سلامم به ادم، نياى بزرگ
نخستين بشر در جهان سترگ
به حوا ننه هم درود و سلام
نخستين زن خوشگل و خوشخرام
درودى ز فرزند از راه دور
ز ژرفاى تاريخ پر شر و شور.
***
ندارم خبر از شما قرن هاست
نشانى تان را ندانم كجاست
ندانم بهشت است ماوايتان
و يا در جهنم شده جايتان.
پس از ان كه نارو به خالق زديد
كسى سرنوشت شما نشنويد
پس اين نامه را مى سپارم به باد
هر انچه كه خواهد شدن باد باد!
***
پس پشت اين روزگار دراز
ز اغاز خلقت بدان رمز و راز
كسى را خبر نيست از حالتان
نه از حالتان و نه اعمالتان
هزاران سئوال بدون جواب
گهى كفر و گاهى سراسر ثواب
به لب هاى اخلافتان مانده سرد
پر از حسرتى كهنه با اه و درد
نخستين سئوال من از خلقت است
چه سان افريده شديد از الست؟
خدا از گِل و خاكتان بر سرشت
سپس جايتان داد اندر بهشت
چه اندازه انجا به سر برده ايد
كجاى بهشت برين ديده ايد؟
دو تائى در ان باغ بى انتها
گهى با هم و گاهى از هم جدا
چه سان مى گذشته است شب هايتان
و يا روز بى تاب و تب هايتان؟
همه دور و بر پر زطِير و وحوش
همه دشت ها سوت و كور و خموش
نه گرما، نه سرما، نه كوه و كوير
همه نهرها پر عسل، پر ز شير.
ز طوبا و سدره نگفتيد هيچ
از ان جويباران پر تاب و پيچ
نداريم از حور و غلمان خبر
نديده كسى مان از ايشان اثر
كدامين تان يار غلمان شديد
كدامين دگر حور را برگزيد؟
در انجا قوانين يزدان چه بود
ميان زن و مرد فرمان چه بود؟
اگر بود، حوا كجا «مى پريد»
ز حوران و غلمان كدامين گزيد؟
پدر، با كدامين يكى چشم داشت
دلش را به پيش كدامين گذاشت؟
حسادت ميان شما هيچ بود،
گهى تاب و گاهى كمى پيچ بود؟
همه زندگى خوردن و خواب بود
نه كس برده و نى كس ارباب بود؟
كباب و شرابى به هم مى رسيد،
زن و مرد با هم برابر بدُيد؟
كسى از شما شعر هم مى سرود
و يا هر دو تا كارتان شعر بود؟!
زبان شما روز اول چه بود
زبان عرب يا زبان يهود؟
چه بوده است خوراك و پوشاك تان
و يا خانه و باغ و املاكتان
چرا گندم و سيب ممنوع بود
چه چيز دگر رافع جوع بود؟
نمى شد هميشه عسل خورد و اب
و يا انگبين و كباب و شراب
پس از خوردن سيب و گندم چه رفت
كدامين فرشته شما را گرفت؟
در انجا، عسس بود يا پاسبان
و يا حاكم شرع اخر زمان؟
گمانم خداوند بخشنده بود
جهان را ز مهر خود اكنده بود.
نه جبار بود و نه زورگوى
همه ارحم الراحمين، نرم خوى.
كسى دست و پاى كسى مى بريد؟
كسى پرده عصمتى مى دريد؟
پس از ترك باغ بهشت برين
چرا خانه دادندتان بر زمين؟
در اين كهكشان هاى بى انتهاء
چراتان زمين گشت تبعيدگاه!؟
زحل يا كه بهرام يا مشترى
اناهيد، هرمز و يا ديگرى
يكى بهتر از خاك اينجا نبود
كه كرديد ناگه در اينجا فرود؟
***
شمال و جنوبش همه سرد و تار
ميانش چنان گرم، مانند نار
گهى سيل و طوفان، گهى زلزله
ز بدبختى و فقر در ولوله.
گروهى به عشرت، گروهى ندار
ز بيداد و از جنگ نالان و زار.
گمانم كه تقصير حواست اين
كه اورد ادم به روى زمين
خيالش كه اينجا همه شادى است
مد و سينما هست و ازادى است.
به فرجام كار خود اگه نبود
وليكن كنون عذرخواهى چه سود؟
***
چه تعداد فرزند پرورده ايد
چه سان بچه ها تربيت كرده ايد؟
پس از اين كه انها به بار امدند
به دنياى بوس و كنار امدند
زبان لال! با هم دراميختند
چنان موز با شير در بيختند؟
زناى محارم نمى شد حساب
نبوده است جاى حساب و كتاب؟
***
سئوال دگر، باز هم بوالفضول!
اگر حق بود عذر من كن قبول.
مگر تو نخستين پيمبر نه اى
مگر تو بر انها همه سر نه اى؟
چرا هر يكى نغمه اى ساز كرد
سر فتنه ها را چنين باز كرد؟
فرستنده تان گر يكى بيش نيست،
چنين دشمنى هاى مهلك ز چيست؟
عرب با يهودى به جنگ اندرند
نصارا و مسلم ستيزه گرند.
چرا تخم كين در زمين كاشتيد
همه نفرت و كينه انباشتيد؟
يكى گفته: خالق يكى، زن يكى،
يكى گفته ارواح بابا، زكى!
به تعداد پيغمبران زن بگير
ترحم نكن بر صغير و كبير!
يكى خوك و سگ را شمرده پليد
اگر چه خداوندشان افريد
يكى گفته خوب است نان و شراب
دگر امر كرده برايش عذاب
يكى گفته زن را به چادر پيچ.
دگر گفته جز برگ مو هيچ، هيچ!
يكى گفته بگذار سر روسرى
اگر نه مجازات تو توسرى!
كه از موى زن برق ساطع شود
از ان حال مردانه ضايع شود.
اگر پاى مسلم چنين شُل بود
به پوزش بگويم كه «.... خل» بود!
***
پدر جان من، ادم بوالبشر!
ببخشا مرا زين سخن هاى تر!
هزاران سئوال دگر داشتم
به ايام اينده بگذاشتم.
ولى امدنتان به اينجا چه بود
چه بر شان والايتان مى فزود؟
اگر رفته بوديد جاى دگر
نبود هم به سود شما هم بشر؟
***
در اينجا حياتى دگر مى شگفت
پر از رازهاى عجيب و شگفت
ز ذرات درياى بى انتها
به بار امدى كرم و پروانه ها
گل و سبزه از ان پديد امدى
گياهان الوان پديد امدى
سپس ماهى و مرغ مى شد پديد
پس انگاه حيوان عهد جديد!
يكى ز ان ميان نوع انسان شدى
همه كار او سهل و اسان شدى
زمانى به جنگل، به كوه و به دشت،
همه عمر او خوب و خوش مى گذشت
نه پيغمبرى داشت، نه سرورى
نه از اسمان ها بر او داورى
نه اسكندرى بود و چنگيز بود
نه ديوانه تيمور خونريز بود
نه هيتلر به دنيا قدم مى گذاشت
نه خاخام و اخوند و كشيش داشت!
كه زانها يكى هم به ايران شود
نماينده از سوى يزدان شود
بگويد كه من زاسمان امدم
براى نجات جهان امدم
نماينده اى كاو ندارد سند
نفس هاى مردم كشيده به بند
***
همه كارشان كشتن و سنگسار
و يا بردن مردمان پاى دار
سخنهايشان جمله حيض و نفاس
خداشان، خداوند بيم و هراس
سراسر زمين پر ز پشم است و ريش
خلايق همه در عذاب و پريش
تظاهر به حق، ذمّ منكر كنند
«به خلوت» خود «ان كار ديگر» كنند.
كس ايمن نباشد به مال و به جان
به لب امده جان پير و جوان
جوانان در انديشه نان و اب
اخوندان به دنبال بمب و «شهاب»
تو گوئى كه اخر زمان امده است
خرابى كون و مكان امده است.
***
بابا ادم نازنين كهن!
بيا لطف كن هم به ايران، به من.
اگر راه دارى به نزد خدا
بگو از سر لطف پيغام ما
كه جان هاى مردم به لب امده است
كه ايران به تاب و به تب امده است
اگر تو «على» را فرستاده اى
كدامين سند دست او داده اى؟
بگو عرضه كن بهر او «اگرِمن»!
و يا شر او را از ايران بكن.
هـ.پ. ينگه دنيائى