Nimrooz Newspaper
Nimrooz
Vol. 15, No. 777, March 19, 2004
سال پانزدهم - شماره ۷۷۷ - جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۸۲
گزارش يك غفلت
چرا نيما و فروغ خبر نداشتند؟
منصور ملكى
تيرماه ۱۳۸۰، ناصر زراعتى آمده است به ايران. گويا براى تدارك برگزارى كنسرتى از موسيقى ايرانى در سوئد. كسى به او ما را معرفى كرده است. او براى ديدن ما، به خانه ما مى آيد. او به ياد مى آورد كه ما همديگر را پيش از اينها ديده بوديم. او براى ما كتابى از آن سوى آب ها به هديه آورده است. ديوان ژاله (عالم تاج قائم مقامى). جلد كتاب طرحى دارد كه آدم را به ياد طرح هاى بهرامى و تجويدى مى اندازد: نخلى، قايقى، زنى با گيسوى بلند و... كه چنين مى نماياند كه در آن شعرهايى سوزناك جمع آورى شده است. فكر مى كردم «ژاله» اسم مستعار يكى از اين زنان خانواده هاى هزار فاميل است كه در فرنگستان رحل اقامت افكنده اند!
ناصر زراعتى در صفحه اول نوشته است: «تقديم مى شود به دوستان عزيزم پرى و منصور ملكى، همراه با آرزوى موفقيت و شايد شعر عالم تاج مورد پسند قرار گيرد و آواز شود. با مهر و دوستى» .
ناصر به سوئد برمى گردد و كتاب مى رود لاى كتاب هاى ديگر در قفسه هاى كتابخانه (آدم از خودش به خاطر بى توجهى و گرفتارى خجالت مى كشد.)
گذشت و گذشت تا در خانه هنرمندان به سخنرانى محمدعلى سپانلو گوش مى دادم، در باب «زنان در ادبيات فارسى» او اشاره اى كوتاه كرد به شعر ژاله (عالم تاج قائم مقامى) آن گاه بود كه دانستم از اين زن و از شعرش هيچ نمى دانم. ياد حرف و سخن گلستان افتادم. مهدى اخوان ثالث، در سفرى كه اخوان به لندن رفته بود و كتاب گزيده اى از اشعار را به رسم يادگار به گلستان داده بود و گلستان ايراد گرفته بود كه چرا از اين و آن نمونه اى نيست و رفته بود از كتابخانه اش كتاب شعرى را از زنى آورده بود و اخوان خوانده بود و گفته بود: «[در اين شعرها] مثل رگ بريده خون ازش مى ريخت اسمش هم به گوش من نخورده بود. اسمش چيست؟» و گلستان به او گفته بود: «اشكال از اسم و آشنايى با اسم مى آيد. از روى اسم چه مى فهميم؟»
به خانه كه برگشتم، رفتم سراغ كتابى كه ناصر زراعتى به هديه آورده بود.
ديوان ژاله (عالم تاج قائم مقامى) متولد ۱۲۶۳، وفات ۱۳۲۵ شمسى (وقتى من چهار ساله بودم) همراه با نوشته هائى از حسين پژمان بختيارى، جمشيد امير بختيارى و دكتر غلامحسين يوسفى با پيش گفتارى از ناصر زراعتى.
كتاب چاپ دوم است، در دى ماه ۱۳۷۸، در پانصد نسخه فقط (چه تيراژ مظلومانه اى دارد) ناشر آن «كانون فيلم و كتاب» است در گوتنبرگ سوئد.
كتاب، اول بار در اواخر سال ۱۳۴۵ يا به احتمال قوى در اوائل ۱۳۴۶ در تهران و فقط در يك هزار نسخه به چاپ رسيده است. ناشر آن «ابن سينا» در مقدمه اى چهار صفحه اى چند نكته درباره «ژاله» گفته است و بقيه مطلبش، از رضاشاه و گفته است، كه رضاشاه با كشف حجاب و محمدرضاشاه با اختصاص اصلى از اصول چندگانه انقلاب سفيد به زنان انقلابى در ايران ايجاد كردند.
چاپ اول ديوان ژاله (اواخر سال ۴۵ يا اوائل سال ۴۶) ، همزمان است با مرگ فروغ فرخزاد؛ مرگى نابهنگام كه شاعرى را در اوج كارش متوقف مى كند: هم در اين دهه (دهه پنجم شعر امروز ايران) شعر امروز ايران در اوج شكفتگى است. به جز فروغ، كه پس از مرگش با چاپ شعرهاى بعد از تولدى ديگر، در مجموعه «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» طاهره صفارزاده با چاپ «طنين در دلتا» جايى براى توجه به انتشار كتاب شعرهايى در قالب هاى سنتى نمى گذارند، آن هم از زنى كه در سال ۱۳۲۵ درگذشته است.
اينها توجيهاتى، البته نامعقول، براى غفلت ماست. براى سرسرى خواندن ها، براى نديدن ها. در حالى كه ما فقط به «اسم» ها توجه داريم و نه به كار، هيچ بازتابى در جامعه فرهنگى و هنرى هم درباره كتاب «ژاله» نمى شود. حتى در سطح دانشگاهى، استادى چون دكتر غلامحسين يوسفى در سال ۱۳۶۹، يعنى ۲۴ سال بعد از چاپ كتاب «ژاله» به او توجه مى كند و درباره اش مى نويسد - و البته بسيار هم خوب مى نويسد.
ناصر زراعتى، براى چاپ دوم كتاب، بسيار سريع عمل مى كند. او، اول بار كتاب ژاله را در مهرماه ۱۳۷۸ مى بيند و در دى ماه همين سال در سوئد به چاپ مى رسد، يعنى حدود سه ماه خواسته اى به سرانجام مى رسد.
زراعتى مى نويسد: «مهرماه ۱۳۷۸، در يكى از شهرهاى آمريكا، مهمان دوستى بودم. شبى در كتابخانه اش مجموعه شعرى ديدم از شاعر معاصر زنده ياد حميد مصدق كه كتابش را به دوستمان تقديم و آن را برايش امضا كرده بود. معلوم شد يكى دو سال پيش، حميد مصدق نيز در همين شهر، مهمان اين دوست بوده است. آن شب تا ديرگاه سخن از آن زنده ياد بود و شعرهايش و خاطراتى كه از او داشتيم. آخرشب، صاحبخانه فتوكپى كتابى را آورد و گفت حميد مصدق وقتى داشت مى رفت، اين كتاب را داد به من و سفارش و در واقع، وصيت كرد كه هر طور هست، هر چه زودتر آن را چاپ كن. فرداى آن روز وقتى نظرم را با دوستم در ميان گذاشتم و به اهميت و ضرورت چاپ آن اشاره كردم، گفت: مرا از زير دين آن مرحوم در آوردى. آن گاه نسخه اى را كه داشت، در اختيارم گذاشت، از سفر كه بازگشتم، تمام كارهايم را گذاشتم كنار و مشغول بازخوانى، تصحيح و حروفچينى و آماده كردن «ديوان ژاله» شدم.
***
عالم تاج قائم مقامى، مادر پژمان بختيارى است كه خود شاعر است و اديب. اما همان طور كه در مقدمه ديوان مادر مى خوانيم ويژگى هاى مردسالارانه اش به چشم مى خورد و از «مرحوم» پدر خود در برابر مادر ستم كشيده، به هوادارى و دفاع برمى خيزد.
عالم تاج قائم مقامى در سال ۱۲۶۲ شمسى به دنيا آمد، پدرش ميرزا فتح الله، نبيره ميرزا ابوالقاسم قائم مقام وزير معروف و شاعر ونويسنده دوره قاجارى بود و مادرش مريم خانم، دختر معين الملك. عالم تاج از پنج سالگى در خانه به درس خواندن پرداخت. كم كم فارسى و عربى را فرا گرفت و چون استعداد و حافظه اى توانا نيز داشت، به تدريج در آموختن صرف و نحو و معانى و بيان و منطق و نقد شعر و مقدمات حكمت و تا حدى هيات توفيق يافت. ديوان شاعران، كتاب هاى ادبى و جز آن را با شوق و ذوق مى خواند.
عالم تاج در شانزده سالگى با مردى چهل و چند ساله و نسبتا بى سواد به نام على مراد خان ميرپنج، از رؤساى خوانين بختيارى ازدواج كرد. گرفتارى هاى خانوادگى و مالى ميرزا فتح الله موجب اين پيوند نامتناسب، يا به تعبير ژاله «وصلت سياسى» شده بود.
چه مى شد آخر، اى مادر! اگر شوهر نمى كردم؟
گرفتار بلا خود را چه مى شد گر نمى كردم؟
مگر بارى گران بوديم و، مشت استخوان ما
پدر را پشت خم مى كرد، اگر شوهر نمى كردم؟
بر آن گسترده خوان گويى چه بودم؟ گربه اى كوچك
كه غير از لقمه اى نان، خواهش ديگر نمى كردم.
شوهر او مردى است كه:
ريشش به بناگوشم آن چنانك
در مردمك ديده، نشترى ست
برگردن من، چون طناب دار
پيوسته از آن دست، چنبرى ست
در پنجه او، جسم كوچكم
چون در كف شاهين، كبوترى ست
باريش حنا بسته، نيمه شب
وصفش چه كنم، وحشت آورى ست
ژاله، زندگى را در هاله اى از زيبايى و عشق و دلنوازى، تصور مى كرد و باكسى مى زيست كه از اين عوالم خبرى نداشت.
در همان سال زناشويى، نخست مادرش درگذشت و سى و نه روز بعد، پدرش. از آن پس وى در خانواده مى بايستى از برادرى اطاعت مى كرد كه او نيز به بنگ و باده دل سپرده بود. از نخستين سال تولد فرزند، اختلاف ژاله و همسرش شروع شد و كم كم افزونى گرفت تا از هم جدا شدند. ژاله شوهر را رها كرد و به خانه پدرى رفت، بى آنكه جدايى از شوهر قطعى شده باشد. همسر ژاله هم اجازه نمى داد، تا او پسرش را كه در خانه پدر مانده بود، ببيند. پسر ژاله (پژمان بختيارى) نه ساله بود كه عليمراد خان هم درگذشت، اما خويشاوندان تا بيست و هفت سالگى او را از ديدن مادر محروم ساختند، و از اين سن و سال بود كه پسر و مادر با هم زندگى كردند.
ژاله در خلوت خود شعرهايى مى نوشت، بى آن كه كسى آنها را ديده باشد. پژمان بختيارى مى نويسد: «مادرم نه تنها مدعى شاعرى نبود، بلكه انتساب رباعيات معدودى را كه به نام او و به وسيله يكى از خويشان به دست آمده بود، جدا تكذيب كرد و هنگامى كه آنها را در مجموعه «بهترين اشعار» - چاپ ۱۳۱۲ - مشاهده كرد، به شدت ناراحت گرديد و مرا ملامت كرد. معهذا نظرهاى انتقادى و قضاوت هاى ادبى او به زبان فصيح، به بنده اطمينان مى داد كه وى شاعر و شاعرى پرمايه است. سرانجام، در برابر سماجت فرزند، ناگزير اعتراف كرد كه سابقا ديوانى از غزل هايش را چند سال پيش طعمه آتش ساخته است.»
پژمان بختيارى ادامه مى دهد كه: «پس از وفات آن مرحوم روزى در كتاب هاى شخصى و نديمان شبانروزى وى (مثنوى، ديوان حافظ و سعدى و خمسه) به قطعه شعرى برخوردم كه با قلم نئين و مركب سياه، بر كاغذ كاهى زرد رنگى نوشته شده بود. [عنوان اين قطعه «پس از مرگ شوهر» است] شروع به تجسس نموده، لابلاى صفحات كتب و در ميان نوشته هاى پراكنده اى كه از او باقى مانده بود، به اين مقدار از رشحات فكرى وى دست يافتم.»
نيما يوشيج در شرح زندگى خود در نخستين كنگره نويسندگان (تيرماه ۱۳۲۵) مى گويد: «سال هاى اول مدرسه من [در مدرسه فرانسوى لويى تهران] زد وخورد با بچه ها گذشت. هنر من خوب پريدن و با رفيقم حسين پژمان فرار از مدرسه بود.»
اگر اين «حسين پژمان» همان «حسين پژمان بختيارى» فرزند ژاله بوده باشد، (كه حتما هم اوست) دوستى و همكلاس بودن نيما و پسرژاله در هنگامى بوده كه پدر و مادر حسين از هم جدا شده بودند و به احتمال قوى پدر مرده بود و پسر به اجبار، جدا از مادر، نزد بستگان پدرى مى زيست. از اين كه آيا نيما يوشيج با ژاله آشنايى داشته واين دو با يكديگر معاشرت و گفتگو- به خصوص- در مورد شعر داشته اند، نشانى در دست نيست. در نامه ها و يادداشت هاى نيما كه در آنها به بسيار موضوع ها پرداخته و از بسيار كسان نام برده است، هيچ گونه اشاره اى به ژاله نمى بينيم. اى بسا اگر نيما و ژاله - به رغم آن كه نيما دوازده سال از او كوچكتر بوده - با هم آشنا مى بودند، با شوقى كه هر دو در گرايش به نوگرايى و نوگويى و نوسرايى و تجددطلبى و آزادى خواهى داشند، مى توانستند بر كار يكديگر مؤثر باشند. در آن صورت شايد ژاله، شعر را جدى مى گرفت. سروده هايش را از بين نمى برد و در نتيجه، ادبيات امروز ما با در دست داشتن آثار بيشترى از او غنى تر بود.
زبان ژاله، زبان شعر سبك خراسانى و يادآور مسعود سعد سلمان و ناصرخسروست. اما با توجه به مضمون و درون مايه وموضوع بيشتر شعرها و نيز پرداختن به مسائل اجتماعى و به خصوص مسئله زن و نيز راحتى و روانى زبان و بيان توجهش به زبان گفتار مردم و فرهنگ توده و ضرب المثل ها و تلاش در ساختن تركيب واژگانى بديع و تازه (يكى از ويژگى هاى شعر نيما يوشيج) و عنايت به ساختار شعر و پرهيز از پراكنده گويى و مضمون پردازى و بويژه فرديت و تشخص او، به جرأت مى توان گفت كه اگر شاعر با ادبيات و شعر اروپايى آشنايى مى يافت (چنان كه نيما اين آشنايى را با شعر فرانسه داشت) و اگر كار شعر را جدى مى گرفت، شايد پيش از نيما يوشيج و همزمان با شاعران و اديبان تجددگرايى مانند جعفر خامنه اى، تقى رفعت و شمس كسايى، آن چه را بعدها «شعرنو» خوانده شد، او بنيان مى نهاد، يا يكى از بنيان گذاران اصلى اش مى بود.
متاسفانه «ديوان ژاله» هنگامى در تهران منتشر مى شود، (آن هم در نسخه هاى معدود) كه فروغ فرخزاد از اين جهان رفته است و بى شك پيش از آن هيچ يك از شعرهاى ژاله را در مجله «يغما» (كه از نشريات ادبى آن روزگار بوده) نديده است. بى ترديد اگر فروغ شعرهاى ژاله را مى خواند و راهى را كه او پيموده بود ادامه مى داد، ديگر نيازى نبود خود به تنهايى در راهى چنان دشوار، گام بگذارد تا آن را هموار گرداند. اگر ژاله چون فروغ، امكان اين را مى داشت كه از چارديوارى خانه گام بيرون گذارد و وارد عرصه جامعه و روابط اجتماعى شود، با آن نگاه موشكاف و ديد شاعرانه دقيق و جزءنگر كه بازتابش را در همان زندگى محدود و بسته او و در ارتباط با اندك اشياى پيرامونش مى بينيم (چون سماور، شانه، چرخ خياطى، عكس، فرگيسو و به خصوص آينه كه سه شعر بلند و زيبا در مورد آن دارد) مى توانست شعرهايى به مراتب بهتر، زيباتر و پرمحتواتر و ژرف تر بسرايد.
«يكى از ويژگى هاى شعر ژاله (پيش از آن كه ويژگى شعر فروغ باشد) لحن بيان زنانه اوست كه آب و رنگ و لطافتى خاص به آن بخشيده است. او به پيروى از سرشت زنانه، گاه از فرق مرد با زن سخن مى گويد، گاه از سفره عقد، شوهر شايسته، فرزند به دنيا نيامده خويش يا در مرگ فرزند، نكوهش شوهر و احوال زن بيوه.
صراحت ژاله در بيان احوال و روحيات و نيازهاى روحى و سليقه زن، چشم گير است و در زمان او، كم نظير. اما اين صراحت گستاخانه و بى آزرم نيست. در همه جا، تكيه او بر لزوم پاكدامنى زن است و تقواى اخلاقى.»

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
خبرهاى جهان
تاريخ
شعر و داستان
خاطرات
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها


Copyright 1988-2004, Oriental Newspapers
Contact us: letters@nimrooz.com