|
داريوش همايون
طبيعت و معجزه در فرهنگى شكست خورده
مشكل ما روحيه و نظام ارزش هائى است كه ايرانى را قربانى طبيعت و تاريخ هردو مى سازد
مشيت خداوندى در تعبير فولكلوريك شيعى، منطق معجزه را بجاى منطق علمى مى نشاند
اين نمى شود كه كسانى صرفا به دليل خويشاوندى، اختيار زندگى و مرگ، كاميابى و ناكانى، بيمارى و بهبود، و رستگارى و محكوميت آن جهانى مردم را داشته باشند
از كجا كه مشيت خداوندى چيز بهترى از وضع موجود نخواسته باشد؟
مشيت يا قانون طبيعت كمترين آشنائى با تصورات و نيازهاى ما ندارد و از وجود ما بيخبر است
|
|
homayoun
|
فرشته اى كه وكيل است بر خزائن باد
چه غم خورد كه بميرد چراغ پيرزنى
حافظ
ايران سرزمين سوانح طبيعى است كه كسى انتظارشان را ندارد و روى مى دهند و سرزمين معجزات است كه همه انتظارشان را دارند و روى نمى دهند؛ با مردمانى كه دير مى آموزند و زود فراموش مى كنند.
زمين لرزه اى كه بم را گورستان باشندگانش كرد دل جهانيان را به درد آورد و حتى در اين سرزمينى كه سانحه هاى طبيعى با مصيبت هاى ساخته انسان در مسابقه هميشگى اند از اندازه، اندازه اى كه مردم تاب آور ما عادت كرده اند، در گذشت. شمار كشتگان را هيچ كس به درستى نمى داند و از سى تا پنجاه هزار تن مى گويند. اما گناه اينهمه زندگيها كه از دست رفت تا كجا با طبيعت بود؟ چه اندازه اش را مى توان به طبيعت ناسازگار نسبت داد و چه اندازه اش ساخته انسان بود؛ و اصلا آيا مى توان از طبيعت گله كرد؟
زمين لرزه در بسيارى نقاط جهان روى مى دهد و ايران روى خط زلزله است. فلات ايران پيوسته از جنوب زير فشارى است كه آن را به چنين ارتفاعى از سطح دريا رسانده است و البرز و الوند را به ما داده است. ما با زمين لرزه بسر مى بريم و هر از چند سال آن را تجربه مى كنيم. ژاپن در خاور دور و كاليفرنيا در باختر دور ما همين حال و روز را دارند؛ مانند ما قربانى طبيعت ناسازگارند. تا اينجا گناه هيچ كس نيست. طبيعت، به معنى جهان آفرينش، از هر ملاحظه اخلاقى عارى است و كمترين تصورى از خوب و بد ما ندارد و مهربانى و عدالت نمى شناسد. نه ناله و مويه ما را مى شنود، نه از نفرين و دشنام ما باخبر مى شود، نه به نذر و نياز ها و دخيل ها و قربانى هاى ما اعتناء مى كند. قوانين آهنين آن دركارند و از روى آرزوها و زندگى هاى ما مى گذرند.
در ژاپن يا كاليفرنيا مردم به تجربه دريافته اند كه هيچ خدا، حتى امام زمان و حضرت عباسى (اگر معادلهاى آنها را داشته باشند) ساختمانهاى نا آماده را در برابر تكان هاى سخت زمين برسر پا نگه نخواهد داشت. ژاپنى ها تا نمى توانستند، خانه ها را از چوب و كاغذ مى ساختند كه آنها را از آسيب زمين لرزه به خطر آتش سوزى حوالت مى داد (در جنگ دوم بمبهاى آتشزاى امريكائى بيشتر توكيو را ويران كرد.) در كاليفرنيا تا مى توانستند ساختمانها را كوتاه مى گرفتند. در هر دو جا، چنانكه در ديگر جاهاى زلزله خيز جهان پيشرفته، آنقدر روى تكميل شيوه ها و مصالح ساختمانى مناسب كار كردند كه امروز بيشتر زمين لرزه ها را از سرمى گذرانند. طبيعت در همه جا يكسان به قوانين آهنين خود عمل مى كند ولى تنها در جاهائى مانند ايران است كه هرنسل در زندگى خود چند بار شاهد فرو ريختن شهرها و روستاها بر سر مردم است و ديگر صدها وهزاران تلفات اگر به دهها هزار نرسد مصيبتى معمولى شمرده مى شود.
مسئله حتى فساد و ناكارائى حكومت نيست كه در جمهورى اسلامى ابعاد جنايتكارانه مى گيرد. منظره دزديهاى گسترده از كمك هائى كه به زلزله زدگان مى شود به همان اندازه تاراج عمومى دارائى ملى عادى شده است. ولى در اينجا با مشكل ديگرى سر و كار داريم كه جائى مركزى در فرهنگ ما دارد و اصلاح و دگرگونى فرهنگ را مى بايد از آنجا پى گرفت؛ مشكل، روحيه و نظام ارزش هائى است كه ايرانى را قربانى طبيعت وتاريخ، هردو، مى سازد. ديد مذهبى-فولكلوريك ايرانى قلب مسئله ماست: ديدن دست خدا يا نمايندگان و آيات بيشماراو كه فولكلور مذهبى در طول سده ها ساخته است، در امور كوچك و بزرگ روزانه، و سپردن سرنوشت خود به مشيتى كه هيچ كس نمى داند چيست. آغاز كردن از مشيت و معنى و جاى آن در زندگى روزانه، بدين ترتيب در خود نويدهاى بزرگى براى باززائى فرهنگى ما خواهد داشت. در اينجا به تفاوتى كه برداشت اسلامى در موضوع مشيت با برداشت يهودى-مسيحى دارد مى رسيم.
***
در سنت يهودى-مسيحى، خداوند جهان هستى را در شش روز آفريد و روز هفتم به استراحت پرداخت. آن استراحتى بود كه تا امروز كشيده است و همچنان خواهد كشيد. اين نگرش به آفرينش و نقش پروردگار، جا براى برداشتى از مشيت خداوندى مى گذاشت كه از سده دوازدهم به كار جوينده ترين ذهنها آمد. خداوند در مشيت خود، جهان را بر پايه قوانين و اصولى ساخت كه گردش خود را داشتند و ديگر ضرورتى به مداخله هر روزه او يا «نمايندگان» گوناگونش نمى بود. آفرينش در اين فرضيه يك پايه علمى دارد بدين معنى كه جهان هستى را مجموعه اى از علت و علت و معلول ها مى داند؛ مشيت خداوندى ماشينى ساخته است و به گردش درآورده است كه موتور خود را دارد و حركتش برطبق قوانينى است كه ماشين را ساخته و موتور را راه انداخته است. انسانها مى توانند و در واقع مى بايد در خداشناسى خويش، به يافتن آن قوانين و رازهاى ماشين شگرفى كه جهان هستى است همت گمارند. جستجوى علمى، نوعى فريضه دينى مى تواند بشمار رود. اين روحيه چند سده اى از سوى كليسا نيز تحمل مى شد كه به ارسطو و فيزيك او و بطلميوس و ستاره شناسى او خرسند مى بود؛ تا كار به خود داستان آفرينش رسيد.
در سنت اسلامى، مشيت خداوندى استراحت بر نمى دارد. بجاى خداوندى كه جهان و گردش كارش را به پايان رسانيده است و ديگر به نقش داور گناه و ثواب مردمان مى پردازد، خداوندى نشسته است كه هم آفريننده و هم مدير است. گردش هر روزه جهان به اراده همه جا و هميشه حاضر او بستگى دارد. در سنت مسيحى-يهودى نيز انسان مى بايد هر روز در خرسندى خداوند بكوشد و در هر كار او اميد پاداش و بيم كيفرخداوندى حاضر است. بيشتر يهوديان و مسيحيان نيز مانند مسلمانان از خداوند در زندگى روزانه خود يارى مى جويند و به او توكل مى كنند (كرامول به جنگجويان پيوريتن يا پاكدين خود مى گفت باروت خود را خشك نگهداريد و به خداوند توكل كنيد.)
ولى در حالى كه آن استراحت روز هفتم، جوانه كنجكاوى علمى و ابتكار و مسئوليت فردى را در خود پرورش مى داد، خداوند خستگى ناپذير اسلام نه تنها اختيار هر لحظه زندگى آفريدگانش را بيرون از هر اصل و قانونى دارد بلكه بنا به تفسيرهائى كه دامنه اش گشاده است، به گروه روزافزونى از همان آفريدگان نيز صفات شبه خداوندى داده است. اين آفريدگان ويژه حتا پس از «سر بسر شدن با هفت هزار سالگان» خيامى، در مشيت او انباز مى شوند. آنها مى توانند «حاجت بدهند؛» ناممكن را ممكن سازند و به كمترين تلاش: با يك زيارت كه سياحت هم هست؛ با دست زدن به ضريح و بوسيدن درگاه؛ با گريستن يا خود را به گريستن زدن، با سفره هاى پر نقش و نگار انداختن؛ با هرچه يك فولكلور خرد ستيز در درازاى هزار و چهار صد سال بهم بافته است. مشيت خداوندى در اين معنى، انتظار داشتن هر امر بيرون از منطق و خرد را جايز مى شمارد. منطق معجزه بجاى منطق علمى مى نشيند. انسان لازم نيست به دنبال علت امور و اشياء بيرون از خواست خدا و مقدسان، باشد.
در جهان اسلامى نيز مدرسه ها و مراكز «علمى» بودند كه مانند صومعه هاى مسيحى به نيازهاى انتلكتوئل مومنان پاسخ مى دادند ولى تصور خداوندى كه لحظه اى از كار جهان، از گردش مهر و ماه گرفته تا خور و خواب پست ترين آفريدگان، فارغ نيست و بر آمدن و فرو بردن هر نفس به اراده اوست «و بر هر نفسى شكرى واجب،» عرصه را بر انديشه و اراده آزاد انسانى تنگ مى كرد. ذهن آزاده اى چون حافظ نيز در آن فضاى فرهنگى با زاهد ظاهر پرست هماوا مى شد كه در «دركارخانه اى كه ره علم و عقل نيست/ فهم ضعيف راى فضولى چرا كند؟» اگر دست كم در گوشه هائى از كليسا كسانى مى توانستند دنبال اين پرسش بروند كه خدا چرا و چگونه چيزى را مى خواهد، در سراسر جهان اسلامى پاسخ دشوارترين مسائل را با يك كلمه اگر خدا بخواهد مى شد داد. آن ذهنهاى جوينده اى كه سه چهار سده اى دنبال كار يونانيان را گرفتند و پيش بردند بزودى مغلوب سلطان محمودها و المتوكل بالله ها شدند، زيرا كنجكاوى علمى آنان با مفهوم اسلامى مشيت در تضاد مى بود. مدرسه ها دژهاى نادانى ماندند و با گذاشتن عنوان علما بر آخوندها اصلا جائى براى علم نگذاشتند.
علمائى كه هر كنجكاوى علمى را مداخله در كار خدا مى شمردند كسانى مانند رازى را به ارتداد متهم مى كردند. اما در همان حال در صومعه هاى اروپائى، كشيشان و راهبان از سده دوازدهم كه به رنسانس كوچك شهرت دارد به آزمايشهاى علمى پرداختند؛ درست از همان زمان كه فقيهان از سنى و شيعه راه را بر تفكر مى بستند. اختراع دوباره باروت (نخست چينيان آن را به صورت ماده آتشبازى اختراع كرده بودند) در سده سيزدهم در صومعه اى به دست يك راهب انگليسى صورت گرفت. كشيشان مسيحى از لحاظ نظرى مشكلى در جستجوى رازهاى آفرينش نمى داشتند (با همه محكوميت گاليله و سوزاندن جوردانو برونو كه واپسين دفاع كليسا دربرابر سيل جهانگير رنسانس بود.) آنها در جستجوى راز آفرينش، راه را براى دانشمندان بعدى گشودند تا سده دوازدهم به رنسانس كشيد. از آن پس علم امروزى بود كه هر روز ميدان مشيت خداوندى را تنگ تر مى كرد.
از آنجا كه ايمان و توسل به مشيت، نسبت مستقيم با ندانستن دارد (انسان به آنچه كه فهميدنى و دانستنى است ايمان نمى آورد) مسلمانان هر چه در نادانى فرو رفتند بيشتر عادت كردند همه چيز را از خداوند و پيامبر او، و در ميان شيعيان، تا كوچكترين امامزاده مجهول، بخواهند. صوفيان كه براى تعديل خشونت فقيهان آمده بودند «پير» هاى خود را بر فهرست دراز ارباب مشيت افزودند. مسلمان و بويژه شيعى در جهانى مى زيست كه از ارواح مقدس صاحب كرامات و معجزات پر بود و نه نيازى به دانشمند و پژوهشگر مى گذاشت نه حتى به پزشگ. اگر كسى درمان مى يافت خدا خواسته بود و اگر مى مرد باز خداخواسته بود؛ اگرچه بيماريش را با خوردن داروى مناسب مى توانست درمان كند. اگر توسل به امامزاده يا خوردن آب دهان پير، يكى را به تصادف شفا مى داد خبر معجزه و كرامت همه جا مى پيچيد؛ اگر صد تن از آن درمان مى مردند كه مى مردند هيچ كس به ترديد نمى افتاد زيرا خدا نخواسته بود.
ما بيش از صد سالى است با علوم غربى كه هيچ مشيتى درآن راه ندارد و اصلا هر پيش فرضى را از بوته صد آزمايش مى گذراند آشنائى يافته ايم. ديده ايم كه غربيان بى هيچ نيازى به معجزات و ارباب مشيت گوناگون ما از دختر نه ساله تا «پير» هاى برحسب سمت هزاران برابر ما «حاجت مى گيرند» و بازايرانى معمولى انشاءالله و به اميد خدا از دهانش نمى افتد و اگر هم اندكى بخواهد به دانش و اراده انسانى سهمى بدهد با اطمينان آخوند روبرو مى شود كه امام زمان پشت و پناه اوست. خانه از خشت و آجر مى سازد و خاطرش آسوده است كه امام غايب او را نگه خواهد داشت. ولى امام غايب چند بار مى بايد همچنان در وقت پيچاپيچ غايب بماند تا ايرانى معمولى مثلا براى ساختن خانه به مهندس آگاه رجوع كند؟
***
هيچ لازم نيست تا گفتگو از اصلاح و دگرگونى فرهنگ پيش آمد فرياد وا اسلاما بردارند كه مردم مسلمان اند و دست به مذهب نزنيد. آنچه حتما مى بايد به آن دست زد معنى و جاى مشيت است. كسان آزادند كه به مشيت خداوندى اعتقاد داشته باشند ولى لازم نيست برادر و خواهر و نبيره امام و معصوم و اصلا خود او و پيغمبر و هيچ آفريده ديگرى را با خداوند انباز كنند. اين نمى شود كه كسانى صرفا به دليل خويشاوندى، اختيار زندگى و مرگ، كاميابى و ناكامى، بيمارى و بهبود، و رستگارى و محكوميت آن جهانى مردمان را سده ها پس از مرگشان در دست داشته باشند. تنها درآن صورت است كه مى توان از مردم انتظار داشت مشيت را آنگونه ببينند كه بزرگترين نابغه علمى سده بيستم مى ديد نه هر آخوند بيسواد در قم يا هر حوزه علمى ديگر. اينشتاين پس از عمرى بررسى در فيزيك كيهانى، خدا را در قوانينى شناخت كه بر صدها ميليارد كهكشان در يك جهان هستى cosmos رو به گسترش و بى پايان حكومت مى كنند.
مردمان مى توانند آنچه را كه در جهان است و روى مى دهد از مشيت خداوندى ببينند. ولى نخست، اين مشيت چنانكه در جهان واقع مى بينيم از نظمى برخورداراست و تابع قوانينى است؛ و دوم تنها با علم امروزى، نه علم حوزه مى توان به اين مشيت و آن قوانين پى برد. سپردن خود به اراده خداوند حق هر كسى است؛ ولى كيست كه بتواند اراده خداوند را بداند؟ از كجا معلوم كه اراده خداوند در يك موقعيت معين بر چه قرار دارد؟ اينكه پس از رويدادن امرى بگويند مقدر بود تفاوتى نمى كند. مهم آن است كه مشيت خداوند را پيش از رويداد بدانند.
دانشمندان غربى پاسخ درستى براى اين پرسش يافته اند. آنها با پى بردن به قوانين طبيعت، نام مذهبى اش مشيت خداوندى، مى دانند كه مثلا اگر خانه ها را از آجر و تير آهن بسازند و در نقاط حساسى محكم كارى كنند با ده پانزده درصد هزينه اضافى مى توان ساختمان هائى ساخت كه شش و هفت درجه ريشتر را نيز تاب بياورند. مذهبى هايشان مى توانند بگويند خداوند چنين مشيت كرده است كه با بتون آرمه به شرطى كه اندازه هايش درست باشد و زمان لازم براى جا افتادن به آن بدهند مى توان آسمانخراشهائى ساخت كه زمين لرزه آنها را نه ويران، بلكه جابجا مى كند. ژاپنى ها در ساختمانهاى بلند از بوته هاى بامبو و گرهگاه هاى منظم ساقه آن تقليد كردند كه براى مذهبيان در حكم تقليد از آفرينش خداوندى است. اين برداشت از مشيت را مى توان به هزار گوشه زندگى كشانيد كه كوتاه انديش ترين متعصبان مذهبى نيز هر روز در عمل بدان بر مى خورند و برايشان عادى شده است هر كدام پس از مقاومت هاى سخت مذهب.
باز گفتاوردى از حافظ (مگر مى شود با ايرانى به زبان خودش سخن گفت و از حافظ بويژه، نياورد؟) كه در بيان بى اختيارى انسان مى گفت «من اگر خارم اگر گل چمن آرائى هست / كه ز هر دست كه مى پروردم مى رويم.» گيريم اين درست. اما از كجا چمن آراء بجاى خارى كه هست گلى كه مى تواند باشد نخواسته است؟ از كجا نخواهد كه گل، خود را بهتر كند؟ خار و گل تا به آنجا برسند از مراحل دراز مى گذرند و در همه آن مراحل مى توانند عوض شوند. اگر ايرانى، اختيار و خواست چمن آراء را در بى نهايتى آن تعبير كند نه در بى همتى خودش، ديگر به زيستن صد سال و هزار سال در گودالهاى تاريخ، در كنار مردم شوربخت ديگرى كه هشيارى و چالاكى او را نيز از خود نشان نداده اند، تن در نخواهد داد.
يك نگاه ساده به گوناگونى بيكرانه طبيعت نشان مى دهد كه مشيت يا قانون طبيعت، نامش را هر چه بگذارند، كمترين اعتنائى به تصورات، همچنانكه نياز هاى ما، ندارد و از وجود ما نيز بيخبر است. اين ما بوده ايم كه خود را با طبيعت سازگار كرده ايم، و با شناختن قوانينش از بالاى درختان به برجهاى نيويورك منزل برده ايم و از كنج غار تاريك به ماه تابنده پاى نهاده ايم. اكثريتى از مردم جهان، مشيت را در كوتاهى دست و تنگى افق خود تعبير كرده اند و هر روز در پارگين فرهنگى وسياسى حود فرو تر مى روند. يك دو هزار ميليون تنى ديگر مشيت را، چه به همان نام، چه به نام قانون طبيعت، مانند تندبادى پشت كشتى پيشرفت خود گذاشته اند و از دل كهكشان تا دل ذره را كاويده اند و نيروهاى جهان هستى را به خدمت خود در مى آورند. آيا مى توان تصور كرد كه مشيت خداوندى بر بدبختى آنان و كامروائى اينان قرار گرفته باشد؟
اما از اين نيز مى بايد فرا تر رفت. اصلا مشيت خداوندى را با كردارها و سرگذشت هاى حقير ما چه كار است؟ براى آفريننده اى كه شصت و پنج ميليون سال پيش، از نابودى دايناسور ها كه بزرگترين موجوداتى بودند كه كره ما به خود ديده است خم به ابرو نياورد زندگى اين و مرگ آن چه اهميت دارد؟ انسان مشيت انديش كه خويشتن را بدينگونه در مركز جهان هستى مى گذارد بيهوده ذره خود را آفتاب مى شمرد. خيام، جاى او را در كارگاه آفرينش بهتر بيان كرده است: «آمد مگسى پديد و ناپيدا شد.» خدا را اينگونه مسئول هر بدبختى و نامرادى و بيعدالتى شناختن به سود خداپرستان هم نيست. ذهن سرسرى مى تواند خود را راضى كند كه حكمت خداوندى است. ولى همه ذهنها سرسرى نيستند. كسى هم پيدا مى شود و همه فتنه ها را از خداوند مى داند و از «ريگى كه به كفش اوست» گله مى كند.
كسانى كه بر هر فرو رفتن يا برآمدن نفس، شكرى واجب مى دانند و البته اگر به نفس تنگى افتادند شكر گزارى و خود خدا را نيز فراموش مى كنند مى توانند «نصيب شدن ماهى دريا را بر مرغ هوا» نشان «بخشندگى و بنده نوازى» بگيرند و به آسانى سهم ماهى دريا را در اين بخشندگى و بنده نوازى، آنگاه كه در هراس مرگ زير پنجه مرغ تكان مى خورد، فراموش كنند. وارد كردن ملاحظات اخلاقى در امور طبيعى كه كور و كرند از اين پراكنده گوئى ها و ضد و نقيض ها فراوان مى آورد.
اگر حكمت يا بخشندگى و بنده نوازى خداوند در حد بندگان ناچيز خود اوست و همان منطق دلبخواهى و بى سروته آنها بر رفتارش فرمان مى راند، پس آن دستى كه پنج ميليارد سال است هر سال درست در سر ثانيه، بهار را بر نيمكره شمالى و خزان را بر نيمكره جنوبى زمين مى آورد كدام است؟ اگر خداى همه دان همه بين همه توان، اينگونه هوسكارانه با جهانيان رفتار مى كند و هر لحظه ميليارد ها تصميم ضد و نقيض و عموما بيرحمانه و ناعادلانه در باره آنها مى گيرد (البته در ميان شيعيان نظر كرده اش بيشتر با همكارى مقدسان بيشمار) پس آنكس كه گفت «و انسان خدا را آفريد» بيشتر حق دارد. چنان خدائى براى اينشتاين هاى جهان نيست و در خور همين موجودات بى اساس سرسرى است كه هزار هزار قربانى بيماريها يا سانحه ها يا انقلابهائى مى شوند كه مردمان هوشمند جهان دربرابرشان مصونيت يافته اند.
كسى با خداشناسى ايرانى، اگر بخواهد و با آن آسوده تر باشد، مشكلى ندارد. ولى در خداشناسى نيز مى توان پيشرفته و واپسمانده بود. اگر ايرانى مسلمان، خود را از بت پرستان برتر مى داند چرا در برابر خدا شناسانى كه خداوند را تا سطح خود پائين نمى كشند احساس فروترى نمى كند؟ اگر خداوند يكى است و همه به يكسان بندگان اويند چرا نبايد ايرانى نيز فرمانرواى طبيعتى باشد كه آن را شاهكار آفرينش مى شمارد؟ در غرب همان خداوند و همان مشيت را به عنوان راهنما و انگيزه براى شناخت هر چه گسترده تر و ژرف تر طبيعتى كه خود جزئى از آن هستند شمردند و از يك پيشرفت به پيشرفت ديگر رسيدند. آنها تقدير الهى را نه در «رضا به داده دادن» بلكه گره از راز هاى طبيعت گشودن تعبير كردند و «در اختيار را بر من و تو» ها هر چه بيشتر گشادند. در آن جامعه ها مردم بر رويهم كمتر يا بيشتر از جامعه هاى واپسمانده، مذهبى نيستند و مانند همه مردمان در هر جا با مذهب آنگونه كه مى خواهند رفتار مى كنند. تفاوت در برداشت و تعبير است. ما مى بايد بجاى اصلاح مذهبى در پى اصلاح نگرش خود به مذهب باشيم. اصلاح مذهبى سپرى شده است و در شرايط جامعه هاى اسلامى اصلا ممكن نيست. تجديد نظر در مفهوم مذهب و مشيت خداوندى براى همه مومنان امكان دارد.
www.d-homayoun.info
|