Nimrooz Newspaper
Nimrooz
Vol. 15, No. 777, March 19, 2004
سال پانزدهم - شماره ۷۷۷ - جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۸۲
به بهانه هفتادمين سالمرگ شاعر
نسيم شمال زنده تر از هميشه
آهاى آهاى نسيم شمال، مثال شير ارژنه
گاه زنى به ميسره، گاه زنى به ميمنه
زلزله ها فكنده اى، به كوه و دشت و دامنه
آسته برو آسته بيا كه گربه شاخت نزنه
صد سال است كه فارسى زبانان از شعر سيد اشرف الدين قزوينى، نسيم شمال، لذت مى برند. صد سال است كه مردم اعماق در ايران شعر نسيم شمال را زمزمه مى كنند، و صد سال است كه كسى نتوانسته جاى او را پر كند. پر كردن جاى او آسان نيست. نه پيش از او شعر كسى در زبان فارسى اينهمه رواج مردمى يافته بود و نه پس از او. امروز ديگر راديو و تلويزيون و مطبوعات، سرگرمى ها و لطيفه ها و هر آنچه ورد زبان مردم مى شود را تغيير داده اند، اما تا همين سى چهل سال پيش اگر شهرستانى بوديد يا روستايى، احتمالا نام بزرگ دهخدا را نشنيده بوديد، ايرج ميرزا را نمى شناختيد اما حتما نام يك لطيفه گوى طنز پرداز را شنيده بوديد؛ نسيم شمال. چرا كه همان خرده سوادى كه بعضى مردم روستايى براى خواندن نوحه و مرثيه داشتند، براى خواندن شعر نسيم شمال كافى بود. كافى بود براى آنكه به صداى بلند و به مثابه عرضه نوعى غرور چنانكه گويى خود آن شعر را سروده باشند، شعرش را از بر بخوانند. شعرى كه چون آب روان بود و به آسانى در ذهن مى نشست و جاگير مى شد.

او شاعرى به تمام معنى ملى بود. ملى به معنى آنكه بين تمام ملت شناخته بود و همه از روستايى گرفته تا شهرى، از مردم آگاه و صاحب فكر گرفته تا مردم بى سواد شعر او را مى خواندند و ورد زبان خود مى كردند.

حاجى، بازار رواج است رواج كو خريدار؟ حراج است حراج!
مى فروشم همه ايران را عرض و ناموس مسلمانان را
رشت و قزوين و قم و كاشان را بخريد اين وطن ارزان را!
يزد و خوانسار حراج است حراج كو خريدار حراج است حراج

روزنامه كوچكش هم همين وضع را داشت يعنى به حدى خواننده و خواهنده داشت كه هنوز هيچ روزنامه طنز و غير طنزى در ايران نيافته است. اين روزنامه كوچك، پر از اشعار خود او بود، يا طنزهايى كه گاه به نثر مى نوشت. مرحوم حبيب يغمايى حدود سى سال پيش در مجلس بزرگداشت او در دانشگاه تهران تعريف مى كرد كه روزنامه اش وقتى منتشر مى شد بچه هاى روزنامه فروش صف مى كشيدند و آن را دسته دسته با خود مى بردند و هنوز به جايگاه خود نرسيده تمام فروخته بودند. براى آنكه مردم حتى آنها كه بى سواد بودند آن را مى خريدند تا در خانه ها و در شب نشينى ها به دست آدم باسوادى بدهند كه برايشان بخواند.

مرحوم سعيد نفيسى در مقالات جذابى كه درباره او در مجله سپيد و سياه نوشته و يحيى آريان پور بخش هائى از آن را در «از صبا تا نيما» نقل كرده، اين حكايت را به نحو زيباترى روايت كرده است:

«روزى كه موقع انتشار آن مى رسيد، دسته دسته كودكان ده دوازده ساله كه موزعان او بودند، در همان چاپخانه گرد مى آمدند و هر كدام دسته اى بزرگ مى شمردند و از او مى گرفتند و زير بغل مى گذاشتند. اين كودكان راستى مغرور بودند كه فروشنده نسيم شمال هستند» .

توضيح سعيد نفيسى مربوط به زمانى است كه نسيم شمال در تهران منتشر مى شد وگرنه همه مى دانند كه نسيم شمال ابتدا در سال ۱۳۲۵ ق در رشت انتشار يافت، و از آنجا بود كه به سيد اشرف گيلانى مشهور شد والا سيد قزوينى بود (بنده در قزوين به دنيا آمدم چندى از بهر تماشا آمدم) و در تبريز هم درس خوانده بود. بارى با شكست مشروطه خواهان، بساط نسيم شمال در رشت برچيده شد تا وقتى كه سپه سالار تهران را گرفت و به حمايت بى دريغ از سيد و روزنامه اش برخاست. اين بار نسيم شمال در تهران منتشر شد و تا مدتها بعد از مرگ او نيز در تهران انتشار مى يافت براى آنكه سيد امتياز آن را به نام ديگرى كرده بود.

شعرش ورد زبان همه بود، سپهسالار از او حمايت مى كرد اما طورى مى زيست كه جز سربلندى ايران چيزى نمى خواست. در رشت مردم خيلى به او مهربان بودند اما در تهران در حجره هاى تنگ و مرطوب از نوع حجره هاى مدرسه مروى مى زيست. هر گز در پى پول و مال نبود.

توصيف حبيب يغمايى و سعيد نفيسى از او بى مانند است. متاسفانه متن مربوط به يغمايى دم دست نيست. در اينجا متن نفيسى را مى آوريم كه متن مشهورترى است: «از ميان مردم بيرون آمد، با مردم زيست و در ميان مردم فرورفت... او نه وزير شد، نه وكيل شد، نه رئيس اداره شد، نه پولى به هم زد، نه خانه ساخت، نه ملك خريد، نه مال كسى را با خود برد، نه خون كسى را به گردن گرفت. شايد روز ولادت او را هم كسى جشن نگرفت و من خود شاهد بودم كه در مرگ او ختم هم نگذاشتند».

حبيب يغمايى در همان جلسه دانشگاه تهران از 'جنون' سيد مى گفت و اينكه سيد را به بهانه جنون در دوره رضاشاه به دارالمجانين فرستادند و معلوم نشد كى مرد و كجا دفنش كردند. در واقع مى گفت كه سيد را كشتند.

سعيد نفيسى نيز بر همين عقيده است و مى نويسد كه همه حكومت ها از دست اين سيد «آسمان جل جلنبر» عاصى شده بودند و نمى دانستند با او چه بكنند. «او را به تيمارستان شهرنو بردند و اتاقى در حياط عقب بيمارستان به او اختصاص دادند... من نفهميدم چه نشانه جنون در اين مرد بزرگ بود. همان بود كه هميشه بود. مقصود از اين كارها چه بود؟ اين، يكى از بزرگترين معماهاى حوادث اين دوران زندگى ماست. خبر مرگ او را هم به كسى ندادند. آيا راستى مرد؟ نه هنوز زنده است و من زنده تر از او نمى شناسم».

چنانكه مى بينيد توضيحات استاد نفيسى هم خواننده را به همان نتيجه مرحوم حبيب يغمايى مى رساند اما حجت الله اصيل كه گزيده اى از اشعار سيد اشرف را به مناسبت بزرگداشت او، به همت نشر فرزان روز، چاپ كرده و قرار است اين كتاب در روز بزرگداشت نسيم شمال از طرف «كتاب ماه ادبيات و فلسفه» به حاضران داده شود، در شهريور ماه گذشته در همان مجله (شماره ۶۹) نوشت كه اين سيه روزى و سيه رويى ديكتاتورهاست كه هر برچسبى برازنده پيشانى آنهاست ولى سيد را به بهانه جنون به ديوانه خانه نفرستاده اند بلكه او اين جنون را از دوره جوانى داشته است. سپس از نسيم شمال، شماره ۱ مورخ ۲۴ ربيع الثانى ۱۳۴۱ مى آورد: «اين بنده نظر به اينكه مدت دو سال بود كسالت مزاج داشتم و مريض بودم گاهى در دارالمجانين و گاهى مسافرت ييلاقات، اين بود كه از ملاقات و... خدمت به هموطنان بازماندم» و با اين گفتاورد نتيجه گرفته است كه سيد در آذر ۱۲۹۹ شمسى، يعنى پيش از كودتاى سوم اسفند بيمار بوده است. اما حرف استاد نفيسى و حبيب يغمايى نيز بى پايه نيست. در ايران كسى نمى توانسته با زبان سرخى چون زبان نسيم شمال به قول مرحوم دهخدا سر زنده به گور ببرد. آنچه دهخدا خطاب به خود سروده درباره نسيم شمال هم صادق است:

..... نه بيم ز كف بين و نه جن گير و نه رمال
نه خوف ز درويش و نه از جذبه و نه حال
نه ترس ز تكفير و نه از پيشتوى شاپشال
مشكل ببرى گور، سر زنده آ كبلاى
هستى تو چه يك پهلو و يك دنده آ كبلاى

مرگ سيد اشرف را ۲۹ اسفند ۱۳۱۲ نوشته اند. به اين ترتيب، سال جارى خورشيدى هفتاد سال شمسى از درگذشت شاعر گذشته است و شعرش هم صد ساله شده است. شعرى كه صد سال است كه در بين مردم جوش مى زند و غلغل مى كند. صد سال قمرى از انتشار نسيم شمال مى گذرد.

قطعه زير كه بعضى ابياتش نقل مى شود، مستزادى است كه در شماره ۹ نسيم شمال، چاپ رشت مورخ ۲۷ ذيعقده ۱۳۲۵ ه.ق، منتشر شده است.

اى واى وطن واى

گرديده وطن غرقه اندوه و محن واى اى واى وطن واى
خيزيد، رويد از پى تابوت و كفن واى اى واى وطن واى
از خون جوانان كه شده كشته در اين راه رنگين طبق ماه
خونين شده صحرا و تل و دشت و دمن واى اى واى وطن واى
كو همت و كو غيرت و كو جوش فتوت؟ كو جنبش ملت؟
دردا كه رسيد از دو طرف سيل فتن واى اى واى وطن واى
تنها نه همين گشت وطن ضايع و بد نام گمنام شد اسلام
پژمرده شد اين باغ و گل و سرو وسمن واى اى واى وطن واى
بلبل نبرد نام گل از واهمه هرگز نرگس شده قرمز
سرخند از اين غصه سفيدان چمن واى اى واى وطن واى
بعضى وزرا مسلكشان راهزنى شد سرى علنى شد
گشته علما غرقه در اين لاى و لجن واى اى واى وطن واى
سوزد جگر از ماتم خلخال خدايا محشر شده آيا؟
يك جامه ندارند رعيت به بد ن واى اى واى وطن واى
يك ذره ز ارباب نديده است معيت بيچاره رعيت
كارش همه فرياد حسين واى حسن واى اى واى وطن واى
اشرف به جز از لاله غم هيچ نبويد هر لحظه بگويد
اى واى وطن واى وطن واى وطن واى اى واى وطن واى

اين مستزاد هم كه برخى ابياتش نقل مى شود در شماره ۱۰ نسيم شمال مورخ ۱۵ ذيحجه ۱۳۲۵ ه.ق چاپ شده است:

درد ايران بى دواست

دوش مى گفت اين سخن ديوانه اى بى بازخواست دردايران بى دواست
عاقلى گفتا كه از ديوانه بشنو حرف راست درد ايران بى دواست
مملكت از چارسو در حال بحران و خطر چون مريض محتضر
با چنين دستور اين رنجورمهجور از شفاست درد ايران بى دواست
پادشه بر ضد ملت، ملت اندر ضد شاه زين مصيبت آه، آه!
چون حقيقت بنگرى هم اين خطا هم آن خطاست دردايران بى دواست
هركسى با هر كسى خصم است و بدخواه است وضد گويد او را مستبد
با چنين شكل اى بسا خون ها هدر جان ها هباست دردايران بى دواست
صوراسرافيل زد صبح سعادت دردميد ملا نصرالدين رسيد
مجلس و حبل المتين سوى عدالت رهنماست درد ايران بى دواست
با وجود اين جرايد خفته اى بيدار نيست يك رگى هشيار نيست
اين جرايد همچو شيپور و نفير و كرناست درد ايران بى دواست
شكر مى كرديم جمعى كارها مضبوطه شد مملكت مشروطه شد
باز مى بينيم آن كاسه وآن آش است وماست دردايران بى دواست
با خرد گفتم كه آخر چاره اين درد چيست؟ عقل قاطع هم گريست
بعد آه و ناله گفتا: چاره در دست خداست! درد ايران بى دواست
مسجد مروى پر از اشرار غارتگر شده مدرسه سنگر شده
روح واقف در بهشت از اين مصيبت درعزاست دردايران بى دواست
اشرفا! هركس در اين مشروطه جانبازى نمود رفعت و قدرش فزود
در جزا استبرق جنات عد نش متكاست درد ايران بى دواست

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
تاريخ
شعر و داستان
خاطرات
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com