شاهزاده رضا پهلوى؛ ابزارى موثر در دست اپوزيسيون ايران، و فرصتى است كه بخشى از اپوزيسيون دارد مفت از دست ميدهد!!
كردى
رهبرى ائتلافى و نماد
اما رهبرى عيلرغم اهميتش بزرگترين نقطه ضعف اپوزيسيون جمهورى اسلامى است كه به آن خواهيم پرداخت. اينكه ميگوييم رهبرى نقطه ضعف اپوزيسيون است نه به اين معنى كه فلان رهبر ضعيف است بلكه به اين معنى است كه اگر هدف انقلاب و سرنگونى است، اپوزيسيون ميتواند از نيروى انسجام و درنتيجه رهبرى قوى ترى برخوردار شود كه به كار سازمان دادن حركتها، نافرمانى و نظاهرات و غيره براى سرنگونى رژيم بهتر بيايد. براى اين كار گروههاى همفكر بسيارى ميتوانند تشكيل ائتلاف بدهند اما حرف آخر را آن ائتلافى پيش خواهد برد كه بتواند مردم را به خيابان بكشد. باز هم تكرار ميكنيم، بسيار ميشنويم كه مردم ايران ميگويند كه ديگر انقلاب نميخواهند. اما كمتر كسى است كه خبر يك شورش و انقلاب ناگهان در ايران را بشنود و تعجب كند. خبر شورش مردم آلمان است كه بهت برانگيز است نه خبر شورش مردم در ايران. در ايران هر حركتى آزاديخواهانه اى چاره اى ندارد بجز آنكه بناى كار را بر سرنگونى بگذارد. اگر اصلاحات هم مورد نظر باشد، بازهم بنا را بايد بر سرنگونى نهاد اگر نه كار به نتيجه نخواهد رسيد.
اينكه حركتهاى آزاديخواهانه از داشتن رهبرى بى نياز نيست را كمتر كسى كتمان ميكند. نظريه پردازان علوم سياسى و اجتماعى بر نقش رهبرى در حركتهاى جمعى تأكيد داردند. حركتهاى آزاديخواهانه و بسيج مردمى نياز به يك رهبرى مورد قبول اكثريت مردم در همه قشرها دارد و نه فقط مورد قبول يك قشر مثلا مذهبى و يا كارگران و دانشگاهيان ويا نيروهاى مسلح. رهبرى بايد تمامى اين اقشار را براى هماهنگى پيرامون هدف مشترك، تغذيه فكرى و روحى كند. مطابق تئورى هاى رهبرى؛ رهبرى واقعى هميشه از طرف مردم انتخاب ميشود. اين انتخاب مشخص است كه بدليل فراهم نبودن شرايط، بناچار بدون توسل به ابزارهاى دمكراتيك مانند رأى گيرى انجام ميشود.اما بدين دليل نميتوان گفت كه رهبرى برگزيده شده لزوما پديده اى ضد دمكراتيك است. چه بسا در شرايط معمول در مثلا انتخابات رياست جمهورى، حتا فردى كه يك اكثريت مللق بخاطر دمكرات بودنش به او رأى داده اند، ممكن است سال بعد ديكتاتور ترين و منفور ترين فرد جامعه خودباشد. اينكه يك رهبر بعدا به ديكتاتورى گرايش پيدا ميكند وجه بعدى امر است كه بار آن تنها به دوش او نيست بلكه همراهان و نيز مردمى كه از او حمايت ميكنند نيز در اين موضوع نقش دارند. هواداران و همراهان نيز بايد پيش زمينه هائى را تدارك ببينند كه رهبرى به ديكتاتورى نيانجامد. و مسلما معنى اين حرف اين نيست كه براى آنكه فلان رهبرى اى كه ميتواند با رژيم دست و پنجه نرم كند را حمايت نكنيم نه كه ديكتاتور شود! اين صحيح نيست. هر جمع و هر فردى ظرفيت ديكتاتور شدن دارد. بايد طورى از اين رهبر جمعى يا فردى سود برد كه بتوان بدون رها كردنش امكان ديكتاتور شدن را از او گرفت.
در حركتهاى اجتماعى، رهبرى انتخاب نميشود بلكه به قول آخوندها «كشف» ميشود (توسط مردم) يا خود را به ظهور ميرساند. مانند مورد رهبرى لنين، مائو، گاندى و نيز خمينى در انقلاب ايران كه سالهاى قبلش تنها براى اقليتى شناخته شده بود. مردم در مقاطع مشخص شخصى را به رهبرى ميپذيرند كه به نيازهاى ذهنى و احساس شده و ارزشهاى آنها براى آن مقطع مشخص پاسخ درخور داشته باشد (Burns 1978 و hofstaetter 1970 و Moyer et al. 1989). چنين رهبرى الزاما نيازى نيست كه دانشمند ترين، عالم ترين، و آگاه ترين فرد يك جامعه باشد (اگر اصولا چنين فردى بتواند وجود داشته باشد). همانطور كه ساير رهبران بزرگ نيزغالبا عالم ترين و آگاه ترين فرد جامعه شان نبودند. اما يك رهبر بايد از حدى از مشخصات و توانايى هاى لازم كه به كار زمان خود بيايد برخوردار باشد. و در مورد ايران، يك رهبر، امروزه بايد از حد قابل قبولى از دانش سياسى و اجتماعى و آگاهى هاى لازم و كاريزما برخوردار باشد. كاريزما البته شمشير دولبه اى است كه بايد در موردش بسيار احتياط كرد اما اين به اين معنى نيست كه رهبرى كاريزماتيك الزاما امرى منفى (مانند مورد خمينى) است. كاريزماى رهبرى ميتوانند مانند هيندنبورگ به كار ساختن يك ملت و يك كشور و مانند گاندى، (گذشته از جامه عمل پوشاندن به آرزوهاى ديرين مردم هند) به حفظ آرامش نسبى مابين مسلمانان و هندوها و در مورد ايران ميتواند به كار انسجام و وحدت ملى و آرامش و آشتى ملى و تشويق به گذشت و بخشش بيايد. اگر چه زمان به جلو رفته، اگرچه علم انفورماتيك و اطلاع رسانى با ماهواره ها و اينترنت فاصله ها را كوتاه كرده است اما هنوز هم كاريزماى مثبت در رهبرى صالح ميتواند براى جوامع انسانى در هر زمان و مكانى موجب حاكم شدن ارزشهاى انسانى، مهر و انسان دوستى و همبستگى ملى براى مبارزه و شود.
همانگونه كه پيش از اينها نيز امد، در مبارزات جنبش آزاديخواهانه، امان دادن و بخشودن كسانى كه مورد خشم مردم و مدعيان هستند يكى از مهمترين نقشها را در جذب نيروهاى مورد اعتماد رژيم به جنبش بازى ميكند. اين نقش بسيار مهم را هركسى يا هر نيرويى نميتواند به عهده بگيرد. در شرايط ايران رهبرى مشروع (نمادى از آن. جلوتر توضيح خواهم داد) با استفاده و گرو گذاشتن اعتبار و كاريزماى خود و تاييد و همراهى نيروهايى كه او را حمايت ميكنند، ميتواند وعده آشتى ملى و دادگاههاى بدون كيفر را به كارگزاران رژيم اسلامى بدهد و آنها را به خالى كردن زير پاى رژيم تشويق كند. هرچند آنها خاطره و تجربه قابل اعتمادى از نمونه چنين قول و قرارى؛ «آقاى ژنرال تو نميخواهى آقا باشى» را در ذهن ندارند اما بهرحال در سراشيب سقوط ناچارند كه اعتماد كنند و اگر نكنند چه كنند؟ اما اين خيلى مهم است كه چه كسى چنين وعده اى را به آنها ميدهد. چنين كسى نبايد در طى ساليان مبارزه اش موضعى انتقام جويانه با توسل به قهر انقلابى داشته باشد بلكه همواره صحبت حفظ آرامش و وحدت و يگانگى و آشتى ملى را بايد مطرح كرده باشد.
براى رسيدن به اين مهم، در مورد اپوزيسيون ايران، با توجه به چندگانگى انديشه وتفكر در اين اپوزيسيون و نيز با توجه به فرهنگ، اخلاق و خاطره تاريخى مردم ما، و نيز با توجه به شرايط جهانى و با توجه به وضعيت سياسى اجتماعى در اخل ايران، راهكار (ابزار و وسيله) بسيار مناسبى در دسترس مردم ايران و اپوزيسيون ج.ا كه مخالفت مردم با رژيم را نمايندگى ميكنند قرار دارد. شرايط بيش از هر زمان آمادگى استفاده از اين ابزار را براى مردم ايران فراهم آورده است و اين ابزار چيزى نيست جز؛ يك رهبرى جمعى كه با يك نماد رهبرى كه بيانگر فصل مشترك و مطالبات جمعى نيروهاى ائتلافى و مردم در صحنه باشد تكميل ميشود. نماد رهبرى ميتواند سياستها و استراتژى رهبرى جمعى را براى مخاطبان چه در عرصه داخلى و چه خارجى بازگو نمايد و سخنگوى آن باشد. چنين تركيب رهبرى اى براى كسب اعتماد مردمى جهت ترتيب دادن يك حركت آزاديخواهانه در ايران كه در آن انتظار ميرود كه مردم از جان خود براى آزادى شان مايه بگذارند امرى الزامى است.
نماد رهبرى بايد مشخصات زير را حتما داشته باشد؛
۱- مورد شناسايى مردم باشد و مردم در مجموع تصور مشخص و مثبتى از ريشه هاى اجتماعى و تاريخى و مردمى آن داشته باشند. در شرايط متعارفى، هر فرد، چه گمنام چه نيمه معروف حتا با سابقه اى بمراتب بى اشكال، نميتواند به نماد رهبرى برگزيده شود مگر در موارد بسيار نادر كه «ابر و باد و مه خورشيد و فلك» با هم جور شوند و در چنين شرايط آماده اى مثلا يك مقاله در روزنامه اطلاعات نوشته شود (كه نظير آن چه بسا تند تر در گذشته هم در روزنامه هاى كشور نوشته شده بود و هيجانى بر نيانگيخته بود) و فردى گمنام به رهبرى برسد. اين تفاوت مهمى بين كسانى مثل خمينى و مائو و گاندى است. چه بسيار كسان كه انسانهايى بسيار توانا و دانشمند و متبحر هستند و نظيرشان در هر جامعه هزاران هم ميتواند باشد اما نتوانند از شناسايى و معروفيت كافى كه لازمه امرى مانند نماد رهبرى يك مبارزه آزاديخواهانه است، براى كارشان برخوردار باشند. البته غير منصفانه است اما جوامع بشرى از چنين قوانين نانوشته اى پيروى ميكند و ما نيز با توده هاى انسانى طرف هستيم نه روباتها. حتا جوامع پيشرفته تر هم در مواقع بحرانى از وجود رهبر يا نماد آن بى نياز نبوده اند؛ ژنرال دوگل، مارشال تيتو، و كمى اينطرف تر در جوامع واپسمانده خودمان هم آتا تورك در بلبشوى بعد از جنگ اول جهانى و رضاشاه در بلبشوى پس از انقلاب مشروطيت تاثيرات بسزايى در بيرون كشيدن كشورهاى متبوع شان از حوادث و تندبادهاى روزگار داشته اند. اينها فقط نمونه هاى كارآيى كاريزماتيك رهبرى فردى بود. اما ما بحث نماد رهبرى جمعى را مطرح ميكنيم كه امروز به كارمان ميآيد.
۲- نماد رهبرى بايد بتواند با مردم كشورش تماس مستمر وارتباط روحى و احساسى برقرار كند و نفوذ كلام داشته باشد و آنقدر اهميت داشته باشد كه حرفهايش در داخل و خارج كشور نقل شود و به بحث گرفته شود و در مجموع به عنوان مهمترين فرد در رهبرى مخالفان جمهورى اسلامى نزد كشورهاى جهان شناخته شود.
۳- نماد رهبرى بايد آگاهى و تسلط كافى به كارى كه ميكند داشته باشد. بتواند در سطحى همانند ساير رهبران جهان از عهده مأموريت هاى تبليغى، ديدارها و كنفرانسهاى خبرى و سوالات غافلگير كننده با زيركى برآيد و با بهره گيرى از موقعيت بدست آمده، صداى انقلاب مردم را به گوش جهانيان برساند. مقامات و روسا و رهبران كشورهاى جهان شناخت كافى از او داشته باشند و اگر شد حتا شناخت نزديك تر از آن نوع كه بين رهبران كشورها مرسوم است با اين رهبران داشته باشد. از تسلط و تبحر كافى در سخنرانى ها در مجالس كشورها و مجامع بين المللى به زبانها معروف دنيا برخوردار باشد و بتواند نشان دهد كه نبض يك حركت سنگين مبارزاتى را در دست دارد. پرزيدنت حامد كرزاى (منهاى در دست داشتن نبض جامعه بدليل نداشتن سابقه كاريزماتيك مبارزاتى) از نمونه هاى چنينى شخصيتى است كه البته «ابر و باد و مه و خورشيد و فلك» باهم جور شد كه او به اين مكان دست يافت اما از حق نبايد گذشت كه او از شايستگى و لياقت كافى نيز براى اين كار برخوردار بود.
۳ - اگرچه اينها كه ميآيد از ضروريات نماد رهبرى نيست اما از «امتيازات» هست؛ توجه داشته باشيم كه تاثير روانى بر توده مردم در نظر است نه ارزش گذارى اخلاقى به معناى متعارف آن. در مورد ايران، نماد رهبرى بايد؛
به نيك نامى و حسن اخلاق معروف باشد. در گفتار و كردار دمكرات باشد تا آنجا كه حتا مخالفان عقيدتى اش هم نتوانند اين امر را كتمان كنند. همواره به مسائل مادى و روحى مردم ايران احترام گذارده و براى شان اهميت قائل شود. در اعلام مواضعش در كنار تأكيد بر حق مبارزات مردمى، همواره دم از آشتى ملى و صلح و اتحاد بزند. هم خود مدير و مدبر باشد و هم از مشاوران ورزيده برخوردار باشد. دسترسى به وسايل تبليغى و ارتباطى وسيع براى رساندن پيام به مخاطبانش را داشته باشد. تأكيد مدام بر احترام به رأى مردم و اينكه او خواسته هاى آنها را نمايندگى ميكند داشته باشد. احاطه، تبحر و دانش كافى در مسائل سياسى و اجتماعى و قدرت تحليل آنها را داشته باشد بطورى كه بقيه اعضاى رهبرى جمعى نيز حتا اگر در تفكر و انديشه بر او برترى داشته باشند، دانش و تبحر وى را براى انجام مأموريتى كه بعهده ميگيرد كافى بدانند. اطلاعات كافى در مورد ساز و كارهاى دولت و برنامه هاى يك دولت سازنده داشته باشد و بتواند چشم اندازى را كه رهبرى جمعى ترسيم كرده است را به بهترين صورت براى مخاطبينبازگو كند و هدفى قابل سرمايه گذارى را پيش پاى مردم بگذارد.
رهبرى جمعى و نماد آن بايد مشخصات مناسب با مردمى كه روح تند تشنه آزادى دارند را نيز داشته باشد؛
شهامت مقابله با حكام را داشته باشد، به وقت مناسب رفتار و گفتارى نه مصالحه جويانه كه مبارزه جويانه داشته باشد، نيازهاى مردم را در الفاظ و بياناتى تند و مبارزه جويانه با بار ارزشى و احساسى زياد ابراز نمايد، قابليت سازماندهى و اداره حركتها را بطور غير مستقيم داشته باشد و بتواند براى شروع تعدادى، هرچند اندك از مردم را به خيابان بكشد.
++++
نماد رهبرى از زاويه اى ديگر
با توجه به آنچه كه رفت، خواننده محترم اهل بخيه گمانهاى درستى از مقصود اين نوشتارها بدست آورده است و و احتمالا اين قضاوت را خواهد كرد كه اين مقاله و صغرا كبرا هاى چيده شده در آن بجز پيراهنى نيست كه به قامت رضا پهلوى دوخته شده است. شايد چنين باشد. اما تقصيرى از اين بابت به گردن رضا پهلوى نيست كه اين مقاله به قامتش دوخته شده است. «تقصير» اين نگارنده هم نيست كه اين مقاله به قامت رضا پهلوى ميآيد. اصلا فردى بنام رضا پهلوى را از ميان برداريم؛ اگر نيازى به نماد رهبرى نيست، كه اصلا ادامه اين بحث موضوعيتى ندارد. اما اگر قرار باشد كه نماد رهبرى اى در ميدان باشد، از مشخص ترين مدعيان ج.ا. باشد، آيا نبايد از مشخصاتى كه وصفش آمد برخوردار باشد؟ يا از زاويه ديگر؛ آيا بد است و نقطه ضعف است اگر اين نماد چنين مشخصه هائى داشته باشد؟ نكته مهم اين است كه مقوله رضا پهلوى تا زمانى كه او وجود دارد و خاندان پهلوى وجود دارند موضوعى است كه نميتوان در برنامه سرنگونى ناديده اش گرفت و كنارش گذاشت چرا كه اگر قرار بر حركتهاى غيرائتلافى باشد، شانس او براى به خيابان كشيدن مردم و حتا رهبرى فردى اين حركت از سايرين بيشتر است. اما موضوع مهم اين است كه او ابزارى است كه به كار سرنگونى ميآيد چرا از او استفاده بايسته نشود!؟ ممكن است همينجا كسانى از آنچه در رژيم پيشين شده ياد كنند و بگويند آن مشخصات رهبرى كه در بالا آمد بواسطه آنچه در رژيم پيشين شده نميتواند در مورد رضا پهلوى مصداق داشته باشد. پاسخ اين است كه اگر نخواهيم خود را فريب دهيم، مردمى كه «نور به قبر آن مرحوم» مى فرستند، همانقدر از ساواك و شكنجه و غيره خبر دارند كه هركدام از ما.
استفاده از اين ابزار، يعنى «شاهزاده رضا پهلوى» اگر تنها بعنوان يك شخصيت معمولى اپوزيسيون در ميان سايرين بكار گرفته شود و بر وجه نمادين وى تكيه نشود، كار برد اين ابزار را محدود ميكند (و البته در عين حال، از احتمال فراگير شدن بيشتر او و تبديل شدنش به يك رهبر تمام عيار كه ممكن است كه اين توان را بدست بياورد كه روزى اگر خواست اعمال ديكتاتورى بكند نيز جلوگيرى ميكند). اما چرا اينهمه بى اعتمادى؟ مگر اصل بر برائت نيست؟ آيا صرف تجربه خمينى براى بى اعتمادى در چنين ابعادى كافيست؟ مگر قرار است كه ائتلاف احتمالى با رضا پهلوى به همانگونه باشد كه با خمينى كه همه آن اشتباه مخوف را مرتكب شديم و عنان خود را به دست او داديم؟
البته احتياط شرط عقل است. اما شرط عقل هم به معنى دچار شدن به وسواس شديدى كه مانع هر حركتى شود نيست. شكى نيست كه حضور رضا پهلوى در هر ائتلافى توجه رسانه و دوربينهاى عكاسى و ميكروفون ها را به خود جلب خواهد كرد و خواه ناخواه اوست كه مشخص ميشود. دادن عنوان نماد رهبرى و سخنگويى او، وى را ناچار ميكند كه بيانگر عقايد جمع و همواره در مقابل آن مسئول باشد و نتواند حتا خود را احتمالا كنار بكشد
. ميدانيم كه رسماًنگاه او به گروههاى مشروطه خواه همان است كه به ساير نيروهاى اپوزيسيون. آيا اين اپوزيسيون عرضه و توانايى اين را ندارد و تا اين حد بخود بى اعتماد است كه از عهده ريختن طرح يك ائتلاف كه از اين ابزار شايسته ترين استفاده بشود و در عين حال احتياط ها و پيش شرط هاى لازم را هم در نظر بگيرد بر نمى آيد؟؟ اگر چنين باشد، و اگر رضا پهلوى قصد ديكتاتورى در آينده هم داشته باشد، اين اپوزيسيون ناتوان و فاقد اعتماد به نفس مانعى برايش نخواهد بود. اميدوارم كه برخى سروران «انتقادات» و ايرادات بسيار تند خود به مقوله سلطنت و رضا پهلوى را به حساب «اعتماد به نفس» خود نگذارند كه هنرى نيست. اگر خوب دقت كنيم بيشتر اين «انتقادات» كه اغلب انتزاعى هم هستند، نتيجه عدم اعتماد بنفس منتقدين است تا انتقادى به رضا پهلوى كه بشود از آن نتيجه اى گرفت. براى همين هم اين انتقادات نتيجه نداده است. يعنى عليرغم شديد ترين حملات، روز بروز بر محبوبيت رضا پهلوى افزوده شده است. درحاليكه انتقادات مثلا در مورد جمهورى اسلامى كاملا موثر و در جهت منفور كردن آن كارگر شده است. اينچنين است در مورد انتقادات به مجاهدين خلق كه اين نيرو را از نفس انداخته است. و اين در شرايطى كه مجاهدين سالهاى سال از امكانات تبليغى بيشترى به نسبت رضا پهلوى برخوردار بوده اند.
اما اگر اعتماد بنفس در ميان باشد و جاى اين بى اعتمادى ها را روحيه تيمى (team work) با رضا پهلوى بگيرد، جنبش آزاديخواهانه در ايران ميتواند از تمامى ظرفيت اين نماد بهره ببرد. بعبارت ديگر، وجود چنين ابزارى (نماد) در دست مخالفين رژيم، در شرايطى كه هيات سياسى جمهورى اسلامى خود را يكپارچه تر كرده است، خود يك امتياز است و شرط عقل نيست كه كسانى بجاى آنكه حتا اگر اين ابزار كنارى بيمصرف مانده بود بروند و او را به صحنه بكشند و از آن براى جنبش استفاده كنند، مانعى بر سر راه او و فعاليتهاى آن بشوند و بيش از آنكه متوجه موضعگيرى ها و سخنان خود باشند كه گاه هزار ايراد بر آن وارد است، بگردند و بجورند بلكه بتوانند از لابلاى دمكرات ترين گفته ها و آزاديخواه ترين مواضع رضا پهلوى نكته اى را براى «اثبات» خطرناك و غير قابل اعتماد بودن او تفسير كنند. جلوتر باز هم به اين موضوع خواهيم پرداخت.
بهر حال همانطور كه ملاحظه ميشود، اين نوشتارها به حضور نماد رهبرى در كنار و در ميان رهبرى جمعى اشاره دارد. شكى در اين نيست كه برنامه ريزى و سازماندهى و اجراى حركتهاى مردمى جنبش آزاديخواهانه در ايران نياز به تمامى استعدادها، تواناييها، ظرفيتها، امتيازات و هر آنچه كه به كار مبارزه بيايد دارد. چنين امرى در درجه نخست، يك رهبرى جمعى با شركت كليه نيروهاى معتقد به دمكراسى را طلب ميكند. دست نيافتن به چنين هدفى نقصى بزرگ در كار هر نيروى مبارز آزاديخواه بشمار ميآيد كه همه از آن آگاهيم و نيازى به تأكيد نيست.
اگر اپوزيسيون ايران با درنظر گرفتن نقاط قوت و ضعف و خطرات و امتيازات نماد رهبرى (نماد رهبرى نه به معناى فرماندهى و رهبرى فردى بلكه بعنوان منعكس كننده تصميمات و مواضع رهبرى جمعى) در كنار رهبرى جمعى، آنچنانكه روابط مابين A.N.C. و نلسون ماندلا بود، باز هم صلاح را در مطرح كردن و اهميت دادن به يك نماد و رهبرى مشخص ببيند، در صحنه اپوزيسيون ايران تنها آلترناتيو موجود با مشخصاتى كه ذكرش آمد و قابليت پذيرشش از جانب مردمى كه ميخواهند به خيابان بيايند وجود دارد، كسى بجز رضا پهلوى نيست. حتا اگر اپوزيسيون رضا پهلوى را بعنوان يكى از شخصيتهاى اپوزيسيون در ميان ديگران به حساب آورد و با او ائتلاف كند، كارى در مورد مشخص تر شدن بيش از پيش چهره او نميتواند بكند. و اين مشخص تر شدن چه چنين ائتلافى صورت بگيرد و چه نگيرد روندى است كه تا بحال بوده و باز هم ادامه خواهد داشت. ميتوان با رضا پهلوى مذاكره كرد، و با او به توافق رسيد و شرايطى پيش نهاد كه بتوان او و توانايى هايش را در اختيار گرفت بدون آنكه او در كارهاى اجرايى وارد شود. ميتوان شرايطى را فراهم آورد كه در يك نشست ائتلافى وسيع جمهوريخواهان و مشروطه خواهان، نطق افتتاحيه توسط رضا پهلوى ايراد شود و سپس كار به دست كنگره سپرده شود و در آخر، توافقات و تصميمات كنگره مورد تاييد ايشان قرار گرفته و از آن پس ايشان بسان ابزارى در اختيار رهبرى جمعى قرار گرفته و مواضع و سياستهايى را اجرا كنند كه رهبرى جمعى از ايشان ميخواهد و برنامه ميريزد.
اين نگارنده بدنبال پوليميك و اصرار بر اينكه «نياز به رضا پهلوى» را به اين حركت تحميل كند و برايش برهان بتراشد نيست. رضا پهلوى چه مخالفانش بخواهند و چه نخواهند، با فاصله اى بسيار جلوتر از آنها در ميدان مبارزه هست. بحث امروز تمايل ساير نيروها به همكارى و همراهى با او يا برگزيدن راهى جداگانه است. اينكه آيا واقعا نيازى به وجود كسى مانند رضا پهلوى در ميدان هست و بدون حضور او كار مبارزه روان تر پيش خواهد رفت يا خير، پس از براهينى كه آورده شد ديگر موضوع انتخاب افراد است. اعتقاد به اينكه رضا پهلوى ابزارى در جهت مبارزه است يا بر خلاف آن براى بسيارى يك پارادوكس است. براى همين هم شاهد پوليميك ها و بحثهاى بى معنايى ميشويم كه برخى از آنها در زير ميآيد؛
چرا رضا پهلوى بعنوان نماد معرفى شود و كسى از خاندان قاجار يا افشار يا پسر حسن آقاى نجار محله نباشد و...
پاسخ بسيار ساده است؛ اگر مبارزان تصور ميكنند كه اصلا لزومى به وجود يك نماد نيست اعتنايى هم به رضا پهلوى نداشته باشند. اگر مبارزانى فكر ميكنند كه كسى از خاندان قاجار يا پسر فلان نجار نماد مورد نظر باشد و ميتواند بهتر از از رضا پهلوى مردم را به خيابان بكشد، كسى مانع شان نيست بروند و با او ائتلاف كنند (بيمعنا بودن اين پوليميك ها را ملاحظه ميفرماييد؟ اينها فقط ميخواهند حرفى بزنند اگرنه هيچكدام به دنبال پسر آن نجار نميروند!). اما اگر بدنبال كلام منطقى وسياسى هستيم بايد در مخالفت با اين نگارنده برهان و دليل بكار آيد آنچنانكه در اين مقال برهان بكار آمده است. اين نگارنده تنها يك نوع از مخالفت با اين بحث را وارد ميداند كه آنهم احتمال برقرارى نوع ديگرى از ديكتاتورى در صورت برگزيده شدن رضا پهلوى بعنوان نماد رهبرى است. يعنى ضرر استفاده از ظرفيتهاى اين نماد براى مبارزات آزاديخواهانه از سودش بيشتر باشد. من در اين مورد بيش از دلايلى كه خودم را قانع كرد ندارم كه عرضه كنم و همه ما اهل سياست هستيم وآنقدر تجربه داريم كه درون يكديگر را از روى نوشته هاى مان بخوانيم. پس رك و پوست كنده ميگويم؛
اگر در اثر مبارزات مردم، اين حركت از نظام ستبدادى » بد تر» جمهورى اسلامى به ديكتاتورى «بد» از نوع نظام محمدرضاشاهى منجر شود، مردم كه جاى خود دارد، حتا مخالفان دو آتشه سلطنت كه امروز صفحه ها در ذم سلطنت سياه ميكنند، كلاه شان را نزد خود از خوشحالى بالا مياندازند هرچند ظاهرا لب ولوچه آويزان كنند.
اين نگارنده زمانى كه در لباس ارتش شاهنشاهى بودم در جنگ مسلحانه برعليه رژيم پادشاهى شركت داشتم. يعنى با توجه به قوانين رژيم پيشين اگر انقلاب پيروز نميشد دادگاهى و اعدام ميشدم. همانگونه كه پيش از اين در مقاله ديگرى آوردم، اگر انقلاب به راه دمكراسى و آرامش ميرفت، لزومى به اينهمه در و رنج و زحمت مبارزه اى دوباره نبود. من تا سال ۱۳۶۴ در ايران بودم. شكست انقلاب يا آنچه كه برايش قيام كرده بوديم را با همه وجودم حس ميكردم. پس از فرونشستن تب انقلابى، از هيچ گروه سياسى چه چپ چه راست و چه ملى و نيز از هيچ شخصيت سياسى، رهبران گروهها و غيره به نيكى ياد نشد. برعكس باران لعنت بود كه مردم از همه طرف به همه گروههاى سياسى و به خودشان به خاطر اين انقلاب ميباريدند. كسى ساواك و زندانى هاى سياسى و شكنجه هاى ساواك و درآمدهاى نامشروع از ما بهتران رژيم پيشين را فراموش نكرد. با اين وجود، عبارت؛ «نور به قبر آن خدابيامرز بباره» معمول ترين جمله اى بود كه از زبان مردم به ساده ترين و گويا ترين حالت بازگو ميشد. توجه داريد كه كسى نميگفت نور به قبر مصدق يا على شريعتى يا خسرو گلسرخى يا ديگرى بباره! نور به قبر اون خدابيامرز ميباريد. نامش را مقايسه دو رژيم بد و بد تر ميگذاريد، نا آگاهى توده ها ميگذاريد يا هرچيز ديگر تفاوتى در نتيجه كار ندارد و از شدت آن نور نميكاهد. همان زمان برايم يقين شد كه اگر بنا بر استفاده از نيروى مردمى براى سرنگونى رژيم اسلامى باشد بايد كسى اين دعوت را بعمل آورد كه رابطه تنگاتنگى با آن «نور» داشته باشد و آن دوران را براى مردم تداعى كند نه. اگر كسى نور جاذب ترى كه به چشم مردم هم بيايد سراغ دارد به ميدانش بياورد تا ما هم از آن استقبال كنيم. ملاحظه ميفرماييد كه مسئله خوش آمدن يا دوست داشتن رضا پهلوى و سلطنت و فرد پرستى در ميان نيست. صاحبنظرى نوشته بود كه رضا پهلوى به چيزى كمتر از رهبرى اپوزيسيون راضى نميشود. اما مسئله راضى شدن يا نشدن رضا پهلوى نيست. بهترين راه استفاده از ابزارى بنام شاهزاده رضا پهلوى، قرار دادن او در جاييست كه به كار مبارزه با رژيم اسلامى بيايد. مسئله انتخاب بناچار راه مبارزه است. ميدانم كه براى بسيارى زور دارد كه نمادى را حمايت كنند كه يادگار رژيمى است كه يك بار براى سرنگون كردنش از جان مايه گذاشته اند. براى خود من هم ساده نبود. اما مقوله سرنوشت و صلاح كشور نبايد به «زور آمدن» به افراد بستگى داشته باشد. آن يك مسئله شخصى است. اگر هيچ چيزى بالاتر از مصالح ملى ما ايرانيان نيست و اگر كسى به اين نتيجه برسد كه مصالح ملى و صلاح مبارزه آزاديخواهانه در حمايت از رضا پهلوى است و باز هم با اين امر به دليل اينكه عمرى بر عليه سلطنت قلم و قدم زده مخالفت كند يا حتا بى اعتنا و از لج كنارى بنشيند و تماشا بكند، هم به خود و هم به هدفش كه نيكبختى ايران است خيانت ميكند. مگر آنكه وجود رضا پهلوى بعنوان نماد رهبرى مبارزه را اصولا مخالف مصالح جنبش آزاديخواهانه ملى بداند. از زنده ياد دكتر غلامحسين مصدق بياموزيم كه در آن هنگامه هيسترى جهالت خود را توانست كنترل كند و بر احساساتش (كه بهرحال دل خوشى از رژيم پيشين نداشت) غلبه كند و حاضر شد بشرط ماندن شاه در كشور پست نخست وزيرى را قبل از بختيار بپذيرد كه شاه ماندن در كشور را نپذيرفت. وقتى اطرافيان جنون زده به او گفتند كه چرا عمرى اعتبار را ميخواهد با همكارى با رژيم شاه «لكه دار» كند، پاسخ داد كه عمرى اعتبار را براى سر گورم پس انداز نكرده ام. پس انداز كرده ام كه در چنين مواقع بحرانى كه ميهن به آن نيازمند است هزينه كنم. آيا ما چيزى ميتوانيم از اين نقل قول بياموزيم؟ آيا از مخالفين سرسخت سلطنت هست كسى كه شهامت و فداركارى به اندازه يك صدم او داشته باشد؟ هر قدر اين كسان بيشتر باشند اميد به آينده اى روشن بيشتر ميشود.
تا اينجا صحبت از انتخاب بناچار بود. اما همين انتخاب بناچار هم الزاما نبايد كسى را دل چركين كند. «انتخاب بناچار» الزاما انتخابى ميان بد و بد تر نيست، چرا بد بينى!؟ چه لزومى دارد كه خوش بين نباشيم؟ چون رضا پهلوى پسر شاه است تعهدى به دمكراسى ندارد؟ و درعوض فلان توده اى، فلان مجاهد فلان اكثريتى فلان جبهه ملى از او دمكرات تر و مردمى تر است؟ كدام معيار بر چينين قضاوتى صحه ميگذارد؟ اينكه رضا پهلوى عليرغم آنكه همواره بر رأى مردم براى تعيين شكل نظام تأكيد كرده اما شخصا نظام پادشاهى را مناسب ايران ميداند دال بر دمكرات نبودن اوست؟ آيا كسى ميتواند تعهد هميشگى نيروهاى غير سلطنت به دمكراسى را در يك جمهورى احتمالى تضمين كند؟ و اگر چنين فردى پيدا نشود (كه هيچ انسان عاقلى چنينى تضمينى نميتواند بدهد) پس همان مقدار احتمال بروز ديكتاتورى توسط رضا پهلوى وجود دارد كه توسط هر نيرو يا شخصيتى ديگر. و اگر قرار بر عدم اعتماد و احتمال بروز ديكتاتورى باشد من ديكتاتورى اى را كه يك بار زمان پهولوى تجربه اش كرده ام (و چندان هم احساس ناخوشايندى هم از آن ندارم) به يك ديكتاتورى ناشناخته ترجيح ميدهم. انتخاب بين بد و بدتر، در جايى كه بهترى وجود ندارد، كاملا شرط عقل است.
اين نگارنده عقيده دارد كه با توجه به تجربه تاريخى كه با بهاى گزاف بدست آورده ايم، و چنانچه مردم بتوانند رژيم جمهورى اسلامى را كه سفاك ترين نظام عصر حاضر است به زير بكشند، ابله كسى خواهد بود كه تصور كند كه ميتواند بر اين مردم ديكتاتورى اعمال كند و جان سالم بدر ببرد. رضا پهلوى همانقدر عاقل است كه هر ايرانى ديگر.
بياييم با ديد مثبت به قضيه نگاه كنيم. بياييم يك بار ديگر اعتماد را آزمايش كنيم. اجازه ندهيم سندروم اتحاد (زير يوغ رفتن) با خمينى توان عمل صحيح را از ما بگيرد. به مصالح ملى بيانديشيم.
در مورد آشتى ملى، و دادگاه بدون كيفر، كه براى ريزش بدنه رژيم مهمترين عامل است، رضا پهلوى بعنوان نماد رهبرى مخالفين رژيم اسلامى، مناسب ترين و فصل مشتركى براى آشتى ملى و در عين حال مناسبترين بازتاب دهنده صداى مظلوميت محكومين بيدادگاه هاى رژيم اسلامى از بلافاصله پس از انقلاب تا سرنگونى رژيم ميتواند باشد. ساير مخالفين رژيم اسلامى غالبا هر كدام فقط در مقطعى (هنگامى كه به سر خودشان آمد) اين بيدادگاه ها را زير سوال بردند. (از اين حقيقت تاسف بار كه برخى كسان كه امروز مخالف اين رژيم و مدعى حقوق بشرند، خود زمانى از آتش بياران اين بيدادگاهها بوده اند يا با سكوت شان بر اين بيداد صحه نهادند ميگذريم). پذيرفتن رضا پهلوى به عنوان نماد مخالفان، معنى اش پذيرش آشتى ملى واقعى از جايى است كه همه چيز آماده اين آشتى بود و بجاى باران مهر و صفا، در ادامه همان نظام پادشاهى يا جمهورى، سيلى بنيان برافكن از انقلابى نالازم فرود آمد. حضور او بعنوان نماد مبارزه شكلى از چشم انداز آينده و يك خاطر جمعى از هدف پيش رو چه در نظام پادشاهى و چه جمهورى را براى مردم فراهم خواهد آورد كه سكويى براى پرش به آينده اى روشن براى مردم ما خواهد بود. رضا پهلوى يك ابزار است، حيف است كه با آن دشمنى بورزيمو آنرا براى مصالح ملى بكار نگيريم.
حرف آخر؛
پذيرش چنين برنامه اى از جانب مخالفان سلطنت هزينه اى به همراه خواهد داشت. اما آيا اين هزينه واقعا هزينه است؟؟ هزينه اش باران ليچار و متلكى است كه سايرين به اين «مخالفت سابق سلطنت» سرازير خواهند كرد؛ نمونه اش را بارها تجربه كرده ايم؛ بريده، خودباخته، خود فروش و... در پاسخ نتها ميتوان از دكتر غلامحسين صديقى ياد كرد و به اين حرفها مفت...مفت و مفت كوچكترين اهميتى نداد. مصالح ملى ارزشى بمراتب بالاتر از اين ياوه ها دارد.
mohsenkordi@hotmail.com