بارى ديگر، نوروز، اين جان جوان هستى، اين سالخورد جوانى آفرين، زمستان را به پس پشت افكنده و خندان در آستانه سال نو ايستاده است. حضورش كدورت سرما راشكسته و بر جاى پا ها يش سبزينه سنبل رسته است. با هر نفسش گل بر مى دمد و نبض زمين مى زند.
به پيشبازش مى رويم تا خوش آمدش بگوييم. با سفره هفت سينى گسترده به او درود مى گوييم. ما را به مهربانى مى نگرد. خورشيد جان جوانش چنان به گرمى از چشمهاى روشنش مى تراود كه ما را مجالى نمى دهد تا باور كنيم كه عمو نوروز، عمرى به درازاى زنجيره هزاره ها دارد. هزاره هائى از فراسوى تاريخ تا امروز. هزاره هائى پاى در سايه روشن هاى آفرينش. مى خواهيم از او بپرسيم: عمو نوروز! شما را زمان چند گذشته است؟ اما مى بينيم كه گويى او بر روى پلى، در ميانه پلى از دو سوى بيكرانه ايستاده است: رنگين كمان گل افشانى كه آغازه و پايانه اش در مه ازل و ابد پوشيده است. از پرسش در مى گذريم. در دلمان مى گذرد كه اين سالفرسود پيوسته جوان شونده، راز ماندگارى و جوانى جانش، همبود باز آفرينى جاودانه هستى و رستاخيز زيبايى و شور و شكفتن است.
سر انجام از او مى پرسيم: نياكان ما از چه دورانى، از كدام سده ها و هزاره ها در چنين روزهايى بر پهناوران ايران زمين، تجد يد جوانى عالم پير را به شادمانى نوروزى مى پرداخته اند؟ با لبخند ى مى گويد: از آن سوى تاريخ! از آغازه زمان و زندگى! مى گوئيم روشن تر بگو! مى گويد: مگر نشنيده ايد كه فرزانه اى گفته است؛ نوروز بود كه تاريخ نبود! *مى گوييم پس نوروز خواهد بود هم اگر تاريخ نباشد؟ مى گويد: تا انسان باشد و عشق باشد و زندگى باشد و انسان به آزادى و شادمانى و چشم انداز نوروز هاى تازه عشق بورزد، تاريخ خواهد بود. ايران هم خواهد بود.
مى گوييم عمو نوروز! ما به عنوان فرزندان ايرانى ات از تو شرمساريم! مى دانيم كه در سال هاى اخير، در اين دو دهه گذشته، د ين پيشگان دولت يافته، در ايرانشهر نگذاشته اند تا آيين هاى پيشباز و گرامى داشت باستانى تو، چنان كه شايسته مقام و اهميت تاريخى و ملى توست برگزار شود. با اينهمه مثل اينكه تو هر سال گل هاى بيشترى از نفس هايت مى رويد و بهاران تازه اى ارمغان مى آورى! مى گويد: فرزندانم! نگران من نباشيد! من با هستى اين مرز و بوم -كه جغرافياى فرهنگى اش بسيار فراتر از مرزهاى اكنونى اش هست، پيوند خورده ام. ريشه هاى من در ژرفناى تاريخ و فراتاريخ اين آب و خاك، جاودانه استوار است. دلبستگى پايدار و پيوسته شما فرزندانم در چشم انداز ناپيدا كردن فصل و نسل هاى پى در پى ايرانشهر، به من و بزرگداشت من، مرا بسنده است. وهنى را كه اشاره مى كنيد دين فروشان دولت يافته بر من روا مى دارند، بر نا دانى و زوال پذ يرى آنان نديده بگيريد... ناخشنودى اين بى فرهنگان با من پيشينه اى تاريخى دارد. در اين هزاره گذشته » عالمان » خرد ستيز حتا به حرام بودن بزرگداشت من «فتوا » نيز داده اند. كوشيده اند مرا مطلقا نفى كنند و يا كسوت خودى ام بپوشانند. اما من همواره همانم كه هستم. همانم كه بوده ام و البته ز هر چه رنگ تعلق پذيرد، آزادم. من هر سال خورشيدى، به هنگام، سال نو را آغاز مى كنم تا نشان دهم كه جان جهان پيوسته جوان شونده است. آنچه در كوله بارم هست انبوهه ى تجربه هاى گذشته است براى بهتر راهسپارى به آينده. به فردا. به فرداهاى تاريخى. تا اين زمان هيچ نيروى شناخته شده اى، گيرم فراتر از نيروى آدميان نيز، نتوانسته است باز آمدنم را همراه سپاه سبزه و گل و رويندگى، پيشگيرى كند... بارى در اين دو دهه گذشته باز اهريمن تباهى، بسيار كوشيد تا با سپاه پتياره سرما، ريشه گل ها و درختان بار آور را در سرزمين ما بخشكاند، تا بهار ايرانشهر بر ندمد. در اين جدال سروهاى آزاده؛ بيست زمستان، چه بسيار، برف هاى خونين را بارها و بارها از شانه هاى مجروح شان افشاندند و نسترن هاى زمستان زده، چه مايه اندام سرو هاى جوان افتاده را تا نهفتن در خاك، تا نهفتن در آغوش خاك هاى خونين ايران زمين بدرقه كردند... اما بدانيد كه ديو دروغ و سرما و خشكسالى ديگر فرصت باز پسين خودش را در ايران زمين مى گذراند. مگر نمى بينيد كه فرزندان جوانم در شب جشن سور، يعنى جشن آتش، كه اكنون چهارشنبه سورى اش مى ناميد، آسمان ايرانشهر را بيش از يك كهكشان ستاره به پيشباز من، شعله باران مى كنند. من فروغ جاودانه آتشكده هاى خاموش را در اين شعله افروزان بيكرانه، افق تا افق، مشاهده مى كنم. شعله افروزانى كه به بلنداى دماوند مى بالند و نبرد نهايى را با اهريمن تباهى و سياهى و سرما مژده مى دهند. نبردى كه بى گمان به پيروزى قطعى نيكى و دادگرى و زيبايى و آزادى و شادمانى خواهد انجاميد... مى پرسيم عمو نوروز در اين شعله افروزان جشن سور ديگر چه مى بينى؟
مى گويد: مى خوانم: كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند!