Nimrooz Newspaper
Nimrooz
Vol. 15, No. 777, March 19, 2004
سال پانزدهم - شماره ۷۷۷ - جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۸۲
از دكتر پرويز عدل سفير و سخنگوى پيشين وزارت امورخارجه
نگاهى گذرا به كتاب خاطرات علياحضرت فرح- چاپ نشريات OX به زبان فرانسه
اين نگاه گذرا نگاهى است با پيشداورى مثبت.... جز اين هم نمى توانست باشد زيرا من از علياحضرت خاطره هاى خوب دارم و ايشان را ملكه اى موقر و علاقمند به وطن و هموطن و دلسوز و مهربان يافته ام.... البته پيشداورى مثبت سطح انتظارات را بالا مى برد و به همين سبب در صفحات كتاب ايشان در جستجوى پاسخ به اين سئوال بودم كه چطور شد، اينطور شد.... چگونه ان محبوبيت كه شهبانو هم به ان اشاره فرموده مى نويسند روز تولد وليعهد مردم تهران و شهرستان ها جشن گرفتند به خصومت و نفرت گرائيد (كلمه نفرت را علياحضرت در اخر صفحه ۳۲۲ به كار برده اند.)
در اين كه روزگارى شاه از محبوبيت برخوردار بود هيچ ترديد نيست. اين محبوبيت به هنگام اولين سفر ايشان به اذربايجان پس از نجات اين استان از چنگال استالين به اوج رسيد....
علياحضرت از مردمى بودن هويدا كه خودش اتومبيل پيكان ساخت وطن را مى راند ياد مى فرمايند (البته ايشان از مرسدس هاى پر از مأموران مسلح پشت سر و جلو پيكان اگاهى نداشتند) ....
در اين راستا خوب است به خاطر علياحضرت برسانم كه محمدرضاشاه مدت ها پيش، قبل از اين كه هويدا و امثال او را بشناسد و اين قبيل اشخاص را به كارهاى بزرگ بگمارند اتومبيل كرايسلر روبازش را خودش، بدون محافظ در پشت سر و جلو در خيابان هاى تهران مى راند و با ديگر رانندگانى كه او را شناسائى مى كردند خوش و بش كرده دست تكان مى داد.
از بركت سيزده سال نخست وزيرى هويدا (و سلطنت توام با حكومت شاهنشاه) كار به جائى كشيد كه اعليحضرت حتى از پرواز با هليكوپتر در اسمان تهران بيمناك بودند.
لابد شهبانو تصديق مى فرمايند كه هيچ سياستمدار و صاحب مقام لشگرى و كشورى نيست كه در زندگى خصوصى و يا عمومى اش دچار اشتباه نشده باشد. ان گروهى كه با بزرگوارى و شهامت اخلاقى متوجه اشتباه هايشان شده و در صدد جبران ان برامده اند شايسته تحسين مى باشند.
كتاب علياحضرت در واقع حالت لايحه دفاعيه يك وكيل مدافع زبردست را دارد. ايشان كليه اقدامات و خدمات خودشان و اعليحضرت را يكايك مورد تحسين قرار داده اند.
ايا علياحضرت توجه داشتند كه بعضى از اقدامات شاه خلاف قانون اساسى بوده و شاه دارد به موازات سلطنت كار حكومت را هم به دست مى گيرد و اين كار به زيان ايشان بوده عاقبت خوشى ندارد... در اين راستا ايا علياحضرت از نامه بزرگمرد سياست ايران قوام السلطنه به اعليحضرت اگاهى داشتند. احمد قوام خداوند تدبير، با شهامت هر چه تمام تر پس از شمارش كارهاى خلاف قانون (و مصلحت) شاهنشاه، ايشان را از زير پا گذاشتن قانون اساسى برحذر داشته مى نويسد اين عمل نتايج بسيار وخيم داشته و به خشم و غضب و مقاومت شديد عامه منتهى خواهد شد و ان روز است كه سر نيزه و حبس و زجر، علاج پريشانى ها را نخواهد كرد، ۱۶اسفند ،۱۳۲۸ در جواب شاهنشاه، احمد قوام را مورد غضب قرار مى دهند- به همين ترتيب نخست وزيران و دولتمردانى كه جرأت مى كردند از ديدگاه خيرخواهى تذكراتى به شاه بدهند بركنار و يا اين كه دچار خشم و غضب ملوكانه مى گشتند.
علياحضرت در صفحه ۲۵۸ چندين سطر به ذكر صفات برجسته اميرعباس هويدا اختصاص داده و نتيجه گيرى مى نمايند كه هويدا تمام خصائل لازم براى رياست دولت را دارا بود، از دوستى و اعتماد كامل به وى ياد مى نمايند و مى نويسند در شمال بعضاً به ويلاى هويدا و همسرش مى رفتيم و از معاشرت انها لذت مى برديم.
در همان صفحه چند سطر پائين تر مى نويسند هويدا همواره از اوضاع مملكت گزارش هاى خوشبينانه به عرض شاه مى رسانيد و تلاش مى كرد از ناهموارى ها سخنى به ميان نياورد- و روى عدم رضايت ها پرده بكشد.
در همين راستا در صفحه ۲۵۶- ۲۵۶ مى نويسند به دستور شاهنشاه هوشنگ نهاوندى رئيس دبيرخانه ام گزارش جامعى درباره عدم رضايت ها در جامعه خصوصاً جدائى و خندق بين جوانان و روشنفكران با مقام سلطنت تهيه كرد- اين گزارش را شاه به نخست وزير هويدا فرستاد تا مطالعه و چاره جوئى بنمايد.
مى نويسند: هويدا اين گزارش را بى اهميت تلقى كرده ترتيب اثر نمى دهد.
ايا گزارش دروغ به شاه دادن و بى اعتنائى به گزارش هاى خلاف ميل، از نظر شهبانو، جزو خصائل لازم براى رياست دولت است؟
هويدا مردى بود خوش صحبت، به ادبيات اروپا خصوصاً فرانسه اشنائى كامل داشت، نويسندگان بزرگ عرب را هم مى شناخت. كتاب زياد مى خواند، در حضور علياحضرت از هنرمندان مورد علاقه ايشان از قبيل موريس بژار، پلاسيد و دومينگو، چارلز ازناوور تعريف مى كرد، در عوض، از روحيات ايرانى ها اگاهى زياد نداشت، خصوصيات روحانى ها كه چكيده و عصاره بخش بزرگى از اعتقادات جامعه روستائى و كارگرى ايران ماست برايش بيگانه بود. همين عدم اشنائى به خصوصيات روحانيون به بهاى جان اش تمام شد. روزى كه در اثر حمله گروه هائى درهاى زندان بازماند و هويدا خود را در پياده رو، رها و ازاد يافت، به انتظار و اميد اين كه روحانيون محكمه اى براساس حقوق بشر برايش ترتيب خواهند داد خود را تسليم انها كرد و اين عمل بى اطلاعى كامل او را از جماعت ملا و اخوند نشان مى داد. در عوض مى توانست سفير بسيار شايسته اى در سازمان يونسكو، سازمان ملل متحد و يا سفير در خود پاريس باشد.
***
با توجه به اين كه علياحضرت بر دستگاه هاى متعدد نظارت داشتند و فعاليت بعضى از اين دستگاه ها كه از بودجه كافى برخوردار بودند به موازات وظايف وزارتخانه هائى بود كه از كسربودجه مى ناليدند- و از طرف ديگر قوى ترين دستگاه تبليغاتى مملكت كه راديو و تلويزيون باشد در اختيار خويشاوند نزديك ايشان بود بايد علياحضرت را بخش مهمى از نظام حاكم دانست- و به همين جهت نبايد انتظار داشت كه در كتابشان از نظامى كه خود بخش مهمى از ان بودند انتقاد بفرمايند.
درست است كه شاه ارتش را در دست داشت، ولى تبليغات قدرتى است بالاتر از ارتش، تبليغات در حكم گردان است كه مى تواند سر را (كه ارتش باشد) در هر جهت كه مى خواهد بچرخاند، به علاوه مى تواند مغز را شستشو و با خود همراه كند. همين شستشوى مغزى است كه مانع شد روزى كه ارتش مى ديد در پيشاپيش شورشيان، فلسطينى هاى مسلح و افغان هاى كلاشنيكوف به دست در حركت اند، با وجودى كه سوگند ياد كرده از وطن در برابر دشمن داخلى و خارجى دفاع بنمايد از گشودن اتش به روى دشمن خوددارى كرد و تماشاچى بى طرف فروريزى رژيم گرديد؟ چرا؟ براى اين كه شستشوى مغزى شده بود.
در خاطرات علياحضرت ثريا مى خوانيم اتفاق مى افتاده ايشان بعضى از اقدامات شاه را مورد انتقاد قرار مى دادند ملكه ثريا مى نويسد در زمان مصدق شاه دچار افسردگى شده و اغلب از ترك وطن و اغاز يك زندگى نوين در گوشه اى ارام صحبت به ميان مى اورد. دو دلى و ترديد ايشان در اتخاذ تصميم، يك شب مرا به ستوه اورد و پرخاش كنان به شاه گفتم: چرا تصميم نمى گيرى، تو قابل ترحم هستى You Are Pitiful دوست داشتم، ايكاش ان مردى بودى كه عاشق اش شدم، در برابر اين پرخاش ملكه ثريا است كه شاه تكان مى خورد و همان شب تصميم مى گيرد فرمان عزل دكتر مصدق و انتصاب سرلشگر زاهدى را به نخست وزيرى امضاء بنمايد. با توجه به اين سابقه است كه در كتاب علياحضرت در پى يافتن واكنش ايشان در برابر دو دلى و ترديد شاه در مقابله با انقلاب بودم. نظر و عقيده ايشان چه بود: مدارا، شدت عمل- نرمش پنجه اهنين، ايا نطق صداى انقلاب شما را شنيدم و ديگر عقب نشين هاى شاه مورد تاييد شهبانو بوده است يا نه؟ بنا به نوشته علياحضرت، در ان روزهاى پر اشوب روزى تيمسار مقدم رئيس ساواك نزد اعليحضرت امده مى گويد روحانيون نزد من امده اصرار دارند شاهنشاه يك حركت قوى و پنجه اهنين نشان بدهند تا مخالفان جا بزنند. اعليحضرت تصميم مى گيرند دولت را عوض كنند و اين حركت را به قدر كافى نمايش قدرت به حساب مى اوردند. در اين زمان كه شاه در جستجوى يك نخست وزير تازه براى جانشينى اموزگار است علياحضرت، هوشنگ نهاوندى را كه مى نويسند مملكت در ان زمان به يك مرد مصمم، مطلع و خوش سابقه احتياج داشت پيشنهاد مى نمايند. شهبانو اضافه مى فرمايند نهاوندى رئيس دفترم را از اين نظر پيشنهاد كردم كه خودش از مدت ها قبل دلش مى خواست و ارزو داشت رئيس دولت بشود!!
دليلى بس قوى، كى دلش نمى خواهد نخست وزير بشود؟
شاهنشاه شريف امامى را انتخاب مى نمايند.
علياحضرت در برابر عدم قبول پيشنهادشان واكنش نشان نمى دهند و مانند معمول نظر شاه را پذيرا مى شوند.
شهبانو وقايع ماه هاى اخر، حكومت شريف امامى- دولت نظامى ازهارى و در پايان نخست وزيرى شاپور بختيار را شرح داده اند بدون اين كه درباره صحيح يا غلط بودن انتخاب اين شخصيت ها و اقدامات انها اظهار نظرى بفرمايند. فقط به هنگام تصميم شاه به ترك وطن، شهبانو پيشنهاد مى نمايند كه در ايران در راس شوراى عالى سلطنت باقى بمانند. اعليحضرت جواب مى دهند: حالا مى خواهى ژاندارك بشوى!؟
***
در مورد سرپرستى بعضى از نمايشات موج تازه Avant Garde در فستيوال شيراز، انتقادات زياد بوده كه لابد به اگاهى شهبانو رسيده است، خصوصاً شخصاً از يك ديپلمات امريكائى كه در فستيوال شركت داشتند، شنيدم كه مى گفت به طورى كه مى دانيد در امريكا اين قبيل صحنه هاى Daring زياد نمايش داده مى شود ولى همواره از طرف مؤسسات خصوصى است و بانوى اول هرگز جرأت نمى كنند چنين نمايشاتى را سرپرستى بنمايند.
من از جرأت علياحضرت در عجب ام، علياحضرت اشاره اى به واكنش صنفى اين قبيل نمايشات در افكار عمومى نفرموده اند يا اين كه با بى اعتنائى از ان گذشته اند، در نظر ايشان بايد ملت را با هنرهاى نوين ساير فرهنگ ها اشنا كرد و اين امر را تربيت و خدمت به شمار مى اورند.
***
علياحضرت در صفحه اول كتاب شان صحنه دردناك فرودگاه مهراباد را در روز ترك وطن، در ان روز سرد ۱۶ ژانويه ۱۹۶۹ شرح مى دهند، همه اشك به ديدگان دارند ولى ته دل علياحضرت با رقه اى از اميد مى درخشد، ارى، شاه را برمى گردانند و به خدماتش ارج مى گذارند، ابرمردانى همتاى ان ارتشمرد بزرگ كه شانزده سال پيش از روز ترك وطن در ۱۹۶۹ برپا خاست و اوضاع را برگردانيد پيدا مى شوند. افسوس و هيهات كه ان ژنرال بزرگ ديگر زنده نبود و رفتارى هم كه با وى شد محلى براى همتا باقى نمى گذاشت.
***
حال مى رسيم به موضوع بسيار مهم بيمارى شاه و مخفى نگهداشتن اين بيمارى از ملت ايران.
پنهان كارى در مورد بيمارى شاه خطائى بود بس عظيم. چنانچه شاهنشاه درد درونش را با ملت در ميان مى گذاشت، ملت مظلوم پرور ايران ايشان را با دلسوزى و عطوفت در اغوش مى گرفت و سرنوشت مملكت جز اين مى شد كه حالا هست.
مخفى كردن بيمارى شاه، يكنوع عدم اعتماد به مردم و نامحرم شناختن ملت به شمار رفته و به خودى خود بين شاه و مردم جدائى و فاصله ايجاد كرد.
يقيناً با توجه به اهميت اين موضوع است كه علياحضرت چندين صفحه به بيمارى شاه اختصاص داده اند. از بررسى مجموع اين نوشته ها و نقل قول ها از اطباء نتوانستم معلوم كنم چه شخصى قبل از همه از بيمارى شاه و وخامت ان اگاهى يافته و دستور داده مسئله به صورت يك راز مملكتى پنهان نگه داشته شود البته اين نوشته ها كه بيشتر به صورت كى بود كى بود من نبودم درامده است شخص علياحضرت را تبرئه مى نمايد. ايشان با نقل قول هاى اطباء مى نويسند خود شاه قبل از من از بيمارى اش اگاهى داشت- درباره دستور پنهان كارى اشاره اى نمى كنند فقط مى نويسند شاه بيمارى اش را از من پنهان مى كرد تا من دچار ناراحتى نشوم- به طور كلى از انچه علياحضرت از قول پزشك هاى فرانسوى نقل كرده اند چنين برمى ايد كه دكتر فلاندرن صريحاً به خود شاه چگونگى بيمارى اش را تشريح نموده است. در نوشته هاى اطباء ضد و نقيض هائى وجود دارد با اين همه من انچه را كه به نظر جالب مى ايد نقل مى كنم شايد خوانندگان با كنار هم گذاشتن قطعات بتوانند پاسخ معما را بيابند.
قبل از نقل از كتاب علياحضرت انچه را كه ويليام شوكراس در كتاب The Shah's Last Ride چاپ انتشارات Toucheston نيويورك ۱۹۹۸ نوشته است. ياداور مى شوم- شوكراس مى نويسد اطباى فرانسوى به من گفتند دكتر ايادى به ما اخطار كرده است هرگز كلمه سرطان را در حضور شاه به زبان نياوريم.
چون دكتر ايادى در مقامى نبوده كه چنين دستورى بدهد لابد از مقام بالاترى اطاعت مى كرده، ويليام شوكراس معلوم نمى كند مقام بالاى دستور دهنده كى بوده است.
علياحضرت در صفحه ۲۶۳ مى نويسند در اواسط سال ۱۹۶۶ و اوائل ۱۹۶۸ اطباى فرانسوى به من گفتند بايد مريض را از وخامت بيمارى اش اگاه كنيم- چون انها تعجب مرا ديدند، زيرا گمان مى كردند من از نحوه بيمارى شاه مطلع هستم اظهار داشتند ما تا به حال در حضور شاه كلمه سرطان را به زبان نياورده ايم.
در صفحه ۲۶۲ مى خوانيم شاه از ناخوشى اش اگاه بوده ولى نمى خواست به كسى بازگو كند- در جاى ديگر امده است كه خوددارى شاه براى اين بوده كه علياحضرت را نگران نكند.
علياحضرت مكاتبات دكتر فلاندرن را با استادش در پاريس دكتر برنارد مطالعه كرده و در صفحه ۲۶۱ اين جملات را از نامه فلاندرن بيرون مى كشند: ما تصميم گرفتيم مراتب را به همسر بيمار علياحضرت كه ابداً اطلاعى از بيمارى شوهرش نداشت بازگو كنيم، پيش از اين كه با علياحضرت صحبت كنيم سعى كرديم شاه را راضى كنيم خودشان چگونگى بيمارى شان را با علياحضرت در ميان بگذارند ولى شاهنشاه طفره رفتند و قبول نكردند.
بايد دانست كه پروفسور فلاندرن كه در سال ۱۹۶۵ تشخيص مى دهد شاه به يك نوع سرطان خون مبتلا شده است تا سال انقلاب بيش از ۳۶ بار مخفيانه از پاريس به تهران امده و به معالجه شاه ادامه مى دهد، چگونه اين رفت و امدها از نظر علياحضرت پنهان مانده و كنجكاوى ايشان را برنيانگيخته است خودش يك معماست، به طورى كه در سطور بالا ديديم اوائل ۱۹۶۸ علياحضرت از افشاگرى هاى اطباء در مورد بيمارى دچار متعجب مى شوند زيرا تا ان موقع هيچگونه اطلاع در اين مورد نداشتند.
فلاندرن و دكتر صفويان در يك اپارتمان در پاريس با علياحضرت جلسه تشكيل داده و به طور تفصيل ايشان را از چگونگى بيمارى شاه مطلع مى نمايند. پس از اين جلسه علياحضرت در ژوئن ۱۹۶۶ به تهران مى ايند و مى نويسند برايم خيلى مشكل بود به شاه بگويم مى دانم كه سخت ناخوش مى باشند- ولى به هر نحوى بود موضوع را با ايشان در ميان گذاشتم و از ان به بعد مى توانستيم دوتائى درباره بيمارى صحبت كنيم ولى باز هم گمان من اين بود كه شاه از ميزان وخامت بيمارى اگاه نبودند.
در اين سناريو علياحضرت از وخامت بيمارى اگاه است ولى در اين مورد اظهارى به همسر تاجدارشان نمى نمايند و اين در حالى است كه خود شاه (بنا به قول دكتر فلاندرن كه در سطور زير نقل مى كنم) كاملاً از وخامت ناخوشى شان مطلع بوده اند.
در صفحه ۳۱۲ علياحضرت از نامه دكتر فلاندرن به استادش در پاريس جملاتى بيرون كشيده نقل كرده اند كه بسيار مهم بوده و ناقض بسيارى از نوشته هاست.
به قول علياحضرت پروفسور فلاندرن چنين مى نويسد:
«برخلاف انچه بعدها گفته شده است يقين دارم بيمار كاملاً از ناخوشى اش اطلاع داشته است، خصوصاً كه من شخصاً همه چيز را با كمال صراحت به ايشان گفته بودم.»
اين نوشته گناه و خطاى پنهان كارى را برمى گرداند به خود شاهنشاه.
در اينجا بايد به اين سئوال پاسخ يافت: ايا علياحضرت پس از اگاهى از وخامت بيمارى شاه با مخفى كردن ان موافق بوده اند يا نه؟
چون معمولاً علياحضرت پيوسته مطيع تصميمات شاه بوده و خلاف اراده ايشان جهت گيرى نمى كردند بايد نتيجه گرفت كه در مورد بيمارى هم با پنهان كارى مخالفتى نكرده اند.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
تاريخ
شعر و داستان
خاطرات
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com