|
داريوش همايون
دو بدهى جمهورى اسلامى به ايران
روانپارگى تاريخى ايران كه مردم ما را استادان و قربانيان تناقض ساخته از مسئله حل نشدنى ايران دربرابر اسلام و عرب برخاسته است
بازرگان و همپالكى هاى ملى مذهبى اش اصرار داشتند كه ايران پس از فردوسى مرد و نامى از آن نماند
همچنانكه ايرانيان نتوانستند تلخى شكست نظامى را ازياد ببرند عربها نيز شكست ناپذيرى «ايده» ايرانى را بر ايرانيان نبخشودند
ايران اسلامگرا و عربگرا، به عنوان جامعه اسلامى و خاورميانه اى، همين است كه دچارش هستيم
آخوندها فكر مى كنند تا هنگامى خواهند پائيد كه شمشير اسلام را هر چه در تن و جان ايران فرو تر برند
پيكره اصلى روشنفكرى ايران در جدا شدن از عنصر عربى به نقطه برگشت ناپذير رسيده است و توده ها نيز آغاز كرده اند برسند
ايران با جهان تازه جهانروائى و جهانگرائى از هر ملت كهن ديگرى جز يونانيان و ايتاليائيان همروزگار تر است
|
|
homayoun
|
سى سال ديگر، هنگامى كه تاريخ اين روزها را بنويسند تاريخ به عنوان بيرون كشيدن معنى و رابطه رويدادها و گذاشتن در جاى سزاوارشان در تصوير كلى كه، مانند هنرسنجى، مستلزم قدرت تخيل و آفرينشگرى است از پرداخت دو بدهى سخن خواهند گفت: بدهيهاى تاريخى اسلاميان به ملت ايران، كه جمهورى اسلامى در اين بيست و پنج سال به رغم خود و هر چه بر آن ايستاده است، باز پرداخت. شرح آسيبهاى هولناك اين رژيم بر تن و جان ايران در رسانه ها خواهد آمد و در دفترها نوشته خواهد شد ولى در كنار آن به دو خدمت تاريخى نيز اشاره خواهند كرد. آن دو خدمت را نه اسلاميان خيال داشتند، نه اصلا ضرورتى بود كه به چنين بهائى براى ملت ايران تمام كنند. ولى روزگار با مردمان سرسرى و بى اساس از اين بازيها بسيار دارد.
مسئله حل نشدنى ملى ما در چهارده سده گذشته، ايران دربرابر اسلام و عرب بوده است. روانپارگى (شيزوفرنى) تاريخى ايران كه به روانشناسى ايرانى سرايت كرده و مردم ما را استادان و قربانيان تناقض ساخته است از همين بلاتكليفى برخاست. بهار در شعر خود يك گوشه مسئله را چنين طرح مى كند: «گرچه عرب زد چو حرامى به ما / داد يكى دين گرامى به ما.» عرب دشمنى بود و دشمن منفورى بود. ايرانى، بويژه ايرانى امروزى كه بيست و پنج سال است پرده دوم آن درام خونبار را مى بيند اگر دمى به آن دويست ساله سرشكستگى و بيداد بينديشد از خشم و افسوس بر خود خواهد پيچيد. خاقانى پنج سده بعد از قادسيه در سفر مكه و اوج شور اسلامى، كه او را به سرودن قصيده «تا جمال كعبه نقش ديده جان ديده اند / ديده را از شوق كعبه زمزم افشان ديده اند» مى كشانيد، باز در گذار از مدائن و آن «طاق ايوان جهانگير» چنين مويه مى كرد: «پادشاهان رفته و دندانه هاى قصر شاه / بر سر دندانه هاى تاج گريان ديده اند.» اين زخمى است كه با حضور هر روزه عنصر عربى- اسلامى در زندگى، پيوسته يادآورى شده است.
در اين احساس، انتقامجوئى جائى ندارد ولى مقاومت هست. زخم، كهنه تر از آن است كه انتقامى بجويد ولى خطر هنوز تازه است. عربها به قصد ريشه كنى آمدند و عربزدگان هنوز در سوداى چهارده قرنى زدودن عنصر ايرانى به سود عنصر عربى -اسلامى هستند. عنصر عربى، كه اسلام نتوانسته است از زير سايه اش بدر آيد، در زندگى و فرهنگ ما همچنان ما را پائين مى كشاند. ايرانى نتوانسته است خود را از اين عنصر رها كند و در اينجاست كه روانپارگى مى آيد. خوگرفتگى هزار و چهار صد ساله با خود، پذيرفتن و آسودگى مى آورد ولى وصله نازيبائى كه بر جامه است از برابر بينا ترين ديدگان دور نمى شود. اين وصله اى است كه پيوسته خواسته است بزرگتر شود و زمانهائى بود كه جامه از وصله بازشناخته نمى شد. دين، زندگى را فراگرفته است و از ايرانى جدا نمى شود ولى بكلى از آن او نشده است. آن بى فاصله گى كه مسلمانان در دوردست ترين سرزمين هاى اسلامى نيز دارند، در اين كشورى كه هم نزديك تر به عربستان و هم مقدم تر در اسلام است به چشم نمى خورد.
اسلام هيچگاه با حس ملى ايرانى بكلى يكى نشده است چنانكه در هر كشور ديگر امپراتورى «خاور ميانه» اى اسلامى مى بينيم. درد شكست و خوارى تحميل، مردمى را كه نگذاشتند گذشته شان زير خاكستر چيرگى عرب برود حتى از اسلام به درجاتى دور نگه مى دارد. اسلام در خودآگاهى ايرانى مى تواند در مواقع و به اندازه هاى گوناگون «ثابت» يا «متغير» باشد بسته به عوامل بيرونى. براى سورى يا مصرى، اسلام يك «ثابت» است و تحولات سياسى و اجتماعى در آن تاثيرى ندارد. مصرى يا سورى مى تواند كمتر يا بيشتر مسلمان باشد ولى از اسلام بيگانه نمى شود. چنين احساس بيگانگى براى ايرانيان بيشمار، يويژه در اين دو سده گذشته، هيچ بيگانه نبوده است. ايرانيان در لحظه هائى مى توانند در احساس مالكيت اسلام از عربان هم درگذرند ولى حتا در آن لحظه ها گسيختگى دردناك ايران پيش از اسلام و پس از اسلام آنان را آسوده نمى گذارد. اسلام، هويت و مايه سربلندى مصرى و سورى است؛ اما بر ايران بدست گروهى حرامى بر يكى از دو ابرقدرت آن زمان در دريائى از خون و بيابانى از ويرانى تحميل شد با همه دين گرامى شعر بهار.
گذشتن چهارده سده نتوانسته است شكوه افسانه اى آن ايران، و اوضاع و احوال بركندنش را بكلى زير سايه اسلام ببرد و نگذاشته است اسلام از عربها جدا شود. اگر هم زمانى خاطره تاريخى ايرانيان رو به ضعف گذاشته دشمنى عربان و اسلاميان و عربزدگان ايرانى با ايران بر آتش بيدارى ملى دامن زده است. بازرگان و مطهرى و همپالكى هاى مذهبى ملى، و ملى مذهبى شان تا آنجا مى رفتند كه اصرار داشتند ايران، پس از فردوسى مرد و ديگر نامى از آن نماند. آنها بيشترينه امتيازى كه به ايران به عنوان يك ماهيت غير عرب مى دادند در «خدمات متقابل اسلام و ايران» بود. جانشينان شان در جمهورى اسلامى اصلا منكر ايران پيش از اسلام كه چيزى در حدود عربستان جاهلى بوده است (عربستان پس از اينهمه سده هاى كاروانسالارى اسلام هنوز در كجاست؟) شدند و كتابها در اثبات توطئه صهيونيستى براى بزرگنمائى هخامنشيان نويساندند. حكومت اصلاح طلبان دوم خردادى عمدا زمينهائى را كه به نظر باستانشناسان، بازمانده تمدنهاى ازياد رفته اند زير كشت، بويژه كشت برنج كه ويرانگر تر از همه است، و طرحهاى ساختمانى، مى برد تا هر روز جيرفت تازه اى از زير غبار هزاره ها در نيايد و خاك در چشم بدخواه نپاشد. ديد vision جهانى اش چنان تنگ شده است كه افتخار عضويت به عنوان ناظر در اتحاديه عرب ميان تهى را از عربهاى بى ميل، به خاكسارى مى خواهد.
همچنانكه ايرانيان نتوانستند تلخى شكست نظامى و سياسى را ازياد ببرند عربها نيز شكست ناپذيرى «ايده» ايرانى را بر ايرانيان نبخشودند. (*) ايرانى، دست كمش اين است كه احساس زيستن در يك همسايگى بد را دارد. دشمنى و كينه تاريخى و «نژادى» عربان، به اندازه اى است كه حتا منتظر فرصت نمى ماند. خليج فارس را با صرف صدها ميليون دلار در چهل سال گذشته به كسانى خليج عربى يا دست كم خليج مى شناساند؛ از حكومت پادشاهى كمكهاى هنگفت مى گيرد و چريكهاى مسلح براى سرنگون كردنش مى پروراند؛ از صحراى افريقا (ليبى) سرپرستى انقلاب اسلامى ايران مى كند؛ با زير پا گذاشتن امضاى خود، شط العرب را بهانه «قادسيه دوم» مى سازد (قادسيه دوم پيش از آن در ۲۲ بهمن روى داده بود؛) از جزاير خليج فارس تا خوزستان را بخشى از سرزمين عربى مى خواهد؛ شناسائى رسمى de jure دولت اسرائيل را بر تركيه سنى مذهب كه ناچار به جريان اصلى اسلام و عرب نزديك تر است خرده هم نمى گيرد، اما شناسائى بالقوه facto de آن را موضوع دشمنى تازه اى با ايران مى گرداند كه دريوزگيهاى جمهورى اسلامى نيز در آن تخفيفى نداده است.
***
پيوند ناگسسته اسلام به عنوان دين گرامى، و عرب به عنوان حرامى (راهزن با همه ويژگيهايش) يك بخش روانپارگى ملى ماست؛ خود اسلام بخش ديگر آن. اسلام از همان آغاز، ناسازگاريش را با آزادمنشى نشان داد؛ بويژه كه نابرابرى ميان موالى (ايرانيان) و نژاد سرور عرب نيز بر نابرابرى ها و تبعيضهاى فراوان مذهبى افزوده بود. مبارزه ايرانيان با اسلام حاكم همه زمينه ها را دربر گرفت و آنچه امروز فرزندانشان با جمهورى اسلامى مى كنند گوشه اى و مينياتورى از آن است. در جبهه اتلكتوئل، اين مبارزه به صورت مذهب سازى در آمد كه چندان كمكى به آزادمنشى نكرد و در سلسله هاى اهل طريقت به خانقاهها با نظام مريد و مرادى انجاميد كه با حقيقت عرفان هر چه بيشتر فاصله گرفت. مسئله فرد آزاد خود مختار انسانى در يك نظام مذهبى كه حتا بزرگترين عارفان از سيطره اش بكلى رهائى نمى يافتند و، بيشترى، نمى جستند، ناگشودنى ماند. مولوى از قرآن مغز را گرفت و پوست را «بهر خران» گذاشت، ولى مثنويش هنوز پر از پوست است (ديوان شمس چيز ديگرى است) ايرانى سرافراز پيش از اسلام نيز با ايرانى عربزده در همزيستى نا آسوده اى بسر برد.
سده هاى دراز گذشت و ايرانيان به بندگى خداوند، از زبان آخوند، و پير طريقت، و اگر خيلى سركش بودند، پير مغان، خو كردند. در زير سنگينى بندگى هاى گوناگون و در تخدير هميشگى ادبيات رهائى (نه به معنى رها شدن بلكه رها كردن،) و روحيه اين نيز بگذرد، از روان چيزمهمى نمانده بود كه پارگيش به چشم آيد. از دو سده اى پيش، غرش توپهاى اروپائى نخست گوشها را باز كرد و سپس روان ايرانى را از خواب گران صدها ساله پراند. ما باز بر دوگانگى تاريخى بيدار شديم: دوگانگى ايران و اسلام عربى؛ كه دو گانگى شيوه زندگى اسلامى با زندگى امروزين نيز بر آن افتاده است. تا مدتها تصور مى شد كه نوسازندگى (مدرنيزاسيون) جامعه ايرانى اندك اندك راه به تجدد (مدرنيته) با دگرگونگى ديد و جهان بينى، كه موضوع آن است، خواهد برد و مشكل اسلام عربى با احساس ملى و تاريخى غير عرب ايرانى، با عرفيگرا شدن حكومت و جامعه، گشوده خواهد شد.
انقلاب اسلامى بيدارى تازه اى بود، اين بار در ته چاه، بر ژرفاى روانپارگى جامعه و خطر بزرگ عنصر عربى براى موجوديت ملى و بهروزى فردى ايرانيان. اسلاميان منكر موجوديت ايران، دست در دست اسلاميانى كه به آهنگ تمام كردن كار سپاهيان و حكومتهاى عرب از سده هفتم تا دهم آمده بودند، كمر به نابودى هر چه مى توانستند بستند. تخت جمشيد را قشقائى ها نجات دادند و حتا ملى مذهبى ها از ويرانى آرامگاه فردوسى، دربرابر فرياد اعتراض مردم، شرم كردند. ولى از ميان بردن ايران و عربى كردن آن به نام اسلام، هدف تغيير ناپذير حكومت اسلامى مانده است. اگر پيش از انقلاب، شور اسلامى بود كه آنها را بر مى انگيخت امروز ملاحظات قدرت نيز در كار است. آنها به اين نتيجه رسيده اند كه حكومت اسلامى تا هنگامى خواهد پائيد كه بتواند شمشير اسلام را هر چه در تن و جان ايران فرو تر برد؛ و اگر مردم نه تنها بر شيوه غير انسانى حكومت بشورند، بلكه از جهان بينى آن برگردند، پايان كارش نزديك تر خواهد شد.
پايان كار رژيم به صورتهاى گوناگون ممكن است بيايد و به عوامل زياد بستگى دارد. ولى در باور سران حوزه و حجره حقيقتى است. حكومت اسلامى همراه با اسلام به عنوان يك مدعى قدرت و نه دين در حوزه وجدانيات، در جامعه نابود مى شود و اسلامگرائى با به كرسى نشاندن دوباره احساس ملى ايرانى، از صحنه بيرون مى رود، چنانكه در گذشته نيز شده است. اين احساس ملى ايرانى يك هماورد بيشتر دربرابر ندارد، و آن عنصر عربى است كه به زور اسلام در خودآگاهى ايرانيان جاگير شده است. ايران را غربگرائى تهديد نمى كند اين غرب بود كه خاكستر عربى را از تاريخ ايران كنار زد و ايران را به ايرانيان شناساند؛ و ما هر چه غرب را بهتر مى شناسيم به ارزشهاى تاريخى خود بيشتر پى مى بريم. لوحه كورش در پرتو حقوق بشر غربى بود كه اهميتش را نشان داد. بازشناسى خيام به لطف ترجمه فيتزجرالد يكى از گوشه هاى ديگر است. عربها هزار سال است هر چه ايرانى را هم مى كوشند عرب جلوه دهند.
***
به كرسى نشاندن دوباره احساس ملى ايران در روياروئى با عنصر عربى، فرايندى است كه پس از پيروزى قطعى اسلامگرايان آغاز شد. تصوير درهم و مه آلودى كه ايرانيان اسلام آورده و زير بار حكومتهاى عرب يا خدمتگزار عرب، از جايگاه تاريخى و هويت ملى خود ساخته بودند زير نور خيره كننده حكومت آخوند و بخش ارتجاعى بازار، از همه پيرايه هايش برهنه شد. تا آن هنگام در تقسيم كارى كه حكومت و آخوندها در ميان خود كرده بودند آشكار نبود كه همزيستى دو عنصر مسلط ايرانى و اسلامى-عربى چه پيامدهائى مى تواند داشته باشد. از ۲۲ بهمن ديگر ترديدى نمانده است. ايران اسلامگرا و عربگرا، ايرانى كه خود را يك جامعه اسلامى (نه كشورى كه بيشتر مردمانش به ميل خود و نه از ترس كشتن به جرم كفر و ارتداد، مسلمانند) بشناسد؛ و خود را به عربها بچسباند (در تعبير امروزيش به عنوان يك كشور خاور ميانه اى) همين است. مردمى كه آزادى و زندگى بهتر مى خواهند مى بايد تكليف خود را با خودشان روشن كنند.
ديگر در ميان ملى مذهبى ها نيز مى توان صداهاى روز افزون عرفيگرائى را شنيد، و پاره اى از آنان نه از انديشه ژرف، بلكه حساب سرانگشتى آرا، نتيجه گرفته اند كه «با اسلام به جائى نمى رسيم.» آخوندها به پايان راهى كه بيش از هزار سال به دل مردمان گشوده بوده اند رسيده اند. اگر با اسلام به جائى نتوان رسيد، به اين معنى كه اسلام در سياست، بيشتر سربار شده است تا سرمايه، جامعه كه موضوع سياست و قدرت است و بى آن تصوركردنى نيست در آستانه بيرون آمدن از روانپارگى است. بند اسلام از پاى سياست مى گشايد و ديدگاه ايرانى، گذاشتن ايران بالاتر از همه، يكبار ديگر در صد سال گذشته، خاستگاه قدرت سياسى مى شود. تفاوت اين بار در آن است كه پيكره اصلى روشنفكران در جدا شدن از عنصر عربى به نقطه برگشت ناپذير رسيده است و توده هاى مردم نيز آغاز كرده اند برسند.
ايرانى كه بالا تر از همه گذاشته مى شود ضد اسلام نيست، چنانكه ضد هيچ مذهبى نيست، و مانند بهترين دوره هاى خود، و هماوا با درخشنده ترين فرزندان خود، به دين كسان كارى ندارد. حزب اللهى نيز در آن حق زندگى با حقوق برابر خواهد داشت ولى دست و زبانش از تجاوز به ديگران بسته خواهد بود؛ قانون اساسى ليبرال (به معنى حقوق بشر نهادينه شده) راهش را بر در آوردن سياست به خدمت مذهب و استفاده از مذهب براى رسيدن به قدرت خواهد بست. ضد عرب هم نيست و تنها مى خواهد از آن جهان تنگ تيره هر لحظه آبستن فاجعه اى ديگر فاصله بگيرد؛ آن را به خودش بگذارد و در جهان پيشرفته ترين امروزيان بودوباش كند. گذشته اين ايران در سه هزاره است و آينده اش در غرب، در جهانى كه مرزهايش منظومه شمسى است. اين ايرانى است كه دارد از قالب فكرى عرب-اسلامى بيرون مى آيد و جهانى مى شود. مسئله آن ديگر سازگار كردن پيشرفت و آزادى با جزميت و تامگرائى و ذهن توتاليتر نيست (كه معادل فلسفى و جامعه شناسى مسئله رياضى غير ممكن «تربيع دايره» است؛) بدور افكندن «پوست» شعر مولوى است، حتا در شعر خود او؛ دريدن هر پوستى و شكستن هر قالبى است؛ در آمدن از انديشه باطل اصلاح مذهبى بجاى اصلاح سياسى و اقتصادى است.
اين ايرانى تاريخش را با ايده هاى روادارى، و دولت جهانى، و مسئوليت كيهانى و آفرينشى مشترك انسان با اهورا مزدا آغاز كرد و از اين شرم دارد كه پس از سه هزاره، تازه در پيچ و خم فقه پويا و قبض و بسط شريعت و جامعه مدنى مدينه و دمكراسى و حقوق بشر اسلامى سرگردان باشد. او با جهان تازه جهانروائى و جهانگرائى، از هر ملت كهن ديگرى مگر يونانيان و روميان (ايتاليائيان) همروزگار تراست. برگشت به آن گذشته نه از تفاخر است نه از آرزوى بيهوده تكرار. ولى يادآورى آن براى ذهنهائى كه با نگرش معاملاتى به اخلاق و دين پرورش يافته اند و بزرگترين آرزوى زندگى شان خاك سپردگى در مشاهد است ضرورت دارد. ما بيش از اندازه خود را به تاريخ يك دوران معين، دوران زيستن در زير شمشير خونريز عربها كه آن را موضوع پرستش كرديم سپرده ايم. به عنوان «نخستين ملت تاريخى،» نخستين ملت با نگرش پويا به زمان، (هگل) ما تقريبا همه اسباب همشهرى شدن با جهان امروز را داريم. كمبود ما كنجكاوى علمى و روحيه ليبرال است كه مى بايد بيش از اينها از غرب بگيريم و هر گام كه از آن جهان عربى-اسلامى دور تر شويم بيشتر خواهيم گرفت.
آئين زرتشتى به ما آموخت كه انسان نه تنها مسئول سرنوشت خويش، بلكه جهان هستى درگير جنگ هميشگى نيروهاى نيكى و اهريمنى است، تا آنجا كه خداوند بى يارى انسان بر نيروهاى اهريمنى پيروز نخواهد شد. اين درجه مسئوليت و توانائى و حق فرد انسانى را در هيچ مذهب و مكتب فلسفى و اخلاقى نمى توان يافت. افسوس كه ايرانى همتش را نيافت و از همان زمان به هر خرافه اى تسليم شد. هخامنشيان ايده هاى جهانروائى و جهانگرائى را همان در آغاز شاهنشاهى خود به عمل گذاشتند.
روادارى مذهبى، و قانونى كه حقوق مردمان را، اگر چه همان حقوق محدود را، در سرتاسر شاهنشاهى حفظ مى كرد) «قانون پارسها» كه به گفته هرودوت مانند شب و روز تغيير ناپذير بود) نخستين بار جهانروائى universalism را به معنى ارزشهائى كه در سرتاسر يك شاهشاهى بزرگتر از هر چه پيش از آن، يكسان بود، به مردمان شناساند. يك دوره دويست ساله صلح پارسى Persica Pax نخستين آزمايش جهانگرائى globalism-zation بود. زير ساخت اين جهانگرائى را شبكه شاهراه ها و چاپارخانه و برجهاى مخابرات و نظام بانكى پيشرفته و «دريك» (دربارى،) سكه زر با عيار ثابت و با پشتوانه خزانه سرشار شاهنشاهى (برگرفته از سكه زر ليدى در سده هفتم پيش از ميلاد) و تيرانداز پارسى نقش بسته بر پشت آن، وپيام ترديد ناپذيرش، همه از نخستين ها در جهان، تشكيل مى داد. ارزش و قانون اگر بخواهد از صفحات كتاب بيرون بيايد به پشتوانه قدرت نياز دارد. هخامنشيان از نظر زيباشناسى نمادهاى پر قدرت خود نيز از معمارى گرفته تا سنگ نبشته ها و پيكرتراشى ها و آذينها و همان دريك شگفتاور بودند.
اكنون نسل تازه ايرانيانى كه ماهيت جهان بينى آخوندى را در يك حكومت و جامعه اسلامى زيسته اند و جهان عرب را از روشنفكر مصريش گرفته تا شيخ سعودى و تروريست و كاميكاز اندونزى تا مراكشى آن ديده اند، بهتر مى دانند كه از كدام گذشته بگيرند و به كدام آينده بنگرند. جمهورى اسلامى بدهيهاى تاريخى عنصر عربى- اسلامى را به عنصر ايرانى، در گشودن گره روانى ايرانيان با انگشتان خون چكان حزب الله و «دانشگاه» و «بهشت» هاى رسوايش، باز پرداخته است. ما ديگر نمى توانيم دچار روانپارگى باشيم. خودمان نتوانستيم، ولى آخوندها در بيست و پنج ساله فرصتشان برايمان چاره ديگرى جز رفتن به ژرفاها و ديدن پشت پرده ها نگذاشتند. جاى اسلام در وجدان مردمان است، و جاى جهان عربى در خاور ميانه تا گلو فرو رفته در گلزار quagmire فرهنگى و اجتماعى و سياسى بيزاركننده اش. ديگر در جامعه و سياست ما نقشى براى جهان اسلامى و خاور ميانه نمى توان نمى توان يافت و در فرهنگ ما احساس مذهبى جا را براى تجربه هاى ديگر انسانى تنگ نخواهد كرد.
(*) نظامى [شاعر ترك باكو] وقتى مى گفت (همان هنگام كه گويا ايران به گفته ملى مذهبى هاى بعدى مرده بود) «همه عالم تن است و ايران دل» چيزى از ايده ايرانى در سرمى داشت. آن سخن در زمان خود او چندان دور از واقع نمى بود؛ ايران آن سه سده دهم تا دوازدهم مى توانست «دل زمين» شمرده شود.
www.d-homayoun.info
|