Nimrooz
Vol. 15, No. 776, March 12, 2004
سال پانزدهم - شماره ۷۷۶ - جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۸۲
داريوش همايون
خاور ميانه و جهان سوم ذهن ما
هر كس خاور ميانه خود را دارد و از اينرو هر كس مى تواند در چنان خاور ميانه هائى بماند يا از آن بيرون بيايد
جهان عربى- اسلامى به تمدنى گفته مى شود به ركودى هزاره اى افتاده كه احساس برترى تاريخى نمى گذارد به كاستيهاى خودش پى ببرد
بن بست مسئله فلسطين بهترين بهانه حكومتهاى عرب براى حفظ وضع موجود است
جاى مركزى فلسطين و نقش اسرائيل و امريكا در زندگى سياسى و فرهنگى خاور ميانه احساس مظلوميت و قربانى بودن را به فلج سياسى و فرهنگى رسانده است
گذاشتن «قدس» در مركز جهان جغرافيائى ما كه بويژه پس از غروب مسكو و پكن و تيرانا و هاوانا ضرورى مى نمود، ديد بخش مهمى از طبقه سياسى ما را وارونه تر و محدود تر كرده است
جغرافياى سياسى ما آسياى غربى و مركزى است و جغرافياى ذهن ما در اروپا جاى دارد
003516.jpg
homayoun
اين روشنگرى را به دوست محترمى بدهكارم با پوزش از تاخير دراز كه (در ترجمه) چنين نوشته اند: «در پاره اى از سخنرانيهاى خود، شما از فرايافت «خاور ميانه» سخن مى گوئيد و اينكه ايران يك كشور خاور ميانه اى نيست. اين درست است، ولى ايرانيان اين اصطلاح (انگليسى، اروپائى) را نياورده اند. به نظر مى رسد كه ما داريم بار نادانى، نفرت، و جنايت ديگران را به دوش مى كشيم. خاور ميانه، جهان اول و سوم، بدون جهان دوم، پاره اى اصطلاحاتى است كه آنها در آموزشگاهها و رسانه هاى خود بكار مى برند. اين چيزى است كه دوست دارند و مى خواهند؛ و ايستار stance ما مى بايد ميان اين طرز تفكر و واقعيتمان قرار داشته باشد.»
خاور ميانه كشدار ترين و مبهم ترين اصطلاح جغرافياى سياسى است، به اندازه اى كشدار و مبهم كه بهتر است كاربرد آن ترك شود. تاريخچه اين اصطلاح به خوبى نشان مى دهد كه به عنوان يك تعريف جغرافيائى چه اندازه از معنى تهى است. اين تاريخچه را در نوشته اى از «برايان ويتاكر» در گاردين ۲۳ فوريه ۲۰۰۴ (چاپ لندن) مى توان يافت:
او بررسى اش را در پاسخ يك تونسى نوشته است كه به او اعتراض كرده بود چرا تونس را كه يك كشور شمال افريقائى ا ست خاور ميانه اى قلمداد كرده است (ما در شتاب خود براى شانه خالى كردن از «بار نادانى، نفرت و جنايت ديگران» تنها نيستيم.) آنچه در زير مى آيد اندكى كوتاه شده بررسى با ارزش اوست.
خاورميانه را ژنرال سر توماس گوردون رئيس بانك شاهنشانى ايران (انگليس) اختراع كرد. او كه نگران حفظ هندوستان بود در مقاله اى در ۱۹۰۰ از ايران و افغانستان به اين عنوان نام برد. دو سال بعد ناخدا آلفرد ماهان امريكائى (كه از پدران ژئوپليتيك يا سياست جغرافيائى است) در مقاله اى زير عنوان «خليج فارس و روابط بين المللى» همان اصطلاح را بكاربرد. او يكى از نظريه پردازان قدرت دريائى است و خليج فارس و كرانه هاى آن را مركز خاور ميانه خود قرار داد. از ۱۹۰۲ تا ۱۹۰۳ سردبير خارجى تايمز لندن، والنتاين چيرول، در بيست مقاله زير عنوان مسئله خاور ميانه، فرايافت concept ماهان را پيشتر برد و همه گذرگاههاى زمينى و دريائى هندوستان را در تعريف خاور ميانه آورد: ايران، خليج فارس، عراق، كرانه خاورى عربستان، افغانستان و تبت. براى همه اين نويسندگان خاور ميانه در پرتو كنترل هندوستان نگريسته مى شد.
اين الگو تا امروز مانده است. در خاور ميانه چيزى نيست كه آن را بهم بپيوندد. اين درست است كه خاور ميانه نفت و اسلام و زبان عربى دارد؛ ولى نفت و اسلام را در جاهاى ديگر نيز مى توان يافت. خاور ميانه به خودى خود وجود ندارد بلكه فرايافتى است كه به اقتضاى منافع استراتژيك ديگران ساخته شده است. واژه ميانه دراصل، منطقه ميان خاور «دور،» هندوستان و فرا تر، و خاور «نزديك،» سرزمين هاى مديترانه شرقى را كه به شامات نيز شهرت دارند، متمايز مى كرد. در پايان جنگ اول جهانى با ازهم پاشيدن امپراتورى عثمانى و برآمدن ناسيوناليسم عرب، تفاوت «نزديك» و «ميانه» دست كم در ذهن سياستگزاران بريتانيائى تار شد و آگاهى روزافزون از اهميت نفت بر نگرانى حفظ هندوستان افزود. انجمن پادشاهى جغرافيا در لندن پيشنهاد كرد كه خاور ميانه به باختر و سرزمين هاى عرب زبان و تركيه كشانده شود. در ۱۹۲۱ وينستون چرچيل، وزير مستعمرات، يك اداره خاور ميانه براى سرپرستى فلسطين و ماوراء اردن و عراق تشكيل داد.
در امريكا در اين احوال اصطلاح خاور نزديك جا افتاده بود. در ۱۹۰۹ اداره خاور نزديك در وزارت خارجه تشكيل شد كه با تعبير غريبى از جغرافيا، به آلمان، اتريش مجارستان، روسيه، رومانى، سربيا، بلغارستان، مونتنگرو، تركيه، يونان، حبشه، ايران، مصر و مستعمرات آن كشورها مى پرداخت. در جنگ دوم جهانى فرايافتهاى امريكائيان و بريتانيائى ها از اين منطقه بهم نزديك شد. ولى در حالى كه رئيس جمهورى آيزنهاور در سالهاى ۱۹۵۰ از خاور ميانه سخن گفت: دولت امريكا در بكاربردن اين اصطلاح كندى نشان داده است. وزارت خارجه هنوز يك اداره خاور نزديك دارد كه از ايران تا مراكش را دربر مى گيرد و تركيه تا سالهاى ۱۹۷۰ و كشاكش تركيه و يونان بر سر قبرس زير نظر آن بود. در وزارت خارجه امريكا خاور ميانه و نزديك بجاى هم بكار مى روند. ولى وزارت دفاع، بسته به اوضاع و احوال، از شمال افريقا تا بنگلادش و از آفريقاى شرقى تا آسياى مركزى را زير عنوان خاور نزديك مى آورد.
اكنون فرايافت تازه اى پيدا شده است: خاور ميانه بزرگ كه رابرت بلاكويل و مايكل استرومر امريكائى در كتابشان در ۱۹۹۷ بكار بردند. آنان خاورميانه را از مراكش و الجزاير تا حوضه درياى خزر و قرقيزستان و قزاقستان و تركمنستان و ازبكستان مى برند كه مسائل سياسى جالب توجهى پيش مى آورد و به نقش ايران در جهان نيز ارتباط مى يابد. حكومت بوش اين فرايافت را پذيرفته است و رئيس جمهورى از پيشبرد دمكراسى در خاور ميانه بزرگ دم مى زند. ولى واشينگتن به ملاحظه روسيه، ميل ندارد حوضه خزر را بگنجاند و از خاور ميانه بزرگ، كشورهاى عربى و پاكستان و افغانستان و ايران و تركيه و اسرائيل را درنظر دارد. خاور ميانه بزرگ دقيقا به ملاحظات امنيتى امريكا پيوسته است.
***
در ساختگى و بسته بودن اصطلاح خاور ميانه به ملاحظات سياسى ديگران بيش از اين نمى توان گفت. هر كس خاور ميانه خود را دارد و از اينرو هر كس مى تواند در چنان خاور ميانه هائى بماند يا از آن بيرون آيد. ما نمى توانيم ديگرانى را كه جهان ما را شكل مى دهند، در حالى كه عموم ما حتا ناظران هشيار آن نيز نيستيم، ملامت كنيم كه چرا ما را چنين و چنان مى نامند. ولى مى توانيم خود تصميم بگيريم كه در كدام جغرافياى ذهنى و سياسى بسر بريم. اين خود ما بوده ايم كه خاور ميانه اى بودن را پذيرفته ايم. در ايران تا مدتها پيشرفت خود را با خاور ميانه مى سنجيديم: «بزرگ ترين سد خاور ميانه.» عربها هم اكنون روزنامه اى در لندن به اين نام دارند، ما نيز زمانى در تهران داشتيم.
خاور ميانه با ابهام در معنى، و نا روشنى مرزهايش، مانند جهان سوم، بيش از هر چيز يك فرايافت فرهنگى است، يك حالت ذهنى، كه بهتر از هر اصطلاحى جهان عرب-اسلامى را تعريف مى كند؛ كشورهائى در سطح جهان سوم با ويژگيهاى عرب و اسلامى. اگر حقيقتا ضرورتى براى كاربرد اين اصطلاح باشد مى بايد در همين معنى و براى كشورهاى عربى بكار رود. در درون اين جهان عرب-اسلامى مردمانى هستند كه اندك اندك از اين نام احساس كوچكى مى كنند، چنانكه از آن تونسى آشناى ويتاكر بر مى آيد؛ و در بيرون خاور ميانه پاكستان غير عرب است كه بيش از هر كشور عربى، معايب خاور ميانه اى بودن را نمايش مى دهد. ولى خاور ميانه به تمدنى گفته مى شود به ركود هزاره اى افتاده كه، به سبب احساس نامربوط برترى تاريخى، حتا نمى تواند كاستى هاى خود را بشناسد و هر چه بر سر خودش مى آورد به استعمار اروپائيان نسبت مى دهد كه در واقع بيش از يك نسل فاصله دو جنگ جهانى نكشيد. تا پيش از جنگ اول جهانى اين سرزمين ها جزء امپراتورى عثمانى و زير خلافت اسلامى، در مرداب همگانى غنوده بودند. پس از جنگ دوم همه مستقل شدند، با ثروتى كه اروپائيان از زيرساخت و نهادهاى مدرن براى آنها گذاشتند. (ايرانيانى كه تا مدتها پس از جنگ به عراق و مصر و لبنان مى رفتند خود را در اروپا مى پنداشتند.) در ميان آنها مصر بيش از همه از كانال سوئز به بعد با مداخلات استعمارى سر و كار يافت، ولى تجربه استعمارى آن نيز با كشورهاى آسياى جنوب شرقى و هند و ايران قابل مقايسه نيست.
يك ويژگى بزرگ ديگر خاور ميانه جاى مركزى مسئله فلسطين و اسرائيل و نقش امريكا، در زندگى سياسى و فرهنگى آن است و در اينجاست كه احساس مظلوميت و قربانى استعمار بودن به نهايت مى رسد و فلج سياسى و فرهنگى را كامل مى كند. اين نكته اى است كه معدودى روشنفكران عرب، بيشترى در آزادى زندگى در اروپا و امريكا به آن رسيده اند. گزارشهاى دو ساله گذشته سازمان ملل متحد درباره سطح توسعه فرهنگى و اجتماعى خاور ميانه (عرب-اسلامى) كه به يارى گروهى از آنان تهيه شده، گوشه اى از وضع تاسف آور منطقه اى را با دارائى هاى استثنائى نشان مى دهد كه از نظر سنجه هاى توسعه، تنها از افريقاى فراسوى اميد پيشتر است. بهانه استعمار، و سودازدگى فلسطين از سه جا خاور ميانه را از پيشرفت باز مى دارد.
نخست، توده هاى عرب و روشنفكرانشان، در بخش بزرگ تر خود، درباره ريشه هاى ركود و فساد و استبدادى كه زندگيها شان را درخود گرفته است به اشتباه مى افتند و خيلى كه به توسن انديشه ميدان مى دهند تا سده هژدهم مى روند كه روشن رائى از كنار بستر خواب غقلت شان گذشت. اما آنها رنسانس را نيز از دست داده بودند و سده هاى پيش از آن را نيز در سركوب هر انديشه مستقل گذرانده بودند. از آن بدتر با خلافت عباسى شان، غير اعرابى را نيز كه هشتاد در صدى از تمدن اسلامى را بوجود آورده بودند، از ايران تا اندلس، خفه كرده بودند. آنها هنوز هم در يخزدگى تاريخى و نشخواركردن افتخارات گدشته، هر انگيزه تكان دادن خود و بيرون آمدن از چنبر تفكر دينى را از دست مى دهند. هنوز در جهان عرب به آسودگى مى توان برخورد با غرب را همچون جنگ صليبى تازه اى ديد.
دوم، اين سودازدگى نمى گذارد اولويتهاى اعراب، حتا در آنجا كه به مسئله فلسطين مربوط است، دانسته شود. توده ها و روشنفكران عرب با بستن خود به ياسر عرفات و دستگاه تروريستى سراپا غوته ور در فساد او، هم دمكراسى و حقوق بشر و توسعه اقتصادى را معطل گذاشته اند، هم شكست و واپس نشينى فلسطينيان را با چنان رهبرى، پرهيز ناپذير كرده اند. عرفات به پشتيبانى آن حكومتها و توده ها «تفلون» سياسى عصر ماست؛ هيچ اشتباه و ناكامى و شكست جبران ناپذير به او نمى چسبد؛ و توده فلسطينى، بيش از همه، با گردن نهادن به يك دستگاه حكومتى كه بجاى همه چيز سرويسهاى امنيتى دارد هشت سازمان با چهل هزار مرد مسلح در ميانشان خود را به فرمانروائى امنيتى ها محكوم كرده است. فلسطين هم اكنون جولانگاه آن سازمانهاى امنيتى است كه مانند جنگسالاران افغانستان عمل مى كنند و در مبارزه جانشينى عرفات كسى جز آنان در ميدان نيست. براى تندروان اسرائيلى و دشمنان اسحق رابين ها و اهود برك ها، عرفات يك تحفه آسمانى است. از او بهتر چه هماوردى براى توجيه سياستهاى يك سويه و ايجاد «واقعيتهاى عينى؟» چه كسى مانند عرفات مى توانست حتا اروپائيان را به بى اعتنائى كنونى شان بيندازد؟
سوم، بن بست مسئله فلسطين كه به دهه ششم كشيده بهترين بهانه حكومتهاى عرب براى حفظ وضع موجود است. تركيب تروريسم خودكشى عرفات (هم در خودكشى بمب اندازها، و هم خودكشى جنبش آزاديبخش فلسطين كه تنها اسلحه ترور برايش مانده است) و توسعه طلبى ارضى تندروان اسرائيلى، از هر نظر به سود رژيمهاى عرب از مصر تا سوريه، و تا سال گذشته عراق، بوده است. پس از اعلام مشترك رئيس جمهورى امريكا و صدراعظم آلمان بر تعهد آنها به پيشبرد دمكراسى و حقوق بشر وتقويت جامعه مدنى در خاور ميانه بزرگ، مصر و عربستان سعودى يك روز را نيز در رد كردن اين طرح از دست ندادند و هر تغييرى را موكول به حل مسائل اصلى منطقه، در واقع مسئله فلسطين، دانستند. آن رژيمها و مانند هاى آنها هيچ بدشان نمى آيد تا شش دهه ديگر هم منتظر حل مسائل اصلى بمانند. (هر كوششى در زمينه پيشبرد حقوق بشر و دمكراسى و جامعه مدنى از سوى هر كس و بهر منظور باشد براى جامعه هائى كه به تنهائى از عهده بر نمى آيند مغتنم است؛ و اگر اين صورت تازه استعمار است مى بايد آن را بر «استقلال» جهان سومى انديشان ترجيح داد.)
***
تا بيست سالى پس از انقلاب اسلامى، بخش بزرگى از طبقه سياسى ايران در ضد اسرائيلى بودن آشكار و ضد يهودى بودن نهانى گروههائى از ميان خود، به نگرش خاور ميانه اى نزديك بود، بى آنكه هيچ رابطه استوارى با جهان عرب داشته باشد. آن طبقه سياسى، خاور ميانه اى بود، به معنى مظلوميت همراه با احساس برترى؛ و انداختن مسئوليت واپسماندگى فرهنگى و سياسى به گردن استعمار غرب؛ و جستجوى چاره واپسماندگى، در مبارزه ضد امپرياليستى، به معنى غرب ستيزى و بويژه دشمنى با امريكا (كه پس از فروپاشى كمونيسم براى بسيارى چپگرايان به صورت كينه پدر كشتگى درآمده است؛) و اولويت دادن به مسئله فلسطين. آن خاورميانه اى ها عموما نه عربى مى دانستند نه به كشورهاى عربى مى رفتند، نه ترجمه هاى معدود آثار عربان را (كه به جوشش فرهنگى شهرتى ندارند) مى خواندند. آنها عموما يا اسلامى (كه با مسلمان تفاوت دارد) بودند كه بنا به تعريف ضد يهود است؛ و يا از طريق چپ شيك اروپا و امريكا به آنجا مى رسيدند و خود را به سترونى سياسى و فكرى محكوم مى كردند كه بر خلاف آموزگاران غربى خويش از توانشان مى گذشت. اگر در غرب مى شد به تفنن، خاور ميانه اى و جهان سومى انديشيد و آن را چاشنى زندگى سراسر جهان اولى ساخت، در خود خاورميانه چنين رويكردى جز فرو تر رفتن در گلزار quagmire معنى نمى داد. (اين از نبوغ زبان فارسى است كه ميان گلزار باغبانان و گلزار سياستگران و روشنفكران جز حركت حرف گ فاصله نيست.) در ايران آن گلزار در ابعاد فيزيكى و ويژگى هاى شيميائى خود از بد ترين تصورات هشدار دهندگان پيش از انقلاب نيز گذشت.
پيروزى انقلاب اسلامى (اسلام به دشوارى تاب يك انقلاب پيروزمند ديگر را خواهد آورد) بسيارى ديدگان را بر واقعيت باورهاى اسلامى راستين و غير امريكائى و چپ دمكراتيك و مترقى گشود؛ چنانكه مى توانست پاره اى چشمها را بر واقعيت توسعه فرماندهى نيز بگشايد. ما خواه ناخواه و به صورتى اشتباه ناپذير با نتايج انقلابى كه بيش از هر چيز دگرگونى در «پاراديم» ها بود روبروئيم. پيكار با غربزدگى و تحقق آرمانهاى انقلاب كربلائى («جنبش ما حسينى است / رهبر ما خمينى است» ) و بريدن «بندهاى استعمار و صهيونيسم از دست و پاى ملت مسلمان شيعه» به چنين اوضاع درخشانى در كشوردارى و سياست خارجى رسيده است، همه شايسته انقلاب شكوهمند اسلامى كه البته ماه بهمن در آن مهم تر است. گذاشتن «قدس» در مركز جهان جغرافيائى ما، كه بويژه پس از غروب مسكو و پكن و تيرانا و هاوانا ضرورى مى نمود، ديد وارونه و محدود آن بخش طبقه سياسى را وارونه تر و محدودتر و بن بست سياسى شان را ناگشودنى تر كرده است. اين سياستى است كه در بيفرجامى اش، جز پشتيبانى از تندرو ترين گرايشهاى اعراب و فلسطينيان راهى نمى گذارد. تصادفى نيست كه «قدس انديشان» به اشاره و آشكارا و مستقيم و غير مستقيم از تروريسم اسلامى دفاع مى كنند. (تازه ترين قهرمان مظلوم آزادى آنان آريستيد، ديكتاتور پيشين هائيتى، است.)
براى بقيه ايرانيان كه مسئله شان خود اين ملت است و چندگاهى مى بايد تنها به سودملى بينديشند و دست كم خود را به غبار كاروان پيشرفت برسانند، اين سياستها هرچه هم در پوشش انساندوستى و عدالت پيچيده شود بيربط و تحليل برنده انرژى و منابع ملى است؛ از خود زدن براى كسانى است كه هيچ قدرى نمى شناسند و دستى توانا در هدر دادن منافع و موقعيتها دارند. ولى از اين گذشته زمان آن رسيده است كه به جايگاه خود در خانواده ملتها بيذيشيم. گسست تاريخى بزرگى كه با انقلاب و حكومت اسلامى آمده فرصت و ضرورت بازانديشى در اين زمينه را نيز مانند تقريبا همه زمينه هاى زندگى ملى پيش آورده است. ايرانى مى خواهد در جهان و جهان بينى خاور ميانه اى انباز باشد يا خود را از آن بيرون كشد و به سرمشق ها و «پاراديم» هاى ديگر و كامياب تر روى كند؟ مى بايد سرنوشت خود را در كوچه هاى «قدس» يا اردوگاه هاى آوارگان كه مانند ذهن خاور ميانه اى، گردآلود و تيره و پيچ در پيچ اند جستجو كند يا در شاهراه هاى دنياى غرب كه به مراكز توليد و آفرينندگى مى پيوندند؟
گزينش ما اكنون بسيار آسان تر از آن عصر نادانى سياسى پيش از انقلاب است كه از صفت بيگناهى نيز عارى بود. هنگامى كه ليبى معمر قذافى هم به اتحاديه عرب نه مى گويد و آينده اش را در منطقه جغرافياى واقعى و نه جغرافياى ذهن، در افريقا و نه خاور ميانه، مى جويد ما چگونه مى توانيم چشم از اين مردمانى كه خود را محكوم به واپسماندگى كرده اند برنگيريم؟ اينكه ما نيز بيشتر مسلمانيم هيچ معنى ويژه اى ندارد. گذشته از تفاوتهاى مهمى كه ايرانى بودن با خودش مى آورد، همه مسلمانان، خاور ميانه اى نيستند. ديگران هر چه بگويند ايران يك كشور آسياى غربى و راه ارتباطى و پل آسياى مركزى و قفقاز است. جغرافياى واقعى ما منطقه اى است كه در آينده خاور ميانه را زير سايه خواهد گرفت، بدين معنى كه اهميتش در آشفتگى و تروريست پرورى آن نخواهد بود؛ و جغرافياى ذهن ما اروپاست، همان كه از ازبكستان و قزاقستان تا ارمنستان و گرجستان مى كوشند خود را به آن نزديك كنند و تركيه از هر زمان به آن نزديك تر شده است. ما اگر هم نمونه اى لازم داشته باشيم آن را نه در سازمان آزاديبخش فلسطين و حماس و سوريه بلكه در تركيه مى يابيم؛ با مردمانى بسيار مسلمان تر از ما كه بيش از پنج سده با عربها از نزديك زندگى كرده اند و خود را هر چه دور تر از آنها مى گيرند.
آنچه براى تركيه ممكن بوده براى ما ناممكن نيست. همين بس است كه به روزگار تيره مردمى كه نمى توانند به خود كمك كنند بنگريم و خود را از آنان ندانيم. غرب براى ما دشمنى نيست كه به بهاى ويرانى خويش دربرابر اقتصاد و فرهنگ آن ايستادگى كنيم. دشمن در خود ماست، در احساس قربانى بودن و به انتظار دستى كه از آستين همان غرب درآيد بى حركت ايستادن است؛ در تنبلى ذهنى و از ابتذال خسته نشدن است؛ در خاورميانه اى انديشيدن، و در جهان سوم واپسماندگى، دير ماندن است. اگر تركيه يك سرمشق با ارزش است، عربها بهترين آموزگاران براى ادب آموختن اند. آنها پنجاه سال است برضد امپرياليسم جهانخوار امريكا و استعمار غرب شعار مى دهند و خود را در وضعى انداخته اند كه اگر نفت و كمكهاى همان امپرياليستها و استعمارگران نباشد بيش از اينها به سطح افريقا نزديك خواهند شد. در آنجا نيز كسى خود را از آسانى شعار ضد استعمارى دادن به دشوارى چاره جوئى نمى اندازد. اما در آن سوى ما، در آسياى شرقى و جنوب شرقى، دهانهاى فراخ را بستند و گوشها و چشمهاى مشتاق را گشودند و آنچه توانستند از امپرياليستهاى جهانخوار آموختند و اكنون به صف همانها پيوسته اند و مى پيوندند (جهان دوم اكنون در مالزى و تايلند و چين و هند وكشورهائى در امريكاى لاتين قرار دارد.)
اين بر بقاياى گرايش چپ و ملى است كه همراه جريان اصلى روشنفكرى ايران حركت كند و بجاى «مترقى و دمكراتيك» فكر كردن، ترقيخواه و آزاد انديش بشود. از قالب مدافع مظلومان بدر آيد آن عده معدودى كه همه توجه او را بخود گرفته اند و نمى گذارند بدبختى و ناروائى را در افريقا كه سهل است، در خود ايران نيز ببيند و همراه بقيه ما اندكى به حال خود بينديشد و اصلا از مظلوميت فاصله بگيرد. مظلوم و شهيد و مانندهاى آنها فرايافتهاى دوران بيش از اندازه طولانى آخوند بازى تاريخ مايند. جامعه ها در مسابقه جهانى پيش مى افتند و پس مى روند؛ افراد، خود را به سطحهاى بالاى انسانى مى رسانند يا در توحش و نادانى فرو تر مى روند؛ تن به ننگ مى دهند يا قهرمان آسا (نه مظلوم و شهيد) از جان و آزادى خود مى گذرند؛ و مسئوليت همه اينها اساسا با خودشان است. آن سيصد اسپارتى در ترموپيل تا پايان با ارتش سهمگين خشايارشا جنگيدند و لئونيداس اين پيام را داشت كه به ميهنش بفرستد: «به اسپارت بگو كه ما در راه قوانين آن كشته شديم.» نه طلبكارى مظلومانه و شهيدانه از نسلهاى آينده، نه اميد بهشت جاويدان، نه سر وسينه زدن و مويه و زارى. تمدن غربى كه به چنين پايگاهى رسيده از اين رويكردها مايه گرفته است؛ در دستگيرى بى بهرگان جهان نيز بسيار بيش از كسانى كه تنها مى توانند سنگ مظلومان را به سينه بزنند كار مى كند.
به هيچ نام، كمتر از همه به نام عادت و سنت و پيشينه، نمى بايد در جهانى كه هر روز بر ما تنگ تر مى آيد بمانيم. روحيه و جهان بينى و نظام ارزش هاى ما مى بايد ما را به كجاها برسانند تا بازنگرى شان كنيم؟ تا كى مى توان درهاى انديشه را بر ذهن سنگ شده بست؛ به زمين و زمان دشنام داد و دستى در بهبود خود بر نياورد؟
www.d-homayoun.info

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
احزاب
ورزش
شعر
خاطرات
خبرهاى كوتاه
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   احزاب   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •