Nimrooz Newspaper
Nimrooz
Vol. 15, No. 777, March 19, 2004
سال پانزدهم - شماره ۷۷۷ - جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۸۲
سياوش اوستا
«گريز خيام از شهر سپاهان و جشن نوروز در نيشابور»
003597.jpg
abbasi
حكيم عمرخيام پس از كشته شدن خواجه نظام الملك بسيار خود را تنها و غريب احساس مى كرد. چند روز در خانه با جهان بانوى مهربانش، خودش را محبوس كرده بود تا اين كه روزى ملكشاه دق الباب كرد و وارد اسايشگاه خيام شد.
-حكيم بزرگ ما، ترا چه شده است؟ چرا مدتى است در دربار پيدا نمى شوى؟
-پادشاها، پس از كشته شدن خواجه خود را تنها و بى كس احساس مى كنم.
-تو من را دارى، مردم را دارى، مُلك ايران را دارى.
-پادشاها، شما و مردم و سرزمين ما دستاويز وسوسه هاى شوم يك زن مكار و چند فقيه حسود و ابلهيد!!
-خيام چه مى گوئى؟ تركان ترا دوست دارد، تركان از دوستان قديمى جهان است...
-من جهانى در خانه و در اغوش دارم، اما تركان جهان مهر و عشق را از من و مردم ما گرفته است.
-قتل خواجه را مى گوئى؟ كار حسن صباح بود، مأموران ما كاوش و پژوهش كردند، دو نفر از مأموران فدائى باطنى ها خواجه را كشتند.
-پادشاها تو خود شاهد بودى كه خواجه به سفره شما محرم شد.
-نه خواجه به خنجر حسن صباح به قتل رسيد.
-نه، از ياد برده ايد كه پس مانده غذاهاى خواجه دو سگ دربار را كشت؟ ان دو خنجر كش را من ديدم، هر دو از محافظان و مأموران تركان بودند. تركان با اين دسيسه مى خواست قتل خواجه را بر دوش باطنين بگذارد. پادشاه اندوهگين مى شود و در برابر خيام زانو مى زند، خيام دستان پادشاه را در دست مى گيرد و او نيز زانو مى زند. پادشاه با صدائى لرزان مى گويد:
عمرخيام، تو ستاره شناس بزرگى هستى، به من بسيار اموختى اما هرگز از توان و قدرت زنان با من حرفى نزدى. تركان انچنان دليل و برهان براى كارهايش مى اورد كه من ناتوان مى شوم. چه مى توانم كرد، بايد بين تركان و ديگران انتخاب كنم.
-پادشاها، شما بين تركان و فقيهان ابله و حسود كه دشمن سوگند خورده حسن صباح بودند، بر عليه او رأى داديد، با اين كه مى دانستيد او به شما خادم است، هر چند دشمن قبيله تركان و طايفه فقيهان است.
-اخر مگر بى قبيله خودى و همسر و بى فقيه و قاضى مى توان حكومت كرد.
-ارى، با انديشه، با خرد، با تكيه به تمامى قبائل مى توان حكومت كرد، شما با خرد و انديشه پاك با ذكاوت حسن صباح و كياست و سياست خواجه توانستيد خليفه بغداد را مطيع خود كنيد اما در برابر وسوسه هاى «شيخ و زن» نتوانستيد مقاومت كنيد!؟
-حال چه بايد كرد.
-بايد تركان را به اتهام قتل خواجه محاكمه كنيد.
-همسرم را، كسى كه نفوذ بزرگى در سپاه و قبيله ما دارد، انگاه بايد وصيت نامه خود را نيز بنويسم.
-شما فرصت زيادى نداريد.
-چطور؟
-چهل روز، چهل روزِ خواجه را فراموش كرده ايد، حسن صباح پيك انتقام خواجه را روان خواهد كرد....
ملكشاه از جاى برمى خيزد و فرياد مى زند:
-عمرخيام، تو هم به صف دشمنان من پيوستى.
-نه، پادشاها، من گفته ها را به شما ياداورى مى كنم.
ملكشاه به سوى جام هاى شراب مى رود، دو جام پر مى كند و يكى به خيام مى دهد:
هم دانه اميد به خرمن ماند
هم باغ و سراى بى تو و من ماند
سيم و زر خويش از دِر مى تا بجوى
با دوست بخور گرنه به دشمن ماند
خيام جام شراب سرخ سمرقندى را از پادشاه مى گيرد و مى خواند:
اى ان كه نتيجه چهار و هفتى
وز هفت و چهار دائم اندر تفتى
مى خور كه هزار بار بشيت گفتم
باز امدنت نيست چو رفتى رفتى
هر دو مى خندند و ملكشاه به خيام مى گويد:
-تا اين چهل روز از راه نرسيده است تو اين كتاب «شيوه ستاره شناسى» ما را تمام كن تا به نام ما در مدارس ايران تدريس شود.
خيام به سوى كتابخانه اش مى رود و دو كتاب را برداشته و تقديم شاه مى كند.... «زيگ ملكشاهى» و «سالنامه شش هزار ساله خورشيدى» .
پادشاها اين كتاب زيگ ملكشاهى همان شيوه ستاره شناسى است كه به پاس پشتيبانى هاى شما از اين علم، كتاب را بنام شما نامگذارى كرده ام. پادشاه مى پرسد اين سالنامه شش هزار ساله همان تقويمى است كه بر اخرين سفره با خواجه به ما نماياندى!؟
ارى پادشاها، تاريخ قمرى هميشه رقصان و غير ثابت است و حكومت نمى تواند كارهاى خود را براساس ان تنظيم كند، ما سال را براساس خورشيد سنجيده ايم و اغاز ان را از هنگامه زايش مهر و ميترا نخستين انديشمند ايرانى برگزيده ايم كه تقريباً مى شود شش هزار سال و سال هاى حكومت ملكشاه را به ان خواهيم افزود تا سالنامه ويژه ايرانى شود.
-ترك هاى سلجوقى در اين سالنامه جائى دارند، اسلام و خليفه بغداد در اين سالنامه جائى دارند.
-پادشاها، انها تقويم رقصان هجرى قمرى خود را دارند. هجرت پيامبر اسلام از مكه به مدينه اغاز سالشمار انهاست و اغاز سالشمار مردمى كه شما بر انها حكومت مى كنيد پنج هزاروپانصد سال از ان كهن تر است.
-فقها و تركان چه خواهند گفت؟ ....
همان شب ملكشاه شوراى حكومتى را تشكيل داد. شاه بر تخت نشست و خيام در سمت راست او تركان در سمت چپ او، جهان دوست تركان و همسر خيام نيز در كنار بانوى شاه نشسته بود. ۱۲تن از فقها و قاضى هاى دولت سلجوقى نيز به دور شاه حلقه زده بودند.
خيام با ديدن محيط اهى كشيد، شايد با خود گفت در ميان اين جمع من تك خواهم بود و تنها!!؟ ....
ملكشاه: حكيم عمرخيام به همراه ياران ستاره شناس خود براى ما سالنامه اى افريده است افتخار افرين. از اين پس ماه ها و روزها در فصل هاى چهارگانه ثابت خواهند بود و با توجه به سال هاى كبيسه، ما همواره بهار را با نخستين روز فروردين جشن خواهيم گرفت و با تير تابستان را اغاز خواهيم نمود و ماه مهر نخستين ماه فصل پائيز و برگريزان خواهد بود و دى ماه اغاز زمستان. خيام كار بزرگ ديگرى كه نموده است، يا دروز مردان بزرگى چون حكيم توس فردوسى بزرگ و پورسينا شيخ الرئيس و دانشمندان بزرگ ديگر را نيز در اين سالنامه اورده است كه تمامى اين روزها را از سال اينده به پيشنهاد خيام جشن خواهيم گرفت.
پس از پايان سخنان پادشاه، تركان خاتون به قاضى القضات اشاره مى كنند تا نظرش را اعلام كند.
-اى سلطان بزرگ سرزمين مقدس و پايدار ايران كه خليفه بغداد را به زير فرمان خود اوردى و....
-ملكشاه سخنان قاضى را قطع كرده و مى گويد: به اصل مطلب بپردازيد تملق كافى است.
خيام لبخندى مى زند و جهان نيز تبسمى مى كند اما تركان اخم در هم مى كشد.
قاضى ادامه مى دهد: پادشاها، ما مردمانى مسلمان هستيم و به اسلام خود افتخار مى كنيم، تاريخ هجرت پيامبر عظيم الشان اغاز روز شمار ماست. عمرخيام مردى عياش و خوشگذران است و تعهد اسلامى و دينى ندارد، او مروج شرابخوارى و ستاره شناسى و فلسفه و داروسازى بوده است كه همه اينها كفر است و ضد اسلام حالا او مى خواهد تاريخ ما را هم عوض كند...
پادشاه سخنان قاضى را قطع مى كند و با نگاهى به خيام از او مى خواهد تا در دفاع از تقويم سخن بگويد.
-خيام مى گويد: تاريخ هر مردمى بسان تاريخ زايش هر انسانى از انجا شمرده و حساب مى شود كه نخستين زايش فرهنگ و تمدن و انديشه ان مردم بوده است، اگر تاريخ سفر پيامبر اسلام از مكه به مدينه براى صحرا گردان ان زمان نخستين هنگامه ترقى و قدرت گيرى و استيلاى انها بر قبائل و شهرهاى ديگر بوده است، براى انها كار درستى است كه تاريخشان را از ان روز انتخاب كنند اما مردم ايران هر چند مسلمان شده اند، اما پيش از ان ايرانى بوده اند و پايه گذار تمدن بشرى، پس ان گاه كه از روزشمار انها سخن مى گوئيم بايد نخستين روز زايش فرهنگ و تمدن و انديشه انها را به حساب بياوريم....
يك فقيه ديگر سلجوقى از جاى برمى خيزد و سخنان خيام را قطع مى كند و با فرياد مى گويد:
با امدن اسلام همه چيز از ميان رفته است، ما با داشتن اسلام و قران هيچ فكر و انديشه ديگرى را نمى خواهيم...
همهمه شديدى راه مى افتد، خيام تك و تنهاست در ميان مشتى فقيه و قاضى متعصب. پادشاه فرياد مى زند:
-ارام باشيد، ارام باشيد شما در برابر پادشاه هستيد نه در طويله، بگذاريد حكيم عمرخيام سخن خود را تمام كند.
خيام از جاى برمى خيزد، كتاب سالنامه شش هزار ساله را كه در جلو فقيهان بر زمين افتاده است برداشته و در گوشه اى مى نشيند و در برگ نخست ان چنين مى نويسد:
تقويم جلالى كه دسترنج تلاش جمعى از ستاره شناسان ايرانى است به پادشاه مهربان جلال الدين ملكشاه سلجوقى پيشكش مى شود. فردوسى حماسه اى جاودان از اين تاريخ سرود و ما روزشمار ان را تدوين كرديم.
خيام به پادشاه نزديك مى شود و دو دستى «تقويم جلالى» را به او اهدا مى كند و مى گويد:
شش هزار سال و يا ششصد سال!!؟ با پادشاه است كه انتخاب رقم كند.
پادشاه «تقويم جلالى» را از خيام مى گيرد و مى گويد:
خوش داشتيم كه با فقيهان ما بحث و گفتگو مى كردى.
خيام سر در گوش شاه مى كند و مى گويد:
گاوى است در اسمان و نامش پروين
يك گاو دگر نهفته در زير زمين
چشم خردت باز كن از روى يقين
زير و زبر دو گاو مشتى خر بين
پادشاه خيام را در اغوش مى گيرد و به او پاسخ مى دهد:
گر بر فلكم دست بدى چون يزدان
برداشتمى من اين فلك را ز ميان
وز نو فلكى دگر چنان ساختمى
كازاده به كام دل رسيدى اسان
خيام به ارامى در گوش ملكشاه مى گويد:
تا مى توانى كارهاى نكرده را انجام ده، زيرا از چهل روزت، بيست روز بيشتر باقى نمانده است....
ملكشاه ابرو درهم مى كشد و فرياد مى زند:
-حكيم، باز ما را به ياد قرار خواجه و خنجر صباح انداختى. بگذار شبى را اسوده صبح كنيم.
عمرخيام با لبخند همچنان كه راه خويش را در پيش مى گيرد با صداى بلند مى خواند:
اى دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يكدم عمر را غنيمت شمريم
فردا كه از اين دير كهن درگذريم
با هفت هزار سالگان سر بسريم.
خيام از بارگاه خارج مى شود و قاضى القضات با نيشخند مى گويد:
-سالنامه شش هزار ساله او قبول ما نيفتاد، حال او ان را به هفت هزار سال افزايش داد.... و همه فقها و تركان خاتون قاه قاه مى خندند...
شاه به تركان اشاره مى كند كه از جاى برخيزد و خطاب به فقيهان مى گويد:
برويد و سر در اخور خويش كنيد، بزرگمردى را از خود رنجانديد كه جهانى ارزوى همنشينى او را دارد.
چنانچه خواجه گفته بود در صبحگاه چهلمين روز كشته شدن او، يك گروه ۷نفره سپيدپوش وارد خوابگاه ملكشاه مى شوند او را از خواب بيدار مى كنند، يك پياله شراب و يك تاس اب به او مى دهند، پادشاه مى گويد من در بامداد شراب نمى نوشم، اب را به من بدهيد، اب را مى نوشد و مى پرسد، امروز چهلم خواجه نظام الملك است؟ يكى از شش نفر با سرش پاسخ مثبت مى دهد، پادشاه به او مى گويد: افشين تو هستى، من ترا از چشمانت مى شناسم. چگونه گمان مى كنى كسى را كه پانزده سال به من خدمت كرده باشد را با سرى پوشيده نشناسم؟
افشين پارچه را از صورتش كنار مى زند و نخستين خنجر را بر قلب شاه فرود مى اورد... شاه نقش بر زمين مى شود، ساعتى بعد خدمتگذاران از قتل شاه اگاه مى شوند، در كاخ شورشى به پا مى شود، جمعى به خانه عمرخيام مى ريزند و او را به همراه خويش مى برند. خيام فرياد مى زند، كيستيد؟ مرا كجا مى بريد، اين همه شور و جنجال در كاخ از براى چيست!؟
همچنانكه سواران در حال تاختن هستند، يكى فرياد مى زند: حكيم بزرگوار تو سالنامه مى نويسى و ستاره شناسى و نميدانى امروز چه روزيست.
خيام ارام مى شود، اهى مى كشد و اسبش را نيز ارام مى كند. همه سواران به احترام خيام مى ايستند، خيام سر به اسمان مى كند و مى گويد، درود بر ياران، درود بر سه يار از دست رفته.
يكى از سواران كه گوئى رئيس گروه است از خيام مى پرسد:
-حكيم، چهلم خواجه بوده است و روز قتل ملكشاه سلجوقى، يار سوم كيست؟
-خداوند الموت.
-حسن صباح را مى گوئى، او كه نمرده است، زنده است و زندگى مى بخشد.
-چگونه كسى مى تواند با كشتن و مرگ زندگى ببخشايد؟
مرد پارچه از صورت برميدارد، خيام او را مى شناسد.
-هان، تو، تو مگر عضو گارد ويژه ملكشاه نبودى؟
-بودم.
-پس چرا از شهر مى گريزى؟
-زيرا كه شاه را كشته ام و ترا نجات داده ام، پس از قتل ملكشاه، تركان خاتون به گاردهايش دستور داد تا ترا به قتل برسانند، من مأموريت را پيذيرفتم و ترا نجات دادم، درود بر پيشواى جنگجويان و خردمندان ايرانى حسن صباح، اما شرمنده ام كه براى همسر مهربانت جهان بانو نتوانستيم كارى كنيم و او به تيغ سلجوقيان كشته شد....
-چطور؟ تو از ياران حسنى؟
-ارى، من سرسپرده او هستم و وظيفه دارم تا ترا به الموت ببرم.
-نه، هرگز، من هرگز به الموت نمى ايم، پيش از اين به پيشوايت گفته بودم كه من اهل سياست نيستم.
-حكيم بزرگوار كجا مى خواهى بروى.
-نيشابور، دلم براى كوچه باغ هاى نيشابور تنگ شده است، دلم براى شراب نيشابور تنگ شده است، دلم براى ساقى ها و ساغرهاى نيشابور تنگ شده است، دلم براى شاگردان و پيران نيشابور تنگ شده است.
افشين خود را به پاى عمرخيام مى اندازد و مى گويد: ما مطيع حكيم هستيم، حسن صباح به ما دستور داده است تا اگر به الموت نيامدى ترا به همانجائى برسانيم كه خود خواسته اى.
عمرخيام اسب را مى تازد و مى گويد:
-حسن صباح از كودكى تا به امروز همواره جوانمرد و پشتيبان من بود، چند بار جان مرا نجات داده است.
افشين مى گويد:
-حكيم بزرگوار، به چند قتل كه در سال انجام مى دهيم نگاه مكن، اينها لكه هاى چركين جامعه هستند كه بايد از بين بروند، به عكس هر سال گروه بزرگ پزشكى و داروسازى مان از الموت در سراسر جهان پخش مى شوند و جان هزاران هزار انسان را نجات مى دهند. اين روزها حتى ما داروها و پزشكان خود را به غرب نيز صادر مى كنيم...
خيام لبخندى مى زند و مى خواند:
بر شاخ اميد اگر برى يافتمى
هم رشته خويش را سرى يافتمى
تا چند ز تنگناى زندانِ وجود
ايكاش سوى عدم درى يافتمى
افشين با لبخند مى گويد: حكيم هر روز از عمر تو هزاران هزار روز عمر به انسان ها است. با انچه تو كرده اى و نوشته اى، جهان تا جهان است ترا خواهند ستود.
حسن صباح از شما خواسته است تا كتاب هاى «جبر» و «شيوه هاى هندى در جذر و كعب» و «حل المسائل جبر توسط قطوع مخروطى»، «نور خرد»، «باغ دل ها» و «نوروزنامه» را برايش روان كنى تا در دانشگاه الموت تدريس كند.
خيام محل اختفاى كتاب ها در سپاهان را به افشين مى گويد و افشين به يكى از افراد گروه مأموريت مى دهد تا به اتفاق جمعى از ياران انها را برداشته و به الموت ببرند.
خيام به افشين مى گويد، دلم مى خواهد نوروز امسال را در نيشابور جشن بگيريم و «نوروزنامه» را در انجا كامل مى كنم و براى حسن صباح روان مى كنم.
افشين مى گويد پس بتازيم به سوى نيشابور....
نيشابور به استقبال خيام مى ايد، خيام در ميان انبوه مردم گم شده است. دو روز ديگر به نوروز باقى است اما مردم با ساز و دهل از خيام پذيرائى مى كنند و دختران و پسران نيشابورى ترانه ها و رباعيات نوروزى مى خوانند:
ابر امد و باز بر سر سبزه گريست
بى باده گلرنگ نمى بايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه تست
تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست؟
يك دختر جوان نيشابورى كه لباس سرخ بلندى پوشيده است و دف در دست دارد به خيام نزديك مى شود:
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و به جام باده كن عزم درست.....
از امدن بهار و از رفتن دى
اوراق وجود ما همى گردد طى
مى خور مخور اندوه كه فرمود حكيم
غم هاى جهان چو زهر و ترياكش مى
كودكى دهساله كه جوانى با تار او را همراهى مى كند به خيام نزديك مى شود
بر چهره گل نسيم نوروز خوشست
در صحن چمن روى دل افروز خوشست
از دى كه گذشت هر چه گوئى خوش نيست
خوش باش و زدى مگو كه امروز خوشت
جشن نوروز ان سال بزرگترين و بهترين نوروز حكيم عمرخيام بود، نيشابور در تمامى ماه فروردين در جشن و سرود و شادمانى بود و خيام از «نوروزنامه» نسخه هاى فراوانى تهيه كرد و به اكثر مدارس كشور هديه داد.

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
تاريخ
شعر و داستان
خاطرات
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com