مى گويند به امت اسلامى مى انديشند كه اكنون، بيش از هر زمان ديگرى، به هم ريخته و اشفته است. امتى كه بخشى از ان، هشت سال بر ايران بمب و موشك ريخت و صدها هزار جوان ايرانى را كشت و صدها هزار ديگر را از نيروى زندگى تهى كرد.
اما انبان فريب كارى و ماجراجوئى هم گنجايشى دارد كه اكنون مى رود تا تهى شود.
سال گذشته، سال افشاى ترفندهاى حكومت اخوندى در زمينه دستيابى به بمب هسته اى بود كه ماهواره هاى امريكائى پايگاه هاى ان را در نطنز و يزد، شناسائى كردند و حكومت تهران ناگزير شد به ان اعتراف كند.
سال گذشته همچنين سال افشاى سركوب هاو كشتارها و شكنجه هائى بود كه دامن جمهورى مذهبى، از اغاز به ان الوده بود، اما جهانيان نديده و نشنيده مى گرفتند و اگر هم گاهگاهى، مانند داستان كشتار ميكونوس، دادگاهى در المان ان را برملا مى كرد، به زودى به فراموشى سپرده مى شد.
بيدادى كه در بيست و پنجسال گذشته بر مردم ايران رفت، در تاريخ يكصد سال گذشته پيشينه نداشت، اما جهان گرفتار تضادها و دربند سودهاى انى، در برابر ان ساكت مانده بود.
صداى مردمى كه نمى خواستند هزار و چهارصد سال به عقب بازگردند، سال ها ناشنيده ماند. كتاب ها درباره ترور و ادمكشى جهانى نوشتند كه در انها، كمتر نامى از اخوندهائى بود كه مانند غزنويان در هر سوراخى در جهان انگشت مى كردند، تا به جاى رافضى، ازاديخواهان ايرانى را بجويند و در كوچه و خيابان سر به نيست كنند.
گشاده دستى
خمينى و ياران او، از بيست سال پيش از بهمن ،۵۶ با سازمان هاى ادمكشى عرب پيوندى تنگاتنگ يافته بودند و پس از نشستن بر مسند قدرت، با دست هاى گشاده اى كه از اخوندها بعيد، اما درامد نفت ايران پشتوانه ان بوده از كشمير تا شمال افريقا و تا كناره هاى مديترانه، دخالت و از جيب مردم ايران هزينه مى كردند.
اين همه را سازمان هاى اطلاعاتى باختريان مى دانستند و به روى خود نمى اوردند، اما هنگامى كه خود درگير ان شدند و رويداد تكان دهنده ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نيويورك پيش امد، واكنش هايشان اغاز شد.
كانون هاى مرگ و وحشت در دو سوى ايران، در افغانستان و عراق، اينك ويران شده و نفس هاى جمهورى فقاهتى، در گاز انبر ميان مردم به جان امده ايران و فشارهاى جهانى، به شماره افتاده است.
در اغاز انقلاب ايران، جهان نگران بنيادگرائى، كوشيد ان را در چهار ديوارى ايران مهار كند، روس ها به افغانستان لشكر كشيدند، در جنوب اميرنشين هاى عربى به يارى باختر، همدست شدند، در تركيه نظاميان كارها را قبضه كردند و با چراغ سبز امريكا، صدام حسين به ايران يورش اورد.
ان استراتژى ناكارامد، اينك دگرگون شده و باختريان، شايد براى نخستين بار در تاريخ، بر سر عقل امده اند و مى خواهند كارها را به دست ملت ها بسپارند.
در پايان راه
اكنون، جمهورى ناقص الخلقه ولايت فقهى، در دو سو، به پايان راه رسيده است. در درون مرزها، مردمى كه يكصد سال پيش براى ازادى انقلاب كرده بودند، با دست خالى، در جلوى گلوله هاى اتشين اخوندها سينه سپر مى كنند. جوانان كه خود زاده و پرورده دوره حكومت ۲۵ساله اند، با همه نهادهاى رژيم اخوندى به چالش برخاسته اند.
داستان فريدون كنار كه در اخرين روزهاى سال گذشته روى داد نمونه اى از اين التهاب ملى و ياداور جانفشانى هنديان در انقلاب مهماتا گاندى است كه با دست خالى «صف به صف» با سربازان اشغالگر بريتانيائى روبرو مى شدند و با رگبار گلوله ها، به زمين مى افتادند و صف هاى بعدى جايشان را مى گرفت تا جانشان را فداى ازادى كنند.
در برون مرز نيز اخوندها در ورطه اى افتاده اند كه راهى براى برون رفت از ان ندارند، دنيا نمى خواهد شاهد ماجراجوئى هاى تازه باشد.
***
اكنون، يكصد سال پس از انقلاب مشروطه، مردم ايران دوران يك ازمايش تلخ ديگر تاريخى را پشت سر مى گذارند، تا ايرانى بسازند كه در خور تاريخ و فرهنگ ان است.
|