مقدمه
پس از انتخاب سركار خانم شيرين عبادى به عنوان برنده جايزه صلح نوبل، بحث و گفتگو از هر سو در گرفت، بيشتر هم ميهنان ما از اين رويداد شادمان بودند و شادمانى خود را به راه هاى گوناگون ابراز مى كردند. بازگشت سركار خانم عبادى به ايران، اظهار نظرهاى او و شركت اش در مراسم ديدار از مجلس و مجلسيان و سخنانى كه ايشان در تائيد مجلسيان گفتند باب گفتگوى تازه اى را گشود كه انتقادى تر بود: مردم ما نگران مواضع سياسى سركار خانم عبادى شدند و بيم آن داشتند كه مبادا ايشان تبديل به بهانه تازه اى براى به راه افتادن يك جريان به اصطلاح «اصلاح طلبى» ديگر شوند كه باز هم براى نظام استبداد دينى در ايران وقت و مشروعيت بخرد.
در همين زمينه، آقاى حسين مهرى، از راديو صداى ايران، در تاريخ ۱۹ اكتبر ،۲۰۰۳ با من مصاحبه اى راديوئى انجام داد و من در آن مصاحبه، ضمن بيان خوشحالى خودم از انتخاب سركار خانم شيرين عبادى و ستايش از فعاليت هاى آزاديخواهانه ايشان، گفتم خانم عبادى به هنگام بازگشت به كشور گفته است «بعد از گرفتن اين جايزه موقعيت خطير خود را بهتر احساس مى كند و خواهد كوشيد تا در خور و شايسته مقام و موقعيتى باشد كه جامعه جهانى و انتظارات هموطنان اش به عهده او گذاشته است» و اضافه كردم: «بعد از تجربه مصيبت بار خاتمى، گمان مى كنم ديگر هيچكدام ما- به ويژه كسانى در موقعيت سركار خانم عبادى- حق نداريم اشتباه بكنيم و دوباره به افسانه اصلاح پذيرى اين نظام دل ببنديم.»
در تاريخ ۱۰دسامبر ۲۰۰۳ سركار خانم عبادى در نروژ حاضر شد و جايزه اش را دريافت كرد. ايشان، به سنتى كه در نهاد «جايزه نوبل» بدان حمل مى شود، در اين مراسم گفتارى نيز ايراد كرد. آنچه در زير مى خوانيد نقدى است بر اين «گفتار»، مطالب مهم اين نقد در تاريخ ۱۱دسامبر ۲۰۰۳ در يك صحبت راديوئى از صداى ايران نيز پخش شده است.
***
از مجموع نظراتى كه من در مورد قضيه سر كار خانم عبادى در سايت هاى خبرى خوانده يا از رسانه هاى ديدارى و شنيدارى شنيده ام چنين پيداست كه برخى از هم ميهنان ما نسبت به خود نهاد جوائز نوبل، به ويژه نسبت به برخى از جوائز آن، مثل جايزه صلح، يا حتى گاه جايزه ادبيات، به پيروى از نوعى تفكر چپ گرايانه كه در جهان- به ويژه در اروپا- رايج است، به ديده شك مى نگرند و گمان مى كنند كه اين جايزه ها با توطئه هاى سياسى همراه است.
اين ديد، حتى اگر ارزنى از حقيقت در آن باشد، از لحاظ منافع ملى ما ايرانيان و آرمان هاى بشرى مان كه براى رهائى از ستم يك نظام سياسى استبدادى و رسيدن به حكومت قانون و استقرار دموكراسى در كشورمان مبارزه مى كنيم، درست و عاقلانه نيست و بايد با آن برخورد انتقادى بشود. چرا؟ براى اين كه ما به حمايت مجامع جهانى و افكار عمومى جوامع مترقى و دموكراتيك نياز داريم. اين حمايت ها به هر نيت و در هر قالبى كه صورت بگيرد، اگر براى پيشبرد مبارزات ملت ما مفيد و كارآمد باشد، بايد از نظر ما مغتنم شمرده شود. امثال خاتمى مى توانند و بايد هم بگويند جايزه صلح نوبل كه اهميتى ندارد، چون، مثلاً، به فلان يا بهمان شخصيت سياسى هم داده شده است.
اما، روشنفكران ايران و مبارزان راه آزادى نبايد دچار اينگونه وسوسه ها بشوند و نهادهاى جهانى، مثل همين نوبل، يا انجمن قلم و مجامعى مانند اين ها، را تخطئه كنند. اين نكته مقدماتى اول بود.
نكته دوم به تعهدات اخلاقى كسانى برمى گردد كه اينگونه جايزه هاى جهانى را مى پذيرند. پذيرش يا عدم پذيرش اينگونه جوائز آزاد است. هيچكس را مجبور نكرده اند كه برخلاف اعتقادات اصولى، يا برخلاف مصالح شخصى خودش- از لحاظ امنيت خود و خانواده اش در يك رژيم سركوبگر- چنين جايزه اى را بپذيرد. انتخاب شونده مى تواند به يكى از اين دو دسته دلائل اعلام كند كه مردِ (يا زنِ) تواناى ايستادن در ميدان عمل كردن به تعهدات اينگونه جوائز نيست و از پذيرفتن آنها خوددارى كند. ما، در تاريخ جوائز نوبل، چنين مواردى را داريم. ژان- پل سارتر، فيلسوف و نويسنده بسيار متعهد فرانسوى يكى از آنها بود. او، جائزه ادبى نوبل را به دليل اعتقادات سياسى اش كه اصولاً نهاد نوبل را از لحاظ سياسى بى طرف نمى دانست نپذيرفت و رد كرد. شجاعت اخلاقيِ او قابل تحسين بود هر چند كه نظرگاه سياسى اش را خيلى ها قبول نداشتند. اما اگر كسى جايزه را پذيرفت، به ويژه جايزه صلح نوبل را كه با مسائل بشرى و حقوق بشر ارتباط نزديك دارد، ديگر نمى تواند از زيربار تعهدش به حقيقت و مسئوليت اخلاقى اش، به بهانه هاى امنيت شخصى يا چيزى شبيه به اين، شانه خالى كند.
اين را از آن جهت مى گويم كه هم ميهنان ما عنايت بفرمايند و در دفاع از كوتاهى هاى احتمالى سركار خانم عبادى در انجام وظائف شان، به موضوع هائى چون محدوديت هاى زندگى در ايران با خطرهائى كه ممكن است از اين رهگذر متوجه ايشان شود، استناد نكنند. هيچكس سركار خانم عبادى را مجبور نكرده بود كه از حوزه فعاليت هاى به قول خودشان «قانونى» در نظام ولايت فقيه در دفاع از حقوق زنان و كودكان و به طور كلى اعلاميه جهانى حقوق بشر خارج شوند و در ميدانى كه ميدان تاريخ است قدم بگذارند، بعد هم كسانى باشند كه به بهانه اين كه ايشان محدوديت دارند و بايد در ايران زندگى كنند و مانند اين ها، بخواهند كوتاهى ايشان در عمل به مسئوليت اخلاقى خويش را، به گونه اى كه ما در گفتارشان در نروژ ديديم و شنيديم، توجيه كنند.
بعد از اين دو نكته مقدماتى، بد نيست به اصل گفتار ايشان در نروژ بپردازيم. نخست بهتر است به نكات مثبت گفتار ايشان اشاره كنم.
ايشان به اين نكته كه جايزه صلح جايزه اى است به مردم ايران، به ويژه زنان ايران، كه موجب دلگرمى زنان ايران و تمامى زنان منطقه خواهد شد اشاره كردند، كه درست است. در باب ضرورت برابرى حقوق زنان با مردان در جوامع اسلامى اشاره مختصرى داشتند و گفتند با ناديده گرفتن حقوق نيمى از مردم در اينگونه جوامع نمى توان به اين وضعيت تبعيض آميز ادامه داد. كه اين هم درست است. گفته مردم ايران مى خواهند سرنوشت خويش را خود رقم زنند كه اين چند كلمه هم حرف درستى است. به كورش كبير و منشور او استناد كردند كه خوب، به عنوان يك ايرانى- نه فقط يك زن مسلمان- حداقل كارى بود كه كردند. اينها نكات مثبت مضمون گفتار ايشان بود. اما اين نكات مثبت سخنانى كلى است كه در جزئيات اوضاع اسفبار حقوق بشر در ايران و برخى از مسائلى كه در اين كشور مى گذرد و ممكن است صلح جهان را تهديد كند به هيچوجه وارد نمى شود و حتى اشاره اى نيز به آنها ندارد. ولى اين تمام ماجرا نيست. در بخش مهمى از «گفتار نوبل» سركار خانم عبادى، مسائلى مطرح شد كه به آسانى نمى توان از آنها گذشت.
سركارخانم عبادى، بعد از كلى گوئى هاى نامنسجم و پراكنده اى كه به آنها اشاره كردم، ناگهان به فكر افتادند كه در جزئيات سياست هاى جهانى وارد شوند و اول از همه به غربيان درس اخلاق بدهند. ايشان گفتند، «در دموكراسى غربى، يعنى كشورهائى كه خود نخستين تدوين كنندگان منشور ملل متحد و اعلاميه جهانى حقوق بشر بوده اند... اين اصول پايمال مى شود.» بعد به سياست آمريكا در قبال زندانيان تروريست محبوس در گوآنتانامو، يا به دخالت نظامى آمريكا در عراق، حمله كردند و سياست يك بام و دو هواى جهانى در مورد عراق و اسرائيل را پيش كشيدند و از حقوق فلسطينى ها دفاع كردند.
بسيار خوب. صرف نظر از اين مسأله كه «گفتار نوبل» در مجمع نروژ، على الاصول، آيا گفتارى هست كه بتواند وارد اينگونه جدل هاى سياسى- حزبى كه در خور مقاله نويسان روزنامه هائى چون «اومانيته» است بشود و صرف نظر از اين كه مجمع نروژ در واقع مجمعى است كه ديدگاه گيرندگان جوايز در «گفتار»ى كه در آن قرائت مى كنند بايد در سطحى فلسفى و انديشمندانه و از منظر نگرانى هاى فكرى بشريت به طور كلى و به زبانى كه در خور متفكران و انديشه ورزان خردمند بشرى است، عرضه شود، آرى، صرف نظر از اين ابعاد مسأله، بايد عرض كنم هيچ ايرادى ندارد كه كسى بخواهد، در مقام گيرنده جايزه صلح نوبل، از سياست كشور يا كشورهائى، در همان قالب متفكرانه اى كه بدان اشاره كردم، ايراد بگيرد و به آن انتقاد كند. به شرط آن كه انصاف فكرى و بى طرفى اخلاقى، كه لازمه ديد بلندنگر بشر دوستانه اى است كه بايد در اين مواضع مورد توجه قرار گيرد، به حد كافى رعايت شود و انتقاد كننده خودش و گفتارش را تا حد يك گفتار مجادله آميز و جانبدار يك روزنامه نگار حزبى تنزل ندهد. انتقاد از سياست آمريكا در قبال افراد القاعده، يا در برخورد با مسأله عراق و فلسطين، هنگامى مى تواند مؤثر و دلنشين باشد كه انتقاد كننده- به عنوان مثال- از سياست وحشتناك ترور و سركوب ولاديمير پوتين و رژيم روسيه در قبال ملت چچن نيز ياد كند. يا فراموش نكند كه دست اروپائيان نيز در خون ريزى ها و نسل كشى هاى بسيارى از نقاط جهان كه در سال هاى اخير شاهدش بوده ايم، از جمله در آفريقا، آلوده است. يا از ياد نبرد كه در قلب اروپا، تا همين چند سال پيش، چه نسل كشى هاى دامنه دارى از مسلمانان در صربستان و مناطق بالكان جريان داشت كه اروپائيان تماشاچى اش بودند تا زمانى كه آمريكا قدم پيش گذاشت و با كمك او اروپائيان توانستند غائله اى را كه بغل گوششان مى گذشت بخوابانند و امثال ميلوسويچ را به دادگاه بين المللى بكشانند. تاختن به آمريكا در عين ناديده گرفتن و مسكوت گذاشتن موارد ديگر چه معنائى دارد جز خروج از جاده انصاف و بى طرفى اخلاقى، كه شايسته گيرنده جايزه صلح نوبل نيست؟
ايضاً در مورد دخالت نظامى آمريكا و متحدان اش در عراق برخلاف ميل دسته اى ديگر از كشورها. در اين مورد نيز مى شود صحبت كرد به شرط آن كه گفته شود در اينجا ما با مسأله اى اساسى در برابر بشريت روبرو هستيم كه لازم است فكرى براى آن بشود: مسأله اين كه آيا ساختارهاى كنونى سازمان ملل متحد براى پاسخگوئى به مسائل پايان قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يكم توانائى دارد يا نه؟ مقام «گفتار نوبل» در نروژ طرح مسأله را به اين صورت اقتضاء مى كرد، نه اين كه اين مسأله بهانه اى بشود براى تاختن به بخشى از جهان غرب با قرار گرفتن در ديدگاه سياسى بخشى ديگر از همين جهان. كه اين نيز مصداق ديگرى است از خروج از جاده انصاف و بى طرفى فكرى و اخلاقى.
سركارخانم عبادى موضوع زندانيان گوآنتانامو را پيش كشيدند و از حقوق آنها دفاع كردند در حالى كه يك كلمه، حتى ايماء و اشاره، به حقوق زندانيان سياسى ايران كه در بين آنان از دوستان و همكارانشان نيز هستند نگفتند. آخر چگونه مى شود نگران وضع مشتى تروريست عضو سازمان تبهكارى بود كه با انفجار چند هواپيما موجب مرگ چند هزار تن انسان بيگناه شده است، ولى باطبى ها، محمدى ها، گنجى ها، طبرزدى ها، اميرانتظام ها، سيامك پورزندها، ناصر زرافشان ها، اشكورى ها و آغاجرى ها را ناديده گرفت و به سكوت برگزار كرد؟ مگر خانم عبادى، در كنار آقاى دكتر ناصر زرافشان، وكيل مدافع خانواده مقتولان سياسى در ايران نبوده؟ ايشان چگونه رضايت مى دهند كه از رفقا و همدستان بن لادن در گوآنتانامو ياد كنند اما از حقوق خانواده فروهرها، مختارى ها، پوينده ها و دوانى ها غافل بمانند؟ يا از سنگساران زنان در ايران چيزى نگويند؟ يا كشته شدن زهرا كاظمى در دفتر و ديوان سعيد مرتضوى را مسكوت بگذارند؟ و ده ها موارد ديگر.
سركار خانم عبادى در مورد تلقى به قول خودشان «برخى از مسلمانان» و نظر مخالف بسيارى ديگر از مسلمانان در مقابل آن، چنان سخن مى گويند كه گوئى مسأله امروز ملت ما مبارزه و درگيرى بر سر اسلام است. يا گوئى ما با كسانى كه حكومت دينى در قالب استبدادى اش برقرار كرده و حاكميت مردمى ما را نفى كرده اند سر و كار نداريم بلكه با خود دين اسلام طرف ايم. مسأله ما مبارزه با اسلام نيست. موضوع دين اسلام و جايگاه آن به عنوان يك ركن فرهنگى در جامعه ما نزديك به يك قرن پيش، در قانون اساسى مشروطيت ايران، به درستى و به صورتى نبوغ آميز حل شد. نظامى در كشور ما برقرار گرديد كه با همه كمبودهايش نظامى عرفى در قالب جدائى دين و دولت بود. حالا بعد از اين همه سال و در حالى كه ملايان حق حاكميت مردمى ما را نفى كرده اند و نوعى استبداد دينى را به جاى آن نشانده اند، خانم حقوقدانى كه از نخستين قاضيان زن در نظام مشروطه بوده و خود از اولين قربانيان نظام مذهبى فعلى است كه منصب قضايش را از او گرفتند و او را به پوشيدن حجاب اسلامى كه -چنانكه گفتار و رفتارش در خارج از ايران نشان مى دهد- اعتقادى به آن ندارد مجبور كرده اند، درمى آيد و در مجمعى جهانى، به جاى طرح مسأله جدائى دين و دولت و دفاع صريح از اين مسأله، موضوع را چنان پيچ و واپيچ مى دهد كه گوئى دعواى ملت ما با اسلام است نه با ملاهاى مستبد و نامسلمان و نظام استبدادى ئى كه آبروى اسلام را هم برده اند. آيا اين جاى تأسف نيست؟
در مورد خود اسلام نيز سركار خانم عبادى افاداتى فرموده اند كه شنيدن اش از زبان ايشان، در مجمعى جهانى، باعث سرافكندگى همه ما شد كه به ايشان به عنوان يك بانوى روشنفكر حقوقدان و تحصيلكرده اميد بسته بوديم. بانوى حقوقدانى از ايران، در مجمعى جهانى، آمده بود و مى خواست مطالبى را در باب معنا و مفهوم قوانين شريعت اسلامى به جهان و اروپائيان بقبولاند كه خود آيت الله ها و اسلام شناسان ما نيز ديگر در بى بنياد بودن آنها مقاله ها نوشته اند. سركارخانم عبادى امكان دارد- به عنوان مثال- كتاب آيت الله دكتر حائرى يزدى، نوه بنيانگذار حوزه علميه قم، با عنوان حكمت و حكومت را نخوانده باشد. ايشان ممكن است سخنان و نوشته هاى آيت الله حائرى ديگرى- دكتر مهدى حائرى سمنانى- را كه داراى اجازه اجتهاد در امور شرعى و حقوقدان و صاحب رساله دكترا از دانشگاه هاى اروپاست نشنيده يا نخوانده باشد. ولى حرف هاى اكبر گنجى را در مانيفست جمهوريخواهى اش كه ديگر بايد بشناسد. يا نوشته ها و كتاب هاى حجت الاسلام محسن كديور را كه ديگر بايد ديده باشد.
حجت الاسلام محسن كديور- كه به جرم گفتن حقايقى در باب ناسازگارى قواعد شريعت اسلام با حقوق بشر به زندان افتاد و گمان مى كنم حدود سه سالى در زندان بود- در يكى از آخرين مصاحبه هايش مى گويد:
«تعارض اسلام تاريخى يا قرائت سنتى از اسلام با انديشه حقوق بشر به برده دارى يا مجازات اعدام مرتد منحصر نمى شود. موارد تعارض خيلى بيش از اين هاست. براى عينى تر شدن بحث و پرهيز از كلى گوئى، مرادم از انديشه حقوق بشر، نظام حقوقى يى است كه در اعلاميه جهانى حقوق بشر (۱۹۴۸)، ميثاق بين المللى حقوق اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى و ميثاق بين المللى حقوق مدنى و سياسى (۱۹۶۶) [آمده] است. مرادم از اسلام تاريخى يا قرائت سنتى از اسلام، اسلامى است كه جامع الازهر در نزد اهل سنت يا حوزه هاى علميه نجف و قم در شيعه كانون هاى اصلى آموزش آن هستند... احكام شرعى از ديدگاه [اين] اسلام سنتى در چند محور با اسناد حقوق بشر ناسازگار است...» [تأكيد از من].
ملاحظه مى فرمائيد كه اين حجت الاسلام روشن بينِ دلاور حقوقدان كه مثل خود خانم عبادى وكيل مدافع هم بوده و هست، چه مى گويد، كه استاد فقه و اسلام شناسى است و حقوق مدرن و قانون را هم مى داند و سركار خانم عبادى چه نواهائى در گوش نه فقط ما، بلكه در گوش حضار يك مجمع جهانى، در باب اسلام مى خواند؟ آيا جاى آن نيست كه خون موج زند در دل لعل/ زين تغابن كه خزف مى شكند بازارش؟
*
بارى، آنچه در باب وظائف اخلاق گيرنده جايزه صلح نوبل و مسئوليت هاى او گفتيم و يادآور شديم كه قبول اين مسئوليت ها از طريق پذيرش جايزه اجبارى نيست، چون هر كسى آزاد است جايزه را بپذيرد يا نپذيرد، بايد با چند مطلب ديگر تكميل گردد تا جاى ابهامى باقى نماند.
ما مى دانيم كه نظم استبداد دينى ايران يك مافياى خون ريز بى رحم است كه رهبرش دستور كشتار چندين هزار پسر و دختر جوان زندانى را فقط به جرم باقى ماندن در عقيده خود صادر كرد و جلادى چون لاجوردى هم اين دستور را به اجرا گذاشت. ما مى دانيم كه در اين نظام، به اصطلاح حاكمان شرعى هستند كه حتى به فرزندان خودشان رحم نكردند و آنها را كشتند. ما مى دانيم اين نظامى است كه آدم كشان اش را به خانه فروهرها فرستاد تا دو انسان پير و سالخورده را با ضربه هاى كارد پاره پاره كنند. يا همينگونه جلادان را به سراغ دگرانديشانى چون دوانى، پوينده و مختارى فرستاد كه در روز روشن آنان را ربودند و بعد خفه شان كردند و اجسادشان را در بيابان ها انداختند يا به كلى ناپديد كردند. ما مى دانيم كه در اين نظام جنايتكار حتى معاون رئيس جمهورى اش بر جان خود ايمن نيست. مغزش را نشانه مى گيرند، مضروب و مجروح اش مى كنند. بعد در به اصطلاح دادگاه براى رسيدگى، براى ضارب صلوات مى فرستند و آزادش مى كنند. ما مى دانيم كه در اين نظام جنايتكار، به بهانه ساكت كردن مردان مبارز حتى ممكن است زنان و دخترانشان را تهديد به آزار و شكنجه و تجاوز كنند. ما همه اين ها و خيلى چيزهاى ديگر را مى دانيم. ولى، با همه اين ها، به راستى شايسته ملت شريف، ملت سرافراز، ملت كهنسال ايران- كه كوروش را به جهان داده، كه بزرگمردانى چون عين القضات همدانى را به بشريت داده- آيا شايسته چنين ملتى بود كه اميد ميليون ها ايرانى، بانوى مدعى مبارزه در راه حقوق بشر و برنده جايزه صلح، راه بيفتد و در مجمع جهانى نروژ، در برابر چشم ميليون ها انسان، به جاى سرزنش ملايان جنايتكار ايران، غربى هاى تدوين كننده اعلاميه جهانى حقوق بشر را سرزنش كند؟ آيا چنين رفتارى را بايد فقط در پرتو ترس از امنيت شخصى و مماشات براى حفظ خود و افراد خانواده خود توجيه كرد؟ يا بايد ديد ريشه هاى فكرى اينگونه نگره ها چيست؟
به نظر من، گفتار سركارخانم عبادى در نروژ گفتارى بود كه دست آقاى خاتمى يا وزير خارجه اش آقاى خرازى كه هيچ، اگر دست رفسنجانى هم مى دادند به راحتى مى توانست آن را به عنوان گفتارى بيانگر ديدگاه هاى خود و جمهورى اسلامى در هر مجمع جهانى بخواند و از آن دفاع كند. اكنون سئوال اين است: اين طرز تلقى و نگره آمريكا ستيز و لاس زن با اسلام در عين بى اعتقادى به واجبات شريعت اسلامى چنانكه ملايان مى گويند، آرى اين تفكر آمريكا ستيز چپ گرايانه بر مبناى اسلام را چه كسى در ايران تئوريزه و باب كرده است؟ چه كسى، در همان آغاز انقلاب، از خارج به وسط معركه انقلاب در ايران پريد و گفت مبارزه ضد امپرياليستى- يعنى مبارزه با آمريكا- بر مبارزه براى به دست آوردنِ دموكراسى اولويت دارد؟ چه كسى مبارزه داخلى ملت ما را، در قالب تئورى گمراه كننده «راه رشد غير سرمايه دارى» از مسير خودش در جهت كسب آزادى هاى بيشتر برگرداند و به عنوان مبارزه با امپرياليزم، به صورت سلاحى تقديم خمينى و سردمداران رژيم اسلامى كرد تا با بسيج دانشجويان و مردم به شور آمده از فتواهاى مذهبى و راندن آنان به سوى سفارت آمريكا و اشغال آن سفارت و به گروگان گرفتن كاركنان آن، يك مبارزه داخلى براى دستيابى به حقوق سياسى بيشتر را به نوعى جنگ با به اصطلاح استكبار جهانى و آمريكا تبديل كرد و اين همه خسارت بر ملت و كشور ما وارد ساخت؟
پاسخ همه اين سئوال ها، از نظر آشنايان به جريان هاى سياسى در ايران، در يك جمله روشن است، حزب توده و تفكر منحط و خرابكارانه چپ وابسته ايران، كه چهره هاى همچنان حاضر در صحنه اش، در پاريس و تهران، در همدستى با نظام آخوندى ايران آماده همه گونه خدمت گزارى اند. همين چپ گرائى منحط و وابسته است كه وظيفه خود مى داند حتى يك فرصت استثنائى تاريخى كه به بركت اعطاء جايزه به بانوئى حقوقدان از هموطنان ما در اختيارمان گذاشته شده است تا خردمندى سياسى و آرمان هاى معقول آزاديخواهى و بشر دوستى خويش را به گوش جهانيان برسانيم، به اين صورت فاجعه بارى كه در گفتار سركارخانم عبادى در نروژ ديديم به سكوئى براى پريدن و تاختن به آمريكا تبديل شود. آيا ما حق نداريم در اين گفتار رگه هائى از همان تفكر يكسويه نگر و آمريكا ستيز چپ گرايانه اى را ببينيم كه اشغال سفارت آمريكا در آغاز انقلاب حاصل آن بود؟ آيا اجازه داريم در كمال خضوع و خشوع از سركار خانم عبادى بپرسيم كه اينگونه تفكر يك سويه نگر آمريكا ستيز به راستى چه كمكى مى تواند به پيشبرد وظائف شما و تحقق آمال آزاديخواهانه ملت ما بكند؟
*
هموطنان جوان من در ايران، اعم از بسيجيان و سپاهيانى كه در مظان اتهام تبديل شدن به ابزار سركوب رژيم فاسد ملايان هستيد تا زنان و مردان و دختران و پسران دانشجو و دانش آموز و كارگر و كارمند و دهقان و پيشه ور كه در برابر اين رژيم ايستاده ايد و مبارزه مى كنيد، بايد بدانيد گرفتارى جامعه ما سلطه همينگونه تفكرهاى منحط و يكسويه نگر، از چپ و راست، بر امنيت سياسى ايرانيان است. تا زمانى كه اين چنين تفكرهائى بر ما غالب است روزگارمان همين خواهد بود. براى رهائى از استبداد و رسيدن به دموكراسى، نخست ديو استبداد فكرى و عبوديت ذهنى و اسارت دربند انديشه هاى يكسويه نگر را در وجودتان بكشيد.