Nimrooz
Vol. 15, No. 775, March 5, 2004
سال پانزدهم - شماره ۷۷۵ - جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۸۲
محسن كردى
تكرار چند باره تاريخ؛
درباب شهريارى دينياران
*بخشهايى از فصل يازدهم رساله «شهريار» نوشته نيكولو ماكياولى، ترجمه داريوش آشورى.
*به ميمنت تثبيت قدرت فائقه مقام معظم رهبرى «پاپ لئو خامنه اى» و اعوان و انصار پس از انتخابات مجلس هفتم!!
003069.jpg
كردى
... اكنون تنها گفتارى در باب شهريارى دينياران مانده است. در اين مورد دشوارى ها همه پيش از دستيابى به قدرت رخ مى نمايد، چرا كه اين گونه شهريارى را يا به هنر مى گيرند يا به يارى بخت، اما بى اين و بى آن نگاه مى دارند، زيرا نهادهاى ديرينه دينى نگهبان آن اند كه قدرتى بى مانند دارند، و شيوه رفتار و زندگى فرمانروا را در آن اثرى نيست (آخوندهاى قبل از انقلاب). تنها اينگونه شهرياران اند كه كشورى دارند (تسلط بر جامعه بواسطه دين) بى آنكه از آن دفاع كنند؛ و رعايايى بى آنكه به كارشان برسند؛ و اگرچه كشورشان بى دفاع است، كسى نيز آن را از ايشان نميستاند. و رعايا نيز از اين غمى ندارند كه سايه حكومتى بر سرشان نيست، زيرا نه توانايى و نه اميد گسيختن از آن را دارند (زنجيرهاى اعتقادات دينى). پس تنها اينگونه شهريارى ها ايمن اند و شادكام. اما از آنجا كه پشتيبان ايشان علتهاى برينى است كه عقل بشر را دسترس بدانها نيست، در باره شان بيش از اين سخن نخواهم گفت. سخن گفتن از آنچه خدا برافراشته و در كنف حمايت خويش داشته است، گستاخى و سبك سرى است، اما چه بسا كسى از من بپرسد پس چه شد كه كليسا به چنين قدرت بزرگ دنيايى دست يافت؛ همان كليسايى كه تا روزگار «الكساندر خمينى» هيچ فرمانرواى ايتاليايى (پهلوى ها) يا كوچكترين بارون و بزرگ زاده (قوام ها، مصدقها، كيانورى ها، سنجابى ها) قدرت دنيايى آن را به چيزى نميشمرد و اكنون پادشاهى چون پادشاه فرانسه (صدام حسين) در برابر آن به لرزه مى افتد و نيرويش وى را از ايتاليا بيرون رانده و پوزه ونيزيان (گروههاى چپ، مجاهدين، كردها و تركمنهاو...) را به خاك ماليده است.
پيش از آنكه شارل پادشاه فرانسه به ايتاليا گام نهد، (شبيه قبل از انقلاب) اين كشور در دست پاپ، ونيزيان، پادشاه ناپل، امير ميلان، و فلورانسيان بود و اينان دو نگرانى اصلى داشتند؛ يكى آنكه هيچ قدرت جنگى بيگانه به ايتاليا پا نگشايد، ديگر آنكه هيچيك از اين قدرتها بر قلمرو خود نيفزايد....و براى فرو داشتن پاپ، بارونهاى رم را به كار داشتند كه بر دو دسته بودند...كه ميان شان پيوسته كشاكش بود اما هميشه سلاح بر كف پيش روى پاپ بودند و پاپ را ناتوان و در تهديد نگاه ميداشتند. و اگرچه گهگاه پاپى دلاور همچون سيكستوس (آيت الله كاشانى، شيخ فضل الله نورى) بر ميخاست... نه خردمندى او ميتوانست وى را از چنگال ايشان برهاند و نه بخت بيدارش. و علت اصلى آن كوتاهى عمر ايشان بود. زيرا در ده سالى كه ميانگين دوران پاپى است، پاپ به دشوارى مى تواند يكى از اين دو دسته را به خاك نشاند (دوران كوتاه مرجعيت اعظم شيعه تا زمان مرگش). و تازه، اگر پاپى اسباب نابودى گروهى را كه دشمن ميداشت فراهم مى آورد، پاپى ديگر عكس آن ميكرد. اما او هم امان نمى يافت كه كار را به انجام رساند. اين بود كه قدرت دنيايى پاپ به چيزى گرفته نمى شد.

اما چون نوبت به آلكساندر ششم (خمينى) رسيد، وى بهتر از پاپهاى پيشين نشان داد كه با بودن پول و جنگ افزار چه كارها كه از دست پاپ بر نمى آيد. امير والنتينو (سران جبهه ملى و توده و ديگران..) در اين كار دست راست او بود... و همه آن كارهايى را كرد كه پيش از اين به نام كرده هاى امير از آنها ياد كرده ام. اگرچه نيت پاپ بالا بردن امير بود نه كليسا (ما به قم خوهيم رفت و مقام اجرايى درسياست نخواهيم داشت - خمينى) اما با اين همه كرده هايش بر قدرت كليسا افزود و كليسا پس از مرگ وى و نابودى امير ميراث بر كوششهاى وى شد.
آنگاه نوبت به پاپ يوليوس (خمينى بعد از تثبيت قدرت و خامنه اى امروز) رسيد. وى كليسا را قدرتمند يافت و رومانيا را از آن كليسا و بارون هاى رومى را به خاك نشسته و دار و دسته ها را از اثر گوشمال آلكساندر، در هم شكسته ديد. يوليوس نيز راهى براى انباشتن ثروت پيش رو ديد كه پيش از آلكساندر در كار نبود. او نه تنها آن روشها را دنبال كرد بلكه آنها را بهبود نيز بخشيد. وى سر آن داشت كه بولونيا را به چنگ آورد و ونيزيان را در هم كوبد و فرانسويان را از ايتاليا بيرون راند. او در همه كارها كامياب بود و بسى بر قدرت خويش افزود و هر چه كرد به نام كليسا (اسلام) و براى نيرومندتر كردن آن كرد...
وى دسته هاى اورسينى و كولننا (احزاب و سازمانهاى چپ و راست جمهوريخواه امروز و اصلاح طلبان داخل وخارج) را همانگونه خوار نگاه داشت و اگرچه كسانى از سران شان هنوز خيال فتنه در سر داشتند، با دو چيز ايشان را از اين خيال باز ميداشت، يكى قدرت كليسا، كه هراس در دلشان افكنده بود، و ديگرى پيشگيرى از اينكه كاردينال هائى (منتظريها، شريعتمداريها، شيخعلى تهرانى ها، و آخرين شان حسين خمينى) از خود داشته باشند.
... اكنون كه حضرت قدسى مآب «پاپ لئو- خامنه اى» مقام پاپى را در اوج قدرت بدست گرفته است، همانگونه كه پيشينيان وى به تيغ تيز بر جلال آن افزودند، اميد است كه او نيز از بركت «نيك نهادى» و هنرهاى بى شمار ديگر خويش صد چندان بر عظمت و عزت آن بيفزايد

در اينكه تاريخ به گونه اى ديگر تكرار شده است شكى نيست، اما همانگونه كه بواسطه جبر تاريخ، قدرت به كليسا وفا نكرد، به مسجد نيز وفا نخواهد كرد. اگر انديشه شاه خدايى توانست هزاران سال در مصر و در اقوام اينكاى آمريكاى جنوبى بپايد، حكومت كليسا بيش از چند سده، و سوسياليزم بيش از چند دهه نپاييدند. دليل آن پيشرفت انديشه و تكنولوژى است كه پروسه پخته شدن و به بار نشستن و نتيجه گيرى جوامع از ايدئولوژى ها و نگرش ها به جهان را همچون كاتاليزورى شتاب ميبخشد. در مورد جمهورى اسلامى، در دنياى انفجار تكنولوژى و اطلاعات، اينكه چرا بيش از آن چهار ماهى كه اوايل انقلاب مردم با چهار انگشت خويش به علامت عمر اين رژيم به يكديگر نشان ميدادند پاييده است، عاملش همان است كه ماكياول با عنوان «يارى بخت» و خمينى با عنوان «كار خدا» و اين نگارنده با عنوان «چه عرض كنم!» از آن ياد كرده اند. خلاصه اينكه پايندگى ۲۵ ساله اين رژيم هيچ توجيه علمى و انديشگى ندارد. در اين مورد سخن آن فال بين معتبر تر است كه ميگويد ما ملت شانس نداريم! از سيل و زلزله و بيمارى ها در طول تاريخ تا امروز كه بگذريم، تا بوده اسكندر و عرب و مغول و تركمان خواب راحت از چشمان مان ربوده اند و امروز هم خودمان. آخوند هم نه انگليسى است نه بيگانه، ايرانى است. بعد از آخوند هم معلوم نيست ما ملت خواب راحت داشته باشيم. آدمى از اين مردم حيران ميماند وقتى كه مى بيند در انتخاباتى كه كوچكترين ارتباطى به مردم ندارد، در ايذه و ممسنى و جاهاى ديگر مردم كشته ميدهند. يا وقتى كه بر سر تقسيمات كشورى كه به صلاح كل كشور است مردم به جان هم ميافتند و بازهم آدم كشته ميشود. در كنار اينها هنگامى كه اخبار نگران كننده جدايى طلبى و جنگهاى خفته قومى از نقاط گوناگون كشور بگوش ميرسد، عاقبت كار بيش از پيش نا اميد كننده بنظر ميرسد. اما تسليم نا اميدى نبايد شد، چاره اى نيست، بايد راهكار يافت.
جاى آن دارد كه جامعه شناسان و انديشمندان به چرايى و يافتن راهكارها براى جلوگيرى از سيه روزى هاى احتمالى آينده بيردازند. بايد شيوه زندگى ايرانيان در اروپا و در آمريكا هركدام جداگانه مورد بررسى و مداقه قرارگرفته و با شيوه زندگى ايرانيان در داخل مقايسه شود تا نتايج قابل استفاده و كاربردى بدست آيد. مشكل فقط در نوع و شيوه حكومت نيست، نمونه اش همان اتفاقات اخير در ايذه و فيروز آباد و...كه قضيه را تنها نميتوان به آتش افروزى رژيميان نسبت داد. همانگونه كه آمد، رژيم و اعوان و انصارش خيلى كارها ميكنند...اما عقل كجا رفته است كه صاحبش را براى هيچ و پوچ به كشتن ندهد؟ معلوم نيست كه در «نظام دمكرات آينده» نظيراين وقايع حتا در محيط دمكراتيك رخ ندهد! زندگى ايرانيان در خارج و روابط گروههاى سياسى شان مشت نمونه خروار است. چرا ايرانيان در اروپا و بسيار بيشتر در آمريكا موفق و آسوده هستند در شرايطى كه گروههاى سياسى شان در همان محيط ها همچنان به جنگ مشغولند؟ آيا اين از سعادت اين ايرانيان نيست كه در محيطى زندگى ميكنند كه شيوه اداره آن جوامع و حاكمينش از جنس آن نيست كه بيشترينه نيروهاى سياسى ايرانى در انديشه خود دارند و آنرا هدف آينده خود بر ميشمرند؟ و اگر چنين است، چه درسى بايد گرفت؟ درس اول اين است كه اين گروهها اگر از روزگار نياموزند، در فرداى ايران تبديل به همان بارونها و اميران محلى در كتاب شهريار ماكياول ميشوند و ايران را به خاك سياه مينشانند.
و سوال اينجاست كه گروههاى سياسى مدعى راندن، و ساختن ايران فردا آيا ميتوانند به اين حقيقت دست يابند كه چه شيوه و سياست همزيستى را بايد در ايران آينده پيش بگيرند كه موجبات سعادت ملت فراهم شود؟ آيا چشم ها باز هست كه محيط آسوده و موفق اطراف را ببيند؟ يا آنكه بجاى آموختن همزيستى از جوامع ميزبان، با ادامه مرض «مرض داشتن و كرم داشتن» و يكديگر را و به تبع آن كشورى را در آينده خراب كردن و به خود و ديگران آسيب زدن بازهم ادامه خواهد يافت؟ آنچه نوشتم يك توهين نيست، در جايى از قول يكى از مقامات بهدارى كشور خواندم كه يك پنجم مردم در ايران در اثر ناملايمات زندگى به نوعى از مشكلات روانى يا اخلاقى دچارند كه الزاما معناى روانى و ديوانه بودن نميدهد، اما ناهنجارى هاى اجتماعى بسيارى را بدنبال مى آورد. سياسيون ما نيز برخاسته از همين مردم هستند و با توجه به ناملايمات بسيار بيشترى كه بواسطه زندان و شكنجه و تعقيب و تهديد و تبعيد نسبت به مردم عادى به اينها رفته، در ميان شان كم نيستند كسانى كه دچار اينگونه مشكلات و ناهنجارى ها باشند و اين ناهنجارى ها بر رفتار سياسى شان نيز تاثير بنهد. (شايد نگارنده هم خود يكى از آنها باشم و خبر ندارم!!). آنجا كه يكى از چهره هاى مطرح اپوزيسيون و از رهبران يك گروه مطرح سياسى كه خود قربانى سبعيت ديكتاتورى رژيم حاكم است، كسى كه خود را كلى مدعى و فهيم و متعهد به مردم و دمكراسى ميداند، علنا مدعى شود كه «ايستاده ايم كه فلان گروه (كه گروهى است كه با هر معيار جهان دمكراسى از دمكرات ترين در ميان گروههاى سياسى ايرانى است) در آينده ايران جايى نداشته باشد»، آيا ميتوان اثرى از عقل سليم و منطق در انديشه اش ديد؟ و با اين اوصاف آيا ميتوان آينده را تاريك و تار نديد؟ وقتى نگارنده به اينگونه مسائل ميانديشد، دست و دلش براى نوشتن مطالبى از نوع «نگاهى نو» نميرود. اما...همانگونه كه از پدر سريال خانه كوچك، پس از آنكه خانه اش براى بار دوم خراب شد آموختيم، نبايد تسليم شد. بايد نفسى عميق كشيد، و خانه را از نو بنا كرد. ساختن و ساختن، هر چندبار كه لازم باشد.
mohsenkordi@hotmail.com

صفحه اول
خبرهاى ايران
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
احزاب
ورزش
شعر
خاطرات
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   خبرهاى ايران   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   احزاب   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •